گوشیم رو میز لرزید.از جام پریدم اخه مگه مرض داشتم رو ویبره گذاشته بودمش؟!
حنانه اس ام اس داده بود گفته بود مامانش ساعت 4 بعدازظهر منتظرمه.خب...وقت داشتم تا ناهار بخورمو حاضر شم.
ساعت دو بود که سر ناهار بلند شدمو رفتم تا حاضر شم.مطب مامان حنانه خانوم مهرانی از خونمون خیلی دور بود به همین خاطر باید زود راه می افتادم.نیم ساعت حاضر شدنم طول کشید.ساعت دو و نیم دو در از مامان خداحافظی کردمو رفتم سر کوچه تا تاکسی بگیرم.
وقتی رسیدم موقع پیاده شدن پاهام خشک شده بود از بس نشسته بودم یه جا.کرایه رو دادمو رفتم داخل ساختمون.طبقه سوم...شماره 17...خانم دکتر مهرانی مشاور خانواده و روانشناس.
دکمه اسانسورو فشار دادم تا بیاد طبقه همکف.با پاهام ضرب گرفته بودم کف راهرو...
بالاخره رفتم تو اسانسور و طبقه 3 رو زدم.چه اهنگ مزخرفی داشت.اسانسور وایساد و اومدم بیرون.خودش بود.در نیمه باز بود...در زدمو رفتم تو.
منشیه پشت میزش نشسته بود و سرش تو چندتا کاغذ بود.با دیدن من پرسید:بفرمایید...
اوووه...کی میره این همه راهو...!
-وقت مشاوره داشتم با خانم مهرانی...قبلا هماهنگ شده.

تو دفترشو نگاه کرد و گفت:اسم شما نیست میشه بگید کی وقت گرفتید؟!

نه نمیشه...بچه پررو!فکر پشت اون میز نشسته رئیس جمهوری چیزی شده!
با لحنی ازرده و جدی گفتم:خانوم محترم...امروز تلفنی با خود ایشون هماهنگ شده شما مشکلی دارید؟!

به من نگاه کرد.فکر کنم تحت تاثیر لحنم قرار گرفته بود که گفت:نه خانوم بفرمایید.فقط اجازه بدید به ایشون بگم شما اومدید.اسم شریفتون؟!

اهان این شد!حتما باید یکی پاچشونو بگیره تا آدم شن.

-کیایی هستم.

-بله خانوم کیایی صبر کنید چند لحظه!

رفت سمت در اتاقو در زد:خانوم دکتر،خانوم کیایی اومدن.گفتم باهاتون امروز هماهنگ شده!بله الان میفرستمشون تو.

رو کرد به من:بفرمایید داخل!

رفتم تو و درم بستم.
-سلام خانوم مهرانی.من مرمر دوست حنانه جونم.

لبخندی زد و گفت:سلام دخترم خوش اومدی.

منم متقابلا با لبخند جواب دادم:خیلی ممنون.راستش برای یه مشکلی مزاحمتون شدم اگه بشه کمکم کنید!
-با کمال میل عزیزم.فقط یه لحظه...
گوشیو ورداشتو به منشیش گفت:خانوم سرابی،دو تاقهوه لطفا بیارید.
-حالا بگو عزیزم.گوش میدم.

نفس عمیقی کشیدمو همه ی مشکلمو ماجراهام با همایون رو تعریف کردم.خانم مهرانی تو فکر بود.بعد از چند دقیقه گفت:

-ببین مرمر جان،نامزد تو مشکل کمال گرایی داره و از همه چی ناراضاییه.یعنی همون طوری که خودت گفتی مدام ایراد میگیره و دنبال بهترین هاست.خب این مشکلی نیست که بشه کاریش کرد یعنی میشه ولی کامل برطرف نمیشه.اگه میخوای بهش کمک کنی باید مدام ویژگی های مثبت و خوبشو بهش یادآور شی و بهش بفهمونی که بهترین ها رو تو هر شرایطی اگه بخواد میتونه داشته باشه.هر چیزی برای هر کسی میتونه بالاترین ارزشو داشته باشه و بهترین باشه.

-اخه چه جوری؟!اصلا به حرف من گوش نمیده!به خدا من میخوام هردومون با هم خوب باشیم ولی دیگه نمی تونم همش تحمل کنم.داره ابرومو میبره،میخواد اونجوری که دوست داره باشم.من نمی تونم خودمو هرجور که اون میخواد تغییر بدم،یا مثلا خانوادمو عوض کنم!خیلی خودشو میگیره،اصلا دوست نداره تو جمع باشه!

-درسته،شرایط سختی داری!زندگی و برخورد با این ادما مشکله...حتی اگه اون چیزی رو که میخوان هم به دست بیارن بازم کاملا راضی نیستن!شاید عدم علاقش به حضور در جمع ترسش از برخورد با بقیست!هستن کسایی که فکر میکنن حتی حرفای سادشون هم مورد تمسخر قرار میگیره و این ریشه در رفتارهای اطرافیانش با اون در دوران بچگی و طول زندگیش باشه!اگه این طور باشه میتونی بهش کمک کنی و بیاریش تو جمع.مجبورش کنی حرف بزنه و نظرشو بگه!وقتی باهات حرف میزنه با جدیت و دقیق بهش گوش بدی تا حس کنه که واهمش از ظاهر شدن در اجتماع بی مورده!شاید طول بکشه و سخت باشه ولی شدنیه.

به حرفاش فکر کردم.دیگه مطمئن بودم که همایون بیماره و این کاراش دست خودش نیست.نه اینکه نفهمه چی کار میکنه و احساسات نداشته باشه ولی این باورها و رفتارها رو داشته.ولی من چقدر میتونستم کمکش کنم و از خودم بگذرم رو نمیدونستم.ایه همایون ارزششو داشت؟!ارزش این کارای منو؟!
انگار بلند فکر کرده بودم این تیکه ی اخرو که خانم مهرانی رو کرد بهم:

-داری فکر میکنی که ارزششو داره؟!

سرمو تکون دادم:بله...راستش اینو واقعا نمی دونم.

-یعنی نمیدونی چه احساسی بهش داری؟یا چقدر برات مهمه؟!

-بله.اخه من چه جوری بگم،عاشقش نشدم یا حتی بعضی وقتا فکر میکنم می بینم که بهش وابسته هم نیستم یا دوسش ندارم.حالا به نظرتون ادامه بدم؟!

-این زندگیه توِ عزیزم...من فقط کمکت میکنم.ببین ممکنه راه سختی باشه.اگه دوستش داری باهاش بمونو کنارش باش ولی اگه نه،راهتو ازش جدا کن و اگه دوست داشتی به عنوان یه دوست معمولی بهش کمک کن تا بهتر شه!این نظر شخصیمه جدا از تشخیص روانشناسیم!

-شما درست میگید.باید خوب راجبش فکر کنم.
نگاهی به ساعت کردم دیدم یک ساعته داریم حرف میزنیم.باید میرفتم.

-خب خانوم مهرانی،خیلی ممنون از راهنماییتون.خیلی کمک بزرگی بهم کردین.فهمیدم واقعا چی می خوام.بازم ممنون.
-خواهش میکنم دخترم.وظیفم بود.
-خیلی لطف کردین.ببخشید مزاحمتون شدم.
-خواهش میکنم عزیزم،چه مزاحمتی!
-خوشحال شدم از دیدنتون،سلام به حنانه برسونید،خداحافظ.
-چشم حتما!خداخافظ.

از مطب اومدم بیرون.خب اینم حل شد.یا همایون درست میشد یا نه!منم هر چی فکر کردم دیدم نمی تونم خودمو به خاطرش فدا کنم چون حس آنچنانی بهش نداشتم.
به ساعتم یه نگاه انداختم...پنج و بیست دقیقه...میتونستم برم واسه فردا یه ذره خرید کنم!خیلی وقت بود که قرار بود واسه خودم یه چیزایی بخرم بابا هم پولشو حتی بیش تر از اون چیزی که نیاز بود بهم داده بود ولی خب هم مشغله داشتم با یه ذره چاشنی تنبلی،به خاطر همین نرفته بودم.
راهمو کج کردم.یه ذره که جلو رفتم یه پاساژ چند طبقه بزرگ رو به روم سبز شد.رفتم تو شروع کردم مغازه ها رو دیدن.خوبیم این بود زیاد مشکل پسند نبودم و اکثر اوقات چیزی که باب میلم بود رو زود پیدا میکردم.جلو یه مغازه مانتو فروشی وایسادم.یه ذره ویترینو نگاه کردمو رفتم داخل.مدلاش قشنگ بود...و سخت واسه انتخاب...
همین طور که مانتوها رو اینور اونور میکردم چشمم به یه مانتوی قهوه ایه سوخته گرفت.فروشنده رو صدا کردم:

-آقا...از این مانتو سایز 38 دارین؟!

مرده اومد و مانتو رو بهم داد.رفتم تو اتاق پرو.سریع مانتوی خودمو در اوردمو اونو تنم کردم.اخرین دکمشم بستم و جلو ایینه به خودم نگاه کردم.واااااااااای...چقدر بهم میومد!!!قربون خودم بشم!!!خب بسه دیگه...به مانتو نگاه کن!چشم حتما..!
بلندیش تا بالای زانوم بود و یقه ی خوش فرمی داشت...و اندازشم فیت تنم بود.تو بحر مانتو بودم که یهو نگاهم بالا افتاد...یه دوربین بالا سرم بود که از رنگ چراغش معلوم بود روشنه و زاویه شم زوم رو هیکلم به خصوص رو سینه هام بود!کثافت عوضی...زر میزنن بعضیا...دوربین مداربسته یا وسیله ی چشم چرونی؟؟؟!سریعمانتومو عوض کردمو اومدم بیرون.نمی خواستم باهاش دهن به دهن بشم چون هرزه هایی مثل اینا ارزششو نداشتن!وقتی اومدم بیرون دیدم سرش تو مانیتوره و بدجور بهش خیرست...

-مرسی آقا نمی خوامش!

مرده اومد جلو و پرسید:چه طور بود خانوم؟خوب بود؟اندازتون بود؟از رنگش خوشتون اومد؟مشکلی نداشت؟!

وای چقدر ور میزنه،چه رویی هم داره مرتیکه هیز!...اخمامو بیش تر کردم تو همو گفتم:اه آقا به شما چه ربطی داره،خب خوشم نیومده مگه باید دلیلی داشته باشه؟!

مرده سریع بساطشو جمع کرد و گفت:نه خانوم من معذرت میخوام!

دیگه جوابشو ندادمو اومدم بیرون.حقش بود.همین که جلو مردم ابروشو نبردم که چهار روز دیگه کارش کساد نشه بره خدا رو شکر کنه!
از شانسم چندتا مغازه جلوتر همون مانتو رو دیدم و خدا رو شکر یه فروشنده آدم داشت.مانتو رو خریدم و اومدم بیرون.بعد از نیم ساعت گشتن یه شال قهوه ای مشکی هم خریدم و راهی خونه شدم.


-سلام مامان.

مامان اومدم سمتمو گفت:سلام عزیزم.و بعد با نگاهی به کیسه ها خرید دست من گفت:مادر جون مثل اینکه همچین بدم بهت نگذشته ها!

خندیدم:نه مامانی...خیلی وقت بود میخواستم برم خرید،حالام فرصتش پیش اومد!

-خب مبارکت باشه دخترم چی خریدی؟

خریدا رو بردم تو اتاقم و مامان هم دنبالم اومد.به اصرارش مانتومو پوشیدم و بعد ده دور چرخ زدن شنیدم که زیر لب میگفت:
-ماشالله به این قد و بالات دختر!
بعد بلند شد:من برم اسفند دود کنم چشم نخوری یه وقت!

زیرلب زمزمه کردم:بی خیال مامان!من اگه لباس عروس تنم کنم تو می خوای چی کار کنی؟!!

مروا ساعت 6 از دانشگاه اومد.هنوزم به خاطر تارش ازم ناراحت بود ولی خب درس خوبی بهش داده بودم چون شب وقتی رفت بخوابه دیدم داشت ساعت کوک میکرد.شامو در کمال آرامش خوردیم و خداروشکر هیشکی به جز مروا از مشکلات منو همایون خبر نداشت و به خصوص از مشاوره ی امروز.میدونستم مامانم تو این جور موارد کم طاقته و سریع خواستار جدایی ما میشد،بابا هم که ناراحت میشد ولی باز مثل مامان آتیشی نبود...منم بیشتر نمی خواستم جلو اون همه فک و فامیل حسود دشمن شاد بشم!

بعد از جمع کردن سفره سریع رفتم تو اتاقم تا با مژده راجب فردا حرف بزنم.نا سلامتی مصاحبه کاریم بود و اونم منشی اون شرکت.تندی شمارشو گرفتم:

-سلام مژده ای!خوبی؟
-سیلام مرمری!خوبیم تو چه طوری خواهر؟
-بدک نیستم...راستی مژده یادته که فردا باید بیام شرکتتون؟!
-آره بابا مگه میشه یادم نباشه...خب حالا که چی؟!
-که هیچی!یه ذره از رئیست واسم بنال ببینم فردا باید چه گلی به سرم بگیرم تا رد نشم!
-رئیسم...اهان...!آدم جدیه،فوق العاده وقت شناسه،ینی اگه دو دقیقه دیر بیای از همون در برگرد!
ایشی گفتم:اه اه...اصن خوشم نیومد!دیگه؟!
-دیگه اینکه...به کیفیت کار و دقت خیلی اهمیت میده...میانساله و خوش تیپ.و درضمن بیرون از محیط کار خیلی مهربون و مردمیه!
-خب حالا!اینجا نیست که ازش تریف کنی سر ماه سیصد تومن پاداش بده بهت!
-ای خاک تو سرت که انقد بیشعوری!واقعا این جوریه!
-خب من چی کار کنم؟!می خوای همون اول که اومدم تو قربون صدقش برم و دورش قر بدم؟!
-نه نمی خواد فقط آدم باش!
-یعنی مثل تو نباشم!اوکی فهمیدم کاری نداری؟!
-نکبت!خوبه تو زنگ زدی منو بی خواب کردی حالا میگی کاری ندار؟!
-خو میمردی یه کلام میگفتی نه یا آره؟!
-نه ندارم حالام برو بمیر که من میخوام بکپم!خداحافظ.
-خداحافظ!و گوشیو قطع کردم.باید واسه فردا سر وقت بیدار میشدم وگرنه با اوضاع این رئیس خان با اردنگی پرت میشدیم بیرون!


همین که ساعت زنگ خورد مثل برق پاشدم.همیشه وقتی واسه چیزی استرس داشتم اینجوری میشدم.پریدم تو دستشویی و قشنگ صورتمو شستم و مسواک زدم.بعد اومدم تو آشپزخونه و چایی واسه خودم ریختمو مشغول صبحونه خوردن شدم.مروا با چشمای پف کرده از خواب اومد تو و با دیدن من گفت:

-سلام...کجا به سلامتی؟!

-سلام...بریم به کارو زندگیمون برسیم خواهر...امروز باید برم شرکت مژده اینا واسه اون مصاحبه!نمی خوام دیر برسم!

-باشه.موفق باشی!

-مرسی اجی جونی!

-خواهش!من برم اماده شم!

بعد از صبحونه رفتم تو اتاقم.مانتومو که دیروز خریدم و پوشیدم با شلوار مشکی کتون.شال قهوه ای مشکیمو هم سرم کردم و رفتم جلو ایینه.یه خط چشم ساده کشیدم با یه برق لب و کیفمو ور داشتمو رفتم تو راهرو.کفش قهوه ای هم پام کردم و رفتم به سوی کار!

سر خیابون پیاده شدم چون هرچی اصرار کردم راننده تو کوچه نرفت.از بارون دیشب همه جا خیس بود و چاله چوله ها پر اب.اروم داشتم از کنار میرفتم که یه ماشین با سرعت از کنارم رد شد و اگه نکشیده بودم کنار،الان سرتا پا گلی شده بودم.از این زورم اومد که وای نستاد یه معذرت بخواد سرشو مثل گاو انداخت پایین رفت.بالاخره در شرکت رسیدم و رفتم تو.
دو طبقه رفتم و جلو در وایسادم و دوتا تقه به در زدم.یه مرد مسن اومد درو باز کرد و وقتی بهش گفتم واسه چی اومدم اوردم تو و خودش رفت سر کارش.نشستم رو صندلی که دیدم مژده از یه اتاق با چندتا کاغذ تو دستش اومد و تا منو دید لبخندی زد و گفت:

-مگه ما اینجا شما رو ببینیم!تا با ادم کار نداشته باشی یه سراغی ازش نمی گیری.

با هم احوال پرسی کردیمو گفتم:خودت که میدونستی چقدر گرفتارم.حالا دفتر رئیستون کجاست؟
-حالا صبر کن.اونجا هم میفرستمت!

-هوی!من ارباب رجوع نیستم این مدلی میحرفی باهاما!

-چشم خانم مدیر!تو رو خدا این دفعه رو عفو بفرمایید،دیگه تکرار نمیشه!

نگاه خنده داری بهش انداختمو گفتم:باشه!حداقل یه چایی بده ما کوفت کنیم گلوم خشک شد الان رئیس جونت ما رو نمی پسنده!

همهون طور که به ابدارچی که همون پیرمرده بود میگفت چایی بیاره گفت:مگه می خواد ازت خواستگاری کنه؟!
-نه مژده جون!ولی بدم نیستا...دیدی تو این رمانا یه دختر بیکار میره تو یه شرکت یه کار خوب واسش پیدا میشه بعد رئیسش از همه چیش میگذره و عاشقش میشه؟!حالا شاید منم اونجری شدم!
زد تو صورتش،ولی بعد زد زیر خنده گفت:توهم که میگن همینه ها!بعدشم این بابا زن و بچه بزرگ داره!
چاییمو سر کشیدمو گفتم:من مامور ثبت احوال نیستم که مشخصات میدی!

-خب دیگه بلندشو برو ببینیم چی کار میکنی!برو ته این راهرو،ست چپ!رئیس خودش یه منشی جدا داره!
-باشه ما رفتیم.
وای چه راهروی درازی!این شرکته یا مدرسه؟!رسیدم دم در بخش مدیریت.در زدم.یه منشی افاده ای با کلی ناز و ادا درو باز کرد و بعد از اینکه اومدم تو گفت:
-بفرمایید خانوم!
میخواستم بگم عزیزم خروسک گرفتی یا عمدا صداتو این جوری میکنی که یکیو تور کنی؟!
-مصاحبه کاری داشتم خانم.کی باید برم پیش جناب رئیس؟!

با کمی تعجب نگام کرد و گفت:فعلا باید صبر کنید.هنوز شروع نشده رئیسم سرشون شلوغه.من میدونم چی کار میکنم نگران نباشین!

با صدایی نسبتا واضح گفتم:بله کاملا مشخصه!

چشم غره ای بهم رفت و سرشو به کار خودش گرم کرد.کم کم افراد اومدن.همشون واسه مصاحبه؟!یا علی...نزدیک پنجاه نفر بودیم.همه وایساده بودن و یه جوری خودشونو سرگرم میکردن تا نوبتشون بشه.منم انگار نه انگار که اولین نفر اومده بودم همون جور عین بز وایساده بودم.نگاهی به ساعت کردم که عدد دوازدهو نیمو نشون میداد.

دیگه داشتم جوش میاوردم!!!هم به خاطر این همه علافی،هم سرپا وایسادن و شلوغی!به خصوص اینکه منشیه یه سری از دوستای خودشو بدون نوبت و تند تند میفرستاد تو و کسی از ترس استخدام نشدن جیکش در نمیومد ولی من داشتم میترکیدم.این همه وایساده بودیم که دوباره یکی از رفیقای منشیه که مثل خودش اینجارو با عروسی اشتباه گرفته بود اومد پیششو در گوشش یه چیزی گفت و بعد از اینکه آقاهه از اتاق رئیس بیرون اومد رفت تو.دیگه صبرم به اینجام رسیده بود..(اینجا منظور پیشونی!)!

کیفمو پرت کردم رو یه صندلی و با ضرب بلند شدم و رفتم جلو میزش و دستمو کوبیدم روش:
-هی خانوم....

بیچاره فکر کنم کپ کرد چون با دست پاچگی جواب داد:بله...با منی؟!

-به جز تو پشت این میز کس دیگه ایم مگه هست؟!فکر پشت اون میز نشستی چی هستی؟!نه عزیزم یه منشی ساده ای فقط!

مثلا خواست جدی باشه...حالا همه هم ساکت ما رو نگاه میکردن!

-خانوم محترم درست حرف بزن!

صدامو بردم بالا:نخوام چی میشه؟!مگه مردم علاف شمان؟!از صبح کله سحر پشت این در وایسادیم بعد تو هی تند تند دوست و رفیقاتو میفرستی تو فکر کردی کورم یا خر؟!

منشیه بدبخت سنگ کوب کرده بود...اینم از این آدما بود...که فکر میکردن زرنگ عالمن و بقیه دراز گوش...

داد زدم:حالا اینا(به جمعیت اشاره کردم) هیچی نمیگن فکر کردی چی؟!همه کبکن و سرشون و بردن تو برف؟!شعور آدمو میبری زیر سوال؟!

-خانوم میفهمی چی میگی؟!

فریاد کشیدم:نه فقط تو میفهمی!مردم مگه مسخره شمان؟!خب از اول زیر اون آگهی کوفتیتون مینوشتین جهت استخدام رفقای منشی عزیز که بقیه این همه راهو نیان!!!هان چیه؟؟!حتما الان میخواستی بفرستیمون بیرون بگی بعدا بیایم؟!
همون جوری داشتم دادو بیداد میکردم و اصلا حواسم نبود...بقیه هم از این همه جسارت من ماتشون برده بود.یهو در قسمت باز شد و یه پسر جوون خیلی خوش تیپو اتوکشیده اومد تو.وای مامانم اینا!!!اینم حتما دوست پسر منشیس که وقتی دیدش این جوری عشوه اومد واسش!ولی صحنه دعوا هنوز محفوظ بود و اون پسره هم بیشتر درباره ی این موضوع کنجکاو بود چون نگاهش بین من و منشیه که نزدیک هم وایساده بودیم در نوسان بود و کنجکاوی از قیافش میبارید.
من قیافشو کامل نمیدیدم...اومد جلو...با کلی وقار و متانت...

-مشکلی پیش اومده خانوم؟!

روی حرفش با من بود.سرمو برگردوندم و با دیدن قیافش کپ کردم!وای چه قیافه ای!نه... مثل اینکه این شاهزاده ها با قیافه های رویایی همچینم دروغ نیست!چه هلویی بود به چشم برادری!موهای مشکی با پوست برنزه و چشمای فندقی رنگ که خیلی گیرا بود چون همون لحظه اول منو بدجوری جذب خودش کرد.قدشم بلند.

مات قیافش بودم...اونم وقتی برگشتمو منو دید یه لحظه تعجب کرد ولی بعد لبخندی رو لبش نشست...چرا؟!!!... سریع به خودم اومدم و گفتم:بله؟!

فکر کنم پیش خودش تصور کرد که من چه گاگولی هستم...ولی با لبخندی گفت:

-گفتم مشکلی پیش اومده که باعث جروبحثتون شده؟!

بازم هیچی نگفتم.این دیگه چه فوضولی بود...به اون چه ربطی داشت!با پررویی اخمی کردمو گفتم:

-فکر نمیکنم به شما ربطی داشته باشه!

نفس منشیه تو سینش حبس شد!واااه...مگه من چی گفتم؟!...چرا این جوری میکنه؟!...پسره با همون لبخندش به در اتاق رئیس اشاره کرد و گفت:

-بفرمایید داخل خانوم.الان معلوم میشه.درو باز کرد و منتظر ایستاد.رفتم جلو و وارد اتاق شدم.درو بست و خودش رو یه صندلی نشست.به اتاق نگاه دقیقی انداختم...تو یه نظر میشد بهش گفت شیک و باکلاس!صدای اهمی از اون طرف بلند شد و من تازه فهمیدم کجام و تازه تنها هم نیستم.
یه نگاه به همون طرف انداختم دیدم اون پسره که راحت نشسته رو یه مبل،یه اقایه مسن خوش تیپ هم پشت میز بزرگی بود...میز ریاست!هر دوشون با لبخند منو نگاه میکردن!واه مگه من فسیلی چیزی بودم خبر نداشتم اینا انقدر به من زل میزنن؟!...بی توجه به هردوشون رو صندلی اون طرف میز نشستم و کیفمو گذاشتم رو پاهام...

مرده که معلوم بود رئیس شرکته رو به من کرد و گفت:

-خانوم شما بودی که این طوری اون بیرون داد و بیداد راه انداخته بودی؟!

بدون هیچ خجالتی گفتم:سلام...بله من بودم!شما اگه حقتون در حال ضایع شدن باشه وایمیسین یه جا؟!

لبخند هردوشون پر رنگتر شد...فکر کنم منظورمو فهمیده بود چون دوتاشون گفتن:

-سلام.

-سلام خانومِ...

سریع گفتم:کیایی هستم...برای مصاحبه اومده بودم!

مرده گفت:بله خانوم کیایی.اسمتون رو تو لیست دیده بودم!
دستاشو چسبوند به هم و گذاشت رو میز:

-خب بفرمایید خودتونو کامل معرفی کنید.

-مرمر کیایی هستم...پسره پرید وسط حرفم:مرمر؟!!!یعنی چی؟!

چه فوضول!اصلا این اینجا چی کار میکرد؟!ها...اینم مثل بقیه نوبت سرش نمیشد که!

رو کردم بهش:ببخشید آقا اولا من عادت ندارم کسی بپره وسط حرفم،دوما این دومین بار در طول این چند دقیقه است که شما تو مسائل شخصی من پرس و جو میکنید.بعدم اگه به سوال پرسیدن باشه این منم که باید بپرسم شما چرا با من اومدید تو و نوبت رو رعایت نکردین؟!

مرده خندید و گفت:خانوم کیایی حق داره پسرم!چرا مزاحمشون شدی؟!بعد رو به من گفت:ولی خانوم منم در مورد اسم خاصتون کنجکاو شدم.

جان؟!!!پسرم؟!؟...خب شاید چون بزرگتر ازش بود این جوری خطابش کرد.با بیخیالی گفتم:

-مرمر یعنی سنگ زیبا و گرون قیمت!و شما؟!

با تعجب پرسید:یعنی منو نمیشناسید؟!

-نه!

-سهیلی هستم رئیس کل این شرکت و کارخونه!البته کارخونمون خارج از شهره.

-خوشوقتم.بعد نگاه ازرده ای به پسره انداختم که از دید آقای سهیلی پنهون نموند.

-راستی پسرم پویان مدیر عامل این شرکت هستند.

چــــــــــــــــــــــی؟ ؟؟؟!...گاوم زایید دوقلو...پس این یارو پسرش بوده که انقدر ریلکس بدون در زدن اومده تو اتاق باباش و میخواد از همه چی سر در بیاره!...منم اینجوری باهاش حرف زدم دیگه جون عمم استخدامم حتمیه!داشتم شاخ درمیاوردم و نگاه مملو از تعجبم به پویان بود.اونم فقط با لبخندی مرموز منو زیر ذره بین گرفته بود.خودمو جمع و جور کردم و گفتم:
-از دیدن شما هم خوشوقتم....و با ابروهام به طور نا محسوس به در اشاره کردم.

پویان که اشاره ی منو دید،خندید و به طرف در رفت:

-با اجازتون.و رفت بیرون.

با حالتی مضطرب به طرف آقای سهیلی برگشتم...نه انگار رفتار من با پسرش شریاط کاریمو تحت تاثیر قرار نداده بود...

-معذرت میخوام حرفتون قطع شد!میفرمودید...

از آسودگی خیال نفسی کشیدم و تو دلم به خودم آفرین گفتم!گربه رو باید دم حجله کشت...چه معذرت خواهی هم کرد...

خلاصه سریع خودمو معرفی کردم و از رشته و دانشگاهمو خلاصه همه چیزو واسش گفتم.به نظرم اومد چندبار میخواست سوالی رو ازم بپرسه ولی شاید یادش بود که از قطع شدن حرفم بدم میاد.آخرش که حرفام تموم شد گفت:

-این طور که نشون میده شما تحصیلات خوبی دارید و رزومتون هم اینارو تایید میکنن،فقط میخواستم ازتون بپرسم شما سابقه کار در جایی رو دارید؟!

وااااای...از همون چیزی که میترسیدم!حالا جی کار کنم؟!با حالتی مغموم گفتم:

-خیر ندارم.و اهی کشیدمو کیفمو ورداشتم تا برم،بغض گلومو گرفته بود...صداشو انگار از فاصله دور میشنیدم که گفت:

-میخواین تشریف ببرین؟!

ناراحت جواب دادم:خب هرجا تا حالا واسه کار رفتم ازم سابقه کار خواستن،منم که نداشتم گفتن بفرما بیرون!من نمیدونم 4 سال سابقه کارو باید از کجا بیارم؟!مگه نباید از یه جا شروع کرد؟!حتما شما هم با این اسم و رسم شرکتتون یه فرد با سابقه رو میخواید!هرجا رفتم دیدم با پارتی بازی هرکی رو دوست داشتن اوردن تو کار و یه بدبختایی مثل من که هیچ کسو ندارن دستشون تو حنا میمونه...

بازم اهی کشیدم...صدام میلرزید و هر لحظه ممکن بود اشکم سرازیر بشه...خسته شده بودم...دیگه نمی تونستم اونجا بمونم...به طرف در رفتم که بلند شد اومد طرفم...

-چند لحظه صبر کنید...و نگاهم کرد.به سختی آب دهنمو قورت دادم و منتظر موندم...

-بفرمایید...!

-ببینید خانوم کیایی،شما نباید انقدر زود از هرچیزی نا امید بشید!حتما صلاحتون نبوده که تا الان تو پیدا کردن شغل بی نتیجه موندید...امیدوارم بتونم براتون کاری بکنم ولی متاسفانه نمیتونم از افتخار همکاری با شما برخوردار بشم ولی بازم میگم...امیدتونو از دست ندید.

سری به نشونه ی تاییدتکون دادم...حال من از نصیحت کردن و دلداری دادن گذشته بود...ولی دوست نداشتم بعد از این همه احترام گذاشتن به من بهش بی حرمتی کرده باشم...شانس گند من چه ربطی به اون داشت...

-بله شما درست میفرمایید.ممنون.بازم بابت آشنایی با شما خوشحالم.با اجازتون...

و درو باز کردم.

-خدانگه دار!

اومد بیرون.همه سرشون به طرفم برگشت.ولی ناراحتی از سرو روم میبارید.منشیه از حال من با دمش ردو میشکست...بخند...تو هم به من بخند...نگاهم به پسره پویان افتاد.با ناباوری به من خیره شده بود...یه جورایی حس کردم دلش برام سوخت چون ابروهاشو درهم کشید و به فکر فرو رفت.از بین جمعیت رد شدمو با یه خداحافظی سرسری از مژده از ساختمون خارج شدم.

با نگاهی خیره به زمین اروم اروم کوچه رو میومدم پایین.

وقتی سر خیابون رسیدمو سوار تاکسی شدم خیلی خودمو کنترل کردم تا اشکم نریزه.وقتی دم در خونمون پیاده شدم با حواس پرتی کرایه رو بهش دادمو درو باز کردم و رفتم تو.خونه ساکت بود انگار هیچ کس توش نبود...رفتم تو خونه و دیدم نه...واقعا کسی نیست!مروا که حتما دانشگاه بود...بابا هم سرکار...مامان هم تا اونجایی که یادم بود قرار بود بره خونه خاله سوسن.

با بی حالی رفتم تو اتاقم و درو بستم و رو تخت دراز کشیدم که یهو پقی زدم زیر گریه...

خدایا زندگی من اینجوریه؟!...چرا منو دوست نداری؟!...چرا هرچی شانس و چیز خوبه میدی به بقیه بندهات؟!مگه من آدم نیستم؟!...مگه تو خدای منم نیستی؟!...مگه ندیدی چقدر جون کندم واسه کار پیدا کردن؟!...چیز زیادی ازت خواست مگه...؟!خب چرا جوابمو نمیدی؟!به خدا خسته شدم دیگه!و همین طوری بلند بلند حرف میزدمو اشک میریختم.بالاخره بعد نیم ساعت هق هق کردن سریع لباسامو درآوردمو و رفتم دستشویی یه آب به صورتم زدم تا کسی اگه اومد نفهمه گریه کردم...دوست نداشتم فکر کنن ضعیفم...ولی بازم قیافم گرفته بود.از شام دیشب یه ذره گرم کردم و خوردم چون داشتم از گشنگی میمردم.اروم اروم ناهارمو خوردم و ظراشو گذاشتم تو ظرفشویی...فعلا حس اینکه کاری بکنم و نداشتم.رفتم تو حال و تلویزیونو روشن کردم.یکم این کانال اون کانال کردم تا یه برنامه به درد بخور پیدا کنم که اینم نشد!من کلا تو هیچی شانس نداشتم...نه این،نه کار،نه نامزد...نامزد....!!!چند وقت بود از همایون خبری نبود.مثل اینکه وقتی بهش گفتم نمی خوامت اونم جدی گرفت...باید باهاش حرف میزدم...شاید تو این مدت اونم یه تصمیم قطعی گرفته بودو یه ذره در موردمون فکر کرده...مثل من که تصمیم گرفته بودم یه فرصت دیگه بهش بدم.

تی وی رو خاموش کردم و دوباره به اتاقم پناه اوردم.بی اختیار آهی کشیدم و سرمو به دیوار تکیه دادم.مثل اینکه من نباید کاری داشته باشم...ولی خب زندگی که فقط تو پیدا کردن کار و این چیزا خلاصه نمیشه...بالاخره منم یه خدایی دارم...همون خدایی که چند لحظه پیش داشتم ازش شکایت میکردم،انقدر بزرگ و مهربون بود که این همه نعمت بهم داده بود.

صدای باز شدن در به خودم آوردم...

-مرمر...مرمر مامان خونه ای؟!

از اتاق اومدم بیرون:

-سلام مامان.اره خونه ام!

-سلام دخترم.چی شد؟!قبولت کردن؟!

به سختی تونستم خودمو معمولی جلو بدم:نه مامان...نشد دیگه...ولی عیبی نداره...

مامان که کیسه های خریدو میبرد تو آشپزخونه گفت:اره مادر...بالاخره تو هم کار پیدا می کنی...ولی اصلا غصه نخوریا...خدای تو هم بزرگه...

-مامان راستی چرا این قدر خرید کردی؟!...خبریه؟!

مامان روسریشو درآورد و انداخت رو صندلی:

-آره مرمر...مامان همایون امروز صبح زنگ زد گفت میخوایم بیایم اونجا درمورد یه چیزایی صحبت کنیم،منم شام دعوتشون کردم!

غرغر کردم:اَه....برا چی دعوتشون کردی؟!حوصلشونو ندارم!ما که حرفامونو زدیم!

مامان مشکوک به من نگاه کرد:خب چه عیبی داره؟!بالاخره داریم با هم فامیل میشیم...بعدشم برای چی حوصلشونو نداری؟!مگه بین تو و همایون مشکلی پیش اومده؟!

در حالیکه از نگاه مامان دوری میکردم جواب دادم:نه چیزی نشده...فقط الان حوصله مهمون ندارم!

-حالا هرچی!فعلا که قراره بیان!بیا به من کمک کن این میوه هارو بشور،بعدم تا من شامو درست میکنم سالاد درست کن!

مامان که کارای کند منو میدید با شم گفت:بجنب دختر امشب مهمون داریم نه پس فردا!گاماس گاماس واسه من کار نکن!
با نق نق چاقو رو گرفتمو بعد از شستن کاهوها مشغول درست کردن سالاد شدم و هر تیکه ای که خرد میکردم به جدو آباد همایون و خانوادش که امشب میخواستن بیان فحش میدادم که منو مجبور به این بیگاری کردن.

یه نگاه به ساعت کردم...هفت بعدازظهر.کم کم همایون اینا سرو کلشون پیدا میشد.بعد از اینکه همه کارا رو با مامان ردیف کردم اومد تو اتقم تا آماده بشم...هرچند خودم دوست داشتم همین جوری شلخته برم جلوشون تا پشیمون بشن از انتخابشون....ولی نمیشد.
از تو کمدم کت شلوار قهوه ای سوختمو درآوردم و تنم کردم.کفشای روفرشی کرممو پام کردم و شال کرم رنگمو رو سرم انداختم.یه ذره هم آرایش کردم و رفتم تو پذیرایی.مروا و مامان و بابا هم حاضر و آماده نشسته بودن و منتظر.زنگ در خورد و مروا رفت درو باز کرد.

-کیه؟!

-همایون اینا.

کل خانواده سریع اومدن جلو در تا ازشون استقبال کنیم.مامان و بابای همایون اول وارد شدن...بعد همایون و اخرم خواهرش.

-سلام.خوش اومدید...

-سلام...حالتئن چه طوره...؟!

-ترخدا بفرمایید،بفرمایید بالا بشینید!

وای حالم بهم خورد ز این همه تعارف!خب مثل آدم برید بشینید دیگه!من و روا اومدیم تو اشپزخونه تا پذیرایی کنیم.مروا بشقاب واسه میوه برد و دیگه نیومد منم شروع کردم چایی ریختن.دلم خنک شد که مقابل نگاه منتظر همایون و گل و هدیه ای که واسم آورده بود فقط یه تشکر خشک و خالی کردم بهش.که از دید بقیه پنهون نموند ولی کسی به روش نیاورد.

سینی چایی رو بردم و به همه تعارف کردم.مامان همایون که چایی برمی داشت گفت:

-مرسی عروس قشنگم!واقعا تکی!

منم سری تکون دادمو نشستم.همه به جز منو همایون مشغول حرف زدن بودن و ظاهرا بهشون خوش میگذشت ولی من حوصلم سر رفته بود...هماسیون زیر چشمی بهم نگاه میکرد ولی بهش توجهی نکردم...هنوز اون شبو یادم نرفته بود...دیگه کلافه شده بود اومد کنارمو گفت:

-مرمر میشه بریم تو اتقت؟!میخوام باهات حرف بزنم!

نفسمو بیرون فوت کردمو گفتم:حتما مثل اون شب دیگه؟!من لزومی نمی بینم باهات حرف بزنم،یعنی اصلا حرفی ندارم!

چشم غره ای بهم رفت:مرمر زشته جلو اینا بلند شو بریم.به خدا مهمه!

به ناچار بلند شدم و با همایون روانه اتاقم شدم چون دیدم غیر مستقیم نگاه همه رو ما زوم بود.

وارد اتاق شدیمو هر کدوممون یه جایی نشست.

دست به سینه نشستم و با لحن جدی گفتم:خب میشنوم!

دستی به موهاش کشید و گفت:

-ببین مرمر،من واقعا متاسفم.باور کن نمی خواستم اون اتفاقا بیفته...

پریدم تو حرفش:ولی افتاد!

-اره درسته.من تو رو دوست دارم،نمی خوام از دستت بدم!اگه اون روز زنگ زدم یادم نبود!میدونی که چقدر سرم شلوغه!اشتباه کردم ولی من مقصر نبودم!

خیلی بدم میومد که هر دفعه بهانه میاورد واسه رفتارای نابجاش.

-همایون اینا دلیل نمیشه واسه من.اصلا اون خبر گرفتن به جهنم،نمیدونم تو چرا اینجوری رفتار میکنی!حالا هم فقط یه حرف دارم،دیگه نباید به این کارات ادامه بدی،و منو به خاطر خودمو اون چیزی که واقعا هستم بخوای وگرنه همین الان بریم بگیم این نامزدی تمومه!

همایون یه لحظه وحشت کرد.ولی با این حال گفت:

-باشه هرچی تو بگی،معذرت میخوام!قول میدم دیگه تکرار نشه.و دستمو گرفت.ولی سریع کشیدمش بیرون چون احساس خوبی نداشتم.

-راستی به خانوادت چیزی نگفتی از دعوامون که؟!

همایون سرشو به نشونه ی منفی تکون داد:نه نگفتم،امروزم بهشون گفتم بیاین بریم راجب مراسم و این چیزا حرف بزنیم.

-خب خوبه!

-اره،منم دوست ندارم کسی بفهمه!

-همایون بهتره بریم پیش بقیه یه وقت ناراحت نشن.

-باشه بریم عزیزم!و باهم اومدیم بیرون.

بقیه شب خوب و معمولی بدون هیچ مشکلی طی شد و بالاخره اونا هم رفتن.بعد از تمیز کردن خونه و جمع و جور کردن از خستگی رفتم بخوابم.مروا هم شب به خیر گفت و رفت تو اتاقش.