رمان بهار زندگی4
آنفولانزای سختی گرفته بودم به گونه ای که دکتر می گفت تا
بهبودی کامل باید یک هفته مطلقا استراحت کنم . با اون حال خرابم به خاطر
امتحان شنبه ریاضی مهندسی به دکتر التماس کردم هر کاری می تونه انجام بده
تا من زودتر خوب بشم ! اما فایده نداشت . آنفولانزا باید دوره اش طی شه تا
بیمار خوب شه !
بابا
مامان رو ملامت می کرد چرا منو مجبور کرده توی اون هوا براش غذا ببرم ،
توی حرفاش مدام هم آقای مهندس رو دعای خیر می کرد و می گفت : حالا باز خوبه
آقای مهندس تا دانشگاه رسوندش و گرنه دخترم معلوم نبود چه بلایی سرش می
اومد ، مامان هم با این حرف می گفت : خدا خیرش بده ؛ ایشالله هر چی دلش می
خواد از زندگی خدا بهش بده .
اگر
چه این بیماری برای جسم نحیف من و بالطبع بابا و مامان خیلی سخت تموم شد ؛
اما ته دلم شاد بود . شاید به خاطر اینکه یه قدم بیشتر به شکیبا احساس
نزدیکی می کردم . اتفاق بهتر از نظر من این بود که مامان و بابا هر دو
ناخواسته شیفته شکیبا شده بودن . بدون اینکه بدونم این شیفتگی واقعا به چه
درد من می خوره ، بابتش خوشحال بودم !
دو
روز چهارشنبه و پنج شنبه تقریبا توان اینکه از جام بلند بشم رو نداشتم ،
اما جمعه صبح از ترس و اضطراب امتحان فردا هم که شده به خودم تلقین کردم
حالم بهتره و تصمیم گرفتم هر چقدر می تونم درس بخونم ! مامان با دیدنم شروع به دعوا و مرافعه کرد . -
دختر هنوز دو روز نگذشته ، برای چی از رختخواب بلند شدی ؟ نشنیدی
دکتر چی گفت ؟ اگه یه هفته استراحت نکنی ، خوب نمی شی ؛ برو بگیر بخواب . - مامان تو رو خدا گیر نده ؛ فردا امتحان دارم ، باید درس بخونم . - به به چشم روشن ! فردا هم حتما می خوای بری دانشگاه ؟ - فقط واسه امتحان می رم و زود برمی گردم ! -
نمی شه ، مگه از جونت سیر شدی ؟ حالت هنوز خوب نشده ، بدتر هم می
شی . پاشو ، پاشو دفتر دستکت رو جمع کن ، بهار ! امروزم دخترا و خاله ات و
دامادش می خوان ناهار بیان اینجا ، کلی کار دارم . حوصله بگو مگو با تو
رو ندارم . - وای مامان من حالم خوب نیست ! می خوام درس بخونم ، واسه چی مهمون دعوت کردی آخه ؟ -
چه کنم مادر ؟ همه شون گفتن می خوان عیادت بیان ، منم گفتم ناهار
بیان دیگه. قبلا هم نذر کرده بودم بابات کارشو عوض کنه ، یه روز دعوتشون
کنم . هر چه زودتر بهتر .
چاره ای نبود .
گذاشتم مامان که رفت آشپزخانه کمی درس خوندم . واقعا توانایی درک مطالب رو
با اون همه ضعف نداشتم . به قول معروف فقط دل خوش کنک بود با این تصور که
بهتر از هیچیه !
سرناهار
شوهر رویا رو دیدم . اسمش سامان بود و پسر خوب و محجوبی به نظر می رسید .
اما به عنوان شوهر رویا نپسندیدم ! اگه مامان بفهمه می گه سرکار علیه هیچ
کی به دلشون نمی شینه ! ولی خوب من رویا رو مثل خودم می دیدم و دوست داشتم
همسر آینده اش هم شبیه اون چیزی باشه که برای خودم تصور می کردم .
اما
بیشتر از این دوست ندارم به موضوع رویا و انتخابش فکر کنم . به جاش باید
سعی می کردم دلم رو به لبخندهاش خوش کنم ! شاید من همه چیز رو خیلی بزرگ می
کردم . احتمالا زندگی و عشق و ازدواج از نظر دیگران خیلی اتفاق خاصی نبود !
بالاخره جمعه هم به غروب رسید و من تقریبا درس نخوندم .
حالم نسبت به صبح بدتر شده بود . می دونستم به خاطر فعالیت اون روزم بود که
هنوز آمادگیش رو نداشتم . اما کماکان تصمیمم برای رفتن به دانشگاه جدی بود
. مامان هم نمی تونست جلومو بگیره !
فردا
صبح هم تغییر چندانی در وضعیتم ایجاد نشد ، تنها یه شور و شوق پنهان در
دلم منو برای رفتن مصمم می کرد . بعد از یه دعوای جدی ، مامان بالاخره
کوتاه اومد و اجازه داد از در خونه برم بیرون . البته آژانس گرفتم . در غیر
اینصورت توی اون سرما با این جسم تحلیل رفته هرگز به مقصد نمی رسیدم !
سر
کلاس بچه ها شدیدا مشغول حل تمرین و سئوال پرسیدن از هم بودند . یه لحظه
شوکه شدم !من با این حال خراب اصلا برای چی پاشدم اومدم دانشگاه ؟ اگه
امتحان استاد دیگه ای بود هم می اومدم ؟ دچار استرس شدم و حالم بدتر شد .
بچه با تمام توان داشتن آخرین اشکالاتشون رو هم برطرف می کردن در حالیکه من
فقط یه مرور کلی از روی جزوه کردم ! با نگرانی رفتم کنار سوری و شکوفه که
آخرین ردیف قرار گرفته بودن ؛ نشستم . شکوفه با دیدنم گفت : - اِ اومدی ؟ مامانت که می گفت دکتر یه هفته استراحت مطلق داده ! - آره دیگه . این استاده که عقل نداره ، با منم سر لج داره . ترسیدم برام صفر رد کنه ! سوری حرفم رو تایید کرد : - کار خوبی کردی . ما که مثل بعضی ها نیستیم مقبول واقع شیم ! با سرش به پریسا محمدی اشاره کرد . نگاهم برگشت به سمت پریسا . چقدر هم امروز خوشگل کرده ! پرسیدم : - چطور ؟ مگه چی شده ؟ - بابا کم مونده تو یوتیوب فیلمشو بزارن ؟ نشنیدی ؟ ها یادم افتاد . تو چهارشنبه نبودی که بچه ها داشتن تعریف می کردن ! ماتم برد . یعنی چی شده ؟ قلبم گواهی بد داد . ناخودآگاه اخم کردم و پرسیدم : - چی شده حالا ؟ -
هیچی ، روز سه شنبه بعد از اینکه کلاس تموم می شه ، انگار پریسا و
یه دو سه تا دیگه از بچه ها به بهانه سئوال پرسیدن از استاد باهاش تا دفتر
اساتید می رن . بچه ها می گن که اونا بعد از سئوالاتشون از دفتر می آن
بیرون ، اما پریسا بازم داشته با استاد رفع اشکال می کرده . بعد کاشف به
عمل می آد اینا فیلمشون بوده که آقا و خانم دو تایی با هم جیم شن ! این
پسره سعید دیدتشون که با هم از در دانشگاه اومدن بیرون و بعد کنجکاویش
تحریک می شه و می ره دنبالشون که می بینه بله . دوتایی با هم سوار ماشین
استاد می شن . بعضی ها می گن از همون اولای ترم با هم دوستن .
بدنم
گر گرفت و چشمام سیاهی رفت ! شکیبا با پریسا محمدی ؟ همون روزی که با هم
از شرکت اومدیم دانشگاه ؟ چه خیال خامی دارم من ؟ چه ساده دلم من ؟ کجای
کاری دختر احمق که آقا خودش رفیق داره ! من نمی دونم چطور اینقدر ساده ام
که باور کردم شاید از من خوشش اومده ؟ آخه کودن کجا دیدی یه مرد با موقعیت
اون ، از دختر یه آبدار چی خوشش بیاد ؟ حق با بهنازه . حق با خواهر بینوام
بود که می گفت بشینم تا همچین مردی بیاد خواستگاریم ! ای خدا چقدر بدبختم
من که امروز هم به خاطر اوهام پوچ خودم اومدم دانشگاه . شکوفه گفت : - بهار تو که هنوز خوب نشدی ! چشمات قرمزن ! بذار ببینم تب داری ؟ کف دستشو گذاشت رو پیشونیم : - آخ آخ . تو که داری می میری دختر ! واسه چی اومدی آخه ؟ با گیجی نگاهش کردم . نمی فهمیدم چی می گه . گفتم : - بچه ها من میرم خونه . حالم خوب نیست . فکر نکنم بتونم امتحان بدم . سوری گفت : -
آخه احمق جان اصلا واسه چی اومدی ؟ چه دل خوشی داری ها ! دکتر یه
هفته استراحت مطلق داده ! من که اگه حالمم خوب بود عمرا نمی اومدم . سوری نمی دونست که حالم از شنیدن اون حرفها دگرگون شده . شکوفه دوباره گفت : -
آخه الان که همه بچه ها دیدنت ! می خوای برو آبی به دست و صورتت
بزن ، بیا ! شاید بتونی بعد از امتحان با استاد حرف بزنی ! گواهی پزشکیتو
نشون بده . با درماندگی گفتم : - نه شکوفه حالم اصلا خوب نیست . نمی تونم ! تو رو خدا بیا همراهم برام تاکسی بگیر . دارم می میرم ! نزدیک بود گریه ام بگیره . شکوفه که اینطور دید از جاش بلند شد و گفت : - خیلی خوب پس زود باش تا استاد نیومده .
من
هم از جام برخاستم . دوتایی داشتیم از بین راهروی وسط صندلی ها عبور می
کردیم که استاد وارد شد . خدایا چقدر بدشانسم من ! شکوفه که از من جلوتر
بود برگشت به سمتم و آروم گفت : - دیگه الان نمی شه ؛ بریم بشینیم . بیچاره
شدم . خودم چیزی بلد نبودم و با این احوال همون اندک معلومات هم از مغزم
پرید ! سوری با دیدنمون سرشو با حرص و تاسف تکون داد و تا من دوباره کنارش
نشستم زیر گوشم گفت : - تقصیر خودته !
صدای شکیبا بچه ها رو که هنوز همهمه داشتن به سکوت دعوت کرد : - خیلی خوب هر چی خوندین تا حالا بسه ! کتاب دفتراتون رو جمع کنین با یه صندلی فاصله از هم بشینید.
صدای شکیبا بچه ها رو که هنوز همهمه داشتن به سکوت دعوت کرد :
- خیلی خوب هر چی خوندین تا حالا بسه ! کتاب دفتراتون رو جمع کنین با یه صندلی فاصله از هم بشینید .
با
دیدن شکیبا احساس کسی رو پیدا کردم که بهش خیانت شده . مسخره است ، می
دونم . اما من اولین بار بود با مرد جوانی برخورد داشتم و سوار ماشینش می
شدم . اونقدر بی تجربه و خام بودم که فکر می کردم حالا سوار ماشین کسی شدن
یعنی یه قدم رو به جلو برای آشنایی و ... ولی اینطور نبود و خدا خواست که
امروز با اینحال خرابم بیام دانشگاه تا همه چیز برام فاش بشه و بیشتر از
این برای خودم رویاپردازی نکنم . نمی تونم بگم حالم خوب بود اما ته دلم به
خاطر این لطف خدا ممنون و خوشحال بودم .
بچه
ها با سر و صدا مشغول جا به جایی شدن . در نتیجه این جابه جایی ها من و
شکوفه و سوری هم که ردیف آخر بودیم باید به ردیف های عقب تر نقل مکان می
کردیم . آخر سر من باز هم توی اون ردیف جا نشدم و مشتاقانه درآخرین ردیف
ممکن کلاس و کنج دیوار جای گرفتم . یه جورایی اصلا توی دید نبودم و این
برای حال خراب جسمیم هم بهتر بود .
اما خوشحالیم دیری نپایید و با صدای استاد و انگشت اشاره ای که به سمتم نشانه گرفته بود زایل شد .
- شما خانم ، بیاید این جا بشینید !
با
وحشت از جام بلند شدم و به حایی که گفته بود نگاه کردم . اولین ردیف و
صندلی چسبیده به میز استاد که احتمالا هیچ کس راغب نبوده اونجا بشینه .
نگاه ملتمسم به سوری و شکوفه دوختم که البته هیچ کاری از دست اونها بر نمی
اومد . هر حرکتی که نشانه مخالفت بود ازمون سر می زد نشون میداد که قصد
تقلب داشتیم ! آرام و سلانه سلانه وسایلم رو جمع کردم و از میان ردیف وسط
کلاس عبور کردم . هیچ کس حواسش به من نبود اما شکیبا با دو چشم نافذش چنان
منو می پایید که انگاری با هر لحظه غفلت ممکنه از چنگالش فرار کنم .
سرجام
که قرار گرفتم ، آه از نهادم در اومد . دقیقا با یک صندلی فاصله کنار
پریسا محمدی قرار گرفته بودم ! مار از پونه بدش می آد ؛ دم لونه اش سبز می
شه !
بالاخره
امتحان شروع شد . کلا پنج سئوال بود که با نگاه به اولیش کمی امیدوار شدم .
سئوال آسونی به نظر می رسید . سئوال دوم کمی سخت تر بود اما تا یه جاهایی
پیش رفتم . ولی با دیدن سئوال سوم و چهارم و پنجم دیگه رسما ضربه فنی شدم .
شاید اگه حالم کمی بهتر بود این وضعیت پیش نمی اومد و حتی با همون سطح
معلومات هم می تونستم تا حدودی از پس همه سئوالات بر بیام . اما وضعیت
جسمیم اصلا تعریفی نداشت و احساس می کردم هر لحظه تبم داره بالا می ره .
دیگه واقعا نای فکر کردن نداشتم . از اون طرف هم پریسا محمدی دم به دقیقه
از شکیبا سئوال می پرسید و شکیبا هم با رغبت تمام بهش جواب میداد .
فکر
کردم برگه مو بدم و خلاص . اما نه اینطوری شکیبا می بینه هیچی ننوشتم و
ممکنه جلوی بچه ها چیزی بگه و ضایعم کنه . تصمیم گرفتم علی رغم حالم تا آخر
جلسه بمونم و خودم رو مشغول نشون بدم . برای این کار هم مجبور شدم جوابهای
کاملا نامربوط به سئوالها بدم که ورقه جوابم خیلی هم سفید و تابلو نباشه .
نمی دونم این پریسا این همه سئوال رو از کجای این برگه پنج سئوالی در می
آورد . یه لحظه شک کردم که نکنه اصلا برگه سئوالیش فرق داره با مال من و
برای همین یه کوچولو به برگه اش سرک کشیدم . آخه واقعا به شک افتاده بودم و
یادم رفت دقیقا کنار میزشکیبا نشسته ام . بعد از دید زدن برگه پریساو
مطمئن شدن از اینکه سئوالهاش همون سئوالهای برگه منه ، چشمم افتاد به شکیبا
که داشت منو نگاه می کرد ، اونم بدجور . نگاهمو انداختم پایین و لبمو گاز
گرفتم . حسابی ضایع شدم . حتما با خودش می گه این دختره رو توی قفس شیر هم
بذاری باز آدم نمی شه .
دیگه
روم نمی شد بشینم و از طرفی واقعا بیکار بودم . چقدر آخه جواب الکی از تو
آستینم در بیارم ؟ همینکه نیم خیز شدم ، شکیبا رو دیدم که سریع به سمتم
اومد . اونم با ابروهای شدیدا در هم . خیلی آهسته کنار گوشم گفت :
- تا آخر جلسه بشین کارت دارم .
دلم
هری ریخت پایین . یعنی چه کارم داشت ؟ نکنه واقعا فکر کرده قصد تقلب داشتم
؟ باید خیلی احمق باشه. یکی ردیف اول بشینه و جلوی چشم استاد بخواد تقلب
کنه ؟ بهش توضیح می دم می خواستم از بابت سئوالها مطمئن شم . وای خاک تو
سرم این دیگه بدتره که . اصلا بهش می گم دلم خواست و تونستم و ازش خواهش می
کنم یه صفر رو برگه ام بذاره و خلاص ! سر که نبریدم . تا حالا چشمه های
گوناگونی از خشمش رو دیدم و دیگه ضد ضربه شدم .
دقیقه
به دقیقه حالم بدتر می شد . هم حال روحیم هم جسمی و واقعا دیگه هیچ چیز جز
اینکه سریع برم خونه و تو رختخواب ولو شم؛ برام اهمیت نداشت . سردردم
بیشتر شده بود و حتم داشتم چمشهام هم شدیدا قرمز شده باشه .
دستهای
گره کرده ام رو تکیه گاه سرم کردم و چشمهام رو بستم بلکه کمی آروم شم !
انگاری واقعا چند لحظه از دنیا فارغ شدم چون وقتی با صدای چند ضربه که به
صندلی خورد چمشهام رو باز کردم هیچ کس توی کلاس نبود . یه لحظه هول شدم و
با ترس دور و برم رو نگاه کردم . شکیبا در حینی که داشت برگه های بچه رو
مرتب می کرد گفت :
- برگه ات رو بده .
نگاهش کردم و دوباره ترس روانه دلم شد . یعنی چکارم داشت . برگه ام که جای دوتا آرنجهام روش بود روبه دستش دادم .
- حالت خوب نیست ؟
هنوز نگاهم نکرده بود . آب دهنم رو قورت دادم و به جای جوابش پرسیدم :
- کاری با من داشتید ؟
صدام
می لرزید .نگاهم کرد . به نظر نمی اومد دیگه عصبانی باشه و این باعث شد
کمی قوت قلب بگیرم. شاید فهمیده حالم بده و دلش به حالم سوخته .
- شد یه بار سئوال بپرسم و تو بدون حاشیه رفتن جواب بدی ؟
ونگاهش
رو دوخت به برگه جوابم . وای خدا آبروم رفت . کاش زودتر دست برداره . دیدم
چشمهاش از بالا تا پایین برگه رو با دقت مرور کرد . بعد از دو سه دقیقه که
خوب برگه رو از نظر گذروند ، به من نگاه کرد و گفت :
- مثل اینکه واقعا حالت بد بوده ! این مزخرفات چیه توی برگه نوشتی ؟
لبهام
رو به هم فشردم و سرم رو انداختم پایین . چه گندی کاشتم . برگه سفید می
دادم بهتر بود تا این برگه سیاه پر از چرت و پرت ! اینقدر استرس داشتم که
مریضی ام از یادم رفت . دیگه نمی دونستم تبم از مریضیه یا از هول این اتفاق
و رفتن آبروم !
- با شما هستم خانم معتمد .
لحن
تندش باعث شد سرم رو ببرم بالا و بهش نگاه کنم . عصبانی به نظر می اومد و
منتظر جواب بود . وقتی دید لب از لب باز نمی کنم محکمتر گفت :
- خوب ؟
این بزاق دهانم هم مدام ترشح می کرد و مجبور بودم علی رغم مزه تلخش هی آب دهنمو قورت بدم .
- من ... من حالم خوب نبود . نتونستم درس بخونم . ببخشید .
با بی رحمی گفت :
- اینو
که خودم می بینم . از رنگ و روت معلومه حالت خوب نیست . بهتر نبود به جای
اومدن و سرک کشیدن به برگه این و اون و جوابهای نامربوط نوشتن ، می موندی
خونه و استراحت می کردی ؟
کوپ
کردم . انتظار همچین رفتار بی رحمانه ای رو نداشتم ! هر استاد دیگه ای بود
این رفتار من براش قابل احترام بود که به هر مصیبتی سر جلسه حاضر شدم .
اما این ... دلم گرفت . چیزی نگفتم و همینطور به چشمهای بی رحم و بی احساسش
زل زدم . یه جورایی باورم نمی شد . این همون شکیبای هفته پیش نبود که منو
سوار کرد و رسوند و آخر سر هم بهم گفت که دیگه از این به بعد فقط به فکر
درسم باشم !
گفتم :
- اما خودتون گفتید که باید سرجلسه حاضر شم و گرنه صفر برام رد می کنید !
سرشو کج کرد و با پوزخند گفت :
- به
نظرت الان که سر جلسه حاضر شدی بیشتر از صفر می گیری ؟ مگه گواهی پزشکی
نداشتی که با این حالت بلند شدی اومدی دانشگاه ؟ فکر نمی کنی ممکنه همکلاسی
هات هم از تو بیماری رو بگیرن ؟ اونم این موقع سال ، فصل امتحانات ؟ اما
از همه بدتر اینه که آوردمت ردیف اول نشوندم و بعد جلوی چشم من داری از روی
بغل دستیت تقلب می کنی ! در مورد من چی فکر کردی ؟ هان ؟ منو چی فرض کردی ؟
سرم
سوت کشید . پس همه اینها به خاطر اون دختره ایکبیریه . همین پریسا محمدی .
می ترسه پریسا جونش سرما بخوره . حرصش گرفته که چرا از دست پریسا جونش
تقلب کردم . اگه اینطوره بی خود کرده منو بغل دستش نشونده . اصلا الهی
بمیره این پریسا و راحت شم . نه چرا اون ؟ این شکیبا بمیره بهتره .
آره
دیگه اون بچه خوشگل مایه داره اما من دختر یه جارو کش و آبدارچی هستم . با
یه سر و وضع معمولی . من احمق ... من احمق چی پیش خودم فکر کردم . که این
مردک مغرور و از خود راضی از دختر نظافت چی شرکتش خوشش اومده ؟ هر چی هم
بوده لاس زده باهات بدبخت . از سر به سر گذاشتنت خوشش می اومده . از اینکه
جوابش می دادی و حرصتو در می آورد . بدبخت توسری بخور . ببین با پریسا چطور
برخورد می کرد . اگه آدم بودی می دیدی و می فهمیدی . از همون بار اول که
بردش پای تخته و یه سئوال بهش داد بنویسه . رفتارش با تو در برابر با اون ،
مثل رفتار با یه حیوون می مونه در برابر با یه آدم . بدبختی بهار . بدبخت .
برو سر و دست و پای خواهرت رو ببوس که هر چی گفت حقیقت بود . زهر بود ،
اما زهری که حقیقت داشت .
بغضم
گرفته بود و هر آن ممکن بود اشکم سرازیر بشه . نمی دونم چقدر توی افکار
خودم غوطه ور بودم اما با صدای ضربه دستش روی میز سرم رو بالا آوردم .
- چرا من هر سئوالی رو باید دوبار برات تکرار بکنم ؟
صداش
به فریاد تبدیل شده بود . فهمیدم خیلی عصبانیه . دعا کردم بمیره از
عصبانیت و به درک واصل شه. از جلم بلند شدم . پاهام از شدت ضعف و بی حالی
می لرزید . دستهام هم همینطور . نباید الان گریه کنم . نه ، الان نه ! یه
کم بعد ، بذار جوابش رو بدم بعد . هر چی می خواد بشه ، بشه ...
- به خاطر اینکه لیاقت سئوال پرسیدن و جواب شنیدن رو ندارید .
یه
لحظه از اونچه که از دهنم بیرون پرید و به گوش خودم رسید ، تعجب کردم .
کمی وحشت کردم اما سعی کردم بهش غلبه کنم . بالاتر از سیاهی رنگی نیست . هر
اتفاقی برام بیافته بهتر از تحمل کردن توهین و تحقیرهاشه ! ادامه دادم :
- هر
کی دیگه جای شما بود از من تشکر می کرد که با این حالم سر جلسه امتحان
حاضر شدم . اما شما منو متهم می کنید که چرا اومدم و سهل انگاری کردم ؟ من
دوره نقاحت رو گذروندم و امکانش کم بود که بیماریم سرایت پیدا کنه . در ضمن
اگه نگران بیماری خانم محمدی بودید ، نباید منو می آوردید ردیف اول کنار
دست اون بنشونید . میدونم باور نمی کنید اما این خانم محمدی خنگ اینقدر
سئوالهای بی جا و نامربوط پرسیدکه سر جلسه یه لحظه شک کردم نکنه برگه
سئوالی من با بقیه فرق داره و اگه روی برگه اش سرک کشیدم فقط واسه این بود
که بفهمم این موضوع صحت داره یا نه . وگرنه اینقدر احمق و وقیح نیستم که
جلوی چشم استاد به راحتی بخوام تقلب کنم . اما من می دونم همه این عصبانیت
ها و توهین هاتون از کجا آب می خوره . امیدوارم به اونچه که می خواید برسید
آقای شکیبا . فقط یادتون باشه واسه خاطر اون شخص که این همه حرص و جوشش رو
می زنید ، یه آدم دیگه رو زیر پاهاتون له کردید . یه آدم . می فهمید ؟ من
حیون نیستم و نبودم . اما شما از اولش با من مثل ...
گریه
امانم نداد . کیفم رو از روی دسته صندلی برداشتم و با عجله به طرف در کلاس
قدم برداشتم . لحظه آخر قبل از اینکه در رو باز کنم برگشتم و به چهره بهت
زده و در همش برای آخرین بار نگاه کردم و گفتم :
- ببخشید که عزیز دلتون رو خنگ خطاب کردم .
و رومو برگدوندم و رفتم .
تمام
شد . این آخرین باری بود که توی اون ترم شکیبا رو دیدم . البته اون موقع
نمی دونستم و فقط دنبال این بودم که دیگه سر کلاسهاش حاضر نشم اما دست
سرنوشت اون ترم منو نه تنها از درس شکیبا که از کل درسها جا انداخت و مجبور
شدم کل ترمم رو حذف کنم. از کلاس که بیرون اومدم سوری و شکوفه با چشمهای
گرد پشت در کلاس منتظرم بودند . طفلی ها اینقدر شوک زده بودند باورشون نمی
شد تمام این مکالمات بین من و شکیبا اتفاق افتاده . اون لحظه که حرفی نزدند
. یعنی من اینقدر حالم بد بود که اونها فقط در طرفینم با من همگام شدند .
بعدها سوری به من گفت که فکر میکرده یه صدای ضبط شده در حال پخش بوده !
یادم
نمی ره اون روز چقدر اشک ریختم. از بدحالی نمی تونستم بشینم و مجبور شدیم
هر سه نفرمون بریم نماز خونه که من لااقل دراز بکشم . شکوفه اصرار داشت
سریع منو به خونه برسونه ، اما من مخالفت می کردم . یه عالم بغض و اشک و
حرف داشتم که تا نمی زدمشون خالی نمی شدم . اون همه اشک رو توی خونه کجا
باید خالی می کردم .آخرش واقعیتهای تلخ زندگی خودم رو به اتفاق تمام
جریانهایی که بین من و شکیبا بود رو برای هردوشون تعریف کردم . و چقدر هم
خوب شد که این کار رو کردم . اونها نه تنها از اون به بعد روابطشون با من
کمتر نشد بلکه تا خود امروز ما سه نفر هنوز از بهترین دوستان همدیگه هستیم .
بی چاره شکوفه و سوری . از طرفی به من حق می دادن که اینقدر دلخور باشم و
از طرف دیگه نگران بودن که پس این ترم من با این وضع چه کار باید بکنم که
مشروط نشم .
به
قول مامان هی روزگار از دست تو که چه خوابها واسه آدم نمی بینی . غصه چی
رو می خوردم چی شد . اصلا انگار تمام بدبختی های دنیا با هم روی سر یک نفر
سرازیر می شن . وقتی خبر دار شدیم ، حاضر بودم تا آخر عمر زیر بار توهینها و
تحقیرهای شکیبا له بشم اما بابام ، بابای نازنینم سالم و سلامت بمونه .
هنوز
هم که یاد اون روزها می افتم اشک تو چشمام حلقه می زنه و دستم می لرزه
موقع نوشتن . درست یک هفته بعد بود که بابا بد حال شد و بردیمش بیمارستان و
اونجا بود که ... اونجا بود که فهمیدیم بابا مبتلا به سرطان مغز استخوان
شده . دنیا روی سر من و مامان آوار شد . مامان توی همون بیمارستان از حال
رفت و من تا مرز بی هوشی رفتم . اونقدر زار زدم که تا دو روز چشمهام از شدت
پف جایی رو نمی دید . دکتر می گفت چند ماهی هست که دچارش شده و هنوز خیلی
پیشرفته نیست . دکترش امیدوار بود و می گفت هنوز بیماری خیلی پیشرفت نکرده و
شاید با عمل و شیمی درمانی خوب بشه . اما لامصب اسم این بیماری لعنتی آدم
سالم رو از پا در میآره چه برسه به کسی که خودش مبتلا شده .
اون
روزها تلخ ترین و سیاهترین روزهای زندگی من بود . روزهایی که تا زنده هستم
از خدا می خوام نه برای خودم و نه برای هیچ کس دیگه تکرار نشه . بابا یه
مدت کوتاه بیمارستان بود. توی اون مدت که بابا بیمارستان بود یکی دو بار
همکارهاش از جمله شکیبا برای ملاقاتش به بیمارستان اومدن . و من هر بار به
بهانه های مختلف فرار می کردم تا چشمم به شکیبا نیافته . حس انزجار و تنفر
شدیدی رو از اون در قلبم حس می کردم .
بعد
از یه مدت بابا رو مرخص کردند . دکترش می گفت اگه راهی پیدا می کردید می
بردینش خارج از کشور بهتر بود . گویا پیوند مغز استخوان در خارج از کشور
خیلی راحت تر از اینجا انجام میشد و امکان بهبود بیماری در صد زیادی افزایش
می یافت.
بابا
بعد از مرخص شدن به سرکارش برگشت . مامان اجازه نمی داد بابا برگرده سرکار
. پاشو کرده بود توی یه کفش که خودش بره سرکار . حالا هر کاری . اوضاع قمر
در عقربی بود . توی اون خونه سه نفری هر کدوممون داشتیم ساز خودمون رو می
زدیم . مامان اصرار داشت تنها خودش بره سرکار . من هم اصرار داشتم مامان
بمونه خونه و از بابا مراقبت کنه و خودم برم سرکار و بابا هم اصرار داشت که
حالش خوبه و نیازی نیست کسی بره سرکار ! آخر سر مجبور شدیم با دکترش مشورت
کنیم . اون هم می گفت بهتره که بابا شرایط عادی زندگیش رو دنبال کنه تا
دچار افسردگی بیماری نشه .
به
این ترتیب بابا برگشت سرکار . طبق گفته اش همه همکارها علی الخصوص شکیبا
خیلی حواسشون بهش بود . بالاخره بعد از یه مدت مامان حرف دلش رو زد . حرفی
که خودم هم بعد از پیشنهاد دکتر داشتم بهش فکر می کردم . می دونستم بابا با
برادر و خواهرهاش رابطه خوبی نداره . خصوصا که از یک مادر نبودن پدر من از
زن دوم پدرزبزرگم بود و عمه ها و عموم یه جورایی چشم دیدن بابای من رو
نداشتن . اگر جه بعد از فوت پدربزرگ تمام ارث و میراث رو کشیدن بالا و به
همراه مادرشون برای همیشه از ایران رفتن و بابا و مادربزرگ من رو بدون یک
پاپاسی به امان خدا ول کردن . با اینحال توی اون وضعیت تنها چاره این بود
که با عموم تماس بگیریم . هم من هم مامان می دونستیم راضی کردن بابا راحت
نیست . تازه اون که خوبه من نگران عموم بودم . یعنی قبول می کرد یه مدت
مامان و بابا برن اونجا ؟ با این حال تنها گزینه پیش رو بود .
مامان
یواشکی به من گفت اگه همه کارا واسه بردن بابا جور بشه خونه رو می فروشیم
تا هزینه های درمان و اقامت مامان و بابا رو بتونیم بدیم . به مامان نگفتم
یعنی نمی خواستم امیدش رو ناامید کنم . اما تقریبا مطمئن بودم هزینه ی
فرستادن بابا خیلی بیشتر از پول فروش خونه است . با این وجود شاید تا یه
مدت می تونستن اونجا دووم بیارن . خصوصا اگه عموم همکاری می کرد . به علاوه
سوری می گفت یعضی بیمارستانهای خارج از کشور برای بعضی بیماری های خاص و
نادر تا حدودی از هزینه های درمان رو قبول می کنن . عمو حسن و یکی از عمه
هام آلمان زندگی می کردن و یکی دیگه از عمه هام سوئد بود . شنیده بودم خیلی
از بیمارهای شیمی درمانی رو به آلمان اعزام می کنند .
من
به مامان پیشنهاد دادم اول با عمو حسن صحبت کنیم بعد به بابا بگیم . آخه
احتمال می دادم که عمو حسن اصلا پیشنهاد ما رو قبول نکنه . همونطور هم شد !
یه طوری که انگار اصلا یادش نمی آد برادری هم به اسم عباس داشته و خیلی
راحت به قول سوری ما رو دک کرد ! الهی خدا هم دکش کنه ! تا اینو به مامان
گفتم مامان گفت زبونتو گاز بگیر دختر بگو الهی خدا هدایتش کنه .
بالاخره
با اصرارهای فراوان خودم و البته کمک بهناز تونستم مامان رو راضی کنم که
برم سر کار . پنهانی از بابا البته که بی خودی غصه منو نخوره . به هر کس که
می شناختم برای کار سپردم . حتی به ارجحی ! چند جایی شکوفه و سوری معرفی
کردن و چند جا رو هم خودم از روزنامه دنبالشون رفتم که هیچ کدوم نتیجه
نداشت . همه شون نیروی تمام وقت می خواستن . اونم با حقوق نسبتا کم . داشتم
از پا در می اومدم . حاضر بودم ترمم رو حذف کنم اما واقعا با اون پولی که
می خواستن بدن نمی ارزید . آخر سر ارجحی شرکت یکی از فامیلهاشون رو معرفی
کرد که خیلی فوری به یه منشی تمام وقت نیاز داشتن . منشی قبلیشون خیلی
ناگهانی از کار استعفا داده بود و سریعا به یه منشی نیاز داشتن . ارجحی خدا
خیر داده هم از فرصت استفاده کرده و من رو معرفی کرده بود با این شرط که
حقوق خوبی بهم بدن . همه شرایط عالی بود جز اینکه باید ترمم رو حذف می کردم
. دیگه برام امکان نداشت برم دانشگاه . اونجا هم با مصیبت تونستم این کار
رو بکنم . به گمونم کسی از مسئولین دانشگاه نمونده بود که ندونه شرایط
زندگی من از چه قراره !
اگر
چه دیگه این چیزها برام اهمیت سابق رو نداشت . من فقط به فکر نجات بابا
بودم و بس ! بالاخره رفتم سر کار . جای خوبی بود . طبق قول و قرارمون با
مامان و بهناز به بابا چیزی نگفتیم . فکر می کرد هنوز دانشگاه می رم . خدا
رو شکر دستم به خاطر تایپهایی که برای ارجحی انجام داده بودم تند شده بود و
چون خودم هم رشته ام کامپیوتر بود در بدو ورودم به اون شرکت به عنوان منشی
با هیچ مشکلی مواجه نشدم .
سوری
و شکوفه هر از چند گاهی به دیدنم می اومدن . یه بار اومدن خونمون اما
بیشتر اوقات بعد از ساعت کاریم باهاشون قرار میذاشتم . دیگه موقع امتحانات
پایان ترمشون بود . فقط یک ماه از کل این جریانات می گذشت . اما اونقدر
برای من سخت گذشت که حس می کردم ماهها طول کشیده . با این حال دلم برای بچه
ها و دانشگاه و درس تنگ شده بود . حتی شکیبا و پریسا محمدی . انگار از
زندگی اصلیم دور مونده بودم . فکر می کردم به طور موقت منو وارد یه بازی
جدید کردن که به زودی تموم می شه . اما تمام این افکار به محض دیدن شکوفه و
سوری رنگ می باخت و حقیقت تلخ زندگیم مثل پتک توی سرم می خورد . من دختر
جوانی بودم که فعلا و شاید تا ابد نمی تونستم مثل بقیه همسن و سالهام زندگی
کنم . با این حال حاضر بودم به خاطر بابا تا آخر عمر از جوانی و آینده ام
بگذرم .
سوری
و شکوفه دلداریم می دادن و می گفتن از ترم بعد می تونم برگردم . اما می
دونستم که این اتفاق نخواهد افتاد . خصوصا که ترم بعدی درست یکی دو هفته
بعد از امتحانات شروع می شد .
بهمن
ماه بود . شاید اوایل بهمن ! هوا سرد و برفی بود . از زمستون خسته شده
بودم . از هوای ابری و گرفته از بارون ، از برف . همه اش برام دلگیر بود .
این روزها فقط با مامان درد و دل می کردم . درد دل که نه ،بیشتر غر غر و
گله و شکایت بود از زمین و زمان . مامان هم همه اش لب به نصحیت داشت که کفر
نگو . حال بابا فرقی نکرده بود . یا بهتره بگم بدتر هم داشت می شد .
صبح
بود . یه صبح برفی و سرد . شب قبل همه جا رو برف گرفته بود . به مصیبت
خودمو رسوندم سرکار . طرفای 10 صبح بود که گوشیم زنگ خورد . شماره بابا بود
. سریع جواب دادم :
- سلام بابایی . الهی قربونتون برم کاری داشتید ؟
- بهار زود خودتو برسون اینجا .
دلم هری ریخت پایین . صدای مامان بود ! حتم دادم اتفاقی افتاده :
- چی شده مامان ؟ کجایی ؟ اتفاقی واسه بابا افتاده ؟
حال
بابا بد شده بود همکاراش برده بودنش بیمارستان . یادم نمی آد اصلا به رئیس
اطلاع دادم که دارم می رم بیرون یا نه . فقط یادمه کیفمو برداشتم و از در
شرکت زدم بیرون .
رسیدم
بیمارستان دیگه میدونستم کدوم بخش و کدوم طبقه است . مامان رو نشسته روی
صندلی ها کنار راهرو دیدم . سرشو تکیه داده بود و چشماش بسته بود .
- مامان ؟
چشماشو
به سختی باز کرد و یه قطره اشک از گوشه چشمش سرخورد افتاد پایین . قلبم
انگار با اون قطره اشک از توی دلم سرخورد و افتاد کف پام . کنارش نشستم و
سرشو گرفتم تو سینم . معلوم بود حسابی خودشو گرفته که گریه نکنه اما با
دیدن من یه دفعه زخم دلش سر باز کرد
- بهار
بابات داره از دست می ره . بهار دکترا از بابات قطع امید کردن . دیدی چه
خاکی بر سرمون شد . بهار دیدی داری بی پدر می شی . ای خدا این چه مصیبتی
بود . شوهرم داره از دست می ره و دستم به جایی بند نیست . ای خدا رحم کن .
آخه من که نه پول دارم نه فک و فامیلی که بتونن کاری واسم بکنن دستمو جلوی
کی دراز کنم خدا . خدا من که به جز تو کسی رو ندارم خودت یه کاری بکن .
خدایا جون منو بگیر و بذار عباس زندگی کنه . خدا منو بی سایه بالا سر نذار .
خدا کسی رو ندارم بهش پناه ببرم خودت رحم کن . نذار بی چاره بشم . نذار
این دختر بی پدر شه .
قلبم
داشت تکه تکه می شد از ضجه مویه های مامان . اما نمی خواستم گریه کنم . من
باید قوی باشم . تکیه گاه مامان الان بعد از خدا به منه . نباید ضعف نشون
بدم . خدایا کمکم کن . من نباید گریه کنم .
- خانم معتمد بلند شید باید بریم .
برای بار دوم توی اون روز قلبم از جا کنده شد و بی اختیار از روی صندلی بلند شدم و به پشت سرم نگاه کردم .
- سلام
اونقدر
هول شدم یادم رفت که مدتهاست نه من شاگردم نه اون استاد و دلیلی برای ترس
نیست ! نگاه کوتاهی به من کرد و سری در جواب تکون داد و دو باره خطاب به
مامان گفت :
- خانم معتمد باید بریم عجله کنید لطفا .
- - کجا ؟ من امشب اینجا می مونم . دکتر چی گفت .
- بریم توی راه بهتون می گم . فعلا نمی تونید اینجا بمونید . بیرون کارهای مهمتری هست انجام بدید . خواهش می کنم.
نمی
فهمیدم جریان از چه قراره . واسه چی باید عجله کنیم . همین رفتارهاشه که
منو به مرز جنون می رسوند . اصلا چرا باید به حرف این گوش می کردیم .
دوباره تمام کینه های قدیمی سرباز کردن :
- چرا نمی گید چی شده ؟ دکتر بابا چی گفته ؟
نگاه سردی به من انداخت و با اکراه جواب داد :
- لطفا مادرتون رو همراهتون بیارید تا مطلبمو عرض کنم . اینجا نمی تونم . ضمن اینکه به نفع آقای معتمد هم هست که عجله کنید .
جمله آخرش هم منو هم مامان رو وادار کرد همراهش بشیم . توی ماشین که نشستیم سریع رفت سر اصل مطلب :
- خانم معتمد گفتید خارج از کشور هیچ فامیل یا دوستی ندارید که بتونید یه مدت برای درمان برید اونجا ؟
مامان دوباره بغض کرد :
- نه پسرم . هیچ کسو ندارم . عباس خواهر و برادر داره اما گفتم که اونها ...
. دوباره اشکش سرازیر شد . من پرسیدم :
- نه ما هیچ کس رو نداریم . حالا حتما باید بره خارج از کشور مداوا شه ؟ اینجا راهی نداره ؟
منو نادیده گرفت و دوباره خطاب به مامان گفت :
- خانم
معتمد خواهش می کنم خودتون رو کنترل کنید . برای نجات همسرتون بهتره یه
فکری بکنیم و به سرعت اقدام بکنیم. خصوصا که دکتر امیدوار بود خارج از کشور
امکان درمان آقای معتمد خیلی بیشتره . من می تونم تا حدودی کمکتون بکنم .
البته اگه برادر ایشون هم می تونست کمک کنه که برن آلمان خیلی خوب می شد .
اما خوب حالا که از بابت اونها مساعدتی نیست می تونیم ایشون رو بفرستیم
انگلیس . من اونجا یه سری قوم و خویش دارم که می تونن کمک کنن .
مامان گریه اش بند اومده بود . سیخ نشست و گفت :
- من
که از خدامه . خدا خیرت بده پسرم . من حاضرم هر کار بگی بکنم . یه خونه
داریم که الان می آید می بینیدش . می تونیم اونو بفروشیم . بزرگ نیست اما
بهتر از هیچیه . اگه یکی کمکم کنه بریم اونجا خودم اونجا کار می کنم پول در
می آرم تا شوهرمو مداوا کنم . فقط باید یکی کمکم کنه .
شکیبا سرشو تکون داد و گفت :
- همونطور
که گفتم من اونجا یه سری قوم و خویش دارم که می تونن کمک کنن آقای معتمد
رو اعزام کنیم انگلیس . اما می خوام تلاش کنم که بیمارستان حداقل نصف هزینه
های درمان رو تقبل بکنه . البته معلوم نیست و نمی خوام امیدوارتون بکنم .
اگه هم این اتفاق نیافتاد هم پول خونه می تونه کمک کنه هم من می تونم اونجا
واسه اقامتتون کاری بکنم که زیاد براتون سخت نشه و فقط هزینه درمان بمونه .
من پرونده های آقا معتمد رو گرفتم و همین امروز می فرستمش پیش یکی از
آشناهام . شما هم لطفا همین امروز خونه رو برای فروش بذارید . امیدوارم ظرف
دو ماه یا کمتر بتونم شما و همسرتون رو بفرستم . در ضمن آقای معتمد تقاضای
یه وام داده بودن از شرکت که مبلغ خوبی هم هست . حالا اگه رفتنتون صد در
صد شد در مورد اون هم با هم صحبت می کنیم
موقع
گفتن این آخری از توی آینه مستقیم به من زل زده بود . یعنی چی ؟ منظورش چی
بود . بی خیال . خدایا شکرت . اگه بتونیم بابا رو بفرستیم یعنی اگه این
شکیبا واقعا کمکمون کنه نذر می کنم برم بابت رفتارهای گذشته ازش عذر خواهی
کنم . اصلا خدایا هر کاری بگی می کنم . هر کاری . اما .. اما این شکیبا چرا
باید به ما کمک کنه ؟
امید
حتی در بدترین شرایط چنان به آدم شور و هیجان می ده که آدم یادش می ره تو
چه مصیبتی گرفتار شده .بابا رو دیگه بیشتر از اون توی بیمارستان نگه نداشتن
و مرخصش کردن . خونه مون رو هم گذاشتیم برای فروش . نمی خواستم فکر کنم
بعد از رفتن مامان اینها من قراره کجا برم و چی کار کنم . به جز بهناز و
خاله اینها کسی رو نداشتیم که برم پیششون . اما هر دوجا برای من سخت بود .
هم برای من هم قطعا برای خود خاله اینها یا بهناز . با این حال خیلی بهش
فکر نمی کردم و همه چیز رو سپردم به مرور زمان . فعلا مهمترین کار فرستادن
بابا و مامان به انگلیس بود .
کارها
سریعتر از اونچه فکرشو می کردیم پیش رفت . یا شاید اونقدر گرفتار بودیم که
نفهمیدیم زمان چطور گذشت . از حق نگذریم شکیبا واقعا کمکمون کرد . البته
توی اون دوماهی
که کارها درست شد من که اصلا ندیدمش و تقریبا بیشتر مواقع تلفنی باهاش در
ارتباط بودیم . اونم مامان . من فقط دورا دور ازش خبر داشتم که واقعا
برامون زحمت می کشید . نمی فهمیدم چرا . درک نمی کردم . یکی دوبار به مامان
گفتم چطور یه آدم غریبه حاضره شده اینقدر به ما کمک کنه . اونم اینطوری که
از خودش و خونواده اش حسابی مایه بذاره .
دایی
و خواهر شکیبا هر دو انگلیس بودن . دایی اش اونجا پزشک بود و توی همون
بیمارستانی که کار می کرد کارهای پذیرش بابا رو انجام داد و خواهر شکیبا ،
کارین ، که بعد از دانشجویی تونسته بود اقامت بگیره همونجا یه خونه اجاره
کرده بود و کار می کرد. قرار بود مامان وبابا یه مدت برن با خواهر شکیبا
زندگی کنن تا تکلیفشون معلوم شه و یه جای ثابت بتونن بگیرن . وقتی اینو
شنیدیم نه مامان نه بابا هیچ کدوم قبول نکردن و اصلا می خواستن بزنن زیر
همه چیز . تا اینکه شکیبا پیشنهاد داد مامان می تونه واسه خواهرش کار کنه .
کارهایی که مستخدم خونه خواهرش هفته ای دو سه بار انجام میداده حالا مامان
به جای اون همه کارهای خونه رو انجام بده . به محض شنیدن این پیشنهاد
مامان در جا قبول کرد اما من و بابا سریع مخالفت کردیم . همینم مونده که
مامانم کلفت خونه دیگران شه . اونم کی ؟ شکیبا . بابام که مستخدم شرکتش بود
بس نبود که حالا مامان تو غربت بشه مستخدم خونه خواهرش ؟ حالا درسته که
این مدت خیلی کمکون کرده بود اما من هنوز ازش بدم می اومد . شاید اگه یکی
دیگه بود راحت تر می پذیرفتم تا شکیبا .
اما
خوب از اول می دونستم که آخرش من و بابا چاره ای جز پذیرش این موضوع
نداریم . بالاخره پای سلامتی بابا در میان بود . مساله ای که به راحتی نمی
شد ازش گذشت . در واقع اصلا نمی شد ازش گذشت و این شد که پیروز این میدان
مامان و شکیبا بودن .
به
این ترتیب دقیقا یک هفته قبل از عید بلیطهاشونم گرفتن و همه چیز برای
رفتنشون به انگلیس مهیا بود . روزهای آخر قبل از رفتن هر سه نفرمون خونه
بهناز بودیم . من که وسایلم رو هم آورده بودمو توی اتاق مهتاب گذاشته بودم و
قرار بود فعلا همونجا بمونم . البته به مامان اینا نگفتم اما می خواستم
اگه بشه یه مدت بعد از رفتن مامان و بابا یه وام از شرکتی که کار می کنم
بگیرم تا باهاش یه خونه رهن کنم و جدا زندگی کنم . ضمن اینکه وقتی مامان
اینها به سلامتی برگشتن باید جایی باشه که بریم توش زندگی کنیم . از همه
اونها هم بگذریم خونه بهناز واقعا راحت نبودم و دلم می خواست مستقل بشم و
سربار کسی نباشم حتی به قیمت تنهایی .
بقیه
وسایل خونمون رو برده بودیم توی انباری خونه خاله اینها جا داده بودیم و
یه سریش هم انباری خونه بهناز . علی رغم تمام دلتنگی های جدا شدن از مامان و
بابا و آواره گی های هر سه نفرمون خصوصا من ، ته دلمون شاد بودیم که
بالاخره خدا در عین ناباوری کمکمون کرد بابا رو برای درمان بفرستیم خارج از
کشور . چیزی که واقعا فکرش رو نمی کردیم !
یه
شب قبل از رفتن بابا و مامان ، شکیبا اومد دیدن بابا . اومده بود هم برای
گفتن یه سری مطالبی که فکر می کرد اونجا به درد مامان و بابا می خوره هم
مطلب دیگه ای که با شنیدنش شوکه شدم .
وقتی اومد من توی اتاق مهتاب باهاش بازی می کردم و قصد نداشتم برم بیرون که بهناز اومد صدام کرد :
- بهار بیا بابا و آقای شکیبا کارت دارن .
هم
یه لحظه هیجان زده شدم هم ترسیدم . یعنی بابا چه کارم داشت ؟ اونم در حضور
شکیبا ؟ شاید فهمیده با شکیبا بدرفتاری کردم می خواد مجبورم کنه ازش
عذرخواهی کنم ؟ سریع چادر رنگیمو سر کردم و از اتاق رفتم بیرون .
وارد
سالن شدم و بهش سلام کردم ، اونم بدون اینکه از جاش بلند شه جوابم رو داد .
حرصم گرفت . یه جوری که انگار با یه دختر بچه طرفه نه با یه خانم محترم که
باید به احترامش از جا برخاست !
بابا
اشاره کرد برم کنارش بشینم . سمت دیگه اش شکیبا نشسته بود . وقتی نشستم یه
لحظه نگاهم با نگاه سرد و بی اعتنای شکیبا تلاقی کرد . چه خودشم واسم
گرفته پررو ! بی اختیار اخم کردم و به بابا زل زدم . خدایا چی شده ؟
- بهار
بابا ، یه چیزی می پرسم می خوام بدون رودربایستی جوابم رو بدی . می خوام
بدونی هیچ اجباری در کار نیست .من همین اندازه که دارم تو رو تنها اینجا به
خواهرت می سپرم به اندازه کافی شرمنده ات هستم بابا . همین که می دونم به
خاطر من از درس و دانشگاهت زدی و رفتی سرکار از خجالت نمی تونم به چشمات
نگاه کنم دخترم .
اگه
دو کلمه بیشتر می گفت اشکهام مثل سیلاب از چشام جاری می شد و منم اصلا دلم
نمی خواست این اتفاق جلوی شکیبا بیافته . برای همین میون حرفش پریدم :
- بابا
تو رو خدا . من هر کاری کردم از صمیم قلب برات کردم . تا آخرم عمر هم بهش
افتخار می کنم. درس و دانشگاه همیشه هست . بعدشم از سال بعد دوباره می تونم
برم درسم رو ادامه بدم . سرکار هم که خیلی وقته می خواستم برم . قبل از
بیماری شما . پس هیچ منتی نیست . تازه من از خدامه بتونم کمکتون کنم بابا .
آخه چرا این حرفها رو می زنید .
بابا لبخند بی جونی زد و گفت :
- حالا
وقت این حرفها نیست . آقای مهندس اینجا منتظر نشستن و منتظر جوابن . ببین
دخترم می خوام بدونم اگه یه جایی کار بهتر با حقوق بالاتر برای تو باشه
دوست داری بری اونجا کار کنی ؟
اون
همه مقدمه چینی واسه همچین مطلبی ؟ خوب معلمومه که قبول می کنم . مگه مغز
خر خوردم که قبول نکنم ؟ تازه این چه ارتباطی به بابا داره . نفهمیدم منظور
بابا چیه و سریع جواب دادم :
- خوب آره . تازه اگه کارم بهتر نباشه اما حقوقم بالاتر باشه هم قبول می کنم . چطور مگه ؟
مامان لبخند زد و گفت :
- من که گفتم حاجی نیاز به پرسیدن نیست . بهار حتما قبول می کنه .
بابا گفت :
- خانم من باید بپرسم ازش . شاید دوست نداشته باشه جایی بره کار کنه که قبلا باباش اونجا آبدارچی بوده .
اینا چی داشتن می گفتن ؟ من واقعا نمی فهمیدم . شکیبا سریع اومد وسط حرف بابا .
- اختیار
دارید آقای معتمد . این حرفا چیه . شما اونجا همکار ما بودی و خیلی هم
عزیز بودی برای همه . باعث افتخار همه ما بود که با شما کار می کردیم .
اینو جدی عرض کردم . الان که مجبوریم از شما جدا شیم واقعا ناراحتیم . باور
کنید اگه امکان داشت قانون رو زیر پا می ذاشتم و خودم هر چقدر احتیاج
داشتید تقدیمتون می کردم بلاعوض . اما چون خودتون اصرار دارید حتما وام
باشه من همچین پیشنهادی دادم .
- ممنونم
آقای مهندس . شما واقعا جای پسرم بودی و هستی . هیچ کس این لطف رو در حق
ما نمی کرد که شما کردی . با این حال دلم نمی خواد دخترم مجبور به کاری بشه
. باید بدونه کجا می خواد بره کار کنه . شاید دوست نداشته باشه .
دیگه کلافه شده بودم . یک ساعت بود همه می پریدن وسط حرف همدیگه و تعارف تیکه پاره می کردن :
- ای بابا اگه جریان در مورد منه به منم بگید لطفا چه خبره ؟
بالاخره مامان کارمو راحت کرد و سریع گفت :
- چیزی
نیست مادر ، آقای مهندس زحمت کشیدن یه وام می خوان بدن به بابا . منتها
چون بابات یه مدت نامعلوم مرخصی بدون حقوق گرفته نمی تونه وام بگیره از
شرکت . برای همین آقای مهندس گفتن تو اگه دوست داری می تونی بری شرکت اونها
کار کنی تا وام رو به تو بدن . حالا بابات می خواد بدونه تو دوست داری کار
الانت رو ول کنی و بری شرکت بابات اینها پیش آقای مهندس کار کنی یا نه .
چی
؟ برم پیش شکیبا کار کنم ؟ پس واسه همینه بابا نگرانه . نگرانه که من دوست
نداشته باشم برم جایی که قبلا خودش مستخدم اونجا بوده . خوب البته واسه
بابا من هر کاری می کردم . اما مساله اینه که باید پیش شکیبا و یا بهتره
بگم زیر دست اون کار میکردم و این برام سخت بود . اگه من و من کنم بابا
حتما فکر می کنه واسه خاطر اونه که دوست ندارم برم کار کنم . پس چی کار کنم
؟ اون موقع که فقط استادم بود اون همه دستور و توبیخ و تنبیه داشت . چه
برسه حالا که زیر دستش کار کنم و رسما بشه رئیسم !
اما
... اما بهار یادته گفتی نذر می کنی حال بابا خوب شه بری از شکیبا
عذرخواهی کنی . . یادته می گفتی حاضر بودم تا آخر عمرم توبیخ و توهینهای
شکیبا رو می شنیدم اما بابام سالم بود ؟ حالا فکر کن همون موقعیته . آره .
آره به خاطر بابا من هر کاری می کنم . این که سهله حتی جونمم می دم .
- خودتو ناراحت نکن بابا . من به آقای مهندس گفتم که نمی ری .
سریع گفتم :
- نه
نه ... بابا ناراحت نیستم اصلا . باور کنید داشتم فکر می کردم به مدیرعامل
این شرکتم چی بگم که بذاره من برم . آخه یکی از همکلاسی هام سفارشمو کرده .
بعدشم الان یه کم بدموقع بود بخوام ولشون کنم . اما خوب من قبول می کنم .
به همون همکلاسیم می گم بهشون بگه . من حاضرم . تازه خیلی هم برام بهتره .
اینجا کارشون زیاد شده بود . دیگه به پولی که می دادن نیم ارزید .
و
لبخند زدم تا بابا خیالش راحت شه . نمی دونم چرا حس کردم چشمای شکیبا برق
زد . نه از خوشحالی . انگار برق کینه و انتقام بود تو چشماش . یا شایدم من
اینطور تصور می کردم ؟
عید
بدی داشتم امسال . بدون بابا و مامان . بهناز و رضا طفلی خیلی هوامو داشتن
. حواسم بود که بهناز خیلی سعی می کنه باهام کنار بیاد اما من اخلاقم سگی
شده بود و مدام به پر و پاش می پیچیدم و ناخودآگاه دعوامون می شد . دست
خودم نبود .
یکی
دو هفته بعد از رفتن مامان اینها معلوم شد که حداقل 9 ماه باید اونجا باشن
تا وضعیت بابا به یه حالت با ثبات برسه . شبی که این رو شنیدم تا خود صبح
گریه کردم . 9 ماه ؟ خیلی زیاد بود . فکرشو نمی کردم . فکر می کردم نهایتا
دو سه ماه موندگار بشن و برگردن . اما اونطوری اندازه یک سال بود . یک سال
بدون مامان و بابا چه می کردم . اونم با این وضعیت خونه بهناز اینا ؟
انگار
همه چیم معلق مونده بود . وضعیت روحی خودم ، محل زندگیم ، محل کارم ، درس و
دانشگاهم ، خانواده ام ، دوستام ... همه چیز و همه کسم بودن و نبودن . و
این آرامش رو ازم گرفته بود .
از
زمین و زمان گله مند و شاکی بودم . هر دو روز یه بار اگه با مامان اینها
صحبت نمی کردم دیوونه می شدم . مجبور بودم کارت تلفن بگیرم که از خونه
بهناز بتونم با خیال راحت زنگ بزنم . تقریبا هر بار یه کارت تلقن 5 هزار
تومنی خرج می شد . چون بعد از من بهناز هم می بایست صحبت کنه . آخر سر یه
بار سر همین مساله با بهناز دعوام شد . بهناز می گفت دیگه نباید کارت تلفن
بگیری و هر دوشب یه بار صحبت کنی . منم که شندیدن این حرف برام سنگین بود
با یه لحن بد بهش گفتم :
- به تو چه ؟ پول خودمه . دلم می خواد !
بهناز صداشو برد بالا :
- خره
، به خاطر خودت می گم . مگه کار نمی کنی که هم خرج خودت رو دربیاری هم به
مامان اینها کمک کنی ؟ اینطوری که سر ماه چیزی از حقوقت باقی نمی مونه .
یعنی نمی فهمی به خاطر خودت دارم می گم ؟
منم عصبی شدم و داد زدم :
- نمی
تونم . می فهمی ؟ نمی تونم . اگه هر دو روز یه بار صدای مامان و بابا رو
نشنوم دیوونه می شم . دلم می خواد اصلا . اَه ، چه گیری افتادم از دست تو .
چرا هی به من گیر می دی بهناز . خسته شدم . ولم کن .
- من
به تو گیر نمی دم . مامان اینها خیلی بهت پر و بال دادن اینطوری خودسر شدی
هر چی بزرگترت می گه تو گوشت فرو نمی ره . هر چی امر و نهی و محرومیت و
بکن و نکن بود مال من بدبخت بود . به تو که رسید اوضاع برعکس شد .
- حالا که چی ؟ می خوای دق دلی قبلا رو الان سر من خالی کنی ؟
- نه . اما سعی می کنم ادبت کنم تا یاد بگیری حداقل چطور باید با خواهر بزرگت صحبت کنی !
بغض کردم و داد زدم :
- آهان
هم دق دلی قبلا رو هم دق دلی الان رو که سربارتون شدم ؟ آره آره همینه .
بگو سربار خودم و زندگیم شدی تحملت رو ندارم . بگو دلم می خواد دعوات کنم
تا حرصم خالی شه .
- خفه
شو چرا چرند می گی ؟ من کی گفتم سربار منی احمق ؟ من و رضا تا حالا بهت
کوچکترین بی احترامی ای کردیم ؟ رضا که از خواهر خودش هم بیشتر دوست داره و
بهت محبت می کنه . بهت می گم خیلی خری ! قبول نمی کنی .
هر کار کردم نشد جلوی اشکهای لعنتی ای رو که این روزها همینطوری به هر بهانه گوله گوله می اومدن پایین رو بگیرم :
- نترس
خیلی زود از اینجا می رم . بذار برم شرکت شکیبا اینا وامی که می خواست
بهمون بده رو یه کمیش رو باهاش خونه رهن می کنم و از اینجا می رم . فقط یه
کم دیگه تحملم کنی همه چی حل می شه .
با
این حرفم بهناز یه آن عصبی شد و چنان زد در گوشم که برق از کله ام پرید و
به دنبال اون هق هق گریه ام شدت گرفت . بعدش هم گذاشت از اتاق رفت بیرون و
تا چند روز بعد از اون با هم حتی یک کلمه حرف نمی زدیم .
واقعیت
این بود که بهناز منو دوست داشت . منم خیلی دوستش داشتم . اما خوب نمی
تونستیم با هم کنار بیایم. درسته که گاهی به من حسادت می کرد و حرصش می
گرفت چرا بابا و مامان در مقابل من خیلی کوتاه می آن اما خوب نمی شد که آدم
جلوی دوست داشتن خواهرش رو تو قلبش بگیره .
با
تمام این احوال من اونجا معذب بودم . اگر چه اون حرفها رو همه از سر بغض و
عصبانیت گفتم منتها ته دلم دوست داشتم که جدا زندگی کنم . اول به خاطر
خودم که راحت تر بودم ، دوم به خاطر بهناز اینا .
باید
صبر می کردم تا بعد از عید . زمانی که قرار بود برم شرکت شکیبا کار کنم .
هر وقت وامو داد از بابا اجازه می گیرم و مقداریش رو بر می دارم تا برای
خودم یه خونه رهن کنم . خدا رو شکر وسایل خونه خودمون هم هست و نیازی به
خرید وسایل ندارم .
شاید
اگه چند ماه پیش توی همچین موقعیتی قرار می گرفتم از خوشحالی و هیجان توی
پوست خودم نمی گنجیدم ! کدوم موقعیت ؟ کار توی شرکت شکیبا رو می گم .
اینقدر این مدت اخیر هیجانات بد و بالا و پایین تو زندگیم داشتم که دیگه
رمقی برام نمی موند برای این یکی هیجان داشته باشم . نه اینکه نباشه اما
خیلی کم بود . کم و کمرنگ .
روز
اول اردیبهشت ، اولین روز کاری من توی شرکت شکیبا محسوب می شد . به چه
مصیبتی تونستم از اون شرکت قبلی بیام بیرون . تقریبا اجازه نمی دادن . آخر
سر با کلی خجالت به ارجحی جریان رو گفتم و اون رو واسطه کردم که بذارن من
برم . قصدم تعریف بی خود نیست اما خوب کارم واقعا خوب بود . یعنی تو اون
مدت خیلی بهتر هم شده بودم . هم توی کار تایپ خیلی مسلط بودم هم به امور
کامپیوتر نسبتا وارد بودم و این باعث شده بود یه جورایی تو شرکت قبلی یه
حکمرانی واسه خودم راه بندازم .
البته
از این بابت خیلی خوشحال بودم که با دست پر می رم شرکت شکیبا . اگر چه
اونجا هم قرار بود بازم منشی باشم . به جای خانم صداقتی . که الان ازدواج
کرده بود و دیگه نمی تونست بیاد .
اون
روز صبح زودتر از همیشه از خواب بلند شدم . نمی دونم در اثر صحبتهای شب
قبل با مامان که از حال بابا راضی بود و تعریف می کرد ، بود یا از بابت
تغییر شغلم یا چی که خوشحال بودم . یه حس درونی خوب و قشنگ که تو اون مدت
اخیر خیلی کم به سراغم می اومد .
حتی بهناز هم فهمیده بود و سر صبحانه پرسید :
- چه عجب ما شما رو یه بار شنگول دیدیم . از بس بدعنقی فکر نمی کردم بلد باشی یه لبخند بزنی اصلا . اونم اول صبحی !
- حالا ببین اول صبحی می تونی حالمو بگیری یا نه ! خوشحالم چون دیشب مامان از حال بابا تعریف می کرد . یعنی نمی دونی ؟
- چرا
می دونم . حالا نمی خواد به دل بگیری . خودمم ذوق کردم اینطوری خوشحال
دیدمت نمی خوام دمقت کنم . پاشو زودتر آماده شو روز اولی دیر نرسی .
لبخند
زدم و رفتم که آماده بشم . این بهناز هم اگه بخواد خیلی مهربون می شه .
فقط اگه بخواد . البته طفلی راست می گه اینقدر من بداخلاقم که اونم اگه
بخواد نمی تونه با من مهربون باشه .
اولش
اصلا حواسم نبود . اما یه آن به خودم اومدم و دیدم برخلاف همیشه که یه
ریمل ساده و یه برق لب می زنم ، یه خط چشم ملایم و خوشگل به همراه ریمل و
کمی رژگونه و یه رژ خیلی کمرنگ زدم . تعجب کردم . اون اواخر اصلا دل و دماغ
کارای قبل رو نداشتم . اما اون روز انگار فرق می کرد . شاید خودم نمی
فهمیدم اما ناخودآگاه برام روز مهمی بود .
بهناز دم رفتنی وقتی چشمش به من افتاد یه لبخند ملایم زد و گفت :
- خوشگل شدی . همیشه همینطور آرایش کن بهت می آد . خصوصا خط چشمت .
خودش
نفهمید اما اینقدر این حرفش به من انرژی مثبت داد که اگه جلوی خودمو نمی
گرفتم می رفتم جلو و محکم ماچش می کردم . اما خوب خجالت کشیدم . من هیچ وقت
با بهناز از این مدلر ابراز احساساتها نداشتم . به علاوه نمی خواستم شک
کنه که حالا به خاطر چی امروز بیشتر به خودم رسیدم .
یک
ربع به 8 رسیدم دم شرکت . وقتی وارد شدم یه مرد میانسال که فکر کنم به جای
بابا اومده بود توی شرکت بود . فکر کنم دو سه نفری از کارمندا هم توی شرکت
بودن چون از اتاقهای ته راهرو یه سر و صداهایی می اومد . اما در اتاق
شکیبا که درست بغل میز منشیه بسته بود . برای همین از مستخدم اونجا که
بعدها فهمیدم اسمش آقا نعمته پرسیدم که شکیبا اومده یا نه که جواب منفی
شنیدم . مونده بودم حالا باید چه کار کنم . برم پشت میز منشی بشینم یا صبر
کنم تا شکیبا بیاد تکلیفم رو معلوم کنه .
اَه
ببین چطوری تعیین تکلفیم الکی الکی افتاد دست شکیبا . حال خیلی زیاد هم
الکی نیست . بالاخره این همه به مامان و بابا کمک کرده . اونجا هم که
خواهرش هواشونو داره . تازه قرار یه وام خوب هم بهمون بده . می ارزه به همه
اخم و تخم و تشرهاش . آره بابا . حالا اصلا کی گفته قراره همونطور بدعنق
باشه ؟ باید امیدوار باشم . شاید واقعا تغییر کرده باشه . بالاخره استاد ها
همیشه باید جذبه داشته باشن ، اونم استادهای جوون . اما اینجا دیگه استاد
نیست و نیازی به اون جذبه نداره . اما صبر کن ببینم اینجا که بدتره بدبخت .
اینجا دیگه رئیسه . صاحب و مالک همه چیز اینجا اونه . وای اینکه صدبرابر
بدتره . ای خدا یعنی بدبخت شدم ، رفت ؟
نشسته
بودم روی صندلی های مهمان که در شرکت باز شد و مرد جوانی وارد شد . به آقا
نعمت که داشت سالن رو جارو می کشید سلامی کرد و بدون اینکه نگاهش به من
بیافته خواست بره که آقا نعمت در مورد من بهش گفت . نفهمیدم این کیه که آقا
نعمت در مورد من ازش کسب تکلیف می کنه . وقتی چشمش به من افتاد از جام
بلند شدم و خودمو معرفی کردم :
- سلام . من معتمد هستم . از امروز قراره اینجا کار کنم .
مرد جوان که تا اون لحظه نگاهش حالت پرسش و کنجکاوی داشت یک دفعه رنگ مهربانی به خودش گرفت و گفت :
- به
به خانم معتمد . خیلی خوش اومدید . ما خیلی ارادتمند آقای معتمد هستیم ها .
راستی حال پدر چطوره ؟ البته از کسرا شنیدم که خدا رو شکر بهتره . یادش به
خیر . چقدر با هم می گفتیم و می خندیدیم . پدرتون واقعا مرد نمونه ای هستن
خانم . امیدوارم هر چه زودتر صحیح و سالم برگردن و دوباره ما اینجا
درخودمتشون باشیم .
همینطور هاج و واج داشتم نگاهش می کردم که انگار یادش افتاد هنوز خودشو معرفی نکرده . یکی زد به پیشونیش و گفت :
- ای
وای سرکارخانوم باید ببخشید . یادم رفت خودمو معرفی کنم . بنده شهرام
شکوهی هستم . پسرخاله و معاون کسرا . اینجا هر کاری داشتید می تونید روی
کمک من حساب کنید . من خیلی به پدرتون اردات دارم . امیدوارم همکارای خوبی
باشیم برای هم .
منم
در حوابش لبخند زدم و تشکر کردم . در همون حین در باز شد و خانم صولت و
خانم زارعی و پشت سرشون شکیبا وارد شرکت شدن . اون دو تا خانوم رو که از
قبل می شناختم اومدن حلو و احوالپرسی گرمی با من انجام دادن و مثل شکوهی
احوال بابا رو جویا شدن . البته برخلاف شکوهی کوتاه و مختصر . و خیلی زود
رفتن به اتاقهاشون و من موندم و شکوهی و شکیبا .
سلام آهسته ای کردم که با سر جواب داد و بعد خطاب به شکوهی گفت :
- شهرام
جلسه ساعت 10 برق منطقه ای رو تو به جای من برو . امروز باید به نفت و گاز
سر بزنم . مثل اینکه معاونت فناوری اونجا می خواد منو ببینه . نمیدونم چی
شه .
شکوهی سری تکون داد و گفت :
- باشه حتما . راستی خانوم معتمد هم از امروز به جای خانوم صداقتی مشغول می شن دیگه . نه ؟
شکیبا نیم نگاهی به من انداخت و با سر حرف شکوهی رو تایید کرد و بعد رو به من گفت :
- 5 دقیقه دیگه اتاق من باشید .
به
نظرم رفتارش عادی نبود . برخلاف شکوهی که حتی منو ندیده بود و اونچنان
احوالپرسی گرمی با من انجام داد یا اون دوتا خانوم که فقط یکبار همدیگه رو
دیده بودیم خیلی سرد و یخ با من برخورد کرد . با صدای شکوهی که با لحن شوخی
می خواست منو از حال و هوای غریبم در بیاره به خودم اومدم :
- اوه
اوه نیومده می خواد قدرت و ریاستش رو به رخ بکشه . نگران نباشید فقط روز
اولی به همه سخت می گیره بعد راه می آد . فعلا با اجازه تون برم به کارم
برسم . هر کاری داشتید ، سئوالی مشکلی یا هر چیزی دریغ نکنید . خوشحال می
شم کمکتون کنم .
و لبخند گل و گشادی زد و رفت . منم بلافاصله رفتم در اتاق شکیبا رو زدم و بعد از اجازه ورودش در رو باز کردم .
با
دیدن دوباره اونجا خاطره سری قبل برام تداعی شد و ناخودآگاه یه کم دچار
هیجان شدم . آخه اون روز و روزهای بعدش که در خیالات و اوهام خودم بودم ،
برام روزهای شیرینی بود . اگرچه بعدش باشنیدن رابطه اون و پریسا محمدی همه
اش برام تلخ شد . راستی هنوز با پریسا محمدی رابطه داره یعنی ؟ یادم باشه
از سوری و شکوفه بپرسم پریسا چه می کنه .
- چرا دم در ایستادی ؟ بیا تو در رو ببند و بشین .
سرش
توی مانیتور لپ تاپ بود . رفتم روی همون مبلهای راحتی خوش فرم نشستم .
اتاق ال مانندی بود که در یکی از گوشه هاش یه میز کنفرانس بزرگ بود که من
سری پیش توجهم بهش جلب نشده بود . پس یعنی اتاق جلساتشون همینجا بود ؟ میز
خود شکیبا هم دقیقا وسط ال قرار داشت جایی که پشتش پنجره بود که البته برای
محافظت ماینتور ازنور بیرون کرکره خوشگلی نصب کرده بود . یه کتابخونه بزرگ
هم همین سمت اتاق کنار میز ریاستش داشت که پر از کتابهای تخصصی رشته
خودمون بود . البته دو طبقه اش هم کاملا به پکهای بزرگ و کوچک سی دی اختصاص
داشت و یه طبقه اش هم پر از جزوه و مستند بود . این سمت اتاق همون جایی که
من نشسته بودم و روبری میز شکیبا بود یه ست کامل مبلهای راحتی به همراه
میز پذیرایی وسطشون قرار داشت .
ای وای خسته شدم پس چرا چیزی نمی گه ؟ نگاهش کردم . نکنه یادش رفته منم تو اتاقم ؟
- ببخشید ..
یه
دفعه برگشت نگاهم کرد . هول شدم و یادم رفت چی می خواستم بگم . شانس آوردم
. چون همون لحظه در باز شد و آقا نعمت با دو تا فنجون چای وارد شد . شکیبا
بلافاصله گفت :
- ممنون آقا نعمت بی زحمت باشه برای بعد از صحبتمون . یه ربع ساعت دیگه که کارمون تموم شد و خانم معتمد هم رفتن پشت میزشون .
در
که دوباره بسته شد اونم از جاش بلند شد و اومد روی مبل مقابل من نشست و
دستهاشم به هم تکیه داد . انگار عادتشه که پیراهن آستین بلند بپوشه و بعد
آستیهاشو بده بالا ! خوب چرا یه دفعه آستین کوتاه نمی پوشه و خلاص ! یه
لحظه چشم افتاد به چشمش و دیدم متفکرانه بهم چشم دوخته . ترسیدم . خودمم
نفهمیدم چرا اما یهو ترس برم داشت . نگاهش یه جور متفکرانه و لجوجانه بود
.وای حتما یاد اون حرفهای روز آخرم افتاده . توی دانشگاه بعد از امتحان .
اگه م یدونستم روزی روزگاری قراره اینطوری کارمندش بشم اون چرندیات رو نمی
گفتم . حداقل کمی ملایم تر بودم . خدا به خیر کنه .
بعد از نفس بلندی که بیرون داد بالاخره شروع به صحبت کرد :
- خوب از محل کار قبلیت بگو . چه کارهایی انجام می دادی اونجا ؟
لبمو تر کردم .
- تلفن و تایپ و هماهنگی قرار مدارها و جلسات و از این جور چیزا.
- دیگه ؟
نگاهش کردم .
- همین دیگه .
سرشو کج کرد و با لحن مسخره ای گفت :
- همین ؟ قبلنا بیشتر حرف می زدی .
بالاخره
نیشش رو زد . یعنی تازه شروع کرده . معلوم بود از اولش حسابی کینه ام رو
به دل گرفته . سرمو انداختم پایین و سکوت کردم . ترجیح دادم حرف نزنم.
- بهتره از امروز تا هر وقت اینجا هستی همین روند رو ادامه بدی . کمتر حرف زدن رو می گم . به نفعته .
سرمو بردم بالا و دوباره نگاهش کردم . مثل اینکه خیلی دلش پر بود .
- به
خانوم صداقتی گفته بودم یه فایل برات تهیه کنه و تموم جزییاتی که برای کار
در اینجا نیاز داری رو توش بنویسه . احتمالا باید روی دسک تاپ کامپیوترش
باشه . بهتره یه نگاه بهش بندازی . مساله دیگه اینکه من روی نظم و انظباط
کارمندا خصوصا منشیم خیلی حساسم . چه در رفت و آمدت چه در برخورد با
مهمانها و مراجعین شرکت ، چه در انجام درست و به موقع کارها و خلاصه هر
چیزی که به اینجا مربوط می شه خوب حواست رو جمع کن . اینجا دیگه دانشگاه و
کلاس نیست هر وقت خواستی بیای و هر وقت نخواستی غیبت کنی و بعدش هم به کسی
توضیحی بدهکار نباشی . حتما با اطلاع قبلی و پر کردن برگه مرخصی حق داری
شرکت نیای . اونم فقط و فقط من باید زیرش رو امضا کرده باشم . مرخصی ساعتی
هم به هیچ وجه نداریم مگر در موارد استثنایی اونم به تشخیص خود من و بازم
با پر کردن برگه مرخصی ساعتی با امضای من. آخرین مطلب هم اینکه بهتره
سریعتر رو کارها تسلط پیدا کنی . چون من تحمل افراد دست و پاچلفتی رو ندارم
.
آب دهنمو قورت دادم . بعد از یه مکث کوتاه گفت :
- می
تونی بری . به آقا نعمت هم بگو یه چای برای من بیاره . در ضمن یه نسخه از
قرارداد کارمندها باید توی کامپیوتر خانم صداقتی باشه . پیداش کن و ازش
پرینت بگیر . بعد از اینکه پرش کردی بیار تا من امضاش کنم .
از
اتاق که اومدم بیرون تازه یه نفس راحت و بلند کشیدم . اولین بار بود که
اون هر چی دلش خواست گفت و من لام تا کام حرف نزدم . مهم نیست . حالا روز
اولی به قول شکوهی خواسته میخش رو بکوبه .
یه 20 دقیقه ای گذشته بود . داشتم همون فایل کمکی خانم صداقتی رو می خوندم که تلفن روی میز زنگ خورد .
- بله ؟
- چای من چی شد ؟
- اِ الان می گم براتون بیاره .
- هنوز نیم ساعت نشده از اتاق من رفتی بیرون و اون حرفها رو بهت زدم .
- ببخشید . یادم رفت . داشتم اون فایلی که می گفتید رو می خوندم . الان می گم براتون بیاره .
صدای نفس عمیقش رو از پشت گوشی شنیدم و بعد صدای کوبیدن گوشی رو دستگاه تلفن . ای وای من چطور با این سر کنم؟
اون
روز دیگه اتفاق خاصی نیافتاد . البته یکی دوبار دیگه توبیخ شنیدم . یه بار
سر پیدا نکردن مستند مربوط به تحلیل یکی از سیستمها . دومی سر وصل کردن
تلفنش به اتاق مالی که اشتباهی وصل کردم و قطع شد . اوف که چه روز خسته
کننده ای بود !
دو
روز بعد یعنی دوشنبه شکیبا از صبح شرکت نبود . آخه این ترم هم توی دانشگاه
کلاس داره . البته الان اردیبهشته و دیگه تا پایان ترم چیزی نمونده . مدیر
دو سه تا از پروژه های نرم افزاری مهمشون خود شکیباست . بنابراین برای هر
جلسه یا موضوعی که با کارفرما داره مجبوره خودش شرکت کنه و در مجموع زیاد
تو شرکت نیست . اما مدیریت بقیه پروژه ها یا دست شکوهیه یا دست آقای کرامتی
که برنامه نویس ارشد بخش نرم افزاره.
ساعت
12 بود که در شرکت باز شد و متعاقب اون چشمم می خواست از کاسه در بیاد .
پریسا محمدی به همراه شکیبا وارد شدند . عادت داشتم وقتی شکیبا وارد می شه
از جام بلند شم اما اونقدر محو پریسا شدم که یادم رفت شکیبا هم وارد شده .
نگاه متعجب پریسا هم که روم ثابت موند ؛ فهمیدم اون هم از حضور من در این
شرکت بی اطلاعه .
وقتی به خودم اومدم که شکیبا بالای سرم ایستاده بود و داشت یه چیزی ازم می پرسید :
- از شهرداری زنگ نزدن قرار جلسه رو فیکس کنن ؟
نگاهمو
از پریسا گرفتم و به شکیبا دوختم . مرده شور منو ببرن که بازم دچار حس کسی
شدم که بهش خیانت شده . یه لحظه انگار قلبم داشت مچاله می شد . لعنت به من
. لعنت صدباره و هزار باره به من که آدم نمی شم . چرا چرا فکر کردم شاید
تمام این اتفاقات نقشه های شکیباست که منو .... دیگه حتی نمی خوام بهش فکر
کنم . پریسا ! پریسا محمدی اونم اینجا ؟
- نه . نه زنگ نزدن .
و
عین مسخ شده ها سرمو کردم تو مانیتور و مشغول تایپ نامه ای شدم که دستم
بود . اینقدر ناراحت بودم که حتی یادم رفت با پریسا هم سلام و احوالپرسی
کنم . به خودم که اومدم هم پریسا رفته بود هم شکیبا . سرمو توی دستهام
گرفتم و ماساژ دادم . تازه مغزم یکی یکی داشت اتفاقات رو تحلیل می کرد .
حضور پریسا اینجا چه معنی ای داشت ؟ یا دوست شکیبا بود و باهاش تا شرکت
اومده و یا اینکه اونم اینجا کار می کرد . ناخودآگاه پوز خند زدم . شاید هم
هردوش . آره حتما همینه .
باصدای زنگ تلفن به خودم اومدم . شکیبا بود . کمی با تعلل گوشی رو برداشتم .
- بله ؟
- به خانم محمدی بگین بیان اتاق من . بعدشم به آقا نعمت بسپر دو تا چایی بیاره .
حتی
صبر نکرد بهش بگم چشم ! اون روز که من رفتم تو اتاق آقا نعمتو با سینی
چایش از اتاق بیرون کرد اما حالا پریسا که داره می ره اتاقش می گه برامون
چایی بیارن . نمی دونم چرا حس می کردم پشت این کارهاش منظور داره . انگاری
از قصد می خواد آزارم بده .
نفهمیدم
پریسا کدوم گوری رفت . از جام بلند شدم که برم دنبالش . من که نمی دونستم
اتاقش کجاست و شماره اش چیه . توی اتاق پشتیبانی پیداش کردم . پشتش به من
بود و داشت با یکی از سیستم ها کار می کرد . گفتم :
- سلام
برگشت به سمتم :
- سلام
- آقای شکیبا گفتن برین تو اتاقشون .
خواستم برگردم که گفت :
- تو از دیدن من ناراحتی ؟
برگشتم نگاهش کردم . یه کمی مکث کردم :
- نه اما انتظار دیدنت رو اینجا نداشتم .
از جاش بلند شد و به سمتم اومد :
- خوب منم نداشتم . اما از دیدنت ناراحت نشدم .
- خوشحال هم نشدی .
هیچ نگفت . خوب زدم تو خال . یه نفس بلند کشید و گفت :
- قضیه بابات رو از بچه ها شنیدم . بابتش متاسفم . امیدوارم زود خوب شن .
و از کنارم رد شد و رفت .
تا
همون روز عصر ته و توی قضیه رو در آوردم . گفته بودم که پریسا محمدی پدری
داره که توی یکی از شرکتهای دولتی سمت مدیریتی داره . مثل اینکه شکیبا با
شرکت بابای پریسا کار می کنه و توسعه و پشتیبانی پروژه های نرم افزاری شون
دست شرکت ماست . اینطور که بچه ها می گفتن بابای پریسا که در واقع کارفرمای
شکیبا می شد از شکیبا خواسته دست دخترش رو تو شرکتش بند کنه تا کمی تجربه
کسب کنه . پریسا به عنوان کارشناس پشتیبان استخدام شده بود که در واقع برای
پشتیبانی نرم افزارهای شرکت ما به شرکت پدرش می رفت . یه جورایی نماینده
ما در شرکت باباش بود . البته فقط روزهایی که بیکار بود و کلاس نداشت .
پس
تمام اون شایعات در مورد دوستی شون خیلی هم بیراه نبوده ! شایدم دوست
نیستن و فقط همکارن ؟ اما نه ؛ یه حسی بهم می گه رابطه شون از رابطه بین دو
همکار صمیمی تره !