آنفولانزای سختی گرفته بودم به گونه ای که دکتر می گفت تا بهبودی کامل باید یک هفته مطلقا استراحت کنم . با اون حال خرابم به خاطر امتحان شنبه ریاضی مهندسی به دکتر التماس کردم هر کاری می تونه انجام بده تا من زودتر خوب بشم ! اما فایده نداشت . آنفولانزا باید دوره اش طی شه تا بیمار خوب شه !


بابا مامان رو ملامت می کرد چرا منو مجبور کرده توی اون هوا براش غذا ببرم ، توی حرفاش مدام هم آقای مهندس رو دعای خیر می کرد و می گفت : حالا باز خوبه آقای مهندس تا دانشگاه رسوندش و گرنه دخترم معلوم نبود چه بلایی سرش می اومد ، مامان هم با این حرف می گفت : خدا خیرش بده ؛ ایشالله هر چی دلش می خواد از زندگی خدا بهش بده .


اگر چه این بیماری برای جسم نحیف من و بالطبع بابا و مامان خیلی سخت تموم شد ؛ اما ته دلم شاد بود . شاید به خاطر اینکه یه قدم بیشتر به شکیبا احساس نزدیکی می کردم . اتفاق بهتر از نظر من این بود که مامان و بابا هر دو ناخواسته شیفته شکیبا شده بودن . بدون اینکه بدونم این شیفتگی واقعا به چه درد من می خوره ، بابتش خوشحال بودم !

دو روز چهارشنبه و پنج شنبه تقریبا توان اینکه از جام بلند بشم رو نداشتم ، اما جمعه صبح از ترس و اضطراب امتحان فردا هم که شده به خودم تلقین کردم حالم بهتره و تصمیم گرفتم هر چقدر می تونم درس بخونم ! مامان با دیدنم شروع به دعوا و مرافعه کرد . - دختر هنوز دو روز نگذشته ، برای چی از رختخواب بلند شدی ؟ نشنیدی دکتر چی گفت ؟ اگه یه هفته استراحت نکنی ، خوب نمی شی ؛ برو بگیر بخواب . - مامان تو رو خدا گیر نده ؛ فردا امتحان دارم ، باید درس بخونم . - به به چشم روشن ! فردا هم حتما می خوای بری دانشگاه ؟ - فقط واسه امتحان می رم و زود برمی گردم ! - نمی شه ، مگه از جونت سیر شدی ؟ حالت هنوز خوب نشده ، بدتر هم می شی . پاشو ، پاشو دفتر دستکت رو جمع کن ، بهار ! امروزم دخترا و خاله ات و دامادش می خوان ناهار بیان اینجا ، کلی کار دارم . حوصله بگو مگو با تو رو ندارم . - وای مامان من حالم خوب نیست ! می خوام درس بخونم ، واسه چی مهمون دعوت کردی آخه ؟ - چه کنم مادر ؟ همه شون گفتن می خوان عیادت بیان ، منم گفتم ناهار بیان دیگه. قبلا هم نذر کرده بودم بابات کارشو عوض کنه ، یه روز دعوتشون کنم . هر چه زودتر بهتر .
چاره ای نبود . گذاشتم مامان که رفت آشپزخانه کمی درس خوندم . واقعا توانایی درک مطالب رو با اون همه ضعف نداشتم . به قول معروف فقط دل خوش کنک بود با این تصور که بهتر از هیچیه !


سرناهار شوهر رویا رو دیدم . اسمش سامان بود و پسر خوب و محجوبی به نظر می رسید . اما به عنوان شوهر رویا نپسندیدم ! اگه مامان بفهمه می گه سرکار علیه هیچ کی به دلشون نمی شینه ! ولی خوب من رویا رو مثل خودم می دیدم و دوست داشتم همسر آینده اش هم شبیه اون چیزی باشه که برای خودم تصور می کردم .


اما بیشتر از این دوست ندارم به موضوع رویا و انتخابش فکر کنم . به جاش باید سعی می کردم دلم رو به لبخندهاش خوش کنم ! شاید من همه چیز رو خیلی بزرگ می کردم . احتمالا زندگی و عشق و ازدواج از نظر دیگران خیلی اتفاق خاصی نبود !


بالاخره جمعه هم به غروب رسید و من تقریبا درس نخوندم . حالم نسبت به صبح بدتر شده بود . می دونستم به خاطر فعالیت اون روزم بود که هنوز آمادگیش رو نداشتم . اما کماکان تصمیمم برای رفتن به دانشگاه جدی بود . مامان هم نمی تونست جلومو بگیره !



فردا صبح هم تغییر چندانی در وضعیتم ایجاد نشد ، تنها یه شور و شوق پنهان در دلم منو برای رفتن مصمم می کرد . بعد از یه دعوای جدی ، مامان بالاخره کوتاه اومد و اجازه داد از در خونه برم بیرون . البته آژانس گرفتم . در غیر اینصورت توی اون سرما با این جسم تحلیل رفته هرگز به مقصد نمی رسیدم !

سر کلاس بچه ها شدیدا مشغول حل تمرین و سئوال پرسیدن از هم بودند . یه لحظه شوکه شدم !من با این حال خراب اصلا برای چی پاشدم اومدم دانشگاه ؟ اگه امتحان استاد دیگه ای بود هم می اومدم ؟ دچار استرس شدم و حالم بدتر شد . بچه با تمام توان داشتن آخرین اشکالاتشون رو هم برطرف می کردن در حالیکه من فقط یه مرور کلی از روی جزوه کردم ! با نگرانی رفتم کنار سوری و شکوفه که آخرین ردیف قرار گرفته بودن ؛ نشستم . شکوفه با دیدنم گفت : - اِ اومدی ؟ مامانت که می گفت دکتر یه هفته استراحت مطلق داده ! - آره دیگه . این استاده که عقل نداره ، با منم سر لج داره . ترسیدم برام صفر رد کنه ! سوری حرفم رو تایید کرد : - کار خوبی کردی . ما که مثل بعضی ها نیستیم مقبول واقع شیم ! با سرش به پریسا محمدی اشاره کرد . نگاهم برگشت به سمت پریسا . چقدر هم امروز خوشگل کرده ! پرسیدم : - چطور ؟ مگه چی شده ؟ - بابا کم مونده تو یوتیوب فیلمشو بزارن ؟ نشنیدی ؟ ها یادم افتاد . تو چهارشنبه نبودی که بچه ها داشتن تعریف می کردن ! ماتم برد . یعنی چی شده ؟ قلبم گواهی بد داد . ناخودآگاه اخم کردم و پرسیدم : - چی شده حالا ؟ - هیچی ، روز سه شنبه بعد از اینکه کلاس تموم می شه ، انگار پریسا و یه دو سه تا دیگه از بچه ها به بهانه سئوال پرسیدن از استاد باهاش تا دفتر اساتید می رن . بچه ها می گن که اونا بعد از سئوالاتشون از دفتر می آن بیرون ، اما پریسا بازم داشته با استاد رفع اشکال می کرده . بعد کاشف به عمل می آد اینا فیلمشون بوده که آقا و خانم دو تایی با هم جیم شن ! این پسره سعید دیدتشون که با هم از در دانشگاه اومدن بیرون و بعد کنجکاویش تحریک می شه و می ره دنبالشون که می بینه بله . دوتایی با هم سوار ماشین استاد می شن . بعضی ها می گن از همون اولای ترم با هم دوستن .

بدنم گر گرفت و چشمام سیاهی رفت ! شکیبا با پریسا محمدی ؟ همون روزی که با هم از شرکت اومدیم دانشگاه ؟ چه خیال خامی دارم من ؟ چه ساده دلم من ؟ کجای کاری دختر احمق که آقا خودش رفیق داره ! من نمی دونم چطور اینقدر ساده ام که باور کردم شاید از من خوشش اومده ؟ آخه کودن کجا دیدی یه مرد با موقعیت اون ، از دختر یه آبدار چی خوشش بیاد ؟ حق با بهنازه . حق با خواهر بینوام بود که می گفت بشینم تا همچین مردی بیاد خواستگاریم ! ای خدا چقدر بدبختم من که امروز هم به خاطر اوهام پوچ خودم اومدم دانشگاه . شکوفه گفت : - بهار تو که هنوز خوب نشدی ! چشمات قرمزن ! بذار ببینم تب داری ؟ کف دستشو گذاشت رو پیشونیم : - آخ آخ . تو که داری می میری دختر ! واسه چی اومدی آخه ؟ با گیجی نگاهش کردم . نمی فهمیدم چی می گه . گفتم : - بچه ها من میرم خونه . حالم خوب نیست . فکر نکنم بتونم امتحان بدم . سوری گفت : - آخه احمق جان اصلا واسه چی اومدی ؟ چه دل خوشی داری ها ! دکتر یه هفته استراحت مطلق داده ! من که اگه حالمم خوب بود عمرا نمی اومدم . سوری نمی دونست که حالم از شنیدن اون حرفها دگرگون شده . شکوفه دوباره گفت : - آخه الان که همه بچه ها دیدنت ! می خوای برو آبی به دست و صورتت بزن ، بیا ! شاید بتونی بعد از امتحان با استاد حرف بزنی ! گواهی پزشکیتو نشون بده . با درماندگی گفتم : - نه شکوفه حالم اصلا خوب نیست . نمی تونم ! تو رو خدا بیا همراهم برام تاکسی بگیر . دارم می میرم ! نزدیک بود گریه ام بگیره . شکوفه که اینطور دید از جاش بلند شد و گفت : - خیلی خوب پس زود باش تا استاد نیومده .


من هم از جام برخاستم . دوتایی داشتیم از بین راهروی وسط صندلی ها عبور می کردیم که استاد وارد شد . خدایا چقدر بدشانسم من ! شکوفه که از من جلوتر بود برگشت به سمتم و آروم گفت : - دیگه الان نمی شه ؛ بریم بشینیم . بیچاره شدم . خودم چیزی بلد نبودم و با این احوال همون اندک معلومات هم از مغزم پرید ! سوری با دیدنمون سرشو با حرص و تاسف تکون داد و تا من دوباره کنارش نشستم زیر گوشم گفت : - تقصیر خودته !


صدای شکیبا بچه ها رو که هنوز همهمه داشتن به سکوت دعوت کرد : - خیلی خوب هر چی خوندین تا حالا بسه ! کتاب دفتراتون رو جمع کنین با یه صندلی فاصله از هم بشینید.


صدای شکیبا بچه ها رو که هنوز همهمه داشتن به سکوت دعوت کرد :
- خیلی خوب هر چی خوندین تا حالا بسه ! کتاب دفتراتون رو جمع کنین با یه صندلی فاصله از هم بشینید .

با دیدن شکیبا احساس کسی رو پیدا کردم که بهش خیانت شده . مسخره است ، می دونم . اما من اولین بار بود با مرد جوانی برخورد داشتم و سوار ماشینش می شدم . اونقدر بی تجربه و خام بودم که فکر می کردم حالا سوار ماشین کسی شدن یعنی یه قدم رو به جلو برای آشنایی و ... ولی اینطور نبود و خدا خواست که امروز با اینحال خرابم بیام دانشگاه تا همه چیز برام فاش بشه و بیشتر از این برای خودم رویاپردازی نکنم . نمی تونم بگم حالم خوب بود اما ته دلم به خاطر این لطف خدا ممنون و خوشحال بودم .

بچه ها با سر و صدا مشغول جا به جایی شدن . در نتیجه این جابه جایی ها من و شکوفه و سوری هم که ردیف آخر بودیم باید به ردیف های عقب تر نقل مکان می کردیم . آخر سر من باز هم توی اون ردیف جا نشدم و مشتاقانه درآخرین ردیف ممکن کلاس و کنج دیوار جای گرفتم . یه جورایی اصلا توی دید نبودم و این برای حال خراب جسمیم هم بهتر بود .
اما خوشحالیم دیری نپایید و با صدای استاد و انگشت اشاره ای که به سمتم نشانه گرفته بود زایل شد .
- شما خانم ، بیاید این جا بشینید !

با وحشت از جام بلند شدم و به حایی که گفته بود نگاه کردم . اولین ردیف و صندلی چسبیده به میز استاد که احتمالا هیچ کس راغب نبوده اونجا بشینه . نگاه ملتمسم به سوری و شکوفه دوختم که البته هیچ کاری از دست اونها بر نمی اومد . هر حرکتی که نشانه مخالفت بود ازمون سر می زد نشون میداد که قصد تقلب داشتیم ! آرام و سلانه سلانه وسایلم رو جمع کردم و از میان ردیف وسط کلاس عبور کردم . هیچ کس حواسش به من نبود اما شکیبا با دو چشم نافذش چنان منو می پایید که انگاری با هر لحظه غفلت ممکنه از چنگالش فرار کنم .

سرجام که قرار گرفتم ، آه از نهادم در اومد . دقیقا با یک صندلی فاصله کنار پریسا محمدی قرار گرفته بودم ! مار از پونه بدش می آد ؛ دم لونه اش سبز می شه !

بالاخره امتحان شروع شد . کلا پنج سئوال بود که با نگاه به اولیش کمی امیدوار شدم . سئوال آسونی به نظر می رسید . سئوال دوم کمی سخت تر بود اما تا یه جاهایی پیش رفتم . ولی با دیدن سئوال سوم و چهارم و پنجم دیگه رسما ضربه فنی شدم . شاید اگه حالم کمی بهتر بود این وضعیت پیش نمی اومد و حتی با همون سطح معلومات هم می تونستم تا حدودی از پس همه سئوالات بر بیام . اما وضعیت جسمیم اصلا تعریفی نداشت و احساس می کردم هر لحظه تبم داره بالا می ره . دیگه واقعا نای فکر کردن نداشتم . از اون طرف هم پریسا محمدی دم به دقیقه از شکیبا سئوال می پرسید و شکیبا هم با رغبت تمام بهش جواب میداد .

فکر کردم برگه مو بدم و خلاص . اما نه اینطوری شکیبا می بینه هیچی ننوشتم و ممکنه جلوی بچه ها چیزی بگه و ضایعم کنه . تصمیم گرفتم علی رغم حالم تا آخر جلسه بمونم و خودم رو مشغول نشون بدم . برای این کار هم مجبور شدم جوابهای کاملا نامربوط به سئوالها بدم که ورقه جوابم خیلی هم سفید و تابلو نباشه . نمی دونم این پریسا این همه سئوال رو از کجای این برگه پنج سئوالی در می آورد . یه لحظه شک کردم که نکنه اصلا برگه سئوالیش فرق داره با مال من و برای همین یه کوچولو به برگه اش سرک کشیدم . آخه واقعا به شک افتاده بودم و یادم رفت دقیقا کنار میزشکیبا نشسته ام . بعد از دید زدن برگه پریساو مطمئن شدن از اینکه سئوالهاش همون سئوالهای برگه منه ، چشمم افتاد به شکیبا که داشت منو نگاه می کرد ، اونم بدجور . نگاهمو انداختم پایین و لبمو گاز گرفتم . حسابی ضایع شدم . حتما با خودش می گه این دختره رو توی قفس شیر هم بذاری باز آدم نمی شه .

دیگه روم نمی شد بشینم و از طرفی واقعا بیکار بودم . چقدر آخه جواب الکی از تو آستینم در بیارم ؟ همینکه نیم خیز شدم ، شکیبا رو دیدم که سریع به سمتم اومد . اونم با ابروهای شدیدا در هم . خیلی آهسته کنار گوشم گفت :
- تا آخر جلسه بشین کارت دارم .

دلم هری ریخت پایین . یعنی چه کارم داشت ؟ نکنه واقعا فکر کرده قصد تقلب داشتم ؟ باید خیلی احمق باشه. یکی ردیف اول بشینه و جلوی چشم استاد بخواد تقلب کنه ؟ بهش توضیح می دم می خواستم از بابت سئوالها مطمئن شم . وای خاک تو سرم این دیگه بدتره که . اصلا بهش می گم دلم خواست و تونستم و ازش خواهش می کنم یه صفر رو برگه ام بذاره و خلاص ! سر که نبریدم . تا حالا چشمه های گوناگونی از خشمش رو دیدم و دیگه ضد ضربه شدم .

دقیقه به دقیقه حالم بدتر می شد . هم حال روحیم هم جسمی و واقعا دیگه هیچ چیز جز اینکه سریع برم خونه و تو رختخواب ولو شم؛ برام اهمیت نداشت . سردردم بیشتر شده بود و حتم داشتم چمشهام هم شدیدا قرمز شده باشه .

دستهای گره کرده ام رو تکیه گاه سرم کردم و چشمهام رو بستم بلکه کمی آروم شم ! انگاری واقعا چند لحظه از دنیا فارغ شدم چون وقتی با صدای چند ضربه که به صندلی خورد چمشهام رو باز کردم هیچ کس توی کلاس نبود . یه لحظه هول شدم و با ترس دور و برم رو نگاه کردم . شکیبا در حینی که داشت برگه های بچه رو مرتب می کرد گفت :
- برگه ات رو بده .
نگاهش کردم و دوباره ترس روانه دلم شد . یعنی چکارم داشت . برگه ام که جای دوتا آرنجهام روش بود روبه دستش دادم .
- حالت خوب نیست ؟
هنوز نگاهم نکرده بود . آب دهنم رو قورت دادم و به جای جوابش پرسیدم :
- کاری با من داشتید ؟
صدام می لرزید .نگاهم کرد . به نظر نمی اومد دیگه عصبانی باشه و این باعث شد کمی قوت قلب بگیرم. شاید فهمیده حالم بده و دلش به حالم سوخته .
- شد یه بار سئوال بپرسم و تو بدون حاشیه رفتن جواب بدی ؟
ونگاهش رو دوخت به برگه جوابم . وای خدا آبروم رفت . کاش زودتر دست برداره . دیدم چشمهاش از بالا تا پایین برگه رو با دقت مرور کرد . بعد از دو سه دقیقه که خوب برگه رو از نظر گذروند ، به من نگاه کرد و گفت :
- مثل اینکه واقعا حالت بد بوده ! این مزخرفات چیه توی برگه نوشتی ؟
لبهام رو به هم فشردم و سرم رو انداختم پایین . چه گندی کاشتم . برگه سفید می دادم بهتر بود تا این برگه سیاه پر از چرت و پرت ! اینقدر استرس داشتم که مریضی ام از یادم رفت . دیگه نمی دونستم تبم از مریضیه یا از هول این اتفاق و رفتن آبروم !
- با شما هستم خانم معتمد .
لحن تندش باعث شد سرم رو ببرم بالا و بهش نگاه کنم . عصبانی به نظر می اومد و منتظر جواب بود . وقتی دید لب از لب باز نمی کنم محکمتر گفت :
- خوب ؟
این بزاق دهانم هم مدام ترشح می کرد و مجبور بودم علی رغم مزه تلخش هی آب دهنمو قورت بدم .
- من ... من حالم خوب نبود . نتونستم درس بخونم . ببخشید .
با بی رحمی گفت :
- اینو که خودم می بینم . از رنگ و روت معلومه حالت خوب نیست . بهتر نبود به جای اومدن و سرک کشیدن به برگه این و اون و جوابهای نامربوط نوشتن ، می موندی خونه و استراحت می کردی ؟

کوپ کردم . انتظار همچین رفتار بی رحمانه ای رو نداشتم ! هر استاد دیگه ای بود این رفتار من براش قابل احترام بود که به هر مصیبتی سر جلسه حاضر شدم . اما این ... دلم گرفت . چیزی نگفتم و همینطور به چشمهای بی رحم و بی احساسش زل زدم . یه جورایی باورم نمی شد . این همون شکیبای هفته پیش نبود که منو سوار کرد و رسوند و آخر سر هم بهم گفت که دیگه از این به بعد فقط به فکر درسم باشم !
گفتم :
- اما خودتون گفتید که باید سرجلسه حاضر شم و گرنه صفر برام رد می کنید !
سرشو کج کرد و با پوزخند گفت :
- به نظرت الان که سر جلسه حاضر شدی بیشتر از صفر می گیری ؟ مگه گواهی پزشکی نداشتی که با این حالت بلند شدی اومدی دانشگاه ؟ فکر نمی کنی ممکنه همکلاسی هات هم از تو بیماری رو بگیرن ؟ اونم این موقع سال ، فصل امتحانات ؟ اما از همه بدتر اینه که آوردمت ردیف اول نشوندم و بعد جلوی چشم من داری از روی بغل دستیت تقلب می کنی ! در مورد من چی فکر کردی ؟ هان ؟ منو چی فرض کردی ؟

سرم سوت کشید . پس همه اینها به خاطر اون دختره ایکبیریه . همین پریسا محمدی . می ترسه پریسا جونش سرما بخوره . حرصش گرفته که چرا از دست پریسا جونش تقلب کردم . اگه اینطوره بی خود کرده منو بغل دستش نشونده . اصلا الهی بمیره این پریسا و راحت شم . نه چرا اون ؟ این شکیبا بمیره بهتره .
آره دیگه اون بچه خوشگل مایه داره اما من دختر یه جارو کش و آبدارچی هستم . با یه سر و وضع معمولی . من احمق ... من احمق چی پیش خودم فکر کردم . که این مردک مغرور و از خود راضی از دختر نظافت چی شرکتش خوشش اومده ؟ هر چی هم بوده لاس زده باهات بدبخت . از سر به سر گذاشتنت خوشش می اومده . از اینکه جوابش می دادی و حرصتو در می آورد . بدبخت توسری بخور . ببین با پریسا چطور برخورد می کرد . اگه آدم بودی می دیدی و می فهمیدی . از همون بار اول که بردش پای تخته و یه سئوال بهش داد بنویسه . رفتارش با تو در برابر با اون ، مثل رفتار با یه حیوون می مونه در برابر با یه آدم . بدبختی بهار . بدبخت . برو سر و دست و پای خواهرت رو ببوس که هر چی گفت حقیقت بود . زهر بود ، اما زهری که حقیقت داشت .

بغضم گرفته بود و هر آن ممکن بود اشکم سرازیر بشه . نمی دونم چقدر توی افکار خودم غوطه ور بودم اما با صدای ضربه دستش روی میز سرم رو بالا آوردم .
- چرا من هر سئوالی رو باید دوبار برات تکرار بکنم ؟
صداش به فریاد تبدیل شده بود . فهمیدم خیلی عصبانیه . دعا کردم بمیره از عصبانیت و به درک واصل شه. از جلم بلند شدم . پاهام از شدت ضعف و بی حالی می لرزید . دستهام هم همینطور . نباید الان گریه کنم . نه ، الان نه ! یه کم بعد ، بذار جوابش رو بدم بعد . هر چی می خواد بشه ، بشه ...
- به خاطر اینکه لیاقت سئوال پرسیدن و جواب شنیدن رو ندارید .

یه لحظه از اونچه که از دهنم بیرون پرید و به گوش خودم رسید ، تعجب کردم . کمی وحشت کردم اما سعی کردم بهش غلبه کنم . بالاتر از سیاهی رنگی نیست . هر اتفاقی برام بیافته بهتر از تحمل کردن توهین و تحقیرهاشه ! ادامه دادم :
- هر کی دیگه جای شما بود از من تشکر می کرد که با این حالم سر جلسه امتحان حاضر شدم . اما شما منو متهم می کنید که چرا اومدم و سهل انگاری کردم ؟ من دوره نقاحت رو گذروندم و امکانش کم بود که بیماریم سرایت پیدا کنه . در ضمن اگه نگران بیماری خانم محمدی بودید ، نباید منو می آوردید ردیف اول کنار دست اون بنشونید . میدونم باور نمی کنید اما این خانم محمدی خنگ اینقدر سئوالهای بی جا و نامربوط پرسیدکه سر جلسه یه لحظه شک کردم نکنه برگه سئوالی من با بقیه فرق داره و اگه روی برگه اش سرک کشیدم فقط واسه این بود که بفهمم این موضوع صحت داره یا نه . وگرنه اینقدر احمق و وقیح نیستم که جلوی چشم استاد به راحتی بخوام تقلب کنم . اما من می دونم همه این عصبانیت ها و توهین هاتون از کجا آب می خوره . امیدوارم به اونچه که می خواید برسید آقای شکیبا . فقط یادتون باشه واسه خاطر اون شخص که این همه حرص و جوشش رو می زنید ، یه آدم دیگه رو زیر پاهاتون له کردید . یه آدم . می فهمید ؟ من حیون نیستم و نبودم . اما شما از اولش با من مثل ...

گریه امانم نداد . کیفم رو از روی دسته صندلی برداشتم و با عجله به طرف در کلاس قدم برداشتم . لحظه آخر قبل از اینکه در رو باز کنم برگشتم و به چهره بهت زده و در همش برای آخرین بار نگاه کردم و گفتم :
- ببخشید که عزیز دلتون رو خنگ خطاب کردم .
و رومو برگدوندم و رفتم .


تمام شد . این آخرین باری بود که توی اون ترم شکیبا رو دیدم . البته اون موقع نمی دونستم و فقط دنبال این بودم که دیگه سر کلاسهاش حاضر نشم اما دست سرنوشت اون ترم منو نه تنها از درس شکیبا که از کل درسها جا انداخت و مجبور شدم کل ترمم رو حذف کنم. از کلاس که بیرون اومدم سوری و شکوفه با چشمهای گرد پشت در کلاس منتظرم بودند . طفلی ها اینقدر شوک زده بودند باورشون نمی شد تمام این مکالمات بین من و شکیبا اتفاق افتاده . اون لحظه که حرفی نزدند . یعنی من اینقدر حالم بد بود که اونها فقط در طرفینم با من همگام شدند . بعدها سوری به من گفت که فکر میکرده یه صدای ضبط شده در حال پخش بوده !

یادم نمی ره اون روز چقدر اشک ریختم. از بدحالی نمی تونستم بشینم و مجبور شدیم هر سه نفرمون بریم نماز خونه که من لااقل دراز بکشم . شکوفه اصرار داشت سریع منو به خونه برسونه ، اما من مخالفت می کردم . یه عالم بغض و اشک و حرف داشتم که تا نمی زدمشون خالی نمی شدم . اون همه اشک رو توی خونه کجا باید خالی می کردم .آخرش واقعیتهای تلخ زندگی خودم رو به اتفاق تمام جریانهایی که بین من و شکیبا بود رو برای هردوشون تعریف کردم . و چقدر هم خوب شد که این کار رو کردم . اونها نه تنها از اون به بعد روابطشون با من کمتر نشد بلکه تا خود امروز ما سه نفر هنوز از بهترین دوستان همدیگه هستیم . بی چاره شکوفه و سوری . از طرفی به من حق می دادن که اینقدر دلخور باشم و از طرف دیگه نگران بودن که پس این ترم من با این وضع چه کار باید بکنم که مشروط نشم .

به قول مامان هی روزگار از دست تو که چه خوابها واسه آدم نمی بینی . غصه چی رو می خوردم چی شد . اصلا انگار تمام بدبختی های دنیا با هم روی سر یک نفر سرازیر می شن . وقتی خبر دار شدیم ، حاضر بودم تا آخر عمر زیر بار توهینها و تحقیرهای شکیبا له بشم اما بابام ، بابای نازنینم سالم و سلامت بمونه .

هنوز هم که یاد اون روزها می افتم اشک تو چشمام حلقه می زنه و دستم می لرزه موقع نوشتن . درست یک هفته بعد بود که بابا بد حال شد و بردیمش بیمارستان و اونجا بود که ... اونجا بود که فهمیدیم بابا مبتلا به سرطان مغز استخوان شده . دنیا روی سر من و مامان آوار شد . مامان توی همون بیمارستان از حال رفت و من تا مرز بی هوشی رفتم . اونقدر زار زدم که تا دو روز چشمهام از شدت پف جایی رو نمی دید . دکتر می گفت چند ماهی هست که دچارش شده و هنوز خیلی پیشرفته نیست . دکترش امیدوار بود و می گفت هنوز بیماری خیلی پیشرفت نکرده و شاید با عمل و شیمی درمانی خوب بشه . اما لامصب اسم این بیماری لعنتی آدم سالم رو از پا در میآره چه برسه به کسی که خودش مبتلا شده .

اون روزها تلخ ترین و سیاهترین روزهای زندگی من بود . روزهایی که تا زنده هستم از خدا می خوام نه برای خودم و نه برای هیچ کس دیگه تکرار نشه . بابا یه مدت کوتاه بیمارستان بود. توی اون مدت که بابا بیمارستان بود یکی دو بار همکارهاش از جمله شکیبا برای ملاقاتش به بیمارستان اومدن . و من هر بار به بهانه های مختلف فرار می کردم تا چشمم به شکیبا نیافته . حس انزجار و تنفر شدیدی رو از اون در قلبم حس می کردم .

بعد از یه مدت بابا رو مرخص کردند . دکترش می گفت اگه راهی پیدا می کردید می بردینش خارج از کشور بهتر بود . گویا پیوند مغز استخوان در خارج از کشور خیلی راحت تر از اینجا انجام میشد و امکان بهبود بیماری در صد زیادی افزایش می یافت.

بابا بعد از مرخص شدن به سرکارش برگشت . مامان اجازه نمی داد بابا برگرده سرکار . پاشو کرده بود توی یه کفش که خودش بره سرکار . حالا هر کاری . اوضاع قمر در عقربی بود . توی اون خونه سه نفری هر کدوممون داشتیم ساز خودمون رو می زدیم . مامان اصرار داشت تنها خودش بره سرکار . من هم اصرار داشتم مامان بمونه خونه و از بابا مراقبت کنه و خودم برم سرکار و بابا هم اصرار داشت که حالش خوبه و نیازی نیست کسی بره سرکار ! آخر سر مجبور شدیم با دکترش مشورت کنیم . اون هم می گفت بهتره که بابا شرایط عادی زندگیش رو دنبال کنه تا دچار افسردگی بیماری نشه .

به این ترتیب بابا برگشت سرکار . طبق گفته اش همه همکارها علی الخصوص شکیبا خیلی حواسشون بهش بود . بالاخره بعد از یه مدت مامان حرف دلش رو زد . حرفی که خودم هم بعد از پیشنهاد دکتر داشتم بهش فکر می کردم . می دونستم بابا با برادر و خواهرهاش رابطه خوبی نداره . خصوصا که از یک مادر نبودن پدر من از زن دوم پدرزبزرگم بود و عمه ها و عموم یه جورایی چشم دیدن بابای من رو نداشتن . اگر جه بعد از فوت پدربزرگ تمام ارث و میراث رو کشیدن بالا و به همراه مادرشون برای همیشه از ایران رفتن و بابا و مادربزرگ من رو بدون یک پاپاسی به امان خدا ول کردن . با اینحال توی اون وضعیت تنها چاره این بود که با عموم تماس بگیریم . هم من هم مامان می دونستیم راضی کردن بابا راحت نیست . تازه اون که خوبه من نگران عموم بودم . یعنی قبول می کرد یه مدت مامان و بابا برن اونجا ؟ با این حال تنها گزینه پیش رو بود .

مامان یواشکی به من گفت اگه همه کارا واسه بردن بابا جور بشه خونه رو می فروشیم تا هزینه های درمان و اقامت مامان و بابا رو بتونیم بدیم . به مامان نگفتم یعنی نمی خواستم امیدش رو ناامید کنم . اما تقریبا مطمئن بودم هزینه ی فرستادن بابا خیلی بیشتر از پول فروش خونه است . با این وجود شاید تا یه مدت می تونستن اونجا دووم بیارن . خصوصا اگه عموم همکاری می کرد . به علاوه سوری می گفت یعضی بیمارستانهای خارج از کشور برای بعضی بیماری های خاص و نادر تا حدودی از هزینه های درمان رو قبول می کنن . عمو حسن و یکی از عمه هام آلمان زندگی می کردن و یکی دیگه از عمه هام سوئد بود . شنیده بودم خیلی از بیمارهای شیمی درمانی رو به آلمان اعزام می کنند .

من به مامان پیشنهاد دادم اول با عمو حسن صحبت کنیم بعد به بابا بگیم . آخه احتمال می دادم که عمو حسن اصلا پیشنهاد ما رو قبول نکنه . همونطور هم شد ! یه طوری که انگار اصلا یادش نمی آد برادری هم به اسم عباس داشته و خیلی راحت به قول سوری ما رو دک کرد ! الهی خدا هم دکش کنه ! تا اینو به مامان گفتم مامان گفت زبونتو گاز بگیر دختر بگو الهی خدا هدایتش کنه .

بالاخره با اصرارهای فراوان خودم و البته کمک بهناز تونستم مامان رو راضی کنم که برم سر کار . پنهانی از بابا البته که بی خودی غصه منو نخوره . به هر کس که می شناختم برای کار سپردم . حتی به ارجحی ! چند جایی شکوفه و سوری معرفی کردن و چند جا رو هم خودم از روزنامه دنبالشون رفتم که هیچ کدوم نتیجه نداشت . همه شون نیروی تمام وقت می خواستن . اونم با حقوق نسبتا کم . داشتم از پا در می اومدم . حاضر بودم ترمم رو حذف کنم اما واقعا با اون پولی که می خواستن بدن نمی ارزید . آخر سر ارجحی شرکت یکی از فامیلهاشون رو معرفی کرد که خیلی فوری به یه منشی تمام وقت نیاز داشتن . منشی قبلیشون خیلی ناگهانی از کار استعفا داده بود و سریعا به یه منشی نیاز داشتن . ارجحی خدا خیر داده هم از فرصت استفاده کرده و من رو معرفی کرده بود با این شرط که حقوق خوبی بهم بدن . همه شرایط عالی بود جز اینکه باید ترمم رو حذف می کردم . دیگه برام امکان نداشت برم دانشگاه . اونجا هم با مصیبت تونستم این کار رو بکنم . به گمونم کسی از مسئولین دانشگاه نمونده بود که ندونه شرایط زندگی من از چه قراره !

اگر چه دیگه این چیزها برام اهمیت سابق رو نداشت . من فقط به فکر نجات بابا بودم و بس ! بالاخره رفتم سر کار . جای خوبی بود . طبق قول و قرارمون با مامان و بهناز به بابا چیزی نگفتیم . فکر می کرد هنوز دانشگاه می رم . خدا رو شکر دستم به خاطر تایپهایی که برای ارجحی انجام داده بودم تند شده بود و چون خودم هم رشته ام کامپیوتر بود در بدو ورودم به اون شرکت به عنوان منشی با هیچ مشکلی مواجه نشدم .

سوری و شکوفه هر از چند گاهی به دیدنم می اومدن . یه بار اومدن خونمون اما بیشتر اوقات بعد از ساعت کاریم باهاشون قرار میذاشتم . دیگه موقع امتحانات پایان ترمشون بود . فقط یک ماه از کل این جریانات می گذشت . اما اونقدر برای من سخت گذشت که حس می کردم ماهها طول کشیده . با این حال دلم برای بچه ها و دانشگاه و درس تنگ شده بود . حتی شکیبا و پریسا محمدی . انگار از زندگی اصلیم دور مونده بودم . فکر می کردم به طور موقت منو وارد یه بازی جدید کردن که به زودی تموم می شه . اما تمام این افکار به محض دیدن شکوفه و سوری رنگ می باخت و حقیقت تلخ زندگیم مثل پتک توی سرم می خورد . من دختر جوانی بودم که فعلا و شاید تا ابد نمی تونستم مثل بقیه همسن و سالهام زندگی کنم . با این حال حاضر بودم به خاطر بابا تا آخر عمر از جوانی و آینده ام بگذرم .

سوری و شکوفه دلداریم می دادن و می گفتن از ترم بعد می تونم برگردم . اما می دونستم که این اتفاق نخواهد افتاد . خصوصا که ترم بعدی درست یکی دو هفته بعد از امتحانات شروع می شد .


بهمن ماه بود . شاید اوایل بهمن ! هوا سرد و برفی بود . از زمستون خسته شده بودم . از هوای ابری و گرفته از بارون ، از برف . همه اش برام دلگیر بود . این روزها فقط با مامان درد و دل می کردم . درد دل که نه ،بیشتر غر غر و گله و شکایت بود از زمین و زمان . مامان هم همه اش لب به نصحیت داشت که کفر نگو . حال بابا فرقی نکرده بود . یا بهتره بگم بدتر هم داشت می شد .

صبح بود . یه صبح برفی و سرد . شب قبل همه جا رو برف گرفته بود . به مصیبت خودمو رسوندم سرکار . طرفای 10 صبح بود که گوشیم زنگ خورد . شماره بابا بود . سریع جواب دادم :
- سلام بابایی . الهی قربونتون برم کاری داشتید ؟
- بهار زود خودتو برسون اینجا .
دلم هری ریخت پایین . صدای مامان بود ! حتم دادم اتفاقی افتاده :
- چی شده مامان ؟ کجایی ؟ اتفاقی واسه بابا افتاده ؟

حال بابا بد شده بود همکاراش برده بودنش بیمارستان . یادم نمی آد اصلا به رئیس اطلاع دادم که دارم می رم بیرون یا نه . فقط یادمه کیفمو برداشتم و از در شرکت زدم بیرون .
رسیدم بیمارستان دیگه میدونستم کدوم بخش و کدوم طبقه است . مامان رو نشسته روی صندلی ها کنار راهرو دیدم . سرشو تکیه داده بود و چشماش بسته بود .
- مامان ؟

چشماشو به سختی باز کرد و یه قطره اشک از گوشه چشمش سرخورد افتاد پایین . قلبم انگار با اون قطره اشک از توی دلم سرخورد و افتاد کف پام . کنارش نشستم و سرشو گرفتم تو سینم . معلوم بود حسابی خودشو گرفته که گریه نکنه اما با دیدن من یه دفعه زخم دلش سر باز کرد
- بهار بابات داره از دست می ره . بهار دکترا از بابات قطع امید کردن . دیدی چه خاکی بر سرمون شد . بهار دیدی داری بی پدر می شی . ای خدا این چه مصیبتی بود . شوهرم داره از دست می ره و دستم به جایی بند نیست . ای خدا رحم کن . آخه من که نه پول دارم نه فک و فامیلی که بتونن کاری واسم بکنن دستمو جلوی کی دراز کنم خدا . خدا من که به جز تو کسی رو ندارم خودت یه کاری بکن . خدایا جون منو بگیر و بذار عباس زندگی کنه . خدا منو بی سایه بالا سر نذار . خدا کسی رو ندارم بهش پناه ببرم خودت رحم کن . نذار بی چاره بشم . نذار این دختر بی پدر شه .

قلبم داشت تکه تکه می شد از ضجه مویه های مامان . اما نمی خواستم گریه کنم . من باید قوی باشم . تکیه گاه مامان الان بعد از خدا به منه . نباید ضعف نشون بدم . خدایا کمکم کن . من نباید گریه کنم .
- خانم معتمد بلند شید باید بریم .
برای بار دوم توی اون روز قلبم از جا کنده شد و بی اختیار از روی صندلی بلند شدم و به پشت سرم نگاه کردم .
- سلام

اونقدر هول شدم یادم رفت که مدتهاست نه من شاگردم نه اون استاد و دلیلی برای ترس نیست ! نگاه کوتاهی به من کرد و سری در جواب تکون داد و دو باره خطاب به مامان گفت :
- خانم معتمد باید بریم عجله کنید لطفا .
- - کجا ؟ من امشب اینجا می مونم . دکتر چی گفت .
- بریم توی راه بهتون می گم . فعلا نمی تونید اینجا بمونید . بیرون کارهای مهمتری هست انجام بدید . خواهش می کنم.

نمی فهمیدم جریان از چه قراره . واسه چی باید عجله کنیم . همین رفتارهاشه که منو به مرز جنون می رسوند . اصلا چرا باید به حرف این گوش می کردیم . دوباره تمام کینه های قدیمی سرباز کردن :
- چرا نمی گید چی شده ؟ دکتر بابا چی گفته ؟
نگاه سردی به من انداخت و با اکراه جواب داد :
- لطفا مادرتون رو همراهتون بیارید تا مطلبمو عرض کنم . اینجا نمی تونم . ضمن اینکه به نفع آقای معتمد هم هست که عجله کنید .

جمله آخرش هم منو هم مامان رو وادار کرد همراهش بشیم . توی ماشین که نشستیم سریع رفت سر اصل مطلب :
- خانم معتمد گفتید خارج از کشور هیچ فامیل یا دوستی ندارید که بتونید یه مدت برای درمان برید اونجا ؟
مامان دوباره بغض کرد :
- نه پسرم . هیچ کسو ندارم . عباس خواهر و برادر داره اما گفتم که اونها ...
. دوباره اشکش سرازیر شد . من پرسیدم :
- نه ما هیچ کس رو نداریم . حالا حتما باید بره خارج از کشور مداوا شه ؟ اینجا راهی نداره ؟

منو نادیده گرفت و دوباره خطاب به مامان گفت :
- خانم معتمد خواهش می کنم خودتون رو کنترل کنید . برای نجات همسرتون بهتره یه فکری بکنیم و به سرعت اقدام بکنیم. خصوصا که دکتر امیدوار بود خارج از کشور امکان درمان آقای معتمد خیلی بیشتره . من می تونم تا حدودی کمکتون بکنم . البته اگه برادر ایشون هم می تونست کمک کنه که برن آلمان خیلی خوب می شد . اما خوب حالا که از بابت اونها مساعدتی نیست می تونیم ایشون رو بفرستیم انگلیس . من اونجا یه سری قوم و خویش دارم که می تونن کمک کنن .
مامان گریه اش بند اومده بود . سیخ نشست و گفت :
- من که از خدامه . خدا خیرت بده پسرم . من حاضرم هر کار بگی بکنم . یه خونه داریم که الان می آید می بینیدش . می تونیم اونو بفروشیم . بزرگ نیست اما بهتر از هیچیه . اگه یکی کمکم کنه بریم اونجا خودم اونجا کار می کنم پول در می آرم تا شوهرمو مداوا کنم . فقط باید یکی کمکم کنه .
شکیبا سرشو تکون داد و گفت :
- همونطور که گفتم من اونجا یه سری قوم و خویش دارم که می تونن کمک کنن آقای معتمد رو اعزام کنیم انگلیس . اما می خوام تلاش کنم که بیمارستان حداقل نصف هزینه های درمان رو تقبل بکنه . البته معلوم نیست و نمی خوام امیدوارتون بکنم . اگه هم این اتفاق نیافتاد هم پول خونه می تونه کمک کنه هم من می تونم اونجا واسه اقامتتون کاری بکنم که زیاد براتون سخت نشه و فقط هزینه درمان بمونه . من پرونده های آقا معتمد رو گرفتم و همین امروز می فرستمش پیش یکی از آشناهام . شما هم لطفا همین امروز خونه رو برای فروش بذارید . امیدوارم ظرف دو ماه یا کمتر بتونم شما و همسرتون رو بفرستم . در ضمن آقای معتمد تقاضای یه وام داده بودن از شرکت که مبلغ خوبی هم هست . حالا اگه رفتنتون صد در صد شد در مورد اون هم با هم صحبت می کنیم

موقع گفتن این آخری از توی آینه مستقیم به من زل زده بود . یعنی چی ؟ منظورش چی بود . بی خیال . خدایا شکرت . اگه بتونیم بابا رو بفرستیم یعنی اگه این شکیبا واقعا کمکمون کنه نذر می کنم برم بابت رفتارهای گذشته ازش عذر خواهی کنم . اصلا خدایا هر کاری بگی می کنم . هر کاری . اما .. اما این شکیبا چرا باید به ما کمک کنه ؟


امید حتی در بدترین شرایط چنان به آدم شور و هیجان می ده که آدم یادش می ره تو چه مصیبتی گرفتار شده .بابا رو دیگه بیشتر از اون توی بیمارستان نگه نداشتن و مرخصش کردن . خونه مون رو هم گذاشتیم برای فروش . نمی خواستم فکر کنم بعد از رفتن مامان اینها من قراره کجا برم و چی کار کنم . به جز بهناز و خاله اینها کسی رو نداشتیم که برم پیششون . اما هر دوجا برای من سخت بود . هم برای من هم قطعا برای خود خاله اینها یا بهناز . با این حال خیلی بهش فکر نمی کردم و همه چیز رو سپردم به مرور زمان . فعلا مهمترین کار فرستادن بابا و مامان به انگلیس بود .

کارها سریعتر از اونچه فکرشو می کردیم پیش رفت . یا شاید اونقدر گرفتار بودیم که نفهمیدیم زمان چطور گذشت . از حق نگذریم شکیبا واقعا کمکمون کرد . البته توی اون دوماهی که کارها درست شد من که اصلا ندیدمش و تقریبا بیشتر مواقع تلفنی باهاش در ارتباط بودیم . اونم مامان . من فقط دورا دور ازش خبر داشتم که واقعا برامون زحمت می کشید . نمی فهمیدم چرا . درک نمی کردم . یکی دوبار به مامان گفتم چطور یه آدم غریبه حاضره شده اینقدر به ما کمک کنه . اونم اینطوری که از خودش و خونواده اش حسابی مایه بذاره .

دایی و خواهر شکیبا هر دو انگلیس بودن . دایی اش اونجا پزشک بود و توی همون بیمارستانی که کار می کرد کارهای پذیرش بابا رو انجام داد و خواهر شکیبا ، کارین ، که بعد از دانشجویی تونسته بود اقامت بگیره همونجا یه خونه اجاره کرده بود و کار می کرد. قرار بود مامان وبابا یه مدت برن با خواهر شکیبا زندگی کنن تا تکلیفشون معلوم شه و یه جای ثابت بتونن بگیرن . وقتی اینو شنیدیم نه مامان نه بابا هیچ کدوم قبول نکردن و اصلا می خواستن بزنن زیر همه چیز . تا اینکه شکیبا پیشنهاد داد مامان می تونه واسه خواهرش کار کنه . کارهایی که مستخدم خونه خواهرش هفته ای دو سه بار انجام میداده حالا مامان به جای اون همه کارهای خونه رو انجام بده . به محض شنیدن این پیشنهاد مامان در جا قبول کرد اما من و بابا سریع مخالفت کردیم . همینم مونده که مامانم کلفت خونه دیگران شه . اونم کی ؟ شکیبا . بابام که مستخدم شرکتش بود بس نبود که حالا مامان تو غربت بشه مستخدم خونه خواهرش ؟ حالا درسته که این مدت خیلی کمکون کرده بود اما من هنوز ازش بدم می اومد . شاید اگه یکی دیگه بود راحت تر می پذیرفتم تا شکیبا .


اما خوب از اول می دونستم که آخرش من و بابا چاره ای جز پذیرش این موضوع نداریم . بالاخره پای سلامتی بابا در میان بود . مساله ای که به راحتی نمی شد ازش گذشت . در واقع اصلا نمی شد ازش گذشت و این شد که پیروز این میدان مامان و شکیبا بودن .

به این ترتیب دقیقا یک هفته قبل از عید بلیطهاشونم گرفتن و همه چیز برای رفتنشون به انگلیس مهیا بود . روزهای آخر قبل از رفتن هر سه نفرمون خونه بهناز بودیم . من که وسایلم رو هم آورده بودمو توی اتاق مهتاب گذاشته بودم و قرار بود فعلا همونجا بمونم . البته به مامان اینا نگفتم اما می خواستم اگه بشه یه مدت بعد از رفتن مامان و بابا یه وام از شرکتی که کار می کنم بگیرم تا باهاش یه خونه رهن کنم و جدا زندگی کنم . ضمن اینکه وقتی مامان اینها به سلامتی برگشتن باید جایی باشه که بریم توش زندگی کنیم . از همه اونها هم بگذریم خونه بهناز واقعا راحت نبودم و دلم می خواست مستقل بشم و سربار کسی نباشم حتی به قیمت تنهایی .

بقیه وسایل خونمون رو برده بودیم توی انباری خونه خاله اینها جا داده بودیم و یه سریش هم انباری خونه بهناز . علی رغم تمام دلتنگی های جدا شدن از مامان و بابا و آواره گی های هر سه نفرمون خصوصا من ، ته دلمون شاد بودیم که بالاخره خدا در عین ناباوری کمکمون کرد بابا رو برای درمان بفرستیم خارج از کشور . چیزی که واقعا فکرش رو نمی کردیم !


یه شب قبل از رفتن بابا و مامان ، شکیبا اومد دیدن بابا . اومده بود هم برای گفتن یه سری مطالبی که فکر می کرد اونجا به درد مامان و بابا می خوره هم مطلب دیگه ای که با شنیدنش شوکه شدم .
وقتی اومد من توی اتاق مهتاب باهاش بازی می کردم و قصد نداشتم برم بیرون که بهناز اومد صدام کرد :
- بهار بیا بابا و آقای شکیبا کارت دارن .

هم یه لحظه هیجان زده شدم هم ترسیدم . یعنی بابا چه کارم داشت ؟ اونم در حضور شکیبا ؟ شاید فهمیده با شکیبا بدرفتاری کردم می خواد مجبورم کنه ازش عذرخواهی کنم ؟ سریع چادر رنگیمو سر کردم و از اتاق رفتم بیرون .

وارد سالن شدم و بهش سلام کردم ، اونم بدون اینکه از جاش بلند شه جوابم رو داد . حرصم گرفت . یه جوری که انگار با یه دختر بچه طرفه نه با یه خانم محترم که باید به احترامش از جا برخاست !

بابا اشاره کرد برم کنارش بشینم . سمت دیگه اش شکیبا نشسته بود . وقتی نشستم یه لحظه نگاهم با نگاه سرد و بی اعتنای شکیبا تلاقی کرد . چه خودشم واسم گرفته پررو ! بی اختیار اخم کردم و به بابا زل زدم . خدایا چی شده ؟
- بهار بابا ، یه چیزی می پرسم می خوام بدون رودربایستی جوابم رو بدی . می خوام بدونی هیچ اجباری در کار نیست .من همین اندازه که دارم تو رو تنها اینجا به خواهرت می سپرم به اندازه کافی شرمنده ات هستم بابا . همین که می دونم به خاطر من از درس و دانشگاهت زدی و رفتی سرکار از خجالت نمی تونم به چشمات نگاه کنم دخترم .

اگه دو کلمه بیشتر می گفت اشکهام مثل سیلاب از چشام جاری می شد و منم اصلا دلم نمی خواست این اتفاق جلوی شکیبا بیافته . برای همین میون حرفش پریدم :
- بابا تو رو خدا . من هر کاری کردم از صمیم قلب برات کردم . تا آخرم عمر هم بهش افتخار می کنم. درس و دانشگاه همیشه هست . بعدشم از سال بعد دوباره می تونم برم درسم رو ادامه بدم . سرکار هم که خیلی وقته می خواستم برم . قبل از بیماری شما . پس هیچ منتی نیست . تازه من از خدامه بتونم کمکتون کنم بابا . آخه چرا این حرفها رو می زنید .

بابا لبخند بی جونی زد و گفت :
- حالا وقت این حرفها نیست . آقای مهندس اینجا منتظر نشستن و منتظر جوابن . ببین دخترم می خوام بدونم اگه یه جایی کار بهتر با حقوق بالاتر برای تو باشه دوست داری بری اونجا کار کنی ؟

اون همه مقدمه چینی واسه همچین مطلبی ؟ خوب معلمومه که قبول می کنم . مگه مغز خر خوردم که قبول نکنم ؟ تازه این چه ارتباطی به بابا داره . نفهمیدم منظور بابا چیه و سریع جواب دادم :
- خوب آره . تازه اگه کارم بهتر نباشه اما حقوقم بالاتر باشه هم قبول می کنم . چطور مگه ؟
مامان لبخند زد و گفت :
- من که گفتم حاجی نیاز به پرسیدن نیست . بهار حتما قبول می کنه .
بابا گفت :
- خانم من باید بپرسم ازش . شاید دوست نداشته باشه جایی بره کار کنه که قبلا باباش اونجا آبدارچی بوده .

اینا چی داشتن می گفتن ؟ من واقعا نمی فهمیدم . شکیبا سریع اومد وسط حرف بابا .
- اختیار دارید آقای معتمد . این حرفا چیه . شما اونجا همکار ما بودی و خیلی هم عزیز بودی برای همه . باعث افتخار همه ما بود که با شما کار می کردیم . اینو جدی عرض کردم . الان که مجبوریم از شما جدا شیم واقعا ناراحتیم . باور کنید اگه امکان داشت قانون رو زیر پا می ذاشتم و خودم هر چقدر احتیاج داشتید تقدیمتون می کردم بلاعوض . اما چون خودتون اصرار دارید حتما وام باشه من همچین پیشنهادی دادم .
- ممنونم آقای مهندس . شما واقعا جای پسرم بودی و هستی . هیچ کس این لطف رو در حق ما نمی کرد که شما کردی . با این حال دلم نمی خواد دخترم مجبور به کاری بشه . باید بدونه کجا می خواد بره کار کنه . شاید دوست نداشته باشه .

دیگه کلافه شده بودم . یک ساعت بود همه می پریدن وسط حرف همدیگه و تعارف تیکه پاره می کردن :
- ای بابا اگه جریان در مورد منه به منم بگید لطفا چه خبره ؟
بالاخره مامان کارمو راحت کرد و سریع گفت :
- چیزی نیست مادر ، آقای مهندس زحمت کشیدن یه وام می خوان بدن به بابا . منتها چون بابات یه مدت نامعلوم مرخصی بدون حقوق گرفته نمی تونه وام بگیره از شرکت . برای همین آقای مهندس گفتن تو اگه دوست داری می تونی بری شرکت اونها کار کنی تا وام رو به تو بدن . حالا بابات می خواد بدونه تو دوست داری کار الانت رو ول کنی و بری شرکت بابات اینها پیش آقای مهندس کار کنی یا نه .

چی ؟ برم پیش شکیبا کار کنم ؟ پس واسه همینه بابا نگرانه . نگرانه که من دوست نداشته باشم برم جایی که قبلا خودش مستخدم اونجا بوده . خوب البته واسه بابا من هر کاری می کردم . اما مساله اینه که باید پیش شکیبا و یا بهتره بگم زیر دست اون کار میکردم و این برام سخت بود . اگه من و من کنم بابا حتما فکر می کنه واسه خاطر اونه که دوست ندارم برم کار کنم . پس چی کار کنم ؟ اون موقع که فقط استادم بود اون همه دستور و توبیخ و تنبیه داشت . چه برسه حالا که زیر دستش کار کنم و رسما بشه رئیسم !

اما ... اما بهار یادته گفتی نذر می کنی حال بابا خوب شه بری از شکیبا عذرخواهی کنی . . یادته می گفتی حاضر بودم تا آخر عمرم توبیخ و توهینهای شکیبا رو می شنیدم اما بابام سالم بود ؟ حالا فکر کن همون موقعیته . آره . آره به خاطر بابا من هر کاری می کنم . این که سهله حتی جونمم می دم .
- خودتو ناراحت نکن بابا . من به آقای مهندس گفتم که نمی ری .
سریع گفتم :
- نه نه ... بابا ناراحت نیستم اصلا . باور کنید داشتم فکر می کردم به مدیرعامل این شرکتم چی بگم که بذاره من برم . آخه یکی از همکلاسی هام سفارشمو کرده . بعدشم الان یه کم بدموقع بود بخوام ولشون کنم . اما خوب من قبول می کنم . به همون همکلاسیم می گم بهشون بگه . من حاضرم . تازه خیلی هم برام بهتره . اینجا کارشون زیاد شده بود . دیگه به پولی که می دادن نیم ارزید .

و لبخند زدم تا بابا خیالش راحت شه . نمی دونم چرا حس کردم چشمای شکیبا برق زد . نه از خوشحالی . انگار برق کینه و انتقام بود تو چشماش . یا شایدم من اینطور تصور می کردم ؟


عید بدی داشتم امسال . بدون بابا و مامان . بهناز و رضا طفلی خیلی هوامو داشتن . حواسم بود که بهناز خیلی سعی می کنه باهام کنار بیاد اما من اخلاقم سگی شده بود و مدام به پر و پاش می پیچیدم و ناخودآگاه دعوامون می شد . دست خودم نبود .

یکی دو هفته بعد از رفتن مامان اینها معلوم شد که حداقل 9 ماه باید اونجا باشن تا وضعیت بابا به یه حالت با ثبات برسه . شبی که این رو شنیدم تا خود صبح گریه کردم . 9 ماه ؟ خیلی زیاد بود . فکرشو نمی کردم . فکر می کردم نهایتا دو سه ماه موندگار بشن و برگردن . اما اونطوری اندازه یک سال بود . یک سال بدون مامان و بابا چه می کردم . اونم با این وضعیت خونه بهناز اینا ؟

انگار همه چیم معلق مونده بود . وضعیت روحی خودم ، محل زندگیم ، محل کارم ، درس و دانشگاهم ، خانواده ام ، دوستام ... همه چیز و همه کسم بودن و نبودن . و این آرامش رو ازم گرفته بود .

از زمین و زمان گله مند و شاکی بودم . هر دو روز یه بار اگه با مامان اینها صحبت نمی کردم دیوونه می شدم . مجبور بودم کارت تلفن بگیرم که از خونه بهناز بتونم با خیال راحت زنگ بزنم . تقریبا هر بار یه کارت تلقن 5 هزار تومنی خرج می شد . چون بعد از من بهناز هم می بایست صحبت کنه . آخر سر یه بار سر همین مساله با بهناز دعوام شد . بهناز می گفت دیگه نباید کارت تلفن بگیری و هر دوشب یه بار صحبت کنی . منم که شندیدن این حرف برام سنگین بود با یه لحن بد بهش گفتم :
- به تو چه ؟ پول خودمه . دلم می خواد !
بهناز صداشو برد بالا :
- خره ، به خاطر خودت می گم . مگه کار نمی کنی که هم خرج خودت رو دربیاری هم به مامان اینها کمک کنی ؟ اینطوری که سر ماه چیزی از حقوقت باقی نمی مونه . یعنی نمی فهمی به خاطر خودت دارم می گم ؟
منم عصبی شدم و داد زدم :
- نمی تونم . می فهمی ؟ نمی تونم . اگه هر دو روز یه بار صدای مامان و بابا رو نشنوم دیوونه می شم . دلم می خواد اصلا . اَه ، چه گیری افتادم از دست تو . چرا هی به من گیر می دی بهناز . خسته شدم . ولم کن .
- من به تو گیر نمی دم . مامان اینها خیلی بهت پر و بال دادن اینطوری خودسر شدی هر چی بزرگترت می گه تو گوشت فرو نمی ره . هر چی امر و نهی و محرومیت و بکن و نکن بود مال من بدبخت بود . به تو که رسید اوضاع برعکس شد .
- حالا که چی ؟ می خوای دق دلی قبلا رو الان سر من خالی کنی ؟
- نه . اما سعی می کنم ادبت کنم تا یاد بگیری حداقل چطور باید با خواهر بزرگت صحبت کنی !

بغض کردم و داد زدم :
- آهان هم دق دلی قبلا رو هم دق دلی الان رو که سربارتون شدم ؟ آره آره همینه . بگو سربار خودم و زندگیم شدی تحملت رو ندارم . بگو دلم می خواد دعوات کنم تا حرصم خالی شه .
- خفه شو چرا چرند می گی ؟ من کی گفتم سربار منی احمق ؟ من و رضا تا حالا بهت کوچکترین بی احترامی ای کردیم ؟ رضا که از خواهر خودش هم بیشتر دوست داره و بهت محبت می کنه . بهت می گم خیلی خری ! قبول نمی کنی .
هر کار کردم نشد جلوی اشکهای لعنتی ای رو که این روزها همینطوری به هر بهانه گوله گوله می اومدن پایین رو بگیرم :
- نترس خیلی زود از اینجا می رم . بذار برم شرکت شکیبا اینا وامی که می خواست بهمون بده رو یه کمیش رو باهاش خونه رهن می کنم و از اینجا می رم . فقط یه کم دیگه تحملم کنی همه چی حل می شه .

با این حرفم بهناز یه آن عصبی شد و چنان زد در گوشم که برق از کله ام پرید و به دنبال اون هق هق گریه ام شدت گرفت . بعدش هم گذاشت از اتاق رفت بیرون و تا چند روز بعد از اون با هم حتی یک کلمه حرف نمی زدیم .

واقعیت این بود که بهناز منو دوست داشت . منم خیلی دوستش داشتم . اما خوب نمی تونستیم با هم کنار بیایم. درسته که گاهی به من حسادت می کرد و حرصش می گرفت چرا بابا و مامان در مقابل من خیلی کوتاه می آن اما خوب نمی شد که آدم جلوی دوست داشتن خواهرش رو تو قلبش بگیره .

با تمام این احوال من اونجا معذب بودم . اگر چه اون حرفها رو همه از سر بغض و عصبانیت گفتم منتها ته دلم دوست داشتم که جدا زندگی کنم . اول به خاطر خودم که راحت تر بودم ، دوم به خاطر بهناز اینا .

باید صبر می کردم تا بعد از عید . زمانی که قرار بود برم شرکت شکیبا کار کنم . هر وقت وامو داد از بابا اجازه می گیرم و مقداریش رو بر می دارم تا برای خودم یه خونه رهن کنم . خدا رو شکر وسایل خونه خودمون هم هست و نیازی به خرید وسایل ندارم .

شاید اگه چند ماه پیش توی همچین موقعیتی قرار می گرفتم از خوشحالی و هیجان توی پوست خودم نمی گنجیدم ! کدوم موقعیت ؟ کار توی شرکت شکیبا رو می گم . اینقدر این مدت اخیر هیجانات بد و بالا و پایین تو زندگیم داشتم که دیگه رمقی برام نمی موند برای این یکی هیجان داشته باشم . نه اینکه نباشه اما خیلی کم بود . کم و کمرنگ .

روز اول اردیبهشت ، اولین روز کاری من توی شرکت شکیبا محسوب می شد . به چه مصیبتی تونستم از اون شرکت قبلی بیام بیرون . تقریبا اجازه نمی دادن . آخر سر با کلی خجالت به ارجحی جریان رو گفتم و اون رو واسطه کردم که بذارن من برم . قصدم تعریف بی خود نیست اما خوب کارم واقعا خوب بود . یعنی تو اون مدت خیلی بهتر هم شده بودم . هم توی کار تایپ خیلی مسلط بودم هم به امور کامپیوتر نسبتا وارد بودم و این باعث شده بود یه جورایی تو شرکت قبلی یه حکمرانی واسه خودم راه بندازم .

البته از این بابت خیلی خوشحال بودم که با دست پر می رم شرکت شکیبا . اگر چه اونجا هم قرار بود بازم منشی باشم . به جای خانم صداقتی . که الان ازدواج کرده بود و دیگه نمی تونست بیاد .
اون روز صبح زودتر از همیشه از خواب بلند شدم . نمی دونم در اثر صحبتهای شب قبل با مامان که از حال بابا راضی بود و تعریف می کرد ، بود یا از بابت تغییر شغلم یا چی که خوشحال بودم . یه حس درونی خوب و قشنگ که تو اون مدت اخیر خیلی کم به سراغم می اومد .

حتی بهناز هم فهمیده بود و سر صبحانه پرسید :
- چه عجب ما شما رو یه بار شنگول دیدیم . از بس بدعنقی فکر نمی کردم بلد باشی یه لبخند بزنی اصلا . اونم اول صبحی !
- حالا ببین اول صبحی می تونی حالمو بگیری یا نه ! خوشحالم چون دیشب مامان از حال بابا تعریف می کرد . یعنی نمی دونی ؟
- چرا می دونم . حالا نمی خواد به دل بگیری . خودمم ذوق کردم اینطوری خوشحال دیدمت نمی خوام دمقت کنم . پاشو زودتر آماده شو روز اولی دیر نرسی .

لبخند زدم و رفتم که آماده بشم . این بهناز هم اگه بخواد خیلی مهربون می شه . فقط اگه بخواد . البته طفلی راست می گه اینقدر من بداخلاقم که اونم اگه بخواد نمی تونه با من مهربون باشه .
اولش اصلا حواسم نبود . اما یه آن به خودم اومدم و دیدم برخلاف همیشه که یه ریمل ساده و یه برق لب می زنم ، یه خط چشم ملایم و خوشگل به همراه ریمل و کمی رژگونه و یه رژ خیلی کمرنگ زدم . تعجب کردم . اون اواخر اصلا دل و دماغ کارای قبل رو نداشتم . اما اون روز انگار فرق می کرد . شاید خودم نمی فهمیدم اما ناخودآگاه برام روز مهمی بود .

بهناز دم رفتنی وقتی چشمش به من افتاد یه لبخند ملایم زد و گفت :
- خوشگل شدی . همیشه همینطور آرایش کن بهت می آد . خصوصا خط چشمت .
خودش نفهمید اما اینقدر این حرفش به من انرژی مثبت داد که اگه جلوی خودمو نمی گرفتم می رفتم جلو و محکم ماچش می کردم . اما خوب خجالت کشیدم . من هیچ وقت با بهناز از این مدلر ابراز احساساتها نداشتم . به علاوه نمی خواستم شک کنه که حالا به خاطر چی امروز بیشتر به خودم رسیدم .

یک ربع به 8 رسیدم دم شرکت . وقتی وارد شدم یه مرد میانسال که فکر کنم به جای بابا اومده بود توی شرکت بود . فکر کنم دو سه نفری از کارمندا هم توی شرکت بودن چون از اتاقهای ته راهرو یه سر و صداهایی می اومد . اما در اتاق شکیبا که درست بغل میز منشیه بسته بود . برای همین از مستخدم اونجا که بعدها فهمیدم اسمش آقا نعمته پرسیدم که شکیبا اومده یا نه که جواب منفی شنیدم . مونده بودم حالا باید چه کار کنم . برم پشت میز منشی بشینم یا صبر کنم تا شکیبا بیاد تکلیفم رو معلوم کنه .

اَه ببین چطوری تعیین تکلفیم الکی الکی افتاد دست شکیبا . حال خیلی زیاد هم الکی نیست . بالاخره این همه به مامان و بابا کمک کرده . اونجا هم که خواهرش هواشونو داره . تازه قرار یه وام خوب هم بهمون بده . می ارزه به همه اخم و تخم و تشرهاش . آره بابا . حالا اصلا کی گفته قراره همونطور بدعنق باشه ؟ باید امیدوار باشم . شاید واقعا تغییر کرده باشه . بالاخره استاد ها همیشه باید جذبه داشته باشن ، اونم استادهای جوون . اما اینجا دیگه استاد نیست و نیازی به اون جذبه نداره . اما صبر کن ببینم اینجا که بدتره بدبخت . اینجا دیگه رئیسه . صاحب و مالک همه چیز اینجا اونه . وای اینکه صدبرابر بدتره . ای خدا یعنی بدبخت شدم ، رفت ؟

نشسته بودم روی صندلی های مهمان که در شرکت باز شد و مرد جوانی وارد شد . به آقا نعمت که داشت سالن رو جارو می کشید سلامی کرد و بدون اینکه نگاهش به من بیافته خواست بره که آقا نعمت در مورد من بهش گفت . نفهمیدم این کیه که آقا نعمت در مورد من ازش کسب تکلیف می کنه . وقتی چشمش به من افتاد از جام بلند شدم و خودمو معرفی کردم :
- سلام . من معتمد هستم . از امروز قراره اینجا کار کنم .
مرد جوان که تا اون لحظه نگاهش حالت پرسش و کنجکاوی داشت یک دفعه رنگ مهربانی به خودش گرفت و گفت :
- به به خانم معتمد . خیلی خوش اومدید . ما خیلی ارادتمند آقای معتمد هستیم ها . راستی حال پدر چطوره ؟ البته از کسرا شنیدم که خدا رو شکر بهتره . یادش به خیر . چقدر با هم می گفتیم و می خندیدیم . پدرتون واقعا مرد نمونه ای هستن خانم . امیدوارم هر چه زودتر صحیح و سالم برگردن و دوباره ما اینجا درخودمتشون باشیم .
همینطور هاج و واج داشتم نگاهش می کردم که انگار یادش افتاد هنوز خودشو معرفی نکرده . یکی زد به پیشونیش و گفت :
- ای وای سرکارخانوم باید ببخشید . یادم رفت خودمو معرفی کنم . بنده شهرام شکوهی هستم . پسرخاله و معاون کسرا . اینجا هر کاری داشتید می تونید روی کمک من حساب کنید . من خیلی به پدرتون اردات دارم . امیدوارم همکارای خوبی باشیم برای هم .

منم در حوابش لبخند زدم و تشکر کردم . در همون حین در باز شد و خانم صولت و خانم زارعی و پشت سرشون شکیبا وارد شرکت شدن . اون دو تا خانوم رو که از قبل می شناختم اومدن حلو و احوالپرسی گرمی با من انجام دادن و مثل شکوهی احوال بابا رو جویا شدن . البته برخلاف شکوهی کوتاه و مختصر . و خیلی زود رفتن به اتاقهاشون و من موندم و شکوهی و شکیبا .
سلام آهسته ای کردم که با سر جواب داد و بعد خطاب به شکوهی گفت :
- شهرام جلسه ساعت 10 برق منطقه ای رو تو به جای من برو . امروز باید به نفت و گاز سر بزنم . مثل اینکه معاونت فناوری اونجا می خواد منو ببینه . نمیدونم چی شه .
شکوهی سری تکون داد و گفت :
- باشه حتما . راستی خانوم معتمد هم از امروز به جای خانوم صداقتی مشغول می شن دیگه . نه ؟
شکیبا نیم نگاهی به من انداخت و با سر حرف شکوهی رو تایید کرد و بعد رو به من گفت :
- 5 دقیقه دیگه اتاق من باشید .

به نظرم رفتارش عادی نبود . برخلاف شکوهی که حتی منو ندیده بود و اونچنان احوالپرسی گرمی با من انجام داد یا اون دوتا خانوم که فقط یکبار همدیگه رو دیده بودیم خیلی سرد و یخ با من برخورد کرد . با صدای شکوهی که با لحن شوخی می خواست منو از حال و هوای غریبم در بیاره به خودم اومدم :
- اوه اوه نیومده می خواد قدرت و ریاستش رو به رخ بکشه . نگران نباشید فقط روز اولی به همه سخت می گیره بعد راه می آد . فعلا با اجازه تون برم به کارم برسم . هر کاری داشتید ، سئوالی مشکلی یا هر چیزی دریغ نکنید . خوشحال می شم کمکتون کنم .
و لبخند گل و گشادی زد و رفت . منم بلافاصله رفتم در اتاق شکیبا رو زدم و بعد از اجازه ورودش در رو باز کردم .

با دیدن دوباره اونجا خاطره سری قبل برام تداعی شد و ناخودآگاه یه کم دچار هیجان شدم . آخه اون روز و روزهای بعدش که در خیالات و اوهام خودم بودم ، برام روزهای شیرینی بود . اگرچه بعدش باشنیدن رابطه اون و پریسا محمدی همه اش برام تلخ شد . راستی هنوز با پریسا محمدی رابطه داره یعنی ؟ یادم باشه از سوری و شکوفه بپرسم پریسا چه می کنه .
- چرا دم در ایستادی ؟ بیا تو در رو ببند و بشین .

سرش توی مانیتور لپ تاپ بود . رفتم روی همون مبلهای راحتی خوش فرم نشستم . اتاق ال مانندی بود که در یکی از گوشه هاش یه میز کنفرانس بزرگ بود که من سری پیش توجهم بهش جلب نشده بود . پس یعنی اتاق جلساتشون همینجا بود ؟ میز خود شکیبا هم دقیقا وسط ال قرار داشت جایی که پشتش پنجره بود که البته برای محافظت ماینتور ازنور بیرون کرکره خوشگلی نصب کرده بود . یه کتابخونه بزرگ هم همین سمت اتاق کنار میز ریاستش داشت که پر از کتابهای تخصصی رشته خودمون بود . البته دو طبقه اش هم کاملا به پکهای بزرگ و کوچک سی دی اختصاص داشت و یه طبقه اش هم پر از جزوه و مستند بود . این سمت اتاق همون جایی که من نشسته بودم و روبری میز شکیبا بود یه ست کامل مبلهای راحتی به همراه میز پذیرایی وسطشون قرار داشت .

ای وای خسته شدم پس چرا چیزی نمی گه ؟ نگاهش کردم . نکنه یادش رفته منم تو اتاقم ؟
- ببخشید ..
یه دفعه برگشت نگاهم کرد . هول شدم و یادم رفت چی می خواستم بگم . شانس آوردم . چون همون لحظه در باز شد و آقا نعمت با دو تا فنجون چای وارد شد . شکیبا بلافاصله گفت :
- ممنون آقا نعمت بی زحمت باشه برای بعد از صحبتمون . یه ربع ساعت دیگه که کارمون تموم شد و خانم معتمد هم رفتن پشت میزشون .

در که دوباره بسته شد اونم از جاش بلند شد و اومد روی مبل مقابل من نشست و دستهاشم به هم تکیه داد . انگار عادتشه که پیراهن آستین بلند بپوشه و بعد آستیهاشو بده بالا ! خوب چرا یه دفعه آستین کوتاه نمی پوشه و خلاص ! یه لحظه چشم افتاد به چشمش و دیدم متفکرانه بهم چشم دوخته . ترسیدم . خودمم نفهمیدم چرا اما یهو ترس برم داشت . نگاهش یه جور متفکرانه و لجوجانه بود .وای حتما یاد اون حرفهای روز آخرم افتاده . توی دانشگاه بعد از امتحان . اگه م یدونستم روزی روزگاری قراره اینطوری کارمندش بشم اون چرندیات رو نمی گفتم . حداقل کمی ملایم تر بودم . خدا به خیر کنه .

بعد از نفس بلندی که بیرون داد بالاخره شروع به صحبت کرد :
- خوب از محل کار قبلیت بگو . چه کارهایی انجام می دادی اونجا ؟
لبمو تر کردم .
- تلفن و تایپ و هماهنگی قرار مدارها و جلسات و از این جور چیزا.
- دیگه ؟
نگاهش کردم .
- همین دیگه .
سرشو کج کرد و با لحن مسخره ای گفت :
- همین ؟ قبلنا بیشتر حرف می زدی .

بالاخره نیشش رو زد . یعنی تازه شروع کرده . معلوم بود از اولش حسابی کینه ام رو به دل گرفته . سرمو انداختم پایین و سکوت کردم . ترجیح دادم حرف نزنم.
- بهتره از امروز تا هر وقت اینجا هستی همین روند رو ادامه بدی . کمتر حرف زدن رو می گم . به نفعته .
سرمو بردم بالا و دوباره نگاهش کردم . مثل اینکه خیلی دلش پر بود .
- به خانوم صداقتی گفته بودم یه فایل برات تهیه کنه و تموم جزییاتی که برای کار در اینجا نیاز داری رو توش بنویسه . احتمالا باید روی دسک تاپ کامپیوترش باشه . بهتره یه نگاه بهش بندازی . مساله دیگه اینکه من روی نظم و انظباط کارمندا خصوصا منشیم خیلی حساسم . چه در رفت و آمدت چه در برخورد با مهمانها و مراجعین شرکت ، چه در انجام درست و به موقع کارها و خلاصه هر چیزی که به اینجا مربوط می شه خوب حواست رو جمع کن . اینجا دیگه دانشگاه و کلاس نیست هر وقت خواستی بیای و هر وقت نخواستی غیبت کنی و بعدش هم به کسی توضیحی بدهکار نباشی . حتما با اطلاع قبلی و پر کردن برگه مرخصی حق داری شرکت نیای . اونم فقط و فقط من باید زیرش رو امضا کرده باشم . مرخصی ساعتی هم به هیچ وجه نداریم مگر در موارد استثنایی اونم به تشخیص خود من و بازم با پر کردن برگه مرخصی ساعتی با امضای من. آخرین مطلب هم اینکه بهتره سریعتر رو کارها تسلط پیدا کنی . چون من تحمل افراد دست و پاچلفتی رو ندارم .

آب دهنمو قورت دادم . بعد از یه مکث کوتاه گفت :
- می تونی بری . به آقا نعمت هم بگو یه چای برای من بیاره . در ضمن یه نسخه از قرارداد کارمندها باید توی کامپیوتر خانم صداقتی باشه . پیداش کن و ازش پرینت بگیر . بعد از اینکه پرش کردی بیار تا من امضاش کنم .

از اتاق که اومدم بیرون تازه یه نفس راحت و بلند کشیدم . اولین بار بود که اون هر چی دلش خواست گفت و من لام تا کام حرف نزدم . مهم نیست . حالا روز اولی به قول شکوهی خواسته میخش رو بکوبه .
یه 20 دقیقه ای گذشته بود . داشتم همون فایل کمکی خانم صداقتی رو می خوندم که تلفن روی میز زنگ خورد .
- بله ؟
- چای من چی شد ؟
- اِ الان می گم براتون بیاره .
- هنوز نیم ساعت نشده از اتاق من رفتی بیرون و اون حرفها رو بهت زدم .
- ببخشید . یادم رفت . داشتم اون فایلی که می گفتید رو می خوندم . الان می گم براتون بیاره .
صدای نفس عمیقش رو از پشت گوشی شنیدم و بعد صدای کوبیدن گوشی رو دستگاه تلفن . ای وای من چطور با این سر کنم؟

اون روز دیگه اتفاق خاصی نیافتاد . البته یکی دوبار دیگه توبیخ شنیدم . یه بار سر پیدا نکردن مستند مربوط به تحلیل یکی از سیستمها . دومی سر وصل کردن تلفنش به اتاق مالی که اشتباهی وصل کردم و قطع شد . اوف که چه روز خسته کننده ای بود !


دو روز بعد یعنی دوشنبه شکیبا از صبح شرکت نبود . آخه این ترم هم توی دانشگاه کلاس داره . البته الان اردیبهشته و دیگه تا پایان ترم چیزی نمونده . مدیر دو سه تا از پروژه های نرم افزاری مهمشون خود شکیباست . بنابراین برای هر جلسه یا موضوعی که با کارفرما داره مجبوره خودش شرکت کنه و در مجموع زیاد تو شرکت نیست . اما مدیریت بقیه پروژه ها یا دست شکوهیه یا دست آقای کرامتی که برنامه نویس ارشد بخش نرم افزاره.

ساعت 12 بود که در شرکت باز شد و متعاقب اون چشمم می خواست از کاسه در بیاد . پریسا محمدی به همراه شکیبا وارد شدند . عادت داشتم وقتی شکیبا وارد می شه از جام بلند شم اما اونقدر محو پریسا شدم که یادم رفت شکیبا هم وارد شده . نگاه متعجب پریسا هم که روم ثابت موند ؛ فهمیدم اون هم از حضور من در این شرکت بی اطلاعه .

وقتی به خودم اومدم که شکیبا بالای سرم ایستاده بود و داشت یه چیزی ازم می پرسید :
- از شهرداری زنگ نزدن قرار جلسه رو فیکس کنن ؟
نگاهمو از پریسا گرفتم و به شکیبا دوختم . مرده شور منو ببرن که بازم دچار حس کسی شدم که بهش خیانت شده . یه لحظه انگار قلبم داشت مچاله می شد . لعنت به من . لعنت صدباره و هزار باره به من که آدم نمی شم . چرا چرا فکر کردم شاید تمام این اتفاقات نقشه های شکیباست که منو .... دیگه حتی نمی خوام بهش فکر کنم . پریسا ! پریسا محمدی اونم اینجا ؟
- نه . نه زنگ نزدن .

و عین مسخ شده ها سرمو کردم تو مانیتور و مشغول تایپ نامه ای شدم که دستم بود . اینقدر ناراحت بودم که حتی یادم رفت با پریسا هم سلام و احوالپرسی کنم . به خودم که اومدم هم پریسا رفته بود هم شکیبا . سرمو توی دستهام گرفتم و ماساژ دادم . تازه مغزم یکی یکی داشت اتفاقات رو تحلیل می کرد . حضور پریسا اینجا چه معنی ای داشت ؟ یا دوست شکیبا بود و باهاش تا شرکت اومده و یا اینکه اونم اینجا کار می کرد . ناخودآگاه پوز خند زدم . شاید هم هردوش . آره حتما همینه .

باصدای زنگ تلفن به خودم اومدم . شکیبا بود . کمی با تعلل گوشی رو برداشتم .
- بله ؟
- به خانم محمدی بگین بیان اتاق من . بعدشم به آقا نعمت بسپر دو تا چایی بیاره .

حتی صبر نکرد بهش بگم چشم ! اون روز که من رفتم تو اتاق آقا نعمتو با سینی چایش از اتاق بیرون کرد اما حالا پریسا که داره می ره اتاقش می گه برامون چایی بیارن . نمی دونم چرا حس می کردم پشت این کارهاش منظور داره . انگاری از قصد می خواد آزارم بده .

نفهمیدم پریسا کدوم گوری رفت . از جام بلند شدم که برم دنبالش . من که نمی دونستم اتاقش کجاست و شماره اش چیه . توی اتاق پشتیبانی پیداش کردم . پشتش به من بود و داشت با یکی از سیستم ها کار می کرد . گفتم :
- سلام
برگشت به سمتم :
- سلام
- آقای شکیبا گفتن برین تو اتاقشون .
خواستم برگردم که گفت :
- تو از دیدن من ناراحتی ؟
برگشتم نگاهش کردم . یه کمی مکث کردم :
- نه اما انتظار دیدنت رو اینجا نداشتم .
از جاش بلند شد و به سمتم اومد :
- خوب منم نداشتم . اما از دیدنت ناراحت نشدم .
- خوشحال هم نشدی .
هیچ نگفت . خوب زدم تو خال . یه نفس بلند کشید و گفت :
- قضیه بابات رو از بچه ها شنیدم . بابتش متاسفم . امیدوارم زود خوب شن .
و از کنارم رد شد و رفت .


تا همون روز عصر ته و توی قضیه رو در آوردم . گفته بودم که پریسا محمدی پدری داره که توی یکی از شرکتهای دولتی سمت مدیریتی داره . مثل اینکه شکیبا با شرکت بابای پریسا کار می کنه و توسعه و پشتیبانی پروژه های نرم افزاری شون دست شرکت ماست . اینطور که بچه ها می گفتن بابای پریسا که در واقع کارفرمای شکیبا می شد از شکیبا خواسته دست دخترش رو تو شرکتش بند کنه تا کمی تجربه کسب کنه . پریسا به عنوان کارشناس پشتیبان استخدام شده بود که در واقع برای پشتیبانی نرم افزارهای شرکت ما به شرکت پدرش می رفت . یه جورایی نماینده ما در شرکت باباش بود . البته فقط روزهایی که بیکار بود و کلاس نداشت .
پس تمام اون شایعات در مورد دوستی شون خیلی هم بیراه نبوده ! شایدم دوست نیستن و فقط همکارن ؟ اما نه ؛ یه حسی بهم می گه رابطه شون از رابطه بین دو همکار صمیمی تره !