آخرین روز امتحانات در محوطه دانشگاه قدم زنان منتظر ندا بودم تا او از جلسه امتحان بیرون آید،متوجه یکی از دانشجو ها شدم که به طرفم می آمد . او در رشته دیگری درس می خواند،گاهی اوقات او را از دورو نزدیک می دیدم.پسری خوش قیافه بود و در عین حال کاملا جدی به نظر می رسید. با نزدیک شدن او خودم را جمع و جور کردم و در مقابل او جواب سلامش را دادم ،بعد از کمی دست دست کردن و رنگ به رنگ شدن چهره اش گفت: معذرت می خوام خانم فاخته،راستش من نمی تونم موضوعی رو که می خوام باهاتون در میون بزارم به راحتی به زبان بیارم.بعد درمقابل نگاه متعجب من نامه ای را از لابه لای جزوه هایش بیرون آوردو گفت:لطفا جسارت منو ببخشید . اما فکر کنم هرچه دردل داشتم د راین نامه نوشته باشم. فقط خواهش می کنم دراول روی این موضوع خوب فکر کنید و بعد بهم جواب بدید.شصتم خیلی سریع خبر دار شد که بایداو راهم به لیست خوستگارانم اضافه کنم. بنابر این بدون اینکه نامه را ازدستش بگیرم و به قول خودش بخواهم به حرف هایش بیاندیشم با صراحت به او گفتم: آقای محترم من نمی تونم نامه شما را بگیرم هرچند که میدانم درباره چه موضوعی است. . اما من فعلا هیچ تصمیمی برای آینده ام ندارم و اصلا به ازدواج فکر نمی کنم. 


حدی مغررانه و خشک با او برخرود کردم که مطمئنا او از دادن پیشنهاد خود کاملا پشیمان شده بود. این را از رفتار و قیافه عصبانیش فهمیدم چون در کمتر از چند ثانیه نامه را درمقابل چشمانم پاره کرد. و تکه های آن را به طرفم پرت کردو با ناراحتی گفت:برای خودم متاسفم که این پیشنهاد را به شما دادم. ولی از طرفی دیگر هم فهمیدم شما دختری مغرور و خودخواهی بیش نیستید. و مطمئنا نمی توانی همسری مناسب برای من باشی.

او همه این حرف هارا خیلی سریع و رک گفت و بعد بدون گفتن حرف دیگری از مقابل چشمانم دور شد. اصلا انتظار اینکه با من چنین برخوردی کند را نداشتم. به قدری عصبی شدم که دیگر توان ایستادن در آنجا را نداشتم. نمی دانم از خودم ناراحت بودم یا از رفتار بی ادبانه او. به هرحال آنقدر ناراحت شده بودم که دیگر منتظر ندا نماندم و با گام هایی بلند که می توان گفت شبیه دویدن بود از ان جا رفتم. و با اولین تاکسی خودم را به خانه رساندم.

مامان با دیدنم به طرفم آمدو گفت: فرنازجان مشکلی برایت پیش آمده؟ امتحانت را خراب کردی؟

اگر پاسخی به مامان نمی دادم تا دقایقی دیگر همان طور پشت سر هم سوال پیچم میکرد...پس درحالی که سعی می کردم خونسردی خودم را حفظ کنم لبخندی به او زدم و گفتم: مامان جون مگران نباش با یکی از پسرای دانشکده حرفم شده ،آن هم نه به گونه ای که تو فکرش را میکنی، تنها کلامش که کمی گستاخانه بودمرا ناراحت کرد

مامان در حالی که نگرانی در چهره اش پیدا بود گفت: فرناز جان تو دختری نبودی که بخواهی باهر پسری دهن به دهن بشی.

فهمیدم با شنیدن حرف هایم قانع نشده پس به ناچار مختصری از جریان را برایش تعریف کردم . مامان لبش را به دندان گرفت و گفت: دخترم مقصر تو بودی. اصلا کار درستی نکردی باید حداقل نامه را ازدست او میگرفتی و می خواندی بعد اگر جوابت منفی بود ، دریک فرصت مناسب دیگر به او جواب رد می دادی اما با این کاری که تو کردی حتما به غرورش برخورده و از تو ذهنیت بدی پیدا کرده.

باعجله گفتم: مامان من که نمی تونم به زور کسی رو دوست داشته باشم. همان بهتر که چنین برخوردی با اون کردم وگرنه پررو میشد و دیگه پررو میشد . اصلا من از بیان این جور احساسات و خواستگای ها متنفرم.مامان حرفم را قطه کردو گفت:واقعا که تو دختر سخت گیرو سنگدلی هستی. خدا به داد کسی برسد که می خواد با تو ازدواج کنه.

درحالی که به سمت اتاقم می رفتم با صدای بلند در جوابش گفتم: حالا کجاشو دیدید؟...کسی که می خواد با من ازدواج کنه باید از هفت خوان رستم بگذره ،باید واله و شیدای من باشه،آنهم در صورتی که من عاشق او شوم وگرنه من به این عاشقان رنگارنگی که می گویند موقعیت خوبی دارند و پسر خوبی هستند قانع نیستم

مامان با خنده گفت: پس بشین و صبر کن تا آن مجنون از گرد راه برسه و قصه دلدادگی ات شروع شود

آن روز برای اولین بار ازخودم پرسیدم،چرا من که با این که خواستگاران آنچنانی دارم اما مهر هیچ کدارم در دلم نمی شیند.نکند واقعا من دلی در سینه ندارم که بخواهد برای کسی بتپد؟

خودم هم درتعجبم که چرا با اینکه بیست سالمه اما هرگز قلبم در سینه برای کسی به لرزه در نیامده. از این همه خواستگاری کردن ها و جواب رد کردن ها خودم هم خسته شده بودم،یک لحظه چشمانم را بستم و دردل دعا کردم خدا کسی را در سر راهم قراردهد که من هم عشقی نسبت به او درسینه داشته باشم. حداقل فایده اش این بود که دیگر تکلیفم برای خودم مشخص می شد. در ثانی از شر خواستگاران سمج هم راحت میشدم. وقتی چشمانم را باز کردم از اینکه چنین آرزویی کرده بودم احساس شرم کردم ،ولی بعد لبخند ملیحی زدم و گفتم: - هرچه خدا بخواهد همان خواهد شد.دقیقا دو هفته از ترم جدید می گذشت که کلاس ها رفته رفته شکل رسمی به خود گرفته.در این روز ها بزرگترین اتفاق زندگیم که هر گز آن را پیش بینی نمی کردم برایم رخ داد. مثل اینکه دعایم خیلی زود به گوش خدا رسیده بود که آن را مستجاب کرد. جریان از این قرار بود: در یکی از روز های سرد دی ماه در کلاس در حال کنفرانس دادن بودم که با چند ضربه آرام به در کلاس نوضیحاتم را قطع کردم و به همراه استاد و بقیه بچه ها نگاهم به آخر کلاس برگشت.
،لحظاتی طول نکشید که درب کلاس باز شد وناگهان قلبم هری پایین ریخت
پسری بسیاز زیبا،چهار شانه و بلند قد و با چشمانی بی نهایت زیبا وخماردر چهار چوب در ظاهر شد،او بالحنی گیرا و مودبانه رو به استاد و سپس بچه ها سلام کرد و بعد گفت:-بنده "باربد آشتیانی هستم "و انتقالی ام را از دانشکده پزشکی اصفهان گرفتم.
و بعد همراه لبخند ملیح و معرفی نامه ای که دردست داشت وارد کلاس شدو آن را به استاد نشان داد و گفت:
-بهم گفتن که به این کلاس بیام.
استاد آنچنان محو،لحن گیرایش شده بود که برای لحظاتی سکوت کردو سپس درحالی که عینکش را جابه جا می کرد گفت: -بفرمایید آقای آشتیانی خیلی خوش آمدید.
با ورودش به کلاس اگار روی قلب من پا گذاشت،ناگهان قلبم تیر کشید ولی به زحمت خودم راکنترل کردم. بوی اتکلنش در کمتر از چند ثانیه تمام کلاس را پر کرد،پالتوی چرمی که بر تن داشتنشاتنگر آن بود که از خانواده های بسیار پولدار است.ادامه کنفرانس برایم سخت شده بود. اماچاره ای جزتسط داشتن برخودم نداشتم. به زحمت نفس عمیقی کشیدم. و به اشاره استاد بقیه کنفرانسم را ارائه دادم. دقایقی بعد با اشاره استاد به طرف صندلی ام می رفتم که ناگهان چشم آشفته من به به چهره او خیره شد.ولی قبل از اینکه بفهمد نگاه خودم را جمع و جور کردم و دردل گفتم: چه قیافه زیبا و دوست داشتنی دارد. گویی خداوند تمام زیبایی های دنیا را دراو پدید آورده بود. بعد در دل زیبایی هایش را تحسین کردم و و با بی قراری در جای خود نشستم. .هرچه سعی می کردم حواسم را به استاد جلب کنم نمی شد،گویی که هوش از سرم پریده بود.آخر هم آنروز بدون اینکه کلمه ای از درس یاد بگیرم از کلاس بیرون آمدم.
روز بعد با دنیایی از هیجان و استرس که بر وجودم چنگ می زد. به دانشگاه رفتم و او را ازدور دیدم.
با دیدنش قلبم دوباره در سینه شروع به تپیدن کردو اصلا نفهمیدم که چگونه به سالن پا گذاشتم. با دیدن ندا که هنگام وارد شدن به سالن با او برخورد کردم به ظاهر به او لبخندی زدم و بعد با هم به احوال پرسی پرداختیم. ندا دستم را گرفتم و به محوطه کشاند و گفت بعتره کمی قدم بزنیم. چون هنوز خبری از استاد نیست. در حالی که هردو در کنارهم در حال قدم زدن بودیم.،ندا یکباره پرسید: راستی فرنازجون نظرت د رمورد باربد چیه؟
از شنیدن سوالش یکه خوردم و با لکنت گفتم:بار...بد... نظر خاصی ندارم.
آه از نهاد ندا بلند شدو گفت: - من بگو که دارم از کی می پرسم...
آب دهانم را ه سختی فرو دادم و به سختی گفتم:- نظر خودت درموردش چیه؟
ندا خنده کوتاهی کردو سپس گفت:اوه...آخر کلاسه و جدا از اینکه خوشگل و خوش تیپه ، یه نگاه بکن ببین چه اتو مبیلی زیر پاشه
با اشاره ندابرگشتم وبه اتومبیل مشکی رنگی که در پایین محوطه قرار داشت نگاه کردم،شیک و مدل بالا بود
در دل با خودگفتم،گویی که او در این دنیا خیچ چیزی کم ندارد.
ندا با تکان دست من را به خود آوردو گفت: -فرنازجون فکرکنم استاد اومده!
در حالی که حرف هایمان ناتمام مانده بودبه طرف کلاس به راه افتادیم. وقتی وارد کلاس شدیم اورا دیدیم که خیلی آرام و فارغ از همه اطرافیانش داشت مطالبی را یادداشت می کرد.با دیدنش دوباره هیجان زده شدم و با پاهی لرزان از کنارش گذشتم و در انتهای کلاس در جای خالی خود نشستم. استاد وارد کلاس شدولی دوباره هوش و هواسم پیش استاد نبود،بلکه تمام فکرو ذکرم را به باربدسپرده بودمو از اینکه او برعکس پسر های ملاس هیچ توجهی به من نداشت کمی دپرس بودم!درحالی که زمان با دیر ترین ثانیه هامی گذشت بدون اینکه از کلاس استفاده ای کرده باشم. با بی حالی خودم را برای رفتن به خانه آماده کردم. در موقع بیرن رفتن باربد رادیدم که با چند نفر از بچه های کلاسگرم گفت و گوبود. و اصلا توجهی به اطرافش نداشت. با خودم گفتم ظاهرا منو ندیده چون حتی کوچک ترین نگاهی هم به طرفم نکرده و بی انکه دست خودم باشد خشمگین شدم. و دردل فریاد زدم،حالا اگه یه علاف بی سرو پا بود،مدام دورو برم می چرخید و منو رها نمی کرد. لعنت به این شانس من!ولی دوباره برای دلخوشی خودم گفتم:ظاهرا او نسبت به همه دختر های کلاس خشک و خیلی رسمی اس. نکند رفتار او کپی رفتار خودم باشد.یعنی همان طور که من نسبت به پسرهای کلاس بی تفاوت هستم. وای بر من که عاشق آدم مغرور تر ازخودم شدم،او اصلا مرا نمی دید. حالا من با این دل بی قرار چه کنم؟ آه پرحسرتی کشیدم و با فکر کردم حالا حس و حال شایان و تمام کسانی که دلشان را به من سپرده بودند می فهمم و می دانم چه می کشیدند،امان از عشق! امان...
دردل هزار بار خودم را لعنت کردم آخر این چه دعایی بودکه به درگاه خدا کرده بودم!آنقدر افکار پریشان و درهمی به ذهنم هجوم آورده بود که نفهمیدم چگونه خودم را به خانه رساندم. به محض ورودم به خانه بابا با دیدنم به طرفم آمدو پیشانی ام را بوسید و گفت: - دختر گل بابا چطوره؟لبخندی به رویش زدم وگفتم: -ممنون باباجون خوبم.
درحالی که داشتم مانتو ام را در می آوردم به سوی مامان که در حال گردگیری دکوراسیون رفتم و سلام کردم ،اوهم سلام و خسته نباشید گرمی تحویلم داد
با بی حوصلگی به طرف اتاقم رفتم ووسایلم رابر وری صندلی گوشه اتاق نهادم و روی تخت ولو شدم و بعد درفکرو خیال باربدغرق شدم. با صدای فواد که انگار تازه از مطب برگشتهبود به خودم آمدم و از جاپریدم، سرو وضعم را مرتب کردم و به آنها پیوستم. دقایقی بعد در محفل گرمی همگی دور هم شروع به خوردن غذا کردیم. طبق معمول همیشه فواد برای بابا و مامان شروع به مزه پراندن کردآن ها هم می خندیدند و لذت می بردند اما بر خلاف آن ها لم کاملا ساکت و در لاک خود فرو رفته بودم و با بی میلی به دهان می گذاشتم. فواد متوجه حالم شدو با طعنه گفت: - چیه فرنازجون مگه کشتی هات غرق شدن ؟ یا نکنه که با خودت هم قهری؟
نگاه گذرایی هم به انداختم و گفتم: فواد باز شروع کردی؟ نمی دانم چرا تو همیشه نسبت به من اشتباه قضاوت می کنی؟
فواد با صدای بلندی خدیدو گفت: - راست میگی فرناز ،امیدوارم که من اشتباه کرده باشم!
بابا به حمایت از من رو به فواد کگردو گفت: -دختر خودمه فقط خودم میدانم که چه قلب مهربانی دارد. مامان هم بلافاصله حرف بابا را تایید کرد، فواد هردو دستش را بالا بردو گفت: تسلیم...تسلیم...فکر نمی کردم که مامان و بابا هم در جبهه تو قرار بگیرنو از تو طرفداری کنند
بعد فواد آنچنان چهره مظلومی به خود گرفت که هر سه به اوخندیدیدم.
یک ماه بدن هیچ اتفاق خاصی گذشت امام من در بلا تکلیفی عشق بابد می سوختم.او پسری فوق العاده زیرک بود! این روزها وقتی از دور یا نزدیک او ار می نگرستم خیلی زیرکانه مچم را می گرفت. و برای لحظه ای در چشمانم خیره می شدو بعد با بی خیالی رویش را ازمن بر می گردانند،احساس می کردم که او از راز دل من با خبر است. از اینکه اسیرش شده بودم از خودم بدم میومد. هزار بار خودم لعنت و نفرین کردم و به باد سرزنش گرفتم و عاقبت هم پس از کلی فکر کردن نتیجه گرفتم که دیگه حتی به او نیم نگاهی نیاندزام. و به ظاهر هم که شده جلوی او خودم را بی تفاوت نشان دهم. تا شاید از این روش بی خیال او شوم. اخوشبختانه تا حدودی توانستم دربرابرش احساسا خودم را کنترل کنم و بودن اینکه نگاهش کنم از کنارش بگذرم. گرچه دردل عذاب می کشیدم. اما چاره ای جز بی خیال شدن را نداشتم. مدتی هم به این منوال روز های خود را در دانشگاه سپری کردم تا اینکه یک روز پس از پایان کلاس هایم در حالی که به همراه ندا داشتم بیرن می آمدم ناگهان حس عجیبی منو وادار کرد که به پشت سرم نگاه کنم. بدون آنکه بدانم چرا؟وقتی برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم، باربد را در فاصله ای کمتر از چند گام با خود دیدم.و اختیار چشمانم را برای حظه ای از دست دادم. و به چشمان زیبای او زل زدم،او هم با لبخندی جواب نگاهم را داد اما به یکباره مثل برق گرفته ها سرم رابرگرداندم و بعد به حدی پاهایم سست شد که اگر ندا در کنارم نبودحتما محکم به زمین می خوردم. طوری در حال خودم بودم که نفهمیدم چگونه ازد ردانشگاه بیرون آمدم و چگونه به خانه رسیدم!بدون اینکه لب به غذا بزنم به اتاق خودم رفتم و به بهانه های مختلف مامان را متقائد کردم که اشتهایی به خوردن غذا ندارم گرچه همان طور هم بود و اصلا اشتها ی غذا خوردن را نداشتم. گویی چند پرس غذا خورده بودم. با بی حالی خودم را روی تخت انداختم لحظه ای نگاه و لبخند جادویی باربد از جلو دیدگانم محو نمی شد. تمام بدنم سست شده بود. به موهایم چنگ زدم و تا می توانستم خودم را سرزنش کردم که چرا نگاهش کردم.. خدامی داند که او چه تصوری از من داشته که به من لبخند زده! اصلا چطور به خودش جرات داده که چنین کاری کند نکند من در خیال او دختری سبکسر هستم.آیا در این مدت که به دانشگاه ما آمده نفهمیده که من چگونه دختری هستم؟ آیا او نمی دانست که کسی جرات نمی کند این گونه حرکات را نسبت به من داشته باشد؟ یقینا اگر کسی غیر از او اینچنین کاری با من کرده بود،حسابش را می رسیدم تا بداند که با کی طرف است. اما افسوس که بدجوری خودم را در مقابل او باخته بودم. ولی بعد بهخودم نهیب زدم و و گفتم نباید گرفتار این احساسات پوچ و احمقانه بشوم و به خودم ثابت می کنم که من همان فرناز مغرور و سنگدل گذشته هستم!
از روی تخت بلند شدم و از اتاق بیرون آمدم،خوشبختانه هنوز فواد برنگشته بود تا مرا سوال پیچ کند. چون واقعا حوصله او را نداشتم، به طرف دستشویی رفتم و با گرفتن وضو بار دیگر به اتاق پناه بردم و سجاده را پهن کردم و به رازو نیاز پرداختم. با اشک و ناله از خدای خود خواستم که مرا از این احساسات و بحران نجات بدهد. نمی دانم که چقدر گریه کردم تا ایناحساس سبکی و آرامش بهم دست داد. مثل پرکاهی سبک شده بودم، سجاده را جمع کردم و به تختم پناه بردم و بدون آنکه بخواهم آن لبخند جادویی ربه یاد بیاورم و در خیال خود آن را زنده کنم چشمانم را بستم و خوشبختانه خیلی زود خوابم برد و بعد به کلی همه چیز زا فراموش کردم.
روز بعد که به دانشگاه رفتم متاسفانه باربد اولین نفری بودکه او رادیدم، دستانش را به جیب پالتو یش فرو کرده بود و با چه حالت دلربایی ایستاده بود!هرلحظه که به او نزدیک تر می شدمحاتی عجیب به من دست میداد. منی که کلی قول و قرارباخود گذاشته بودم که دیگر به او اهمیتی ندهم اما متاسفانه او در جایی ایستاده بود که ادب حکم می کردبه او سلا و صبح به خبر بگویم. اما ناگهان با به یاد آوردن لبخنددیروزش اخم هاین درهم رفت. و تصمیم گرفتم طوری از کنارش رد شوم که تصور کند متوجه اش نشده ام. با همین فکر به کلاس نزدیک شدم،او بادیدن مکن به آرامی کنار رفت و سپس با لحن گیرا و مودبانه گفت: صبح بخیر خانم فاخته.
احساسا کردم هرآن ممکن است غش کنم ضعف شدیدی وجودم را فرا گرفت،به زحمت آب دهانم را قورت دادمو بعد با نیم نگاهی جواب او را دادم که او دوباره همان لبخند جادوییش را به من هدیه کرد. با هول و هراس از کنارش رد شدم و خود را به صندلی رساندم ،خوشبختانه ندا هنوز نیامده بود و گرنه حتما ععلت تغییر حالم را میفهمید و آن وقت بود که به من بخندد و بگوید این تو نبودی که می گفتی "از این جور عشق و عاشقی ها بیزارم!" زمانی به خودم آمدم که استاد و بعد ندا وارد کلاس شدند ،وقتی در کنارم نشست هردو بانگاه به هم سلام کردیم. تمام مدت تلاشم را برای فراموش کردن رفتار بارد به کار گرفتم و بعد حواسم را به کلاس دادم.
آن روز بیشتر وقتم را در آزمایشگاه گذراندمو چندین بار ناخواسته رو به روی بابد قرار گرفتم. که البته با تلاش زیادی احساساتم را کنترل کردم خود را نسبت به او بی توجه نشان دادم. اگرچه درونم طوفانی برپا بود که فقط خدا می دانست و بس! هرطور بود به ناچار ظاهر خودم را حفظ می کردم آن روز هم بدون هیچ اتفاق خاصی به پایان رسید. هر روزکه می گذشت باربد با لبخند هایش مرا بیشتر شیفته خودش می کرد،مثل اینکه سهم من از این عشق تنها لبخند ها و نگاه هایش بود امام من همچنان مقاومت می کردم. و به حفظ ظاهر می پرداختم.بارها ا خودم گفتم،اگر او مرابخواهد باید خوادش به صورت مستقیم با من صحبت کندو در غیر این صورت من غرورم را جریحه دار نخواهم کردو به طرف او نخواهم رفت.
در این مدت آنچنان محبوب دختران دانشکده شده بود که در هر محفلی صحبت باربد بود! به قول ندا شده بود سوپراستار دانشکده ،گرچه از اته دل به این موضوع حسادت می کردم که مدام دختران پررنگی دورواو می پلکیدند. اما وقتی می دیدم باربد به هیچ کدام از آنها توجهی نشان نمی دهد جان می گرفتم و رنگ عشق او در قلبم پررنگ تر میشد.
یکروز پس از پایان کلاس ها می خواستم به خانه بروم که یکی از بچه ها به طرفم آمدواز من خواست که مساله ای را برایش حل کنمبه ناچار برخواستم و به توضیح و حل مساله پرداختم،زمانی به خودم آمدم که همه بچه ه اکلاس را ترک کرده بودند. در همان لحظه هم باران شدیدی شروع به بارین کرد،نگاهی به ساعتم انداختم ساعت سه ظهر بود. تازه یادم افتاد که چقدر گرسنه هستم. چترم را باز کردم و با گام هایی بلند از دانشگده خارج شدم. و منتظر تاکسی ماندم که اتو مبیلی جلو پایم ترمز زد،با دیدن باربد یکه خوردم و قلبم شروع به تپیدن کرد؛صدایش را به وضوح می شنیدم ،از اینکه بارد به خاطر من توقف کرده بود،در پوست خود نمی گنجیدم. اما بعدخیلی زود به خودم آمدم واحساساتم را سرکو کردم. باربد شیشه اتو مبیلش را پایین کشید گفت: خانم فاخته لطفا سوار شوید،من شما را می رسانم آخه خوب نیست که د راین هوای بارانی در کنار خیابان انتظار تاکسی را بکشی!
به خوبی می دانستم که اگر سوار اتومبیل او شوم آنچنان از خود بی خود می شوم که باعث رسواییم خواهد شد،بنابراین از او تشکرکردم و به زحمت گفتم به او گفتم: ممنون آقای آشتیانی منتظر برادرم هستم.
باربد نگاهی به ساعتش انداخت و ناباورانه گفت:
-بعید می دانم که این وقت روز منتظر برادرت باشی !بهتر بود می گفتی نمی خواهم سوار اتومبیل تو شوم.
با خودم گفتم لعنت به تو که اینقدر باهوش و زیرک هستی ، به ناچار گفتم:
-آقای آشتیانی برداشت شما کاملا اشتباهه ! من فقط نمی خوام مزاحم شما بشوم. انگار به باربد خیلی برخورده بودچون با صدای گرفته ای گفت:
-پس مزاحمتان نمی شوم،اما ..اما ای کاش به قول شاعر کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود.
باربد این را گفت و بدون خداحافظی از کناررم رد شد،خشکم زده بود و حتی نمی توانستم قدمی به جلو بردارم. انگار علم غیب داشت،یعنی می دانست که من دیوانه وار او را دوست دارم! من که همیشه رفتارم را در برابر او کنترل می کردم اما مثل اینکه او بیش از تصور من باهوش و زیرک بود.
با صدای بوق تاکسی به خود آمدم و مبهوت خودم را بر روی صندلی انداختم. مدام حرف های باربد در گئشم زنگ می زد،او با این ذکاوتش مرا بیشتر به سمت خود می کشید! گونه هایم در این هوای سرد،در حال گرگر گرفتن بود،باخود می گفتم یعنی این منم که اسیر دل خود شده ام؟منی که در فامیل ،دوست و آشنا به خواستگاران آنچنانی خود جواب رد داده بودم و از این بابت مغرورانه به خودم می بالیدم،حالا این گونه بازیچه احساسات خود شده بودم! آنقدر فکر های جور واجور به ذهنم خطور کرده بود که نمی دانم چطوری از تاکسی پیاده شدم. و خود را به خانه رساندم.
مامان تنها بودو مشغول تصحیح کردن برگه متحانی دانش آموزان که با دیدن من خودکارش را روی روی برگه ها گذاشت و از جایش بلند شد،به او سلام دادم.
مامان با تعجب پرسید:
-چرا امروز دیر اومدی؟
در حالی که به طرف اتاقم می رفتم گفتم:کلاسمان کمی طول کشید.
مامان با گفتن حتما خیلی گرسنه هستی به طرف آشپزخانه رفت.به راستی هم خیلی گرسنه بودم ودلم ضعف می رفت اما اصلا حوصله خوردن غذا را نداشتم.با صدای مامان به ناچار از اتاق بیرون آمدم
و بعد از شستن غذا شروع به خوردن غذا کردم اما خیلی زود احساس سیری کردم و ظرف غذا را پی زدم و از مامان تشکر کردمو بعد از جای خود بلند شدم. مامان هاج و واج منو نگاه کردو با اعتراض گفت:
-فرنازجان تو این روزها چت شده، غذا که نمی خوری یا وقتی هم که می خوری مثل حالا کم اشتهایی از اون مهم تر کم حوصله شدی و مرتب خودت را در اتاق حبس می کنی؟
دیگر حوصله گوش دادن به حرفهی تکراری که در این چند روزبار ها از مامان بابا و فواد شنیده بودم به ناچار گفتم:
-مامان باور کن درس هام خیلی سنگین شده ، به خاطر همین بهم فشار میاد.
مامان با نگرانی گفت:
-ولی تو باید از لحاظ جسمی خودت را تقویت کنی ،با این غذا نخوردنتعاقبت کار دست خودت می دی
به طرفش رفتم و با بوسیدن گونه هایش گفتم:
-مامان جون ممنون که اینقدر به فکر من هستیتد امام باور کنید که نگرانی شما بی مورده
این را گفتم و بودن اینکه منتظر نصیحت های مامان بمانم به اتاقم رفتم و ماژیکی را از روی میز برداشتم و با آن روی کاغذ با خطی خوش نوشتم«کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود». و بعد آن رادر قاب چوبی زیبایی که داشتم قرار دادم و به دیوار بالای تختم نصب کردم و خودم را روی تخت انداختم و به نوشته روی دوار خیره شدم و بارها و بارها آن را زیر لب تکرار کردم و در حالی که چشمانم را می بستم به بار بد فکر کردم و برای چندمین بار آن دقایق شیریرنی را که در مقابلم ایستاده بود را در ذهنم به تصویر کشیدم.
فردا صبح که به دانشگاه رفتم،اورادیدم که کنار پنجره ایستاده بود. به محض ورودم به کلاس متوجه ام شد و برای یک لحظه نگاهمون در هم گره خورد. اما از سرسنگین بودن نگاهش فهمیدم که هنوز هم از من ناراحت است. به همین خاطر سعی کردم بی اعتنا باشم. خودم را به یک صندلی خالی رساندم و با ندا مشغول خوش و بش کردن شدم،مشغول ورق زدن بودم که استاد نامم را صدا زد و گفت:
-خانم فرناز فاخته نوبت کنفرانس شماست.

ناگهان رنگ از چهره ام پرید و با خود گفتم:خاک بر سرم! چون به کلی کنفرانس امروز را فراموش کرده بودم. کتاب را با عجله ورق زدم و سعی کردم با نگاه گذرایی به آن چه در ذهنم دارم را یکجا جمع کنم. که بار دیگر با صدای استاد کتاب را بستم و به طرف تابلو رفتم. و با تک سرفه ای صدایم را صاف کردم و سپس با دست پاچگی شروع به توضیح درس کردم. تمام سعیم را می کردم که به صورت باربد خیره نشوم،خوشبختانه این بار شانسم یاریم کرد ،طوری که برای دقایقی فراموش کردم که او درکلاس حضور دارد. برای همین توانستم کنفرانسم را بدون کم و کاست بیان کنم. با به پایان رسیدن کنفرانسم،استاد گفت: خانم فاخته خسته نباشید.
سپس رو به بچه ها کردو گفت:
-کسی از خانم فاخته سوالی ندارد؟هنوز جمله استاد تمام نشده بود که باربد رو به استاد کردو گفت:
-ببخشید من از خانم فاخته چند تا سوال داستم!
استاد به او گفت:
-بفرمایید آقای آشتیانی
در دلم آشوب و طوفانی به پاشده بود، طوری که نمی توانم توصیفش کنم. مطمئن بودم او با سوال های بی موردش می خواست حال مرا بگیرد و تلافی دلخوری دیروزم راسرم در بیاورد؛ سوال های باربد یکی پس از دیگری بر سرم فرود می آمد،طوری که پشت سر هم سوال پیچم می کرد،گویی که انگار می خواست گوییکه انگار می خواست مرا با این کار جلو بچه ها ضایع کند. با تمام وجودم سعی می کردم که درمقابل او کم نیاورم و خودم رانبازم! به همین خاطر حواسم را جمع کردم و به تک تک سوالاتش جواب دادم ،شانس با من یار بودکه توانستم استقامت عجیبی در مقابل سوالاتش کنم و در نهایت او با گفتن دیگر سوالی ندارم خیالم را آسوده کرد. در یک لحظه که به چشمانش خیره شدم تا قیافه وارفته او را ببینم طوری نگاهمان در هم در آمیخت که هیچ کدام از این نگاه پرشور چیزی نفهمیدیدم. این بار من با صدای استاد به خودم آمدم که مرا دعوت به نشستن می کرد بعد از اینکه سر جای خودم نشستم و نفس عمیقی کشیدم استاد شروع به درس دادن کرد. ساعتی بعد استاد پایان کلاس را اعلام کرد. داشتم وسایلم را جمع می کردم که ناگهان ندا دستم را گرفت و گفت: بنشین برایت یه سوپرایز دارم.
با تعجب گفتم:
سوپرایز؟ندا دستش را در کیفش کرد و یک جزوه بیرون کشید و با ذوق گفت:
-فرناز جان این تحقیق را بخون و کیف کن. همش دست نوشته های باربد!
از تعجب چشمانم را درشت کردم و به اوگفتم: باربد! اما تحقیق اون پیش تو چی کار می کنه؟ندا لبخند با مزه ای زد و گفت:
-چند وقت پیش داشتم در موردعلائم و شروع بیمار یدیابت تحقیقی انجام می دادم به سوالات زیادی بر خوردم که همه آن ها را نوشتم تا از استاد بپرسم . استاد وقتی سوالاتم رادید به جای اینکه جواب آن را بدهد،گفت آقای آشتیانی تحقیق بی نظیری در این مورد نوشته است می توانید جواب تمام سوالات خود را با توضیح در جزوه او پیدا کنید، پس بهتره تحقیقش را به امنت بگیری و مطالعه کنی. استاد دوباره تاکید کردو گفت که حتما تحقیق آقای آشتیانی را مطالعه کن،خوندش خالی از لطف نیست. من هم رفتم پیش بابد و جریان را برایش تعریف کردم و اوهم قول داد که تحقیق را برایم بیاورد،دیروز بعد از کلاس بود که جزوه را بهم داد.
تحقیق را از ندا گرفتم و گفتم: که این طور!
شروع به ورق زدن کردم و با خود گفتم که چه خط زیبایی دارد از اون مهم تر مرتب و با نظم نوشته!به آخرین ورق که رسیدم یک بیت شعر از صائب که با خط زیبایی نوشته بود توجهم را جلب کرد:
"تلاش بوسه نداریم چون هوس ناکان
نگاه ما به نگاهی ز دور خرسند است"
این تک بیت را چند بار در دل خواندم با هر بار خواندش احساسا گرمای شدیدی تامم وجودم را فرا گرفت،طوری که لحظه می خواستم منفجر شوم. ندا نیشگون محکمی از دستم گرفت و که صدای آخم بلند شدو به خودم آمدم،با شیطنت گفت:
-نگو که نسبت به باربد بی اعتنایی که باور نمی کنم!آخه دختر تو طوری جزوه ها در دست گرفتی و محو تماشای آن شده ای گویی که داری یک فیلم مهیج نگاه می کنی!
با دستانی لرزان تحقیق را به طرف ندا گرفتم و به زحمت گفتم:
-ندا تو هم مارو گرفتی ها...
ناگهان با وارد شدن باربدهردو به هم نگاهی انداختیم و سکوت بین ما برقرار شد.
با کمال تعجب باربد به طرف ما آمدو در حالی که تکه کاغذی در دست داشت رو به نداگفت:
خانم کمالی تحقیق من تونست به شما کمکی بکنه

ندا من من کنان گفت:
بله خیلی جالبه اما متاسفانه هنوز وقت نکردم به طور کامل آن را مطالعه کنم.
و دوباره ادامه داد:اتفاقا به بیشتر سوالاتم جواب داده است.
باربد تکه کاغذی را که در سدت داشتبه طرف ندا گرفت و گفت:اگه مشکلی داشتی حتما به من زنگ بزن،خوشحال میشم اگر بتونم کمکی انجام بدم.
باربد جمله "حتما به من زنگ بزن را "با نگاه در چشمان من بیان کرد. آنچنان از شرم سرخ شدم که گرمای عجیبی در زیر پوستم احساس کردم نفهمیدم که کی باربد رفت. یک لحظه با شیطنت نگاهی به کاغذ که دردست ندا بود انداختم و بلا فاصله شماره رند باربد را حفظ کردم . بابد داشت مرا مست و دیوانه وار به سوی خود می کشاند و ابن من بودم که نهال عشق او را محکم تر در قلبم پیوند می زدم.