هیاهوی بسیار برای هیچ قسمت2
مهیار
......................
با تعجب پرسیدم : گلناز این خانوم کی هستن؟
گلناز با ترس گفت: آقا ددوستم !
- که اینطور ! خب ما به تو چه اجازه ای داده بودیم؟
- خ خب آقا شما گففتین بدون اجازه ی شما یا برادرتون هیچکس رو دعوت نکنم !
- خب ! پس ایشون اینجا چی کار می کنند؟
- آققا حالش بد بود اوردمش اینجا جایی رو نداشت...
چشم هایم را جمع کردم و نگاه کردم به دختری که از درد به خود می پیچید : چه اتفاقی برای این خانوم افتاده؟
- آقا تیر خورده !
- تیر؟ چرا؟ گلناز برو زنگ بزن اورژانس !
- چشم ولی ؛ هنوز ازش نپرسیدم !
رو کردم به دختر و گفتم : خب خانوم خودتون بهتره جواب ما رو بدین !
دختر با صدای ضعیفی گفت : چه دلیلی داره که واسه ی ششما بگم ؟آخ !
گلناز فوری برگشت سمت دختر و گفت : یکتا ، یکتا جونم ، چی شدی؟
دختر تظاهر به خوب بودن حالش کرد و گفت: خوبم گلی !
نگاهم به دستش خورد دستش پر از خون بود صدا زدم : حبیب ، حبیب کجایی؟
حبیب سریع به پیشم اومد و گفت : بله اقا ؟
-با گلناز و دوستش برید بیمارستان ! البته یکتا خانم سر فرصت باید درباره اش صحبت کنیم ، چه بخواید ، چه نخواید !
کمی که گذشت صدای زنگ آیفون خانه به صدا در آمد گلناز و با دویدن به سمتم آمد و گفت : آقا ، آقا ؟
- بله گلناز؟
- آقا ، آقای آریایی دم در هستن !
- چی؟ اومد؟
دست هایم را مشت کردم و رو کردم به مهراز و گفتم : مهراز چی کنیم؟
دوباره گفتم : مهراز؟ مهراز؟
داد زدم : مهراز ؟؟
فقط گفت: هوم ؟
- آریایی دم دره !
- ها؟
- آریایـــــی !میگم آریاییــی اومده !
- گوشم کر شد چقدر داد میزنی !
- مهراز دیوونه شدی الحمد ا...؟
- زهرمار
تک سرفه ای کردم و رو به گلناز گفتم : خب حالا با حبیب برید بیمارستان ؛ مقداری پول در دستش گذاشتم و سرم رو تکان دادم گلناز مهبوت نگاهم میکرد انگار زبانش بند آمده بود که اشاره کردم : دوستت . گفت : آااقا خیلی خوبید بخدا ! نمیدونم چطوری لطفتونو جبران کنم لبخندی زدم و سریع دوستش را به سمت اتاق خودش برد که وقتی از اتاق بیرون آمد
گفتم : گلناز در رو باز کردی؟
- بله حبیب آقا داره راهنمایی اش میکنه !
- اون لیاقت راهنمایی رو نداره ، بریم مهراز ! مهراز چته ؟
- اون دختر.. شبیه ...
- اون دختر شبیه مهسا نبود!؟
چند لحظه ای مکث کردم چهره ی زیبای مهسا در خاطرم امد ! آه چقدر دلم براش تنگ شده خدا!
- مهسا؟لعنتیــی ! خیلی شبیه ش بود !
- اگر دستم به آریایی نرسه ..... !
بغض کرده بودم ولی همیشه این بغض لعنتی توی سینم بود یاد مهسا که می افتادم دیوونه می شدم هیچ وقت گریه نمی کردم همیشه این بغض لعنتیــی توی سینم نگهش می داشتم خدا لعنتت کنه آریایی هم تو هم دختر آشغالت رو !
سرم را به چپ و راست تکان دادم و نگاه به صورت جمع شده ی مهراز کردم دوباره فکش منقبض شده بود نمیتونستم صورت دردمند برادرم رو ببینم و کاری نکنم سخت در آغوشش گرفتم : منم ناراحتم مهراز ! دیگه اون رفته ! نذار مهسا نارحت شه که ببینه ما.....!
از بغلم در امد و گفت : خیلی خوب !
دلم می خواست مثله قدیم مهراز با من یکی به دو کنه ! اون دعوا های بچه گانه بدجور دل تنگم می کردند همراه مهسا !
باز سرم را به طرفین تکان دادم و رو کردم به مهراز و گفتم : بریم ببینیم چی از جونمون می خواد؟
هر دو دست هایمان را مشت کردیم و با اخم های درهم رفته به سوی سالن رفتیم .
.............................
مهراز
نگاه کردم خود آشغالش بود چه راحت لم داده واسه ی خودش !
با خشم نگاهی به آریایی و دخترش کردم و نگاهی هم به مهیار کردم ، مهیار هم معلوم بود خیلی عصبانیه مثله من !
که آریایی با دیدن ما بلند شد دخترش هم همینطور که گفت : بهــ مهراز ، مهیار ! چه خبرا !
گفتم : فکر نمی کنم باید جواب یه قاتل رو بدم !
قهقهه ای زد و گفت : خب حالا دیگه گذشته ها گذشته ، اومدم اینجا که یک پیشنهاد بهت بدم
- پیشنهاد ؟
- آره پیشنهاد ، اگر تو کارای منو پیش پلیس لو ندی و نگی که من اینجام الان منم تمام مدارک حشمتو می سوزونم چطوره ؟
مهیار پا در میانی کرد و گفت : بسه دیگه آریایی حنات پیش ما دیگه رنگی نداره !
-آره هیچ رنگی و اینو هم بدون آریایی ،تا تحویل قانون ندمت ولت نمی کنم !
- اِ اینجوریه به همین خیال باش تو که مدرک نداری...، که چندین برگه را از جیب خودش در آورد و ادامه داد :
اینا رو می بینی ؟ اینا مدارک حشمتن ! حشمت !من به راحتی می تونم اینا رو بدم پلیس !
- خفه شو ! بی شعور ! تو خواهرمون رو کشتی بست نبود عوضیـــــــی؟ برو خجالت بکش آشغال با اون دختر پست فطرتت !
عصبانی بودم خیلی که رفتم طرف یقه ی آریایی و یکی من میزدم یکی اون !
- حقته بگیر ! لیاقت خواهرمون این نبود کثافت !
مهیار هم میزد توی صورت آریایی انقدر زدیمش که داشت از حال می رفت
ساناز ( دختر آریایی) با عشوه گفت : اِ ولش کنین دیگه !چرا می زنینش ؟مهیار که انگارخیلی عصبانی شده بود توی صورت ساناز می زد اخرش که خسته شد تف کرد توی صورت آریایی و ساناز ، گوشه ی لب های ساناز خونی شد بود بیشتر از اینا باید می زدیمشون با خشم گفتم از خونه ی ما برین بیرون تا نکشتیمتون!
آریایی – آره میریم ولی دوباره هم رو می بینیم آقایانه تهرانی!
-بله میبینیم آقای اریایی اونم نه اینجا بلکه در پاسگاه !
آریایی بی حرف از خانه خارج شد و همینطور دخترش در را محکم کوبیدم وبستم و خودم را به در چسباندم و مهیار گفت : لعنتی چطور جرئت کرد بیاد این جاها؟؟! حداقل زنگ میزدی همکارات بیان ببرنشون!
گفتم : بس کن مهیار خسته شدم تمومش کن ! در ضمن ما هنوز مدرکی که نداریم باید صبر کنیم ،به علاوه چون تهدید هم کرده باید حواسمون بیشتر باشه بهش !
- خیلی خوب ....رو کردم به مهیار و گفتم : مهیار من میرم کمی بخوابم واقعا خسته ام
مهیار سری تکان داد و گفت : باشه
رفتم توی اتاقم و در رو باز کردم و لباسم را عوض کردم جای خون روی جای جای بدنم هویدا
بود رفتم سمت سرویس بهداشتی اتاقم و سروصورتم را شستم و روی تخت دراز کشیدم و برنامه ی فردا را مرور کردم ساعت 10 باید برم پیش آقای احمدی و بعدش برم دفتر تا پرونده ها رو چک کنم چند لحظه طول نکشید که خواب روی پلک هایم لانه کرد و دیگر مجال فکر کردن به من نداد .....
...................
مهراز
نگاهی به عکس هایش نگاه کردم با صورت معصومش غم چشمانش را به خوبی نشان میداد
عکسش را بوسیدم و گفتم : خواهری چی کار با خودت کردی؟ چرا به من نگفتی عزیز دلم ؟
نگفتی مهیار دلش برات تنگ میشه؟ نگفتی ما تنها میشیم ؟ آخ خواهری چه اشتباهی
کردی ! عکسش را سخت در اغوشم فشردم حس بدی داشتم خواهر عزیزم پر پر شد رفت !
مثله قاصدک های به همه جا خبر رسون پر پرشد و پرواز کرد و رفت به یک جای دور همون
جایی که این آدما دوست دارن برن میدونم خب معلومه !
"بهشت بهانه ایست برای جهنم کردن این روزها !
ادامه دارد ..........