صدای زینگ تلفن به صدا در آمد ، گلناز داد زد : آقا ، آقا ، تلفن !
- کیه گلناز؟

- آقای محمودی
سمت تلفن رفتم و تلفن را از گلناز گرفتم با دست به گلناز اشاره کردم گلناز رفت سراغ کار هایش صدای آقای محمودی در گوش هایم پیچید : الو سلام پسرم !
- سلام از بنده س جناب دکتر ! خیلی وقته که نتونستم ببینمتون البته کوتاهی از من بود .
- خواهش میکنم پسرم . دور و نزدیک از حالت خبر دارم . میدونم چقدر گرفتاری . خب البته کاراگاهی با تجربه و وظیفه شناس مثل تو باید انتظار اینو داشت که به خاطر کار های زیاد ، کمتر از دوست پدرت احوالی بپرسی و یادی کنی ! اما خودم هم مدتی بود و برای دیدار نیما به انگلستان رفته بودم . بعد ازاینکه دوباره به اینجا اومدم یکی از شاگردام، دکتر حکمت زاده، که توی پزشکی قانونی مشغول به کاره ، احوالت رو از ایشون گرفتم . شماره منزلت رو هم از ایشون گرفتم !
- اوه بله دکتر پرویز حکمت ! خیلی خوش حال شدم جناب دکتر ، باید از دکتر حکمت به خاطر این کارشون تشکر کنم !
- خب پسرم قصدم از این مزاحمت بی وقت شبانه جدا از خاطره های گذشته مسئله ای بود که ذهن من رو درگیر خودش کرده !
- جه مسئله ای جناب دکتر؟
- امروز صبح فهمیدم که یکی از مریضای قدیمی یا بهتر بگم یکی از دوستان قدیمی بنده از دنیا رفته.
- اسم این مرحوم چی بود؟
- سعید جهان بانی ؛ به من خبر دادن که ساعت 8 صبح فوت کرده .
من به سرعت خودم رو رسوندم این مرحوم ایست قلبی کرده بودن همه ی شواهد و معاینات اولیه پزشکی بر ایست قلبی و یک مرگ طبیعی بود .
؛ نگاهم خورد به گلناز که انگار سعی بر این داشت که مرا متوجه چیزی بکند که یواش با حرکت دست گفتم : چی شده؟
اون یواش تر گفت: آقا ، آقای آریایی دارن میان !
توی تلفن گفتم : جناب دکتر اگر امکان داره به زمان دیگه ای صحبت هامون رو موکول کنیم آخه ، انگار مشکلی پیش امده !
- ای بابا نباید بدموقع زنگ میزدم بهت انگار!
- نه خواهش میکنم شما مراحمید، خب جناب دکتر میتونیم ادامه ی صحبت هامون رو فردا رأس ساعت 10 صبح در داخل پارک لاله بزنیم موقعیتش برای شما جور در می آید؟
- حتما پسرم باز هم عذر میخوام خدانگهدار!
- خداحافظ جناب دکتر فردا میبینمتون !
تلفن را سرجایش گذاشتم که گلناز به حرف در آمد و گفت: آقا ببخشید ، آقای آریایی و دخترشون دارن میان !
داد زدم : چــــــــــــی؟
گلناز با ترس گفت : ب ب ب ببخشید آققا اصرار ککردن!
شقیقه هایم را محکم گرفتم لعنتییی ! من که میدونم چشونه اریایی واست نقشه ای بریزم که دیگه جرئت نکنی پاتو توی خونه ی من بذاری ! مخصوصا دخترت با اونم نقشه دارم کاری میکنم که مرغای آسمون به حالتون زار زار گریه کنند آشغالای ، پس فطرت داد زدم :
- مهیار ؟ مهیار ؟
مهیار آرام و ریلکس به پیشم اومد و گفت : بله بله چیه چرا داد میزنی؟
- آریایی داره میاد !
- ها؟ آریایی؟
دست هایش را مشت کرده بود که گلناز صورت سرخ و عصبانی هر دومون رو دید و رفت توی آشپزخانه .
- مهراز شوخی میکنی؟
- دِ ! دارم میگم تا چند دقیقه دیگه این جان میفهمی؟
سرش را با دست گرفت و دور خودش میچرخید و با گیجی زمزمه میکرد: نه نه نه نه نهه
اون آشغال چطور جرئت کرده بخواد بیاد اینجا ؟ زنگ بزنم آقا جون؟
- نههه ! مهیار دست از پا خطا کنی دیگه نه من نه تو !
- چرا؟ اونا هم باید بدونن این کثافت داره میاد اینجا !
- مهیار بفهم ! اون یه قاتله ! قاتل اگر بفهمه آقا جون هم اینجاست من و تو که سهله آقا جون رو هم میفرسته اون دنیا !
- خودم میدونم ولی .....
که گلناز با دوتا شربت آب پرتغال سریع اومد داخل و گفت : بخورین حالتون بده !
یکی از لیوان ها را برداشتم ، مهیار هم مثله من یکی از لیوان ها را برداشت گلناز رفت توی آشپزخانه صدای پچ پچ از توی آشپزخانه می اومد با شک به مهیار نگاه کردم که مهیار گفت : صدای کیه ؟
رفتم توی آشپزخانه و از پشت دیوار به سختی گلناز رو نگاه کردم
گلناز رو دیدم که با یک دختر دیگه دارن پچ پچ وار صحبت میکنند یعنی کی بود؟
دقت که کردم اون دختر داشت گریه می کرد چرا؟ به چه حقی بدون اینکه از من اجازه بگیره
مهمون دعوت کرده ؟ مهیار شانه ای بالا انداخت در را که باز کردم با چشمانی گرد به دخترکی که از دتسش خون می آمد نگاه کردم !

ادامه دارد...