رمان آیلا (25)
|
میدونم کمه اما ببخشید راستی اینم لینک رمان دومم : سقوط هواپیما | Rozali-2 کاربر انجمن آیلا
خوب نقشه ام گرفت همه از سالاد الویه خوردن حالا وقتشه فیلمی که با ملیکا گرفتیم رو بزارم فک کنم هر کی ببینتش حالش بهم میخوره از این فکر یه لبخند شیطانی اومد رو لبم با صدای نسبتا بلندی گفتم :
-همگی توجه کنید لطفا
همه کله ها چرخید سمت من ... ادامه دادم :
-میخوام یه فیلم خیلی قشنگ براتون بزارم ...
و پشتش یه لبخند شیطانی زدم که از چشم توهان دور نموند ...با سر اشاره کرد که چی ؟ اما جوابشو ندادم صبح به زور بیرونش کردیم تا فیلمو بگیریم ...
خوب زدم رو پلی ...
چیزی که تو تصویر بود آشپزخونه بود که من وسط نشسته بودم و کنارم یه کاسه خیلی بزرگ برای درست کردن سالاد الویه و کنارم ملیکا بود با مخلفات دو تامون یه لبخند ژکوند زدیم و بعد ملیکا شروع کرد به ریش ریش کردم مرغ و منم خیارارو رنده میکردم خبیثانه به دوربینی که رعنا گرفته بود نگاه کردم و گفتم :
-کادو نمیدید هاااا ، باشه ، باشه !!!!!!!!
بعد یه گاز کوچولو از خیارشور گرفتمو دوباره رندش کردم !!!
صدای اَه گقتنا شروع شد ... فیلمو بردم جلو زمانی که خواستیم همه مخلفات رو با هم قاطی کنیم ... همه رو ریختم تو اون کاسه بزرگه و بعد ناخن هامو که یکم بلند بودن رو جلو دوربین گرفتم و چنگ زدم تو کاسه تا بهمشون بزنم ...
همه داشتن با قیافه های مچاله به تی وی نگاه میکردن اما نمیدونستن که حرکت بعدیم چیه !!!!؟؟؟؟
بعد با پا رفتم تو کاسه تا حسابی بهم بخوره ملیکا از خنده پهن شده بود رو زمین و رعنا از بس خنده اش گرفته بود دوربین تودستش به طرز فجیعی میلرزید .....!!!!!
فیلم تموم شد اما قیافه هاشون خیلی خنده دار شده بود ....
هر کی از کنارم رد میشد یه فش آبدار حواله ام میکرد . منم بهش یه لبخند ملیح میزدم نمی خواستم بفهمن این سالاد الویه ای که خوردن همونیه نیست که ما درست کردیم اینجوری مزش بهتر میشد ....
ادامه دارد .... | |
|
![]() |
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۳۰ ساعت 15:1 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|

