دستاش يخ كرد و با ترس به طرفم برگشت ..نگاهي به صورت رنگ و رو پريده اش كردم و گفتم:

- كجا خانوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟..ارومتر ..پياده شو باهم بريم ..... ...
لبهاشو براي گفتن حرفي باز كرد اما با ديدن خشم تو نگام ..لبهاش از حركت ايستادن

-چرا برگشتي.... به مادرم نگفتي كه نظرت عوض شده ؟...مثل اينكه رسيدن به هدفت خيلي مهمتر و واجب تر از زندگي ادماست
هر لحظه مي خواست اشكش در بياد ..اما براي من مهم نبود

-چهره اتو براي من مظلوم نكن.....اگه تو و بابات دلتونو براي اين صيغه اي كه گفتم خوش كرديد.... بهتره بري و بهش بگي كه اگه من مجيدم عمرا بذارم كار به اونجاها كشيده بشه...
الانم مجبوري اين حرفو زدم ....حالا هم عين بچه ادم برو شامتو بخور و برو ..و وقتي هم رفتي يادت باشه به هيچ وجه حق برگشت به اين خونه رو نداري ..چه با بابات چه با دعوت مادرم...ديگه هم جلوي چشماي من سبز نمي شي ...هيچ جا ..يعني بهتر بگم...مي ري و يه جايي گم و گور مي شي ..جايي كه من اونجا نباشم ...

با پايان صحبتهام دستشو به شدت به سمتش پرت كردم.... ظرف شيريني تو دستم رو هم با ضرب روي ميز رها كردم و از كنارش رد شدم...

شب كاملا مسخره اي بود ..مخصوصا كه مزه پروني هاي بي مزه نگار هم بهش اضافه شده بود ....به بهانه خستگي و اشتها نداشتن..جمع به ظاهر دوستانشونو ترك كردم و به اتاق كوچيكم پناه بردم...بايد براي مدتي از همه و حتي اين خونه دور مي شدم...ساك كوچيكمو از زير تخت در اوردم و مشغول جمع كردن لباسا و وسايل مورد نيازم شدم ...كه ضربه اي به در اتاق خورد و بعدم به ارومي باز شد ..
سرمو كه بلند كردم سهيلا رو تو چهار چوب در ديدم ...حسابي كفري شدم و گفتم:
-مثل اينكه تو از حرص دادن من لذت مي بري
- من..من..مادرت گفت بيام دنبالت
-كه چي بشه ؟
- گفت بيا سر ميز
-لابد كنار تو هم بشينم ؟
سرشو پايين گرفت و حرفي نزد
- برو بگو من سيرم ..و كاري پيش اومده بايد برم


اخرين لباسو انداختم تو ساك ..كه جسارت كرد و قدمي به داخل اتاق گذاشت و وارد شد و درو پشت سرش بست و بهش تكيه داد و در حالي كه سرش پايين گرفته بود گفت:

- دلشو نشكن ..يه امشب رو به خاطر مادرت ....منو تحمل كن
چشمامو از فرط عصبانيت ريزكردم و از جام بلند شدم ..... ساك تو دستمو رها كردم و بهش نزديك شدم و گفتم:
- چشمم روشن ..زبونتم راه افتاده ....
و در حالي كه دوباره داشتم ازش فاصله مي گرفتم گفتم:
- لازم نكرده تو يكي نگران مادر من باشي
-مجيد
با عصبانيت سريع به طرفش برگشتم ....سرشو انداخت پايين و با انگشتاش ور رفت و گفت:
-فقط 3 ماه تحملم كن..بعد از اون خودم بدون اينكه يه روزم ديرتر بشه مي رم ..

زيب ساكو كشيدم و به طرف ميزم رفتم و وسايل كارمو تو كيف ريختم و پشتمو بهش كردم ....

همه چيزو گذاشته بودم تو كيفم ...فقط نمي دونستم هندزفريمو كجا گذاشته بودم ..زانو زدم و كشوي اخر ميزمو بيرون كشيدم و بين وسايل خرده ريز دنبالش گشتم ..همين كه پيداش كردم ..برداشتمش و بين مشتم گرفتم و بلند شدم و برگشتم كه دقيقا توي يه قدمي ايستاده بود...و من شوك زده از اين همه نزديكي لحظه اي ايستادم به طوري كه براي برخورد نكردن بهش .....دست راستمو به لبه ميز تكيه دادم
و با نگاه پر از نفرتم ازش پرسيدم :
- داري چيكار مي كني ؟

دستشو بالا اورد ... تو يه لحظه فكر كردم مي خواد دستشو بذاره رو سينه ام كه زود دستشو پس زدم و با عصبانيت به سمت تختم هولش دادم ... تعادلش بهم خورد و افتاد رو تخت ...

-هيچ معلوم هست داري چه غلطي مي كني ؟
حتي اجازه ندادم از خودش دفاع كنه....احساس انزجار و متنفر بودن به كل ...فعاليت مغزم مختل كرده بود و اجازه نمي داد كه درست فكر كنم ..و نسبت به كار و كردار اطرافيانم حساس شده بودم و هر نوع برداشتي رو نسبت بهشون مي كردم

- سهيلا به روح پدرم قسم.... فقط يه بار ديگه سد راهم بشي و مقابلم قرار بگيري ...كاري مي كنم كه از زندگي كردنت براي هميشه پشيمون بشي...
ساكو برداشتم و كيفمو رو دوش انداختم و از اتاق خارج شدم ..

مادرم با ديدنم از جاش بلند شد و با تعجب گفت:
-بسلامتي كجا؟
-كاري پيش اومده بايد برم
-الان؟
-بايد برم... يكي از دوستام به كمكم احتياج داره
-ولي پسرم ..
-ببخشيد نمي خواستم اينطوري بشه ولي بايد حتما برم
-پس سهيلا؟
برگشتم و به در باز اتاقم نگاه كردم هنوز تو اتاق بود
- بر مي گردم .
و بعد به بقيه نگاهي كردم و گفتم:
- شما هم بفرماييد شامتونو بخوريد... كاره ديگه ...پيش مياد
نگار سراسيمه ميون حرفم پريد و گفت:
- پس برنامه كار من چي ميشه..؟.نگو كه نمي توني مجيد
-شرمنده ات... نمي تونم
-نه
- واقعا نمي تونم بمونم
- حالا من چه خاكي بريزم تو سرم مجيد؟ ...توروخدا
كيفو رو دوشم جا به جا كردم و با بيخيالي ساختگي به سمت در رفتم و گفتم:

- فعلا

رفتنم خيلي ضايع بود شايدم من اينطور فكر مي كردم ..اما خوب بعضي وقتا پيش مي اومد كه بخوام يه دفعه اي برم جايي ..پس براشون زياد غيرمنتظره نبود .
.اما رها كردن سهيلا با فرض اينكه اونا فكر مي كردن من ازش خواستگاري كردم و حالا با جوابش بايد تو ابرا باشم گنگ و نامفهوم بود... البته به جز دايي و سهيلا كه از همه چي ماجرا خبر داشتن و دقيقا مي دونستن دارم فرار مي كنم

حوصله رفتن سر خيابون و منتظر ماشين شدن رو نداشتم ...پس بدون فوت وقت به اژانس سر كوچه رفتم و ماشيني گرفتم و خواستم تا منو به خونه حسام برسونه ...
وقتي كه دايي اونطوري غير منتظره در مورد ازدواج منو سهيلا گفت..توي تصميم اني همه فكرامو كردم و برنامه هامو تو ذهنم مرتب كردم ...
انقدر همه چي قمر در عقرب بود كه نمي دونستم بايد از كجا شروع كنم..

اينكه مادرم مادرم هست يا نه...فرشته و سهامي كه مال من بود و فرشته اين وسط مي خواست سهمي از سهام من ببره و سهيلا كه اصلا برام مهم نبود كه مشكلش چيه..جز اينكه ازم دور بمونه ...
.از اون دست دخترايي بود كه علاقه اي به هم صحبتي باهاشونو نداشتم چه برسه به زندگي و زير يه سقف بودن...

رفتن من از خونه شايد از ديد اونا يه رفتن كوتاه مدت بود..اما پيش خودم قرار كردم تا ته توي همه چيزو در نيوردم به خونه برنگردم ...واگر زماني بفهم كه خانواده واقعي نيستن اصلا ديگه پامو تو اون خونه نذارم..
به احتما زياد تمام افكارم و نتيجه گيريا و تصميماتم از روي عقل نبود ...اما فعلا مي خواستم طبق نظر دل و كمي عقلم جلو برم ..شايد ديگه كمتر اذيت مي شدم ..
گوشيمو در اوردم ... و بدون كوچكترين ترديدي ...شماره فرشته رو گرفتم و اونم در كوتاهترين زمان ممكن ..جواب داد


- سلام
صداي ظريف و مهربونش حاكي از صميمتي بود كه مي خواست در گفتگو با من داشته باشه ..
لبهامو تر كردم و نگاهي به فضاي تاريك بيرون كردم و بدون اينكه بدونم دارم به چي نگاه مي كنم ...دسته كيف چرميمو فشار دادم و گفتم:
- هنوزم شوهر مي خواي ؟
ساكت شد ..اما از همين جا هم مي تونستم لبخند نشسته شده رو لباشو ببينم
- مگه ادم مي تونه از يه پسر خوشتيب و پولدار بگذره
- كمتر حرف بزن دختر.......بهتره قرار مدارمونو هر چه زودتر بذاريم ...
- چشم اقا .... پس فردا تو همون كافي شاپ مي بينمت و باهم حرفامونو مي زنيم ..خوبه ؟
و با اين پرسش خوبه ؟چقدر راحت احساس بازيچه شدن رو حس كردم و گفتم:...
- خوبه
و باز سكوتي كه دلم نمي خواست معنيشو بفهم ...فعلا مغزم فرمان مي داد همين كارو كن ...و اصلا به سهيلا فكر نكن
***

حسام با خمياز درو باز كرد و به محض ديدنم ..سرشو به لبه در تكيه داد و گفت:
- چطوره خودم برات يه خونه جدا اجاره كنم كه هر وقت قهر كردي ..بري اونجا

بدون خنده اي وارد شدم و ضربه اي به شونه اش زدم و گفتم:
- انقدر خسيس نباش ...من فقط مي خوام رو كاناپه محبوبت بخوام..
درو بست و پشت سرم وارد هال شد و گفت:
-اميدوارم..خواسته ات فقط همين باشه ...
كيف و ساكمو روي مبل پرت كردم و ازش پرسيدم:
-نسكافه داري ؟
- با دست به اشپزخونه اشاره كرد و حين رفتن به طرف اتاقش گفت:
-همه چيز هست ..فقط با من كاري نداشته باشه ..صبح زود بايد بيدار شم
و با تكون دست شب بخيري و گفت و در اتاقشو بست و منو تو هال رها كرد كه با خنده گفتم:
- گندت بزنن با اين مهمون نوازيت
همين كه خواستم رو مبل بشينم در اتاقشو باز كرد و گفت:
-راستي چي شد ...؟
- برو بخواب نمي خوام خواباي اشفته ببيني
سرشو با ناراحتي تكوني داد و گفت:
-منو باش كه دنبال كاراي توام
پورخندي زدم و وارد اشپزخونه شدم و مشغول اماد ه كردن نسكافه براي خودم شدم...
حسام كه از فضولي خواب از چشماش پريده بود كنارم ايستاد و گفت:
- فرشته يا سهيلا؟
فقط لبخند زدم
- مجيد اذيت نكن
- بعدا خودت مي فهمي
لجش در اومد و براي جبران ليوان نسكافه اماده شده رو از دستم يبرون كشيد و به سمت بالكنش رفت
- بگو تو هم مي خواستي...ديگه
و براي خودم يه ليوان ديگه ريختم و وارد بالكن شدم ...به نرده بالكن تكيه داده بود و در حال مزه مزه كردن ..به ساختمونا نگاه مي كرد....

با ديدنم كه در كنارش ايستاده بودم گفت:
- فقط كاري نكن كه بعدش پشيمون بشي ..
- تو از چي انقدر نگراني ؟
- از بي فكريات...از تصميماتي كه پايه و اساس نداره و همش توهمه
- دكتر جون شما به فكر خودت باش
روشو ازم گرفت و به منظره رو به روش خيره شد و نسكافه اشو مزه اي كرد و گفت:
- خيلي برات نگرانم..و مي ترسم زماني به حرفام برسي كه خيلي دير شده باشه مجيد
- تو نگران من نباش ....
با صداي اس ام اس گوشيم ..نگاه از حسام گرفتم و به صفحه گوشيم چشم دوختم ...
و باديدن اسم فرشته..پوزخند رو لبام بيشتر شد و متن ارساليشو خوندم
" دور باش اما نزدیک من از نزدیک بودن های دور می ترسم..."


- خوب بگو ..
- بايد قبل از مهموني پدرم...پيشش بري و بهش بگي كه كي هستي
- ولي اون فكر مي كنه كه من حسام
- خوب واقعيتو بهش بگو
- بگم كه اومدم پي سهمم؟
- نه بابا....بهش بگو مي خواستي ببيني واقعيت داره كه تو يه نفر ديگه اي يا نه ......براي همين اين كارو كردي و قبل از اينكه بخواي به مهمونيش بياي من تو رو ديدم و باهام حرف زديم و تو همه چيزو فهميدي ...

- انوقت از كجا باورش ميشه كه من برادر زاده اشم
- ازمايش دي ان اي
-راستي تو چطور فهميدي كه من
لباشو تر كرد و گفت:
- تو به كاراي كه بهت ربط نداره دخالت نكن
- نه جدي برام جالب شد كه بدونم
- به موقعش مي فهمي
-موقعش كي؟
لبخندي زد و با ژست خاصي به طرفم خم شد و با انگشت اشاره اش دستي به گونه و زير چشمم كشيد و گفت:
-وقتي زنت شدم
دستمو بلند كردم و حركت دستشو متوقف كردم و گفتم:
- نمي ترسي اون موقع سرت كلاه رفته باشه ؟
- نگاهي به دستش كه بين دستم گرفته بودم كرد و با پرويي گفت:
- انقدر گرماي اين دستا رو دوست دارم كه كلاه هم سرم رفته باشه مي ارزه
با حرفش حس چندشي بهم دست داد ودستشو رها كردم
-اوه اوه ارومتر پسر ..يه نمه جنبه داشته باش
- اين حرفم يادت باشه ....فقط براي رسيدن به سهمامون اينكارو مي كنيم ..نه چيز ديگه..پس بهتره تو اون كله مثل فندقت چيزي پرورش ندي و زياد تو خيال پردازيات غرق نشي

خنده اي كرد و به راحتي به صندليش تكيه داد و گفت:
- باشه..فقط اون زمان اميدوارم نظر خودت عوض نشده باشه... كه اگه التماس كني نوكرمم بشي ..توفم جلوي پات نمي دازم
- فرشته انقدر منو از خودت بي زار نكن ...
-چشم پسر عموي عزيزم..حالا هم بلند شو بريم بايد قبل از مهموني پدرمو ببيني

-گيرم پدرتو ديدم و اونم قبول كرد... چطور راضي به ازدواج منو تو ميشه ؟

با بي حوصلگي دوباره روي صندلي نشست و گفت:
- براي من فقط مهم اينه كه اونا باور كن تو پسر برادرشوني ...
-بعد؟
-بعد منو تو ازدواج مي كنيم
-بدون اجازه پدرت ؟
-براي اونم راه دارم
چي ؟
-پاشو اقا خوشگله ..نبايد همه چيزو كه يه دفعه فهميد ...
-كم كم دارم ازت مي ترسم
بادبزنشو از روي ميز برداشت ..وباهاش ضربه ارومي به شونه ام زد و گفت:
- عزيزم هنوز مونده كه از من بترسي