قلب من می گه که هستی اما چشمام می گه نیستی
خیلی سخته باورم شه که تو پیشم دیگه نیستی
بگو که هنوز چشاتو رو به عشق من نبستی
چشم من می گه تو رفتی اما قلبم می گه هستی
تک بازیگر پرده اخر نمایش قطر اشک رایان بود که سردرگم روی سن چشمانم نشست
مگه میشه تو نباشی تو مثل نفس می مونی
دستای گرمته و کاشکی تو به دستم برسونی
بی تو قلبم بی پناهه می میرم وقتی که نیستی
مگه میشه باورم شه که تو پیشم دیگه نیستی
و چشم روی تمام جنگ و جدل های بی پایان که چون دایره ای بی حاشیه امنیت سرگردانم کرده بود بستم.
********
2 روز بعد
با احساس درد شدیدی در بند بند وجودم پلکهام روی هم فشرده شد.حس های شش گانه ام یک به یک رو به هوشیاری می رفتن
حس لامسه خبر از زمین لخت و سرد سیمانی زیر تنه بی جانم داد.پای چپم رو کمی به سمت شکمم جمع کردم و درد فشرده شده در یک به یک سلول هایم رو با اهی سبک تر کردم
حس چشایی خبر از خشکی بی حد و حساب دهانم می داد.زبانم به سقف دهان چسبیده بود.گلویم از خشکی در حال پوسیدن به سر می برد
حس شنوایی پی به بی صدای و سکوت سهمگین و درشت اطراف برد
حس بویایی خبر از اقامت چند روزه ام در محیطی لجن زار داشت
پلک هایم رو به سمت بالا هل دادم.بی فایده بود.تلاشم رو بیشتر کردم و درز باریکی از چشمانم رو باز کردم.به شدت تار میدیدم نوری که از پنجره کوچک فوقانی اتاق با خساست تمام به داخل می تابید هم کمکی به وضوح تصویر نمی کرد.
لب های خشک شده ام رو روی هم سر دادم تا با اندک اب دهانم خیس شود
بی تردید زنده ماندن در این شرایط و در این محیط از کسی جز جسیکا تیلور بر نمی آمد
تن خشک شده ام رو بعد از چند حرکت جهت بیداری و فعالسازی ماهیچه ها بالا کشیده و گوشه اتاق کوچک انفرادی کز کردم.پاهایم رو در شکم جمع کردم و سعی کردم پازل های به هم ریخته این ماجرا رو در کنار هم بگذارم اما تنها تصویری که به شدت هر چه تمام تر خود رو به رخ می کشید قطره اشک چکیده از چشمان رایان بود و بس.نگرانی خیمه زده در چشمان این مامور شرقی
صدای باز شدن در اهنی سلول انفرادی ام تصویر رایان رو در ابرهای خیال فرو برد و چشمم رو روی واقعیت موقعیت فعلی ام ثابت نگه داشت.
مرد مشکی پوش لگدی به در کوبید و در رو کاملا باز نگه داشت.
چشمم روی صندلی فلزی در دست راستش ثابت ماند.در سلول انفرادی رو بست و روی صندلی نشست.
اگه کلت کمری بسته شده به کمرش در دست من بود اینجا رو به اتش می کشیدم تا بدونه در افتادن با من کار هر کسی نیست.اما تو اون وضعیت نه مجهز به سلاح بودم نه از مهارت های حریف خبر داشتم نه از تعداد نفرات بیرون این سلول کوچک اگاهی داشتم و از همه این ها مهم تر جونی واسه مبارزه نداشتم.
مرد با لهجه ای کریهی که خبر از اسیایی و مزدور بودنش می داد به حرف امد
مرد:بازی ،بازی، با دم شیر هم بازی لیدی!؟
پوزخنده گوشه لبش رو به بی ارزشی وجودش بخشیدم و سعی کردم از بین حرفهاش پی به دلیل حضورم در این محیط ببرم
مرد:بدم میاد از ادمای فضولی که سرک به همجا می کشن و مزاحم کار بزرگترا می شن
توانی واسه جواب دادن نداشتم وگرنه قطعا بهش گوشزد می کردم که به هیچ عنوان قصد ندارم جهت خوشایند دیگری کاری انجام بدم
-خوب بگو ببینم چی می دونی؟چجوری می دونی؟از کی می دونی؟تنها می دونی یا با کسی دونسته هاتو شریک شدی؟
احمق حتی به ذهنش هم خطور نمی کرد که با این خشکی بی حد و اندازه دهان نمی تونم حرفی بزنم اما من جسیکا تیلور بودم و حاضر نمی شدم حریف از ضعفم باخبر بشه
دهان خشک شده ام رو باز کردم و همین حرکته کوتاه باعث شد لبم از خشکی چاک بخوره و گرمی خون رو روی چانه ام احساس کنم
-عادت به جواب پس دادن به نوچه های بی ارزش ندارم بگو رئیست اگه جواب سوالاش رو می خواد شخصا بیاد و بپرسه
دستی که برای سیلی زدن به صورتم بالا رفته بود و در یک عکس العمل غیر اردای در هوا متوقف کردم


مرد خشمگین از عکس و العمل به وقت من مشت بعدی رو با دست دیگر روی صورتم فرود آورد.حس کردم جز به جز اجزای صورتم از هم متلاشی شدن .خون جاری شده از بینی ام رو با پشت دست پاک کردم و خیره به چشمان منفور مرد ماندم.اه کشیدن در حضور فرد دوم در قانون من نمی گنجید
مرد:حرف می زنی یا به حرفت بیارم
بی انکه چشم از چشمان مرد بردارم با صدای که به شدت سعی در محکم بودنش داشتم گفتم:به حرفم بیار
مرد:نه مثل اینکه اهل بازیی،اکی حرفی نیست اما بازی بی اسباب بازی مزه نمی ده
چینی که به بینی انداختم درد صورتم رو بیشتر کرد اما بودنش لازم بود
-بازی کردن با تو و امثال تو در شان من نیست
مرد که به خودیه خود وحشی بود با این حرفه من درجه وحشیگریش بیشتر شد و بی توجه به ضعف من لگدی به سمت شکمم پرت کرد که با دست مانعش شدم و همین باعث شد تعادلش رو از دست بده و روی زمین بیفته.خیلی دلم می خواست با صدای بلند بخندم و لذت تحقیر کردنش رو تکمیل کنم اما با شور بختی تمام خشکی بی حد و اندازه لب هایم مانع از بلند خندیدنم می شد
مرد اسلحه اش رو بیرون آورد و به سمتم نشانه رفت.کم کم داشتم به این باور می رسیدم که مرد هیچ اطلاعاتی از هویت و حرفه ی من نداره
پوزخنده گوشه ی لبم رو پررنگتر کردم و گفتم:تو اگه حکم تیر داشتی که به جای ماده ی بیهوشی همون شبه حمله گلوله وارد بدنم می کردی
مرد عصبی از رو شدن دستش گفت:حکم کشتن ندارم اما شک نکن حکم تیر دارم
در اهنی به صدا در امد و مردی سینی به دست وارد شد
ظرف غذا را کمی دورتر از من گذاشت و بی حرف از در خارج شد
مرد سیاه پوش ظرف غذا رو از حرص با پا به سمت من هل داد.لیوان اب کج شد و نیمه ای از آن روی زمین ریخت.نگاهم به روی اب پخش شده روی زمین سر خورد حسرت چشمانم رو در کوچه پس کوچه های غرور پنهان کردم
مرد:بخور
لج کردن با غذا قطعا لج کردن با خودم بود.بی توجه به قاشق کثیف و بشقاب چرک گرفته و غذای نه چندان اشتها آور شروع به خوردن غذا کردم.مرد سیاه پوش خیره به من در تعجب زنی مانده بود که غذای چرک رو با اشتهای هر چه تمام تر می بلعد.لیوان اب رو که به سمت دهان می بردم با به صدا در امدنش متوقف شد
-می دونی فردا قرار قاتل پرنس رو معرفی کنن؟
با تعجب به دهانش خیره ماندم.
زیر لب زمزمه کردم:فردا؟
خنده ی پیروزی به گوشه ی لب آورد و با افتخار ادامه داد:
-اره فردا تیتر اول همه ی روزنامه های شهر تویی به همراه همدست ایرانی ات (مرد ایران)
صید بد شکارچی های شده بودم اما کسی که فکر کنه من اهوی خسته ام سخت در اشتباه به کاه دون زده بودن اینبار شکار ببر وحشی است
بشقاب نیمه خورده رو در یک حرکت سریع به سمت مرد پرتاب کردم درست روی صورتش فرود امد از شدت درد صورتش رو گرفت و ناله بلندی سر داد پیش از اینکه اجازه بدم همکارانش به انفرادی ام هجوم بیاورند و یا حتی قبل از اینکه فرصت بیرون آوردن سلاح را به او بدهم با سریع ترین حرکت ممکن از جا بلند شدم و لیوان شیشه ای رو به دیوار کنار کوبیدم و تیزی آن را زیر گلو مرد گرفتم.رو به در اهنی در حالی که پشت سر مرد سیاهپوش ایستاده بودم تیزی شیشه رو محکم تر به گلویش فشار دادم تا رد خونی جاری شود.چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که صفی از مردان مسلح در مقابل در کوچک انفرادی اماده به شلیک ایستاده بودند