فصل 4
اونجور که دلم میخواست آماده نبودم . اما بالاخره بهتر از هیچی بود . شنبه ساعت اول ریاضی مهندسی داشتیم . دلم خوش بود که کوئیز داریم و احتمالا کسی رو نمی بره پای تابلو . توی مترو با شکوفه قرار داشتم و از نیمه راه با هم رفتیم دانشگاه .روبروی دانشگاه بودیم و می خواستیم عرض خیابونو رد کنیم که همون ماشین آشنا رو دیدم . یکباره دست شکوفه رو گرفتم و بی اراده گفتم :
- وای شکوفه همون ماشینه است .
شکوفه مسیر نگاهمو دنبال کرد و ماشین سیاه رنگ و شاسی بلندی رو که حالا از جلومون رد می شد رو دید و گفت :
- کدوم ماشینه ؟ همون که باهاش تصادف کردی ؟
چقدر تیزه ! از کجا فهمید . به خودم اومدم . دلم نمی خواست فعلا این موضوع رو به کسی بگم . بنابراین گفتم :
- هیچی هیچی ! یه لحظه اشتباه گرفتم . نه اون نبود . بیا بریم .

کلاس تقریبا پر شده بود . یکی از پسرا رو به ماها کرد و گفت :
- دیگه این بار قربانی از بین شما انتخاب می شه . ما سری پیش قربونی دادیم .
یکی دیگه از پسرا هم در حالیکه به شانه یاسر (همونی که جلسه پیش رفته بود پای تخته ) می زد گفت :
- عجب قربونی ای هم بود . آبرومونو خرید . ببینیم این بار شماها چه گلی می کارید .
سوری با حرص گفت :
- حالا همچین می گه انگار مدال المپیاد گرفته . خوبه نصفشو استاد خودش حل کرد . بعدشم این جلسه کوییز داریم آقایون! قربونی ای در کار نیست .
بحث ادامه دار نشد چون همون لحظه استاد وارد کلاس شد . یه کت اسپرت نوک مدادی با بلوز سفید و شلوار راسته ای خوش دوختی پوشیده بود . فکر کردم حق با شکوفه است ، خوش تیپه . اما به آنی از خودم بدم اومد . نخیر ، بیشتر حق با سوری ، تیپش بخوره توی سرش با این رفتارش ! مثل سری پیش اول حضور غیاب کرد و بعد گفت :
- یه برگه بذارید جلوتون .
بعد رفت پای تخته و یه سئوال نوشت .
- 10 دقیقه وقت دارید که پنج دقیقه اش ارفاقه به خاطر اولین کوییز !

اوف . حالا چه کلاسیم می ذاره ! به نظر می رسید طبق فرمولهایی که داریم باید حل بشه ، اما نمی شد . گیر داشت . یکی دو بار سرمو بالا آوردم تا سئوال رو از روی تخته با اون چه که تو برگه نوشته بودم مقایسه کنم . اولش یه کم روی سکو رژه می رفت ، بعد ایستاد کنار پنجره و زل زد به بیرون .دوباره سرمو آوردم پایین . سوری هم معلوم بود الکی یه چیزایی می نویسه . یه کم دیگه سرمو خم کردم تا برگه شکوفه رو ببینم . انگار داشت به جواب می رسید . داشت از روی چرک نویسش توی برگه اصلی می نوشت . توی دلم بیشتر خالی شد . پنج دقیقه گذشته بود و من هیچ چی ننوشته بودم . سوری هم کم کم داشت برگه اش رو سیاه می کرد . من اینقدر خنگ بودم و خبر نداشتم ؟ تصمیم گرفتم از دست شکوفه بنویسم . حالا که تقلب می کنم بذار از آدم مطمئن تری تقلب کنم . نگاه به دست شکوفه انداختم . ریز می نویسه اما یه چیزایی پیداست . شورع کردم به کپی کردن . مشغول بودم که ناگهان بوی عطری تلخ در مشامم پیچید . سریع برگشتم و قامتش رو کنارم دیدم . قلبم از حرکت ایستاد . سر بلند کردم و چشم تو چشمش شدم که کنار صندلی من(که سر ردیف نشسته بودم ) ایستاده بود . پوزخند پیروز مندانه ای بر لبانش نشسته بود . وقتی دید متوجهش شدم ، کمی خم شد و آهسته و خونسرد گفت :
- بعد از کوئیز برو پای تخته !

داغ شدم ؛ خدایا چه افتضاحی ؛ از کی بالای سرمه ؟ بیا ! نه کوئیزمو خوب دادم نه از رفتن پای تابلو در امان موندم . از هیجان و اضطراب خون به صورتم دوید . قلبم تند و تند مثل گنجشک می زد . دیگه جرات نکردم سرمو ذره ای هم به طرفین حرکت بدم . قبل از اینکه برگه ها جمع بشه منو به پای تخته فرا خوند .

با قدمهای شل و وارفته به سمت سکوی جلوی کلاس رفتم . عین گیج و منگها بودم . ماژیک رو برداشتم و درش رو باز کردم و پشت به کلاس با فاصله کمی از تخته ایستادم و زل زدم به سئوال . نه اینکه در صدد حل کردن باشم . داشتم فکر می کردم چه کنم که کمتر آبروم بره ! دو سه دقیقه ای گذشت و من مثل اینکه هر آن می خوام مساله رو حل کنم با دقت به تخته نگاه می کردم . آهان فهمیدم ! یکدفعه به سمت استاد برگشتم و سعی کردم شمرده و محکم صحبت کنم :
- ببخشید استاد من این سئوالو بلد نیستم . برگه ام رو هم سفید دادم . اگه اجازه بدید برم بشینم !

دیدم ابروهاش رو بالا برد و چند بار سرشو تکون داد . رفتارش بیش از حد خونسرد بود . یه جوری که تابلو بود داره سعی می کنه به بدترین شکل ممکن ضایعم کنه . چه فرصتی بهتر از الان ؟ از توی برگه ها برگه منو در آورد و نگاهش کرد . بعد اونو به سمتم گرفت و گفت :
- اما اینکه یه چیزایی توش نوشته شده ! می خوای بگی از خودت ننوشتی ؟

سرخ شدم و سرمو انداختم پایین . پلک پایینی چشم راستم شروع کرد به زدن . هر موقع عصبی می شم اینطوری میشه . چند لحظه چیزی نگفت . می خواد هر چه بیشتر منو خرد کنه !
کمی بعد بدون هیچ کلامی اومد پای تخته و سئوال قبلی رو پاک کرد و سئوال دیگه ای به جاش نوشت . کارش که تمام شد روشو کرد به سمت من . حالا با فاصله بسیار کمی از من قرار داشت . احساس می کردم در تله اش افتادم . با اون فاصله کم و قد و قامت بلندش که منو خیلی کوچک نشون می داد .
- بهت ارفاق کردم و سئوال آسونتری به جاش دادم . ببینم می تونی اینو حل کنی یا نه ؟ اگه تونستی همینو به جای کوئیز ازت قبول می کنم . خوبه ؟

گفتارش ، نگاهش ، رفتارش و کلا همه چیزش توام با تمسخر بود . بیچاره سوری هی می گفت یارو یه جوراییه . انگار که می خواد همه اش مسخره ات کنه . الانم می خواست بگه مطمئنم اینم نمی تونی حل کنی ! نمی دونستم چه کار کنم . دوباره برگشتم به سمت تخته . انگار سئوالش آسون بود اما ذهن من دیگه کار نمی کرد . مطلقا هنگ کرده بود . عرق سردی به پیشانیم نشست . نمی تونستم . قطعا تو این شرایط نمی تونستم . داشت گریه ام می گرفت . بر عکس بار قبل با صدای لرزانی گفتم :
- من ... من این جلسه کلا آمادگی ندارم !
- چرا ؟
لحنش طلبکارانه بود . دستاشو روی سینه قفل کرد . نگاهش کردم :
- چی چرا ؟
با این کلام یه نگاه متعجب به بچه ها انداخت که یعنی این چی داره می گه و باعث شد بچه ها با صدای آرومی بهم بخندن . لجم گرفت . به چه حقی منو اینطور پای تخته نگه داشته و مسخره ام می کنه ؟
با لحن شمرده ای گفت :
- چرا امروز آمادگی نداری ؟ چرا دو تا سئوال به این سادگی رو نمی تونی حل کنی ؟ چرا فکر می کنی سر کلاس من هر کاری دلت بخواد می تونی بکنی و منو اونقدر احمق فرض می کنی که متوجه نمی شم !

پلکم حالا با سرعت بیشتری می زد . لعنتی حالا چه وقت بغض کردنه ! باید جلوش بایستم و جوابش رو بدم . لبای لرزانم باز شد چیزی بگه که نذاشت :
- واقعا به جز چند تا فرمول چیزه دیگه ای گفتم ؟ اینقدر سخت بود که نتونستی بخونی ؟ یا صرفا تنبلی کردی ؟ یا فکر می کنی می تونی همینطوری از درس من نمره بگیری ؟

مثل همون روز تصادف ! مثل همون روز گستاخانه در حال تحقیر کردنه . با یادآوری ماجرای اون روز بدتر شدم و کنترلمو از دست دادم . سریع قبل از اینکه دوباره چیزی بگه با همون بغض بی جا گفتم :
- نه سخت بود . نه تنبلی کردم . نه فکر کردم می تونم همینطوری نمره بگیرم و پاس شم ! ....فقط ... فقط دوست نداشتم درس بخونم . همین ! شما هم نمی تونید منو مجبور کنید !

با قدمهایی که سعی می کردم محکم باشه رفتم و سر جام نشستم . تن و بدنم شروع به لرزیدن کرد . عادت ندارم اینطور با معلم و استاد جماعت درگیری پیدا کنم . اصلا با هیچ کس من تا حالا اینطور درگیری پیدا نکرده بودم .
جا خورده بود . فک چهارگوشش سفت شد . معلوم بود عصبانی شده چون دیگه ادا اطوارش با مسخره گی همراه نبود و غضبناک شده بود . سعی می کرد لحنش خونسرد باشه :
- خواهیم دید کی مجبوره چه کاری رو انجام بده یا نده . درس نخوندتون یه معضله که من تمام سعیمو می کنم نذارم این اتفاق بیافته ؛ اما رفتار گستاخانه یه موضوع پیچیده دیگه است که به هیچ وجه برام قابل تحمل نیست و به شدت و به هر نحوی بخوام باهاش برخورد می کنم !

ببین کی داره به کی می گه گستاخ . آمپرم رفت بالا و جوش آوردم . دوباره صدام بلند شد اما این بار لرزش کمتری داشت :
- من رفتارم گستاخانه است یا شما که اونطور منو جلوی تخته سرپا نگه داشتید و سعی کردید منو مسخره کنید و باعث شدید بچه ها بهم بخندن ؟
بچه ها با دهان باز به من نگاه میکردن . انگار باورشون نمی شد همکلاسی به ظاهر ساکت و مظلومشون اینطور زبان باز کنه و هر چی دلش بخواد بگه . سوری آروم گفت :
- بسه دیگه . چت شده تو ؟
دیگه فکر کنم کاردش می زدی خونش در نمی اومد . با چشمهایی که گویی می خواست چشمهای منو از حدقه در بیاره گفت :
- شما خانم از این جلسه تا هر وقت که من بخوام از کلاس محرومید و حق ندارید سر کلاس من حاضر بشید . بفرمایید !

بغض لعنتی ام بالاخره ترکید . اما کم نیاوردم ، با حرص وسایلم رو جمع کردم و با سری افراشته و چانه ای که تا حد امکان بالا داده بودم ؛ از کلاس زدم بیرون . حالم خیلی بد بود . احساس می کردم خیلی مورد تحقیر و تمسخر قرار گرفته ام و این بیشتر منو می سوزوند . تا خود بوفه گریه کردم و به محض اینکه روی صندلی نشستم سرم رو گذاشتم روی دستانم و با شدت بیشتری ؛ تا اونجا که شد اشک ریختم .

یک ساعت بعد سرو کله شکوفه و سوری پیدا شد . چشمهام پف کرده بود از شدت گریه . سوری گفت :
- نه به اون بلبل زبونیت ؛ نه به این اشک ریختنت ! حالا برای چی گریه می کنی . تو که هر چی دلت خواست گفتی!
با دلخوری گفتم :
- نخیر نگفتم ! بعدشم چه فایده ! آبرومو برد عوضی بیشعور . مسخره ام کرد . تحقیرم کرد .از کلاس بیرونم کرد . بازم بگم ؟
دوباره بغضم ترکید . شکوفه گفت :
- راست می گه . خوشم نیومد ازش . فکر می کردم باشعورتر از این حرفا باشه !
سوری گفت :
- چی شد ؟ تو که می گفتی طرف آدم حسابیه و رفتارش نرماله و به موقع می دونه چی کار کنه ! بابا من که از اول گفتم یارو یه چیزش می شه . حالا هی بگید سوری مزخرف می گه .
شکوفه متفکرانه گفت :
- نمی دونم ! فکر کنم کلا با دخترا مشکل داره . چون تا حالا رفتارش با پسرا خوب بوده . حتی وقتی پای تابلو می رن خیلی کمکشون می کنه ! اما بهار فکر کنم از تقلبت لجش گرفته بود . چون حتی با سوری هم اینطوری برخورد نکرد . نه سوری ؟
سوری سر تکان داد و گفت :
- آره فکر کنم . معلوم بود خیلی از دستت شاکیه ! منم تعجب کردم !
نگفتم که شاکی بودنش برمیگرده به ماجرای تصادف .
- من دیگه نمی آم سر کلاسش . هر چی می خواد بشه، بشه .
شکوفه گفت :
- بی خود . حذف و اضافه هم تموم شده می خوای چه کار کنی . می ری ازش معذرت خواهی می کنی می آی سرکلاس . بچه بازی در نیار .
بی اراده صدام بلند شد :
- دیگه ؟ به پاش بیافتم منو ببخشه . عمرا . بره به درک آشغال عوضی!
چند تا از پسرها که روی میز کناری نشسته بودند با تعجب به سمت ما برگشتند .
سوری گفت :
- هیس ، چه خبرته ! مثلا چه غلطی می خوای بکنی ؟
شکوفه گفت :
- مثل اینکه یادت رفته پارسال به خاطر بیماری بابات مشروط شدی ! تو تازه ترم سومی ! هنوز خیلی مونده تا فارغ التحصیلی . اینطوری نمی تونی پیش بری .
با سماجت گفتم :
- بقیه درسهامو خوب می خونم . بعدشم مهم نیست اگه مشروط بشم . بهتر از اینه که برم ازش عذرخواهی کنم .
بچه ها دیدن بحث فایده نداره ، ادامه ندادن . محاله از تصمیمم منصرف بشم !


اون روز دوشنبه بود و دانشگاه نداشتیم . بعد از ظهر بود که شکوفه به خونمون زنگ زد .
- سلام بهار . خوبی ؟ چه خبرا ؟
- سلام . مرسی . خبر خاصی نیست . تو چطوری ؟
- خوبم . زنگ زدم بهت یه خبر خوب بدم .
- جدی ؟چی شده ؟
- امروز رفته بودم دانشگاه

یه لحظه فکر کردم حتما استاد ریاضی مهندسی عوض شده . شکوفه داشت حرف می زد:
- تو کتابخونه کار داشتم که یه آگهی دیدم . کنار تابلو اعلانات کتابخونه بود . نوشته بود به یه تایپیست که توی خونه کار کنه نیاز دارن . شمارشو برداشتم . می خوای بهت بدم ؟
- تایپیست ؟ برای کجا ؟ کارش چی هست ؟ چی نوشته بود دیگه ؟
- هیچی همین که گفتم . بقیه شو باید زنگ بزنی بپرسی . حالا شماره شو بنویس .
- نمی شه که . من توی خونه کامپیوتر ندارم !
- وای راست می گی ! حواسم نبود . حیف شد .
- بعدشم من که دنبال کار تایپ نبودم . می خوام یه شرکت کامپیوتری کار پاره وقت پیدا کنم .
- ای بابا فوق لیسانسشم بیکاره . کی به دانشجو کار می ده ؟
- عوضش ماها پول کمتری می گیریم ! برای کارایی که کمتر نیاز به تخصص داره به نفعشونه دانشجو استخدام کنن !
- باشه . راستی فردا رو می خوای چه کار کنی ؟
یاد فردا لرزه به جانم انداخت . نه ، محاله معذرت خواهی کنم . تازه از کجا معلوم قبول کنه ؟ چون فقط ریاضی مهندسی داشتیم نیازی نبود برم دانشگاه :
- نمی آم . خودت برو .
- به فرضم فردا نیای ، تا کی می خوای ادامه بدی ؟
- تو فکرم برم با مدیر گروه صحبت کنم . اگه بشه حذفش کنم که خیلی خوب می شه .اگه نه هم که باز یه فکری میکنم .
- من که چشم آب نمی خوره زارعی قبول کنه . تو هم یه کم بشین عاقلانه تر فکر کن . حالا اون استاده عصبانی شده یه چیزی گفته . دیگه اینقدر ناراحتی نداره .
با کمی پرخاش گفتم :
- تو که جای من نبودی شکوفه !
- چرا داد می زنی ؟ هر کار دوست داری بکن . من دیگه برم ... پس گفتی شماره یارو رو نمی خوای ؟
- نه . اما ... حالا بده بهش یه زنگ بزنم ببینم چی می گه . ضرر نداره .
- شماره موبایله . یادداشت کن .


تلفن رو که قطع کردم نگاهم رفت به ساعت . بد موقع نبود . دوباره گوشی رو برداشتم و شماره رو گرفتم . صدای مردی پشت خط بود :
- بله ؟
- سلام . من در مورد آگهی ای که توی دانشگاه زده بودید تماس گرفتم .
- سلام خانم . چه خوب . پس شما می تونید کار تایپ انجام بدید ؟
- اوم ... راستش می خواستم بپرسم کارتون دقیقا چیه ؟
- هیچی ... من کار ترجمه انجام می دم . هر چند وقت یه بار مقاله ای ، گزارشی ، کتابی می گیرم و ترجمه می کنم . چون خودم وقت تایپ ندارم می خوام یکی اینا رو برام تایپ کنه بعد بدم به متقاضی .
- آهان . پس کارتون طولانی مدته .
- نمی دونم منظورتون چیه ؟ اما من موردی کار می گیرم . گاهی وقتها چند ماه پشت سر هم کار ندارم اما بعضی وقتها هم چند تا مطلب مختلف واسه ترجمه دستم می آ د .
- آخه من فکر کردم که یه کار تایپ دارید و بعد تموم می شه . اگه اینطوره که اصلا نمی تونم قبول کنم . ببخشید مزاحم شدم !
- ببخشید می تونم بپرسم چرا ؟
- خوب راستش من کامپیوتر توی خونه ندارم . گفتم اگه یه کار تایپ باشه می تونم توی سایت دانشگاه هم انجام بدم و تحویلتون بدم . اما اگه کار زیاد باشه دیگه از پسش بر نمی آم .
- شما دانشجوی همین دانشگاهید ؟
- بله
- اگه مشکل ندارید فردا همدیگه رو ببینیم حضوری صحبت کنیم . من فکر کنم بتونم این مشکل شما رو حل کنم ! راستی فردا هستید دانشگاه ؟
- بله هستم . اما ...
- نگران نباشید . اگه با خود کار مشکل ندارید ، قسمت دومش با من !
با اینکه اولش اصلا به فکر این کار نبودم ، اما بعد وسوسه شدم قبول کنم . حالا تا زمانی که یه کار درست و درمون پیدا کنم ؛ تایپ می کنم . بالاخره بهتر از هیچیه . گفتم :
- باشه . قبول !


فصل 6

بابا اون روز عصر زودتر از همیشه برگشت . رنگ و روش زرد بود و حسابی بی حال به نظر می رسید . به محض دیدنش قلبم فشرده شد و برای آنی تمام فکرهای بدعالم اومد سراغم و اشک تو چشام جمع شد.حتما دوباره قلبش ناراحت شده . مامان هم تا بابا رو دید هول کرد و زد تو سرش :
- یا امام زمان . چی شده حاجی ؟ چرا به این روز افتادی ؟ دوباره قلبته ؟
بابا با بی حالی جواب داد :
- چیزی نیست . یه کم زودتر اومدم استراحت کنم . چرا هول می کنی ؟
مامان که حالا اشکاش روان شده بود ، گفت :
- چرا دروغ می گی حاجی ؟ جون معصوم بگو چی شده ؟ دوباره رفتی بیمارستان ؟ قلبت مشکل پیدا کرده ؟
سریع از اتاق برای بابا یه متکا و زیر انداز آوردم . بابا دراز کشید و من دوباره رفتم که پتو بیارم .
- نه بهت میگم چیزیم نیست . یه کم خسته ام .
- حاجی تو رو خدا بهم بگو تا سکته نکردم . داری دق مرگم می کنی . بیا این جای سرمه رو دستت . چرا آخه به من نمی گی .
- خیلی خوب بابا . امروز صبح یه کم حالم بد شد همکارا بردنم بیمارستان . دکترا آنژیو کردن گفتن فعلا مشکلی ندارم . فقط باید کارم رو سبک تر کنم . همین .
- حاجی جون دخترات راستشو بگو ؛ دکتر چی گفت
- به جون معصوم ، به ارواح خاک مادرم دکتر گفت چیزیم نیست . همون رگ قلبمه که یه کم گرفته بود . گفت نباید زیاد به خودم فشار بیارم . همین
یه دفعه مامان بلند بلند شروع کرد به گریه کردن . انگار باورش نمی شد بابا چیزیش نباشه . من هم همراهش گریه میکردم . این رگ قلبی بالاخره کار می ده دست بابا . دکتر پارسال می گفت بهتره عمل شه اما اگه نمی تونید پس باید خیلی مراقب خودش باشه و اصلا فشار بهش وارد نشه . بابا هم توصیه نامه دکتر رو برده بود سرکار . اما فکر نکنم هیچ فرقی به حالش کرده باشه . دو سه روز اول باهاش مدارا کردن و بعد دوباره همون آش و همون کاسه . کار و بار توی این شرکتهای دولتی زیاده . مامان همه اش می گفت کارت رو عوض کن اما خوب حقوقش نسبت به جاهای دیگه بالا بود . یعنی تو این زمینه کاری به نسبت خوب حقوق می دادن . علاوه بر اینکه امنیت شغلیی بالایی هم داشت . شرکتهای خصوصی هر آن ممکن بود ورشکست یا منحل بشن . کمااینکه شرکت قبلی ای که بابا کار می کرد همین بلا سرش اومده بود . اما شرکتهای دولتی از این گزند در امان بودند . به علاوه اینکه یه سری حقوق و مزایا داشتن که شامل حال کارمندای غیر رسمی هم می شد . واسه این بود که بابا راضی نمی شد از اونجا در بیاد .
اما با وضع امروز باید یه فکر جدی کرد . اگه اینطور بخواد پیش بره حالش وخیم تر می شه . مامان رفته بود تو آشپز خونه برای بابا چیزی بیاره . من کنارش نشستم و گفتم :
- بابا بیا جدی جدی به فکر عوض کردن کارت باشه . حالا صد تومن دویست تومن ارزشی نداره که به خاطرش دودستی چسبیدی به این شرکت . سلامتیت مهمتره یا پول ؟ تازه من کار پیدا کردم . کمک خرج خونه می شم . به خدا قول می دم کمکتون کنم . فقط تو به حرف ما گوش کن .
بابا با همون حالش براق شد :
- چه کاری هست حالا ؟
- نترس فعلا کار شرکتی نتونستم پیدا کنم . کار تایپه . برای یکی از بچه های دانشگاه قرار کار تایپ انجام بدم . اما تو فکر یه کار بهتر هستم .
- گفتم تو به درست برس نمی خواد به این چیزا فکر کنی . کار هم پیدا کردی پولش نوش جون خودت . پس انداز کن فردا پس فردا به دردت می خوره . من خودم حواسم هست دختر جون .
- آخه ...
- برو به مامانت بگو پس این آب خنک ما چی شد . مردم از تشنگی !

دوباره بغض گلومو فشرد . آروم از کنارش بلند شدم و رفتم تو اتاق . دلم به اندازه تمام ابرهایی که اون شب تو آسمون دیده می شد ، گرفته بود . انگار داشت اذان می گفت . وضو گرفتم و نشستم سر سجاده . گریه امانم نمی داد . خدایا بابامو صحیح و سالم از خودت می خوام . خدایا کمکم کن یه کار خوب پیدا کنم بتونم به بابا کمک کنم . اگه بابام طوریش بشه دق می کنم . خدایا قول می دم اگه بابا حالش بهتر شه و یه کار سبک تر پیدا کنه ، به هر کس که ازم پرسید بابات چی کاره است ، راستشو بگم . خدایا به جان بابام قسم می خورم که از این به بعد اصلا از بودن کنار بابام توی هر جمعی خجالت نکشم . قول می دم همیشه بهش افتخار کنم . تو که میدونی من چقدر دوسش دارم . تو که میدونی اون خجالتها به خاطر غرور جوونیه . اما از این به بعد می ذارمش کنار . قول میدم ! خدا جون به همه پاکی های عالم قسمت میدم ، نذاری بابام طوریش شه . ای خدا ...

فصل 7
فردا صبح که از خواب بیدا شدم ، حالم بهتر بود . انگار روشنایی روز تمام غم و غصه ها رو با خودش می بره . عاشقتم خورشید خانم نازنین که با اومدنت دنیا رو رنگی می کنی . با دیدن بابا سر سفره صبحانه حالم از قبل هم بهتر شد . بی اختیار رفتم و از گونه اش یه ماچ گنده گرفتم . حالا که یه هفته هم مرخصی استعلاجی گرفته بود خیالم راحت تر شد. خدایا شکرت . انگار یه دفعه کپسول امید و انرژی رو به رگهای من تزریق کردند . مامان پرسید :
- مگه سه شنبه ها بعد از ظهر کلاس نداری ؟
- چرا اما امروز زودتر می رم . دانشگاه کار دارم .
و به بابا لبخند زدم . بابا گفت :
- کم و کسری ای چیزی نداری بابا ؟
- نه بابا . نگران نباش . وضعم توپه توپه !

چه خوب که این کار تایپ رو پیدا کردم . اگه هفته ای هم یه کار تایپ 25 هزار تومنی به تورم بخوره ، در ماه میشه 100 هزار تومن . تازه خدا رو چه دیدی . یه دفعه زد و یه کار خوب هم پیدا کردم . با قلبی مالامال از شادی و وجودی سرشار از انرژی به دانشگاه رفتم . احساس خوبی داشتم . فکر میکردم بهترین اتفاقهای دنیا قرار امروز برام بیافته . توی راه به همه عالم و آدم لبخند می زدم و به قول معروف انرژی مثبت بهشون حواله می کردم . راست می گن وقتی آدم خودش خوب باشه دیگران هم اونو زیبا می بینن . آخه توی مترو یه خانمه چشم ازم بر نمی داشت . آخر سر طاقت نیاورد و گفت :
- ماشالله دخترم چقدر نازی تو . ازدواج کردی ؟
خوشم اومد . انگار یکی قلقلکم داده باشه . کیه که از تعریف بدش بیاد ؟ اونم ما دخترا ! بی اختیار گفتم :
- بله تازه نامزد کردم .
- اِ ... خوب به سلامتی ایشالله خوشبخت بشی . گفتم اگه مجردی ، واسه پسرم خدمت خانواده برسیم .
به جای جواب لبخند زدم و برای آنی فکر کردم یعنی کار بدی کردم دروغ گفتم ؟ نکنه امروزم خراب شه ؟ خدا جون از دهنم پرید یه دفعه . اَه . یه کم حالم گرفته شد اما سعی کردم زود از ذهنم بندازمش بیرون . از قصد که دروغ نگفتم . تازه من اصلا دلم نمی خواد عروس این خانم باشم ! مادر شوهر من باید خودش ماشین داشته باشه و با مترو و اتوبوس اینور و اونور نره . سعی کردم ذهنمو به مسائل دیگه ای معطوف کنم .

هر طور شده باید این کار تایپ رو بگیرم . حتی شده کامپیوتر از کسی قرض می گیرم . از هفته بعد هم جدی می افتم دنبال کار . یعنی تو شهر به این بزرگی یه کار نیست که به من بدن ؟
با اون پسره جلوی کتابخونه دانشگاه قرار گذاشتم . یادم رفت فامیلیش رو بپرسم ! حالا از کجا همو بشناسیم ؟ توی همین افکار بودم که پسری جلوم ظاهر شد . لبخند مهربانی به لب داشت :
- شما باید همونی باشید که دیروز تلفنی باهاش صحبت کردم .
لخند زدم :
- بله . معتمد هستم .
- خوشحالم ، منم ارجحی هستم . مهران ارجحی . بریم داخل کتابخونه صحبت کنیم ؟
سری ب نشانه موافقت تکون دادم و همراه هم رفتیم و یه جا توی سالن نشستیم .به محض نشستن یه جزوه از تو کیفش در آورد و گرفت به سمتم :
- یه نمونه کار آوردم تا ببینید . اگه موافق باشید با همینم شروع می کنید .
جزوه رو گرفتم و چند صفحه ای برگ زدم . دست خطش بد نیست . اما بعضی جاهاش معلومه بی حوصله نوشته. سرمو آوردم بالا و گفتم :
- خوبه . اما هنوز مشکل من حل نشده !
سرشو تکون داد و گفت :
- یکی از مسئولین سایت کامپیوتر دوست منه . می تونم باهاش صحبت کنم هر وقت بخواید یه کامپیوتر در اختیارتون بذاره . اونم می تونه با مسئولین بقیه شیفت ها صحبت کنه که با شما راه بیان . فکرنکنم مشکلی باشه . حالا تا یه مدت اینطوری کار کنید ، بعد یه فکر دیگه می کنیم !
توی دلم گفتم تا زمانی که کار پیدا کنم . بنابراین قبول کردم . بعد از این صحبتها پرسید :
- راستی رشته تون چیه ؟
- کامپیوتر . نرم افزار !
- سال چندم ؟
- سال دوم تازه ترم سومم . شما چی ؟
- من صنایع می خونم . سال آخرم .

همون لحظه سر و کله یکی از دوستانش پیداش شد و پسر بلند شد و با دوستش مشغول حرف زدن شد . دیدم دوستش یکی دوبار هم نگاه مشکوکی به من انداخت که اهمیت ندادم . حتما بعدا واسش توضیح میده مساله کاری بوده . توی فرصت بدست آمده با دقت بیشتری براندازش کردم ! قد نسبتا بلند و اندام نه چندان درشتی داشت . تی شرت سفید و شلوار جین با یه کوله پشتی بزرگ . چهره اش معمولی بود . اما چشماش یه رنگ خاصی داشت که توجه آدمو جلب میکرد . یه جور خاکستری خوش رنگ .
بعد از رفتن دوستش گفت :
- دوست دارید بریم یه سر به سایت بزنیم ؟ البته مطمئن نیستم الان شیفت دوستم باشه .
سرمو کج کردم :
- باشه . بد فکری نیست . پس این جزوه دستم بمونه ؟
- آره . بهتره دست خودتون باشه . اگه مشکلی پیش اومد پسش می گیرم .

با هم رفتیم سایت کامپیوتر سر زدیم که دوستش نبود ؛ بهمون گفتن فردا حضور داره . قرار شد این کار رو تا آخر هفته بعد با مبلغ 30 هزار تومان براش انجام بدم . خوشحال بودم و راضی . تصور اینکه برای اولین بار ، پول زحمت خودم رو می گیرم حس خوبی بهم می داد . ولی کارش پر دردسره . باید حتما یه کار بهتر پیدا کنم با پول بیشتر . با این پولا که نمی تونم کمک خرج مامان و بابا باشم !


ادامه فصل 7
بعد از سایت با هم خداحافظی کردیم . قرار شد شب با دوستش صحبت کنه تا من فردا برم سایت و مشغول شم . تازه ساعت 10 بود . بچه ها هم هیچ کدوم نبودن که حداقل ببینمشون . چون ساعت 3 کلاس داشتیم همه شون بعد از ناهار پیداشون میشد . تصمیم گرفتم برم پیش آقای زارعی ؛ مدیر گروهمون .

همونطور که شکوفه پیش بینی کرده بود و خودم هم انتظار داشتم ، قبول نکرد . البته کاملا بهش حق میدادم . کار قانونی ای نبود . علاوه بر اینکه من دلیل قانع کننده ای هم نداشتم ! چاره ای نبود دیگه . باید این ترم خودم از پس ریاضی مهندسی بربیام . سعی میکنم خودم بخونم و از شکوفه و سوری هم کمک بگیرم تا بالاخره یه جوری بگذره .

اولین قدم این بود که برم یه چند تا کتاب ریاضی مهندسی رو از کتابخونه امانت بگیرم . دوباره برگشتم کتابخونه . از توی کامپیوتر کد و اسم چند تا کتاب رو پیدا کردم و رفتم پشت میز متصدی و برگه رو بهش تحویل دادم . منتظر ایستاده بودم که بوی عطری آشنا در مشامم پیچید . سرمو به راست چرخوندم و انگار قلبم واسه یک لحظه از کار افتاد . خودش بود . استاد ، همون رانندهه . شکیبا رو می گم ! حواسش به من نبود و منتظر بود تا مسئول کتابخونه برگرده . سریع رومو برگردوندم و چادرمو از سمت راست کمی بیشتر کشیدم جلوی صورتم . کتابمو که گرفتم سریع می رم . قلبم شدید شروع به تپیدن کرد . مثل مجرمی که در دوقدمی مامور بازداشته . دوباره سرانگشتام یخ زد .

مسئول کتابخونه رو دیدم که از دور با دوتا کتاب تو دستش داشت برمی گشت . خدا خیر داده چقدر هم طولش داد . مردم و زنده شدم . فکر کردم الان در می رم که یه هو چیزی یادم افتاد . وایییی نه . اینا که کتابای ریاضی مهندسیه ! حتما برمیگرده ببینه کدوم دانشجویی داره کتاب درس خودش رو امانت می گیره دیگه . می خواستم همونجا برگردم و کتاب نگرفته فرار کنم اما دیر شده بود . خانم مسئول کتابها رو گذاشت مقابلم و گفت :
- بیا همین دو تا رو پیدا کردم . بقیه اش امانت بود . کارتت رو بده لطفا !

سرم تا حد امکان پایین بود . دستمو بردم توی کیفم و دنبال کارتم گشتم . پس چرا نیست . دستام می لرزیدن و فکرم متمرکز نبود . نمی تونستم داخل کیفم رو به درستی بگردم . بی خیال بعدا می گیرمشون . سرمو کمی آوردم بالا و با صدای آهسته ای که امیدوار بودم استاد نشنوه گفتم :
- ببخشید . همرام نیست . بعدا می آم .

زیر چشمی دیدم که نگاهش روی من ثابت موند . حتی می تونستم موج تعجب و پرسش و تمسخر رو هم که از نگاهش ساطع می شد ، حس کنم . با همون سر پایین از سمت مخالف چرخ زدم که برم .
- صبر کن .
صداش تحکم داشت . بی آنکه بخوام ایستادم . داشت به مسئول کتابخونه می گفت :
- این کتابا رو با کارت من تحویل بدید لطفا .
برگشتم به سمتشون . چرا ؟ واسه من گرفت ؟ یا واسه خودش که من دیگه نتونم کتابا رو بگیرم ؟ آره حتما به همین خاطره . فهمید که خانمه گفت همین دوتا مونده . خواسته دستم به کتابها هم نرسه . عوضی ... عصبی شدم . ببین چطور سر یه کش دررفتن چادر باید اینطور خون به جیگر شم ! حالشو می گیرم ! از عصبانیت چهره ام سرخ شد.

کتاب به دست اومد سمتم و مقابلم ایستاد . دوباره همون فاصله کم و قامت بلندش که همه چیز منو کوچک نشون میداد . حس تو تله گرفتار شدن . لبامو به هم فشردم .از این حالت خوشم نمی آد ! یه جوری دوست و پامو گم می کنم . سرمو بالا گرفتم و چشم تو چشم شدیم . چند لحظه بی هیچ کلامی گذشت . با اون نگاه دقیقش فکر کنم سعی داشت افکارمو از نگام بخونه . چون دیگه تمسخری توشون نبود . اما بعد از گذشتن چند لحظه فکش سفت شد و رنگ نگاهش مثل همیشه شد .
- من تلاشت رو تحسین می کنم . اما مطمئن باش اگه سرکلاسام حاضر نباشی ، محاله بتونی نمره بیاری !

برگشت که بره . همین ؟ من فکر کردم ... فکر کردم که ممکنه کتابها رو برای ... لعنتی عقده ای ... نگاهم کشیده شد به کتابهای زیر بغلش . همونها که من می خواستم ! باید تا دیر نشده چیزی بگم . شاید می شد همین جا قضیه رو تموم کرد . اگه بره دیگه هیچ وقت غرورم اجازه نمی ده برم باهاش حرف بزنم . حالا که خودش شروع به صحبت کرده ...

با قدمهایی سریع دنبالش رفتم . از در کتابخونه خارج شده بود که بهش رسیدم . حالا در یک قدمی از پشت سرش قرار داشتم :
- من ... من باید چی کار کنم ؟
روشو برگردوند ، اما نایستاد . منم با فاصله در کنارش قدم برداشتم . با خونسردی گفت :
- نمی دونم . مشکل من نیست !
چرا اینطوری میکنه ؟ خونسردیش حالمو به هم می زنه . اما نباید اوضاع رو بدتر از این کنم . حالا که تنهاییم شاید بهترین فرصته برای اینکه از دلش در بیارم . با بی حوصلگی گفتم :
- اگه معذرت خواهی کنم ، مشکلتون حل می شه ؟
یه دفعه ایستاد و روبروم قرار گرفت :
- من مشکلی ندارم خانم !
لحنش خشن بود . ایقدر هم کوتاه حرف می زنه آدم می مونه چی بگه در جواب . دوباره برگشت که راه بیافته . محکم گفتم :
- ببخشید .
ایستاد . رورشو برگردوند سمت من که پشت سرش بودم . چشماشو ریز کرد و لبخند کجی زد . نمی دونم چرا نفسم گرفت . چشماش ... چشماش ... آب دهنمو قورت دادم .
- خوبه . انگار داری پیشرفت میکنی .
نفهمیدم منظورش چیه .
- منظورتون چیه ؟
- بالاخره فهمیدی که باید معذرت خواهی کنی .

خدایا ببین چطوری حرصمو در میاره . اونم کم منو تحقیر و مسخره نکرده . یه لحظه واقعا پشیمون شدم از عذر خواهیم . دیدی لیاقتش رو نداشت . بازم داره تحقیرت می کنه . انگار نه انگار چند لحظه پیش عذرخواهی کردم !
- حداقل من عذر خواهی کردم بابت اشتباهی که تازه از نظر من صورت نگرفته . شما که این همه به من توهین کردید چرا یه معذرت خواهی نمی کنید ؟!
عصبانیش کردم . خوشم می آد ، وقتی این مرد مغرور و خونسرد رو از کوره به در می کنم . حس قدرت بهم دست میده .
- معذرت می خوام سرکار خانم که جنابعالی جلوی ماشینم پریدی ! معذرت می خوام که جنابعالی سرکلاس من و جلوی چشمم تقلب کردی ! معذرت می خوام که انتظار دارم سرکلاسم به درسم توجه بشه و همیشه آماده باشید . معذرت می خوام جنابعالی جلوی تمام دانشجوهای کلاسم به من گستاخی کردی .
چند لحظه ای هیج نگفتم . اونم همینطور .بعد اما بی اختیار با لحن نسبتا شوخ اما جدی گفتم :
- وقتی امکان تقلب هست ، خوب دانشجو تقلب می کنه دیگه . چه انتظاری دارید ؟

یه لحظه خشکش زد و مات منو نگاه کرد . بعد یه دفعه زد زیر خنده . خنده واقعی . نه با پوزخند و تمسخر . چقدر قشنگ می خنده . یه دفعه انگاری تمام کینه ها از دلم پاک شد . با لبخند محو خنده اش شدم . چرا هر کاری می کنه بازم جذابه ؟ از هر حالتش ... هنوز آثار خنده رو لباش بود .
- واقعا که خیلی پررو و حاضر جوابی !
سرمو یه وری کردمو گفتم :
- پس دیگه این کتابا رو به من میدید ؟
فکر کنم یادش رفته بود کتابای منو از کتابخونه برداشته . نگاهی به کتابهای توی دستش انداخت .بعد دستشو دراز کرد :
- بگیر . چون معذرت خواهی کردی . ولی اگه یه بار دیگه مورد مشابهی پیش بیاد با معذرت خواهی هم کوتاه نمی آم !

کتابا رو گرفتم و آروم زیر لب تشکر کردم . نمی دونم شنید یا نه . گذاشت رفت . کلاسو چی کار کنم ؟ می تونم برگردم یا نه ؟ برم ازش بپرسم؟ نه ولش کن . اما فکر کنم منو بخشید . ولی خوب در مورد کلاس چیزی نگفت ! ای خدا چی کار کنم حالا !
همونطور هاج و واج ایستاده بودم و رفتنش رو تماشا می کردم ؛ دیدم متوقف شد و چرخ زد به سمتم .
- امروز بعد از ظهر هم می تونی بیای کلاس !
بی آنکه بخوام لبخند گشادی روی لبم نشست . اونم دید . نیم رخش رو دیدم که خندان بود !دیدی گفتم امروز روز شانس منه !