محو درس خوندن شده بودم و امار زمان و مکان از دستم در رفته بود.یعنی یک چنین ادم درس خونی بودم من.هه.چه درس خوندنی بشه بعد از رفتن به خونه ی اون دیو بی شاخ و دم.دیوی که درسته شاخ و دم و دندون نیش نداشت ولی یه جفت چشم قهوه ای روشن داشت که تمام وجودتو به اتیش میکشیدن.دیوی که اندازه ی کل مردم دنیا غرور و تکبر داشت و با هر حرفی که میزد ذره ذره ی شخصیتتو زیره سوال میبرد.اینا رو ندیده بودم بلکه تجربه کرده بودم که دارم اینطور خوب توصیفش میکنم. پوفی کشیدم و نگاهی به ساعت انداختم . ۹:۳۰دقیقه بود. خوب دیگه باید میرفتم. یه لحظه تمام وجودمو غم فرا گرفت.رفتم کنار در و به اتاقم نگاه کردم. چه قدر این اتاقو دوست داشتم.نمیتونستم همه ی همه ی وسایلمو الان از خونه ی دایی ببرم باید توی یه فرصت مناسبتر می اومدم و ما بقی وسایلمو میبردم.

به اندازه ی یه ساک دستی و یه کوله و همچنین یه کارتون کوچیک وسایل برداشته بودم تا با خودم ببرم اما هنوز کلی از وسایلم باقی مونده بودن.

با هزار مکافات و البته با یه جفت چشم گریون از اتاقم دل کندم و از پله ها پایین رفتم.گوشی رو از روی اپن برداشتم و یه اژانس گرفتم برای لواسون.بماند چقدر اصرار کردم که سریع ماشینو بفرسته چون از ترس اومدن فرشاد حتی دستام هم میلرزیدن.با این وجود نیشخندی زدم و با صدای نسبتا بلند و امیدوارانه ای گفتم:پیش به سوی خونه ی اقای پناهی…))بعدم دستامو مشت کردم و بردم بالا.دیوونه بازیهام به اینجا ختم نمیشد و با همون صدا گفتم:دارم میام پیشت جاده چه همواه \هوا چه قدر بوی عطر تورو داره…))پووف عطر چیه بابا هوا چه قدر بوی اخلاق گند تورو داره والا.با شنیدن صدای در به خودم اومدم و از روی اپن پریدم پایین.اضطراب توی تک تک سلول هام موج میزد.با دیدن ملوک خانم نفس راحتی کشیدم و دستمو روی قلب ملتهبم گذاشتم.

-سلام دخترم چرا ترسیدی؟

-سلام فکر کردم فرشاد اومده

-شرمنده عزیزم نمیخواستم بترسونمت

-دشمنتون شرمنده میدونم ملوک خانم

-داری میری ؟

-بله دیگه زنگ زدم اژانس بیاد

-ایشالا که هرچی میشه خیر باشه…

بنده خدا میخواست حرفشو ادامه بده که صدای زنگ در مانعش شد.با یه ببخشید به سمت ایفون رفتم .

-ملوک خانم ماشین اومده من دیگه باید برم.

-اا خوب یه لحظه صبر کن 

سریع به سمت اشپزخونه رفت. شانه ای بالا انداختم و وسایلمو از کنار پله ها اوردم نزدیک در ورودی.ملوک خانم با یه سینی که توش یه کاسه اب و یه جلد قران بود به سمتم اومد. لبخند تشکر امیزی زدم و سرمو کج کردم.

-اینکارا چیه ملوک خانم مسافرت که نمیرم.

-هرجا بالاخره داری میری باید خدا پشت و پناهت باشه.

-اون که بله ولی خوب کاسه ی اب …

این رو گفتم و سرمو انداختم پایین.یعنی دلم میخواست بازم به این خونه برگردم؟

-باشه دختر گلم هرچند من دلم میخواد بازم مثله همیشه تو رو ببینم اما خوب شاید اینطوری خودت راحت تر باشی.

-ممنون

از زیر قران ردم کردو تا دم در به استقبالم اومد.بغلش کردم و بوسیدمش.

-مواظب خودت باش دخترکم.

-چشم …فقط ملوک خانم لطفا شما چیزی به…

-باشه خیالت راحت عزیزم

به لبخندی اکتفا کردم و وسایلمو دادم به راننده تا بذاره توی ماشین.خودم هم نشستم توی ماشین و به محض راه افتادن برای ملوک خانم دستی تکون دادم.جدی جدی خودمم داشت باورم میشد دارم میرم سفر هرچند دسته کمی از مسافرت نداشت.نگاهی به سر و وضعم انداختم. یه شلوارلی

و یه مانتوی خردلی سنتی .کوله ی سرمه ای و شالی به همون رنگ. کفشم هم که یه آل استار لی جیگر بود.D:در کل خوب بود و ساده. قرار نبود که برم عروسی.قراره برم…با اینکه کلی تلاش کرده بودم با این موضوع کنار بیام ولی به این سادگی ها نبود که .داشتم میرفتم کار کنم.داشتم میرفتم خدمتکاری یه ادم خودخواه. در حقیقت همون کلفتی بود دیگه من که با خودم که رودروایسی ندارم.فکر به این قضیه اوج تخریب روحیم بود.دلم نمیخواست فکرمو به یک چنین چیزی مشغول کنم. اگه قرار بود باهر کاری که توی خونش انجام میدم این افکار بیان سراغم که کلام پس معرکه بود.من یه دختر ناز پرورده و نازک نارنجی نبودم.من ادمی بودم که کار هرروزش سروکله زدن با امثاله فرشاده. من از اول بچگیم اصلا با پسرا بزرگ شده بودم.با این فکر خندیدم.ولی نه خیلی بلند.با این وجود راننده با تعجب از توی اینه نگاهم کرد.بنده خدا فکر میکرد دیوونه سوار کرده.بیخیال راننده شدم و سرمو گذاشتم روی پشتیه صندلی.پراید سواری هم عالمی داره ها…وباز لبخند زدم.

ساعت ۹:۲۰بود که رسیدم به خونه ی اقای پناهی.کرایه ی اژانس رو که حساب کردم دوباره استرس همراه با خونم توی بدنم جریان پیدا کرد.یه اضطراب احمقانه که مهار نشدنی هم بود . نفس عمیقی کشیدم.

-اروم باش دختر اروم…

 یه صبح جمعه من و ورود به مرحله ی جدیدی از زندگیم.مرحله که چه عرض کنم گذر از خانی بود واسه خودش.زنگ در رو فشار دادم اینبار کسی سوالی نپرسیدو در باز شد. از اونجا که دستم خیلی پر بود با پا در رو باز کردم.همون باغبونی که دیروز دیده بودمش توی باغ مشغول بود و حتی سرشم بلند نکرد ببینه کی اومده تو.کلا افراده این خونه ادمای عجیبین گویا.نگاهم رو از باغبون گرفتم و به سمت همون ویلای اصلی رفتم.اخ که چه قدر دلم میخواست یه بار فقط یه بار از توی اون راه رویایی و :D دونفره رد شم و اون یکی ویلا رو هم که خیلی ساختمون رویایی داشت ببینم.ولی خوب ندید بدید که نبودم.در ورودی ویلا باز بود با این وجود زنگ رو زدمو با شنیدن صدای عربده مانند بیا تو دیگه رفتم توی ویلا.اینبار هم مثل دفعه ی قبل به درو دیوارای خونه نگاه کردم.نمیدونم چرا ولی انقدر همه چیز رو جوون پسندانه چیده بودن که من خیلی زود جذبش میشدم.با این وجود با فکر اینکه ممکنه دیو بی شاخ و دم مچمو بگیره نگاهمو از در و دیوارا گرفتم .

-چیه اونجا وایسادی درو دیوارا رو نگا میکنی حالا خوبه بار اولت نیست.

اصلا شما حد حرصی که داشتم از نوع حرفش میخوردمو در نظر نگیر.با این وجود سعی کردم اروم باشم .

-سلام.

-مگه عروس برونه اینهمه بار با خودت اوردی؟

جدی بود خشک مغرور و فضول.اخه به تو چه؟نگاهی به کارتون توی بغلم و ساک چرخ دار کنار دستم انداختم.کولم هم پشتم بود شرمنده نمیتونستم بهش نگاه کنم. نمیدونم روی اینو از کجا اوردم که بهش بگم:تازه اینکه همش نیست…))انگار خودم فهمیده بودم چی گفتم و نباید میگفتم اما دیگه خیلی دیر شده بود.چشماشو تنگ کرد و گفت:((مگه نگفتم جلوی من کوتاه کن اون زبونتو؟اینجا نیومدی اقامت دوساله درهتل هیلتون ها اومدی یه جایی واسه خدمتکاری …از اولشم معلوم بود کلا نمیفهمی مخصوصا با اون لحن مسخره و نگاه گیجت …الانم خیلی راحت همه ی اون خنزل پنزلاتو بدم لولوه ببره تا عملا زبونت کوتاه شه…))خداییشم از پس کوتاه کردن زبونم بر اومده بود.اول کمی بهم نگاه کرد ولی بعد با سرعت سمت ساک وسایلم خیز برداشت.

-ببخشید...

-چه عجب فهمیدی باید در این مواقع چیکار کرد…ولی ببین baby corn این بار اخره اخره دفعه ی بعدی دیگه ….دیگه دیگه.

تهدیداش درسته تهدید بود ولی خیلی عجیب بودن.من نمیدونمbaby cornو اون وسط از کجاش دراورده بود.با این وجود جای اینکه بهم بر بخوره بیشتر ترسیده بودم.خودم هم از این سکوت و مخصوصا از پوزخند گوشه ی لبش که اصلا هم بهش نمیومد خسته شده بودم.

-میشه اینا رو بذارم بالا؟

-سریع کار زیاد داری

توی گفتن این جمله تردید داشتم ولی دلمو زدم به دریا

-مگه امروز جمعه نیس؟

-خودم میدونم قبلا چی بهت گفتم توام ۱۹۲ نیستی که امار روز و اوقات شرعی رو یادم بندازی منظورم کارای قرارداد بود.

دیگه کلا صم بکم شدم و با یه با اجازه رفتم بالا.یعنی کم مونده بود توی دسشویی هم عکساشو نصب کنه هااا.خدایی از حق نگذریم قیافش بد نبود ولی نه در حد چسبوندنش به درو دیوار.نا خوداگاه با خودم زمزمه کردم:((رو درو دیوار این شهر همش از تو یادگاره….))خنده ای کردم و از ترس مچ گیری دوبارش سریع قورتش دادم.ماشاالله تبارک و تعالی خونه نبود که قد مصلا پله داشت.اخراش دیگه نفسام بریده بود.با نفس های منقطع به در اتاق رسیدم و تقریبا کارتون رو پرت کردم روی زمین اول چند ثانیه صبر کردم تا نفسی تازه کنم و بعد وارد اتاق شدم.نمیدونم چرا احساس میکردم فضای اتاق غمناکه.شایدم به خاطر موقعیتی بود که من با اسم اون وارد این اتاق شدم وگرنه با درنظر نگرفتن هاله ی خاکی که روی اتاق نشسته بود فضای قشنگ و دخترونه ای داشت و با محیط کلی خونه تناقض ایجاد میکرد.ولی یه اتاق کاملا به سبک دخترونه و اونم نه برای یه خانم که برای یه دختر جوون توی خونه ای که یه مرد زندگی میکنه …یه کم عجیب بود… بیخیال کاراگاه بازی شدم چون به هیچ نتیجه ای نمیرسیدم و به خودم نهیب زدم که اگه اینجا بخوام فضول بازی دربیارم که دیگه... دیگه دیگه….

وسایلمو گوشه ای از اتاق گذاشتمو بیخیال جادادنشون شدم . درحقیقت میخواستم بدونم جریان این قرار داد چیه؟حرفاشو اینبار بدون اون حس بد قبلی مرور میکردم.((اینجا نیومدی اقامت دوساله تو هتل هیلتون….دوسالش دیگه چی بود؟؟؟؟؟نه بابا میخواست بگه اسباب زیاد باخودم اوردم.نگاه شیطنت امیزی به وسایلم کردم و گفتنم:واااا اینا که چیزی نیست…))بیخیال دیوونه بازی رفتم سر ساکم تا یه لباس مناسب پیدا کنم.باید یه لباس ساده و تمیز میپوشیدم.یه دامن گشاد بنفش\سفید تو خونه ای دراوردمو پام کردم.با یه لباس نسبتا گشاد یاسی.یه شال یاسی سفید هم روی سرم میزون کردم که هم سفت باشه هم حتی المکان موهام پیدا نباشه.اون چند تار سرکش مومو بیخیالش شدم.ازاونجایی که چندشم میشد روی سنگ پابرهنه راه برم و این خونه هم کلا سنگ بودیه دمپایی روفرشی ساده هم برداشتم.ناخواسته هارمونی قشنگی با رنگ درو دیوارای اتاق به وجود اومده بود.توی اینه ی قدی که درون کمد جاسازی شده بود نگاهی به خودم انداختم. همونطور بود که میخواستم ساده و تمیز …

باز هم بسم الله ی گفتمو از پله ها سرازیر شدم خیلی اروم و پله پله . پایین اومدنش چقدر خوب بوداااا.پله ها که تموم شدن با نگاهم دنبالش کردم.سرش روی چند تا برگه بود و با یه اخم نه چندان دلچسبی زل زده بود بهشون . نگاهی ب ساعتش انداخت:قرار نیس واسه هر کار بیموردی ۲۰ دقیقه وقت منو تلف کنی من اسباب بازیه تو نیستم.

ترجیح دادم ساکت بمونم. نیم نگاهی بهم انداخت و گفت بیا بشین.بی هیچ حرف اضافه ای نشستم روی مبل راحتی . نه مثل اینکه برادرمون راحتن پس . یه تی شرت که دیگه رو به زیرپوش رفتن داشت میرفت پوشیده بود و یه شلوار فوق گشاد ورزشی.قد رونه پای من بازو داره این!!!!از حرف خودم خندم گرفت نه بابا بیچاره در اون حدم نبود.یهو برگشت و گفت:((اگه برانداز من تموم شد حرفمو بزنم.))چشمام ناخوداگاه گردشد.

-من منتظر بودم شما شروع کنین…

-معلوم بود…

تویه حرکت کامل برگشت سمت من و انگشتشو به نشونه ی تهدید گرفت جلوی صورتم

-ببین بذار از همین الان بهت بگم من از اون پسراش نیستم که با یه لبخند ملیح و ژگوند و هر کوفت و زهر ماری دلم بره دلم بسوزه به رحم بیاد یا از این چیزا…من ارمان پناهیم(خیلی محکم و با افتخار اینو گفت))به گنده تر و تاپ تر از توهم وا ندادم.وقتی پاتو تو این خونه میذاری یعنی دیگه هرگونه عشوه کلفتی و پسر بازی و اینا ممنوعه….حالا چه به خاطر من چه هرکس دیگه گوشم چیزی شنید نشنیدااااا خرفهم شدی؟

-منم نه بلدم نه مایلم با یه لبخند ملیح و ژگوند دلببرم و با عروسک هم بلد نیستم بازی کنم چه برسه به پسر…تاحالاهم چیزی اونقدر روم تاثیر نذاشته که حالا کلفتی بخواد رو عشوه های نداشتم تاثیر بذاره…

تندو پشت سر هم حرف زده بودم و نمیدونم چرا احساس کردم الانه که سرمو از تنم جدا کنه.جون به جونم میکردن بچه پررو بودم خوب.امادگی هرگونه حمله ای رو داشتم با این حال چشم ازم گرفت و گفت:بهتره همینطور باشه.))داشتم تقریبا میمردم از خوشحالی که رم نکرد.مثله اینکه امروز رو مود خوبش بود.

-ببین من عادت دارم واسه هرکاری و هر معامله ای یه قرار داد رسمی جور کنم که نه طرفم بتونه در بره نه خودم.اینم قرارداد کارتوه.زیره دوسال من نمیتونستم قبول کنم که کار کنی اینجافکرهم نکنم تا دوسال سرو سامونی بگیری هرچی دیروز گفتم توی این قرارداد ذکرشده و یه سری چیزایی که مربوط به امنیت جانی و مالی توه هم همینطور.یه نگاه به این بنداز پاشم امضاکن.خوب بخون.

راست میگفت موبه مو همه چیرو ذکر کرده بود.برای امنینت منم از خوراک و خواب گرفته تا حتی اینکه در صورت تجاوز چه اتفاقایی میوفته رو هم نوشته بود خیالم راحت شد.ادم عنقی بود ولی لااقل تمام جنبه های امنیت من و راستو ریس بودن کارای خودشو درنظر گرفته بود.اگه هرکدوم از اینا نقض میشد فرد خاطی باید ۳۰۰ میلیون پولو به اون یکی پرداخت میکرد.البته نه برای نقض همه ی موارد مثل تاخیرو اینا تو چیزای گنده تری مثله دزدی کردن من و یا کتک زدن اون به طور جدی و اگه جدی نبود دوبرابر دیه باید پرداخت میشد.نکنه این به خودش شک داشت که واسه ی کتکای خفیف ۳۰۰ میلیونو نذاشته بود……

درهرحال من که از خودم مطمءن بودم.قرار داد تکمیله تکمیل بو.خودکارو اروم از روی میز برداشتم.

-حواست باشه هاااا 

-چشم هست

و پای قراردادو امضاکردم.