دو نیمه سیب(جلد اول)-قسمت4
چند وقتی از اون اتفاقا می گذشت .. ندا خیلی سر حال شده بود .. خودش می رفت دانشگاه . یه زمانایی هم من می رسوندمش می آوردمش .. با هم خوش بودیم .. منو کشته بود بس که ازم تشکر کرده بود برای جریان شهروز ... می گفت که خبری ازش نیست .. امیدوار بودم که دیگه هیچ وقت برنگرده و سرش جایی گرم بشه که دیگه ندا و من و خانوادمونو فراموش کنه
منم مشغول کار و بار خودم بودم با امیر ... امیر دوست دوران دانشگام بود .. 4 سال از دوستیمون می گذشت و خیلی با هم صمیمی بودیم .. با هم مغازه زده بودیم و یه کارای می کردیم واسه خودمون .. سیستم مونتاژ می كردیم می فروختیم . یا كامپیوترهای خراب رو تعمیر می كردیم . یه چیزی دستمونو می گرفت .. کم بود ولی فعلا همین بود .. شدید دنبال کار بودیم .. من و امیر هر دومون لیسانس مهندسی سخت افزار داشتیم . ولی انگار واقعا مدرک مهندسی ما به درد همون در کوزه می خورد ..
یه ماهی از زمستون گذشته بود .. طبق معمول ظهر رفتم سر کار . به امیر سلام كردم و رفتم پشت میزم و مشغول تموم کردن کارای دیشبم شدم . یه سیستم بود كه باید روش ویندوز می ریختم . همونطور كه سیستم رو روشن می كردم و سی دی توش می ذاشتم بهش گفتم نمیری ؟
امیر که شدید تو فکر بود سرشو بالا آورد و گفت چی ؟
همونطوری که سرم تو مانیتور بود و داشتم ست آپ سیستم رو تنظیم می كردم گفتم کی میری ؟
امیر : نیمااااااا ..
برگشتم نگاش کردم : ها ؟ چیه ؟
با عجله پا شد رفت دم در گفت نیما شب ساعت 9 میام .. باش باهات کار دارم ..
با تعجب گفتم چی شده ؟
همونطوری که داشت می رفت گفت هیچی هیچی .. شب میام .. زود نریااااا
سرمو تکون دادم و گفتم باشه هستم ..
دیگه فکر نکردم که چی می خواد بگه .. گفتم باز حتما می خواد یه تنوعی تو کار بده .. یه چیزی اضافه کنه تو مغازه و از این حرفا ..
تا شب کلی مشتری داشتم .. روز پر کاری بود .. از مشتریهایی كه سیستم برای تعمیر آورده بودن تا مشتریهایی كه برای خرید سیدی و كارت اینترنت و .. می اومدن . کلا سیستم مغازه اینطوری بود که یه روزایی شاید در کل 3.4 نفر بیشتر نمی اومدن .. یه روزایی مغازه پر می شد از مشتری ..
ساعت طرفای 8:30 بود که تلفن مغازه زنگ خورد .. با بی حوصلگی ولو شدم رو صندلی و کمرم و که شدید درد می کرد دادم عقب و گفتم بعلههه ؟
صدای مهربون ندا توی گوشی پیچید
ندا : سلام داداشی
صداشو که شنیدم انگار کووه انرژی شدم .. با لحنی که بفهمه چقدر از شنیدن صداش خوشحال شدم گفتم بهههه .. سلاممم فینگیلیه خودم ..
میدونستم لبخند رو لبهاشه ... هر وقت می گفتم فینگیلی لبخند ملیحی رو لبای قشنگش می نشست
باهاش احوال پرسی کردم .. سوال همیشگیشو پرسید
ندا : نیمایی کی میای ؟
سرمو بردم عقب و تکیه اش دادم به پشتی صندلی .. چشمامو بستم و سعی کردم صورتشو تو ذهنم تجسم کنم .. یه آه از روی خستگی کشیدم گفتم ندا خیلی خستم .. امیر هم باهام کار داره گفته 9 میاد .. اون بیاد ببینم چی کار داره بعد میام ..
با یه حالت مظلومی گفت حالا نمیشه فردا صبح بگه بهت ؟ بیا دیگه ..
صورتش قشنگ جلو چشمم بود .. صداشم که تو گوشم .. دیگه چی می خواستم از خدا .. دوست داشتم تا صبح باهاش حرف بزنم ..
خندیدم بهش و گفتم میام عزیزم .. میام .. با خنده گفتم شامو نخوریناااااااا ..
با یه حالتی که خودشو می خواست لوس بکنه گفت باشه داداشی . ..زود بیا ..
گفتم چشم چشم حتما .. کاری نداری فعلا ؟
با عجله گفت ..ئه ئه ئه ..نیمایی کارت می خوام .. اکانتم تموم شده .. میاری برام ؟ ..
گفتم اونم به روی چشم.. چی می خوای ؟
یه کم فکر کرد گفت نمی دونم .. هر کدوم خوبه بیار دیگه . این دفعه ایه زیاد خوب نبود ..
یه دفعه یه فکری زد تو سرم .. از فکری که تو ذهنم اومد آرامش گرفتم
گفتم ندا پاشو بیا اینجا هر چی می خوای خودت بردار .. من یه کم کار دارم ممکنه یادم بره .. بعدش با هم بر می گردیم
با خوشحالی گفت باشه باشه .. الان میام
زود خدافظی کرد و قطع کرد ..
فینگیلیه من خیلی دوست داشت بیاد تو مغازه .. یه زمانایی می اومد ولی خیلی کم .. می اومد دم در دنبالم .. یا اگه کاری چیزی داشت می اومد می گفت و می رفت ...
از این که قراره تا چند دقیقه دیگه ببینمش شارژ شدم ... پا شدم یه کم جمع و جوور کردم کارامو که تا امیر میاد دیگه کاری نمونده باشه ، حرفشو بزنه و بریم خونه
...
ساعت نزدیک نه بود .. سرم پائین بود و داشتم حساب كتابهای اونروز رو می نوشتم .. یه دفعه صدای قشنگ ندا پیچید تو گوشم .. که با لحن بچه ها گفت آقاااا ! کارت اینترنت دارین ؟
سرمو بلند کردم ... با دیدنش خنده بی اختیار نشست رو لبهام .. گفتم سلام علیکممممم ... به به .. خوش اومدی خانوووم
ندا هم همونطوری که می خندید اومد تو و رو صندلی که کناره من بود نشست ..
با خنده گفتم ..خانوم بفرمایید تو راحت باشین ..
خندید و بلند شد رفت اون سمت من نشست زمین و از توی ویترین داشت دنبال کارت می گشت ..
گفتم چه خبر ؟ شام مام چی داریم ؟
همونطوریکه به زور داشت کارتارو می کشید جلو گفت چولو ملخ دالیم ...
ای فدای بچه گوونه حرف زدنش .. دلم می خواست می پریدم ماچش می کردم ..
یه کارت از اون ته مها کشید بیرون گفت نیماااا این امیر پس کی میاد ؟ مگه نگفتی نه میاد ؟
داشتم کامپیوترو خاموش می کردم و سی دی می دی ها رو جمع و جوور می کردم . گفتم میاد الان .. نمی دونم چی کارم داره ! صبح گفت شب زود نرو 9 میام باهات کار دارم ..
همونطوری ولو شده بود رو زمین و عین بچه کوچولوها داشت با کارته ور می رفت و زیر وبالاشو نگاه می كرد .. یكی از این كارتهای سپنتا انتخاب كرده بود . كارته یه ورش عكس یه شخصیت معروف بود ... یه ورش شعر داشت ... بالاش مسابقه داشت و خلاصه كلی چیز واسه سرگرم شدن داشت .
پاشدم برم بقیه سی دی هایی که پخش و پلا بود اون ورو جمع و جوور کنم . خندیدم بش گفتم پاشو ببینم كوچولو .. چه ولو شده این زیر واسه خودش ... رو قالی بابات نشستی ؟
دستمو دراز کردم سمتش بلندش کردم نشست سر جای من .. تا اومدم اون سمت امیر هم اومد داخل مغازه ..
همونطوری که دست باهام می داد گفت آقا شرمنده دیر شد ..
گفتم خواهش . جریان چیه بابا ؟ بگو ببینم از صبح تا حالا ما رو گذاشتی تو خماری ...
تا از جلوش رد شدم یه دفعه ندا رو دید .. ندا هم خندید و بلند شد گفت سلام امیر خان ..
امیر که تعجب کرده بود از این که ندا اومده مغازه خندید گفت ئه شما کجا این جا کجا ؟
ندا هم با خجالت و خنده کارتو نشون داد گفت اومدم کارت می خواستم .. بعد رو کرد به من و گفت نیما من میرم ... تو هم حرفتون که تموم شد بیا خونه .. منتظرتیم ..
با عجله گفتم نه نه .. بشین .. منم الان میام ..
با دست صندلیو کشیدم جلو و نشستم روش و رو به امیر گفتم بگو ببینم چی شده ؟
امیر شروع کرد حرف زدن و من با دقت گوش می دادم ...
این دفعه حرف از تغییر دکور مغازه و این حرفا نبود .. حرف از رفتن بود .. حرف از رفتن امیر .. امیر میخواست بره دبی برای کار .. پیش پسر عموی باباش .. اولش فکر کردم برای منم می خواد کاری درست کنه اونجا .. با حوصله گوش می دادم به حرفاش .. ولی حرفاش بوی تنهایی می داد .. داشت به زبون بی زبونی می گفت که می خواد بره و منو تنها بذاره .. مگه میشه ؟ پس کار من چی میشه ؟ پس این مغازه چی میشه ؟
انتظارشو داشتم که یه روزی بالاخره باید از هم جدا بشیم و بریم دنبال زندگیمون .. ولی یه دفعه .. اینطوری نه .. البته قرار نبود یه دفعه بره . شاید اگه می رفت بعد از عید می رفت ... یعنی یه چند ماهی وقت داشتیم ...
ندا هم خووب به حرفای ما گوش می داد ..
حرفاش که تموم شد خودمو خیلی شاد و خوشحال نشون دادم و بهش گفتم آقا مبارک باشه .. تا باشه از این خبرا .. می مردی صبح بهم می گفتی ؟ خندید و گفت باید بازم با پسر عموی بابام حرف می زدم .. عصری اوکیو داد . منم گفتم بهت بگم تا خودت دیگه تصمیم بگیری چی کار می کنی ..
بلند شدم کاپشنمو برداشتم و روبه ندا گفتم ندا خانوم رفیق نیمه راه به این می گناااااا .. ندا که معلوم بود تو مخش هزار تا سواله و فکرش مشغوله فقط لبخندی زد و به همراه من که بلند شده بودم پاشد که بریم .. امیر با خجالت گفت دیگه بیشتر از این خجالتمون نده نیما .. می دونم سخته ولی خوب چه میشه کرد .. خودتو بذار به جای من ... موقعیت كاری خیلی خوبیه . حیفه كه از دستش بدم
رفتم سمتش و شونه هاشو گرفتم و گفتم این حرفا چیه دیوونه ؟! دارم شوخی می کنم .. میری به سلامت .. کار می کنی.. پولدار میشی .. دست مارم می گیری .. پادوویی چیزی می شیم برات دیگه .. با خنده همدیگرو بغل کردیم . تو گوشش گفتم موفق باشی .. ازم جدا شد و به سرعت از من و ندا خدافظی کرد .. می دونستم چقدر ناراحته از این که داره میره .. وابسته خانواده اش و شهرش و دوستاش بود .. رفتن از ایران براش خیلی سخت بود . حالا چه دبی چه آفریقا .. فرقی نمی کرد .. اینو همیشه به خودم می گفت .. ولی وقتی صحبت کار پیش بیاد دیگه کاریش نمی شد کرد . به قول خودش موقعیت كاری خوبی بود و حیف بود از دستش بده ... تو سرم پراز فکر و خیال بود .. به ندا گفتم بریم دیگه ؟
با حالت گنگی نگام می کرد .. شاید منتظر بود من یه چیزی بگم تا اونم شروع بکنه ..
چراغها رو خاموش کردم و رفتیم بیرون .. کمک کرد و کرکره مغازه رو كشیدیم پایین . خیلی از این كار خوشش می اومد . از كركره می رفت بالا و سوارش می شد . بعد من كركره رو می كشیدم پائین و اون هم عین بچه ها با ذوق می گفت هووووووو . قفلها رو زدم و با هم راه افتادیم سمت خونه ..
زیپ کاپشنمو کشیدم بالا و دستامو کردم تو جیبم .. ندا هم خودشو کرده بود تو کاپشنش . معلوم بود که خیلی سردشه .. زبونم باز نمی شد باهاش حرف بزنم .. همش تو فکر حرفای امیر بودم .. وقتی اون می خواست بره باید فاتحه مغازه رو می خوندیم .. باید جمع و جورش می کردیم و سهم امیرو بهش می دادم تا بره دنبال زندگیش .. یا باید خودم بیشتر پول بذارم و سهم امیرو بخرم و تنهایی مغازه رو بچرخونم . یا باید قید مغازه رو بزنم . پول كمی هم نبود . حدود چهار پنج میلیون بود . حالا خدا رو شكر مغازه اجاره ای بود .
تو همین فكرها بودم كه صدای ندا منو از فكر بیرون آورد .
- نیمایی ؟!
- جان نیما ؟
به آرومی و با ناراحتی گفت امیر بره تو چی کار میکنی ؟
دستشو گرفتم توی دستم . به زور خندیدم و گفتم تو نگران منم هستی فینگیلی ؟ هیچی .. چیزی نمیشه . منم میرم دنبال کار و زندگی خودم .. همش که نمیشه تو همین یه وجب مغازه کار بکنیم .. باید دنبال یه کار درست و حسابی باشیم .. چه الان چه ده سال دیگه بالاخره باید یه روز می رفت .. هم اون هم من ...
غمو تو صداش و نگاش می دیدم .. با حالت مظلومی خاصی نگام کرد ...چشماش تو شبم برق میزد .. گفت ناراحت شدی آره ؟ من قشنگ متوجه شدم ..
چه خوب دركم می كرد ؟! .. حس می کردم با هیچ کس تو دنیا به راحتی ندا نیستم ..
همین موقع رسیدیم دم در خونه ... بدون اینكه جوابشو بدم درو باز كردم ورفتیم توی حیاط . از وقتی دستاشو تو دستام گرفته بودم سرمایی احساس نمی کردم .. دلم نمی اومد دستشو ول کنم .. همونطوری که داشتیم می رفتیم توحیاط گفت دیدی گفتم ناراحت شدی ..
در جا وایسادم همون جا ..زل زدم تو چشاش .. دستشو آوردم بالا کشیدم رو صورتم ... یه بوس آروم رو سر انگشتاش کردم و خندیدم بش ... گفتم میشه یه خواهش بکنم ازت ؟
گفت آره حتما .. بگوو
نگام افتاد به حلقه موهاش که روی پیشونیش افتاده بود .. دستمو بردم روی پیشونیش و با انگشتام یه کم با همون 4.5 تا تار موهاش بازی کردم و آروم گفتم بی خیال ...نگران من نباش .. باشه ؟
تا اومد جواب بده صدای بابامو شنیدم که می گفت نداا نیما ؟! شمائید ؟! چرا نمی آئید بالا پس ؟!
دستشو گرفتم و تند تند رفتیم سمت خونه ..وقتی رفتم تو و گرمای خونه خورد به صورتم تازه متوجه سرمای هوا شدم .. سلام کردیم و پشت سر هم عذر خواهی که ببخشید امیر باهام کار داشت و از این حرفا ..
بچاره ها هنوز شام نخورده بودن .. ندا رفت تو اتاقش . منم زود رفتم لباسامو عوض کردم و همه دور میز جمع شدیم ...
همون شب جریان امیرو به مامان بابا هم گفتم
بابا بیچاره خیلی شرمنده می شد که نمی تونه كمك كنه كل مغازه رو بخرم . یا حداقل برام کاری پیدا کنه .. البته تقصیر اون نبود .. اوضاع مملکت اینطوری بود .. کار بود .. نه این که نباشه . ولی کار درست و حسابی نبود که به درد بخور باشه و بشه باهاش زندگی کرد . بیچاره تو همین نصف مغازه هم كلی كمكم كرده بود .
مامان هم مثه همیشه کلی قربون صدقه من و وضعیتم رفت و بهم امیدواری داد که کار برام پیدا می شه و منم میرم دنبال زندگی خودم ..
وقت زیادی نبود . باید تا عید خودمو جمع و جور می کردم و هر تصمیمی می خواستم می گرفتم .
قرار شد بابا باز به دوستاش و دو سه تا از رفقاش که شرکت مرکت داشتن بسپاره . خودم هم تصمیم گرفتم از فردا بگردم دنبال كار . تو روزنامه ، اینترنت و اینجورجاها
همه اینا یه طرف ، ناراحتی ندا هم یه طرف.. از وقتی که اومدیم خونه هیچی نگفته بود .. فقط دو سه کلمه با مامان حرف زده بود ... شامو که خوردیم رفتم تو اتاقم و مشغول کارای خودم شدم .. هم تو مغازه کار داشتم هم یه سری سفارش تو خونه .. معمولا هم نوت بوكها رو می آوردم خونه . خودمو خیلی غرق کارم کرده بودم .. کار خوبی بود . اگه امیر می موند دو نفری می تونستیم به یه جائی برسونیمش . ولی حیف
...
ساعت از 12 هم گذشته بود .. خبری از ندا نبود .. قبلا برای یه چایی آوردن هم شده بود بهم سر می زد . ولی امشب نه .. جمع کردم و رفتم یه لیوان آب ریختم و رفتم دم اتاق ندا .. نمی دونستم خوابه یا نه ؟
در زدم .. دیدم جوابی نمیده .. دوباره آروم زدم به در .. شنیدم که میگه هوووووم؟ یعنی بعله ؟ !!!
درو آروم باز کردم .. سریع رفتم تو اتاقش و درو بستم .. نمی خواستم مامان اینا بیدار بشن .. اگه یه ذره سرو صدا می کردیم تا صبح خوابشون نمی برد دیگه و تا یه هفته می گفتن کم خوابی دارن .. درو بستم تکیه دادم به در
خوابیده بود رو تختش و چشماشو بسته بود . می دونستم ناراحته .. چقدر دلم می خواست بغلش کنم .. ببوسمش و ازش تشکر کنم واسه این که برای من نگرانه ، و ناراحته از این که بهش گفتم نمی خواد نگران من باشه ..
صداش کردم ندااا ..
چشماشو باز کرد و نگام کرد و باز بستشون ..
چقدر محتاج دیدن این چشما بودم .. حالا بسته بودشون و نمی ذاشت ببینمشون ..
پشتشو کرد به من و به پهلو رو به دیوار خوابید .. خندم گرفته بود از کاراش ..
لیوان آبو سرکشیدم و گذاشتمش رو میزش
رفتم پایین تختش نشستم رو زمین .. سرمو گذاشتم رو تختش .. بوی ندا رو میداد .. دستمو گذاشتم رو کمرش .. به آرومی باز صداش کردم
- ندااا ... ندایی .. قهری با من ؟
هیچی نمی گفت .. هیچ عکس العملی هم نشون نمی داد ..
می دونستم شدید قلقلکیه .. انگشتامو کشیدم رو پهلوهاش .. کمرشو جمع کرد و دستمو پس زد .. فهمیدم جاشو درست حدس زدم .. با شدت بیشتری شروع به قلقلک دادنش کردم .. خودشو می خواست سفت نگه داره تا نخنده .. کمرشو کشید جلو و باز دست منو گرفت که بذاره عقب .. دستشو چسبیدم با ناراحتی گفتم نداییی .. جوابمو نمیدی ؟ دستشو فشار دادم گفتم ندا با توامااااا ..
برگشت سمت من همونطوری که خوابیده بود .. بدجنس چشماشو باز نمی کرد ..
تصمیم گرفتم برای اولین بار انقدر نازشو بکشم انقدر علاقمو بهش نشون بدم تا متوجه بشه چقدر دوسش دارم .. و جوابمو بده
شروع کردم باهاش حرف زدن .. آروم آروم .. جوری که فقط خودش صدامو می شنید و خودم ..
ندای من قهر کرده با داداشی ؟
جوابشو نمیده ؟
از دو ساعت پیش تا حالا یه کلمه هم باهاش حرف نزده ..
پشتشو کرده بود بهش ..
چشمای قشنگشو می بنده رو داداشی ؟
لرزش چشماشو از پشت پلک خووب متوجه می شدم .. دستمو دراز کردم پایین پاش و پتوشو برداشتم کشیدم روش گفتم پتوشو بندازم روش سرما نخوره آبجی خانوم من ..
پاهاشو جمع کرد تو شکمش و سرشو داد بالاتر و خودشو باز به خواب زد ..
با مظلومی گفتم یعنی خوابی دیگه ؟ یعنی من برم گم شم دیگه .. ابروهاش تو هم رفت ولی چشماشو باز نمی کرد .. داشت خوشم می اومد از بازیش ..
دستمو کشیدم رو صورتش و شروع کردم نوازش لپای تپلیش که از همیشه قشنگ تر شده بود .. با پشت انگشتم همه جای صورتشو نوازش کردم .. شیطون تو وجودم اومده بود .. با لرزش خاصی انگشتمو بردم سمت لبش . تا گذاشتم روش بالاخره چشماشو باز کرد ..
هول شدم .. زود انشگتمو بردم سمت بینیش .. با دو تا انگشتام گرفتم فشارش دادم .. جوری که صداش در اومد ..
به آورمی و با عصبانیت خاص خودش گفت آیییییییی .. نکن دیوونه ..
ول کن نبودم . دماغشو گرفته بودم فشارش می دادم می پیچوندمش با انگشتام ..
از قیافه خنده دارش خندم گرفته بود . بینیشو ول کردم و سرمو گذاشتم رو تختش و بیصدا غش کرده بودم از خنده ..
حس کردم بلند شد از جاش .. تا اومدم سرمو بلند کنم گرمای دستشو روی موهام حس کردم .. سرمو باز چسبوندم به تختش و چشمامو بستم .. انگشتاش آتیش بود .. می کشید رو سرم .. سرم داغ می شد .. اروم صداشو شنیدم
- نیمایی .. چرا اینطوری می کنی ؟ چرا تو باید نگران من باشی ؟ چرا تو باید بری با کسی که منو اذیت کرده دعوا بکنی ..بری کلانتری .. چرا منو صبح به صبح میرسونی دانشگاه .. چرا زمانی که باهام نیستی زنگ می زنی و می پرسی كجام و هوامو داری ؟! ولی من حق ندارم دلواپس زندگی تو و کار تو و زندگی تو باشم ؟ چرا تو هیچ وقت با من در مورد این چیزا حرف نمی زنی ؟ چرا فکر می کنی من انقدر بچه ام که نباید به این چیزا فکر کنم ؟؟
همونطوری که سرم توی تشک تختش بود و به حرفاش گوش می دادم از دست خودم و کارام ناراحت شدم .. شاید راست می گفت .. همونطوری که من به خودم حق می دادم که توی کوچکترین مسائل زندگی ندا دخالت کنم به نوعی و بهش کمک کنم و بگم چی کار کنه چی کار نکنه ، اونم همچین حقی داره .. درسته از من کوچیکتره ولی سنگ صبور خوبیه برای درد دلای من .. از طرفی دلم نمی اومد كه با مشكلاتم اونو ناراحت كنم . اون چه گناهی كرده كه باید غصه منو هم بخوره . ولی آخرش به خودم گفتم اون هم خواهرمه . غریبه كه نیست . من كه غیر از اون كسی رو ندارم . تصمیم گرفتم مثل سابق همه چیز رو بهش بگم
هنوز انگشتاش توی موهام می گشت .. سرمو بلند کردم و رفتم عقب .. دستشو از آرنج خم کرده بود و زده بود زیر سرش و به پهلو خوابده بود .. زل زدم تو چشاش گفتم تسلیم ... ببخشید ..
هیچی دیگه نگفتم .. همین دو تا کلمه که گفتم جواب تمام سوالاش بود ..
با ذوق خندید و سرمو کشید رو تختش و دهنشو آورد بغل گوشم و بچه گونه گفت پس میذالی از این به بعد فوضولی تنم تو زندگیت ؟
دیوونه شدم از این مدل حرف زدنش . سرمو تند آوردم بالا و صورتشو محکم بوسیدم .. بر عکس همیشه که صورتش پره تعجب می شد خندید و دوباره دراز کشید .. چشماش پره شیطنت بود .. شیطنتی که هیچ وقت این مدلشو ندیده بودم
با خنده گفتم آشتی دیگه ؟
همونطوری که خوابیده بود چشاشو عصبانی نشون داد و انشگتشو مثه مامانا که خط و نشون میکشن تکون داد و گفت به شرطی که از این به بعد حرفاتو بهم بزنی و بهم نگی نگلان نباش نگلان نباش ..
پاشدم از رو زمین لپشو کشیدم گفتم باشه فینگیلیه من .. اداشو در آوردم خودمو عصبانی نشون دادم و مدل انگشتمو مثه خودش کردم و گفتم البته به شرطی که دیگه باهام قهر نکنی و چشمای قشنگتو از من قایم نکنی
.. خووب متوجه شدم که با یه حالت گنگی خندید و به آرومی چشمک زد گفت برو بخواب ... شب بخیر ..
تمام وجودم آرامش شده بود .. خوشحال بودم که تونسته بودم از دلش در بیارم ..
سرمو فرو کردم تو بالشت و لبخندی زدم و صورت قشنگ ندا رو برای هزارمین بار جلوی چشمام آوردم و خوابیدم . روزا از پی هم می گذشتن....
هوای سرد زمستون از یه لحاظ خوب بود ، از یه لحاظ مشکل سازخوبییش تو قشنگی زمستون و شاعرانه بودنش بود . سفیدی برف . یاد برف بازیهای بچگی . زمستون و برفشو از بچگی دوست داشتم . وقتی برف می اومد بابام خودش می رفت برفها رو پارو می كرد . یه پاروی كوچیك هم برای من درست كرده بود . منم با همون پاروم می رفتم دنبالش و شروع می كردم یه گوشه رو پا رو كردن . بعد ندا رو صدا می كردم و با برفهائی كه جمع كرده بودم آدم برفی می ساختیم . آخرش هم تبدیل می شد به برف بازی و تو سر و كله هم زدن ... زمستون فصل جالبیه ... یاد آدم میندازه که داره عید میاد .. سال جدید داره میاد ..
ولی خوب رفت و آمد و بیرون رفتن ما هم مشکل می شد .. البته من که زیاد مشکلی نداشتم . از خونه تا مغازه نهایت 5 دقیقه وقت می برد .. بابا هم كه خودش ماشین داشت و مسیرش فقط اداره خونه بود . مامان هم اكثرا خونه بود و تنهائی جایی نمی رفت . اگه هم كاری داشت من یا بابام براش انجام می دادیم . می موند ندای بیچاره ... تصمیم گرفته بودم هر روزی که برف اومد یا به هر نوعی براش سخت بود که بره دانشگاه .. خودم برسونمش ..
وقتی تو اون هوای سرد سوار ماشین می شدیم و بخاری ماشین هوا رو گرم می کرد ، یه فضایی میشد تو ماشین .. به عادت همیشگیم دستشو می گرفتم تا مطمئن بشم گرمشه .. حتی وقتی می دیدم دستاش از خورشید هم داغتره باز هم بخاری رو تا ته زیاد می كردم كه نكنه سردش بشه . نمی دونم این حس حس مسئولیت بود ؟ یا علاقه برادرانه ؟ هر چی بود حس قشنگی بود ... به جون خودش وقتی بیرونو نگاه می کردم و می دیدم که چقدر سرده و چه برفی داره میاد ولی ندا تو ماشین خوب گرمشه و سرما باهاش كاری نداره لذت می بردم ..
.
.
.
ندا با عجله : نیما نیما .. تروخدا بدو دیر شدااااااااا .. بدبخت شدم من به خدا ...
با عجله یه دستی به موهام کشیدم .. اه .. اول صبحی چقدر به هم ریخته شده بود این موهام .. باید می رفتم کوتاهشون می کردم .. کلی هر روز صبح وقتمو می گرفت ...
نیما : اومدم اومدم .. تو برو تو حیاط من اومدم ... نه نه نرو هوا سرده .. صبر كن آماده شم با هم بریم
بیرون که اومدم مامانو دیدم با دو تا لیوان شیر داغ .. دم در .. یکیشو ندا سر کشید یکیشم من در حال کفش پوشیدن .. با مامان خدافظی کردم و بش قول دادم آروم برم ..
سوار شدیم و زدیم بیرون ...
باورم نمیشد انقدر برف اومده باشه .. چند سالی میشد که تهران یه برف درست و حسابی به خودش ندیده بود .. البته اینم درست و حسابی نبود ، ولی خوب به نسبت سالهای پیش خیلی زیاد بود ..
با تعجب گفتم ندااااا عجب برفی اومده ...
طبق عادت همیشگیش دستاشو کشید به هم و با خنده گفت وووووووووووووی .. آرههههه .. وایییییییی .. سردهههههههه ...
بخاری رو زیاد كردم و گفتم صبر كن عزیزم . الان یه كم ماشین كار كنه گرم می شی
- نیما تروخدا آروم برو .. من حوصله حرص خوردن ندارمااااا
اینو ندا با مظلومیت خاص خودش گفت
خندیدم بش و گفتم آروم دارم میرم دیگه بابا .. حواسم هست .. نترس
پشت چراغ قرمز رسیدیم .. اصلا هر چی آدم عجله داشته باشه انگار بدتر میشه .. ندا دیرش شده بود . ساعت 7:50 بود و کلاسش 8 شروع میشد .. و ما هنوز با این ترافیک و برف نیم ساعتی توی راه بودیم .. كاش شانس می آوردیم و زودتر می رسیدیم ..
چراغ 65 ثانیه رو نشون میداد .. برگشتم نگاش کردم .. فینگیلیه من کاملا فروو رفته بود تو کاپشنش دیگه .. دستمو گذاشتم رو شونه اش و گفتم چته دختررررررر .. مگه گرم نشدی ؟
با خنده از اون زیر گفت چرا .. ولی می ترسم کلمو بیارم بیرون باز سردم بشه ..
با این حرفش غش کردم از خنده .. دستمو انداختم رو شونه راستش کشیدمش سمت خودم .. بلند گفتم آخه تو چرا انقدر با نمکی بچه ؟
بعد به خودم اومدم گفتم حالا من می دونم که این خواهرمه ... بقیه که پشت سرمونن چه فکرا میکنن .. دستمو برداشتم و زل زدم به ثانیه شمار چراغ ..
10
9
8
7
6
5
4
3
2
1
با سرعت راه افتادم .. واقعا دیرش شده بود .. هنوز همونطوری تو خودش بود . فهمیده بودم امروز یه چیزیش هست . اول فكر كردم چون دیرش شده ناراحته . بعدش یاد پچ پچای دیشبش با مامان افتادم ..
با عجله گفتم راستییییییی ندا
برگشت سمت من گفت چیه ؟
همونطوری که جلو رو نگاه می کردم گفتم دیشب چی می گفتی به مامان ؟ هی اصرار می کردی ؟
یه آه کشید و گفت هیچی .. چیز خاصی نبود
تو یه لحظه دستشو فشار دادم گفتم به من نمیگی ؟
با ناراحتی گفت آخه چیز مهمی نیست .. بش گفتم یلدا مهمونی داده میذاری برم ؟ تا فهمید مهمونیش قاطیه گفت نه اصلا
یه جووری شدم .. نمی دونستم باید چی بش بگم ..
مهمونی قاطیش مشکلی نبود .. مهم تنها بودن ندا بود .. منم دلم نمی خواست تنها بره اونجا .. خدارو شکر شهروز نبود وگرنه می خواست با اون بره ...
گفتم خب ؟؟؟
همونطوری که داشت بیرونو نگاه می کرد گفت همین دیگه .. منم یکی دو بار بش اصرار کردم .. اونم عصبانی شد گفت اصلا .. خیلی لوووسه .. من هیچ جا نمیرم .. همش تو خوونه ام .. یه بارم که یلدایی که همتون می شناسینش مهمونی میده خانوم میگه نه . چرااااااا؟؟؟؟؟؟؟ چون قاطیه .. حالا انگار منو می خورن اونجا
از مظلوم نماییش خنده ام گرفت لپشو کشیدم گفتم خب می خورنت دیگه خوردنی ..
با بی حوصلگی گفت برو بابا ..
خندیدم بش و گفتم خب حالا چی میخوای ؟ میخوای بری ؟
با تردید برگشت سمت من و نگام کرد ..
وقتی نگاش کردم از حالت چشاش خنده ام گرفت .. در حال آماده شدن واسه خر کردن من بود .. بلند بلند زدم زیر خنده ..
با تعب گفت واااااااااا چرا میخندی ؟
قیافه مضحکی به خودم گرفتم گفتم احیانا نمی خوای منو خر کنی که ؟ و باز زدم زیره خنده
ندا هم خنده اش گرفت .. برگشت کامل سمت من .. باهمون لحن بچه گوونه ای که من می مردم واسش گفت نیماییییییییییی ؟! فینگیلیه من ؟!
برگشتم نگاهش كردم . تو چشماش التماس بود .
بهش گفتم آخه تو اینجوری حرف نزنی هم كه من هر كاری تو بخوای واست می كنم .. چیكار كنم ها ؟ چه كاری از دست من بر میاد ؟
سرشو انداخت پائین و در حالی كه با بند كاپشنش بازی می كرد گفت
- خوب اگه تو بتونی با مامان صحبت كنی ... شاید از تو حرف شنوی داشته باشه ... یعنی شاید به حرفت گوش بده
- چشم . من حرف زدن رو قول می دم انجام بدم . ولی نمی دونم به حرفم گوش می كنه یا نه .
دستمو گرفت و بوسید و گفت واااااااااای مرسی داداشی . قربونش برم ...
دیگه رسیده بودیم دم داتشگاهشون . انگار واقعا شانس با ما بود . فقط پنج دقیقه دیر رسیدیم . دستشو گرفتم تو دستم و گفتم زشته دختر جلو همكلاسیهات .. بروكه دیرت شد ... من هر كاری كه بتونم انجام می دم .
سریع پیاده شد و در حالی كه كله اشو كرده بود تو ماشین گفت بذار همه بفهمن چه داداش گلی دارم . مرسی نیما . تو دیگه واقعا خیلی داداشی
- برو فینگیلی ... برو زبون نریز
در حالی كه می خندید خداحافظی كرد و دوید توی حیاط دانشگاهشون . اینقدر عجله داشت كه نگفت عصر برم دنبالش یا نه . بهش اس ام اس زدم . جواب داد كه با یلدا و پویا بر می گرده من نرم دنبالش
.. فرمونو چرخوندم و دور زدم و رفتم سمت خونه .. ماشینو گذاشتم تو حیاط و رفتم دم در به مامان گفتم من می رم پیش امیر .. کار زیاد داریم ..
تا ظهر با امیر بودم . كارهای مغازه زیاد بود . ده تا سیستم سفارش گرفته بودیم و باید تا ظهر آماده می كردیم . تا ظهر سیستمها رو بستیم و امیر با خودش برد كه تحویل مشتری بده .
تنها که شدم باز فکرم رفت سمت صبح و چشمهای غمگین ندا . و اینكه می خواست بره مهمونی یلدا .. چی کار کنم براش ؟ دلم می خواست می ذاشتم می رفت . ولی من نمی تونستم نظر بدم .. مهم بابا و مامان بودن .. ولی دلم می خواست مثه همیشه کاری کنم که شاد بشه ..
خودمو با کارام و مشتری هام مشغول کردم .. ساعت 4 که شد می دونستم الان داره میاد بیرون .. می دونستم الان با یلدا داره می خنده و مثه بچگی هاش برف بازی می کنه .. الان میرن سوار ماشین پویا میشن .. الان میاد خونه ..کاش خونه بودم .. یه لحظه آرزو كردم كاش خونه بودم می دیدمش
ساعت 5:30 بود .. پشت مغازه تو اتاقک کوچولویی که داشت مشغول مرتب کردن کارتنای جنسا بودم تا بچینمشون تو ویترین .. یهو متوجه شدم یکی اومد تو .. اومدم جمع و جور کنم برم بیرون که صدای آشنایی تو مغازه پیچید ..
نیمااااا ... کجاییی ؟
ندای من بود .. با تعجب رفتم بیرون ..
نیما : ئه .. سلااام .. اینجا چی کار میکنی ؟
خندید و در مغازه رو بست و گفت سلاام .. کجا بودی ؟ مغازه رو ول میکنی به امون خدا دیگه ؟
اومدم پشت سیستمم و گفتم نه بابا .. چی میگی ؟ حواسم هست .. نگفتی اینجا چی کار میکنی ؟
رفت سمت بخاری مغازه و وایساد کنارش تا گرم بشه ..
گفت هیچی اومدم حالتو بپرسم..
نمی دونستم واسه جریان مهمونی اومده یا واقعا اومده حالمو بپرسه ؟
با تردید مشغول کارام شدم و گفتم مطمئنی ؟؟؟؟
اومد بالا سرم گفت چی کار میکنی تو همش پشت این کامپیوتری ؟ به منم یاد بده منم بیام پیشتون کار کنم ..
خنددیم گفتم بشین چرا وایسادی ؟ چایی میخوری ؟
گفت ..نه نه .. نیما اومدم یه خواهشی ازت بکنم ..
چشمای خسته مو از مانیتور برداشتم و دوختمشون به چشمای قشنگ ندا تا خستگیشون در بره ..
گفتم چیه ؟ چی شده ؟
نشست صندلی کنار دست من ..
با چشمای مظلوم زل زد بهم .. گفت نیماییی .. من امروز با یلدا حرف زدم ..
نیما : در مورد چی ؟
خودشو با کاغذای رو میز مشغول کرد .. دستشو گرفتم خندیدم گفتم قربونت اینارو پاره پوره نکن فاکتوره ..
همونطوریکه دستاش تو دستم بود گفتم خوب ؟ ..
گفت بش گفتم مامانم نمی ذاره برم مهمونیش .. بعد با عجله گفت خیلیییییی ناراحت شد.. گفت من مهمونی نمی گیرم اگه تو نیای ..
پشت سر هم داشت حرف میزد . گفت نیما تروخدا با مامان حرف بزن راضیش کن .. به خدا بچه خوبیم..
نمی دونستم باید چی بش بگم ؟
لبخندی زدم بهش و گفتم من می دونم تو چقدر خووبی .. ولی خوب مامان مال یه نسل پیشه .. زیاد براش قابل درک نیست که تو بری تنهایی مهمونی .. اونم قاطی
با حرص گفت تو دیگه چرا هی میگی قاطی قاطی ؟ مگه قراره چی کار کنیم ؟
با مهربوونی و به آرومی گفتم عزیزم به جون خودت برای منم مسئله ای نیست .. فقط و فقط تنها بودن تو مهمه .. همین
با ناراحتی بلند شد گفت آخه با کی برم .. کیو دارم که باهاش برم ؟
دستشو کشیدم گفتم بشین چرا عصبانی میشی حالا ؟
یه لحظه به ذهنم خطور کردم بگم با هم بریم ولی گفتم شاید خوشش نیاد با داداشش بره مهمونی
در حالی که خودمو مشغول فکر کردن نشون می دادم گفتم اوکی من حرف می زنم ولی فکر نکنم مامان راضی بشه تو تنها بری .. حالا بازم ببینیم چی میشه .. بت میگم
با یه ذره امید خندید و گفت آره دستت درد نکنه .. خیلی بش اصرار کن ..بش بگو منو میرسونی و برم می گردونی .. بعد یه دفعه گفت نیمااااااااااااااا .. اصلا تو بیا باهام .. ها ؟
قلبم ریخت پایین ... این دختر فکر منو می خوند انگار ..
با بی تفاوتی گفتم نه بابا .. خوب نیست .. با داداشت بری مهونی ؟
با ذوق گفت نه بابا کجاش زشته ؟ تازه کی می دونه توداداش منی ؟ .. فقط یلدا می دونه که به اونم میگم چیزی نگه به کسی .. ها ؟ خووب نیست ؟
خندم گرفته بود ازش .. گفتم نمی دونم .. فکر میکنی مامان می ذاره ما با هم بریم ؟ راضی میشه اینطوری ؟
با ذوق دستاشو زد به هم گفت ایییییییییول . آره آره میذاره به خدا .. تو فقط باهاش حرف بزن ..
خیلی خوشحال شده بود و این باعث خوشحالی من میشد که بازم تونستم لبخند و رو لبای قشنگش بیارم .. چقدر وقتی از ته دل می خندید خوشگل تر می شد ..
تو همین لحظات در باز شد و یه مشتری اومد تو .. ندا خودشو جمع و جور کرد .. بلند شد گفت پس شب که اومدی با مامان حرف بزن . یا اگه الان وقت داری زنگ بزن بهش .. باشه ؟
اینجووری میخواست به مشتری هم بفهمونه که خواهرمه ..
با سر تایید کردم حرفشو و گفتم برو خونه میام میگم حالا .. برو
با خوشحالی زیادی از در مغازه رفت بیرون و منم مشغول کارام شدم ..
.
.
ساعت 9 شده بود .. داشتم جمع و جور می کردم .. بازم تلفن زنگ خورد .. باز ندا بود و سوال همیشگیش منتها امشب ذوق اینو داشت که زودتر بیام و با مامان حرف بزنم .. بش گفتم دارم میام اومدم .. تا 10 دقیقه دیگه خونه ام .. اومدم
زود در مغازه رو بستم و رفتم سمت خونه ..
نمی دونستم مامان میذاره من باهاش برم یا نه ؟
رفتم خونه و تا بعد از شام هیچ چیزی نگفتم . بعد شام به ندا گفتم تو مشغول ظرفا بشو تا ببینم چی میگه مامان ..
با ذوق رفت سمت ظرفا و دائم بر میگشت ببینه من و مامان در چه حالیم ..
نشستم کنارش و آروم آروم شروع کرم باش حرف زدن .. حرفم اعتبار داشت تو خونه ولی اینجا رو نمیدونم چی کار میکرد مامان ..
به آرومی بش فهموندم در مورده چی میخوام باش حرف بزنم ..
زود سرشو تکون داد و گفت نه نه اصلاا حرفشم نزن ..
دستاشو گرفتم گفتم مادره من گوش بده شما ..
تنها نمیره .. من باش میرم .. خوبه ؟
قیافش تغییر کرد مونده بود چی بگه ؟
دستشو فشار دادم گفتم خیالت راحت .. بذار با هم بریم هم دلش باز میشه هم از دست تو دلخور نمیشه .. میذارییی ؟
امان از این مامانا ... بازم کوتا نمی اومد یه کلوم بگه باشه . گفت حالا ببینم چی میشه
خندیدم گفتم نه دیگه .. بگو . این بچه ذوق داره .. به جون خودت خودم باش میرم تا خیالتم راحت باشه .. تازه ندا خودش دختره خوبیه .. منم فقط واسه شما میرم .. همین .. باشه ؟
هیچی نمی گفت
سرشو بوسیدم گفتم دستت درد نکنه .. خندید گفت چی دستم درد نکنه مگه من چیزی گفتم ؟
دوباره بوسیدمش گفتم همین خنده ات اندازه یه دنیا می ارزه
دستی به سرم کشید وگفت بسه خرم کردی بسه
بلند بلند خندیدم و گفتم دستت درد نکنه
ندا که تقریبا متوجه جریان شده بود هی چشم و ابرو می اومد و می خندید .. بلند شدم رفتم پیشش . بش چشمک زدم گفتم اوکیه ...
یه دفعه با ذوووووووووق ظرفا رو ول کرد رفت سمت مامانم یه ماچ گنده بش کرد و گفت وای مامان می دونستم قبول میکنییییییی .. قربووووونت برم .. دستت درد نکنه ..
بابام که تازه اومده بود تو حال با چشای 4 تا شده داشت مارو نگاه می کرد گفت چی شده ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟
اومدم سمت ندا . گفتم برو دستتو بشور تمام خونه رو کف برداشت بچه .. روبه بابام کردم گفتم هیچی ندا قرار بود بره مهمونی خونه یلدا اینا .. مامان می گفت نه .. حالا که قرار شده با من بره مامان راضی شده .. الانم مثلا داره تشکر می کنه .. گند زد به کل خونه با این کفا
بابام با تعجب به حرفای من گوش می داد و گفت ما هم دعوتیم ؟ .. ندا صداش در اومد گفت ئهههههههههه بابا .. چی شما هم دعوتین .. خانوادگی که نیست .. بابامم می خواست اذیتش کنه . خندید یواشکی و بلند گفت یعنی چی ؟ دختر که بدون خانواده اش مهمونی نمیره .. بی خود .. یا ما هم میایم یا نمیری .. معنی نداره .. عجب دوره زمونه ای شده اااااا
من و مامانم زیر زیرکی می خندیدیم
ندا که داشت دیوونه میشد باز اومد وسط آشپزخونه به من نگاه کرد .. وقتی دید من دارم می خندم با حرص گفت بابا خیلیییییییییی لووسی .. بابامم زد زیر خنده ..
خوشحال شدم که ندای من شاده و من تو این شاد بودنش سهمی داشتم
..
مهمونی یلدا 3 شب دیگه بود .. تو فکر این رفتم که اصلا برم یا فقط برسونمش ؟ نکنه مجبور شده بگه که منم بیام ؟ ولی خودم خیلی دلم می خواست باهاش برم مهمونی .. تا حالا همچین تجربه ای نداشتم .. دو تایی با هم بریم مهمونی .. .دوست داشتم زودتر این دو روزم بگذره و من با ندای خودم برم مهمونی .. چیز خاصی نبود ، ولی خب من دوست داشتم باهاش تو این فضا باشم .. یه جایی که به جفتمون خوش بگذره .. یه جایی که باعث شادی ندا بشه .. تو این دو روز هر چی بدختی بود افتاد رو دوش من .. مامان جون زمین خورده بود و من دائم مامانو می بردم اونجا و برش می گردوندم .. امیر سرما خورده بود شدید و نمی تونست صبحا بیاد سرکار .. از اون طرف سفارشهای مغازه هم وحشتناك شده بود . خلاصه که شدید سرم شلوغ بود و مشغول کار . خوبی اون شرایط این بود كه سرم گرم شد و نفهمیدم دو روز چطوری گذشت . بالاخره اون روز رسید ..
این دخترا همش تو همه کارا هولن .. مثل ندا كه از صبح هول بود که فلان کارو بکنه فلان جا بره .. کی بره حموم کی بره موهاشو درست کنه .. منتها من ریلكسسسس اصلا حالیم نبود شب مهونی دعوتیم .. صبح که رفتم مغازه به جای امیر . ولی بش زنگ زدم گفتم من عصر باید زودتر برم جایی دعوتم ..
ساعت طرفای 5 بود اومدم خونه .. کسی خونه نبود .. زنگ زدم موبایل ندا .. ذوق و شوق شنیدن صداشو داشتم که دیدم مامانم جواب داد .. با بی حوصلگی گفتم کجایین شمااااا ؟
جواب داد اومدیم پیش مریم جوون .. داره موهای ندا رو درست میکنه
مریم همسایه ما بود .. آرایشگر نبود ولی بلد بود . مهمونی های معمولی که می خواستن برن ندا همیشه می رفت پیشش .. کارشم قشنگ بود ..
گفتم اوکی حالا کی میاین ؟ من خونه ام ..
با عجله گفت نیما جان من باید برم ..میایم تا 10 دقیقه دیگه خونه ایم ..
رفتم سر وقت کمد لباسام و موندم چی بپوشم ؟ اسپرت .. رسمی .. معمولی .. *** !!!!!
گیج شده بودم .. نه این که با ندا هم می خواستم برم .. این بیشتر هولم میکرد .. نمی دونستم اون دوست داره من چی بپوشم .. ترجیح دادم مثل همیشه خودش بیاد و از اون بپرسم .. آخه همیشه كه می خواستم برم مهمونی لباسامو با نظر ندا ست می كردم .
رفتم حموم . اصلاح كردم و یه دوشی گرفتم . وقتی اومدم بیرون صدای مامانو می شنیدم که داره میگه انقدر باش بازی نکن خراب میشه ااااااا
ندا میگفت .. اه مامان خووب نشده .. ببین اینجاشوووووو
الهی ! عزیز من اومده خونه ..
زودی لباس پوشیدم و رفتم تو اتاقش ..
ای جاااااااااااااانم چه خوشگل شده بود
موهاشو سشوار کشیده بود و پایینشم مدل دار کرده بود . خیلی ناز شده بود . آدم دلش می خواست فقط اون موهارو نوازش کنه ..
سلام کردم و رفتم تو ...
ندا با قیافه ناراحت با لبای آویزوون نگام کرد و گفت نیماااااا ببین خیلی بد شدم ؟؟؟؟؟؟
با تعجب نگاش کردم گفت بد شدی ؟ چراباید بد شده باشی ؟
گفت ببین ببین .. با دستش حلقه ای موهاشو نشونم می داد .. ببین ضایع نیست اینا .. هر چی بش گفتم نکن گفت خووبه خوشگل میشی ..
مامانم با حرص از اتاق رفت بیرون و گفت دختر تو چقدر ایرادی شدی تازگیااااااا ...
وایسادم جلوش و حلقه موهاشو تو دستم گرفتم . خدائیش هم این دخترها به چه چیزهایی دقت می كنن و گیر می دن !!
گفتم چی داری میگی ؟ تو الان از همیشه قشنگ تر شدی . میگی بد شدههههههه ؟ این چه حرفیه .. ؟
با مظلومیت خاصی گفت راست میگی ؟
خندیدم بش و گفتم آره دیوونه .. به جون خودت خوبه ... مطمئن باش اگه بد شده بود من بهت می گفتم .. بعد دستشو کشیدم گفم حالا تو بیا نظر بده ببینم
بردمش تو اتاقم و دره کمدمو باز کردم جلوش
ادای خودشو در اَوردم گفتم من نمیدونممممممم چی بپوشم ؟؟؟
خندید و گفت کووفت ادای خودتو در بیار . بعد با کنجکاوی زیاد رفت دم کمدم و شوع به وارسی لباسا کرد ..
همینطوری میزد کنار و هی برمی گشت قبلی رو نگاه میکرد .. منم نشستم لبه تخت و زل زدم به قشنگ ترین و دوست داشتنی ترین موجود دنیا ....
بعد از کلی وارسی کردن لباسا یه پیرهن زرشکی تیره داشتم اونو در آورد با کراواتی که همیشه باهاش ست می کردم ... گفت نیمایی اینو بپوش با اون شلوار مشکیه که تازه گرفتی ..
گفتم کتم بپوشم ؟
گفت نه بابااااااا ... مهمونی معمولیه .. الکی خودتو اذیت نکن .. می دونست زیاد از کت خوشم نمیاد ..
یه کت تک چرمی مشکی داشتم اونم خودم برداشتم گفتم با این میپوشم خووبه ؟
چشاش برقی زد و گفت آره راست میگی این خیلی بش میاد .. با همین بپوش ..
گذاشتشون رو تخت و داشت می رفت بیرون كه صداش کردم گفتم فینگیلی
برگشت گفت هین ؟ میخواست خودشو لووس کنه برام
گفتم مطمئنی من بیام بهت خوش می گذره ؟
با تعجب نگام کرد گفت نیمااااااا ؟؟!! ... بدون تو اصلا خوش نمیگذره .. دیگه همچین حرفی نزن .. باشههههههه ؟
خندیدم بش و گفتم چشم .. برو .. برو حاضر شو .. کی میریم ؟
یه کم فکر کرد گفت والا .. ساعت خاصی كه نداره .. جز واسه مهمونهای غریبه و این صحبتها ... گفته از ساعت 7:30 .. 8 شروع میشه .. من می خوام یه ذره زودتر اونجا باشم . البته اگه تو مشکلی نداری ..
گفتم نه نه هیچ مشکلی . 7 خوبه راه بیافتیم ؟
گفت آره دستت درد نکنه من برم حاضر شم
یه نیم ساعتی فقط این موهای من کار می برد تا درستشون کنم ...
حدود 45 دقیقه تو اتاقم بودم و به قول بابام اندازه یه زن طول کشید حاضر شدنم ..
خودمو تو آیینه نگاه کردم .. نه خووب چیزی شده بودم .. یه ساعت هم داشتم كه خیلی گرون بود . بابام بهش می گفت ساعت پلو خوری . چون فقط تو مهمونیها دستم می كردم . اونم بستم . یه دوش اودكلن هم گرفتم و موبایلمو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون
رفتم تو حال با گوشیم مشغول شدم .. بابا هنوز نیومده بود .. مامانمم صداش از تو اتاق ندا می اومد ..
بالاخره بعد یه ساعت در این اتاق باز شد ..
مامانم کلافه اومد بیرون گفت واااااااااای کشت منو این دختره .. چقدر ادا اطوار به خودش میذاره
بعد یه نگاه سر تا پایی به من کرد گفت به به پسرم چه تیپی زده .. چه خبره نکنه عروسیه ؟
خندیم بش و گفتم والا خبر خاصی كه نیست .. جز مهمونی دوستانه و همون حرفای همیشگی ... سلیقه ندا خانومتونه .. اون گفت اینارو بپوشم ..
لبخندی زد و رفت تو اشپزخونه با دو تا چایی برگشت گذاشت جلوم
به آرومی جوریکه ندا متوجه نشه گفت نیما جان هوای خواهرتو داشته باشیااا .. بپا کسی اونجا بش گیر نده تو روخدا .. حواست جمع باشه اااااا
لبخندی زدم و گفتم مامان کوتا بیا مگه قراره کجا بره ؟ باشه . به جون خودت حواسم هست نگران نباش
تکیه داد به مبل و چایشو برداشت بخوره .. بعد با چشم و ابرو به من اشاره کرد که پشت سرمو نگاه کنم
برگشتم ددیم اوووووووه .. ندای منو .. چه کرده .. پشتش به من بود داشت تو آیینه دم در خودشو نگاه میکرد ..
یه دامن سفید و مشکی قاطی ماکسی با یه تاپ مشکی مشکی مشکی .. اصلا این لباسش یه جووری بود انگار هر چی رنگ مشکیه جمع شده تو این .. موهاشم که دیوونه کننده شده بود .. اصلا تک بود ..
به خودم اومدم یه سوت زدم .. گفتم اوه اووووه خانومو باش ...
بعد چند ثانیه برگشت سمت من گفت با منی ؟
گفتم بعلههه چه تیپی زده .. این دامنه رو از كجا آوردی ؟ .. خندید و گفت دزدیدم .. پریروز گرفتم .. واسه همین مهونی ..
گفتم خیلی بت میاد .قشنگه مباركت باشه ..
همونطوری که داشت رژ لب میزد گفت مرسی ..
کارش که تموم شد رفت تو اتاق و لباس پوشیده اومد بیرون .. گفت بریم نیمایی ؟
حالا که مستقیم نگاش می كردم می فهمیدم چقدرامروز قشنگ تر شده .. با آرایش یه آدم دیگه ای میشد اصلا .. مخصوصا با اون مدل مو .. چشمکی بش زدم و گفتم بریم
با مامان خدافظی کردم و بش گفتم گیر ندی زنگ بزنی اونجا هی بگی بیان بیاین .. بذار بش خوش بگذره باشه ؟
قبول کرد و راه افتادیم سمت خونه یلدا اینا
از اون ندای شیطوون شر من خبری نبود . خیلی خانوم و جدی شده بود .. بش گفتم چه جدی شدی ؟ اونجا هم باید انقدر جدی باشیم ؟
با تعجب گفت من جدی ام الان ؟
گفتم خب اره .. جنگولک بازی های همیشگی تو در نمیاری
با خنده گفت جو گرفتتم ..
یه کم ازش راجع به خانواده یلدا پرسیدم . فهمیدم فقط مامانش الان خونه است و باباش رفته مسافرت .. البته بخاطر نبود باباش مهمونی نگرفتن .. کلا خانواده راحتی بودن.... مهمونی هم هیچ مناسبتی نداشت .. همینطور برای دوره جمع شدن گرفته شده بود .
سر راه از یه گل فروشی یه دسته گل به سلیقه ندا گرفتیم و رسیدیم دم خونه اشون
ماشینو پارک کردم و به ارومی با ندا هم قدم شدم و رفتیم سمت خونه یلدا اینا .. گلو دادم دسته ندا .. خودمم پشت سرش وایسادم ..
در که باز شد موجی از هیجاااااااااان اومد دم در .. خدا این دختر چقدر انرژی داشت مگه ؟ پرید بغل ندا و جیییییییییغ میزد و سلام می کرد . انگار الان چند وقته همدیگرو ندیدن . منم که از کارای اینا خنده ام گرفته بود سرمو انداخته بودم پایین تا زیاد تابلو نباشم .. جیغ و ویقای این دو تا که تموم شد صدای مامان یلدا رو شنیدم که گفت سلام آقا نیما سلام ندا جوون .. بعدم یلدارو از جلو در کشوند کنار و گفت می خوای تا شب همین جا وایسین ؟ .. برو کنار دختر حواست نیستاااا هوا سرده ..
با خنده سلام کردم بهشون .. مامان یلدا روسری سرش بود .. واسه همین ترجیح دادم باش دست ندم ..
صدای شیطنت بار یلدا منو به خودم آورد ..
- بههههه مهندس بیکارووووو . خوش اومدی آقا نیمااااااا
و دستشو دراز کرد سمت من .. دستشو فشار دادم و فقط خندیدم و به آورمی جوری که مامانش متوجه نشه گفتم یه امشبو بی خیال ما شو
تو این چند ماهه بخاطر رفت و آمد بیشتر یلدا و ندا باهم بیشتر صمیمی شده بودیم .. دختر شری بود . همش در حال شیطنت بود ... بیچاره پویا !!!
نداو یلدا زدن زیره خنده ..
با خنده زد رو شونه ندا و گفت می بینم که با بادی گاردت میای مهمونی .. نترس اینجا خبری از شهروز نیست ..
سرمو با خنده تکون دادم و گفتم امان از دست شما دخترا .. رفتم سمت سالن . خونه اشون زیاد بزرگ نبود . یه خونه حدودا صد و شصت هفتاد متری بود . ولی سالن خیلی بزرگی داشت و باب مهمونی بود . از سقف سالن دو تا لوستر آویزون بود كه روشنائی محیطو تامین می كرد . از این لوسترهای سلطنتی كه پر از تیكه های شیشه است . كنار سالن هم یه بوفه بزرگ بود كه توش پر از ظرف و ظروف بود . دور تا دور هم مبلمان قرمز و مشكی سالن بود . فرشهای كف سالن رو واسه مهمونی جمع كرده بودن . روی دیوارها هم چند تا تابلوی نقاشی منظره بود . در كل با این كه خونه اشون یه خونه معمولی بود . اما وسایل و دكوراسیون تا حدودی اشرافیش كرده بود .
نگام افتاد به چند نفری که نشسته بودن . به تعداد انگشتای دست نمی رسیدن ... خیلی هم صمیمی بودن با هم . فکر کنم فک و فامیل یلدا بودن .. اوه چه کرده ؟!! این ارکستر مرکستر چیه گفته بیان !! .. چه خبره مگه ؟
ترجیح دادم صبر کنم ندا و یلدا جلو برن بعد من برم .. با بفرما بفرمای یلدا و مامانش رفتیم تو سالن . یلدا ما رو معرفی كرد و گفت بچه ها ندا ، نیما .. ندا ، نیما بچه ها . خندیدیم و من رفتم با دو سه تا پسر دست دادم و رفتیم یه گوشه نشستیم .. ندا در گوش من گفت نیما من برم لباسمو عوض کنم بیام ..
با سر جوابشو دادم و یه گوشه عین بچه یتیما نشستم زل زدم به جلوم ..
یه چند دقیقه که نشستم احساس گرمای شدیدی داشتم .. پا شدم کتمو در اوردم گذاشتم رو پام بهتر شدم ..
نگاهای سنگین دو سه تا دختری که اون سمت سالن بودنو خووب احساس می کردم .. نفس عمیق کشیدم و زیر لب گفتم کجایی ندایی ..
مامان یلدا اومد كتمو گرفت و گفت آقا نیما چیزی احتیاج نداری ؟ الان میان بچه ها شلوغ میشه ..
خندیدم گفتم ممنون راحتم ...
صدای زنگ در چند دقیقه یه بار می اومد .. صدای همهمه بیشتر میشد .. ندای من هنوز نیومده بود .. چی کار می کنه که هنوز نیومده ؟
تعداد مهمونا خیلی بیشتر شده بود .. از پشت دیوار سالن اول یلدا اومد بعدشم فرشته کوچولوی من .. چقدر امشب خوشگل تر شده بود ..
بی اختیار لبخند زدم بش و رفتم کنار تا بیاد بشینه پیشم .. زیر لبی گفتم چقدر طولش دادی دختر ؟ من مردم از تنهایی ..
با ناراحتی گفت وای ببخشید تو روخداااا .. این یلدا داشت هی بام حرف میزد . طول کشید شرمنده
خندیدم و بی اختیار دستشو گرفتم تو دستم و فشار دادم ..
خونه دیگه شلوغ شده بود .. ندا گفت اکثرا دوستای خانوادگی و فامیلای یلدا هستن . یه 5 . 6 نفرم مال همسایه هاشون بودن .. همه با دوست پسراشون اومده بودن .. دوستای دانشگاهیشون هیچ کدوم نبودن ..
یه پسره بود زیاد دور و بره یلدا میگشت . با کنجکاوی گفتم ندا این پسره کیه ؟
گفت کدوم کدوم ؟
- همونی که الان بغله یلدائه .. لیوان دستشه ..
با تعجب گفت .. وااا پویائه دیگه .. نمی شناسیش مگه ؟
گفتم مگه مامانش میدونه جریانشونو ؟
با بی تفاوتی شونه هاشو انداخت بالا گفت چه میدونم .. حتما میدونه که اینجائه دیگه ..
تو دلم گفتم چه جالب چه روشن فکر !!!
منم مشغول کار و بار خودم بودم با امیر ... امیر دوست دوران دانشگام بود .. 4 سال از دوستیمون می گذشت و خیلی با هم صمیمی بودیم .. با هم مغازه زده بودیم و یه کارای می کردیم واسه خودمون .. سیستم مونتاژ می كردیم می فروختیم . یا كامپیوترهای خراب رو تعمیر می كردیم . یه چیزی دستمونو می گرفت .. کم بود ولی فعلا همین بود .. شدید دنبال کار بودیم .. من و امیر هر دومون لیسانس مهندسی سخت افزار داشتیم . ولی انگار واقعا مدرک مهندسی ما به درد همون در کوزه می خورد ..
یه ماهی از زمستون گذشته بود .. طبق معمول ظهر رفتم سر کار . به امیر سلام كردم و رفتم پشت میزم و مشغول تموم کردن کارای دیشبم شدم . یه سیستم بود كه باید روش ویندوز می ریختم . همونطور كه سیستم رو روشن می كردم و سی دی توش می ذاشتم بهش گفتم نمیری ؟
امیر که شدید تو فکر بود سرشو بالا آورد و گفت چی ؟
همونطوری که سرم تو مانیتور بود و داشتم ست آپ سیستم رو تنظیم می كردم گفتم کی میری ؟
امیر : نیمااااااا ..
برگشتم نگاش کردم : ها ؟ چیه ؟
با عجله پا شد رفت دم در گفت نیما شب ساعت 9 میام .. باش باهات کار دارم ..
با تعجب گفتم چی شده ؟
همونطوری که داشت می رفت گفت هیچی هیچی .. شب میام .. زود نریااااا
سرمو تکون دادم و گفتم باشه هستم ..
دیگه فکر نکردم که چی می خواد بگه .. گفتم باز حتما می خواد یه تنوعی تو کار بده .. یه چیزی اضافه کنه تو مغازه و از این حرفا ..
تا شب کلی مشتری داشتم .. روز پر کاری بود .. از مشتریهایی كه سیستم برای تعمیر آورده بودن تا مشتریهایی كه برای خرید سیدی و كارت اینترنت و .. می اومدن . کلا سیستم مغازه اینطوری بود که یه روزایی شاید در کل 3.4 نفر بیشتر نمی اومدن .. یه روزایی مغازه پر می شد از مشتری ..
ساعت طرفای 8:30 بود که تلفن مغازه زنگ خورد .. با بی حوصلگی ولو شدم رو صندلی و کمرم و که شدید درد می کرد دادم عقب و گفتم بعلههه ؟
صدای مهربون ندا توی گوشی پیچید
ندا : سلام داداشی
صداشو که شنیدم انگار کووه انرژی شدم .. با لحنی که بفهمه چقدر از شنیدن صداش خوشحال شدم گفتم بهههه .. سلاممم فینگیلیه خودم ..
میدونستم لبخند رو لبهاشه ... هر وقت می گفتم فینگیلی لبخند ملیحی رو لبای قشنگش می نشست
باهاش احوال پرسی کردم .. سوال همیشگیشو پرسید
ندا : نیمایی کی میای ؟
سرمو بردم عقب و تکیه اش دادم به پشتی صندلی .. چشمامو بستم و سعی کردم صورتشو تو ذهنم تجسم کنم .. یه آه از روی خستگی کشیدم گفتم ندا خیلی خستم .. امیر هم باهام کار داره گفته 9 میاد .. اون بیاد ببینم چی کار داره بعد میام ..
با یه حالت مظلومی گفت حالا نمیشه فردا صبح بگه بهت ؟ بیا دیگه ..
صورتش قشنگ جلو چشمم بود .. صداشم که تو گوشم .. دیگه چی می خواستم از خدا .. دوست داشتم تا صبح باهاش حرف بزنم ..
خندیدم بهش و گفتم میام عزیزم .. میام .. با خنده گفتم شامو نخوریناااااااا ..
با یه حالتی که خودشو می خواست لوس بکنه گفت باشه داداشی . ..زود بیا ..
گفتم چشم چشم حتما .. کاری نداری فعلا ؟
با عجله گفت ..ئه ئه ئه ..نیمایی کارت می خوام .. اکانتم تموم شده .. میاری برام ؟ ..
گفتم اونم به روی چشم.. چی می خوای ؟
یه کم فکر کرد گفت نمی دونم .. هر کدوم خوبه بیار دیگه . این دفعه ایه زیاد خوب نبود ..
یه دفعه یه فکری زد تو سرم .. از فکری که تو ذهنم اومد آرامش گرفتم
گفتم ندا پاشو بیا اینجا هر چی می خوای خودت بردار .. من یه کم کار دارم ممکنه یادم بره .. بعدش با هم بر می گردیم
با خوشحالی گفت باشه باشه .. الان میام
زود خدافظی کرد و قطع کرد ..
فینگیلیه من خیلی دوست داشت بیاد تو مغازه .. یه زمانایی می اومد ولی خیلی کم .. می اومد دم در دنبالم .. یا اگه کاری چیزی داشت می اومد می گفت و می رفت ...
از این که قراره تا چند دقیقه دیگه ببینمش شارژ شدم ... پا شدم یه کم جمع و جوور کردم کارامو که تا امیر میاد دیگه کاری نمونده باشه ، حرفشو بزنه و بریم خونه
...
ساعت نزدیک نه بود .. سرم پائین بود و داشتم حساب كتابهای اونروز رو می نوشتم .. یه دفعه صدای قشنگ ندا پیچید تو گوشم .. که با لحن بچه ها گفت آقاااا ! کارت اینترنت دارین ؟
سرمو بلند کردم ... با دیدنش خنده بی اختیار نشست رو لبهام .. گفتم سلام علیکممممم ... به به .. خوش اومدی خانوووم
ندا هم همونطوری که می خندید اومد تو و رو صندلی که کناره من بود نشست ..
با خنده گفتم ..خانوم بفرمایید تو راحت باشین ..
خندید و بلند شد رفت اون سمت من نشست زمین و از توی ویترین داشت دنبال کارت می گشت ..
گفتم چه خبر ؟ شام مام چی داریم ؟
همونطوریکه به زور داشت کارتارو می کشید جلو گفت چولو ملخ دالیم ...
ای فدای بچه گوونه حرف زدنش .. دلم می خواست می پریدم ماچش می کردم ..
یه کارت از اون ته مها کشید بیرون گفت نیماااا این امیر پس کی میاد ؟ مگه نگفتی نه میاد ؟
داشتم کامپیوترو خاموش می کردم و سی دی می دی ها رو جمع و جوور می کردم . گفتم میاد الان .. نمی دونم چی کارم داره ! صبح گفت شب زود نرو 9 میام باهات کار دارم ..
همونطوری ولو شده بود رو زمین و عین بچه کوچولوها داشت با کارته ور می رفت و زیر وبالاشو نگاه می كرد .. یكی از این كارتهای سپنتا انتخاب كرده بود . كارته یه ورش عكس یه شخصیت معروف بود ... یه ورش شعر داشت ... بالاش مسابقه داشت و خلاصه كلی چیز واسه سرگرم شدن داشت .
پاشدم برم بقیه سی دی هایی که پخش و پلا بود اون ورو جمع و جوور کنم . خندیدم بش گفتم پاشو ببینم كوچولو .. چه ولو شده این زیر واسه خودش ... رو قالی بابات نشستی ؟
دستمو دراز کردم سمتش بلندش کردم نشست سر جای من .. تا اومدم اون سمت امیر هم اومد داخل مغازه ..
همونطوری که دست باهام می داد گفت آقا شرمنده دیر شد ..
گفتم خواهش . جریان چیه بابا ؟ بگو ببینم از صبح تا حالا ما رو گذاشتی تو خماری ...
تا از جلوش رد شدم یه دفعه ندا رو دید .. ندا هم خندید و بلند شد گفت سلام امیر خان ..
امیر که تعجب کرده بود از این که ندا اومده مغازه خندید گفت ئه شما کجا این جا کجا ؟
ندا هم با خجالت و خنده کارتو نشون داد گفت اومدم کارت می خواستم .. بعد رو کرد به من و گفت نیما من میرم ... تو هم حرفتون که تموم شد بیا خونه .. منتظرتیم ..
با عجله گفتم نه نه .. بشین .. منم الان میام ..
با دست صندلیو کشیدم جلو و نشستم روش و رو به امیر گفتم بگو ببینم چی شده ؟
امیر شروع کرد حرف زدن و من با دقت گوش می دادم ...
این دفعه حرف از تغییر دکور مغازه و این حرفا نبود .. حرف از رفتن بود .. حرف از رفتن امیر .. امیر میخواست بره دبی برای کار .. پیش پسر عموی باباش .. اولش فکر کردم برای منم می خواد کاری درست کنه اونجا .. با حوصله گوش می دادم به حرفاش .. ولی حرفاش بوی تنهایی می داد .. داشت به زبون بی زبونی می گفت که می خواد بره و منو تنها بذاره .. مگه میشه ؟ پس کار من چی میشه ؟ پس این مغازه چی میشه ؟
انتظارشو داشتم که یه روزی بالاخره باید از هم جدا بشیم و بریم دنبال زندگیمون .. ولی یه دفعه .. اینطوری نه .. البته قرار نبود یه دفعه بره . شاید اگه می رفت بعد از عید می رفت ... یعنی یه چند ماهی وقت داشتیم ...
ندا هم خووب به حرفای ما گوش می داد ..
حرفاش که تموم شد خودمو خیلی شاد و خوشحال نشون دادم و بهش گفتم آقا مبارک باشه .. تا باشه از این خبرا .. می مردی صبح بهم می گفتی ؟ خندید و گفت باید بازم با پسر عموی بابام حرف می زدم .. عصری اوکیو داد . منم گفتم بهت بگم تا خودت دیگه تصمیم بگیری چی کار می کنی ..
بلند شدم کاپشنمو برداشتم و روبه ندا گفتم ندا خانوم رفیق نیمه راه به این می گناااااا .. ندا که معلوم بود تو مخش هزار تا سواله و فکرش مشغوله فقط لبخندی زد و به همراه من که بلند شده بودم پاشد که بریم .. امیر با خجالت گفت دیگه بیشتر از این خجالتمون نده نیما .. می دونم سخته ولی خوب چه میشه کرد .. خودتو بذار به جای من ... موقعیت كاری خیلی خوبیه . حیفه كه از دستش بدم
رفتم سمتش و شونه هاشو گرفتم و گفتم این حرفا چیه دیوونه ؟! دارم شوخی می کنم .. میری به سلامت .. کار می کنی.. پولدار میشی .. دست مارم می گیری .. پادوویی چیزی می شیم برات دیگه .. با خنده همدیگرو بغل کردیم . تو گوشش گفتم موفق باشی .. ازم جدا شد و به سرعت از من و ندا خدافظی کرد .. می دونستم چقدر ناراحته از این که داره میره .. وابسته خانواده اش و شهرش و دوستاش بود .. رفتن از ایران براش خیلی سخت بود . حالا چه دبی چه آفریقا .. فرقی نمی کرد .. اینو همیشه به خودم می گفت .. ولی وقتی صحبت کار پیش بیاد دیگه کاریش نمی شد کرد . به قول خودش موقعیت كاری خوبی بود و حیف بود از دستش بده ... تو سرم پراز فکر و خیال بود .. به ندا گفتم بریم دیگه ؟
با حالت گنگی نگام می کرد .. شاید منتظر بود من یه چیزی بگم تا اونم شروع بکنه ..
چراغها رو خاموش کردم و رفتیم بیرون .. کمک کرد و کرکره مغازه رو كشیدیم پایین . خیلی از این كار خوشش می اومد . از كركره می رفت بالا و سوارش می شد . بعد من كركره رو می كشیدم پائین و اون هم عین بچه ها با ذوق می گفت هووووووو . قفلها رو زدم و با هم راه افتادیم سمت خونه ..
زیپ کاپشنمو کشیدم بالا و دستامو کردم تو جیبم .. ندا هم خودشو کرده بود تو کاپشنش . معلوم بود که خیلی سردشه .. زبونم باز نمی شد باهاش حرف بزنم .. همش تو فکر حرفای امیر بودم .. وقتی اون می خواست بره باید فاتحه مغازه رو می خوندیم .. باید جمع و جورش می کردیم و سهم امیرو بهش می دادم تا بره دنبال زندگیش .. یا باید خودم بیشتر پول بذارم و سهم امیرو بخرم و تنهایی مغازه رو بچرخونم . یا باید قید مغازه رو بزنم . پول كمی هم نبود . حدود چهار پنج میلیون بود . حالا خدا رو شكر مغازه اجاره ای بود .
تو همین فكرها بودم كه صدای ندا منو از فكر بیرون آورد .
- نیمایی ؟!
- جان نیما ؟
به آرومی و با ناراحتی گفت امیر بره تو چی کار میکنی ؟
دستشو گرفتم توی دستم . به زور خندیدم و گفتم تو نگران منم هستی فینگیلی ؟ هیچی .. چیزی نمیشه . منم میرم دنبال کار و زندگی خودم .. همش که نمیشه تو همین یه وجب مغازه کار بکنیم .. باید دنبال یه کار درست و حسابی باشیم .. چه الان چه ده سال دیگه بالاخره باید یه روز می رفت .. هم اون هم من ...
غمو تو صداش و نگاش می دیدم .. با حالت مظلومی خاصی نگام کرد ...چشماش تو شبم برق میزد .. گفت ناراحت شدی آره ؟ من قشنگ متوجه شدم ..
چه خوب دركم می كرد ؟! .. حس می کردم با هیچ کس تو دنیا به راحتی ندا نیستم ..
همین موقع رسیدیم دم در خونه ... بدون اینكه جوابشو بدم درو باز كردم ورفتیم توی حیاط . از وقتی دستاشو تو دستام گرفته بودم سرمایی احساس نمی کردم .. دلم نمی اومد دستشو ول کنم .. همونطوری که داشتیم می رفتیم توحیاط گفت دیدی گفتم ناراحت شدی ..
در جا وایسادم همون جا ..زل زدم تو چشاش .. دستشو آوردم بالا کشیدم رو صورتم ... یه بوس آروم رو سر انگشتاش کردم و خندیدم بش ... گفتم میشه یه خواهش بکنم ازت ؟
گفت آره حتما .. بگوو
نگام افتاد به حلقه موهاش که روی پیشونیش افتاده بود .. دستمو بردم روی پیشونیش و با انگشتام یه کم با همون 4.5 تا تار موهاش بازی کردم و آروم گفتم بی خیال ...نگران من نباش .. باشه ؟
تا اومد جواب بده صدای بابامو شنیدم که می گفت نداا نیما ؟! شمائید ؟! چرا نمی آئید بالا پس ؟!
دستشو گرفتم و تند تند رفتیم سمت خونه ..وقتی رفتم تو و گرمای خونه خورد به صورتم تازه متوجه سرمای هوا شدم .. سلام کردیم و پشت سر هم عذر خواهی که ببخشید امیر باهام کار داشت و از این حرفا ..
بچاره ها هنوز شام نخورده بودن .. ندا رفت تو اتاقش . منم زود رفتم لباسامو عوض کردم و همه دور میز جمع شدیم ...
همون شب جریان امیرو به مامان بابا هم گفتم
بابا بیچاره خیلی شرمنده می شد که نمی تونه كمك كنه كل مغازه رو بخرم . یا حداقل برام کاری پیدا کنه .. البته تقصیر اون نبود .. اوضاع مملکت اینطوری بود .. کار بود .. نه این که نباشه . ولی کار درست و حسابی نبود که به درد بخور باشه و بشه باهاش زندگی کرد . بیچاره تو همین نصف مغازه هم كلی كمكم كرده بود .
مامان هم مثه همیشه کلی قربون صدقه من و وضعیتم رفت و بهم امیدواری داد که کار برام پیدا می شه و منم میرم دنبال زندگی خودم ..
وقت زیادی نبود . باید تا عید خودمو جمع و جور می کردم و هر تصمیمی می خواستم می گرفتم .
قرار شد بابا باز به دوستاش و دو سه تا از رفقاش که شرکت مرکت داشتن بسپاره . خودم هم تصمیم گرفتم از فردا بگردم دنبال كار . تو روزنامه ، اینترنت و اینجورجاها
همه اینا یه طرف ، ناراحتی ندا هم یه طرف.. از وقتی که اومدیم خونه هیچی نگفته بود .. فقط دو سه کلمه با مامان حرف زده بود ... شامو که خوردیم رفتم تو اتاقم و مشغول کارای خودم شدم .. هم تو مغازه کار داشتم هم یه سری سفارش تو خونه .. معمولا هم نوت بوكها رو می آوردم خونه . خودمو خیلی غرق کارم کرده بودم .. کار خوبی بود . اگه امیر می موند دو نفری می تونستیم به یه جائی برسونیمش . ولی حیف
...
ساعت از 12 هم گذشته بود .. خبری از ندا نبود .. قبلا برای یه چایی آوردن هم شده بود بهم سر می زد . ولی امشب نه .. جمع کردم و رفتم یه لیوان آب ریختم و رفتم دم اتاق ندا .. نمی دونستم خوابه یا نه ؟
در زدم .. دیدم جوابی نمیده .. دوباره آروم زدم به در .. شنیدم که میگه هوووووم؟ یعنی بعله ؟ !!!
درو آروم باز کردم .. سریع رفتم تو اتاقش و درو بستم .. نمی خواستم مامان اینا بیدار بشن .. اگه یه ذره سرو صدا می کردیم تا صبح خوابشون نمی برد دیگه و تا یه هفته می گفتن کم خوابی دارن .. درو بستم تکیه دادم به در
خوابیده بود رو تختش و چشماشو بسته بود . می دونستم ناراحته .. چقدر دلم می خواست بغلش کنم .. ببوسمش و ازش تشکر کنم واسه این که برای من نگرانه ، و ناراحته از این که بهش گفتم نمی خواد نگران من باشه ..
صداش کردم ندااا ..
چشماشو باز کرد و نگام کرد و باز بستشون ..
چقدر محتاج دیدن این چشما بودم .. حالا بسته بودشون و نمی ذاشت ببینمشون ..
پشتشو کرد به من و به پهلو رو به دیوار خوابید .. خندم گرفته بود از کاراش ..
لیوان آبو سرکشیدم و گذاشتمش رو میزش
رفتم پایین تختش نشستم رو زمین .. سرمو گذاشتم رو تختش .. بوی ندا رو میداد .. دستمو گذاشتم رو کمرش .. به آرومی باز صداش کردم
- ندااا ... ندایی .. قهری با من ؟
هیچی نمی گفت .. هیچ عکس العملی هم نشون نمی داد ..
می دونستم شدید قلقلکیه .. انگشتامو کشیدم رو پهلوهاش .. کمرشو جمع کرد و دستمو پس زد .. فهمیدم جاشو درست حدس زدم .. با شدت بیشتری شروع به قلقلک دادنش کردم .. خودشو می خواست سفت نگه داره تا نخنده .. کمرشو کشید جلو و باز دست منو گرفت که بذاره عقب .. دستشو چسبیدم با ناراحتی گفتم نداییی .. جوابمو نمیدی ؟ دستشو فشار دادم گفتم ندا با توامااااا ..
برگشت سمت من همونطوری که خوابیده بود .. بدجنس چشماشو باز نمی کرد ..
تصمیم گرفتم برای اولین بار انقدر نازشو بکشم انقدر علاقمو بهش نشون بدم تا متوجه بشه چقدر دوسش دارم .. و جوابمو بده
شروع کردم باهاش حرف زدن .. آروم آروم .. جوری که فقط خودش صدامو می شنید و خودم ..
ندای من قهر کرده با داداشی ؟
جوابشو نمیده ؟
از دو ساعت پیش تا حالا یه کلمه هم باهاش حرف نزده ..
پشتشو کرده بود بهش ..
چشمای قشنگشو می بنده رو داداشی ؟
لرزش چشماشو از پشت پلک خووب متوجه می شدم .. دستمو دراز کردم پایین پاش و پتوشو برداشتم کشیدم روش گفتم پتوشو بندازم روش سرما نخوره آبجی خانوم من ..
پاهاشو جمع کرد تو شکمش و سرشو داد بالاتر و خودشو باز به خواب زد ..
با مظلومی گفتم یعنی خوابی دیگه ؟ یعنی من برم گم شم دیگه .. ابروهاش تو هم رفت ولی چشماشو باز نمی کرد .. داشت خوشم می اومد از بازیش ..
دستمو کشیدم رو صورتش و شروع کردم نوازش لپای تپلیش که از همیشه قشنگ تر شده بود .. با پشت انگشتم همه جای صورتشو نوازش کردم .. شیطون تو وجودم اومده بود .. با لرزش خاصی انگشتمو بردم سمت لبش . تا گذاشتم روش بالاخره چشماشو باز کرد ..
هول شدم .. زود انشگتمو بردم سمت بینیش .. با دو تا انگشتام گرفتم فشارش دادم .. جوری که صداش در اومد ..
به آورمی و با عصبانیت خاص خودش گفت آیییییییی .. نکن دیوونه ..
ول کن نبودم . دماغشو گرفته بودم فشارش می دادم می پیچوندمش با انگشتام ..
از قیافه خنده دارش خندم گرفته بود . بینیشو ول کردم و سرمو گذاشتم رو تختش و بیصدا غش کرده بودم از خنده ..
حس کردم بلند شد از جاش .. تا اومدم سرمو بلند کنم گرمای دستشو روی موهام حس کردم .. سرمو باز چسبوندم به تختش و چشمامو بستم .. انگشتاش آتیش بود .. می کشید رو سرم .. سرم داغ می شد .. اروم صداشو شنیدم
- نیمایی .. چرا اینطوری می کنی ؟ چرا تو باید نگران من باشی ؟ چرا تو باید بری با کسی که منو اذیت کرده دعوا بکنی ..بری کلانتری .. چرا منو صبح به صبح میرسونی دانشگاه .. چرا زمانی که باهام نیستی زنگ می زنی و می پرسی كجام و هوامو داری ؟! ولی من حق ندارم دلواپس زندگی تو و کار تو و زندگی تو باشم ؟ چرا تو هیچ وقت با من در مورد این چیزا حرف نمی زنی ؟ چرا فکر می کنی من انقدر بچه ام که نباید به این چیزا فکر کنم ؟؟
همونطوری که سرم توی تشک تختش بود و به حرفاش گوش می دادم از دست خودم و کارام ناراحت شدم .. شاید راست می گفت .. همونطوری که من به خودم حق می دادم که توی کوچکترین مسائل زندگی ندا دخالت کنم به نوعی و بهش کمک کنم و بگم چی کار کنه چی کار نکنه ، اونم همچین حقی داره .. درسته از من کوچیکتره ولی سنگ صبور خوبیه برای درد دلای من .. از طرفی دلم نمی اومد كه با مشكلاتم اونو ناراحت كنم . اون چه گناهی كرده كه باید غصه منو هم بخوره . ولی آخرش به خودم گفتم اون هم خواهرمه . غریبه كه نیست . من كه غیر از اون كسی رو ندارم . تصمیم گرفتم مثل سابق همه چیز رو بهش بگم
هنوز انگشتاش توی موهام می گشت .. سرمو بلند کردم و رفتم عقب .. دستشو از آرنج خم کرده بود و زده بود زیر سرش و به پهلو خوابده بود .. زل زدم تو چشاش گفتم تسلیم ... ببخشید ..
هیچی دیگه نگفتم .. همین دو تا کلمه که گفتم جواب تمام سوالاش بود ..
با ذوق خندید و سرمو کشید رو تختش و دهنشو آورد بغل گوشم و بچه گونه گفت پس میذالی از این به بعد فوضولی تنم تو زندگیت ؟
دیوونه شدم از این مدل حرف زدنش . سرمو تند آوردم بالا و صورتشو محکم بوسیدم .. بر عکس همیشه که صورتش پره تعجب می شد خندید و دوباره دراز کشید .. چشماش پره شیطنت بود .. شیطنتی که هیچ وقت این مدلشو ندیده بودم
با خنده گفتم آشتی دیگه ؟
همونطوری که خوابیده بود چشاشو عصبانی نشون داد و انشگتشو مثه مامانا که خط و نشون میکشن تکون داد و گفت به شرطی که از این به بعد حرفاتو بهم بزنی و بهم نگی نگلان نباش نگلان نباش ..
پاشدم از رو زمین لپشو کشیدم گفتم باشه فینگیلیه من .. اداشو در آوردم خودمو عصبانی نشون دادم و مدل انگشتمو مثه خودش کردم و گفتم البته به شرطی که دیگه باهام قهر نکنی و چشمای قشنگتو از من قایم نکنی
.. خووب متوجه شدم که با یه حالت گنگی خندید و به آرومی چشمک زد گفت برو بخواب ... شب بخیر ..
تمام وجودم آرامش شده بود .. خوشحال بودم که تونسته بودم از دلش در بیارم ..
سرمو فرو کردم تو بالشت و لبخندی زدم و صورت قشنگ ندا رو برای هزارمین بار جلوی چشمام آوردم و خوابیدم . روزا از پی هم می گذشتن....
هوای سرد زمستون از یه لحاظ خوب بود ، از یه لحاظ مشکل سازخوبییش تو قشنگی زمستون و شاعرانه بودنش بود . سفیدی برف . یاد برف بازیهای بچگی . زمستون و برفشو از بچگی دوست داشتم . وقتی برف می اومد بابام خودش می رفت برفها رو پارو می كرد . یه پاروی كوچیك هم برای من درست كرده بود . منم با همون پاروم می رفتم دنبالش و شروع می كردم یه گوشه رو پا رو كردن . بعد ندا رو صدا می كردم و با برفهائی كه جمع كرده بودم آدم برفی می ساختیم . آخرش هم تبدیل می شد به برف بازی و تو سر و كله هم زدن ... زمستون فصل جالبیه ... یاد آدم میندازه که داره عید میاد .. سال جدید داره میاد ..
ولی خوب رفت و آمد و بیرون رفتن ما هم مشکل می شد .. البته من که زیاد مشکلی نداشتم . از خونه تا مغازه نهایت 5 دقیقه وقت می برد .. بابا هم كه خودش ماشین داشت و مسیرش فقط اداره خونه بود . مامان هم اكثرا خونه بود و تنهائی جایی نمی رفت . اگه هم كاری داشت من یا بابام براش انجام می دادیم . می موند ندای بیچاره ... تصمیم گرفته بودم هر روزی که برف اومد یا به هر نوعی براش سخت بود که بره دانشگاه .. خودم برسونمش ..
وقتی تو اون هوای سرد سوار ماشین می شدیم و بخاری ماشین هوا رو گرم می کرد ، یه فضایی میشد تو ماشین .. به عادت همیشگیم دستشو می گرفتم تا مطمئن بشم گرمشه .. حتی وقتی می دیدم دستاش از خورشید هم داغتره باز هم بخاری رو تا ته زیاد می كردم كه نكنه سردش بشه . نمی دونم این حس حس مسئولیت بود ؟ یا علاقه برادرانه ؟ هر چی بود حس قشنگی بود ... به جون خودش وقتی بیرونو نگاه می کردم و می دیدم که چقدر سرده و چه برفی داره میاد ولی ندا تو ماشین خوب گرمشه و سرما باهاش كاری نداره لذت می بردم ..
.
.
.
ندا با عجله : نیما نیما .. تروخدا بدو دیر شدااااااااا .. بدبخت شدم من به خدا ...
با عجله یه دستی به موهام کشیدم .. اه .. اول صبحی چقدر به هم ریخته شده بود این موهام .. باید می رفتم کوتاهشون می کردم .. کلی هر روز صبح وقتمو می گرفت ...
نیما : اومدم اومدم .. تو برو تو حیاط من اومدم ... نه نه نرو هوا سرده .. صبر كن آماده شم با هم بریم
بیرون که اومدم مامانو دیدم با دو تا لیوان شیر داغ .. دم در .. یکیشو ندا سر کشید یکیشم من در حال کفش پوشیدن .. با مامان خدافظی کردم و بش قول دادم آروم برم ..
سوار شدیم و زدیم بیرون ...
باورم نمیشد انقدر برف اومده باشه .. چند سالی میشد که تهران یه برف درست و حسابی به خودش ندیده بود .. البته اینم درست و حسابی نبود ، ولی خوب به نسبت سالهای پیش خیلی زیاد بود ..
با تعجب گفتم ندااااا عجب برفی اومده ...
طبق عادت همیشگیش دستاشو کشید به هم و با خنده گفت وووووووووووووی .. آرههههه .. وایییییییی .. سردهههههههه ...
بخاری رو زیاد كردم و گفتم صبر كن عزیزم . الان یه كم ماشین كار كنه گرم می شی
- نیما تروخدا آروم برو .. من حوصله حرص خوردن ندارمااااا
اینو ندا با مظلومیت خاص خودش گفت
خندیدم بش و گفتم آروم دارم میرم دیگه بابا .. حواسم هست .. نترس
پشت چراغ قرمز رسیدیم .. اصلا هر چی آدم عجله داشته باشه انگار بدتر میشه .. ندا دیرش شده بود . ساعت 7:50 بود و کلاسش 8 شروع میشد .. و ما هنوز با این ترافیک و برف نیم ساعتی توی راه بودیم .. كاش شانس می آوردیم و زودتر می رسیدیم ..
چراغ 65 ثانیه رو نشون میداد .. برگشتم نگاش کردم .. فینگیلیه من کاملا فروو رفته بود تو کاپشنش دیگه .. دستمو گذاشتم رو شونه اش و گفتم چته دختررررررر .. مگه گرم نشدی ؟
با خنده از اون زیر گفت چرا .. ولی می ترسم کلمو بیارم بیرون باز سردم بشه ..
با این حرفش غش کردم از خنده .. دستمو انداختم رو شونه راستش کشیدمش سمت خودم .. بلند گفتم آخه تو چرا انقدر با نمکی بچه ؟
بعد به خودم اومدم گفتم حالا من می دونم که این خواهرمه ... بقیه که پشت سرمونن چه فکرا میکنن .. دستمو برداشتم و زل زدم به ثانیه شمار چراغ ..
10
9
8
7
6
5
4
3
2
1
با سرعت راه افتادم .. واقعا دیرش شده بود .. هنوز همونطوری تو خودش بود . فهمیده بودم امروز یه چیزیش هست . اول فكر كردم چون دیرش شده ناراحته . بعدش یاد پچ پچای دیشبش با مامان افتادم ..
با عجله گفتم راستییییییی ندا
برگشت سمت من گفت چیه ؟
همونطوری که جلو رو نگاه می کردم گفتم دیشب چی می گفتی به مامان ؟ هی اصرار می کردی ؟
یه آه کشید و گفت هیچی .. چیز خاصی نبود
تو یه لحظه دستشو فشار دادم گفتم به من نمیگی ؟
با ناراحتی گفت آخه چیز مهمی نیست .. بش گفتم یلدا مهمونی داده میذاری برم ؟ تا فهمید مهمونیش قاطیه گفت نه اصلا
یه جووری شدم .. نمی دونستم باید چی بش بگم ..
مهمونی قاطیش مشکلی نبود .. مهم تنها بودن ندا بود .. منم دلم نمی خواست تنها بره اونجا .. خدارو شکر شهروز نبود وگرنه می خواست با اون بره ...
گفتم خب ؟؟؟
همونطوری که داشت بیرونو نگاه می کرد گفت همین دیگه .. منم یکی دو بار بش اصرار کردم .. اونم عصبانی شد گفت اصلا .. خیلی لوووسه .. من هیچ جا نمیرم .. همش تو خوونه ام .. یه بارم که یلدایی که همتون می شناسینش مهمونی میده خانوم میگه نه . چرااااااا؟؟؟؟؟؟؟ چون قاطیه .. حالا انگار منو می خورن اونجا
از مظلوم نماییش خنده ام گرفت لپشو کشیدم گفتم خب می خورنت دیگه خوردنی ..
با بی حوصلگی گفت برو بابا ..
خندیدم بش و گفتم خب حالا چی میخوای ؟ میخوای بری ؟
با تردید برگشت سمت من و نگام کرد ..
وقتی نگاش کردم از حالت چشاش خنده ام گرفت .. در حال آماده شدن واسه خر کردن من بود .. بلند بلند زدم زیر خنده ..
با تعب گفت واااااااااا چرا میخندی ؟
قیافه مضحکی به خودم گرفتم گفتم احیانا نمی خوای منو خر کنی که ؟ و باز زدم زیره خنده
ندا هم خنده اش گرفت .. برگشت کامل سمت من .. باهمون لحن بچه گوونه ای که من می مردم واسش گفت نیماییییییییییی ؟! فینگیلیه من ؟!
برگشتم نگاهش كردم . تو چشماش التماس بود .
بهش گفتم آخه تو اینجوری حرف نزنی هم كه من هر كاری تو بخوای واست می كنم .. چیكار كنم ها ؟ چه كاری از دست من بر میاد ؟
سرشو انداخت پائین و در حالی كه با بند كاپشنش بازی می كرد گفت
- خوب اگه تو بتونی با مامان صحبت كنی ... شاید از تو حرف شنوی داشته باشه ... یعنی شاید به حرفت گوش بده
- چشم . من حرف زدن رو قول می دم انجام بدم . ولی نمی دونم به حرفم گوش می كنه یا نه .
دستمو گرفت و بوسید و گفت واااااااااای مرسی داداشی . قربونش برم ...
دیگه رسیده بودیم دم داتشگاهشون . انگار واقعا شانس با ما بود . فقط پنج دقیقه دیر رسیدیم . دستشو گرفتم تو دستم و گفتم زشته دختر جلو همكلاسیهات .. بروكه دیرت شد ... من هر كاری كه بتونم انجام می دم .
سریع پیاده شد و در حالی كه كله اشو كرده بود تو ماشین گفت بذار همه بفهمن چه داداش گلی دارم . مرسی نیما . تو دیگه واقعا خیلی داداشی
- برو فینگیلی ... برو زبون نریز
در حالی كه می خندید خداحافظی كرد و دوید توی حیاط دانشگاهشون . اینقدر عجله داشت كه نگفت عصر برم دنبالش یا نه . بهش اس ام اس زدم . جواب داد كه با یلدا و پویا بر می گرده من نرم دنبالش
.. فرمونو چرخوندم و دور زدم و رفتم سمت خونه .. ماشینو گذاشتم تو حیاط و رفتم دم در به مامان گفتم من می رم پیش امیر .. کار زیاد داریم ..
تا ظهر با امیر بودم . كارهای مغازه زیاد بود . ده تا سیستم سفارش گرفته بودیم و باید تا ظهر آماده می كردیم . تا ظهر سیستمها رو بستیم و امیر با خودش برد كه تحویل مشتری بده .
تنها که شدم باز فکرم رفت سمت صبح و چشمهای غمگین ندا . و اینكه می خواست بره مهمونی یلدا .. چی کار کنم براش ؟ دلم می خواست می ذاشتم می رفت . ولی من نمی تونستم نظر بدم .. مهم بابا و مامان بودن .. ولی دلم می خواست مثه همیشه کاری کنم که شاد بشه ..
خودمو با کارام و مشتری هام مشغول کردم .. ساعت 4 که شد می دونستم الان داره میاد بیرون .. می دونستم الان با یلدا داره می خنده و مثه بچگی هاش برف بازی می کنه .. الان میرن سوار ماشین پویا میشن .. الان میاد خونه ..کاش خونه بودم .. یه لحظه آرزو كردم كاش خونه بودم می دیدمش
ساعت 5:30 بود .. پشت مغازه تو اتاقک کوچولویی که داشت مشغول مرتب کردن کارتنای جنسا بودم تا بچینمشون تو ویترین .. یهو متوجه شدم یکی اومد تو .. اومدم جمع و جور کنم برم بیرون که صدای آشنایی تو مغازه پیچید ..
نیمااااا ... کجاییی ؟
ندای من بود .. با تعجب رفتم بیرون ..
نیما : ئه .. سلااام .. اینجا چی کار میکنی ؟
خندید و در مغازه رو بست و گفت سلاام .. کجا بودی ؟ مغازه رو ول میکنی به امون خدا دیگه ؟
اومدم پشت سیستمم و گفتم نه بابا .. چی میگی ؟ حواسم هست .. نگفتی اینجا چی کار میکنی ؟
رفت سمت بخاری مغازه و وایساد کنارش تا گرم بشه ..
گفت هیچی اومدم حالتو بپرسم..
نمی دونستم واسه جریان مهمونی اومده یا واقعا اومده حالمو بپرسه ؟
با تردید مشغول کارام شدم و گفتم مطمئنی ؟؟؟؟
اومد بالا سرم گفت چی کار میکنی تو همش پشت این کامپیوتری ؟ به منم یاد بده منم بیام پیشتون کار کنم ..
خنددیم گفتم بشین چرا وایسادی ؟ چایی میخوری ؟
گفت ..نه نه .. نیما اومدم یه خواهشی ازت بکنم ..
چشمای خسته مو از مانیتور برداشتم و دوختمشون به چشمای قشنگ ندا تا خستگیشون در بره ..
گفتم چیه ؟ چی شده ؟
نشست صندلی کنار دست من ..
با چشمای مظلوم زل زد بهم .. گفت نیماییی .. من امروز با یلدا حرف زدم ..
نیما : در مورد چی ؟
خودشو با کاغذای رو میز مشغول کرد .. دستشو گرفتم خندیدم گفتم قربونت اینارو پاره پوره نکن فاکتوره ..
همونطوریکه دستاش تو دستم بود گفتم خوب ؟ ..
گفت بش گفتم مامانم نمی ذاره برم مهمونیش .. بعد با عجله گفت خیلیییییی ناراحت شد.. گفت من مهمونی نمی گیرم اگه تو نیای ..
پشت سر هم داشت حرف میزد . گفت نیما تروخدا با مامان حرف بزن راضیش کن .. به خدا بچه خوبیم..
نمی دونستم باید چی بش بگم ؟
لبخندی زدم بهش و گفتم من می دونم تو چقدر خووبی .. ولی خوب مامان مال یه نسل پیشه .. زیاد براش قابل درک نیست که تو بری تنهایی مهمونی .. اونم قاطی
با حرص گفت تو دیگه چرا هی میگی قاطی قاطی ؟ مگه قراره چی کار کنیم ؟
با مهربوونی و به آرومی گفتم عزیزم به جون خودت برای منم مسئله ای نیست .. فقط و فقط تنها بودن تو مهمه .. همین
با ناراحتی بلند شد گفت آخه با کی برم .. کیو دارم که باهاش برم ؟
دستشو کشیدم گفتم بشین چرا عصبانی میشی حالا ؟
یه لحظه به ذهنم خطور کردم بگم با هم بریم ولی گفتم شاید خوشش نیاد با داداشش بره مهمونی
در حالی که خودمو مشغول فکر کردن نشون می دادم گفتم اوکی من حرف می زنم ولی فکر نکنم مامان راضی بشه تو تنها بری .. حالا بازم ببینیم چی میشه .. بت میگم
با یه ذره امید خندید و گفت آره دستت درد نکنه .. خیلی بش اصرار کن ..بش بگو منو میرسونی و برم می گردونی .. بعد یه دفعه گفت نیمااااااااااااااا .. اصلا تو بیا باهام .. ها ؟
قلبم ریخت پایین ... این دختر فکر منو می خوند انگار ..
با بی تفاوتی گفتم نه بابا .. خوب نیست .. با داداشت بری مهونی ؟
با ذوق گفت نه بابا کجاش زشته ؟ تازه کی می دونه توداداش منی ؟ .. فقط یلدا می دونه که به اونم میگم چیزی نگه به کسی .. ها ؟ خووب نیست ؟
خندم گرفته بود ازش .. گفتم نمی دونم .. فکر میکنی مامان می ذاره ما با هم بریم ؟ راضی میشه اینطوری ؟
با ذوق دستاشو زد به هم گفت ایییییییییول . آره آره میذاره به خدا .. تو فقط باهاش حرف بزن ..
خیلی خوشحال شده بود و این باعث خوشحالی من میشد که بازم تونستم لبخند و رو لبای قشنگش بیارم .. چقدر وقتی از ته دل می خندید خوشگل تر می شد ..
تو همین لحظات در باز شد و یه مشتری اومد تو .. ندا خودشو جمع و جور کرد .. بلند شد گفت پس شب که اومدی با مامان حرف بزن . یا اگه الان وقت داری زنگ بزن بهش .. باشه ؟
اینجووری میخواست به مشتری هم بفهمونه که خواهرمه ..
با سر تایید کردم حرفشو و گفتم برو خونه میام میگم حالا .. برو
با خوشحالی زیادی از در مغازه رفت بیرون و منم مشغول کارام شدم ..
.
.
ساعت 9 شده بود .. داشتم جمع و جور می کردم .. بازم تلفن زنگ خورد .. باز ندا بود و سوال همیشگیش منتها امشب ذوق اینو داشت که زودتر بیام و با مامان حرف بزنم .. بش گفتم دارم میام اومدم .. تا 10 دقیقه دیگه خونه ام .. اومدم
زود در مغازه رو بستم و رفتم سمت خونه ..
نمی دونستم مامان میذاره من باهاش برم یا نه ؟
رفتم خونه و تا بعد از شام هیچ چیزی نگفتم . بعد شام به ندا گفتم تو مشغول ظرفا بشو تا ببینم چی میگه مامان ..
با ذوق رفت سمت ظرفا و دائم بر میگشت ببینه من و مامان در چه حالیم ..
نشستم کنارش و آروم آروم شروع کرم باش حرف زدن .. حرفم اعتبار داشت تو خونه ولی اینجا رو نمیدونم چی کار میکرد مامان ..
به آرومی بش فهموندم در مورده چی میخوام باش حرف بزنم ..
زود سرشو تکون داد و گفت نه نه اصلاا حرفشم نزن ..
دستاشو گرفتم گفتم مادره من گوش بده شما ..
تنها نمیره .. من باش میرم .. خوبه ؟
قیافش تغییر کرد مونده بود چی بگه ؟
دستشو فشار دادم گفتم خیالت راحت .. بذار با هم بریم هم دلش باز میشه هم از دست تو دلخور نمیشه .. میذارییی ؟
امان از این مامانا ... بازم کوتا نمی اومد یه کلوم بگه باشه . گفت حالا ببینم چی میشه
خندیدم گفتم نه دیگه .. بگو . این بچه ذوق داره .. به جون خودت خودم باش میرم تا خیالتم راحت باشه .. تازه ندا خودش دختره خوبیه .. منم فقط واسه شما میرم .. همین .. باشه ؟
هیچی نمی گفت
سرشو بوسیدم گفتم دستت درد نکنه .. خندید گفت چی دستم درد نکنه مگه من چیزی گفتم ؟
دوباره بوسیدمش گفتم همین خنده ات اندازه یه دنیا می ارزه
دستی به سرم کشید وگفت بسه خرم کردی بسه
بلند بلند خندیدم و گفتم دستت درد نکنه
ندا که تقریبا متوجه جریان شده بود هی چشم و ابرو می اومد و می خندید .. بلند شدم رفتم پیشش . بش چشمک زدم گفتم اوکیه ...
یه دفعه با ذوووووووووق ظرفا رو ول کرد رفت سمت مامانم یه ماچ گنده بش کرد و گفت وای مامان می دونستم قبول میکنییییییی .. قربووووونت برم .. دستت درد نکنه ..
بابام که تازه اومده بود تو حال با چشای 4 تا شده داشت مارو نگاه می کرد گفت چی شده ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟
اومدم سمت ندا . گفتم برو دستتو بشور تمام خونه رو کف برداشت بچه .. روبه بابام کردم گفتم هیچی ندا قرار بود بره مهمونی خونه یلدا اینا .. مامان می گفت نه .. حالا که قرار شده با من بره مامان راضی شده .. الانم مثلا داره تشکر می کنه .. گند زد به کل خونه با این کفا
بابام با تعجب به حرفای من گوش می داد و گفت ما هم دعوتیم ؟ .. ندا صداش در اومد گفت ئهههههههههه بابا .. چی شما هم دعوتین .. خانوادگی که نیست .. بابامم می خواست اذیتش کنه . خندید یواشکی و بلند گفت یعنی چی ؟ دختر که بدون خانواده اش مهمونی نمیره .. بی خود .. یا ما هم میایم یا نمیری .. معنی نداره .. عجب دوره زمونه ای شده اااااا
من و مامانم زیر زیرکی می خندیدیم
ندا که داشت دیوونه میشد باز اومد وسط آشپزخونه به من نگاه کرد .. وقتی دید من دارم می خندم با حرص گفت بابا خیلیییییییییی لووسی .. بابامم زد زیر خنده ..
خوشحال شدم که ندای من شاده و من تو این شاد بودنش سهمی داشتم
..
مهمونی یلدا 3 شب دیگه بود .. تو فکر این رفتم که اصلا برم یا فقط برسونمش ؟ نکنه مجبور شده بگه که منم بیام ؟ ولی خودم خیلی دلم می خواست باهاش برم مهمونی .. تا حالا همچین تجربه ای نداشتم .. دو تایی با هم بریم مهمونی .. .دوست داشتم زودتر این دو روزم بگذره و من با ندای خودم برم مهمونی .. چیز خاصی نبود ، ولی خب من دوست داشتم باهاش تو این فضا باشم .. یه جایی که به جفتمون خوش بگذره .. یه جایی که باعث شادی ندا بشه .. تو این دو روز هر چی بدختی بود افتاد رو دوش من .. مامان جون زمین خورده بود و من دائم مامانو می بردم اونجا و برش می گردوندم .. امیر سرما خورده بود شدید و نمی تونست صبحا بیاد سرکار .. از اون طرف سفارشهای مغازه هم وحشتناك شده بود . خلاصه که شدید سرم شلوغ بود و مشغول کار . خوبی اون شرایط این بود كه سرم گرم شد و نفهمیدم دو روز چطوری گذشت . بالاخره اون روز رسید ..
این دخترا همش تو همه کارا هولن .. مثل ندا كه از صبح هول بود که فلان کارو بکنه فلان جا بره .. کی بره حموم کی بره موهاشو درست کنه .. منتها من ریلكسسسس اصلا حالیم نبود شب مهونی دعوتیم .. صبح که رفتم مغازه به جای امیر . ولی بش زنگ زدم گفتم من عصر باید زودتر برم جایی دعوتم ..
ساعت طرفای 5 بود اومدم خونه .. کسی خونه نبود .. زنگ زدم موبایل ندا .. ذوق و شوق شنیدن صداشو داشتم که دیدم مامانم جواب داد .. با بی حوصلگی گفتم کجایین شمااااا ؟
جواب داد اومدیم پیش مریم جوون .. داره موهای ندا رو درست میکنه
مریم همسایه ما بود .. آرایشگر نبود ولی بلد بود . مهمونی های معمولی که می خواستن برن ندا همیشه می رفت پیشش .. کارشم قشنگ بود ..
گفتم اوکی حالا کی میاین ؟ من خونه ام ..
با عجله گفت نیما جان من باید برم ..میایم تا 10 دقیقه دیگه خونه ایم ..
رفتم سر وقت کمد لباسام و موندم چی بپوشم ؟ اسپرت .. رسمی .. معمولی .. *** !!!!!
گیج شده بودم .. نه این که با ندا هم می خواستم برم .. این بیشتر هولم میکرد .. نمی دونستم اون دوست داره من چی بپوشم .. ترجیح دادم مثل همیشه خودش بیاد و از اون بپرسم .. آخه همیشه كه می خواستم برم مهمونی لباسامو با نظر ندا ست می كردم .
رفتم حموم . اصلاح كردم و یه دوشی گرفتم . وقتی اومدم بیرون صدای مامانو می شنیدم که داره میگه انقدر باش بازی نکن خراب میشه ااااااا
ندا میگفت .. اه مامان خووب نشده .. ببین اینجاشوووووو
الهی ! عزیز من اومده خونه ..
زودی لباس پوشیدم و رفتم تو اتاقش ..
ای جاااااااااااااانم چه خوشگل شده بود
موهاشو سشوار کشیده بود و پایینشم مدل دار کرده بود . خیلی ناز شده بود . آدم دلش می خواست فقط اون موهارو نوازش کنه ..
سلام کردم و رفتم تو ...
ندا با قیافه ناراحت با لبای آویزوون نگام کرد و گفت نیماااااا ببین خیلی بد شدم ؟؟؟؟؟؟
با تعجب نگاش کردم گفت بد شدی ؟ چراباید بد شده باشی ؟
گفت ببین ببین .. با دستش حلقه ای موهاشو نشونم می داد .. ببین ضایع نیست اینا .. هر چی بش گفتم نکن گفت خووبه خوشگل میشی ..
مامانم با حرص از اتاق رفت بیرون و گفت دختر تو چقدر ایرادی شدی تازگیااااااا ...
وایسادم جلوش و حلقه موهاشو تو دستم گرفتم . خدائیش هم این دخترها به چه چیزهایی دقت می كنن و گیر می دن !!
گفتم چی داری میگی ؟ تو الان از همیشه قشنگ تر شدی . میگی بد شدههههههه ؟ این چه حرفیه .. ؟
با مظلومیت خاصی گفت راست میگی ؟
خندیدم بش و گفتم آره دیوونه .. به جون خودت خوبه ... مطمئن باش اگه بد شده بود من بهت می گفتم .. بعد دستشو کشیدم گفم حالا تو بیا نظر بده ببینم
بردمش تو اتاقم و دره کمدمو باز کردم جلوش
ادای خودشو در اَوردم گفتم من نمیدونممممممم چی بپوشم ؟؟؟
خندید و گفت کووفت ادای خودتو در بیار . بعد با کنجکاوی زیاد رفت دم کمدم و شوع به وارسی لباسا کرد ..
همینطوری میزد کنار و هی برمی گشت قبلی رو نگاه میکرد .. منم نشستم لبه تخت و زل زدم به قشنگ ترین و دوست داشتنی ترین موجود دنیا ....
بعد از کلی وارسی کردن لباسا یه پیرهن زرشکی تیره داشتم اونو در آورد با کراواتی که همیشه باهاش ست می کردم ... گفت نیمایی اینو بپوش با اون شلوار مشکیه که تازه گرفتی ..
گفتم کتم بپوشم ؟
گفت نه بابااااااا ... مهمونی معمولیه .. الکی خودتو اذیت نکن .. می دونست زیاد از کت خوشم نمیاد ..
یه کت تک چرمی مشکی داشتم اونم خودم برداشتم گفتم با این میپوشم خووبه ؟
چشاش برقی زد و گفت آره راست میگی این خیلی بش میاد .. با همین بپوش ..
گذاشتشون رو تخت و داشت می رفت بیرون كه صداش کردم گفتم فینگیلی
برگشت گفت هین ؟ میخواست خودشو لووس کنه برام
گفتم مطمئنی من بیام بهت خوش می گذره ؟
با تعجب نگام کرد گفت نیمااااااا ؟؟!! ... بدون تو اصلا خوش نمیگذره .. دیگه همچین حرفی نزن .. باشههههههه ؟
خندیدم بش و گفتم چشم .. برو .. برو حاضر شو .. کی میریم ؟
یه کم فکر کرد گفت والا .. ساعت خاصی كه نداره .. جز واسه مهمونهای غریبه و این صحبتها ... گفته از ساعت 7:30 .. 8 شروع میشه .. من می خوام یه ذره زودتر اونجا باشم . البته اگه تو مشکلی نداری ..
گفتم نه نه هیچ مشکلی . 7 خوبه راه بیافتیم ؟
گفت آره دستت درد نکنه من برم حاضر شم
یه نیم ساعتی فقط این موهای من کار می برد تا درستشون کنم ...
حدود 45 دقیقه تو اتاقم بودم و به قول بابام اندازه یه زن طول کشید حاضر شدنم ..
خودمو تو آیینه نگاه کردم .. نه خووب چیزی شده بودم .. یه ساعت هم داشتم كه خیلی گرون بود . بابام بهش می گفت ساعت پلو خوری . چون فقط تو مهمونیها دستم می كردم . اونم بستم . یه دوش اودكلن هم گرفتم و موبایلمو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون
رفتم تو حال با گوشیم مشغول شدم .. بابا هنوز نیومده بود .. مامانمم صداش از تو اتاق ندا می اومد ..
بالاخره بعد یه ساعت در این اتاق باز شد ..
مامانم کلافه اومد بیرون گفت واااااااااای کشت منو این دختره .. چقدر ادا اطوار به خودش میذاره
بعد یه نگاه سر تا پایی به من کرد گفت به به پسرم چه تیپی زده .. چه خبره نکنه عروسیه ؟
خندیم بش و گفتم والا خبر خاصی كه نیست .. جز مهمونی دوستانه و همون حرفای همیشگی ... سلیقه ندا خانومتونه .. اون گفت اینارو بپوشم ..
لبخندی زد و رفت تو اشپزخونه با دو تا چایی برگشت گذاشت جلوم
به آرومی جوریکه ندا متوجه نشه گفت نیما جان هوای خواهرتو داشته باشیااا .. بپا کسی اونجا بش گیر نده تو روخدا .. حواست جمع باشه اااااا
لبخندی زدم و گفتم مامان کوتا بیا مگه قراره کجا بره ؟ باشه . به جون خودت حواسم هست نگران نباش
تکیه داد به مبل و چایشو برداشت بخوره .. بعد با چشم و ابرو به من اشاره کرد که پشت سرمو نگاه کنم
برگشتم ددیم اوووووووه .. ندای منو .. چه کرده .. پشتش به من بود داشت تو آیینه دم در خودشو نگاه میکرد ..
یه دامن سفید و مشکی قاطی ماکسی با یه تاپ مشکی مشکی مشکی .. اصلا این لباسش یه جووری بود انگار هر چی رنگ مشکیه جمع شده تو این .. موهاشم که دیوونه کننده شده بود .. اصلا تک بود ..
به خودم اومدم یه سوت زدم .. گفتم اوه اووووه خانومو باش ...
بعد چند ثانیه برگشت سمت من گفت با منی ؟
گفتم بعلههه چه تیپی زده .. این دامنه رو از كجا آوردی ؟ .. خندید و گفت دزدیدم .. پریروز گرفتم .. واسه همین مهونی ..
گفتم خیلی بت میاد .قشنگه مباركت باشه ..
همونطوری که داشت رژ لب میزد گفت مرسی ..
کارش که تموم شد رفت تو اتاق و لباس پوشیده اومد بیرون .. گفت بریم نیمایی ؟
حالا که مستقیم نگاش می كردم می فهمیدم چقدرامروز قشنگ تر شده .. با آرایش یه آدم دیگه ای میشد اصلا .. مخصوصا با اون مدل مو .. چشمکی بش زدم و گفتم بریم
با مامان خدافظی کردم و بش گفتم گیر ندی زنگ بزنی اونجا هی بگی بیان بیاین .. بذار بش خوش بگذره باشه ؟
قبول کرد و راه افتادیم سمت خونه یلدا اینا
از اون ندای شیطوون شر من خبری نبود . خیلی خانوم و جدی شده بود .. بش گفتم چه جدی شدی ؟ اونجا هم باید انقدر جدی باشیم ؟
با تعجب گفت من جدی ام الان ؟
گفتم خب اره .. جنگولک بازی های همیشگی تو در نمیاری
با خنده گفت جو گرفتتم ..
یه کم ازش راجع به خانواده یلدا پرسیدم . فهمیدم فقط مامانش الان خونه است و باباش رفته مسافرت .. البته بخاطر نبود باباش مهمونی نگرفتن .. کلا خانواده راحتی بودن.... مهمونی هم هیچ مناسبتی نداشت .. همینطور برای دوره جمع شدن گرفته شده بود .
سر راه از یه گل فروشی یه دسته گل به سلیقه ندا گرفتیم و رسیدیم دم خونه اشون
ماشینو پارک کردم و به ارومی با ندا هم قدم شدم و رفتیم سمت خونه یلدا اینا .. گلو دادم دسته ندا .. خودمم پشت سرش وایسادم ..
در که باز شد موجی از هیجاااااااااان اومد دم در .. خدا این دختر چقدر انرژی داشت مگه ؟ پرید بغل ندا و جیییییییییغ میزد و سلام می کرد . انگار الان چند وقته همدیگرو ندیدن . منم که از کارای اینا خنده ام گرفته بود سرمو انداخته بودم پایین تا زیاد تابلو نباشم .. جیغ و ویقای این دو تا که تموم شد صدای مامان یلدا رو شنیدم که گفت سلام آقا نیما سلام ندا جوون .. بعدم یلدارو از جلو در کشوند کنار و گفت می خوای تا شب همین جا وایسین ؟ .. برو کنار دختر حواست نیستاااا هوا سرده ..
با خنده سلام کردم بهشون .. مامان یلدا روسری سرش بود .. واسه همین ترجیح دادم باش دست ندم ..
صدای شیطنت بار یلدا منو به خودم آورد ..
- بههههه مهندس بیکارووووو . خوش اومدی آقا نیمااااااا
و دستشو دراز کرد سمت من .. دستشو فشار دادم و فقط خندیدم و به آورمی جوری که مامانش متوجه نشه گفتم یه امشبو بی خیال ما شو
تو این چند ماهه بخاطر رفت و آمد بیشتر یلدا و ندا باهم بیشتر صمیمی شده بودیم .. دختر شری بود . همش در حال شیطنت بود ... بیچاره پویا !!!
نداو یلدا زدن زیره خنده ..
با خنده زد رو شونه ندا و گفت می بینم که با بادی گاردت میای مهمونی .. نترس اینجا خبری از شهروز نیست ..
سرمو با خنده تکون دادم و گفتم امان از دست شما دخترا .. رفتم سمت سالن . خونه اشون زیاد بزرگ نبود . یه خونه حدودا صد و شصت هفتاد متری بود . ولی سالن خیلی بزرگی داشت و باب مهمونی بود . از سقف سالن دو تا لوستر آویزون بود كه روشنائی محیطو تامین می كرد . از این لوسترهای سلطنتی كه پر از تیكه های شیشه است . كنار سالن هم یه بوفه بزرگ بود كه توش پر از ظرف و ظروف بود . دور تا دور هم مبلمان قرمز و مشكی سالن بود . فرشهای كف سالن رو واسه مهمونی جمع كرده بودن . روی دیوارها هم چند تا تابلوی نقاشی منظره بود . در كل با این كه خونه اشون یه خونه معمولی بود . اما وسایل و دكوراسیون تا حدودی اشرافیش كرده بود .
نگام افتاد به چند نفری که نشسته بودن . به تعداد انگشتای دست نمی رسیدن ... خیلی هم صمیمی بودن با هم . فکر کنم فک و فامیل یلدا بودن .. اوه چه کرده ؟!! این ارکستر مرکستر چیه گفته بیان !! .. چه خبره مگه ؟
ترجیح دادم صبر کنم ندا و یلدا جلو برن بعد من برم .. با بفرما بفرمای یلدا و مامانش رفتیم تو سالن . یلدا ما رو معرفی كرد و گفت بچه ها ندا ، نیما .. ندا ، نیما بچه ها . خندیدیم و من رفتم با دو سه تا پسر دست دادم و رفتیم یه گوشه نشستیم .. ندا در گوش من گفت نیما من برم لباسمو عوض کنم بیام ..
با سر جوابشو دادم و یه گوشه عین بچه یتیما نشستم زل زدم به جلوم ..
یه چند دقیقه که نشستم احساس گرمای شدیدی داشتم .. پا شدم کتمو در اوردم گذاشتم رو پام بهتر شدم ..
نگاهای سنگین دو سه تا دختری که اون سمت سالن بودنو خووب احساس می کردم .. نفس عمیق کشیدم و زیر لب گفتم کجایی ندایی ..
مامان یلدا اومد كتمو گرفت و گفت آقا نیما چیزی احتیاج نداری ؟ الان میان بچه ها شلوغ میشه ..
خندیدم گفتم ممنون راحتم ...
صدای زنگ در چند دقیقه یه بار می اومد .. صدای همهمه بیشتر میشد .. ندای من هنوز نیومده بود .. چی کار می کنه که هنوز نیومده ؟
تعداد مهمونا خیلی بیشتر شده بود .. از پشت دیوار سالن اول یلدا اومد بعدشم فرشته کوچولوی من .. چقدر امشب خوشگل تر شده بود ..
بی اختیار لبخند زدم بش و رفتم کنار تا بیاد بشینه پیشم .. زیر لبی گفتم چقدر طولش دادی دختر ؟ من مردم از تنهایی ..
با ناراحتی گفت وای ببخشید تو روخداااا .. این یلدا داشت هی بام حرف میزد . طول کشید شرمنده
خندیدم و بی اختیار دستشو گرفتم تو دستم و فشار دادم ..
خونه دیگه شلوغ شده بود .. ندا گفت اکثرا دوستای خانوادگی و فامیلای یلدا هستن . یه 5 . 6 نفرم مال همسایه هاشون بودن .. همه با دوست پسراشون اومده بودن .. دوستای دانشگاهیشون هیچ کدوم نبودن ..
یه پسره بود زیاد دور و بره یلدا میگشت . با کنجکاوی گفتم ندا این پسره کیه ؟
گفت کدوم کدوم ؟
- همونی که الان بغله یلدائه .. لیوان دستشه ..
با تعجب گفت .. وااا پویائه دیگه .. نمی شناسیش مگه ؟
گفتم مگه مامانش میدونه جریانشونو ؟
با بی تفاوتی شونه هاشو انداخت بالا گفت چه میدونم .. حتما میدونه که اینجائه دیگه ..
تو دلم گفتم چه جالب چه روشن فکر !!!
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۲۷ ساعت 14:51 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|