خانم شما چه نسبتی با شهروز شهبازی دارین .
این كلمه رو كه شنیدم انگار با پتك زدن تو سرم . كل جریانو تا آخرش فهمیدم ... یاد روزی افتادم كه تو پارك طالقانی دو تا سرباز جلومون رو گرفتن و همین جمله تكراری رو پرسیدن :
- شما با آقا چه نسبتی دارین ؟
اشكام بی اختیار جاری شدن
- هیچی آقا . به خدا هیچی
- پس شما با این آقا نسبتی ندارین ؟
- ( با هق هق جواب می دادم ) نه به خدا
- یعنی اصلا نمی شناسینش ؟
- چرا . چرا . ولی نسبتی باهاش ندارم
- خوب ؟
با همون هق هق شروع به تعریف كردم
- جناب سروان به خدا اون اومده بود توی دانشگاهمون
- دانشجوئی ؟
- بله
- كدوم دانشگاه درس می خونی ؟
- آزاد
- خوب ؟ ادامه بده
- جناب سروان . به خدا ما اولش با هم دوست شدیم ... یه دوستی ساده . ولی اون شروع به اذیت كردن من كرد ... عذابم می داد
- چیكارت می كرد ؟
- همش بهم شك می كرد ... بهم تهمت می زد ... گیر می داد
- خانواده تون هم در جریانن ؟
سرمو انداختم پائین
- برادرم می دونه
- پدر مادرت چی ؟
- نه
- پس دوستی ساده نبوده
- چرا به خدا جناب سروان . به خدا یه دوستی ساده بود . به جون همون برادرم
و زار زار شروع به گریه كردم ... تمام غصه های این مدت فریاد شده بود و از گلوم خارج می شد... انگار دلش به حالم سوخت. دست از بازجوئی من كشید . بلند شد از میز وسط اتاق یه لیوان آب ریخت و داد دستم و بالای سرم وایساد
- برات مزاحمت ایجاد كرده بود ؟ این پسره ... شهروزو می گم
- بله جناب سروان . اولش به موبایلم زنگ می زد . به داداشم گفتم . داداشم باهاش حرف زد . ولی دست از سرم بر نداشت . مجبور شدم موبایلمو بفروشم . بعدش خونه زنگ می زد . یه بار هم جلوی دانشگاهمون جلومو گرفت و تهدیدم كرد
- بعدش رفتی به داداشت گفتی بره بزنتش ؟
دوباره شروع به گریه كردم
- نه به خدا جناب سروان . مگه داداشم كتكش زده ؟ من جریانو گفتم . ولی نمی دونستم می ره باهاش دعوا می كنه . به خدا نمی دونستم . حالا داداشم كو ؟
نشست روبروی من و با حالتی كه انگار خسته است تو پشتی صندلیش فرو رفت و گفت
- برادر شما ساعت 11 صیح امروز با شهباز ... ( پرونده رو باز كرد و نگاهی بهش انداخت و ادامه داد ) شهروز شهبازیان وارد نزاع شده و با هم كتك كاری سختی كردن
- الان دادشم كجاست ؟
- هر دو شون تو باز داشتگاهن . برادر شما شهروزو از ناحیه سر و صورت مجروح كرده
- جناب سروان به خدا داداش من بی تقصیره . اون به خاطر من اینكارو كرده
- خوب با این توضیحات شما قضیه فرق می كنه . خودش هم مرتب اظهار می كرده كه این آقا برای خانواده اش مزاحمت ایجاد می كرده . شما همین توضیحات رو بنویسین و امضا كنین . می تونین توش از آقای شهبازیان به خاطر ایجاد مزاحمت شكایت كنید . در اون صورت برادرتون با توجه به این كه جراحات آقای شهبازیان زیاد جدی نیست آزاد می شه و از آقای شهبازیان هم یه تعهد می گیریم كه دیگه برای شما مزاحمت ایجاد نكن .
بعدش كاغذی رو جلوم گذاشت كه بالاش آرم نیروی انتظامی بود و زیرش نوشته بود داد خواست ... یه خودكار هم بهم داد .
- چی بنویسم ؟
مثل معلم هایی كه دیكته می گن گفت :
- بنویس اینجانب ... فرزند ... به شماره شناسنامه ... صادره از ... بدینوسیله شكایت خود را از آقای شهروز شهبازیان . به علت ایجاد مزاحمت و تهدید اعلام نموده و تقاضای رسیدگی دارم . زیرش هم آدرس و شماره تماست رو بنویس و امضا كن ... سركار كریمی ... كریمی
دوباره كریمی اومد تو و شقققققققق پاهاشو به هم كوبید و سرشو بالا گرفت
- بله جناب سرگرد .
- برو آقای نیما حكیمی و شهروز شهبازیان رو از بازداشتگاه بیار
- چشم جناب سرگرد
صدای زنگ موبایلم از توی كیفم بلند شد . صدای زنگ خونه بود . نمی دونستم الان چی بگم . ترجیح دادم فعلا بذارمش روی سایلنت ... بعدا یه چاخانی می گفتم ( چه عادی شده بود واسم !! )
دوباره به نوشتن ادامه دادم . همونطور كه تند تند می نوشتم تو دلم گفتم تو رو خدا كریمی . زودتر برو داداشمو بیار ببینمش . مردم از دلشوره
وقتی كریمی رفت . افسر نگهبانه رو كرد به من و گفت : شتاسنامه هاتونو آوردین ؟
سریع و با عجله در كیفم رو باز كردم و شناسنامه ها رو در آوردم
- بعله بفرمائید
شناسنامه ها رو باز كرد و هر دو رو نگاه كرد . معلوم بود با هم مطابقت می ده ... باز داد زد حسین زاده . سركار حسین زاده .
انگار اونجا تلفنی آیفونی چیزی نداشت . عین سر جالیز عربده می كشید
یه پسر قد بلندو لاغرعینكی كچل اومد تو و مثل اولی پا كوبید
- بله جناب سرگرد ؟
- سریع از این دو تا شناسنامه یه كپی بگیر بیار واسه من
- چشم جناب سرگرد
حسین زاده رفت دنبال كپی گرفتن . هنوز در كامل پشت سرش بسته نشده بود كه دوباره باز شد و اول صورت زیبای نیما و بعد نگاه خشن شهروز به دنبالش و در نهایت كریمی وارد شدن .
- بشونشون همون دم در
سرو صورت شهروز كبود و زخمی بود . دست نیما درد نكنه . دلم خنك شد . نیما نگاهم كرد و لبخند زد . با لبخندی جوابشو دادم . صورت نیما هم یكی دو جا قرمز شده بود
افسر نگهبانه گفت :
- خانم شما بفرمائید پیش برادرتون ... ( به شهروز اشاره كرد ) پاشو بیا اینجا .
از خدا خواسته سریع پاشدم رفتم پیش نیما . شهروز هم رفت نشست جای من ... كنار نیما نشستم و بازوشو گرفتم و با بغض گفتم
- نیما حالت خوبه ؟
دستمالی از تو جیبش در آورد و داد بهم
- خوبم . نگران نباش . بگیر اشكاتو پاك كن اینجوری زار نزن اینجا
گرفتم صورتمو پاك كردم . جناب سروانه رو كرد به شهروز و در حالی كه با خودكارش به ما اشاره می كرد گفت :
- این خانم و آقا از تو شاكین
- اونا از من شاكین ؟ این آقا منو كتك زده ... اونوقت شاكیم هست ؟؟!!
عجب بچه پر رویی بود
- بله . این خانوم رو می شناسی ؟
- توی دانشگاهشون دو سه بار دیدمش
نا خودآگاه بلند شدم گفتم جناب سروان دروغ می گه ... نیما دستمو كشید و نشوندم روی صندلی . جناب سروانه هم رو كرد به من و گفت خانم اجازه بدید ... و دوباره از شهروز پرسید
- همین ؟
- بله
- پس قبول نداری كه مزاحم این خانم شدی ؟
- نه جناب سرگرد . من مزاحم این خانم نشدم
- خیلی خوب ... پس من مجبورم صبح شنبه پرونده اتون رو بفرستم دادسرا . اونجوری هم سابقه دار می شی ... هم برات جریمه و شاید هم حبس تعیین كنن . همینجا یه تعهد بده كه دیگه مزاحم این خانم نمی شی و دورش نمی چرخی . به نفعته
شهروز سرشو انداخت پائین
- من مزاحمش نشدم . یه بار رفتم دم دانشگاهشون
- ولی بیشتر از این بوده . مرتب به این خانم زنگ می زدی ... با برادرش هم كه حرف زدی فحاشی كردی . به خونه اشون زنگ می زدی ... دم دانشگاهشون هم تهدیدش كردی . خانم شاهدی هم برای این قضیه دارین ؟ كسی دم دانشگاه شما رو دیده
همین موقع حسین زاده وارد شد و شناسنامه ها و كپیشون رو به افسره داد . داود رشیدی شناسنامه ها رو به خودش داد و با اشاره به ما گفت :
- اینا رو بده به اون خانوم و آقا
یاد سعیده افتادم .
- بله جناب سروان . دوستم دیدتمون
در حالی كه كپی شناسنامه ها رو ضمیمه پرونده می كرد گفت
- خیلی خوب . به اون دوستتون هم بگین فردا بیاد داد سرا .
و به شهروز نگاه كرد
- چیكار كنم ؟ بفرستمتون داد سرا ؟
شهروز همونطور كه سرش پائین بود آروم گفت نه
آخی . یه لحظه دلم براش سوخت .
- پس قبول می كنی كه مزاحم این خانم شدی ؟
- بله
افسر نگهبان فرمی رو از كشوی میزش بیرون كشید و با یه خودكار به دست شهروز داد و گفت خیلی خوب . حالا مثل یه بچه خوب بشین یه تعهد نامه بنویس .
بعد همونطور كه به من دیكته گفته بود شروع كرد : بنویس اینجانب ... فرزند ... به شماره شناسنامه ... صادره از ... بدینوسیله تعهد می نمایم از این تاریخ به بعد كوچكترین تماسی با خانم ندا حكیمی فرزند ... پرونده رو باز كرد و از روی شكایتنامه من خوند فرزند حسین ... به شماره شناسنامه 743 ...صادره از تهران ... ( می دونستم شهروز همه رو بلده . آخه مشخصات همدیگه رو حفظ كرده بودیم كه اگه گرفتنمون بتونیم بگیم زن و شوهریم ). نداشته باشم و ... هیچگونه مزاحمتی ... از جانب من ... برای ایشان ایجاد نشود ... این جانب آگاهی كامل دارم ... كه در صورت تخطی
شهروز گفت چی ؟
- تخطی . اولین ت با ت دو نقطه است دومیش با ط دسته دار .
- شهروز زیر لب گفت معنیشو می دونم صداتونو نشنیدم
- بنویس ... در صورت تخطی از این تعهد نامه ... پیگرد و مجازات قانونی ... مشمول حال من خواهد شد .
و در حالی كه از سرعت گفتنش مشخص بود داره شفاهی به شهروز می گه و اینو دیگه نمی خواد بنویسه گفت
- مجازات اولین مزاحمت برای نوامیس مردم دو ماه حبسه . در صورت تكرار می شه شش ماه . فعلا نذاشتم برات سابقه درست شه . چون جوونی . مجازات اینبارت تعلیقیه . یعنی اگه اینا یه بار دیگه ازت شكایت كنن شش ماه می ری بازداشتگاه . ( نا خود آگاه اینقدر خوش به حالم شد كه نیشم تا بناگوش باز شد و زود خودم رو جمع كردم ) . این علاوه بر جریمه ایه كه بهت تعلق می گیره . مفهومه ؟
شهروز با دلخوری گفت بله
- اسم و آدرستو بنویس .. تاریخ بزن و امضا كن
بعد رو كرد به نیما و گفت :
آقای عزیز . شما هم اگه دفعه دیگه مشكلی براتون ایجاد شد به پلیس مراجعه كنین . فیلم سینمائی نیست برادر من كه خودت پاشی بری سراغ كسی كه مزاحم خواهرت شده . این مال دوران قمه كشی پنجاه سال پیش بود . مملكت قانون داره . اگه اینجوری باشه كه سنگ رو سنگ بند نمی شه . شما كه ماشالله تحصیل كرده ای . بیسواد كه نیستین . پلیس حافظ امنیت اجتماعه .
حالا كه همه چیز به نفع ما تموم شده بود خیالم راحت شده بود . یاد كتاب تن تن در آمریكا افتادم . یه جاش هست كه می خوان تن تن رو اعدام كنن و رئیس قبیله سرخپوست ها كلی خطابه ایراد می كنه . یكی از سرخپوستها كه اون گوشه وایساده می گه نطق رئیس عالی بود .
نیما كه تا الان ساكت بود گفت چشم جناب سروان . ما می تونیم بریم ؟
- بله مشكلی نیست . برو وسایلت رو تحویل بگیر .
كریمی برو وسایلش رو تحویل بده . به طرف در رفتیم . شهروز هم بلند شد كه دنبال ما بیاد كه داود رشیدی گفت بشین با تو كار دارم . شما برین
نمی دونم . شاید می خواست با هم بیرون نریم . شاید هم می خواست نصیحتش كنه .
من بیرون درنشستم تا نیما با كریمی رفت وسایلش رو گرفت و اومد . تازه دقت كردم كه بیچاره رو لختش كرده بودن . عینك آفتابیش ، گردنبندش ، ساعتش ، كمر بندش ، كیف پولش ، حتی بند كفشش رو هم گرفته بودن . همه رو ریخته بودن تو یه كیسه و بهش دادن ... با هم راه افتادیم به طرف در حیاط . دم نگهبانی نیما به نگهبان گفت سركار می شه واسه ما یه آژانس بگیرین ؟
- كجا می ری ؟
- میدون ولیعصر
- برو وایسا بیرون میاد . اینجا وای نایستین . واسه ما مسئولیت داره .
- نیما چرا میدون ولی عصر ؟
- بریم ماشین رو برداریم
با هم رفتیم بیرون و وایسادیم كنار در ... چند متر اونورتر از اون كیوسك . هوای سرد شب به صورتم خورد . ساعتمو نگاه كردم . بیست دقیقه به هشت بود . انگار تازه نیما رو دیدم . بازو شو گرفتم و گفتم نیماااااا
- چیه فینگیلی ؟
- نیما چی شد ؟ چیكار كردی ؟ یهو بیخبر؟ چرا به من نگفتی كجا می ری ؟
در حالی كه موبایلش رو از كیسه در میاورد گفت ندا بذار خونه برات تعریف كنم . الان خیلی ذهنم خسته است . اووووه چقدر میس كال . مامان هم چند دفعه زنگ زده . بش چی گفتی ؟
- واااای منم گوشیم رو سایلنته . واسه منم چند دفعه زنگ زده . هیچی گفتم با نیما قرار دارم
- اههههههه . حسنك راستگو . كاش نمی گفتی .
- چی می گفتم ؟ ساعت پنج بعد از ظهر جمعه بگم یهو به سرم زده كجا برم ؟
- عیب نداره . حالا یه چیزی می بافیم .
شماره مامان رو گرفت
- الو ؟ سلام مامان ... هیچی كجام ؟! اوووووه چی شده ؟ واسه چی هزار راه رفت ؟ ... آره پیش منه ... خوب بنده خدا اونم نمی دونست كجا میاد ... من فقط بهش گفتم بیاد پیش من ... چرا بیخیالیم ... بابا من هوس كرده بودم خواهرمو ببرم سینما ، گفتم بهش نگم سورپرایز یشه ... تو سینما بودیم گذاشته بود رو سایلنت ( چه كلكیه این نیما ) چه جوری ؟؟!! ... بابا واسه چی نصف عمر شدی ... خیلی خوب خیلی خوب
اشاره كردم كه ماشین اومده . نیما همونجوری نشست تو ماشین كنار راننده . منم نشستم عقب . نیما هنوز داشت صحبت می كرد .
- نه شام نخوردیم واسه شام میایم ... یه ساعت دیگه خونه ایم . باشه باشه ... بابا دیگه چرا عصبانیه ؟؟!! . ببین من الان پشت فرمونم نمی تونم حرف بزنم . میام خونه صحبت می كنیم . خدافظ ... خداحافظ ... مامان جان خداحافظ ... باشه خدافظ. خدافظ
تازه به راننده سلام كرد
راننده جوابشو داد
- كجا تشریف می برین
- میدون ولیعصر
...
توی راه هردومون ساكت بودیم . نیما یه آهنگ شاد گذاشته بود كه جو عوض یشه . ولی هیچی عوض نشده بود . رسیدیم دم در . نیما پیاده شد كه درو باز كنه . من تو ماشین نشستم كه تو حیاط پیاده شم . هوا سرد بود ... یهو تو نور چراغ دیدم كه لباس نیما از یكی دو جا پاره است . وقتی دوباره خواست سوار بشه بهش گفتم نیما لباست پاره شده .
- عیب نداره . تو یه جوری حواس مامان رو پرت كن . من سریع برم تو اطاقم
ماشینو انداختیم تو حیاط و رفتیم تو خونه . اول من رفتم . مامان تو آشپزخونه بود . به نیما اشاره كردم كه زود بره تو اطاقش . اطاقش نزدیك در بود . من هم رفتم توی آشپزخونه
- سلااااااااااااااااااااام ... مامان خوشگله !
- زهر مااااار .
- جدیدا این جواب سلامه ؟
- چه سلامی ؟ چه علیكی ؟ ما نصف جون شدیم تا حالا ... سلام مامان خوشگله ؟
- نیما كه گفت ؟
- آخه دختر ... این موبایلو واسه چی دست می گیری ؟ خوشگلی ؟ زنگ كه نمی زنی هیچی . جواب هم نمی دی ؟
- نشد دیگه مامان . بعدش هم رفتیم تو سینما . بعدش هم كه نیما زنگ زد
رفتم دست انداختم گردنش و ماچش كردم
- ببخش دیگه . خوب ؟ مامان خوشگله
- خیلی خوب . خیلی خوب ... خرم نكن . نیما كو ؟
ایول . این یعنی بیخیال شد
- تو اطاقشه الان میاد
- كجا بودی تو تاحالا دختر ؟
اوه اوه بابام بود . اینو كجای دلم بذارم
- سلام بابا
- سلام . كجا بودین ؟
- بابا رفتیم سینما با نیما . نشد زنگ بزنم . بعد هم رفتیم تو سینما مجبور شدم موبایلمو خاموش كنم
- مادرت كم مونده بود دور از جونش سكته كنه . آدم وقتی می خواد بره سینما می گه بابا .. مامان ... من رفتم سینما . نه اینكه سرشو بندازه بره بیرون
با اون اعصاب خوردی كه من داشتم كم كم داشتم قاط می زدم
- من سرمو ننداختم برم بیرون . گفتم با نیما می رم . فقط موبایلمو نمی تونستم جواب بدم
تو همین صحبتها نیما وارد شد
- سلام علیكم
بابام برگشت به سمتش
- نیما ؟ نباید یه زنگ بزنی بگی كجایی ؟
- ببخشید . به خدا نمی خواستیم نگرانتون كنیم .
- نیما ؟؟!! گردنت چی شده ؟
صدای مامان فضولم بود .
- هیچی بابا . چیز مهمی نیست
- جای چنگه روی گردنت دعوا كردی ؟
- نه بابا . با بچه ها شوخی كردیم
بابام در حالی كه سرشو تكون می داد و روی مبل می نشست گفت
- بعضی وقتها یه كارایی می كنی نیما كه آدم انتظار نداره . تازه یادت افتاده كه با رفیقات شوخی خركی كنی ؟ نگاه كن گردنشو
- بابا همچین میگی انگار من صد سالمه . شوخی كردیم دیگه . مامان شامو نمی كشی ؟ نكنه امشب به عنوان جریمه قراره چیزی بهمون ندی ؟
- والله حقتون هم همینه
روشو كرد به من و گفت
- بیا . به جای اینكه وایسی اونجا بیا كمك كن شامو بكشیم .
شكر خدا تقریبا بیخیال شدن . شام رو در سكوت خوردیم . نیما بعد از شام رفت توی اطاقش . می دونستم اگه الان برم پیشش مامان هم میاد دنبالم و باز كار آگاه بازی شروع می شه . نشستم پیششون و مشغول تماشای سریالهای صد تا یه غاز شدم . از هیچ كدومشون هم هیچی نفهمیدم . بالاخره سریالها تموم شد و مامان بابا جمع و جور كردن كه برن بخوابن . رفتم تو اطاقم و یه كم میل هامو چك كردم . چراغها كه نیمه روشن شد فهمیدم خوابیدن . رفتم در اطاق نیما در زدم و رفتم تو . بیدار بود ... روی تختش دراز كشیده بود . رفتم كنارش روی تخت نشستم
- نیما ؟ برام می گی چی شد ؟ چیكار كردی ؟ من اصلا انتظار نداشتم . تو شهروزو از كجا گیر آوردی ؟
- بلند شد نشست و با شیطنت تو چشمام نگاه كرد
- آخه تو یادت رفته بود شماره های سیم كارتتو كه به من داده بودی پاك كنی كوچولو
- درست تعریف كن ببینم چیكار كردی
نیما در حالی كه به دیوار خیره شده بود شروع به تعریف كرد .
از همون روزی كه اومدی با من صحبت كردی دنبال این بودم كه یه كاری كنم . من داداشت بودم . در برابرت احساس مسئولیت می كردم . من تنها مرد خانواده و اصلا تنها عضو خانواده بودم كه از این جریان خبر داشتم و این وظیفه من بود كه كمكت كنم . از طرفی تو به من اعتماد كرده بودی و منو محرم خودت دونسته بودی . به جون خودت این واسه من خیلی ارزش داشت . تازه این یكی از معدود موقعیتهایی بود كه فرصتی پیش اومده بود كه برات كار مهمی انجام بدم . ولی مطمئن نبودم چیكار كنم .
اولش كه تصمیم داشتم بدون درد سر و حرف و حدیث با شهروز حرف بزنم و بگم پاشو از زندگی تو بكشه بیرون . ولی با رفتار و واكنشی كه از شهروز دیدم به این نتیجه رسیدم كه این آدم منطق سرش نمی شه . راستش نمی خواستم من بهانه دستش بدم و تحریكش كنم .
ولی وقتی گفتی اومده دم در دانشگاه و تهدیدت كرده به این نتیجه رسیدم كه كارد به استخون رسیده . باید واكنش نشون می دادم . یعنی واكنش تندی باید نشون می دادم .
فكر كردم چطوری با شهروز تماس بگیرم . می دونستم كه تو شماره اونو به من نمی دی . حالا به هر دلیلی . وقتی هم كه من گوشی رو بر می داشتم شهروز قطع می كرد . یهو یادم افتاد سیم كارتت هنوز دست منه . فكر كردم امتحانش كه ضرر نداره ، شاید شماره اش رو اون تو پیدا كردم . و از قضا بود .
چند روز پیش از مغازه زنگ زدم بهش . گوشیو که جواب داد بهش سلام كردم . معلوم بود منو نشناخته . چون شماره مغازه رو هم نداشت . بش گفتم من نیمام
با تعجب گفت نیما ؟
گفتم داداش ندام . نشناختی ؟
انتظار داشتم یا قطع کنه یا هول بشه . ولی اون خیلی آروم گفت بعله بعله سلام علیکم حال شما ؟ این آرامشش منو بیشتر عصبی كرده بود . فكر نمی كردم اینقدر پر رو باشه . باهاش حرف زدم و گفتم که می خوام ببینمش اونم با همون قلدری همیشگیش با لحن لاتی گفت
- باشه داداش خیالی نیست . هرجا دوست داری بگو بریم .
به جون خودت حرصمو در آورده بود . حرصم از این بود كه این آدم آشغال یه مدت دوست تو بوده و با احساساتت بازی كرده . قرار شد جمعه صبح همدیگه رو ببینیم . تو میدون ولیعصر جلوی سینما قدس !!
تا روز قرار كلی فكر كردم . نمی دونستم باید چی کار کنم ؟ منطقی برخورد کنم ؟ دعوا راه بندازم ؟ شاخ شوونه بکشم ؟ اونقدر دلم ازش پر بود كه اصلا تصور برخورد آروم و منطقی رو نمی تونستم بكنم . دوست داشتم هر جوری شده تلافی کاراشو سرش در بیارم ..
بالاخره روز قرار رسید . روز جمعه . همون روزی كه بهت دروغ گفتم . به جون خودت اصلا دوست نداشم بهت دروغ بگم . ولی مجبور بودم . اگه راستشو بهت می گفتم كه یا نمی ذاشتی اصلا برم . یا تا وقتی برگردم همش دلت شور می زد .
ساعت 20 : 9 جلوی سینما بودم . ساعت 30 : 9 باهاش قرار داشتم . نمی دونستم چه شکلی هم هست . چند تا دختر و پسر دیگه هم تیكه تیكه وایساده بودن و انتظار می كشیدن . خوب اونجا تابلو ترین جای میدون ولیعصر بود و جون می داد واسه قرار . چند تاشون سر جاشون ثابت وایساده بودن و دستشونو هاااا می كردن . بعضیهاشون هم دستشونو توی جیبشون كرده بودن و قدم می زدن . هر از گاهی یه نفر از راه می رسید و سراغ یكی از آدمها می رفت . اكثرا هم سراغ جنس مخالفش می رفت . چند ثانیه ای خوش و بش می كردن و بعد از جمع جدا می شدن و می رفتن .
یه گوشه یه دختری وایساده بود و منو نگاه می كرد . اول فكر كردم اشتباه می كنم . ولی واقعا داشت منو نگاه می كرد . تو كه می دونی اصلا از این كارها خوشم نمیاد . ولی توجهم بهش جلب شد . یكم كه گذشت دیدم یواش یواش اومد سراغ من . یه كم نگاهم كرد و گفت آقا سعید ؟ خیلی جدی گفتم نه خانوم اشتباه گرفتین . حالا نمی دونم واقعا اشتباه گرفته بود یا بهونه اش بود . یه كم نگاهم كرد و رفت اونور
...
حوصله ام سر رفته بود . ساعتو نگاه كردم . نزدیك ده بود . گفتم حتما ترسیده و نمیاد .. به بقیه نگاه كردم . یه لحظه خنده ام گرفت كه بقیه منتظر كین و من با كی قرار دارم . اون دختره كه منو اشتباه گرفت چند دقیقه قبلش با پسری كه اومد سراغش رفته بود . یه پسر جوون و خوش قیافه كه هیچ شباهتی هم به من نداشت .
داشتم به دختر پسری نگاه می كردم كه تازه به هم رسیده بودن و دست همدیگه رو گرفته بودن كه صدایی رو كنار خودم شنیدم كه گفت :
- سلام آقا نیما !!
برگشتم سمتش . انتظار یه آدم جوجه تر رو داشتم ولی هم هیکل خودم بود . با شك نگاهم می كرد . انگار منتظر بود ببینه خودمم یا نه . نمی دونم از كجا منو شناخت . فكر كردم شاید حدس زده بود . شاید هم عكسی ، چیزی از من نشونش داده بودی . سلامشو جواب دادم و نا خودآگاه دستمو بردم جلو . باش خیلی جدی دست دادم و بهش گفتم بریم تو ماشین هوا سرده .
تو سرم هزار تا حرف بود . ولی نمی دونستم باید چه جوری بش بگم . یه كم نگاهش كردم . با این كه هم هیكل خودم بود ولی اگه می خواستم بزنمش زورم بهش می رسید .
ماشینو تو كوچه پشتی سینما پارك كرده بودم . نشستیم تو ماشین . یه کم با سکوت گذشت .. بعد با پررویی تمام گفت :
- خوبی شما ؟
دیگه دوست داشتم كله شو داغون كنم . رفتم سر اصل مطلب و گفتم
- اگه بعضیها بذارن . ببینم تو چی می خوای پسر ؟ دنبال چی هستی ؟
با تعجب گفت : من ؟ مثل اینكه تو زنگ زدی گفتی می خوام ببینمت و باهات حرف بزنم . من چی می خوام ؟
دستمو گذاشتم پشت صندلیش و گفتم آره . گفتم بیایی كه بهت بگم مثه بچه آدم دست از سر خواهر من بردار و برو پی زندگی خودت . با زبون خوش .
پوز خندی زد و سرشو از روی تمسخر تکون داد و روشو کرد به سمت خیابون . چند لحظه بعد برگشت گفت
- اصلا من نمی دونم این بچه بازیها چیه ؟ چرا ندا قضیه رو كشونده به تو ؟ ما دو تا آدم عاقلیم . مثل همه آدمها ما هم یه وقتهایی با هم اختلاف داشتیم . خیلی وقتها هم خوب بودیم . خودمون هم بلدیم چطوری مشكلات و اختلافاتمونو حل كنیم . همونطور كه تاحالا حل كردیم . نمی دونم این سری چرا ندا اینقدر كشش داد و پای تو رو آورد وسط . .. ما با هم کنار میایم . مثل همیشه . چرا تو این میون داری دخالت میکنی ؟!
نگاهش كردم و گفتم
- شما تا حالا مشكلاتتون رو حل نكردین . فقط اون بیچاره تحمل كرده و كوتاه اومده . تو هم فكر كردی با دو تا معذرت می خوام قضیه حل شد . در صورتی كه عمق مشكلاتتون روز به روز بیشتر می شد . منم دخالت می كنم چون برادرشم . فكر كردی بی صاحابه ؟ گفتم به زبون خوش برو دنبال كارت و كاری به كار این دختر نداشته باش
با پر روئی بیشتر گفت
- این همه وقته که با هم هستیم. كجا برم ؟ به همین راحتی برم ؟
بهش گفتم مگه ملك باباته كه چون خیلی وقته دستته احساس می كنی حق آب و گل داری ؟ یا رو سی سال با زنش زندگی می كنه اینجوری احساس حق نمی كنه كه تو می كنی . بابا ولش كن بره دنبال زندگیش چی از جونش می خوای ؟ همش شك و تهمت و توهین و تحقیر . خجالت نمی كشی ؟ اعصاب واسه این بنده خدا نذاشتی
با حالت قلدری برگشت گفت من کاریش ندارم برو ببین اعصابش از کجا و از کی خوورده .. خواهرت مشکل داره آقا نیما .. اگه تو اینقدر روشنفكری من نمی تونم بشینم ببینم دووست دخترم داره کج میره و هیچی بش نگم .. تو اگه برادر با غیرتی هستی كلاتو بذار بالاتر . به جای این كه بیایی سراغ من برو خواهرتو جمع كن . دیگه هیچی نفهمیدم . پیاده شدم در ماشینو باز كردم و داد زدم . بیا پائین . بیا پائین كثافت تا حالیت كنم . گمشو بیرون .
یقه شو گرفتم كشیدم بیرون . با همه قدرتم كوبیدمش به دیوار پشت سرش و تا بخواد به خودش بیاد با مشت گذاشتم تو چونه اش . یكی دو تا از مغازه دارا اومدن به سمتمون . یقشو گرفتم و گفتم كثافت حرومزاده . یه بار دیگه اسم خواهر منو بیاری روزگارتو سیاه می كنم . چند تا فحش آبدار هم به خواهر و مادرش كشیدم . دو سه نفر دیگه دورمون جمع شده بودن . یكیشون از پشت منو گرفت كشید عقب كه مثلا جدامون كنه . شهروز هم از موقعیت استفاده كرد یكی دو تا زد تو صورت من و یكی دو تا هم لگد حواله پا و شكم من كرد . خودمو به زور خلاص كردم و رفتم سمتش . یه مشت دیگه زدم تو دهنش كه گوشه لبش جر خورد . اومد دهنشو بگیره یكی زدم تو شكمش . مردم اطرافمون بیشتر شده بودن . یه عده كسایی بودن كه تو صف بلیط سینما بودن و صف و ول كرده بودن و اومده بودن دعوای ما رو تماشا كنن . دو سه نفر منو نگه داشته بودن و دو سه نفر شهروزو . ولی انگار زور من از زور اونا بیشتر بود . انقدر خشم تو همه وجودم بود كه نمی تونستن نگه دارن . شهروز كه معلوم بود از این عصبانیت من ترسیده فحش خواهر و مادر به من می داد . یكی از مردا داد زد آقا اینجا خانواده وایساده . یكی بیاد اینا رو جمع كنه.
باز از بین جمعیت خودمو خلاص كردم و دویدم به سمت شهروز . با مشت و لگد به هر كجاش كه می تونستم می زدم . با همه قدرتم هم می زدم . شهروز نشست روی زمین . اومدم بازهم بزنمش كه یكی از پشت منو گرفت كشید عقب . اینقدر عصبانی بودم كه برگشتم بهش گفتم ولم كن مردیكه . بذار حسابشو برسم . كه یهو دیدم اونی كه داره منو می كشی عقب یه سربازه نیروی انتظامیه . از این باتوم به كمرها. سربازه با خشونت منو هول داد كنار و داد زد . بیا ابنور ولش كن . بیا كنار
یكی دیگه هم شهروزو بلند كرد و رو به جمعیت داد زد برید آقا . اینجا واینایستید . متفرق شو آقا . برو
اونی كه منو گرفته بود بیسیمشو در آورد و پای بیسیم گفت . یاور یاور گشت 1 . یاور یاور گشت 1 .
از اون طرف بیسیم یكی گفت : گشت یك یاور به گوشم .
سربازه گفت جناب سروان یونسی . یه مورد نزاعه دو نفره است . هر دو نفر الان در اختیار ما هستند . چی دستور می فرمایید ؟
باز همون صدا گفت : محلتون كجاست ؟
سربازه گفت كوچه كنار سینما قدس
فرمانده اشون گفت همون جا باشید . الان میام پیشتون
با خشم به شهروز نگاه كردم . تمام تنم عرق کرده بود دلم می خواست بازم می تونستم می زدمش .. احساس می کردم تمام بدنم داره از شدت عصبانیت می لرزه .. نفس نفس می زدم ..
یهو فهمیدم چه اتفاقی داره می افته . اگه كار به كلانتری می كشید و بابا می فهمید ... ولی بعد فكر كردم شاید بد نباشه با شهروز بریم كلانتری . حداقل تكلیفمون روشن می شه .
طولی نكشید كه ماشین اومد . در آخرین لحظه یاد ماشین افتادم و دزدگیر ماشینو زدم تا دیگه این وسط ماشینو کسی ندزده . فرمانده شون با حالت دعوا اومد پائین و گفت سوارشون كن . واسه من دعوا می كنین ؟ لات شدین واسه من . سوار شو . سوار شو بریم حالیت می كنم . سوار ماشینمون كردن . سربازی که بینمون نشسته بود هوای جفتمونو شدید داشت .. که باز دوباره نپریم به هم .. مغزم اصلا کار نمی کرد .. نمی دونستم کاری که کردم درسته یا نه . فقط دلم می خواست بازم می زدمش .. حتی اگه خودم 10 برابرشو می خوردم . چون اصلا طاقت نداشتم ببینم كسی اینجوری به تو توهین می كنه . خلاصه راه افتادیم و ما رو بردن كلانتری ... خیلی از جلوی اونجا رد شده بودم . حتی آدرس خونه یكی از دوستام رو هم به عنوان بالاتر از میدون كلانتری می شناختم . ولی اصلافكرشم نمی كردم كه یه روز پام به اینجا كشیده بشه ... ما رو بردن تو و مستقیم بردنمون بازداشتگاه . دم در بازداشتگاه همه وسایلمونو همونطور كه دیدی گرفتن و فرستادنمون تو ... بازداشتگاهش به جون خودت درست عین این فیلمها بود . یه سالن حدودا پنج در ده . بدون هیچ پنجره ای . كه روشنائیش به وسیله مهتابیهای سرتاسری كه رو سقف بود و تهویه اش به وسیله هواكش بزرگ روی دیوار تامین می شد . دیواراش گچی و پر از یادگاری و فحش و شعر بود . این ور اونورش هم پوسترهای مختلف بود ... یه گوشه هم یه تابلو زده بودن و روش نوشته بود قبله . تو دلم فكر كردم كی تو این حال و روز نماز می خونه ... نشستم یه گوشه .
به غیر از ما ، ده پونزده نفر دیگه هم اونجا بودن . بعضیها قدم می زدن . بعضی ها هم كاپشنشونو گذاشته بودن زیر سرشون و خوابیده بودن . داشتم به اوضاع خودم فكر می كردم . اگه بابا اینا می فهمیدن . اگه سابقه دار می شدم ... یاد صفحات روزنامه های حوادث افتادم . نامبرده سابقه دار بوده و یكبار به جرم نزاع خیابانی و ضرب و جرح دستگیر شده است . تازه می فهمیدم وضعیتم چقدر وخیمه ... به شهروز نگاه كردم . یه گوشه نشسته بود . سرشو به دیوار تیكه داده بود و پاهاشو دراز كرده بود . چشماشو بسته بود و یه دستمال گذاشته بود رو لبش . از نگاه كردن بهش حالم بد می شد .. چرا آدمها باید اینقدر بی منطق باشن كه برای مجاب كردنشون باید كار به كلانتری بكشه
...
صدای اذون موذن زاده اردبیلی كه تو راهرو پخش می شد منو به خودم آورد . یاد روزهای جمعه ای افتادم كه خونه بودم و مامان رو می دیدیم كه موقع اذون وضو می گرفت . چادر نمازشو سر می كرد و نماز می خوند . دلم واسه خونه تنگ شده بود ... با وجود اینكه یكی دو ساعت بیشتر نبود كه اون تو بودم اما شدیدا احساس اسارت می كردم . تو دلم خدا رو صدا كردم و ازش خواستم كمكم كنه ... در بازداشتگاه باز شد و دو تا سرباز اومدن دم در داد زدن كسایی كه می خوان وضو بگیرن دم در به خط شن . نا خودآگاه منم رفتم به سمت در . چهار پنج نفر دیگه هم بودن . شهروز ولی همونجور نشسته بود روی زمین . رفتیم وضو گرفتیم . موقع برگشتن به سربازی كه كنارمون راه می رفت گفتم سركار من می خوام با افسر نگهبان حرف بزنم . بدون اینكه نگام كنه گفت الان نمی شه . برو تو صداتون می كنن . رفتم تو ... یه جا نماز برداشتم و به سمت تابلوی قبله وایسادم . نگاهش كردم و یاد فكر خودم افتادم . تازه می فهمیدم اینجا آدمها بیشتر از هر جای دیگه ای یه یاد خدا می افتن .
نمازمون تموم شد . یكساعت بعدش ناهار آوردن . عدس پلو بود . یاد ساچمه پلوهای سربازی افتادم . من كه اصلا نتونستم لب بزنم . شهروز ولی با وجود زخم لبش خورد .
حدود ساعت پنج بود كه یه سرباز دیگه درو باز كرد و گفت نیما حكیمی
گفتم بله ؟
گفت بیا افسر نگهبان می خواد ببیندت .
رفتیم توی دفتر افسر نگهبان . اولین چیزی كه توجهمو جلب كرد اسم افسر نگهبانه بود كه داوود رشیدی بود .
ندا در حالی كه برای اولین بار در طول صحبت من می خندید گفت : آره اتفاقا من هم همون اول خنده ام گرفته بود . خیلی باحال بود .
نگاهش كردم . الان كه ندا رو جلوی خودم می دیدم از كارم رضایت كامل رو حس می كردم . چون به خاطر عزیز ترین كسم بود . كسی كه ارزش هر كاری رو داشت . بهش خندیدم و ادامه دادم
- آره . منم خیلی خنده ام گرفته بود . پیش خودم گفتم خدا كنه به اندازه داوود رشیدی مهربون هم باشه .
- خوب . بعدش چی شد ؟
- هیچی . اولش خیلی خشن به من گفت : نیما حكیمی تو هستی ؟
گفتم بعله
تو چشام نگاه كرد و در حالی كه چشمهاشو باریك كرده بود گفت بهت نمی خوره آدم شری باشی
گفتم نیستم جناب سرگرد
گفت پس چرا این بنده خدا رو تو خیابون كتك زدی ؟
گفتم آخه اون مزاحم خواهرم شده بود جناب سرگرد . قبلا هم باهاش صحبت كرده بودم . حتی امروز هم اولش با ملایمت ازش خواستم از زندگی خواهرم بره بیرون
ازم پرسید با خواهرت چه نسبتی دارن ؟
گفتم مثل اینكه دوست بودن . ولی الان نیستن . تو خیابون هم مزاحم خواهرم شده بود . امروز هم به خواهرم دری وری گفت من هم نتونستم خودم رو نگه دارم
پرسید پدر مادرت در جریانن ؟
گفتم نه جناب سروان
گفت می تونی ادعاتو ثابت كنی ؟ خواهرت حاضره شهادت بده ؟
گفتم بله . حاضره .
گفت شماره اش رو بده بهش زنگ بزنم بیاد اینجا . اگه این چیزایی كه گفتی رو شهادت بده ، اون موقع تو می تونی شاكی باشی . شناسنامه ات اینجاست ؟
گفتم نه خونه است
گفت بهش بگو شناسنامه جفتتون رو بیاره .
بعدش شماره ات رو گرفت و وقتی مطمئن شد تو خواهرمی گوشی رو به من داد . بقیه اش رو هم كه دیگه خودت دیدی ... ندا سرش رو انداخته بود پائین ... دستمو گذاشتم زیر چونه اش و سرش رو آوردم بالا ... چشمای قشنگش پر اشك شده بود . صورتش رو ناز كردم و با تعجب گفتم
- چیه ؟ چی شده فینگیلی ؟
دستمو گرفت و با بغض گفت :
- نیما . من خیلی شرمنده اتم . باور كن از وقتی اومدیم بدجوری عذاب وجدان گرفتم . تو به خاطر من این همه بلا سرت اومد
پیشونیشو بوسیدم و گفتم
- عزیز دلم . این حرفها چیه ؟ مگه من غریبه ام . من برادرتم . تو ناموسمی . وظیفه امه ازت دفاع كنم . مخصوصا الان كه بابا هم خبر نداره
- باشه . ولی من خیلی ناراحتم
بلندش كردم و گفتم :
- راه آهن نباش . راه هوایی خیلی بهتره . الان هم مثل یه دختر خوب بگیر بخواب . صبح باید بری دانشگاه ها
یهو بغلم كرد . یكم موهاشو ناز كردم . گفت داداشی خیلی دوست دارم . خیلی . سرشو برد عقب و تو چشمهام نگاه كرد
- به خاطر همه چیز ازت ممنونم . تو واقعا حق برادری رو تموم كردی
دستاشو از دور بدنم باز كردم و گرفتم توی دستهام . گفتم عزیزم . مرسی . فراموشش كن . برو آروم بگیر بخواب ... صورتمو بوسید و گفت شب به خیر و قبل از این كه فكر كنم كه جواب بوسه اش رو بدم یا نه از اطاقم بیرون رفت . چراغو خاموش كردم و بدون اینكه مسواك بزنم رفتم توی رختخواب . خیلی خسته بودم . وقایع اونروز رو مرور كردم . باورم نمی شد همه این اتفاقات تو یه روز افتاده . انگار از اون لحظه ای كه صبح از ندا خداحافظی كردم یك سال گذشته بود ... ندا ... احساس می كردم از صبح خیلی بیشتر دوستش دارم . آخه وقتی آدم برای چیزی بهایی پرداخت می كنه ارزشش هم براش می ره بالاتر و دوست داشتنی تر می شه . علاقه من به ندا داشت دیگه خیلی زیاد می شد . یعنی آخرش چی می شه ؟! . بالاخره كه باید یه روزی از هم جدا شیم . اون بره دنبال زندگی خودش و من هم برم دنبال سرنوشت خودم . اونوقت چی ؟ یعنی طاقت دوریش رو داشتم ؟ برگشتم روی شونه ای كه همیشه عادت داشتم روش بخوابم خوابیدم . چشمم افتاد به پوستری كه به دیوار اطاقم بود. عكس یه دختر بود كه زیرش نوشته بود
آری آغاز دوست داشتن است . گرچه پایان راه نا پیداست . من به پایان دگر نیندیشم . كه همین دوست داشتن زیباست .
...
روزا خیلی آروم و بی سر و صدا می گذشت ... احساس می کردم کار مفیدی انجام دادم و الان ندای من بعد از مدتها تو آرامشه و شبا با خیال راحت می خوابه .. البته این فکر من بود و خبر از دل ندا نداشتم .. ولی حداقل فكر اینكه وظیفه برادریمو برای عزیزترین خواهرم انجام داده بودم بهم آرامش می داد .
ازم خواسته بود که دیگه هر روز نرسونمش دانشگاه .. خیلی نگرانش بودم وقتی تنها جایی میرفت . نمی خواستم دوباره براش اتفاقی بیافته . حاضر بودم تمام زندگیمو بدم ولی یه اخم کوچولو هم توی صورتش نبینم چه برسه ناراحتی و اشک و گریه شو ببینم .. چقدر خوشحال بودم که تونسته بودم آرامشو برگردونم به زندگیش .. چقدر وقتی توی صورتش نگاه می کردم و شادی رو تو چشمای قشنگش می دیدم خوشحال می شدم .. وقتی می خندید و لپاش می رفت دو طرف صورتش و چشماش برق می زد ، از خوشحالی انگار دنیارو بهم می دادن ..
این حس خیلی وقت بود بوجود اومده بود .. نمیدونم از کی ، ولی بوجود اومد .. ناخود آگاه پیش اومد .. نه یه دفعه .. کم کم .. هی خواستم بی توجه باشم بهش نمی شد .. از اول بهش محبت می کردم . حتی از بچگی .. وقتی تنها بودم با بابام و چیزی برام می خرید صبر می کردم بیام خونه دوتایی با هم بخوریم .. هر چیشو گم می کرد یا براش پیداش میکردم یا از ماله خودم بهش می دادم .. هر کی اذیتش می کرد با همون جثه کوچیکم شاخ می شدم براش .. سعی می کردم همیشه بخندونمش .. همیشه شاد نگهش دارم .. این جووریا هم بود ..موفق بودم تو این کارم .. با هر کاری باعث اومدن خنده رو لبهاش می شدم .. با این که دوستام می اومدن و تعریف می کردن که چقدر اذیت خواهر کوچیکاشون می کنن و کلی کیف می کردن ، ولی من دلم نمی اومد همچین موجود کوچولویی رو اذیت کنم ....
دقت بیشتری رو رفتارش داشتم تا متوجه بشم کی ناراحته کی غمگینه تا اون موقع بیشتر بهش برسم ..
کم کم باهاش بیشتر از قبل اخت شدم .. توجهم بیشتر از قبل شده بود .. حواسم بود کجا میره با کی حرف می زنه .. هواشو داشتم کسی اذیتش نکنه ... حس می کردم کسی به غیر از من مراقبش نیست .. اینو یه جوور وظیفه می دونستم برای خودم .. اون موقع ها می ذاشتم به حساب غیرت .. می گفتم داداششم غیرت دارم روش دیگه .. ولی این حس تغییر کرد .. دیگه صحبت غیرت نبود .. تا مامانینا بهش گیر می دادن می رفتم جلوشون و ازش دفاع می کردم .. نمی ذاشتم کسی از گل کمتر بهش بگه .. تو فامیل آشنا درو همسایه .. جوری رفتار می كردم که کسی جرات نداشت بگه بالا چشه ندا ابروئه .. همه به من می گفتن شمشیر كش ندا
... البته اون موقع ها ندا زیاد متوجه این رفتار من نمی شد . سرش با درساش و دوستاش گرم بود .... دلم می خواست می فهمید چقدر دوسش دارم .. چقدر برام با ارزشه ... چقدر هواشو دارم . ولی ندا خیلی عادی رفتار می کرد .
تا زمانی که رفت دانشگاه .. وقتی می اومد و از کلاساش و دوستاش و یه زمانایی از پسرای دانشگاه برای ما تعریف می کرد کلافه می شدم .. دلم می خواست بیشتر هواشو داشته باشم یه وقت کسی تو دانشگاه بهش گیر نده .. به قولی مخشو نزنه .. اذیتش نکنه
متاسفانه نتونستم و قضیه شهروز پیش اومد و این همه دردسر بعدش .. وقتی ندا قضیه شهروز رو با من مطرح كرد هم ناراحت شدم هم خوشحال . از این ناراحت شدم كه چرا من حواسم بهش نبوده . احساس می كردم من برادر خوبی نبودم و تقصیر منه كه این اتفاق افتاده و تا اینجاها هم كشیده شده .
از طرفی وقتی ندا منو محرم خودش دونست و اومد باهام درد دل کرد دنیارو بهم دادن .. این اتفاق منو خیلی خوشحال کرد .. چون ندا باهام راحت تر از قبل شده بود . احساس می كردم اون هم منو دوست داره . منو سنگ صبور خودش می دونه .. دیگه همه چیزم شده بود ندا .. نمی دونم ... شاید این حس به خاطر این بود كه من دوست دختر آنچنانی نداشتم . یعنی نه وقتشو داشتم نه زیاد اهلش بودم . شاید به خاطر این بود كه اینقدر به ندا علاقه مند و وابسته شده بودم و اون شده بود تكیه گاه عاطفیم .. به هر حال احساس می كردم وقتی ندا هست ،‌ دیگه به هیچ دختر دیگه ای احتیاج ندارم . می دونستم كه خیلی مسخره است . ولی احساس می كردم ندا می تونه حداقل تمام نیازهای احساسی و عاطفی منو ارضا كنه .