آنروز روز تعطیل بود که ماهرخ با من تماس گرفت و از من خواست توی پارک همیشگی یکدیگر را ببینیم او قرار بود با برادرش نادر بیاید بنابراین من هم تصمیم گرفتم رضا را با خود ببرم.آنها تفاوت سنی زیادی با هم داشتند نادر جوانی بود بیست و پنج ساله که مادرزاد از نعمت بینایی محروم بود اما تا شروع به راه رفتن نمی کرد آن هم در جایی ناشناخته کسی متوجه نمی شد که او نابینای مطلق است چون چشمانش باز و حالت طبیعی داشتند. او جوانی رعنا و زیبا بود که با آلات موسیقی آشنایی داشت و خیلی زیبا سه تار می نواخت.بیشتر اوقات ماهرخ به همراه برادرش به این پارک می آمدند و گاهی هم من دعوت او را اجابت می کردم و به همراه رضا به آنها می پیوستم،رضا به او علاقه زیادی نشان می داد زیرا او هم چون معلمی دلسوز به تمام کنجکاوی های بچه گانه رضا پاسخ می داد.اولین بار که کنار یکدیگر نشستند رضا با لحنی کودکانه و از روی کنجکاوی از نادر پرسید:
- آقا نادر شما کورید؟
من که بسیار خجالت کشیده بودم با ناراحتی را را مجبور به سکوت کردم اما نادر در کمال خونسردی گفت:
- خواهش می کنم بچه رو دعوا نکنید،بله عزیزم درست متوجه شدی من نمی بینم.
رضا دوباره پرسید:
- چرا شما نمی بینید؟
دستش را روی سر رضا گذاشت و گفت:چون خدا این طوری خواسته و منو نابینا آفریده،اما در عوض به من استعدادهای دیگه داده که اگر بتونم خوب ازشون استفاده کنم دیگه از نابینا بودنم احساس ناراحتی نمی کنم.
نادر یک روشندل واقعی بود که توانسته بود با همان استعدادهای نهفته اش لیسانس حقوق بگیرد و در موسیقی پیشرفت چشمگیری داشته باشد.
آنروز بعد از احوالپرسی با آنها رضا را نزدیک اسباب بازیها بردم و خودم روی نیمکت در کنار آنها نشستم .در حالیکه از دور رضا را می پاییدم .ماهرخ گفت:
- من دیروز فاطمه رو همراه شوهرش تو خیابون دیدم مثل اینکه خدا رو شکر زندگی خوبی داره و خوشبختانه همسرش آدم مهربون و خوش مشربی به نظر می رسید،فاطمه احوالتو پرسید و گفت که سلامش رو بهت برسونم و بگم خیلی بی معرفت شدی..
در حالیکه در دل خود را سرزنش می کردم آه کوتاهی کشیدم و به خود گفتم،اگه فاطمه جان حال و روزم رو می دیدی دیگه منو متهم به بی معرفت بودن نمی کردی.صدای مهربان نادر منو به خود آورد:
- بلا به دور شقایق خانم !چرا حالتون خوش نیست؟
این اولین باری نبود که نادر افکار درونیم را می خواند،او استعداد خارق العاده ای در خواندن افکار دیگران داشت.از زمانی که با نادر آشنا شده بودم علاقه مند شدم که در رشته روانشناسی ادامه تحصیل دهم خیلی دلم می خواست من هم بدون اینکه طرف مقابل کلامی به زبان آورد افکارش را بخوانم ،با اینکه از نشستن در کنارش لذت می بردم اما گاهی می ترسیدم که او دستم را بخواند و عشقی را که سالها در کنج دلم مخفی کرده بودم را روی دایره بریزد.بعد از مدتی سکوت گفتم:آقا نادر می شه یکی از اون آهنگهای قشنگتون رو برامون بزنید؟
خندید و گفت:
- اگه موافق باشین حاضرم برم تاب بازی تا از دستم خلاص بشین.
با لحنی معترض گفتم:خواهش می کنم این ط.ری برداشت نکنید،درسته که من حال و روز خوبی ندارم اما این دلیل نمی شه که مصاحبت با شما رو دوست نداشته باشم برعکس احساس آرامش می کنم .
نادر بدون گفتن هیچ کلامی سازش را بیرون آورد و با صدای گرمش می خواند.
روزی که از تو جدا شم روز مرگ خنده هامه
روز تنهایی دستام فصل سرد گریه هامه
توی اون کوچه غمگین جای پاهای تو مونده
هنوز اون بید مجنون عکس فعلیت پوشونده
بعد تو گریه رفیقم، غمه تو داده فریبم
حالا من تنها و خسته توی این شهر غریبم
توی این شهر غریبم.....
ناگهان دستش روی سیمهای سه تار ثابت ماند و دیگر صدایی از آن ساز زیبا بر نخواست،ماهرخ گفت:
- خیلی زیبا بود پس چرل بقیه اش رو نمی خنی؟نکنه شعر و حفظ نیستی؟
آرام گفت:شعرو حفظم اما نمی خوام شقایق خانم بیشتر از این گریه کنه!
ماهرخ متعجبانه مرا نگریست و گفت:
- حق با نادر،تو داری گریه می کنی؟خجالت بکش دختر این دنیا اینقدر ارزش نداره که به خاطرت چشمای قشنگتو خیس کنی. من نمی دونم تو چه بلایی سر خودت آوردی؟چرا از این رو به اون رو شدی؟
رضا دوان دوان خود را به من رساند و گفت:
- آجی اون پسره نمی ذاره من تاب بخورم.
بلند شدم دستش را گرفتم و گفتم:الان خودم سوارت می کنم،ببخشید من الان بر می گردم.اگر یک دقیقه دیگر آنجا می ماندم حتما در مقابل نادر رسوا می شدم.
سالها بود که نادر را می شناختم درست از زمانی که با خواهرش دوست شده بودم ،همیشه اعتماد به نفس اورا تحسین می نمودم چون هرگز نابینا بودنش باعث نشده بود خانه نشین شود بلکه از کسانی هم که چشم داشتند بیشتر پیشرفت کرده بود،اگر خداوند یک حس را از او گرفته بود در عوض حس های دیگرش را قوی تر ساخته بود.به گفته ماهرخ هیچکس در منزل نمی توانست مسئله ای را از او مخفس کند زیرا به سرعت متوجه می شد و آنقدر همه را سین جین می کرد تا مجبور شوند حقیقت را بگویند.
وقتی به سویشان بازگشتم آخر کلام ماهرخ را شنیدم:خیلی زیباست!
گفتم: چی زیباست؟
- هیچی بابا!نادر از من سوال کرد که آیا واقعا چشمای تو زیبا هستن ؟و من هم در جواب گفتم ،خیلی بیشتر از اونچه فکرشو می کنی!
نادر گفت:
- حیف شد که نمی تونم شما رو ببینم ،تا الان دوست داشتم ببینم این دختری که خواهر پر حرف منو تحمل می کنه کیه؟اما حالا آرزو دارم ببینم این دختری که اینقدر خواهرم از چشماش تعریف می کنه چه شکلیه؟
ازشنیدن حرفهایش دلم گرفت و به او خیره شدم کاش می توانستم من هم مانند او به راز درونش پی ببرم.کاش نادر نابینا نبود اصلا چرا ماهرخ در حضور نادر از من تعریف مینمود چرا این دختر درک نمی کرد که برادر نابینایش ممکن است غصه معلولیت خود را بخورد.
- دارید به من نگاه می کنید؟
- آه بله!و فکر می کنم خدا چه حکمتی داشته که نعمت بینایی رو از شما گرفته ؟هرگز غصه نخورید که چرا شما نمی توانید ببینید،چون خدا به شما نعمت هایی داده که کمتر کسی از اونا بهره منده!با اعتماد به نفس گفت:
- من غصه نمی خورم!فقط گفتم که آرزو دارم!هر کسی در این دنیا آرزویی داره،البته من به سرنوشتم اعتراضی ندارم چون می دونم این آرزوی من بالاخره به حقیقت
می پیونده اونم در دنیای دیگه و من تا اون زمان صبر می کنم.اگر کمی فکر کنیم می فهمیم این دنیا خیلی زود گذره خیلی.......بعد نادر آهی کشید و ساکت شد.
ماهرخ چینی به پیشانی انداخت و گفت:
- نفهمیدم این حرفها چیه؟مثل آدمهای عاشق پیشه حرف می زنی نکنه که....
نادر بلافاصله گفت:
- بله من عاشق شقایق خانم هستم،اما همانطور که یک برادر عاشق خواهرشه ،من نگران آینده تو نیستم اما در مورد شقایق خانم احساس بدی دارم و نمی دونم چرا اینقدر در موردشون فکر می کنم.وقتی دیده روی هم می گذارم از ذهنم خارج نمی شن یک حسی به من میگه این دختر سختی های زیادی می کشه،البته من نمی خوام با حرفهام نگرانتون کنم چون با صبر و پشتکاری که من از شما سراغ دارم می دونم که از پس همه مشکلات بر می آیید .
حال عجیبی داشتم دلم می خواست برای نادر درد دل کنم و از غم درونم بگویم از رنجی که سالها در قلبم لانه کرده بود و رفته رفته می رفت که سر باز کند اما مثل همیشه ترجیح دادم سکوت کنم.من حتی برای دفتر خاطراتم هم از رازم نگفته بودم تنها کسی که اطلاع داشت همان دوست قدیمی ام یعنی قلب ساده ام بود.
ماهرخ گفت:
- به نظر من شقایق عاشق شده چون رفتارش،سردرگمیهاش،سکوت بی پایانش ،همه و همه شبیه آدم های عاشق پیشه است.خنده مدتهاست که از لباش محو شده و بی دلیل گریه می کنه!جون ماهرخ اگه خبری هست بگو تا خودم برم برات خواستگاری خوب چه اشکالی داره زنا به خواستگاری برن؟البته مردای این دوره زمونه بی وفا شدن و سر دختر های بیچاره رو با حرفهاشون کلاه می ذارن .باید خوب حواستو جمع کنی!
نادر گفت:
- دوست شما از اون دسته نیست که گل لبخندش رو نثار هر کسی کنه تازه اگه گفته تو درست باشه و اون عاشق شده باشه همه از این عشق بی خبرند حتی خود معشوق،درسته شقایق خانم؟ باز هم جوابش سکوت بود و سکوت.
نادر دوباره گفت:
- تا کی می خواین لباتون و بسته نگه دارین و برا یهیچکس حرف نزنید شاید دیگرون بتونن به شما کمک کنند.چرا سعی دارید همه مشکلاتتون رو به تنهایی حل کنید؟آیا من می تونم بهتون کمک کنم؟شما برام مثل ماهرخ هستید یه برادر باید به فکر خواهرش باشه باور کنید من تحمل ناراحتی شما رو ندارم . ای کاش می تونستم کاری براتون انجام بدم!
لبخندی کم رنگ زدم و اشک از گوشه چشمانم روان شد و در دل گفتم خوشحالم که حد اقل نمی دنی طرف کیه؟چون اگه بفهمی خودت اولین کسی هستی که منو از این عشق منع می کنی و دیگه نمی گی که من خواهرتم.
از نادر و خواهرش خداحافظی نمودم بدون اینکه کلامی در مورد عشق پنهان شده ام بگویم بعد همراه رضا راهی منزل شدم در حالیکه در دل می اندیشیدم یعنی نادر از همه چیز اطلاع داره.آیا به راز درونم پی برده . نه امکان نداره اون فقط می دونه که من عاشقم!خدایا تو که به همه تو سینه شون قلبی دادی که بتپه و پناهگاهی باشه برای مخفی کردن رازهای مردم ،به من کمک کن که به وقتش به همه بگم که عاشق کی ام؟ خدایا اگه نادر بفهمه از من رو برمیگردونه


روز ها از پی هم سپری می شد و زمستان رو به پایان بود کم کم همه چیز روال عادی به خود گرفته بود .مادر آرامش گذشته رو بازیافته بود یعنی چاره ای جز این نداشتیم باید می نشستیم و نگاه می کردیم تا ببینیم این چرخ بازیگر چه سرنوشتی برایمان رقم زده است .آیا می رسیم به نا کجا آباد ؟یا می رسیم به آن حقیقتی که پایان شب سیه سپید است.
لیلی هنوز به خانه باز نگشته بود و در خانه عمه به سر می برد،در این مدت یکبار مسعود به منزلمان آمد و از مادر خواهش کرد که با من تنها صحبت کند.وقتی با یکدیگر تنها شدیم گفت:
- کار سعید و لیلی به خودشون مربوطه و من هیچ اهمیتی به اونا نمی دم.چرا دروغ بگم وقتی شنیدم قصد ازدواج دارند در دل خوشحال هم شدم ،چون تنها رقیب خودم رو برادم می دونستم ،اما حالا خیالم راحت شده ولی باز هم می ترسم یکی دیگه پیداش بشه.چرا مخالفت می کنی؟ قبول کن که من و تو می تونیم با هم خوشبخت بشیم !شاید تو از دیگران حرفهای زیادی پشت سرم شنیده باشی اما باور کن اگه تو بیای تو زندگیم همه این حرفها و حدیث ها تموم میشه .ما خانواده خوشبختی می شیم،دو خواهر با هم جاری می شن کجای این بده؟
با کنایه گفتم:تا خوشبختی رو از چه دیدگاهی ببینیم، گاهی انسانها خوشبختی رو در بدبخت کردن دیگران واز هم پاشیدن زندگیشون می دونند.شاید به نظر شما همه چیز تموم شده و دیگه نباید به گذشته فکر کرد.اما من هرگز از یاد نمی برم که برادر شما با ما و احسان چه کرد.مسعود با قیفه ای محزون گفت:
- می دونم که خیلی ناراحتی هم تو هم مادرت ،شما به آقای مظاهر علاقه زیادی داشتین اون تونسته بود با اخلاق خوبش جایگاه خوبی تو فامیل پیدا کنه اما یه عیب داشت و اونم این بود که پایه های زندگیش محکم نبود چون هیچ عشق و علاقه ای از طرف مقابل تو زندگیش نبود زندگی که سست باشه باید هم انتظار داشت فرو بریزد.
خواستم بگویم تا وقتی آقای مهندس تشریف نیاورده بودند و زمزمه عاشقانه سر نداده بودند همه چیز خوب بود و اونا زندگی خوبی داشتند.اما با ا»دن ایشان همه چیز فرو ریخت. ولی باز هم سکوت نمودم،به قول مادرم همیشه گربه زبانم را خورده بود. صدایش را شنیدم که گفت:
- سکوت علامت رضایته درسته؟
با خشم نگاهش کردم و گفتم:اما سکوت من علامت نارضایتیه!من هرگز تمایلی به ازدواج با شما ندارم.
دیدم در کمال ناباوری دستش را روی دستم گذاشت و خواست انگشتانم را ببوسد.اما من به سرعت دستم را پس کشیدم و گفتم:این چه کاریه؟احترام خودت رو نگه دار.(درون اتاق خودم پشت میز نشسته بودیم.)در حالیکه از روی صندلی بلند شدم وایستادم و سعی نمودم بر خودم مسلط شوم،گفتم :از اینجا برو بیرون خواهش می کنم.
بلند شد و روبرویم ایستاد طوری که نفسش به صورتم می خورد آرام گفت:
- با همین نگاهت و چشمای گیرات منو اسیر خودت کردی می دونی از کی عاشقت شدم؟از همون موقع که گازم گرفتی .شبها روش دست می کشیدم و خدا خدا می کردم که جاش بمونه ،جاش نموند اما من همیشه اون نقطه رو می بوسم خیلی دوستت دارم شقایق خیلی ..
دست بردم و گلدان گلی که روی میز بود را برداشتم و گفتم:
- اگه یه قدم دیگه جلوتر بیای با همین گلدون حسابت رو می رسم زودتر از اینجا برو بیرون،من هیچ علاقه ای به تو ندارم.
کمی عقب رفت و گفت:قلب تو از جنس بتونه و با همه دختر هایی که اطرافم رو احاطه کردن فرق می کنی برای همین حاضر نیستم ازت بگذرم،ولی من این بتون رو متلاشی می کنم مطمئن باش .حیف که زن عمو اینجاست و گرنه بهت می فهموندم گلدون که چه عرض کنم اگه وزنه چند کیلویی هم تو دستت بود ترسی ازت نداشتم،اما دوست ندارم در برابر مادرت مردی هرزه و بی چشم و رو به نظر بیام .تو هنوز مزه عشق و دوست داشتن زیر دندونات نرفته،اما نگران نباش چون خودم همه چیزو یادت میدم.
در حالیکه شعله های خشم از نگاهم زبانه می کشید صدایم را بلند کردم و گفتم:برو بیرون هرزه بی چشم و رو!
خنده بلندی سر داد و گفت:
- به هم می رسیم شقایق خانم تو مال منی مال خودم.فعلا خداحافظ!
مسعود از در خارج شد،در حالیکه من نادم و پشیمان بودم که چرا با او به گفتو گو پرداختم،مسعود ارزش صحبت کردن را نداشت.
مادر وارد اتاقم شد و گفت:
- چی شده؟چرا مسعود خداحافظی نکرد؟من داخل آشپزخانه بودم که صدای در شنیدم وقتی از پنجره نگاه کردم دیدم مسعود ِ که داره میره!
نزدیک مادر شدم ودستان لرزانم را در دستش گذاشتم و گفتم:
- مامان جان من اگه بخوام با امثال مسعود ازدواج کنم خوب تو گاوداری دایی احمد زیاده.
مادر گره ای به ابروهایش داد و گفت:
- تو نباید در مورد پسر عموت اینطوری صحبت کنی،هرچی باشه جزء نزدیکترین اقوام پدریت محسوب میشه.می دونم جوابت منفیه،اما می تونی خیلی مؤدبانه دست رد به سینه اش بزنی.تو نباید به کسی توهین کنی درسته که از دست برادرش ناراحتیم ولی نباید گناهش رو پای مسعود گذاشت اونکه مقصر نیست.
- مادر جان چه قومی چه خویشی؟از این خانواده همیشه آزار و اذیتش به ما رسیده،بسه دیگه چقدر ساکت بمونیم و فقط نظاره گر رفتار زشتشون باشیم؟
مادر سری تکان داد و گفت:
- شاید حکمت خدا بوده،راضیم به رضای خدا.
بعد بحث را عوض کرد و گفت:
- راستی دخترم اسم دایی احمد رو آوردی بهتر نیست ایام نوروز بریم پیش اونا،آخه خیلی وقته که ندیدمشون دلم براشون تنگ شده برای رضا هم خوبه،بچه ام دق کرد بس که کنج خ.نه نشست.
- خیلی عالیه مامان،همه ما به این تغییر آب وهوا نیاز داریم.
**
مادر دو برادر داشت به نامهای عطا و احمد،برادر بزرگ مادرم در تهران زندگی می کرد.او در نجاری استادی زبردست بود که یک کارگاه نجاری نسبتا بزرگ را اداره می نمود،5 دختر داشت و به قول خودش از نعمت داشتن یک پسر محروم مانده بود . اما دایی احمد در زادگاه خود مانده و در آ« روستا یک گاوداری کوچک داشت که با همان خانواده اش را تامین می ساخت و دارای دو فرزند به نامهای مریم و مجید بود،همسر دایی زمان به دنیا آمدن مجید از دنیا رفته بود که دایی با کمک مادربزرک مجید را بزرگ کرده بود و دیگر طی این سالها حاضر نشده بود که زن دیگری را جایگزین همسرش کند.اما چند سال پیش مادربزرگ هم به رحمت خدا رفت و زحمت مریم و دایی دو برابر شد.
زمانی که از اتوبوس پیاده شدیم درختهای سربه فلک کشیده و خانه های کاهگلی از دور نمایان شد،رضا با خوشحالی شروع به دویدن در یونجه زار نمود.مادر آ]ی کشید وگفت:
- کاش هیچ زمان اینجا را ترک نمی کردم و به تهران نمی آمدم.
لبخند شیطنت آمیزی زدم و گفتم:اما من شنیدم شما عاشق بابا بودید تهران که چه عرض کنم اگه می گفت که بیا با هم به قندهار بریم حتما همراهش می رفتین.خندید و گفت:
- زمانی که عطا به تهران رفت و در یک کارگاه نجاری شروع به کار کرد همون جا با پدرت دوست شدند،البته پدرت در نجاری هنری نداشت اما گاهی سری به اون کارگاه می زد.یه روز برادرم پدرتو با خودش به روستا آورد با اینکه در کودکی پدرمون رو از دست داده بودیم اما مادرم در پذیرایی از مهمان سنگ تمام میذاشت.تقریبا هفته ای یکبار با هم به روستا می آمدند و دیگه باید با زور پدرت رو بیرون می کردیم،بالاخره هم طاقت نیاورد و موضوع خواستگاری از منو با برادرم عطا مطرح کرد.من هم پدرت رو دوست داشتم و دلبسته او شده بودم اما بیشتر این برادرم بود که سنگ رفیقشو به سینه می ز د.
- دایی احمد چی؟اونم موافق بود؟
- بیچاره احمد بعد از رفتن عطا تمام بار مشکلات زندگی رو دوشش بود اما اون هیچ وقت لب به شکایت باز نمی کرد خیلی احترام برادر بزرگشو داشت.
به خانه دایی احمد نزدیک شده بودیم که دیدم رضا یه شاخه درختی آویزان شد و شروع به تاب خوردن کرد تا خواستیم او را از این کار منع کنیم صدای آشنایی از پشت دیوار سنگی گفت:
- آهای پسر چیکار می کنی؟
دایی بود که با سرعت خود را از آن طرف دیوار به ما رساند و تا ما را دید با خوشحالی در آغوشمان گرفت.
- خوش آمدید،آفتاب از کدم طرف در اومده یاد ما کردید؟گلاب جان تو نمی گی تو این روستای دور افتاده برادی ام داری که باید سری به او بزنی؟
مادر در حالیکه اشک شوق از دیده اش فرومی ریخت گفت:
- اگه بدونی تو این چند ماه چی کشیده ام دیگه منو محکوم نمی کنی نمی دونم امتحان خداست یا تقدیر و سرنوشت که من همیشه باید رنج روزگار رو تحمل کنم.یک ذره آب خوش از گلوم پایین نرفته اگه چاره ای داشتم به خدا همین جا می موندم دیگه از هر چی شهر تهرونه بدم اومد.
- خدا نکنه خواهر بیا بریم داخل برام تعریف کن ببینم چی شده ماییم و همین یه دونه خواهر .راستی زیارت قبول!
- خدا قبول کنه احمد جان.مریم در حالیکه دست پسر کوچکش را در دست گرفته بود از خانه دایی بیرون آمد و با دیدن ما فریادی از خوشحالی کشید و به آغوش مادر پرید و گفت:
- خوش آمدید عمه جون دلم براتئن یه ذره شده بود .تو چطوری شقایق جون حالت خوبه،لیلی و شوهرش خوبند؟چرا اونا نیومدند به خدا همیشه یادتون می کردیم.
دایی گفت:
- چقدر حرف می زنی دختر بالاخره اجازه می دی اینا بیان تو خونه
- واه خدا مرگم بده ببخشید اونقدر ذوق زده شدم که نگو.
وقتی درون خانه دایی نشستیم،مادر در حالیکه از چای تازه دم شده مریم می نوشید ماجرای جدایی لیلی و احسان را با کشیدن آهی برای برادرش توضیح داد و گفت که اون قصد داره با پسر عمویش ازدواج کند.دایی احمد دستی به ریش جو گندمیش کشید و گفت:
- عجب پس تو این مدت اتفاقات زیادی افتاده که ما از اونا بی اطلاع بودیم .لیلی بر عکس شقایق در کودکی دختر بازیگوش و شیطونی بود وقتی به اینجا می اومد حتی مرغ ها خروس ها هم ازدستش آسایش نداشتن از درو دیوار بالا می رفت درست مثل بچگی خودت اما تو دختر مهربون و با گذشتی بودی.لیلی با اینکارش ابت کرد که از نظر اخلاقی نه به پدرش رفته نه به مادرش.علی آقای خدابیامرز هم مرد بسیار خوبی بود.
مادر آهی کشید و گفت:
- خوب روزگار ِ دیگه برادر هر جور دلش بخواد با ما بازی می کنه.راستی،خبری از مجید نیست هنوز سربازیش تموم نشده؟
مریم در جواب مادر گفت:
- هنوز دو ماه دیگه مونده البته برای عید نوروز مرخصی می گیره ،همین روزاست که سرو کله اش پیدا بشه.وای عمه جون نمی دونی چقدر لوس و ننر با ر اومده با اینکه دلم براش یه ذره شده اما هر وقت می آد تا یک من خون به دل من نکنه بر نمی گرده.بی خودی بهونه می گیره و سر به سرم می ذاره.
دایی گفت:
- خجالت بکش دختر اون بچه چه کار به کار تو داره تا یکی رو می بینی پشت سرش حرف می زنی!
- مگه دروغ می گم آقا جون؟یادتون رفته وقتی می خواست بره سربازی چی سرمون آورد تا رفت نام نویسی کرد؟همه رو دق مرگ کرد،شب می خوابید تو رختخواب می گفت فردا می رم،صبح بلند می شد می گفت نمی رم.خدا رحمت کنه مادر بزرگ و اونقدر نازشو می خرید که هر کس نمی دونست فکر می کرد اون تنها پسر این روستاست شما هم همین طور هرچی می خواست در اختیارش می ذاشتید بیچاره کسی که بخواد با اون ازدواج کنه!دایی گفت:
- لااِاله الاالله بس کن دختر بلند شو برو ببین شوهرت از شهر برگشته یا نه قرار بود برای من مقداری وسایل تهیه کنه.
با بلند شدن مریم، من هم بلند شدم وگفتم :اگه اجازه بدین منم همراه شما کمی اطراف روستا رو بگردم خیلی دلم برای مناظر اینجا تنگ شده.مادر گفت:
- اول کمی استراحت کن بعد برو خیلی خسته ای مادر.
- نه مامان جان حوصله ام سر رفته با دیدن دایی اینا تموم خستگیم در رفت.
- شما جون بخواه دختر عمع ،حاضر شو بریم!
مریم اول سری به شوهرش صابر که داشت ظرف ها شیر رو خالی می کرد زد،صابر هم با دیدن ما خوشحال شد و گفت:
- خیلی خوب شد که تشریف آوردید آقا احمد از دوری پسرش کمی بدخلق شده اما با اومدن شما حتما سرحال می شه.
مریم گفت:
- آقا جون باهات کار داشت تو برو خونه منو شقایق همین اطراف هستیم تا یک ساعت دیگه برمی گردیم.
هرچه مناظر روستا را نگاه می کردم بیشتر از دیدن آنها لذت می بردم و با خود فکر می کردم هر سال که می گذرد زادگاه مادر زیباتر می شود،از لحظه ورودم احساس آرامش عجیبی به من دست داده بود به همره مریم بر سر چشمه ای که آب آن از دل کوه بیرون می آمد رفتیم وقتی به تماشای آن ایستادیم بیشتر به عظمت و قدرت خدا پی بردم،کمی از آب چشمه نوشیدم که مریم گفت:
- شقایق تو نامزد نداری؟منظورم اینه که قصد ازدواج نداری؟
- فعلا که نه!
- چرا؟
- نمی دونم شاید هنوز کسی گوشاش دراز نشده!
- خیلی هم دلشون بخواد،دختر به این خوشگلی صورت به این لپ گلی دیگه چی می خوان؟یه چیزی خیلی برام جالبه من کمتر دختر شهری رو دیدم که موهای به این بلندی داشته باشه و تازه خیلی ساده هم اونا رو ببافه ،هیچ می دونی موهای قشنگی داری؟
با لبخند گفتم:پدرم خیلی دوست داشت موهام بلند باشه برای همین هیچ وقت کوتاشون نکردم فقط کمی پائینشون و برای اینکه موخوره نزنه کوتاه می کنم تازه موهای خودتم دست کمی از من نداره خیلی بلنده.
- دخترای روستا اکثرا موهاشون بلنده تا وقتی ازدواج کنند تازه بعد از اون با اجازه شوهرشون می تونند اونا رو کوتاه کنند که این با غیرت مردای روستا جور در نمی آد.
مریم زنی زیبا بود و چشمانش همرنگ دایی سبز بود اما زندگی در روستا باعث شده بود صورتش آفتاب سوخته شود.او عاشق شوهرش و پسرش بود و بیشتر اوقات پا به پای صابر در مزرعه کار می کرد.وقتی وفا و مهربانی زنان روستا را می دیدم آرزو می کردم ای کاش من هم در همین جمع به دنیا می آمدم و بزرگ می شدم تا هرگز زشتی ها و پلیدی های شهر را به چشم نمی دیدم چقدر مردم روستا ساده دل و پاک بودند.وقتی نور آفتاب به صورتم تابید با خود گفتم،خورشید واقعی اینجاست و چقدر ما با روشنایی فاصله داریم!
تقریبا سه روز بود که در آن روستای خوش آب وهوا به سر می بردیم.آنروز صبح زود بلند شدم و دیدم که مریم به طرف طویله گاوها می رود،در حالیکه سطلی فلزی در دست داشت متوجه شدم که می خواهد شیر بدوشد من که شیر دوشیدن را از دایی آموخته بودم به طرفش رفتم و گفتم:منم می خوام کمکت کنم اجازه می دی؟
با مهربانی گفت:
- باشه من حرفی ندارم فقط مواظب خودت باش.
من اولین گاو را انتخاب نمودم و به آرامی در کنارش نشستم و شروع به دوشیدن نمودم هردو سرگرم بودیم که من احساس نمودم چیزی شبیه لباس روی سرم افتاد و بعد صدایی که از پشت سرم گفت:
- اول لباس منوبشور بعد گاوها رو بدوش.
دستم از روی پستان گاو لغزید و پایین افتاد،آرام لباس را از روی صورتم پایین کشیدم و در حالیکه آنرا در دست داشتم بلند شدم و پشت سرم را نگاه کردم،مجید بود که به حالت طلبکار روبه رویم ایستاده بود.او که تازه مرا شناخته بود دستپاچه شد و من من کنان گفت:
- من...من واقعا معذرت می خوام فکر کردم مریم ِ شرمنده دختر عمه خدای من چکار کردم؟
مریم از پشت یکی از گاوها بیرون آمد و با دیدن لباس در دست من گفت:
- ناراحت نشو شقایق جان این تازه یه چشمه از عادتهای بد این آقاست،هروقت از راه می رسه بدون سلام علیک می گه لباس منو بشور البته همیشه همین طور مؤدبانه!مجید تو خجالت نمی کشی ؟چطور شقایق رو با من اشتباه گرفتی؟
مجید با شرمساری سرش را پایین انداخت و گفت:
- لعنت به من،نکه اینجا تاریکه فقط از پشت موهاش رو دیدم و فکر کردم خودت هستی واقعا معذرت می خوام من نمی دونم چی باید بگم.
مریم می خواست غرولند دیگری بر سرش بکند که من گفتم:اشکالی نداره حالا مگه چه اتفاقی افتاده؟رسیدن به خیر مجید آقا منم مثل خواهرت چه فرقی می کنه ،همین الان لباس رو براتون می شورم.
او که تا آن زمان با زیرپوش رکابی روبه رویم ایستاده بود با سرعت لباس را از دستم قاپید و گفت:
- نه ..نه نه . نه . اصلا کثیف نیست فقط می خواستم کمی سر به سر مریم بگذارم خواهش می کنم منو بیشتر از این شرمنده نکنین.
مجید لباس رو بر تن کرد و سریع از ما دور شد،مریم لبخندی موذیانه زدو گفت:
- تا اون باشه دیگه هوس اذیت کردن من به سرش نزنه بنازم حکمت خدارو!دلم خنک شد بیچاره اونقدر دستپاچه شد که یادش رفت به شما خوش آمد بگه،خوب شد برای تحول سال خودش رو رسوند آخه همیشه سال تحویل کنار هم بودیم آقا جون نگران بود نکنه عزیز دردونه اش امسال نتونه مرخصی بگیره و خودش رو به موقع برسونه الان حتما پدر وپسر همدیگرو در آغوش گرفتن و بعدش هم ساعتها با هم حرف می زنن.
گفتم:مریم جون چرا اینقدر حساسیت نشون می دی نکنه حسودیت می شه؟آهی کشید و گفت:
- با به دنیا اومدنش مادرم رو از دست دادم روزای اول که نوزادی بیشتر نبود دوست داشتم درست و حسابی کتکش بزنم چون اون باعث مرگ مادرم شده بود اصلا بهش نگاه نمی کردم اما وقتی مادر بزرگ اونو تو آغوشم گذاشت مهرش به دلم افتاد از آنروز به بعد با اینکه خودم هفت سال بیشتر نداشتم مثل پروانه دورش می چرخیدم اما هیچ کس زحمتهای منو نمی دید همه فقط به اون توجه می کردن خصوصا پدرم که انگار دیگه مریمی وجود نداشت با اینکه در حقم خیلی ظلم شد اما بازم خیلی دستش دارم.
آن شب ساعت یازده سال تحویل شد و ما همگی بر سر سفره دایی بودیم و او زا لای قرآن مقداری پول بیرون آورد و به همه ما عیدی داد.مادر با گریه گفت:
- جای عطا خالیه کاش اونم اینجا بود.مریم گفت:
- زن عمو به خاطر وسواسی که داره حتی یه روز هم روستا رو تحمل نمی کنه عمو خودش تنهایی میاد و یه روزه بر می گرده.
دایی احمد که ناراحت به نظر می رسید سکوت اختیار کرده بود و مغموم و متفکر به سفره خیره شده بود،مادر برای اینکه او را از این حال و هوا خارج کند گفت:
- راستی احمد جان ماشاالله مجید دیگه برای خودش مردی شده دیگه همین روزا باید براش آستین بالا سزنی و عروس به خونه بیاری!
مریم در حالیکه شیرینی به دهان می گذاشت گفت:
- آقا مجید خودشون آستیناشون و بالا زدند مثل اینکه گلوشون پیش دختر مش یوسف گیر کرده.
مجید چشم غره ای به او رفت اما مریم ادامه داد:
- البته سروناز خانم قبلا به آقا مجید ما ابراز علاقه کردن!
مجید با تشکر به مریم گفت:
- بهتره به مردم بهتون نزنی.
- بهتون؟پس اون کیه که لب چشمه با تو حرف می زنه؟اگه سروناز نیست پس لابد جن و پریه اونم جن و پری که درست شکل سروناز!
مادر گفت :
- این چشمه هم برای خودش حکایتی شده،همیشه شنونده و نظاره گر زمزمه های عاشقونه خیلی از عشاق بوده.
دایی کتاب قرآن را بوسید و سرجایش گذاشت و گفت:
- مثل اینکه خودتم یکی از اون عشاق بودی یادت رفته یکبار خودم زمانی که داشتی با علی خدابیامرز حرف می زدی مچت رو گرفتم.
مادر سرش را پایین انداخت و آرام آرام اشک ریخت،می دانستم یاد آوری خاطرات گذشته قلبش را به درد آورده .مجید دستش را دور گردن مادرم انداخت و گفت:
- عمه جان شما هم؟بابا ایول.
مادر لبخندی زد و گفت:
- من و علی آقا خیلی به هم علاقه داشتیم،اون یه بچه شهری بود و من یه دختر روستای.وقتی بهش گفتم ،من یه دختر روستایی ام فامیلت چی میگن؟تنها حرفش این بود که تو وقتی بیای تو فامیل ما با خوشگلیت دهن همشون بسته می شه !علی آقا تا روز مرگش از گل نازکتر بهم نگفت،خدا رحمتش کنه تو این دنیا که خیری ندید خدا تو اون دنیا بهش بده.
فردای آنروز وقتی از خانه بیرون می آمدم،مجید را در حال سواری دیدم .وقتی مرا دید به تاخت نزدیکم شد و گفت:
- صبح بخیر.
- صبح شما هم بخیر خوش به حالتون که سواری بلدید.
- اگه دوست داشته باشی می تونم سوارت کنم.
- اما من که بلد نیستم.
- خوب من یادتون می دم هیچ کس از اول سوارکار به دنیا نیومده و همه کم کم یاد گرفتن اگه شما هم علاقه داشته باشین من یادتون می دم.با کمک مجید سوار اسب شدم البته از او خواستم که افسار اسب را رها نکند چون کمی می ترسیدم و به همراه او در حالیکه افسار اسب را محکم گرفته بود راهی چمنزار شدیم.در بین راه از من پرسید:
- شما تا کی اینجا می مونید؟
- نمی دونم بستگی به نظر مادر داره آخه ما بی خبر اومدیم اینقدر از کاری که لیلی انجام داد ناراحت بودیم که حتی به اونم چیزی نگفتیم ولی فکر کنم چند روزی به شما زحمت بدیم.
- اتفاقا ما خوشحال می شیم که پیشمون باشید فقط کاش من بیشتر مرخصی داشتم .هنوز حرفش تمام نشده بود که سر و کله سروناز دختر مش یوسف از دور نمایان شد وقتی به ما رسید نگاه غضبناکی به مجید انداخت و با طعنه گفت:
- پس بگو چرا از وقتی اومدی به دیدنم نیومدی ،آقا دلشون پیش شهری ها گیر کرده خوبه حق هم داری این خانم خوشگله کجا من ساده بدبخت کجا؟
مجید به سرعت گفت:
- سروناز اصلا معلومه چی میگی بهتره زودتر از شقایق معذرت خواهی کنی.
سروناز رویش را برگرداند و بدون اینکه کلامی بگوید راهش را کج کرد و گفت.مجید خواست به واسطه دلجویی از من حرف بزند که گفتم:ممکنه کمکم کنی تا پیاده شم.بعد از اینکه از اسب پیاده شدم روبرویش ایستادم و گفتم:آقا مجید برو دنبالش بعضی خانمها خیلی حساسند و این حساسیت خیلی زود سوء تفاهم براشون ایجاد می کنه بهتره براش توضیح بدی.
- اما اون اصلا اجازه نمی ده کسی حرفی بزنه همیشه همین طوریه بهتره صبر کنم تا خودش برگرده.
- مگه شما دوستش ندارین؟نذارید از همین الان با یه سوءتفاهم همه چیز خراب بشه و کدورت بینتون پیش بیاد خواهش می کنم برید دنبالش منم می خوام کمی پیاده روی کنم تو خونه می بینمتون خداحافظ!بعد پیاده راه منزل را در پیش گرفتم در حالیکه با خود می اندیشیدم زمانی که به تهران بازگشتیم باید به سراغ تنها عشق زندگیم بروم و دوست داشتن خود را به او ابراز کنم.باید به او می گفتم که چندین ساله عشق او را در نهان خانه قلبم پنهان کردم باید همه می فهمیدند که من هم عشقی پاک در سینه می پرورانم.
وقتی مجید به خانه برگشت سرخوش و سرحال بودم با دیدنش متوجه شدم که سروناز خانم او را بخشیده است و هردو منتظر وصال یکدیگر هستند.بالاخره مرخصی مجید به پایان رسید و باید به پادگان بر می گشت طی این مدت سوارکاری را به من آموخته بود و من به خوبی اسب سواری می کردم .زمانی که آماده رفتن شده بود به نزد مادر آمد و گفت:
- عمه جون با پدرم صحبت کردین؟
- آره عزیزم!قول داده بعد از پایان سربازیت سروناز رو برات خواستگاری کنه.
مجید درحالیکه از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید مادر را غرق بوسه کرد و بعد از خداحافظی از همه راهی شد.
دو روز بعد مادر به من اعلام کرد که برای رفتن آماده شویم حتی اصرار دایی هم فایده ای نداشت چون او نگران لیلی بود و به گفته خودش شب پیش خواب او را دیده بود.مادر در جواب اصرار دایی گفت:
- احمد جان من یک مادرم،یک مادر هم نمی تونه تحت هیچ شریطی ناراحتی و رنج فرزندشو ببینه .من باید برم و ببینم تو این مدت چه بلایی سر خودش آورده دیشب تا صبح کابوس می دیدم.
بیشتر از همه ما رضا از رفتن ناراحت بود چون در این چند روز با اسماعیل پسر مریم حسابی بازی کرده بودند،درحالیکه دامن مادر را گرفته بود با خواهش و اصرار گفت:
- مامان جون تورو خدا یک ذره بیشتر بمونیم....
- نه عزیزم!مگه نگفتی دلت برای آجی لیلی تنگ شده؟می خواهیم بریم پیش اون.
- آجی لیلی که با ما قهره.
- خوب می خوایم بریم باهاش آشتی کنیم.
- آخ جون،آخ جون پس من عمو احسان و می بینم.
مادر قطره اشکی را که از گوشه چشمانش روان شده بود پاک کردو گفت:
- نه عزیزم دیگه عمو احسانی وجود نداره.
- چرا؟
- بعدا برات می گم عزیزم تو فقط زودتر حاضر شو که بریم وقتی اونجا رسیدیم آجی لیلی خودش همه چیزو برات می گه.
- من می دونم که آقا سعید قراره شوهر آجی لیلی بشه من کهدوسش ندارم عمو احسان بهتره،اونو دوست دارم.
وقتی عجز و ناتوانی را در چهره مادر خواندم،دست رضا را گرفتم و گفتم:خوشگل برو ببین اسماعیل کجاست؟و او را از مادر دور نمودم.
دایی سینه ای صاف کرد و گفت:
- بهتره دیگه غصه لیلی رو نخوری اونتصمیمش رو گرفته و خودش این مسیر و انتخاب کرده تو نمی تونستی اونواز این کار منع کنی.الانم با مخالفت با اون فقط بااعصاب خودت بازی می کنی پس خواهر خوبم بشین و فقط نگاه کن.مطمئنا یه روز متوجه اشتباهش می شه اما من امیدوارم خدا در هر شرایطی کمکش کنه .با بدرقه دایی،مریم و شوهرش ما سوار بر مینی بوس شده و روستا را ترک کردیم. ساعتها در راه بودیم تا به تهران رسیدیم با ورودمان دوباره موجهای غم به من هجوم آوردند با اینکه با خود عهد کرده بودم به این خودخوری پایان دهم و مرگ و شیون را برای خود یکی کنم اما باز ترس و دلهره اراده ام را سست کرده بود.مادر تلفنی احوال لیلی را از عمه گرفت و بعد از اطمینان از سلامتی او نفس راحتی کشید و گفت:
- خدارو شکر حالش خوبه.
یکی دو ساعت بعد از قطع تماس مادر و عمه،زمانی که سرگرم آب دادن به گلدانهای روی ایوان بودم زنگ خانه به صدا در آمد و باز هم مثل همیشه رضا دوان دوان خودش را به در حیاط رساند و آنرا باز نمود.لحظاتی بعد با خوشحالی خود را به من رساند و گفت:
- اجی لیلی اومده.
وقتی برگشتم لیلی را در حیاط حاضر دیدم البته تنها نبود سعید هم او را همراهی می کرد،آبپاش توی دستم ثابت مانده بود و مانند انسانی بی روح نظاره گر آن دو بودم.همانطور که از پله ها بالا می آمدند ،لیلی جلو آمد و گفت:
- کو سلامت؟به وقتش که خوب زبون در می آری اما حالا انگار زبونتو گربه خورده بلد نیستی بگی خوش آمدید سال نو مبارک؟
وقتی دید هاج و واج نگاهش می کنم مرا در آغوش گرفت و گفت:
- سال نو مبارک دلم برات خیلی تنگ شده بود.
صدایی سعید را شنیدم که گفت:
- تعارف نمی کنی بیایم داخل دختر عمو؟
سعی کردم بر خود مسلط شوم و به آرامی گفتم:بفرمایید!سال نو شما هم مبارک.لیلی زودتر وارد ساختمان شد و سعید پشت سر او زمانی که از جلویم رد می شد با کنایه گفت:
- عجب خوش آمد گویی مختصر و مفیدی!
لبم را به دندان گزیدم تا صدایم در نیاید،وقتی پشت سرشان وارد شدم دیدم لیلی خودش را در آغوش مادر انداخته و مانند ابر بهار اشک می ریزد.انگار گریه اش دل مادر را به رحم آورد چون شروع به نوازش کردن او نمود.وقتی متوجه سعید شد لیلی را از آغوش خود جدا کرد و به او خیره شد.سعید جلو آمد و گفت:
- می دونم دل پردردی ازمن دارید اما باور کنید چاره ای جز این نداشتم عشق است و چشمهایش به روی همه چیز بسته.خواهش می کنم مارو ببخشید و بذارین از نعمت یک خانواده خوب بهره مند باشیم .به شما قول می دم لیلی رو خوشبخت کنم و یه زندگی ایده آلی براش فراهم کنم.با اجازه شما من و لیلی چند روزیه که به عقد هم در آمدیم.سعید خم شد تا دستان مادر راببوسد اما او نگذاشت و با صدایی بغض آلود گفت:
- امیدوارم به قولت وفا کنی.اون به خاطر تو دست از زندگیش شسته و خیلی از حرفهای فامیل رو به جون خریده.
مادر که همه چیز رو تمام شده می دانست مبل را عصای دست خود کرده بود تا از زمین خوردنش جلوگیری کنه ،آرام روی اولین مبل نشست و من به آشپزخانه پناه بردم.در حالیکه بساط چای را آماده می ساختم اشک نیز از چشمانم سرازیرشده بود ،نه به خاطر دیدن لحظه وصال مادر و فرزند و آشتی کردن آنها بلکه جای احسان را در کنار لیلی خالی می دیدم و به سعید به دید یک غاصب نگاه می کردم و هنوز نمی توانستم او را به دید یک داماد ببینم،به یاد خوابی افتادم که قبل از ورود او به ایران دیده بودم از یاد آوری آن لرزه بر انداممم افتاد و زیر لب گفتم :حقا که گرگی بیش نیستی!
- داری زیر لب با خودت چی می گی؟
برگشتم و بدون هیچ کلامی به خواهرم نگریستم.
- این طوری نگام نکن شقایق گناه که نکردم ،من عاشقم هیچ می فهمی چی میگم؟نه تو هنوز درک نمی کنی من این چند سال چی کشیدم.ما که به غیر از همدیگه کسی رو نداریم اگه قرار باشه تو هم با من سرسنگین باشی پس من به کی دل خوش کنم؟حالا بخند ببینم،خیلی وقته دلم برای خنده هات تنگ شده!به زور لبخندی زدم که درجواب گفت:
- نه نشد این خنده مصنوعی بود تو هر وقت از ته دل می خندی چشمات با لبات باهم می خندن.
دوباره به رویش لبخند زدم و گفتم:خوشحالم که برگشتی منم دلم برات تنگ شده بود.خواستم سینی چای را ببرم که از دستم گرفت و گفت:
- من می برم.
با ظرفی میوه و چند بشقاب وارد سالن شدم و سعید را در حال هدیه دادن بسته ای به مادر دیدم،وقتی مادر آنرا گشود انگشتری با نگین فیروزه داخل آن بود.با تشکر گفت:
- چرا زحمت کشیدین؟
- قابل زن عمو و مادر خانم گلم رو نداره.
مثل اینکه سعید قصد داشت با زبان چرب و نرمش که ارثیه پدر ومادرش بود دل مادر را به دست آورد،دو بسته دیگرهم روی میز گذاشت و گفت:
- قابل خواهر خانم و برادر خان عزیزم را نداره.بدون اینکه بسته را بردارم فقط به گفتن ممنون،زحمت کشیدید اکتفا کردم.لیلی رضا را صدا کرد و هدیه او را که کیف مدرسه زیبایی بود به دستش داد.بعد هدیه مرا از روی میز برداشت و گفت:
- نمی خوای بازکنی؟خوب بذار من برات بازش کنم!کاغذ کادو را به سرعت باز کرد و بلوز آبی نفتی زیبایی را بیرون آورد و جلویم گرفت وگفت:
- دوسش داری؟
- آره!خیلی قشنگه از هردوتون ممنونم!
لیلی گفت:
- سغید یک آپارتمان کوچک خریده و چند روزیه که اونجا ساکن شدیم تصمیم گرفتیم فردا شب یه مهمونی کوچک بگیریم و همه فامیل نزدیک رو دعوت کنیم شماهم در زمره اولین نفرات دعوت شده هستین.
مادر با اکراه موافقت خود را اعلام کردانگار دریافته بود که دیگر چاره ای ندارد و باید سعید را به عنوان داماد قبول کند و در این میان رو ترش کردن هیچ گره ای از این مشکل را باز نخواهد کرد.لیلی و سعید خیلی زود خداحافظی کردند و رفتند که مشغول فراهم کردن باط مهمانی که به افتخار به هم رسیدنشان برگزار می کردند بشوند.
فردای آنروز با اینکه حال و روز خوشی نداشتم تصمیم گرفتم برای عید مبارکی به دیدن ماهرخ بروم چیزی به اتمام تعطیلات نمانده بود و من باید هر طور بود به این آشفتگی خیال پایان می دادم بعد از اینکه تماسم را با ماهرخ قطع نمودم به مادر اطلاع دادم و حاضر شدم که به منزل آنها بروم.بعد از خداحافظی با مادر یواشکی منزل را ترک نمودم چون می دانستم اگر رضا متوجه شود که می خواهم به دیدن ماهرخ و نادر بروم می خواهد همراهم بیاید و من اصلا حوصله نداشتم.منزل آنها طبقه سوم یک مجتمع مسکونی بود وقتی دوستم در را به رویم گشود با خوشحالی مرا در آغوش گرفت و با رویی گشاده گفت:
- خوش آمدی پارسال دوست ،امسال آشنا!
- باز که شروع کردی به متلک پروندن!صدای نادر بود که از پشت سر ماهرخ به گوش می رسید جلو رفتم و به او گفتم:سلام ،سال نو مبارک!
- سلام سال نو شما هم مبارک خواهش می کنم بفرمایید،خیلی خوش آمدید.
بعد از اینکه در کنار ماهرخ جای گرفتم از خلوت بودن خانه تعجب کردم و گفتم:پس پدر و مادرت کجان؟
- رفتن شهرستان پیش پدر بزرگ و مادربزرگم،مثل اینکه مادربزرگکمی ناخوش احوال بود راستش قرار بود من هم برم اما پشیمون شدم.
نادر گفت:
- در واقع ایشون پاسوز من شدن،چون کار داشتم و نمی تونستم با اونا برم.
- اصلا این طور نیست من خودم حال وحوصله نداشتم.
- ای دروغگو تو همیشه به فکر اون پیرمردو پیرزنی.
بعد از گذشت مدتی ماهرخ رشته سخن را در دست گرفت و یک ریز حرف زد با تعریف جوک و شوخی هایی که م یکرد باعث خنده منو نادر شده بود.در میان خنده هایم انگار همه چیز به یکباره به یادم آمدو خنده روی لبهایم ماسید،ساکت شدم و در خود فرو رفتم.نادر درحالیکه یک سیب را ماهرانه پوست می گرفت گفت:
- ماهرخ جان اجازه بده دوستت هم حرف بزنه تو چقدر پر حرفی می کنی1
ماهرخ با خنده گفت:
- شقایق مثل همیشه شنونده خوبیه،کم حرف بود کم حرف تر هم شده.
در دل گفتم :خدایا آیا روزی می رسد که من -- به این آشفتگی خیالم پایان دهم.ناخودآگاه آهی از سینه ام خارج شد که در پی آن نادر گفت:
- شقایق خانم نهان کردن احساسات اصلا چیز خوبی نیست و باعث می شه انسان از درون نابود بشه وقتی به خودت می آیی که دیگه چیزی ازت باقی نمونده جز یک پوسته خالی نمی دونم چه کسی و چگونه تونسته قلب زیباتون و تسخیر کنه اما احساس می کنم تصمیم به عملی گرفتین که بر سر دوراهی گیر افتادین درسته؟
آرام گفتم:در زندگی من یک راه بیشتر وجود نداره فقط توی این راه ترسی شدید به من غلبه کرده،از اطرافیانم می ترسم حتی از....
کلامم را خوردم،نادر گفت:
- حتی از اون هم می ترسید درسته؟می ترسید قبولتون نکنه؟
با سکوت به او فهماندم که درست می گوید و او در ادامه سخنش گفت:
- برای رسیدن به عشق باید پا به آنطرف ترس گذاشت چون این طرف هیچی نیست جز فاصله و حصار تنهایی پس به تصمیم خودت شک نکن و با اراده ای مصمم به طرف هرچی می خوای برو با شناختی که از شما پیدا کردم می دونم به گناه آلوده نمی شین. شما دختر پاکی هستین و دنبال چیزی هستین که خدای بزرگ اونو پاک و مقدس آفریده و بنده هاش و امر به ازدواج کرد.خیلی وقته احساسم می گه سختی ها زیادی در راه عشق می کشید اما بالاخره عاقبت خوبی دارن پس هرگز تسلیم نشو.ماهرخ گفت:
- داداش طوری حرف می زنی که انگار غیبگو هستی و پی به مکنومات قلبی دوست ما بردی!
- فقط خداست که از آینده خبر داره من فقط احساس می کنم نمی دونم چطوری اما خدا یه حس قوی به من داده البته خدا هرچی که بخواد همون می شه و اونه که روی پیشونی آدما تقدیرشون رو رقم زده و ما بنده ها هیچ کاره ایم.مگه نشنیدی که می گن،به نام خدای عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت.هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب .از دست و زبان که برآید کز عهده شکرش به درآید.
حرفهای زیبای نادر تاثیر زیادی در من گذاشت و باعث شد دل و جراتم زیاد شود.زمانی که خواستم خداحافظی کنم ،نادر گفت:
- تصمیم درستی گرفتید مطمئن باشید خدا کمکتون می کنه.
گاهی می اندیشیدم برادر دوستم بیش از آنچه می گوید می داند اما خودش همیشه منکر آن می شد.زمانی که به خانه رسیدم با تضرع و التماس از مادر خواهش کردم از رفتن به مهمانی خواهرم مرا معاف کند.ولی او د رجواب گفت:
- ممکنه دیگران فکر کنند نیامدنت از روی حسادتِ!گفتم گه حرف هیچکس برام مهم نیست از حالا به بعد باید بتونم با زخم زبون دیگران کنار بیام.با تعجب گفت:
- منظورت چیه؟
- هیچی همین طوری گفتم!به هر حال از قول من معذرت خواهی کنید و بگید حالش خوب نبوده1
دستش را روی پیشانیم گذاشت و گفت:
- تو تب داری و رنگتم پریده می خوا منم نرم و کنارت بمونم اصلا بهتره آماده شی بریم دکتر.
- نه مادر من مشکلی ندارم اگه یه کم استراحت کنم حالم خوب میشه.
راست می گفت تب داشتم اما نه تبی معمولی،به قول معروف تب عشق بود که برای فردا لحظه شماری می کرد و نمی دانست عاقبت این عشق آیا به نافرجامی خواهد کشید یا بالعکس زیبا و فرجام دار خواهد شد.آنشب به مهمانی خواهرم نرفتم و یک قرص آرامبخش خوردم وبا حالی منقلب به رختخواب خزیدم در حالیکه زیر لب زمزمه می کردم شب بخیر ای عزیزتر از جانم،شب بخیر ای مهربان ،فردا خواهم آمد به سویت. نمی دانم کی به خواب رفته بودم که حتی متوجه آمدن مادر و رضا نشده بودم.وقتی چشم گشودم صبح شده بود با عجله نگاهی به ساعت انداختم و گفتم:ای وای دیر شد.وقتی از اتاقم بیرون آمدم به طرف آشپزخانه رفتم فمادر در حال آماده کردن صبحانه بود با تنی خسته و خواب آلود گفتم :سلام صبح بخیر.
- سلام عزیزم برو دست و صورتت و بشور وبیا صبحانه بخور بیدارت نکردم چون به خواب نازی فرو رفته بودی با خود گفتم امروز روز اول بازگشایی دبیرستان فکر نمی کنم مشکلی باشه اگه امروز نری سرکلاس.
- نه مامان جان حتما باید برم لطفا برام یه ساندویچ درست کنید تو راه می خورم ،من می رم حاضر بشم.
زمانی که خواستم خانه راترک کنم فکری به ذهنم رسید و گفتم:
- مامان جان من برای نهار نمی ام اگه اشکالی نداشته باشه می خوام به منزل یکی از دوستانم برم.
- اشکالی نداره فقط سعی کن زود برگردی.
یک سلام نظامی دادم و گفتم:به چشم قربان.
- چیه ؟سرحالی؟
صورت مادرم را بوسیدم و از او دور شدم.در راه یادم افتاد که در مورد مهمانی لیل وسعید هیچ از او سوال نکردم از خودمتعجب نمودم که چقدر خواهرم برایم بی اهمیت شده بود و من دیگر به او فکر نمی کردم خیالات وتصورات ذهن من در جای دیگر دودو می زد.
برای اولین بار به مادرم ردوغ گفته بودم و می دانستم که این آخرین دروغ نیست.شنیدم که خانم میرزایی دبیر ادبیات فارسی به مرخصی رفته و آقای سماعی جایگزین اوشده است،زمانی که سر کلاس آمد ماهرخ نگاهی به سرتا پایش انداخت و یواشکی در گوشم گفت:
- دماغش تو آفسایده!
به زور جلوی خنده ام را گرفتم و گفتم:شد یکی سر کلاس ما بیاد و تو براش عیب نتراشی؟
- خوب تقصیر من چیه؟دماغش زودتر از خودش وارد کلاس شد!
- خجالت بکش زشته اینقدر پشت سر مردم حرف نزن!
ناگهان صدای استاد سماعی ما را به خود آورد که گفت:
- خانمها مثل اینکه درد ودل زیاد دارید اگه این چهاردهروز براتون چهارده سال شده می تونید تشریف ببرید بیرون و تا دلتون می خواد با هم حرف بزنید.
من ساکت شدم و سرم را پایین انداختم اما ماهرخ که مثل همیشه حاضر جواب بود گفت:
- ببخشید استاد صحبت از توپ و آفساید بود.
با آرنج به پهلویش زدم که بلکه بیشتر از این آبرو ریزی نکند .آقای سماعی گفت:
- عجب پس خانمها فوتبالیس هم هستین!
بعد دفتر کلاس را گشود و گفت:
- لطفا خودتون رو معرفی کنید.
ماهرخ زودتر از من بلند شد و گفت:
- ماهرخ توابی.
- منم،شقایق اقبالی!
آقای سماعی عینکش را روی بینی جابه جا کرد و گفت:
- هر دوتون جزشاگردای ممتاز هستین خصوصا شما خانم اقبالی توی دفتر کلاس بهترین نمرات رو داری پس بهتره اخلاقتون رو هم درست کنید چون کلاس من جای شوخی و مسخره بازی نیست حیفه که بخواین با من شروع بدی داشته باشین.
حسابی خجالت زده شده بودم از اینکه در اولین جلسه کلاس به واسطه ماهرخ که همیشه لودگی و مسخره بازی در می آورد من هم دختری لوس و مسخره جلوه داده شوم در حالیکه اصلا با روحیه ام سازگار نبود و همه دوستانم هم می دانستند که من چوب خوشمزگیهای ماهرخ را می خوردم و همیشه در برابر اعتراضم با یک ببخشید دهن مرا می بست.
بعد از تعطیل شدن دبیرستان به طرف ایستگاه اتوبوس رفتم تا خودم را هرچه زودتر به معبودم برسانم ،معبودی که سالها برایم دست نیافتنی بود و فقط به دیدنش دل خوش بودم و حالا سرنوشت او رااز عشقش جدا کرده بود و من می رفتم که راز درونم را برایش آشکار سازم در حالیکه اضطرب و تشویش سراسر وجودم را فراگرفته بود .چندین بار خواستم برگردم اما به خودم تشر زدم که به راه خودت ادامه بده.مگه خودش نبود که بهت گفت ،نباید خودتو آزار بدی باید برای کسی درد دل کنی تا عقده هات خالی بشه.آنروز خبر نداشت کسی که سالها دل در گرو عشقش سپرده ام و روز به روز به آن عشق افزون می شود خود اوست!.......