رمان عاشقم باش4
یک هفته از آمدن خان عمو و خانواده اش می گذشت نه من
جوابی به آنها داده بودم نه آنها تماس گرفتند.شاید منتظر بودند که ما
خودمان به آنها تلفن کنیم.هر گاه که مادرم از من سوال می کرد از جواب دادن
طفره می رفتم و می گفتم من قصد ازدواج ندارم و می خوام درس بخونم.روز جمعه
فرا رسید گرچه روز تعطیل و استراحت بود اما برای من روز غم انگیزی بود چون
همیشه غروب جمعه ها دلم می گرفت اما نمی دانم چرااین جمعه اینقدر برایم سخت
وطاقت فرسا شده بود.ساعت تقریبا نه صبح بود و من بی دلیل دلشوره عجیبی
داشتم .شروع به درس خواندن کردم اما نتوانستم حتی یک کلمه به خاطرم بسپارم
بلند شدم و دفتر خاطراتم را باز کردم و اتفاقات چند روز پیش را درون آن
نوشتم .ناگهان فکری به مغزم خطور کرد،دلم برای خانه باغ لیلی و احسان تنگ
شده بود.به نزد مادر رفتم و گفتم :می خوام سری به لیلی بزنم شما هم می
آیین؟
- نه عزیزم چند دست لباس بافتنی روی دستمه تو برو بچه ام رضا خیلی
تنهاست اونم با خودت ببر تا کمی توی باغ بازی کنه .برای نهار میمونی؟
- نمی دونم شاید .کمک لازم تدارید؟
- نه عزیزم کاری ندارم.
طبق
روال هر روز موهایم را شانه کردم و آنهارا چند دور بالای سرم چرخاندم تا
همش روی هم جمع شود بعد یک گل سر زیبا به رنگ صورتی به آنها زدم .یک بلوز
پائیزی آستین بلند صورتی به همراه یک شال مشکی و شلواری جین از کمدم خارج
نمودم و بر تن کردم، مانتو ام را پوشیدم .آستین های تنگ وچسبان بلوز از
مانتویم بیرون زده بود و به آن شال و مانتوی مشکی جلوه ای زیبا داده بود
.وقتی به درون اینه نگریستم از این حسن سلیقه که به خرج داده بودم لبخندی
رضایت بخش به لب آوردم.مادر در حالیکه دست رضا را در دست من می گذاشت گفت:
- مواظب خودتون باشید و سعی کنید زود برگردید.
صورتش
را بوسیدم و با خداحافظی از در خارج شدیم تصمیم داشتم با اتوبوس بروم.برای
همین به ایستگاه مخصوص رفتیم و خیلی زود سوار شدیم اما چون اتوبوس شلوغ
بود هر چه نگاه کردم جای خالی پیدا نکردم.بنابراین با یک دست،دست رضا را
محکم در دست گرفته بودم با دست دیگه میله آهنی وسط اتوبوس را، در حالیکه
مواضب بودم رضا زیر دشت و پا له نشود در دل به خودم لعنت می فرستادم که چرا
خساست به خرج دادم و سوار تاکسی نشدم.در حالیکه اتوبوس حرکت می کرد با هر
ترمز یک سکندری می خوردم ،اگر کمی دستی را که به میله گرفته بودم شل می
نمودم حتما روی صندلی کنارم می افتادم.
سنگینی نگاهی را روی خودم حس
نمودم از زیر زاویه دستم نگاهی به همان صندلی کنارم انداختم،مرد جوانی بود
که کمی موهای جلوی سرش ریخته بود و کت وشلوار سرمه ای زیبایی بر تن کرده
بود و چشمان خاکستریش را به من دوخته بود.خواستم از او رو برگردانم که
گفت:بفرمایید خانم جای من بنشینید.
- متشکرم شما راحت باشید، من راحتم!
بلند شد و گفت:
- خودتون شاید اما این بچه گناه داره بفرمایید تعارف نکنید.
اوبلند
شد وایستاد در حالیکه از او تشکر می نمودم سر جایش نشستم و رضا را در کنار
خود جای دادم،بغل دستم پیرمردی اخم آلود نشسته بود و انگار با کسی بحث و
جدل کرده باشد مدام زیر لب غر می زد.
با تکان دست رضا به خود آمدم که گفت:
- آجی نگاه کن گل سرت افتاده اونجا.
با
چشم حرکت دستش را نگاه کردم درست جای قبلی که ایستاده بودم جلوی پای آن
مرد افتاده بود ناگهان متوجه شدم موهایم را که بالای سرم جمع کرده بودم
مانند یک طناب از زیر شال آویزان شده بودند تقریبا روی زانوهایم افتاده
بودند. وقتی به مرد نگاه کردم دیدم او هم به موهایم خیره شده چاره ای
نداشتم دست بردم و آنها را از پشت داخل مانتوام کردم. بعد از اینکه خودم را
مرتب کردم دیدم که آن مرد بدون اینکه چیزی بگوید گل سر ار جلویم گرفت و
گفت:
- بفرمایید.
با شرم انرا گرفتم و گفتم:ممنون.
ایستگاه بعد
پیرمرد پیاده شد و من از مرد جوان خواستم که جای او بنشیند وقتی در کنارم
نشست بعد از کمی سکوت گفت:چه پسر با نمکی راستش اول فکر کردم پسرتونه و با
خود گفتم چرا خانمها اینقدر زود ازدواج می کنند اما بعد دیدم شما رو آبجی
صدا کرد پی به اشتباهم بردم ولی اصلا شبیه شما نیست!
دستی روی موهای قهوه ای رضا کشیدم ،همه می دانستیم که بیشتر شبیه لیلی است.لبخندی زدم و گفتم:بله به خواهر بزرگم شباهت داره.
مرد جوان لبخندی زدو گفت:
- کجا پیاده می شید؟
وقتی مسیرم را گفتم ،گفت:
- عجب حسن تصادفی!اتفاقا مسیر من هم اونجاست خوب پس با هم همسفریم . شما منزلتون در آن خیابان؟
- خیر خواهرم اونجا زندگی می کنه.
- من قبلا در ان منطقه شاگردان زیادی داشتم و تقریبا همه را می شناسم ممکنه نام شوهر خواهرتون رو بپرسم ؟
- احسان مظاهر.
کمی فکر کرد و گفت:
-
چقدر فامیلشون برام آشناست.حالا یادم اومد من درست چند منزل پائین تر از
آنها در منزل آقای امیری به دخترشون پیانو یاد می دم با اینکه منازل اون
اطراف همه زیبا هستند اما من وصف زیبایی منزل آقای مظاهر و زیاد شنیدم حتی
یادم می اد شیدا خانم دختر آقای احمدی اونو کاخ سفید می نامید.
- بله واقعا زیباست، شما استاد موسیقی هستید؟
-
استاد که نه ....این لقب شایسته من نیست من مربی موسیقی ام!در اصل اهل
ساوه ام اما از وقتی که در دانشگاه هنرهای زیبا قبول شدم در تهران ماندگار
شدم و برای امرار معاش و ادامه تحصیل تدریس خصوصی می کنم.در این مدت خیی
دوست داشتم خانه آ قای مظاهر رو از نزدیک ببینم می گن خیلی باشکوهه!
- خاهرم و آقای مظاهر خوشحال می شن در خدمتتون باشند حتما تشریف بیارید.
- ممنون از لطفتون شاید یک روز مزاحم شدم.
- خواهش می کنم!
وقتی
از اتوبوس پیاده شدیم مجبور بودیم قسمتی از راه را تاکسی بگیریم بنابر این
با هم درون یک تاکسی نشستیم و راهی ان منطقه اعیان نشین شدیم . هر دو به
مقصد رسیده بودیم و با هم پیاده خیابن خلوت و سرسبز را طی می کردیم در
حالیکه آرام آرام قدم بر میداشتم و دست رضا را در دست داشتم صدایش را شنیدم
که گفت:
- ببخشید فراموش کردم خودمو معرفی کنم ،من اردشیر سلیمانی هستم و شما؟
آرام گفتم :شقایق اقبالی!
- اسم زیبایی دارین که خیلی هم با چهرتون جوره !
در
حالیکه سرخ شده بودم سرم را پایین انداختم اما نگاههای دزدانه اش را روی
خودم حس می کردم دست رضا را محکم در دست فشردم طوری که فریادش به هوا
برخواست و گفت:
- آجی دستم!
- ببخش عزیزم!
او که متوجه حالم شده بود لبخند موذیانه ای بر لب آورد و گفت:
- چقدر شما خجالتی هستید؟
ساکت
شدم و هیچ کلامی به زبان نیاوردم تا زمانی که من به خانه لیلی رسیدم نمی
دانستم او در کدام یک از خانه ها مشغول به تدریس است برایم مهم نبود بدون
اینکه در این مورد از او سوالی کنم به سرعت از او خداحافظی کردم و گفتم:از
ملاقات با شما خوشحال شدم ،امیدوارم موفق باشید.
- من بیشتر به امید دیدار دوباره!
وقتی
خواستم زنگ بزنم با تعجب دیدم در بزرگ باغ باز است،داخل شدیم و من در را
پشت سرم بستم.سکوت همه جارا فراگرفته بود و فقط صدای گنجشک ها بود که این
سکوت را می شکست.آنطرف باغ بابا علی مشغول جارو کردن برگها بود زهره دختر
مر جان هم روی تخته سنگی نشسته بود و با عروسکش مشغول بازی بود.رضا به سرعت
خودش را به او رساند وگفت:سلام من اومدم.
با دیدن رضا گل لبخند به روی لبهای بچه گانه زهره شکفته شد،بابا علی ایستاده بود و مرا نگاه می کرد.
گفتم:سلام ،خسته نباشی،چرا در باغ باز بود؟
- زنده باشی دخترم مگه باز بود؟
- اگه باز نبود پس من چطوری اومدم تو؟
-
لعنت بر شیطون هرچی به این زن می گم وقتی می خوای بری بیرون درو پشت سرت
ببند انگار نه انگار که من چی میگم.این روزا پاک حواس پرتی پیدا کرده اگه
آقا بفهمه حسابی دعوا راه می اندازه آخه اون خیلی از بی نظمی بدش می آد.شما
که خودتون اخلاقشو می دونید!
- نگران نباش من به ایشون چیزی نمی گم فقط بعد از این بیشتر مواظب باش.راستی خواهرم کجاست؟
- فکر کنم خانم توی اتاق خودشون باشند من امروز ایشون رو ندیدم.
- بابا علی مواظب رضا باش من می رم داخل ساختمان یه وقت نره طرف استخر؟
- چشم خانم خیالتون راحت باشه.
مسیر
ساختمان را در پیش گرفتم. آرام و بی صدا وارد ساختمان شدم خاتون را دیدم
که با یک دستمال و شیشه پاک کن داشت آینه بزرگ سالن را تمیز می کرد.به محض
اینکه منو دید کمی جا خورد اما به خود آمد وگفت:
- سلام شقایق خانم شما کی آمدید؟
- سلام همین الان!
- بفرمایید بنشینید الان به خانم اطلاع می دم.
خودم را به پله ها رساندم و گفتم:لازم نیست می خوام غافلگیرش کنم خودم می رم بالا.
- اما من باید قبلش به ایشون اطلاع بدم نمی تونم به شما اجازه بدم که....
برای اولین بار برگشتم و به تندی نگاهش کردم و گفتم:لیلی خانم قبل از آنکه خانم شما باشه خواهر بنده است نکنه فراموش کردین؟
با
اکراه سر جایش ایستاد و من به طرف اتاق خواهرم حرکت کردم در حالیکه در دل
خوشحال بودم که این دختر بی ادب و فضول را ساکت کرده بودم.
وقتی پشت در
اتاقش رسیدم خواستم در بزنم اما صدای لیلی مرا سر جای خود میخکوب کرد.نمی
خواستم استراق سمع کنم اما آنقدر بلند و با تحکم سخن می گفت که نا خواسته
شیطان وسوسه ام کرد که گوش فرا دهم .او بلند بلند می گفت:باید به من فرصت
بدی من نمی تونم به این سرعت کارها رو راست وریس کنم زمان می بره تو چرا
اینقدر عجله داری؟
نمی دانم چه جیز شنید که با استیصال زیادی گفت:نه
خواهش می کنم اینکارو با من نکن تو اگه ازدواج کنی من خودم رو می کشم ،وباز
فریاد زد:نگو دوستت ندارم ،به خدا دوست دارم خودت هم خوب می دونی حاضرم به
خاطر تو دست به هر کاری بزنم.من فقط به خاطر تو می خوام دست از این رفا ه و
آسایش که می گی بکشم،فقط یه کم صبر کن خواهش می کنم.
سرم به دوران
افتاده بود خدایا چه می شنیدم!این حرفها از زبان خواهر من خارج می
شد؟نه...نه امکان نداشت حتما اشتباه شنیدم !لیلی و خیانت وای نه!خدا کمکم
کن دارم دیوانه می شم.حتما طرف صحبت او یک زن بوده و من نباید در مورد
خواهرم فکرای بد بکنم.کمی به خود امید دادم اما بیش از این نتوانستم صبر
کنم تقه ای به در زدم وقتی جوابی نشنیدمدوباره زدم انگار این بار متوجه شد
چون گفت:بله؟
- منم شقایق!
در را به رویم گشود و گفت:
- سلام خوش آمدی مامان کجاست؟
- نیومد من و رضا دلمون براتون تنگ شده بود اما انگار بد موقع مزاحم شدم ،داشتی با تلفن صحبت می کردی؟
وقتی به گوشی اشاره کردم ،گوشی را بالا آورد و گفت:یکی از دوستان دوران تحصیلیه چند لحظه صبر کن.
گوشیه تلفن را روی گوشش گذاشت و گفت:
- نادیا جان من مهمان دارم خواهرم اینجاست خودم بعدا باهات تماس می گیرم خداحافظ .
با
گفتن نام نادیا آرامش از دست رفته ام را باز یافتم گرچه حرفهایی که من
شنیده بودم مشکوک تر از این بود که تصور کنی طرف مقابل یک جنس مونث است اما
هر طور بود به خود امیدواری دادم و سعی نمودم دیگر به آنچه شنیده بودم فکر
نکنم .وقتی هر دو روی کاناپه داخل سالن نشستیم لیلی گفت:
- کاش مامان هم آمده بود چطوره با احسان تماس بگیرم و بگم بره دنبالش.
- فکر نمی کنم بیاد چون زمستون نزدیکه و جند دست لباس بافتنی سفارش گرفته.
لیلی با ناراحتی گفت:
- کی بشه این مامان چرخ بافندگیشو برای همیشه جمع کنه .
-
اون دوست نداره سربار کسی باشه و از کسی کمک بخواد،همیشه حرفش اینه که کار
عار نیست منم حرفش رو قبول دارم.تازه اون به بافندگی خیلی علاقه داره یادت
نیست روز اولی که چرخ و خرید چقدر خوشحال بود.اینطوری کمتر به گذشته فکر
می کنه اون رنج های زیادی کشیده.
لیلی سری از روی تاسف تکان داد وگفت:
- چه کسی بلور می کنه گلاب خانم بافنده ،دختر داره که توی مال و ثروت جولان می ده در حالیکه اون حاضر نمی شه کمکی از دخترش قبول کنه!
-
می دونی لیلی جان ،مادر کمک مکه رفتنش را هم به خاطر اصرار زیاد احسان
قبول کرد. تو هم نباید سعی کنی لطمه ای به غرور و شخصیت اون بخوره اگه
همیشه بهش اینطوری بگی فکر می کنه از داشتن چنین مادری خجالت می کشی.
-
بله حق با توست مثل اینکه انتظاراتم بالا رفته و خودم رو توی زرق و برق این
زندگی گم کردم ،من نباید فراموش کنم که کی بودم و به کجا رسیدم.دوست ندارم
شخصیتم تغییر کنه و شخص دیگه ای بشم.کاش زمان به عقب بر می گشت و من همون
دختر کو چه محله خودمون می شدم.یادمه روز های اولی که خانواده احسان رو می
دیدم تو جمعشون معذب بودم چون همه چیز اونا با ما فرق داشت!
حرفهای
خواهرم برام تازگی داشت خیلی عجیب بود طرز حرف زدنش هم تغییر یافته بود
یعنی او از زندگیش راضی نبود.آرام بلند شد و به کنار پنجره رفت در حالیکه
بیرون را نگاه می کرد گفت:
- شقایق ببین رضا و زهره چطوری دنبال هم بازی
می کنند،چقدر دنیای کودکی شیرینه کاش انسان همیشه کودک باقی بمونه .رضا
دنبال زهره می دود و دوستش دارد انگار نه انگار که این دختر خدمتکار
خواهرشه و خواهرش خانم این باغه و بین آنها دیوار بلندی فاصله است.
بلند شدم و کنار خواهرم ایستادم و گفتم:گیرم که پدر را فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل؟
- منظورت چیه؟
-
خوب دارایی تو و احسان چه ربطی به رضا داره درسته شرایط زندگی ما با مرجان
فرق می کنه اما خوب به هر حال ما هم در سطح خانواده ای متوسط هستیم .اگر
روزی رضا عاشق زهره بشه باید به نظرش احترام گذاشت.
لیلی خنده زیبایی
سرداد و گفت:حالا کو تا این داداشی ما بزرگ بشه !من نظرم اینه که کبوتر با
کبوتر باز با باز،هر کس باید سعی کنه با هم تراز خودش ازدواج کنه.
خواستم ازش بپرسم یعنی تو اشتباه کردی اما ترجیح دادم سکوت کنم چون حرفهای لیلی زیاد برایم خوش آیند نبود.
هر
دو ترجیح دادیم داخل حیاط بشینیم با اینکه هوا سرد بود اما با فنجان قهوه
ای که خاتون برایمان آورد احساس گرما کردیم.احسان برای رضا دوتا دوچرخه
خریده بود یکی برای منزل خودمان و یکی برای زمانی که به باغ می آمد تا
بتواند بازی کند.وقتی داشتم قهوه ام را می نوشیدم از دیدن رضا خنده ام
گرفت.او سعی داشت به زور زهره را سوار دوچرخه کند ولی او پشت سر هم فریاد
می زد من می ترسم...می ترسم اما بالاخره رضا پیروز شد و او را سوار کرد مثل
اینکه تصمیم داشت دوچرخه سواری را به زهره یاد بدهد.بلند شدم به کنارشان
رفتم و گفتم:داداشی مواظب باش ممکنه زهره زمین بخوره حالا چه اصراری داری
به اون دوچرخه سواری یاد بدی؟
با لحن بچه گانه اش گفت:
- می خوام
وقتی اینجا نیستم زهره نره عروسک بازی آخه گناه داره تنهایی غصه دار میشه
در عوض می خوام دوچرخه سواری کنه تا یه وقت پپرس نشه.
با تعجب گفتم:پپرس دیگه چیه؟
- همون که بزرگترا وقتی تنها و غصه دار میشن می گن پپرس شدیم.
تازه
متوجه شده بودم که منظورش چیست ،صورت هر دو را بوسیدم و گفتم:ای داداشی
شیطون بلا پپرس نه،دپرس یعنی افسرده و غمگین حالا کی گفته دپرس شدم؟
- آجی لیلی همیشه میگه حالم خوب نیست پپرس شدم.
- اِ...بازم که اشتباه گفتی اصلا ولش کن هرچی تو می گی حالا هردوتون بیاین میوه بخورین.
رضا
با خوشحالی در حالی که دست زهره را می کشید او را به طرف میزی که لیلی پشت
آن نشسته بود برد و از هر میوه ای که می خورد اول یکی به زهره می داد که
باعث تعجب منو خواهرم شده بود. می دانستم رضا علاقه زیادی به این دختر کوچک
و رنگ پریده دارد ولی آیا این عشق و علاقه فردایی هم دارد یا اینکه وقتی
بزرگ شدند هر دو فراموش می کنند.به اصرار احسان برای نهار ماندیم بعد از
نهار کتاب انگلیسیم را در اوردم و چند تا از اشکالات درس جدیدم را از او
سوال نمودم،او هم مثل همیشه برایم توضیح کامل داد.وقتی علاقه ام را به یاد
گیری دید از من خواست به همراه او به کتاب خانه اش بروم قبلا انجا را دیده
بودم ،پر بود از کتابها تاریخی ،رمان،آموزشی و غیره...
دست برد و از داخل قفسه ها دو جلد کتاب بیرون کشید و گفت:
-
خوندن این کتابها مکالم زبانت رو قوی می کنه و برات مفیده می دونم که دوست
داری برای ادامه تحصیل به خارج از کشور بری می تونی روی کمک من هم حساب
کنی.
با تعجب گفتم:کی به شما گفته که من می خوام به خارج از کشور برم؟
چشمان
سیاه و نافذش را به من دوخت و ابرو های پیوندیش را جمع نمود احساس کردم در
زیر نگاهش در حال ذوب شدن هستم سرم را پایین انداختم و سکوت کردم .احسان
گفت:لازم نیست کسی چیزی به من بگه ،من میدونم که تو به درس و ادامه تحصیل
علاقه زیادی داری و فکر می کنم می خوای از بین خواستگارات سعید رو انتخاب
کنی چون اون می تونه تورو به هدفت نزدیک کنه،درست حدس زدم؟
هیچ کلامی به
زبان نیاوردم ،می ترسیدم لب به سخن باز کنم و راز درونم آشکار شود مهر
سکوت بر لب زدم و چشم به زمین دوختم.احسان دست برد زیر چانه ام و مجبورم
ساخت که به چشمانش زل بزنم،آرام گفت:دوستش داری؟
اشک درون چشمانم حلقه
زده بود و آرام آرام از گوشه آنها فرو می ریخت.وقتی اشکهایم را دید دستش را
پایین آورد و گفت:چرا گریه می کنی دوست داشتن که گناه نیست تو نگران
خواهرت نباش درسته که اون با این وصلت مخالفه اما من باهاش صحبت می کنم فقط
تو به من بگو ببینم آیا ئاقعا بهش علاقه داری یا می خوای به وسیله اون به
آرزوهات برسی؟
در مقابل سوالات او هیچ جوابی نداشتم پس ترجیح دادم مثل همیشه ساکت باشم.
احسان
این بار با صدایی تحکم آور گفت:من نمی فهمم تو چرا اینقدر ساکتی؟چرا برای
هیچ کس دردو دل نمی کنی !مادر جان راست می گه تو همیشه همه چیز رو تو خودت
میریزی.سعید پسر خوبیه می دونم که اونم تورو دوست داره تو هم به دوست داشتن
خودت شک نکن البته اگه دوستش داری.تو دختر زیبایی هستی و هر جا پا بذاری
تعداد زیادی خواستگار بارت پیدا میشه پس اینقدر خودتو آزار نده و سعی کن
اگه به پسر عموت علاقه داری اونو بروز بدی.یعنی اگه به هر کی علاقه داری
نگذار تو دلت مخفی بمونه این طوری از بین می ری دختر.
آرام میان صندلی
نشستم و سرم را میان دو دستم گرفتم دیگر نمی توانستم سراپا بایستم و قدرت
گفتن هیچ کلامی را نداشتم . یکی از کتابها را گشودم و شروع به ورق زدن
نمودم بدون آنکه به نوشته هایش توجهی بکنم.لرزش دستانم آنقدر زیاد بود که
می دانستم احسان هم متوجه آنها شده بالای سرم ایستاده بود ومرا نگاه می کرد
با اینکه حضورش را حس می کردم اما قدرت اینکه برگردم و نگاهش کنم را
نداشتم.انگار حالم را درک نمود چون گفت:دوست ندارم از حرفام ناراحت بشی تو
به اندازه المیرا برام عزیزی و نمی خوام همیشه با قیافه مغموم و افسرده ات
روبرو بشم .تو الان در عنفوان جوانی هستی و باید از زیبایی های دنیا لذت
ببری.بگو،بخند،شاد باش چرا همیشه زانوی غم بغل می گیری در صورتی که می تونی
بهترین استفاده رو از لحظات زندگی بکنی.روی حرفام فکر کن من تنهات می
ذارم.
او رفت و مرا غرق در افکارم تنها گذاشت انگار که بعد از مدتها
مأوایی امن به دست آورده باشم نگاهی به اطراف کتاب خانه انداختم و آرام
آرام شروع به گریستن نمودم قلبم به تقلا افتاده بود و حالی منقلب
داشتم.احسان راست می گفت من برای هیچ کس درددل نمی کردم دردوران کودکی همه
به مادرم می گفتند:(این بچه اجتماعی نیست) اما به مرور زمان که بزرگ شدم و
وارد مدرسه و کلاس و جمع دوستان،کمی از گوشه گیری و انزوا بیرون آمدم اما
هنوز نمی توانستم با کسی از راز درونم سخن بگویم.ماهرخ و فاطمه که از
دوستان نزدیک من بودند همیشه حرفشان این بود که تو از همه ما کمتر حرف
میزنی وبعد می گفتند ما هیچ وقت نمی توانیم شقلیق را بشناسیم .ماهرخ همیشه
به تمسخر می گفت:تو چگونه گل همیشه عاشق هستی که حتی عاشق یک نفر هم نشدی؟!
بلند
شدم و کتابهارا از روی میز بر داشتم و به سالن رفتم،خواهرم و احسان کنار
هم نشسته بودند و گرم گفت وگو با هم بودند .وقتی ورودم را احساس کردند هردو
نگاهشان به طرفم چرخید،گفتم:با اجازه می خوام رفع زحمت کنم.احسان بلند شد و
گفت:تو اینجا باش من خودم می رم و مادر و می آرم.
- فکر نمی کنم حاضر بشه که با شما بیاد چون کار داشت من هم درس زیاد دارم و کتاباموهمرا ه خودم نیاوردم حتما باید برم.
لیلی گفت:
- حالا چه عجله ای داری خوب بمون دیگه راضی کردن مامان با من در مورد درساتم حالا اگه یه شب نخونی چی میشه؟
- ممنون باور کن نمی تونم بمونم.
احسان دستش را داخل موهایش کرد و مرجان را صدا نمود.
- بله آقا؟
- برو به عبدالله بگو آماده باشه تا شقایق و رضا رو به مقصد برسونه.
- چشم قربان.
عبدالله
راننده مخصوص احسان بود اما در آن خانه زندگی نمی کرد. هرگاه احسان و لیلی
با او کار داشتند سر ساعت حاضر می شد و دوباره به منزل خویش باز می گشت.
وقتی
درون ماشین نشستیم و حرکت کردیم من پیوسته باید مواظب رضا بودم که سرش را
از پنجره بیرون نکند چون تا زمانیکه از دید راس همبازیش دور شود برای او
دست تکان می داد.و من در دل به این عشق کودکی و بدون خدشه غبطه می
خوردم.عشق برای من چیزی نبود جز گناه و من باید با آن مبارزه می کردم اما
چگونه نمی دانستم،شاید هر گز ازدواج نمی کردم و عشقم را در دل مدفون می
ساختم تا زمانی که مرگم فرا رسد و من آنرا با خود به گور ببرم یا اینکه...
****