رمان عشقم رو نادیده نگیر12
توی تمام مدتی که می رقصیدم سنگینی نگاهی رو حس می کردم. اول فکر کردم ارسلانه ولی تمام خیالاتم با
دیدن
ارسلان مشغول صحبت با اقای رفوئی از بین رفت.
با سرخوردگی سرم رو چرخوندم که یکدفعه با اخم یاشار روبرو شدم. با تعجب زیر لب طوری که بفهمه گفتم:
-چی شده؟
ولی اون سریع لبخند مصنوعی جای اخمش داد و سرش رو پایین انداخت. من هم بیخیال شدم و سرم رو
برگردوندم.
با دیدن نازنین که مشغول رقصیدن با مامانش بود دوباره به طرف ارسلان برگشتم.مطمئنا با اون اخلاقی که داشت
اگه بهش پیشنهاد رقص می دادم همونجا جلوی اقای رفوئی کمم می اورد به همین خاطر هم اینبار مسیر قدم
هامو
عوض کردم وبه طرف یاشار حرکت کردم. هنوز هم توی فکر بود.
جلوش وایستادم و با صدای بلندی گفتم:
- افتخار میدین؟
اول با تعجب بهم خیره شد ولی بعد پشت سرم رو نگاه کرد. با تعجب مسیر نگاهش رو دنبال کردم و به ارسلان
که داشت به جمع رقصنده نگاه میکرد خیره شدم.
دوباره به طرف یاشار برگشتم و منتظر نگاهش کردم. اون هم همراهم بلند شد.
چون اهنگش تند بود ما هم مجبور به تند رقصیدن بودیم ولی یاشار انگار فقط بشکن میزد و خودش رو میجنبوند.
با خنده نگاهش کردم که گفت:
-چیه؟...به چی میخندی؟
-خیلی خنده دار می رقصی!
قیافه ی حق به جانبی به خودش گرفت و گفت:
-نکنه انتظار داشتی برات عربی برقصم؟!
از ته دل خندیدم. تصور اینکه یاشار رو توی لباس عربی زنونه ببینم واقعا خیلی خنده دار بود!
با خنده بهش خیره شدم. وا این چرا اینجوری نگاه میکنه؟
نگاهش خیلی معذبم میکرد. سرم رو پاینین انداختم.
هنوز به چند ثانیه نکشیده بود که سرش رو پایین اورد و کنار گوشم آروم گفت:
- میدونی چجوری عاشقت شدم؟
بدون این که منتظر جوابم بمونه گفت:
- خنده هات آدمو دیوونه میکنه!
سرخ شدم راستش انتظار شنیدن چنین حرفی رو از یاشار نداشتم. واقعا تحمل چنین موقعیتی برام خیلی سخت
شده بود.
نمی دونم دقیقا چی باعث شد برای یک لحظه سرم رو برگردونم و به ارسلان خیره شم!