استاد قسمت3
شقايق : خوب ، حالا نوبت توئه بگي از كجا فهميدي نيما : مگه من پسرخاله تم اين طوري باهام حرف مي زني شقايق : اگه من دختر خاله تم تو هم هم پسرخاله ي مني نيما : اينكه من با تو اين طوري حرف بزنم طبيعيه آخه تو 7 سال از من كوچيكتري شقايق : ول كن اينا رو رسيديم ، بگو از كجا فهميدي نيما : اگه نگم چي ؟ شقايق انگشتش را گرفت و گفت : يك اينكه زدي زير قولت ، انگشت ديگرش را با دست راستش گرفت و ادامه داد : دو اينكه من از فوضولي مي ميرم ، و بالاخره انگشت سومش را گرفت و گفت : و سه هم اينكه من مجبور ميشم بازم مزاحم وقت با ارزشتون بشم و دوباره بيام سراغتون تا بهم بگين نيما همون طور كه دستش را روي فرمان ماشين جا به جا مي كرد لبخندي زد و گفت : و اگه منم بدم نياد كه كسي مزاحمم بشه ؟ و بعد با شيطنت به شقايق نگاه كرد . شقايق كه از اين رفتار نيما تعجب كرده بود بهت زده به او نگاه كرد و بعد از مكث چند ثانيه اي به خيابان خيره شد . نيما : بد نيست خدافظي كني ها شقايق بدون آنكه برگردد زير لب گفت : خدافظ نيما : تو چرا اينقدر پاستوريزه اي دختر ، من كه چيزي نگفتم ، حالا سر فرصت برات ميگم از كجا فهميدم شقايق : باشه ، خدافظ هموژنيزه *** مريم : دارم با تو حرف مي زنم ، اينقدر بيخيال راه نرو ، درست و حسابي بگو از كجا فهميده شقايق به سمت مريم برگشت و در چشمان براقش زل زد و گفت : وقتي ميگم نمي دونم درك نمي كني ؟ مريم : حالا من چه غلطي بكنم دختره ي ديوونه ؟ شقايق : من اگه جاي تو بودم ديگه قيد كلاس زبان رو مي زدم مريم : شقايق تو مطمئني تمام داستانت با نيما رو براي من گفتي ؟ شقايق : مثلا چي بايد مونده باشه ؟ مريم : دليلي نداره اون از 2 تا كلمه حرف اينقدر ناراحت باشه ، تو غير از اون دفعه هايي كه به من گفتي ديگه باهاش چت نكرده بودي ؟ شقايق نگاهي گذرا به مريم انداخت و گفت : ديوونه شدي ؟ واسه چي بايد بيخودي باهاش حرف بزنم ؟ شقايق با خودش فكر مي كرد كه چه طور از شر اين بازرسي هاي مريم خلاص شود چون مي دانست كه اگر پرسش هايش ادامه پيدا كند ، همه چيز را خواهد فهميد . هر كسي براي خودش راز هايي شخصي دارد كه فقط به خودش مربوط است و دوست ندارد كه ديگران نيز آن ها را بدانند و شقايق هم از اين قاعده مستثني نبود . حرف ها و درددل هاي او با نيما رازي بود براي خودش و نيما ، حرف هايي كه از دل برآمده بود و گويا به دل هم نشسته بود . مادر شقايق : بيا ناهارت رو بخور بعد برو بالا شقايق : نمي خوام مامان ، تو مدرسه خيلي خرت و پرت خوردم ديگه نمي تونم غذا بخورم مادر شقايق : باشه هر جور راحتي شقايق طاقت نياورد ، بايد هر طور شده با نيما حرف ميزد ، سر كلاس هيچ چيزي نفهميده بود . بايد كاري مي كرد ، وارد اتاق شهاب شد ، وقتي كه مطمئن شد خوابيده موبايلش را برداشت و از اتاق بيرون آمد ، شماره ي نيما را گرفت . نيما : چيه شهاب انقدر دلت واسم تنگ شده كه نتونستي اين 2 ساعت رو دووم بياري ؟ شقايق : سلام نيما : صدات خيلي قشنگ تر از اونيه كه صداي شهاب باشه شقايق : مي تونم خواهش كنم 10 دقيقه از وقتتون رو در اختيار من بذارين ؟ نيما : با اينكه خيلي سرم شلوغه ولي باشه شقايق در حالي كه خودش به زور صداي خودش را مي شنيد گفت : اگه ميشه بيا نت بهت ميگم نيما : باشه ، خدافظ ... نيما : خوب دوباره سلام خانوم خانوما شقايق : خيلي زود و سريع بگو از كجا فهميدي ، خواهش مي كنم اذيت نكن به خدا ديگه نمي تونم تحمل كنم . امروز اصلا نمي فهميدم معلم هام چي ميگن نيما : قبلا مي فهميدي ؟ شقايق : اذيت نكن ، بگو ديگه نيما : خودت هيچ حدسي نمي زني ؟ شقايق : هر چي سعي كردم حدس بزنم به هيچ جايي نرسيدم به جز اينكه تو خواب نما شدي نيما : پس خرافاتي هم هستي ، گوش كن تا بهت بگم ، مهموني شهاب و شهنام رو كه يادته شقايق : خوب نيما : اگه يادت باشه من از همه زودتر رسيدم ، با اينترنت كار داشتم ، لپتاپ شهاب هم خراب بود ، اين بود كه مجبور شدم بيام تو اتاق تو ... وقتي ديدم نوشته hi ghazal كنجكاو شدم ... وقتي مكالمه هات رو چك كردم شكّم به يقين تبديل شد و من چهره ي سيندرلا رو كشف كردم شقايق : باورم نميشه انقدر احمق بودم كه در اتاقم رو قفل نكرده بودم نيما : و احمق تر اينكه sign out نشده بودي شقايق : حالا من يه چيزي ميگم تو پررو نشو نيما : تا 2 دقيقه پيش خيلي مودب تر بوديا شقايق : مي دوني دارم به اين فكر مي كنم ، الان كه هر دو تامون همديگه رو مي شناسيم ديگه حرف زدنمون با هم دليلي نداره نيما : واسه چي ؟ شقايق : به خاطر اينكه من با تو راحت بودم ، تو منو نمي شناختي و من مي تونستم تمام دغدغه هام رو بهت بگم ، تو يه پسر بودي كه مثل بقيه ي پسرا دنبال خيلي چيزا نبودي و راحت باهاش درددل مي كردم اما الان تو ديگه مي دوني من كي هستم نيما : يادته مي گفتي خيلي وقت ها مي خواي با يه پسر غير از فاميل راحت بري بيرون ؟ شقايق : آره نيما : نميشه من اون پسر باشم ؟ شقايق : چي ميگي ؟ تو در مورد من چي فكر كردي نيما : نگو كه از اين كار بدت مياد شقايق : نه بدم نمياد اما نيما : اما ديگه بي اما ، از كي شروع كنيم شقايق : من بايد برم خدافظ نيما : پس جواب من ؟ شقايق : باشه براي بعد ، خدافظ شقايق درمانده بود ، نمي دانست چه جوابي بايد به نيما بدهد ، حرف زدن در اين مدت خيلي آرامش كرد بود ... اصلا او چه فرقي به دوست هايش داشت كه با پسر ها بيرون مي رفتند ، نيما پسر خوبي بود ، ديروز اين را درك كرده بود و طعم با او بودن را چشيده بود . شقايق : تا كي كلاس داري ؟ نيما : چي شد برگشتي ؟ شقايق : جواب منو ندادي ؟ نيما : من ساعت 8 وقتم آزاده شقايق : خوبه نيما : پس جردن منتظرتم شقايق خودش هم باورش نميشد كه بالاخره اين جرئت را به خودش داده ، اگر مريم و سحر مي فهميدند چه فكري در مورد او مي كردند ، مهم نبود او بايد براي خودش زندگي مي كرد ، هر كسي حق داشت خودش انتخاب كند و شقايق هم تصميمش را گرفته بود ، روزي بايد اين كار را مي كرد و اولين انتخابش هم نيما بود . *** مريم : ببخشيد آقاي حميدي مي تونم چند لحظه حرف بزنم نيما : تو اصلا روت ميشه با من حرف بزني ؟ مريم سرش را پايين انداخت و چيزي نگفت كه شهاب جلو آمد : نيما من امروز به تو زنگ زدم ؟ مريم از نيما و شهاب خدافظ كرد كه برود . نيما : آره فك كنم ، مريم وايسا كارت دارم شهاب : نمي دونم چرا اصلا يادم نمياد نيما : خوشم مياد مثل خودمي شهاب : چي كار داشتم ؟ نيما : نمي دونم فك كنم تك زدي شهاب : من 3 دقيقه به تو تك زدم ؟ نيما : نمي دونم ، تو هم چه سوال هايي مي پرسي ... برو نقشه ات رو بكش پسرجون ، يكم هم بيشتر حواست رو جمع كن شهاب : اما باور كن من به تو زنگ نزدم ، ok بي خيال خدافظ نيما رو به مريم كرد و گفت : غزل يا همون شقايق همه چيزو بهم گفته ، اما مي خوام بدوني اينكه انداختمت واسه اين بود كه نمي خواستم دانش آموزي مثل تو از دستم بره مريم چشم هاي گرد شده اش را به نيما انداخت و گفت : جان ؟!!! نيما : اصلا ولش كن ... فقط اينكه من بهت حق ميدم كه اون كار رو بكني اما اين دفعه بايد سعي كني يكي رو پيدا كني كه مثل شقايق ناشي نباشه مريم خنديد و گفت : ممنون ، باور كنين خيلي شرمنده تونم نيما سري تكان داد و گفت : خدافظ *** سحر : بچه ها اين آخرين روزه امتحان ها بود ، خوب امشب كجا بريم ؟ صدف : اول بريم سينما بعدم بريم يه چيزي بخوريم هدي : چطوره بريم سوپراستار صدف : ديوونه شدي ؟ امشب پنج شنبه است ، غوغا ميشه اونجا هما : خوب بشه ، مردم به ما چي كار دارن ؟ صدف : شما دو تا خواهرا با كي قرار دارين اونجا كه اصرار دارين بريم سوپراستار ؟ هليا : اصلا چطوره بريم نارنجستان همه با هم داد زدند : عاليه سحر : اين شقايق هنوز سر جلسه است ؟ مريم : مي شناسيش كه سرعتش در حد مورچه است صدف : مريم اگه امروز هم بهونه بياري و بگي نميام ديگه نه من نه تو مريم : بابا بايد بهم اجازه بدن هليا : اجازه كيلو چنده ، بگو ميرم كتابخونه مريم : من عادت ندارم بپيچونمشون هما : كسي كه نگفت بپيچوني ، تو يه چرخش كوچيك هم بدي كافيه هدي : مريم اذيت نكن ديگه ، بي تو خوش نمي گذره مريم : راستش رو بگين مي خواين چي كار كنين ؟ انقدر اصرار مي كنين ؟ سحر : برو گمشو لياقت هم نداري مريم : حالا يه كاريش مي كنم شقايق : سلام . چي شده همه جمعين ؟ صدف : داشتيم مي گفتيم چقدر اين شقايق بي شعوره هما : قرار شد امشب شام هممون رو مهمون كني شقايق : خواب ديدين خير باشه ، حالا امشب قراره كجا بريم ؟ سحر : نارنجستان ، تازه مريم هم مياد شقايق : بدجور هستم نيما : سلام خانومي ، تبريك شقايق : مرسي نيما : امشب كه كاري نداري ؟ شقايق : چطور ؟ نيما : بريم بيرون ، خودمون دو تا شقايق : نه ؛ ميام ، كجا ؟ نيما : نارنجستان چطوره ؟ شقايق : نـــــــه .... نيما : چرا ؟!!! شقايق : چيزه اونجا غذاش اصلا خوب نيست نيما : حالت خوبه ؟ شقايق : خوب مي دوني همه ي فاميل هاي ما پنج شنبه ها نارنجستانن نيما : خوب از اول همين رو بگو ، حالا تو بيا يه جايي ميريم شقايق : باشه *** نيما : خب آخرش مشخص شد بهترين هديه چي مي تونه باشه ؟ پريسا : هر كسي يه چيزي دوست داره ، اين كه نميشه گفت مريم : راست ميگه ، مثلا صميمي ترين دوست من عاشق رز زرده صداي خنده ي همه ي كلاس بلند شد . نيما : نخندين بچه ها ، هر كسي يه نظري داره ديگه وحيد : آخه رز زرد كه نشانه ي تنفره حسين : از قديم گفتن وقتي مي خواي به يه دختر بفهموني دوستش نداري واسش رز زرد بگير شهاب : بالاخره هر كسي نظري داره ديگه صدف : شقايق كجايي ؟ زير پاهامون به جاي علف درخت سبز شد شقايق سرفه اي ساختگي كرد و گفت : اصلا حالم خوب نيست ، ميام بزم شما رو هم به هم مي ريزم ، برين با هم خوش باشين ، خيلي دوست داشتم بيام ، ولي حيف كه بدجوري حالم خرابه مريم : چي ميگه ؟ صدف : ميگه حالش خوش نيست سحر : بيخود ميگه ، بگو پاشه بياد شقايق : بهشون بگو حيف كه حالم خوب نيست وگرنه ميومدم حاليشون مي كردم صدف : باشه ، يه وقت فكر نكني جات خاليه ها ، ما خوشيم ، باباي شقايق : خدافظ شقايق سريع آماده ي رفتن شد . شهنام : كجا ميري ؟ شقايق : روز تمومي امتحاناست ديگه شهنام : پياده ميري ؟ شقايق : چه جوري برم ؟ شهنام : صبر كن واست آژانس بگيرم شقايق : ممنون .... نيما : به به خانوم خودم ، خوب تيپ زدي امروز شقايق : ببين تو الان بايد بگي قربونت برم كه همه چي بهت مياد نيما : باشه هميني كه تو گفتي ... حالا چشمات رو ببند شقايق : واسه چي ؟ نيما : تو ببند تا بهت بگم شقايق چشم هايش را باز كرد و رزهاي زرد را ديد و گفت : من ميگم تو ديوونه اي بگو نه ، دِ آخه كي رز زرد واسه كسي كادو مياره نيما : به من چه مريم خودش گفت تو عاشق رز زردي شقايق : نه بابا ، اون سحر روان پريشه كه از رز زرد خوشش مياد نيما : آخه تو چرا با همچين دوستايي مي گردي ؟ شقايق : بله بله ؟ تو كار من كه دخالتم مي كني نيما دست هايش را بالا برد و گفت : من تسليمم ، يه امشبمون رو خراب نكن شقايق سلام نظامي داد و گفت : چشم قربان از بودن با نيما لذت مي برد ، او بهتر از هر كسي دركش مي كرد و به حرف هايش گوش مي داد . هنوز روز اول بيرون رفتنشان با هم را به خاطر داشت ، انگار نيما هم به همين موضوع فكر مي كرد كه پرسيد : هنوز سر از كار هاي شهاب در نياوردي ؟ شقايق : نه نيما : قضيه ي اون روز رو هم به مريم نگفتي ؟ شقايق : مي دوني ، ترجيح دادم نگم ، چون از دست مريم كاري بر نميومد ، خواهرشم عين خودش يه دنده است هنوز بدتر . . . مريم : بچه ها تو رو خدا آروم تر ، همه فكر مي كنن ما كم داريم هليا : به نظرت ما كم نداريم ؟ مريم : چي بگم والا سحر : واي مريم جاي اون ديوانه خيلي خاليه مريم : آره خيلي سحر : ببين شقايقه ... معلوم نيست باز مي خواد چي بگه مادر شقايق : سلام سحر جان خوبي ؟ سحر با تعجب جواب داد : بله ممنون مادر شقايق : ببخشيد مزاحمت شدم ، شقايق گوشيش رو تو خونه جا گذاشته ، با شماست ديگه نه ؟ سحر بين دو راهي گير افتاده بود ، نمي دانست چه بايد جواب بدهد : بالاخره روز آخر امتحانا بود ديگه مادر شقايق : خوب خيالم راحت شد ، بهش بگو يه خورده حواسش رو جمع كنه ... خدافظ سحر : خدافظ مريم : كي بود ؟ سحر : بي خيال بعدا در موردش حرف مي زنيم ، چيز مهمي نبود مريم : شقايق اين چند وقته چشه ؟ زير و رو شده سحر : اميدوارم مشكلي پيش نيومده باشه ، حتما بايد باهاش حرف بزنيم مريم : خيلي ازمون فاصله گرفته ، دلم واسش تنگ شده يه جورايي سحر : فعلا بذار امشبه بگذره تا بعد خيلي سعي كرد خودش را آرام نشان دهد اما دروغي كه به مادر شقايق گفته بود آشفته اش كرده بود ، يعني كار درست را انجام داده بود ؟؟؟ سحر : آخي بهتري ؟ شقايق : آره خوبم سحر : تو از رو نميري نه ؟ تو چشماي من نگاه مي كني و دروغ ميگي ؟ ديشب كدوم گوري رفته بودي ؟ شقايق : جايي نبودم سحر : تو چيز خوردي ، شقايق من كه مي دونم خونه نبودي ، بهتره زود بگي واسه خاطر كي ما رو پيچوندي شقايق : خودت مي فهمي چي ميگي ؟ سحر: خيلي هم خوب مي فهمم ، مي خواستم ديشب وقتي مامانت بهم زنگ زده بود بگم با ما نيستي و لو بري اون وقت ببينم بازم واسه من رجز خوني مي كني يا نه شقايق : اُه اُه ، مامان به تو زنگ زد ؟ سحر : آخه يكي نيست بگه دختره ي احمق تو مي خواي بپيچوني و بري بيرون حداقل موبايلت رو با خودت ببر ... شايدم انقدر هول بودي يادت رفته شقايق : باشه ، تو چرا انقدر اعصابت خورده ، خوب ميگم بهت سحر : آخه خيلي واسم گرون تموم شده كه تو ما رو پيچوندي و با يه از خدا بي خبري رفتي بيرون ، حالا خيلي سريع ميگي اوضاع از چه قراره شقايق : والا راستش ، جديدا با يكي دوست شدم سحر : اون رو كه خودم مي دونم خره ، بعدش شقايق : از كجا مي دوني ؟ سحر : از عوض شدن نظرت در مورد پسرا ، از رمانتيك شدنت ، از مهربون شدنت ، از پريدنت با پريناز اينا ، بيچاره مريم كه مي گفت حتما ما يه كاري كرديم كه شقايق از دستمون دلخور شده شقايق : انقدر تابلو بودم ؟ سحر : اوووووووووووووووووووووووو وووف ... حالا بقيه اش رو بگو ، من مي شناسمش ؟ شقايق كه خيلي وقت بود مي خواست با كسي درباره ي نيما حرف بزند ؛ شروع كرد : آره ، سحر قول بده نخواسته باشي نصيحتم كني تا برات بگم سحر : باشه ، بگو شقايق : يادته تعريف كردم كه نيما داستان رو فهميده كه ما گذاشته بوديمش سر كار ؟ سحر : خب شقايق همه چيز را بدون نقص براي سحر تعريف كرد و سحر نيز در تمام مدت با اشتياق به حرف هاي شقايق گوش مي داد ، برايش جالب بود كه در طي اين چند روز مريم و شقايق مسئله ي به اين مهمي را از او پنهان كرده بوده و جالب تر اينكه شقايق واقعا از بودن با نيما لذت مي برد و مي خواست اين رابطه ي دوستانه را ادامه دهد . سحر : حالا جدي مي خواي دوست دخترش بشي ؟ شقايق : ما با هم دوستيم فقط همين سحر : بس كن شقي ، به نظرت واقعا ميشه ؟ يه خورده فكر كن ، كدوم پسري تونسته با يه دختر فقط دوست باشه كه نيما بتونه ؟ چيزايي كه مريم مي گفت رو يادت رفته ؟ شقايق : نه خير يادم نرفته ، مهم الانه سحر : فكر نمي كردم اينقدر فرق كرده باشي شقايق ، من نمي خوام نصيحتت كنم اما ... شقايق حرف سحر را قطع كرد و گفت : اما داري نصيحتم مي كني ، مي خوام خودم ادامه بدم ، پاي همه چيزش هم وايسادم سحر نفسش را پر صدا بيرون داد و گفت : باشه ، پس من ديگه بايد خفه شم ... اما يادت باشه سحر بهت گفت و تو توجه نكردي شقايق : باشه يادم مي مونه ، در ضمن دفعه ي آخرت باشه با اون لفظ زشت منو صدا مي كني سحر : آخه اون طوري خيلي راحت تره شقايق : اما من اصلا راحت نيستم ، چطوري اسم مردم رو خراب مي كني اَه اَه سحر : باشه تو هم ، ديگه نميگم شقايق : راستي سحر يه چيزي ، مريم هم مي دونه ؟ سحر : نه بهش نگفتم ، نخواستم بدونه بعد اين همه مدت كه باهامون اومده بيرون شما به خاطر معلم زبانش پيچونديمون شقايق : خيلي كار خوبي كردي كه بهش نگفتي ، مريم رو كه مي شناسي تا منو بي خيال نكنه ول كن نيست ، يه دفعه از زبونت در نره ها سحر : هفته ديگه مياي خونه ما ؟ شقايق : چه خبره ؟ سحر : حالا تو بيا بهت ميگم شقايق : من فقط به اين شرط ميام كه فرهاد هم باشه سحر : بميري شقايق ... من برم به مريم هم زنگ بزنم شقايق : بيخود زحمت نكش مي دوني كه نمياد سحر : اين يه دفعه فرق مي كنه ... مياد شقايق : ببينيم و تعريف كنيم سحر با اصرار توانست مادر مريم را راضي كند تا مريم در خانه ي آن ها مهمان باشد . نمي دانست واكنش بهترين دوستانش در مقابل خبري كه مي خواست به آن ها بدهد چه بود ... هزار مدل فكر جورواجور به سرش زده بود اما به نتيجه نرسيده بود ، بالاخره تصميم گرفت تا صبر كند و نتيجه را ببيند . شقايق : امروز خونه قرق خودمون سه تاست ؟ مگه قرار نبود فرهاد كوهكن هم بياد ؟ سحر : فعلا كه مي بيني قرق خودمون سه تاست ، ميگم راستي تو اگه خيلي دلت واسش تنگ شده زنگ بزنم از اصفهان بياد مريم رو به سحر گفت : فكر كنم اين طوري به تو هم بد نگذره ها سحر : يه امروز رو بي خيال اون فرهاد بشين شقايق : حالا ميشه بپرسم چي شده انقدر مهربون شدي و ما رو دعوت كردي خونه تون ؟ سحر : راستش ... مريم : چيه نكنه خبر بديه ؟ شقايق : ببينم سحر نكنه داري ازدواج مي كني ؟ با ما رو راست باش سحر : اه شقايق ، تو رو خدا اينقدر چرت نگو ، بذار حرفم رو بزنم ديگه مريم : راست ميگه ديگه شقايق : اصلا مي دوني چيه من ديگه هيچي نميگم تا سحر بگه چي شده سحر : فكر كنم امروز آخرين روزيه كه با هميم شقايق : چــــــــــــي !!!!!!!!!! مريم به پيشاني اش زد و سرش را بالا گرفت و گفت : خدايا مي بيني گير چه جماعتي افتادم ؟ يكي رو كنترل مي كنم چرت نگه ، اون يكي شروع مي كنه سحر : بچه ها من جدي حرف زدم چهره ي شاداب مريم و شقايق تغيير حالت داد ، هر دو بهم و بعد به سحر نگاه كردند . سحر : مريم يادته گفتم بابام قراره منتقل بشه ؟ مريم : يعني به اين زودي ؟ سحر : آره ، اينم از شانس منه ديگه شقايق : سحري تو رو خدا راست ميگي ؟ سحر لبخندي زد و گفت : جون تو افطاري مدتي بدون حرف بينشان سپري شد ، مدتي كه هيچ كدام فكر نمي كردند هيچ گاه در رابطه ي دوستي شان به وجود بيايد . مريم : به جاي اينكه اين قيافه هاي مزخرف رو به خودتون بگيرين ، پاشين امروز رو خوش بگذرونيم سحر : آره شقي پاشو شقايق : اگه مي خواي روز آخري كتك نخوري درست صحبت كن سحر : همچي ميگي روز آخري انگار دارم ميرم اون دنيا شقايق : فكر كردي اگه تو داشتي مي رفتي اون دنيا من الان اين طوري اينجا وايساده بودم ؟ مريم : آخي فكر كنم شقايق مي خواسته رقص و پايكوبي راه بندازه شقايق : دقيقا روز آخر با هم بودنشان هرچند شيرين اما به سرعت سپري شد ، وقت رفتن اشك در چشم هاي هر سه شان حلقه زده بود كه بالاخره شقايق طاقت نياورد و بغضش را شكست . سحر : توي ديوونه گريه هم بلدي ؟ شقايق : بستگي به موقعيت داره ديگه مريم اما مغرور تر از آن بود كه اشك هايش را كسي ببنيد ، با وجود آنكه از رفتن سحر خيلي ناراحت بود ولي چيزي به زبان نياورد . فقط هنگام رفتن تمام احساساتش را با يك جمله بيان كرد . مريم : كاش نمي رفتي ، دلمون خيلي واست تنگ ميشه و بعد هم سحر را بغل كرد و رفت . پدر مريم : خوش گذشت ؟ چرا اعصابت خورده ؟ مريم : بابا سحر داره ميره پدر مريم : كجا ؟ مريم : باباش منتقل شده اصفهان ، مجبورن برن اصفهان پدر مريم : پس اين مهموني خداحافظي بوده ديگه نه ؟ مريم : آره يه جورايي *** كلاس هاي تابستاني بدون سحر سوت و كور تمام مي شدند و مريم و شقايق بدون اينكه خودشان بدانند و بخواهند به اندازه ي دنيا با هم فاصله گرفته بودند ، هيچ چيز آن طور كه مي خواستند پيش نمي رفت ، هيچ كس فكرش را نمي كرد روزي آنچنان گروه سه نفره ي آن ها از هم بپاشد . شقايق بيشتر با پريناز سردسته ي بچه هاي شر كلاس مي گشت و درس پس ميداد و مريم با وجود اينكه خيلي سعي كرده بود مثل گذشته با شقايق باشد نتوانسته بود و كتاب ها را بهترين دوست هاي خودش ساخته بود . به تنهايي و انزوا عادت كرده بود ، سخت درس مي خواند تا حداقل بتواند در رشته ي مورد علاقه اش پذيرفته شود . وقتي در كلاس زبان موبايلش به صدا در آمد ، مي خواست تماس را رد كند كه وقتي اسم تماس گيرنده را ديد دلش نيامد جواب ندهد ، با هزار التماس از نيما اجازه گرفت و بيرون رفت . مريم : سلام چطوري ؟چي شده يادي از ما كردي ؟ سحر : تو بگو چي شده انقدر دير جواب دادي ؟ مريم : ببخشيد كه بايد از وسط كلاس آقاي حميدي ميومدم بيرون سحر : وااااااااااااي ببخشيد اصلا يادم نبود . اسم نيما سحر را به ياد شقايق انداخت ، خيلي دوست داشت بداند روابطشان به كجا كشيده .... راستي از شقايق چه خبر ؟ مريم : هِي !!! اونم بدك نيست سحر : خوب خدا رو شكر ، تابستون خوش مي گذره ؟ مريم : خوب يا بد ، يه هفته ي ديگه تموم ميشه ، مهم گذشتنشه سحر : امتحانا رو چي كار كردي خرخون ؟ مريم : كي به كي ميگه ... من 18.40 شدم سحر : نه بابا ... بعدم به من ميگي خرخون ؟ مريم : حالا بگو ببينم خودت چي كار كردي ؟ سحر : منم 5 صدم از تو كمتر شدم ، واي خاك به سرم ، تو الان كلاس داري من دارم اينقدر حرف مي زنم ، برو سر كلاست دختر خوب ، مي خواستم احوالت رو بپرسم ، ايشالا سر فرصت با هم حرف مي زنيم مريم : باشه ، خيلي خوشحالم كردي كه زنگ زدي سحر : به شقايق هم سلام برسون ، هرچند الان به اونم زنگ مي زنم ، خداحافظ مريم : خداحافظ .... سحر : سلام شقايق : به به ، خانوم ستاره ي سهيل سحر : جواب سلام واجبه ها شقايق : بيا اينم سلام سحر : حالا شد ، چه خبرا ؟؟؟ شقايق : تو هيچ معلومه كجا رفتي يهو ؟ موبايلت چه مرگش بود ؟ سحر : نمي دونم چش شده بود ، منم كه مي شناسي حوصله درست كردن چيزي رو ندارم ، شماره هاتون رو هم كه از حفظ نبودم شقايق : حالا چي شد يه دفعه تصميم گرفتي درستش كني ؟ سحر : من كه درستش نكردم فرهاد درستش كرد شقايق : تو اين فرهاد رو نداشتي چي كار مي كردي ؟ سحر : خوش مي گذروندم ، بيچاره ام كرده از بس ميگه درس بخون شقايق : تازه حالا داري مي فهمي من چي ميگم ، تازه من كه دو تا هستن سحر : آره بميرم ، تو بدتر از مني ... با حالتی خاص ادامه داد : راستي دوستت چطوره ؟ شقايق : اونم سلام مي رسونه ، بد نيست سحر : حالا كه من نيستم به مامانت ميگي با كي ميري بيرون ؟ شقايق : دوستان زيادن سحر خانوم ، تازه منت هم سرم نميذارن سحر : نكنه دوستان يعني پريناز و دار و دستش ؟ شقايق : حالاااااا سحر : هنوزم با هم فقط دوستين ؟ شقايق با شیطنت گفت : من كه نمي تونم همه چي رو به تو بگم ، چشم و گوشِت باز ميشه سحر : پس فقط دوست نيستين ،اصلا ولش كن . قرار شد در موردش حرف نزنيم شقايق : خوشم مياد كه فهميده شدي سحر : از شهاب و مهتاب چه خبر ؟ شقايق : تو كه خواهر مريم رو مي شناسي ، عين خودش يه دنده است ، تا داداش بيچاره ي منو دق مرگ نكنه ول كن نيست سحر : تو چه مي دوني شايد مهتاب يكي ديگه رو دوست داره شقايق : اِاِاِ راست ميگيا ، چرا به فكر خودم نرسيده بود ؟ حتما بايد برم تو فكر تحقيقات سحر : خوب ديگه ، مزاحمت نشم ، برو بشين درست رو بخون شقايق : كي حوصله درس داره ؟ سحر با طعنه گفت : پس برو با دوستت معاشرت كن ، خداحافظ شقايق : باباي *** دوران شیرین نوجوانی به سرعت در حال گذر بود ... کاش همان روزها فهمیده بودند که بی دغدغه ترین روزهای زندگیشان همین روزهای خوش است ، اما انگار هیچ کس قصد لذت بردن از آن دوران طلایی را نداشت . حتی دیگر دوستی هایشان هم کمرنگ شده بود . درس بود و درس و درس . مریم ، شقایق را خیلی دوست داشت و نبودش را کاملا حس می کرد ، دوست داشت باشد وسر به سرش بگذارد اما شقایق از مریم فراری بود ، می ترسید دستش را بخواند و نصیحتش کند ، می ترسید نظرش در مورد او عوض شود و هزاران ترس دیگر که باعث شده بود دو دوست همیشگی از هم فاصله بگیرند . باورش حتی برای بچه های کلاس و معلم ها هم سخت بود . مریم بعد از یک روز خسته کننده بر روی تختش دراز کشیده بود و دستش را زیر سرش گذاشته بود ، خوابش نمی برد ، فکر و خیال امانش را بریده بود ، فکر درباره ی آینده ای که قرار بود برسد ، چه شیرین و چه تلخ به زودی می رسید و مریم انتظارش را می کشید ، از زندگی تکراری اش خسته شده بود ، دلش می خواست این 3 ماه هم تمام شود ، می خواست آن کنکور لعنتی را بدهد و وارد دانشگاه شود ، به عید نوروز فکر می کرد ، جرقه ای در ذهنش زده شد ، به سمت دفترش رفت و شروع به نوشتن کرد . خدایا چرا زندگیم این طوری شده ؟ دیگه حالم داره از خودم بهم می خوره ، قرارمون این نبود ، به خدا منم می خوام زندگیم قشنگ باشه ، منم می خوام دوست داشته باشم و کسی دوسم داشته باشه ، چرا کسی رو سر راهم قرار نمیدی ؟ یعنی عرفان منو دوست داره ؟ یا بازم من فکر های بیخود کردم ؟ نمی خوام خدایا ،چرا من این جوریم ؟ چرا با کوچکترین حرکتی از اطرافیانم فکر می کنم دوستم دارن ، در صورتیکه این طوری نیست ، خدایا چرا من این همه از مهتاب بدترم ؟ یعنی انقدر بد که شهاب فقط به خاطر اینکه خواهر مهتابم باهام خوب برخورد میکنه ؟ چقدر ساده بودم که رفتارش رو واسه خودم چیز دیگه برداشت می کردم ، دلم نمی خواد همه ی دوست هام برن سر خونه و زندگیشون و من هنوزم منتظر نشسته باشم ، آخه چرا یه دفعه از شهاب خوشم اومد ؟ چرا باید از کسی خوشم بیاد که خواهرم رو دوست داره ؟ به اینجا که رسید اشک های مریم سرازیر شد ، بعد از اینکه دفترش از چند قطره اشکش خیس شد ادامه داد .
می دونم حسی که من دارم ، سریع از بین میره اما می ترسم ، می ترسم از اینکه هر دفعه تو چشمای مهتاب نگاه کنم ، خجالت بکشم که شوهرش رو دوست دارم ، وای خدای من چی دارم میگم ، معلوم نیست مهتاب درخواست شهاب رو قبول کنه . حسی دو گانه تمام وجودش را فرا گرفته بود ، گاه از شهاب خوشش می آمد و گاه : بس کن دختره ی دیوونه ، تو رو چه به شهاب ؟ تو فقط از اون خوشت میاد ، چرا همه چی رو قاطی می کنی ؟ مگه مشاور نمی گفت که خیلی عادیه که یه دختر تو همچین سنی از کسی خوشش بیاد ؟ خوب حالا این قرعه به اسم شهاب بوده ، خودتم می دونی این حس تو دوست داشتن نیست ، تو فقط ازش خوشت میاد ، همین ... اونم به خاطر اینکه خیلی شبیه توه ، هیچ دلیل دیگه ای نداره ، دیگه نبینم از این فکر های الکی بکنی ها ، اگه با دیدن یه پسر این طوری دست و پات رو گم کنی وقتی بری دانشگاه چی کار می خوای بکنی ؟ اصلا معلومه شقایق چش شده ؟ نکنه به خاطر جواب های نه مهتاب انقدر باهام بد شده ؟ کاش می فهمید که چقدر به بودنش و چرت و پرت گفتناش نیاز دارم ، شاید هیچ وقت نشون ندادم اما خوب اینکه دلیل نمیشه دوستش نداشته باشم ، من اصلا نمی دونم مشکلش چیه ، خیلی با اون شقایقی که من می شناختم فرق داره ، فردا حتما میرم باهاش حرف میزنم ، خسته شدم از این همه تنهایی ، کاش حداقل سحر بود باز شدن در اتاق مریم را به خودش آورد . مهتاب بود : من امروز باید زودتر برم ، سریع آماده شو برسونمت مریم : برو الان میام همیشه عاشق این بی تفاوتی مهتاب بود ، هیچ وقت سعی نمی کرد در کار مریم فوضولی کند ، بیجا نبود اگر می گفت بهترین خواهر دنیا بود . اشک هایش را با دست پاک کرد ، دفترش را جای امنی گذاشت ، شال سبز فسفری اش را با مانتوی سبزپررنگش پوشید ، شقایق همیشه می گفت که رنگ فسفری خیلی به او می آید ، شاید به خاطر رنگ چشم هایش بود ، هیچ وقت نفهمید چشم هایش چه رنگیست ، انگار ترکیبی از رنگ قهوه ای چشم های پدرش و رنگ سبز چشم های مادرش بود . در آینه به خودش نگاه کرد ، نسبتا خوب شده بود پوزخندی زد و رو به آینه گفت : کی رو خر می کنی مریم ؟ یعنی الان مثلا قراره تو یه نگاه عاشقت بشه ؟ اصلا چه فایده اون چطوری از زیر چادر ست تو رو ببینه ؟ چادرش را از روی دسته ی صندلی برداشت و بیرون آمد . مریم : خوب من آماده ام بریم وقتی مهتاب کنار خیابان پارک کرد ، مریم با تعجب به او نگاه کرد . مهتاب : می دونی خیلی بزرگ شدی واسه همینه که دارم باهات حرف میزنم ، خواهش می کنم به مامان نگو مریم با لحنی کنجکاو گفت : باشه حتما مهتاب : داداش شقایق رو که می شناسی مریم : شهنام یا شهاب ؟ مهتاب : شهاب مریم با آمدن اسم شهاب کنجکاو شد : آره همکلاسی هستیم ناسلامتی مهتاب : به نظرت چه جور آدمیه ؟ مریم نگاهی به مهتاب انداخت و سعی کرد خنده اش را کنترل کند: چطور ؟ مهتاب : تا حالا چند دفعه باهام حرف زده در مورد ِ ... در موردِ ... مریم با لبخند به مهتاب نگاه کرد ، باورش نمیشد خواهرش می خواهد راجع به این موضوع با او حرف بزند ، چشم هایش از تعجب گرد شده بود ، از شخصیت مهتاب بعید بود که با خواهر کوچکش در مورد این مسائل حرف بزند . مریم : باورم نمیشه تو همون دختری هستی که شقایق می گفت مهتاب با لحنی که کنجکاوی از آن می بارید گفت : کدوم دختر ؟؟؟ مریم : همونی که اخلاق شهاب به خاطرش انقدر فرق کرده مهتاب که انگار بحث برایش جالب شده باشد پرسید : اخلاقش فرق کرده ؟ مریم : تو فکر می کنی چرا پسری به شرایط اون باید انقدر مثبت باشه ؟ خوب حتما دلش جایی گیره دیگه خواهر من ، بنده خدا از همون روزای اول دانشگاه عاشق یه دختری شده بوده و ... فکر کنم بقیه اش رو هم تو بهتر از من بدونی ، حالا تو چی بهش جواب دادی ؟ مهتاب نمی توانست خوشحالی اش را پنهان کند از اینکه پسری این چنین از او خوشش آمده اما دغدغه های دیگری هم داشت که ذهنش را مشغول کرده بود ، تصمیم گرفت حالا که شروع کرده همه ی مشکلاتش را بیان کند ، گویا خواهر کوچکش خیلی بزرگ شده بود . مهتاب : آخه درد من که یکی دو تا نیست ، اول اینکه همون طور که میدونی ما اصلا بهم نمی خوریم ، خیلی فرق داریم با هم ، همه چی ... مریم من دوست ندارم مردم پشت سرم بگن پسره واسه چی اومده اینو گرفته ... چیزی که خودم هم توش موندم مریم : دیوونه شدی مهتاب ؟ بهت میگم پسره دوستت داره ، اون وقت تو ... بابا حاضر شده به خاطر تو رو تمام عقایدش پا بذاره ، خودت بهتر از من می دونی وقتی یه پسر این کار رو می کنه یعنی چی ، یعنی پای همه چیز وایساده . بعدشم مگه تو چته ؟ قیافه نداری که داری ، خوشتیپ نیستی که هستی ، تحصیلات نداری که داری ، تا اونجایی که من میدونم وضعیت مالی دو تا خانواده هم مثل همه ، اگه اون چشماش رنگیه ، تو هم چشمات رنگیه ، پس چیزی ازش کم نداری مهتاب سرش را تکان داد : یه چیز دیگه هم هست مریم نفسش را پر صدا بیرون داد و گفت : دیگه چی ؟ مهتاب : حس می کنم یه نفر دیگه تو زندگیم هست مریم : کــــــــــــــــــــــــ ـی ؟ مهتاب : یکی که خیلی احساس نزدیکی می کنم باهاش ، اولش از یه مزاحمت شروع شد اما حالا ... مریم با تعجب پرسید : حالا چی ؟؟؟ مهتاب : به خدا فقط کارمون بهم دیگه sms می زنیم ، من حتی تا حالا ندیدمش اما ... لبخندی مهمان لب های زیبای مریم شد ، یعنی مهتاب نمی دانست که طرف مقابلش همان شهاب است ؟ از کار شهاب خنده اش گرفته بود ، خواست بگوید اما بهتر دید مهتاب خودش از زبان شهاب بفهمد . مریم : نمی دونم چی باید بگم ، خوب چرا هیچ وقت نخواستی ببینیش ؟ مهتاب : شاید چون نمی خوام این رابطه ی خوب تموم بشه مریم : حالا می خوای با شهاب چی کار کنی ؟ مهتاب مستاصل گفت : نمی دونم ، بدجوری گیر داده آخه مریم دوباره لبخند زد : خوب عاشق شده دیگه مهتاب : حالا منو مسخره کن ، نوبت منم میرسه مریم : خوب اگه زحمتی نیست منو برسون کلاس تا دیرم نشده مهتاب ماشین را روشن کرد و به سمت کلاس مریم به راه افتاد . تمام مدت مریم با خودش کلنجار می رفت ، نمی دانست باید به شهاب بگوید که خودش را معرفی کند یا نه ... باورش نمیشد ، خودش داشت باعث ازدواج مهتاب و شهاب میشد . همان شهابی که چند دقیقه قبل تصمیم داشت لباس خوب بپوشد تا خوشش بیاید، بالاخره تصمیمش را گرفت ، باید خودش را از این افکار راحت می کرد . مریم : آقا شهاب ببخشید می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم ؟ شهاب : می تونم بپرسم در مورد چی ؟ مریم خیلی رک گفت : در مورد مهتاب شهاب بهت زده به مریم نگاه می کرد ، یعنی مریم چه می خواست بگوید ... شهاب با کنجکاوی هر چه تمام تر به مریم نگاه کرد : خودتون میرین ؟ مریم : نه مهتاب میاد دنبالم ، اما خوب یکم دیرتر میاد شهاب : پس چطوره بریم تو ایستگاه اتوبوس بشینیم آخه اینجا یکم ... چطور بگم ، واسه خودتون میگم مریم : بله میدونم ، درست نیست اینجا حرف بزنیم شانه به شانه ی هم رفتند تا به ایستگاه اتوبوس رسیدند ، مریم در طول این مدت چندین بار چیزی را که می خواست بگوید مرور کرد . شهاب با نگاهش به مریم فهماند که باید شروع کند . آن نگاه خاکستری جذاب باعث شد همه چیز از ذهن مریم برود . در دلش به خواهرش حسودی کرد اما ... باید می گفت . مریم : چرا راستش رو به مهتاب نمیگین ؟ شهاب : ببخشید ؟! مریم : خواهش می کنم جلوی من وانمود نکنین ، من خیلی خوب می دونم چی بین شما هست ، حتی از خود مهتاب هم بهتر شهاب سعی کرد بی تفاوت باشد : مگه چیزی بین ما هست ؟ مریم : اینو دیگه شما باید بگین ، هرچند من فکر می کنم وقتی یه پسر چند بار به یه دختر درخواست ازدواج میده یعنی اینکه چیزی بینشون هست شهاب باورش نمیشد مریم که همیشه فکر می کرد دختری محجوب و ساکت است این چنین جسارتی داشته باشد ، مریم حتی خودش هم از جسارتش تعجب کرده بود . مریم : من هنوز جوابم رو نگرفتم ، چرا نمیگین ؟ الان میادا شهاب که هول شده بود گفت : آخه من چی باید بگم مریم : پس مثل اینکه خودم باید بهش بگم اون شماره ی نا آشنا که بهش sms میزنه شمایین شهاب : نــــــــــــه ... اون رو که خودش ... یعنی خودشون فهمیدن ... آهان اصلا شما کدوم شماره رو میگین ؟؟ مریم : مگه چند تا شماره وجود داره ؟ خواهر من که بازیچه ی شما نیست ؟ شهاب : آخه خیلی سخته گفتنش ، سر همون یه بار کلی باهام دعوا کرد... یعنی کردند مریم از این مدل صحبت کردن شهاب خنده اش گرفته بود ، خیلی دوست داشت بداند قضیه چه بوده اما فعلا وقتش نبود . مریم : امشب قراره براش خواستگار بیاد ، نمی دونم جوابش چیه اما ... فکر کردم باید یه هشداری بهتون بدم ، اینم بگم که مهتاب هیچی در مورد حرف زدن من و شما نمی دونه پس خواهش می کنم لو ندین شهاب بدجوری دست و پایش را گم کرده بود . صدای بوق ، هر دوی آن ها را به خودشان آورد ، مریم سوار شد و به اصرار او ، شهاب هم سوار شد . مریم : مهتاب اینجا کنار کتاب فروشی نگه دار ، کار دارم وقتی مریم از ماشین پیاده شد ، شهاب به دنبال فرصتی می گشت که حرف بزند ، باید حرفش را میزد ، نباید مهتابش را از دست میداد . شهاب : خانم شایق ، من باید یه اعترافی بکنم مهتاب خیره به شهاب نگاه کرد : چه اعترافی ؟ شهاب : من پذیرفتم شکست خویش راپندهای عقل دور اندیش رامن پذیرفتم که عشق افسانه استاین دل درد آشنا دیوانه است مهتاب از تصور آنچه که می شنید حیرت کرده بود ، به دنبال کلمه ای می گشت اما ... شهاب : می دونم سخته اما من همونی هستم که ... مهتاب : باورم نمیشه شهاب : می تونی الان به همون شماره زنگ بزنی مهتاب موبایلش را بیرون آورد ، شماره را گرفت ، وقتی صدای زنگ موبایل شهاب بلند شد مهتاب برگشت و به شهاب نگاه کرد . شهاب هم با لبخند شانه هایش را بالا انداخت . مهتاب : الان انتظار داری من بگم موافقم ؟ شهاب : از یه خانوم هیچ وقت نباید همچین انتظاری داشت ، الان منتظرم بگی باید فکر کنم مهتاب : اما این چیزی رو عوض نمی کنه ، دنیای ما خیلی فرق داره شهاب : دنیای ما نه، دنیای خانواده هامون ، دنیای من و تو یکیه مهتاب مهتاب : به نظرت خانواده مهم نیست ؟ شهاب : هست اما نه به اندازه ی اینکه فرصت با هم بودن رو ازمون بگیره مهتاب تقریبا قانع شده بود اما حرفی نزد . شهاب : خوب خانم شایق ، بنده رو به غلامی قبول می کنین ؟ مهتاب لبخندی زد و گفت : باید فکر کنم شهاب : پس خواستگارهای امشب رد صلاحیت میشن دیگه نه ؟ مهتاب متعجب پرسید : خواستگار ؟؟؟!!! مریم در حالیکه سوار میشد خندید و شهاب و مهتاب هم متقابلا خندیدند . باید به شقایق هم می گفت ، شاید این راهی بود برای دوباره با هم بودنشان ؛ مریم : شقایق یه لحظه بیا ، خبرهای دست اول برات دارم ترانه : اما ما داشتیم حرف می زدیم مگه نه شقایق ؟ شقایق به ترانه نگاه کرد و بعد به چشم های منتظر مریم نگاه کرد ، هنوز هم او را بهترین دوست خودش می دانست اما ... شقایق : فکر کنم حرف مریم واجب تر باشه . چشمکی به مریم زد و گفت : مگه نه ؟ مریم نمی توانست خوشحالی اش را از اینکه شقایق او را به ترانه ترجیح داده پنهان کند . شقایق : خوب بگو ببینم خبر دست اولت چیه مریم : دمت گرم بد جوری ترانه رو ضایع کردی شقایق بادی به غبغب انداخت و گفت : یه دوست که بیشتر نداریم که ، حالا میگی خبرت چیه یا نه ؟ نکنه سحر داره عروس میشه مریم : فکر کنم یه عروسی تو راه باشه اما عروسی سحر نیست شقایق باز هم شروع به خاراندن چانه اش کرد که باعث خنده ی مریم شد ، : خوب پس کی می تونه باشه ؟ یعنی .... ناگهان از جا پرید و گفت : نکنه شهاب و مهتابن ؟؟؟ مریم : آفرین زدی تو خال شقایق : بالاخره موفق شدیم ، بزن قدش ، حالا بگو ببینم چی شد ، اصلا تو چطوری فهمیدی ؟ مریم : داستانش درازه شقایق : سرکلاس مختاری که درس تعطیله باید واسم تعریف کنی مریم : باشه ، حتما شادی فامیل شدنشان تمام وجودشان را گرفته بود ، اما چیزی که بیشتر هر دو را خوشحال کرده بود ، با هم بودنشان بود ، دوباره شده بودند مریم و شقایق سابق و این لذت بخش بود ، فقط جای سحر خالی بود . شقایق : مطمئنی خودت اون حرف ها رو به شهاب زدی ؟ مریم خندید : نه ، الان که فکر می کنم نمی دونم چی شد که اون همه جرئت پیدا کردم شقایق : وای فکر کن ، یه عروسی که من خواهرشوهرم و تو خواهرزن مریم : جدی خیلی باحاله ها ، دیگه هیچ وقت همدیگه رو گم نمی کنیم ، کاش یه جوری با اون سحر کله پوک هم فامیل می شدیم شقایق : نمی دونی چقدر دلم هواشو کرده ، واقعا نبودش حس میشه مریم با طعنه گفت : مخصوصا وقتی با هم نیستیم شقایق اخم کرد : یعنی می خوای بگی فقط تقصیر منه ؟ تو وقتی دیدی داریم انقدر از هم فاصله می گیریم چرا پا پیش نذاشتی مریم : می دونی که نمی تونم شقایق با حالت مسخرگی گفت : آهان یادم نبود شما از دماغ فیل افتادین مریم : خودتم می دونی ما با پریناز و ترانه و .... از زمین تا آسمون فرق داریم صدای زنگ خورد و مریم و شقایق بدون اینکه چیزی از درس دین و زندگی فهمیده باشند به صحبتشان ادامه دادند ، شقایق از جایش بلند شد و رو به مریم ایستاد و گفت : می تونم بپرسم چه فرقی داریم ؟ مریم : یعنی تو نمی دونی ؟ شقایق دست مریم را کشید و از کلاس خارج شدند . ترانه با حرص گفت : باز که این دو تا جیک تو جیک شدن با هم پریناز : غصه نخور همین زنگ بعد برمی گرده پیش خودمون ترانه با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت . مریم : وایسا دیگه ، اینجا که کسی نیست شقایق : می خوام یه اعترافی بکنم ، به یه شرط مریم : چه شرطی ؟ شقایق : تریپ نصیحت برنداری مریم : دستت درد نکنه دیگه ، یعنی من مامان بزرگم ؟ شقایق : بدت نیادا اما میشه گفت مریم دست هایش را به کمر زد و گفت : خوب بازم بگو ، تا می تونی بارم کن شقایق : میذاری من اعترافم رو بکنم یا نه ؟ مریم : بفرمایید مادمازل شقایق : من با نیما میرم بیرون ، میشه گفت با هم دوستیم مریم دستش را به مقنعه اش کشید ، کمی جابجایش کرد ، باور چیزی که شنیده بود خیلی سخت بود ، نیما و شقایق هیچ اشتراکی با هم نداشتند . شقایق : انقدر سخته باور کردنش ؟ مریم : خیلی سخت تر از اونی که فکرش رو بکنی ، آخه چرا ؟؟؟ شقایق : دیدی مادربزرگی ... مریم : فقط به خاطر اینکه می خوام بدونم چی شد ؟ شقایق : الان به جای این حرف ها باید بپرسی ، چطوره ، خوش میگذره ، دوسش داری ، ولنتاین چی واسش خریدی ، چی بهت کادو داد مریم : یعنی واقعا انتظار همچین سوال هایی رو از من داشتی ؟ شقایق : نه انتظار اینا رو داشتم نه حوصله ی نصیحت دارم مریم : حالا می فهمم چرا با دار و دسته ی به قول خودت خفن کلاس می گردی مادمازل ، چند وقته با هم دوستین ؟ نکنه از همون روزا بهم دروغ گفتی ؟ شقایق : آره دقیقا ، می دونی چرا ؟ چون مثل الان حوصله ی بازخواست نداشتم ، رابطه ی من و نیما خیلی بیشتر از اونی بود که تو فکر می کردی ... اون شب که بعد از امتحانا با بچه ها رفتین بیرون یادته ؟ مریم کلافه گفت : همون روز که سرما خورده بودی ؟؟؟ ناگهان مثل کسی که چیزی را کشف می کند فریاد زد : وااااااااااااااااااای ... خیلی ... شقایق : خیلی چی ؟؟؟ مریم مثل همیشه که کلافه میشد سرش را میان بازوانش گرفته بود . نا امید به شقایق خیره شد . شقایق ادامه داد : حالا فهمیدی چرا تو این مدت ازت فاصله گرفتم ؟ مریم : تصورشم نمی تونستم بکنم دوستی هامون رو به یه پسری مثل نیما بفروشی این را گفت و با عصبانیت به سمت کلاس راه افتاد . شقایق : باهاش درست صحبت کن مریم همان طور که پشتش به شقایق بود و به سمت کلاس می رفت ، دستش را به نشانه ی بی خیالی بالا آورد . تمام وجودش از عصبانیت می لرزید . فکر اینکه 4 ساعت دیگر باید در مدرسه بماند آزارش میداد . حالش از نیما و تمام پسرهای امثال او بهم می خورد ، کاش شقایق دلیل مخالفت مریم را پرسیده ، کاش حتی برای چند دقیقه هم که شده به حرف هایش گوش داده بود . شهاب با دیدن چهره ی شقایق پرسید : چرا اخمات تو همه ؟ شقایق زیر لب گفت : از دست خواهرزن پرروی جنابعالیه شهاب سری تکان داد و گفت : حدس می زدم از همون اول تو هم با خبر باشی ، حالا چرا با مریم دعوات شده ؟ شقایق : شرمنده اما موضوع کاملا بین خودمونه شهاب شانه اش را بالا انداخت : من که چیزی نگفتم ، خواستم اگه کمکی از دستم بر میاد کرده باشم ... راستی از این چند ماه آخر نهایت استفاده رو ببری ها شقایق : منتظر بودم تو بگی شهاب : من برم تا نیومدی منو بزنی شقایق : در رو هم ببند لطفا ××× سحر هیجان زده گفت : سلام مریم یادی از ما کردی ! مریم : سلام ، وقت داری با هم حرف بزنیم ؟ سحر : آره ، طوری شده ؟ مریم در حالیکه بغض گلویش را می فشرد گفت : تو هم می دونستی نه ؟ سحر : چی ؟ مریم : دوستی شقایق با نیما سحر نفسش را بیرون داد و گفت : تو الان فهمیدی درسته ؟ مریم : پس حدسم درست بود ، می دونستی ، تو هم به من نگفتی چون فکر می کردی مادربزرگم و نصیحت می کنم ؟ سحر : کی همچین حرفی بهت زده ؟ مریم : به خدا دارم داغون میشم ، باید بودی و می دیدی امروز چطوری باهام حرف میزد ، تقریبا از وقتی تو رفتی شدیم عین دو تا غریبه ، امروز رفته بودم در مورد شهاب ومهتاب باهاش حرف بزنم که اینا رو بهم گفت ، یعنی کارمون به جایی رسیده که زندگی خواهر و برادرمون باید ما رو به هم وصل کنه ؟ سرم داره می ترکه ، هیچ وقت فکر نمی کردم کار اون روز من باعث بشه زندگی دوستم رو خراب کنم سحر : آروم باش مریم ، الان یه چیزیت میشه ، چرا اینقدر نفس نفس می زنی ؟ مریم با دست راستش تلفن را گرفته بود و با دست چپ در حالتی عصبی به موهایش ور می رفت . مریم در حالیکه عرض اتاقش را طی می کرد گفت : تو نمی تونی حال منو بفهمی ، هیچ وقت نخواستم بقیه فکر کنن می خوام عقایدم رو بهشون تحمیل کنم اما امروز شقایق بهم ثابت کردم موفق نبودم ... به خدا وقتی بهم گفت نزدیک بود سکته کنم ، حتی بهم اجازه نداد نظرم رو راجع بهش بگم ، بعد از اینکه یه عالمه لیچار بارم کرد بهم گفت مادربزرگ سحر : وقتی خودش واسش مهم نیست چی کار می کنه تو چرا واست مهمه ؟ مریم : نمی خوام تا آخر عمرم با عذاب وجدان این زندگی کنم که من شقایق رو بدبخت کردم سحر : من نمی فهمم چه ربطی به تو داره مریم : من باعث آشنایی شون شدم ، اگه یه ذره حتی یه ذره می تونستم رو نیما حساب کنم هیچی نمی گفتم و میذاشتم هر کاری دلش می خواد بکنه ، واسم عجیبه که 1 سال با کسی مونده ، به دخترا به چشم یه وسیله نگاه می کرد ، وسیله ای واسه خودش گذرونیش ، تو نیستی تغییر رفتار شقایق رو ببینی ، فکر می کنه واقعا دوسش داره ، فکر می کنه مرد رویاهاش رو پیدا کرده سحر : تو اینا رو همین امروز فهمیدی ؟ مریم : نه ، الان که اتفاقات گذشته رو کنار هم میذارم این چیزا رو می فهمم ... چقدر احمق بودم که نمی فهمیدم ... به خدا به خاطر خودش دارم میگم ، می ترسم زندگیشو به لجن بکشه ، اگه بلایی سرش بیاد من چه جوری تو روش نگاه کنم سحر : نهایتش 3 ماه دیگه می بینیش مریم آهی کشید و گفت : چه نقشه هایی که با هم نمی کشیدیم ، مثلا می خواستیم تا دنیا دنیاست با هم باشیم ... از اون گذشته ما داریم با هم فامیل میشیم سحر جیغ خفیفی کشید و گفت : راستی چی شد ؟ مریم : چی می خواستی بشه ، عین همه ی کلیشه ها ، پسره اونقدر به پای دختره نشست تا خرش کرد سحر : کلیشه اونیه که تو زندگی واقعی غیرواقعی باشه ، پس اینم کلیشه نیست مریم : هست ، زندگی مهتاب و شهاب کلیشه است ××× شهاب کراوات مشکی اش را که رگه های خاکستری داشت انتخاب کرد ، باید کامل به نظر می رسید و الحق که با آن کت و شلوار مشکی و پیراهن خاکستری کامل شده بود . خیلی منتظر چنین لحظه ای بود ، کاش همه چیز به خوبی تمام میشد و او می توانست مهتابش را داشت باشد ، جلوی آینه ایستاده بود و کراواتش را محکم می کرد ، در آینه شقایق را دید که به در تکیه داده بود و با لبخند به او نگاه می کرد . چشمکی به او زد و برگشت : چطوره ؟ شقایق : عالی ، دیوانه است اگه بله رو نگه ، هر چند اگه مث خواهرش باشه ... شهاب : شقااااااااااااااااایق . تو رو خدا یه امروز رو از مریم بد نگو ، نا سلامتی قراره بشه خواهر خانم داداشت شقایق دستش را روی چشمش گذاشت و گفت : اینم به خاطر آقا داداش خودمون شهاب با دیدن شهنام که به کنترل ور می رفت غر زد : تو که هنوز حاضر نشدی شهنام شهنام : من که مثل تو هول نیستم آقا ، هنوز دهنش بوی شیر میده می خواد بره خواستگاری ... مخت تاب برداشته بچه ؟ مادر شقایق : یه امروز رو می خوام ببینم می تونین دعوا راه بندازین یا نه ، خوب تو هم زود باش دیگه شهنام ، اصلا خوبیت نداره جلسه اول دیر برسیم پدر شقایق : گل و شیرینی هم باید بگیریم ، من تو ماشین منتظرتونم شهنام : شما برین من خودم میام شهاب : مگه آدرس رو بلدی ؟ شهنام : نه ... اما شقایق که بلده شقایق : دور منو خط بکش شهنام : تو خوشت میاد این همه وقت منتظر باشی تا شادوماد بره گل انتخاب کنه ؟ شقایق : به شرط اینکه باز لایی نکشی ، به خدا من هنوز می خوام کنکور بدم شهنام : باشه ، تو بمون یه کاریش می کنم شهاب : خوب پس ما بریم مامان ، وقتی رسیدین اونجا صبر کنین تا ما هم بیایم شهنام با حالت مسخره گفت : خوب شد گفتی وگرنه می رفتیم تو خونه شون و اونا هم منو به عنوان داماد انتخاب می کردن پدر شهاب : اگه اجازه بدین بچه ها برن با هم حرف هاشون رو بزنن ، ببینن اصلا به درد هم می خورن یا نه پدر مهتاب لبخندى زد و با خوش رويى در جواب گفت : خواهش می کنم ، اجازه ی ما هم دست شماست ، بالاخره باید سنگ هاشون رو با هم وابکنن مادر مهتاب با لبخند گفت:پاشو مهتاب جان ، آقا شهاب رو راهنمایی کن مهتاب زیرلبی چَشمی گفت ، چادر سفیدش را جمع کرد و بلند شد اما شهاب همچنان نشسته بود ، گویادر جایی دیگر به سر می برد ، بالاخره پدرش او را به خودش آورد : شهاب بابا کجایی ؟از همین الان عروس خانم رو منتظر گذاشتی ؟ شهاب که تازه به خودش آمده بود زیر لب عذرخواهی کرد و بلند شد که همراه مهتاب به اتاق بروند . شهنام آهسته شقایق را صدا زد . شقایق : چیه؟ چی میگی ؟ شهنام : دستشویی شون کجاست ؟ شقایق به سختی توانست خنده اش را کنترل کند : آخه الان به دستشویی شون چی کار داری؟ شهنام : این چه سوالیه خوب می خوام برم دستشویی دیگه شقايق در حالى كه هنوز ته مانده هاى خنده اش در صورتش پيدا بود گفت: اخه الان چه وقتشه ؟ شهنام با عصبانيت گفت:تقصیر خودته ، تو خونه انقدرم هولم کردی که نتونستم برم شقایق : وای شهنام حالا می خوای چی کار کنی ؟ شهنام : میخوام برم دست ... شویی شقایق لبخندی زد و گفت : اون دره رو می بینی ؟ فکر کنم همون باشه ... باورم نمیشه چه جوری می خوای بری شهنام صورتش را کج کرد و گفت : الان نگاه کن شهنام بلند شد و به سمت دری که شقایق گفته بود راه افتاد ، همه با تعجب به او نگاه می کردند و شهنام سعی می کرد این فاصله را با سرعت هر چه بیشتر طی کند . وقتی به آن در رسید و بازش کرد ، متعجب مانده بود ، یعنی اینجا اتاق چه کسی بود ، چیزی که خیلی توجهش راجلب کرد پوستر بزرگ دکتر محمود حسابی بود ، درست رو به تخت . از فضای آن اتاق خنده اش گرفته بود . مریم درحالیکه قرمز شده بود با عجله خودش را به شهنام رساند : ببخشید می تونم کمکتون کنم؟ شهنام با بیخیالی گفت : من دنبال دستشویی می گردم مریم براى چند لحظه با دهان باز نگاهش كرد! متوجه شده بود كه شقايق درى را به او نشان داده! يعنى شقايق اتاق او را دست شويى معرفى كرده؟! شهنام كه نگاه خيره ى او را ديد تك سرفه اى كرد و گفت: مشكلى پيش اومده؟! مريم: ها؟! ببخشيد... بفرمایین اینجاست شهنام لبخند موذيانه اى بر لب آورد و گفت: واقعا می تونی تو این اتاق درس بخونی ؟ پوست صورت مریم باز قرمز شد و فقط به لبخندی اکتفا کرد . شهنام هم با همان لبخند به سمت دستشویی رفت×××پدر مهتاب درحالى كه روى مبل نشسته بود با همان لحن محكم هميشگى اش گفت : خوب مهتاب چی کار می خوای بکنی ؟ مهتاب : هرچی شما بگین پدر : نمیخواد بیخودی تعارف تیکه پاره کنی ، درست و حسابی بگو جوابت چیه مادر مهتاب با نگرانى گفت:فرهنگ اونا با ما یه دنیا فرقشه پدر دستى به چانه اش كشيد: اماپسره با همشون فرق داشت مهتاب با خجالت گفت: حق با شماست ، با خانواده اش خیلی فرق داره ، اونم همه ی عقاید منو قبول داره پدر : هر چی پسره خوب باشه بازم نمی تونه که بی خیال خانواده اش بشه ... من نظر مثبتی ندارم مهتاب حس کرد چیزی در قلبش فرو ریخت ، بعد از این همه مدت حالا که جوانه های دوست داشتن درقلبش شکوفا شده بود ، پدرش را سر راهش می دید . مادر : یعنی اگه زنگ زدن بگم نه ؟ مهتاب سعى كرد جسارت به خرج دهد : امابابا ، شهاب خیلی پسر خوبیه پدر : میدونم ، هم قیافه اش خوبه ، هم پسر خوبیه اما این تفاوت عقاید اصلا آسون نیست ، منیه چیزی می دونم که میگم باباجون مهتاب : یعنی شما میگین ... پدر : اینهمه ما گفتیم خوبه و تو قبول نکردی یه بار هم تو بگو خوبه و ما قبول نکنیم مهتاب : آخه بابا ... پدر : آخه بی آخه ، اگه زنگ زدن میگیم جوابمون منفیه و خلاص××× شهنام در حالى كه به سيب درون دستش گاز محكمى ميزد گفت : شقایق اینی که من رفتم تو اتاقش همون مریمه ؟ شقایق كه با گوشى اش مشغول بود گفت : آره چطور ؟ شهنام : هیچی شقایق : واسه چی پرسیدی شهنام ؟ منو خر نکن ، تو بیخودی سوال نمیپرسی ، بعدشم داداش جون مگه من به تو اون در رو نشون دادم که سرت رو انداختی پایین و رفتی توش ؟ شهنام : دختری که به جای بازیگرا و خواننده ها و فوتبالیستا پوستر پروفسور حسابی رو بزنه به دیوار اتاقش باید خیلی مخش تاب داشته باشه شقایق : ببین شهنام بی خیال مریم شو چون موفق نمیشی شهنام سوتی کشید و گفت : خیالت تخت ، من جا پای اون داداش خرم نمیذارم ... حالا راستی کجا رفته؟ شقایق : رفته با بابای مهتاب حرف بزنه ، آخه مثل اینکه باباش مخالفت کرده شهنام : منشهاب : آخه آقای شایق ، چرا این طوری می کنین ؟ به خدا من از وقتی پام رو تو دانشگاه گذاشتم شیفته ی دخترتون شدم ، بهتون قول میدم خوشبختش کنم پدر مریم : ببین پسرم در اینکه تو پسر خوبی هستی هیچ شکی نیست اما تو نمی تونی دختر منو خوشبخت کنی ، تفاوت تو عقاید بدترین چیزه شهاب با جسارت هميشگى اش در جواب پدر مهتاب گفت : فکرکنم منظورمو نفهمیدین ، من گفتم شیفته ی دخترتون شدم ، یعنی هر چی باشه باورش دارمو تا جایی که تونستم سعی کردم مثل خودش باشم پدر مریم : تمام حرفات قبول ، اما خانواده ات چی ؟ می تونی اونا رو هم تغییر بدی؟ شهاب : خانواده ی من که هیچ مشکلی با این مورد ندارن ، قبلا براشون مسئله رو حل کردم ، میمونه فامیل که مگه قراره چندبار در سال ببینیمشون پدر مریم : می دونی چیه ، اصلا همه چی رو میذارم به عهده ی خود مهتاب ، زندگی خودشه .... مهتابمهتاب كه گوش به زنگ بود و گوشش را به در چسبانيده بود و به مكالمه ى شهاب و پدرش گوش ميداد سريع از اتاق آمد بيرون : بله بابا پدر : یه لحظه بیا مهتاب با متانت خودش را به آنها رساند... انگار نه انگار كه اين مهتاب خونسرد همانى است كه تا چند لحظه پيش با اشتياق و هيجان به حرف هايشان گوش ميداد : بله بابا با من کاری داشتین؟ پدرمریم : همینجا جلوی آقا شهاب بگو ، نظرت چیه ، یه کلمه بگو و هم خودت رو خلاص کن و هم منو، یه هفته است منو کچل کرده مهتاب سرشرا پایین انداخت ، چشم های شهاب به دهان مهتاب دوخته شده بود ، مهتاب با صدایی که شرم از آن می بارید گفت : راستش من نظرم مثبتهپ درمریم لحظه اى به مهتاب خيره شد... اما حرفى بود كه خودش زده بود... با لحنى ملايم روبه شهاب گفت: خیالت راحت شد جوون؟ حالا هم دست زنت رو بگیر با هم برین یه چرخی بزنین×××مادرشقایق : بله بفرمایین صداى پشت خط درحالى كه سعى ميكرد باعث نگرانى نشود گفت: شما آقای حمید توفیقی رو می شناسین مادرشقایق : بله چطور ؟ : لطفاتشریف بیارین بیمارستان مادرشقایق : بیمارستان ؟ کدوم بیمارستان ؟ برای چی ؟ : آروم باشيد خانوم... فقط به اين آدرس تشريف بيارين... با وجود حرفى كه مادر شقايق شنيده بود باز هم گويى ميدانست اتفاق بدى افتاده است! دست خودش نبود! دلش گواه بد ميداد! جیغی کشید و از حال رفت . شهنام : چی شدی مامان ؟ ... مامان؟ شهنام به آدرسی که در دست مادرش بود نگاهی انداخت و گفت : این که مال بیمارستانه ، بابا چیزیش شده ؟ خودش هم نفهمید چطوری رانندگی می کرد ، یک نگاهش به خیابان و نگاه دیگرش به مادر بود . باورش نمیشد پدرش که صبح از آن ها خداحافظی کرده بود تا به عسلویه برود تصادف کرده و در کماست . شهنام مضطرب پرسید: سلام خانم ، من پسر آقای توفیقی هستم ، همون که صبح تصادف کردن پرستار بالحن سردی گفت : تسلیت میگم...