مریم خنده ای کرد و چیزی نوشت و نامه را در پاکت گذاشت می خواست نامه را به شهاب بدهد که نیما وارد کلاس شد .  مریم با خود گفت : پس یادم باشه بعد از کلاس بهش بدم  مریم مثل همیشه انتظار مهتاب را می کشید که شهاب بیرون آمد و با گام هایی بلند به سمت ایستگاه مترو رفت ، مریم با تعجب او را نگاه می کرد که یادش آمد قرار بود پاکت را به او بدهد .  مریم در حالی که می دوید تا به او برسد گفت : آقا شهاب یه لحظه صبر کنین  شهاب به سمت مریم برگشت و ایستاد تا مریم به او برسد .  شهاب : کاری داشتین ؟  مریم در حالی که نفس نفس میزد گفت : ببخشید اما یادم نبود ، این رو بدین به شقایق  شهاب : همین رو ؟  مریم : خنده ای کرد و گفت : بله همین رو  شهاب شانه هایش را بالا انداخت و گفت : چی بگم والا  مریم : ببخشید فوضولی می کنم اما ماشینتون رو نیاوردین ؟  شهاب : راستشو بخواین حرف های اون روزتون خیلی روم تاثیر گذاشت ، تصمیم گرفتم رو پای خودم وایسم  مریم : به خدا من منظور خاصی نداشتم ...  شهاب : حرف هاتون واقعا بجا بود من قبولش کردم وگرنه من آدمی نیستم که به همین راحتی حرف کسی رو قبول کنم ، خیالتون راحت ( چشم هایش را روی هم گذاشت کاری که برای مریم بسیار جالب بود )  مریم : بازم اگه باعث شدم ...  شهاب : خواهش می کنم دیگه نگید ، من که گفتم ...  صدای مهتاب که از پشت سر شهاب می آمد ، حرف شهاب را قطع کرد .  مهتاب : ای خدا بگم چی کارت کنه مریم ، نیم ساعته دارم بوق می زنم ، خدا اون دو تا گوش رو واسه چی به تو داده  شهاب در حالی که تعجب کرده بود و نمی توانست خنده ی خودش را کنترل کند به سمت مهتاب برگشت .  شهاب : سلام خانم شایق ، شرمنده تقصیر من بود وگرنه مریم خانم منتظر شما وایساده بودن  مهتاب که انگار جا خورده بود خودش را جمع و جور کرد و گفت : اِاِاِ !!!!! آقای توفیقی شمایین ؟  شهاب خنده ای کرد و گفت : با اجازه تون مریم که از مکالمه ی مهتاب و شهاب تعجب کرده بود منتظر ادامه ی بحث ماند .  مهتاب : به نظر نمیاد شما خیلی تعجب کرده باشین که منو اینجا دیدید  شهاب : والا من از همون اول که مریم خانم رو دیدم فهمیدم یه نسبتی با شما دارن ، ماشاالله کپی برابر اصله  مهتاب : فکر نمی کنم اونقدر ها هم به هم شباهت داشته باشیم  شهاب : منظور من بیشتر طرز رفتارتون بود که هیچ فرقی نداره  مریم با تعجب به شهاب و مهتاب نگاهی کرد و گفت : شما همدیگه رو می شناسید ؟  شهاب : یه جورایی ... خوب دیگه ببخشید خانم ها ، از حضورتون مرخص میشم  مریم : خوب چرا با ما نمیاین ، می تونیم تو راه برسونیمتون  شهاب : نه ممنون مزاحمتون نمیشم  مهتاب : مریم راست میگه ، بفرمایین بریم  بالاخره شهاب قبول کرد تا با آن ها برود . بعد از اینکه شهاب پیاده شد  مهتاب پرسید : همکلاسیته ؟  مریم : آخه اینم شد سوال ؟  مهتاب : تو خجالت نمی کشی که نیم ساعت با یه همکلاسی حرف میزنی ؟  مریم : باز داری چرت میگی ها ، بابا 10 دقیقه هم نشد  مهتاب : خوب حالا ، چی می گفتین که اصلا نمی فهمیدی من چی میگم ؟ مریم : ببین از اون لبخندهای خبیثانه نزن ، داشتم نامه شقایق رو میدادم بهش  مهتاب : ببینم این یارو چه نسبتی با شقایق داره ؟  مریم : خوب داداششه دیگه مهتاب بهت زده گفت : داداششه ؟!!!!!!!!!!!!!!! پس چرا اصلا شبیه هم نیستن ؟  مریم : وا اینم شد سوال ؟ خوب به خاطر اینکه همه ی خواهر برادر ها شبیه هم نیستن  مهتاب : باورت نمیشه چقدر تعجب کردم که این داداش شقایقه  مریم : خوب حالا تو بگو از کجا می شناسیش  مهتاب : اگه یه ذره فکر کنی می بینی که هر دومون تو یه دانشگاه درس می خونیم  مریم : خوب که چی ؟ تو هر کی تو دانشگاهتونه می شناسی ؟  مهتاب : خوب کلاس عمومی هامون با همه ، چند بار هم بد باهاش دعوا کردم  مریم : آفرین ، یادت باشه حتما واسم تعریف کنی  مهتاب : حالا فعلا بپر پایین که من کار دارم  مریم : باشه ، خدافظ  سحر : باز کجایی مریم ؟  مریم : ای بابا ... باید جای خاصی باشم ؟  سحر : خیلی وقته می خوام باهات حرف بزنم اما تا حالا موقعیتش پیش نیومده بود  مریم : گوش میدم  سحر : شهاب رو دوست داری ؟  سرفه های پیاپی مریم نشان از تعجب او داشت . سحر : چیه چرا سرفه می کنی ؟  مریم : از سوالت جا خوردم  سحر : من هنوز منتظر جوابم  مریم : چی باعث شده همچین فکری بکنی ؟  سحر : قرار نشد سوال من رو با سوال جواب بدی  مریم : آره ، من از شهاب خوشم میاد ، اما فقط خوشم میاد اونم به خاطر اینکه با همه ی پسرهایی که تا حالا دیدم فرق داره ، به خاطر اینکه خیلی اخلاقش شبیه منه ، اما این دلیل نمیشه که دوسش داشته باشم  سحر : پس چرا هر وقت شقایق از شهاب حرف می زنه استقبال می کنی ؟  مریم : آخه خیلی دوست دارم در موردش بدونم ، شهاب از اون پسرهای مرموزه که دوست دارم بدونم چی تو سرشون میگذره  سحر : مطمئنی فقط همینه ؟  مریم : آره مطمئنم ، تو نمی خواد نگران من باشی مامان بزرگ  سحر : باور کن نیاز داشتم که باهات حرف بزنم ، دو هفته ای هست که از فکرت نمیام بیرون  مریم : ممنونم که به فکر منی اما بهت قول میدم که حواسم به خودم باشه ...... هر چه بیشتر از آشنایی شهاب و مریم می گذشت ، مریم بیشتر ترغیب میشد تا راز زندگی  شهاب را کشف کند ، چه چیزی باعث شده بود شهاب اینقدر با خانواده اش متفاوت باشد ؟  شهاب برای مریم تبدیل به معمایی بزرگ شده بود که حل کردن آن اصلا ساده نبود . بارها  خواسته بود تا از شقایق چیزی بپرسد اما سکوت را بیشتر پسندیده بود .  مادر مریم : عید قراره بریم مسافرت ، از الان بهت گفته باشم که بعدا نگی من درس دارم  مریم : مامان ، باز شما برنامه ی سفر چیدی ؟ آخه من که نمی تونم بیام  مادر مریم : من اینا حالیم نمیشه ، قراره با مونس اینا بریم مشهد  مریم : حالا من هی میگم نمی تونم بیام ، شما قبول نکن  مهتاب آرام به مریم گفت : نمی خواد از الان واسه عید دعوا کنی ، هنوز سه ماه دیگه مونده  مریم هم مثل همیشه حرف مهتاب را پذیرفت . مریم همیشه به مهتاب حسادت می کرد ،  خوبی های مهتاب بسیار بیشتر از خوبی های مریم بود ، زیباتر بود ، عاقل تر بود ، مهربان تر بود .مریم به خوبی می دانست که همه مهتاب را بیشتر از او دوست دارند حتی پدر و مادرشان . با این وجود مریم مهتاب را فوق العاده دوست داشت و همیشه سعی می کرد به حرفش گوش کند . .... سحر دستی به موهای بلند زیبایش کشید و گفت : چقدر خوبه که فرهاد دیگه اینجا نیست سعید : خجالت بکش سحر ، اون بیچاره به تو چی کار داشت ؟  سحر : اگه تو هم مجبور بودی تو خونه ی خودت روسری سر کنی ، مثل من می شدی  سعید : چقدر هم که تو اون روسری رو سرت می کردی  سحر : کی گفته من روسری نمی پوشیدم ؟ ببین سعید خان بار آخرت باشه طرف اون پسرعمو جونت رو می گیری ها  سعید : من نمی فهمم تو چرا اینقدر باهاش مشکل داری  سحر : چون هنوز بچه ای  سعید : تو اگه این دو سال رو از من بزرگتر نبودی چی کار می کردی ؟  سحر : مهم الانه که بزرگترم  با عصبانیت به اتاقش رفت ، خوب می دانست که جای خالی فرهاد را حس می کند ، اما قدرت اعتراف نداشت . اعترافی که تا اعماقش قلبش را می سوزاند . این دلتنگی نشان از چه بود ؟ صدای زنگ موبایل او را به خود آورد .  سحر : سلام  فرهاد : سلام خوبی  سحر : مرسی  فرهاد : بابت اون سواله زنگ زدم ، می خواستم جوابش رو بهت بدم  سحر : وای ممنون ، دیگه داشتم نا امید می شدم  فرهاد : خواهش می کنم ، یه دختر عمو که بیشتر نداریم  سحر : خوب میشه جواب رو بگی ؟  فرهاد : .....  سحر : بازم ممنون  فرهاد : گفتم که قابلی نداشت ، به عمو و زن عمو و سعید سلام برسون ، خداحافظ  سحر : خداحافظ  یعنی فرهاد هم دوستش داشت ؟ به یاد صحبت های مادرش افتاد ، زمانی که مادرش از علاقه ی فرهاد به او برای مادربزرگش گفته بود ، صحبت هایی که سحر به سختی شنیده بود ، حتی سعید هم می دانست که فرهاد سحر را دوست دارد اما ابراز نکردن آن ، سحر را می آزرد . بارها در خیال های دخترانه ی خودش مرد رویاهایش را تصور کرده بود ، مردی ایده آل . مدتی بود در تصورات سحر فرهاد جای آن مرد ایده آل را گرفته بود . خیلی دوست داشت او را از ذهنش دور کند اما سخت بود ، خیلی سخت تر از آن چیزی که فکرش را می کرد .... گاه خودش را احمق می خواند و از خدا کمک می خواست ... مثل اینکه فرهاد در دلش جا خوش کرده بود !!! ..... مریم : آقای توفیقی ، آقا شهاب ، آقا شهاب  شهاب آنقدر عجله داشت که صدای مریم را نشنید .  فهیمه : چی شد نتونستی پیداش کنی ؟  مریم : نه دیگه رفت ، حالا اشکال نداره ، فردا میدم به خواهرش بهش بده  فهیمه : من رفتم ، خداحافظ  مریم به طرف خانه به راه افتاد ، دوست داشت کمی پیاده روی کند ، با خودش کلنجار می رفت که دفتر را باز نکند اما نتوانتست جلوی حس کنجکاوی اش را بگیرد . درون دفتر چیزی جز فرمول هایی که مریم از آن ها سر در نمی آورد نبود ،  به یاد حرف شقایق افتاد : شهاب همیشه سرش تو نقشه هاشه ... پشت دفترچه شماره تلفن های زیادی نوشته شده بود ، مریم به هر کدام نگاهی می انداخت که ناگهان توجهش جلب شد ... شماره ی مهتاب در دفترچه ی تلفن شهاب !!!! مریم خواهرش را خوب می شناخت ، آشنایی شهاب و مهتاب به حدی نبود که مهتاب شماره ی تلفنش را به او بدهد ... اما شاید آشنایی آن ها بیشتر از چیزی بود که او فکر می کرد ، این فکر همانند خوره به جانش افتاده بود ، نمی دانست چه کاری کند ، حتما باید این راز را می فهمید . ... چند بار خواسته بود با مهتاب حرف بزند اما می دانست که این راه مناسبی نیست ، حتی اگر چیزی وجود داشت مهتاب به او نمی گفت ، از اینکه در این مدت هیچ کس را نداشت تا حرف هایش را به او بگوید ناراحت بود ، احساس کمبود سراسر وجودش را فراگرفته بود ، احساساتش تعادل نداشت ، روزی شهاب را دوست داشت و روزی از تمام پسرها متنفر بود ، روزی بی خیال بود و روزی به فکر مشکلاتش .  چند بار گوشی مهتاب را چک کرد اما شماره ی نا آشنایی ندید ، از اینکه راز بین مهتاب و شهاب را بفهمد ناامید شده بود که ناگهان پیامی برای مهتاب آمد که معما را برای مریم پیچیده تر کرد . مردد بود که آن را بخواند یا نه اما باز هم مثل همیشه حس کنجکاوی بر او غلبه کرد .  من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقل دور اندیش رامن پذیرفتم که عشق افسانه استاین دل درد آشنا دیوانه استمی روم شاید فراموشت کنمبا فراموشی هم آغوشت کنم  چه کسی بود که باید مهتاب را فراموش می کرد ، مریم نگاهی به شماره انداخت ، خودش بود ، شماره ی شهاب بود ، مریم چند بار با پشت دست چشم هایش را مالید اما چیزی که می دید واقعیت بود ، نمی دانست حالا با این پیام چه کار کند ، اگر آن را پاک می کرد نمی توانست به تحقیقاتش ادامه بدهد و اگر پاک نمی کرد مهتاب می فهمید که کسی پیام را خوانده ، فکری که به ذهنش خطور کرد ، باعث شد که بدون پاک کردن پیام ، از اتاق مهتاب خارج شود .  نمی توانست جلوی کنجکاوی اش را بگیرد ، هر لحظه به این فکر می کرد که چه ارتباطی بین شهاب و مهتاب است ، ارتباطی که شاید حسی پشت آن نهفته بود . : شقایق یه سوال بپرسم ؟  شقایق : از کی تا حالا وقتی می خوای سوال بپرسی از من اجازه می گیری ؟  مریم : یه بار خواستیم مودب باشیم ، تو نذار ، خوب ... شهاب همیشه این طوری با شماها فرق داشت ؟  شقایق متعجب به مریم نگاه کرد و گفت : چی ؟؟؟ واسه چی یه دفعه یاد شهاب افتادی ؟  مریم : آخه خیلی واسم عجیبه ، حتما باید یه چیزایی بوده باشه  شقایق : مثلا چی ؟  مریم : راستش ما یه فامیل داریم ، عاشق یه دختره شده بود ، از اون موقع تمام اعتقادات و باورهاش شده بود مثل اون  شقایق : بگی ماست سیاهه باور می کنم اما اینکه شهاب عاشق بشه ، سری تکان داد و به مریم نگاه کرد  مریم : قرار بود جواب یه سوال رو بهم بدی ها  شقایق : باشه بابا ، شهاب از وقتی رفت دانشگاه این طوری شد ، باورت نمیشه از این رو به اون رو شد ، درسته که قبلش هم سرش تو درس بود اما هیچ وقت این طوری نبود  مریم : پس حدسم درسته  شقایق : چه حدسی ؟  مریم : یه چیزی میگم می خوام ببینم جنبه اش رو داری یا نه  سحر : بفرمایین اینم سه تا بستنی  شقایق : باز تو رفتی تو این هوا بستنی گرفتی ؟  مریم : ایول سحر ، باور کن خیلی می چسبه  سحر : بیا مریم جونم ، هر کی هم نمی خواد نخوره  شقایق : حالا نمی خواد واسه من قیافه بگیری ، بده بخورم دیگه ... خداییش می چسبه ها ، خوب مریم می گفتی  مریم : حالا میگم بهت  سحر : دست شما درد نکنه دیگه مریم خانوم ، حالا دیگه ما نامحرم شدیم ؟  شقایق : سحر که غریبه نیست بگو دیگه  مریم : ببین سحر اگه هی وسط حرفم بپرسی چی ، خودم خفه ات می کنما  سحر : باشه ، نمیگم  مریم : ....0912 این شماره ی شهاب نیست ؟  شقایق : چرا خودشه چطور ؟  مریم : چند وقت پیش که مهتاب اومده بود دنبالم ، داشتم با شهاب حرف می زدم ، شاید باورت نشه اما همدیگه رو می شناختن ، از مهتاب که پرسیدم از کجا می شناسیش گفت کلاس عمومی هاشون باهمه ، چندبار هم با همدیگه دعوا کردن  سحر : خوب که چی ؟  مریم : تو نمی تونی دو دقیقه جلو زبونت رو بگیری نه ؟  سحر : باور کن سخته اما سعی خودمو می کنم  شقایق : بقیه حرفت رو بزن  مریم : یادته اومدم دفترچه ی شهاب رو دادم بهت تا بهش بدی ؟  شقایق : همون که گفتی جا گذاشته بود ؟  مریم : آره همون ، شماره ی مهتاب رو توش دیدم خیلی تعجب کرده بودم ، اما بازم به خودم گفتم عادیه ، آخه می دونی آشنایی شهاب و مهتاب در حدی نبود که مهتاب شماره اش رو بهش بده ، من خواهرم رو می شناسم ، تا دیشب که این شک های من به یقین تبدیل شد ، داشتم تو گوشی مهتاب فوضولی می کردم که از همون شماره ای که بهت گفتم یه sms واسش اومد .  شقایق که با حیرت به حرف های مریم گوش می کرد پرسید : حالا چی بود ؟ یادته ؟  مریم : من پذیرفتم شکست خویش را / پندهای عقل دور اندیش را / من پذیرفتم که عشق افسانه است / این دل درد آشنا دیوانه است / می روم شاید فراموشت کنم / با فراموشی هم آغوشت کنم  سحر : یعنی می خوای بگی شهاب و مهتاب ؟؟؟؟  شقایق : اصلا نمی تونم هضمش کنم ، یعنی علت همه این رفتارهای شهاب مهتابه ؟؟؟  مریم : منم واسه همین اون سوال رو ازت پرسیدم  سحر : با اون چیزایی که تو از شهاب تعریف می کردی ، اصلا بعید نبود با رفتن تو یه محیط که دختر توش زیاده ، عاشق بشه  مریم : منم همین فکر رو می کنم ، همین که یه دختر جلوش وایساده فکر کرده این دختر با همه ی دخترها فرق داره و از این حرف ها  شقایق : منو بگو دلم واسه تو می سوخت که شهاب رو دوست داری  مریم : چــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــی ؟؟؟ واقعا که ، شما دو تا می شینین پشت سر من حرف ها و کار های من رو تفسیر می کنین ؟ ببین شقایق خانوم برای اطلاعتون باید بگم من هیچ علاقه ای به برادر شما ندارم  سحر : مریم صبر کن  مریم : تو یکی دیگه حرف نزن که حسابی از دستت شاکی ام  سحر : آخه این چه حرفی بود زدی ؟  شقایق : اصلا حواسم نبود ، هنوز تو شوک حرف های مریمم  سحر : آره واقعا عجیب بود ، حالا فعلا بیا بریم از دل این دیوونه در بیاریم  شقایق : سلام چطوری ؟  شهاب : چی شده مهربون شدی ؟  شقایق : مهربون بودم  شهاب : راستش رو بگو چی می خوای  شقایق : مگه حتما باید چیزی بخوام ؟  شهاب : نمی دونم والا  شهنام : تو نمی خوای به من سلام کنی  شهاب : فعلا که امروز با من خوبه  شهنام : ببینم واسه اینکه خانوم باهامون خوب باشن باید تو صف بشینیم ؟  شقایق : من همیشه با داداش هام خوبم  شهنام : شما درست میگی ، مامان کجاست ؟  شقایق : یادداشت گذاشته بود که میره خونه خاله  شهاب : خوب ناهار چی بخوریم ؟  شقایق : داداش گلم ....  شهنام : چیه چرا این طوری بهم نگاه می کنی ؟  شهاب : دوست داره داداش گلش صدات کنه ، عین من  شهنام : اگه فکر کردین من میرم غذا می گیرم کور خوندین  شقایق : داداشی عزیزم  شهنام : ببینین طبق ماده ی ...  شهاب : نمی خواد ماده لایحه واسه من سرهم کنی ، خودم میرم یه چیزی می گیرم  شهنام : وایسا ، نمی خواد قهر کنی ، غذا تو ماشینه  شقایق : تو از کجا میدونستی غذا نداریم ؟  شهنام : مامان خانوم ، بپر برو غذا رو بیار که روده بزرگه روده کوچیکه رو خورد  شقایق : بفرمایید اینم غذا  شهاب : چیه شقایق تو فکری ؟  شقایق : چیزی نیست  شهنام : چرا یه چیزی هست  شقایق : هیچی دیگه از مدرسه خسته شدم ، می خوام برم دانشگاه  شهاب : سه سال دیگه هم میگی از دانشگاه خسته شدم  شهنام : نه دیگه ، دانشگاه که خستگی نداره  شهاب : بله یادم نبود ، واسه شما عالیه  شقایق : باید محیط جالبی داشته باشه نه ؟  شهاب : از مدرسه جالب تره اما خیلی هم جالب نیست  شقایق : من که اگه پام برسه به دانشگاه اول حساب بچه پررو های کلاسمون رو میرسم  شهنام : اَه اَه اَه ، نکنه تو هم قراره از این دخترای مزخرف بشی که یه پسر بهشون چپ نگاه می کنه گیر میدن  شقایق : مگه چشه ؟  شهنام : انقدر از این دخترا بدم میاد که نگو  شهاب : میگی چی کار کنن وایسن یه پسر اذیتشون کنه ؟  شهنام : ببخشید دخترخانوم قصد جسارت به شما رو نداشتم  شهاب : دخترخانوم خودتی شهنام خان ، باز شروع نکن ها  شقایق : ول کنین ، چطوره از خاطره های دانشگاهتون بگین ، شهنام تو تا حالا با هیچ دختری دعوا کردی ؟  شهنام : نه من همیشه با خانم ها روابط خوبی دارم  شقایق لبخندی زد و رو به شهاب پرسید : تو چی ؟  شهاب : من چند بار دعوام شده ، هر چند بار هم سوء تفاهم بوده  شهنام : به به قضیه حساس شد ، تعریف کن ببینم چی بوده داستان شهاب : هفته ی دومی که رفته بودیم دانشگاه با امیر وایساده بودیم و حرف می زدیم ، یه دختره رد شد و امیر بهش تیکه انداخت ، همین طور چند نفر اومدن دورمون وایسادن و شروع کردیم به مسخره کردن دخترها ، بماند که من هیچی نگفتم ، که یه دفعه یه دختره اومد جلو و با عصبانیت گفت : به چی می خندین ؟ از اینکه به کفش و کیف یه دختر بخندین چی گیرتون میاد ؟ شما غیر از اینکه یه خورده دختر ببینین هدف دیگه ای واسه دانشگاه اومدن دارین ؟ زبونم بند اومده بود ، تا حالا یه دختری که به این محکمی حرف بزنه ندیده بودم ، برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم ، دیدم هیچ کدومشون نیستن که دختره گفت : چرا پشت سرت رو نگاه می کنی ، دارم با خود شما حرف می زنم ، بهتره تو رفتارتون تجدید نظر کنین آقا  شهنام : ببین این از همون دسته دختر پررو هاست که من میگم ، اما دمش گرم مثل اینکه حسابی سوسکتون کرده  شهاب : یه دفعه دیگه باهاش تصادف کردم ، برگشت بهم گفت : به جای اینکه نگات به دور و بر باشه جلو پات رو نگاه کن  شقایق : حالا ببینم این دختره همکلاسیته ؟  شهاب : نه بابا ، البته تو باید بشناسیش اما خوب نگم بهتره  شقایق که لحظه لحظه به حرف های مریم بیشتر پی می برد ، دیگر مطمئن شده بود که شهاب ، از مهتاب خوشش آمده ، پس علت تغییر رفتار شهاب ، مهتاب بود . نمی دانست باید خوشحال باشد یا نه ، باورش نمیشد شهابی که همیشه فکر می کرد جز کتاب چیز دیگری را نمی شناسد به خاطر یک دختر اینگونه عوض شده باشد . ××× نیما : خوب بچه ها این ترم هم تموم شد ، خیلی ترم خوبی بود ، از اینکه باهاتون بودم لذت بردم  پریسا : ترم بعد هم شما معلممون هستین ؟  نیما : حالا ببینیم تا ترم بعد چی میشه ... بگین ببینم فاینال چطور بود  حسین : مثل همیشه به زور شاید پاس بشیم  مریم در دلش خندید ، نمی دانست ترم بعد پنجمین ترمی است که یک ترم تکراری را می خواند یا نه .  شهاب : تبریک میگم  مریم : ممنون اما می تونم بپرسم واسه چی  شهاب : مگه نمره های کلاسی رو ندیدین ؟  مریم : نه ، بازم افتادم ؟؟؟  شهاب : نه اختیار دارین چه افتادنی ، بالاترین نمره ی کلاسی رو گرفتین مریم با دهانی باز به شهاب نگاه می کرد که خنده ی شهاب او را به خود آورد .  مریم : فکر کنم خیلی خنده دار شده بودم نه ؟  شهاب : چی بگم ...  شقايق : يعني جدي پاس شدي ؟  سحر : آره ديگه 20 بار گفت  مريم : فك كنم خيلي موثر بودي  شقايق : بله ديگه ، ما هميني هستيم كه مي بيني  مريم : راستشو بگو چي بهش گفتي كه انقدر مهربون شده  شقايق : بابا من كه 2 بار بيشتر باهاش حرف نزدم ، يادت نيست پشيمون شديم ؟ فك كنم خودش به اين نتيجه رسيده كه تو حسابي تنبيه شدي  مريم : نمي دونم ، شايد  سحر : شقايق قضيه رو بهش گفتي ؟  مريم : چه قضيه اي رو ؟  شقايق : بذار واست تعريف كنم ، ديروز با كلي به خرج دادن سياست موفق شدم ، از زير زبون شهاب حرف بكشم  مريم : وااااااااااااااااااي ، زود بگو كه من مي ميرم از فوضولي  شقايق : بيا گوش كن  مريم : شقايق تو صداشو ضبط كردي ؟  مريم باورش نميشد كه شقايق اينقدر در رفتار با پسرها مهارت دارد ، اول تاثيرگذاشتن روي نيما و بعد هم حرف كشيدن از زبان شهاب كه اصلا كار آساني نبود . بعد از اينكه مريم به تمام حرف هاي شهاب گوش كرد ،  شقايق با شيطنت به او نگاه كرد و پرسيد : خوب ، نظرت چيه ؟  سحر : دلم واسش ميسوزه ، بيچاره نميدونه سوژه ي خواهرش شده بوده  شقايق : ببين من كسي رو سوژه نكردم دارم به حل معما كمك مي كنم ، حالا نوبت توئه مريم خانوم ، بايد بفهمي نظر مهتاب در مورد شهاب چيه مريم : باور كن خيلي سخته ، مهتاب عمرا با من حرف بزنه ، مي دونی اون خيلي تو داره ، اصلا به من هيچي نميگه ، برعكس من كه اكثر مواقع باهاش حرف ميزنم  شقايق : من اين چيزا حاليم نيست ، از شهاب كه بدتر نيست ، بايد يه چيزايي بفهمي ، هر چند داداش من تيكه اي نيست كه بشه به راحتي ازش گذشت  مريم : واي مامانم اينا ، اولا تو هنوز مهتاب رو نشناختي از كسايي كه همه خوششون مياد بدش مياد و از كسايي كه همه بدشون مياد خوشش مياد  سحر : نميخواد دعوا كنين ، مهم مهتاب و شهابن نه شما دو تا مريم خيلي خوب مي دانست كه مهتاب از شهاب خوشش نيامده ، يا اگه خوشش آمده اصلا نشان نمي دهد ، اين را مي توانست راحت از sms شهاب به مهتاب بفهمد ... شاید دوست نداشت كه مهتاب از شهاب خوشش بياید ، نمي توانست با خودش درگير باشد ، خودش خوب مي دانست كه حسي نسبت به شهاب دارد ، حسي كه مي ترسيد از بيان كردنش ، مي ترسيد از باور كردنش ، اين حس چه مي توانست باشه ؟ خوب مي دانست كه با حسش نسبت به همه ي پسرهاي ديگر فرق دارد ، شايد به خاطر اينكه شهاب با همه ي پسرها فرق داشت ، اما نه خودش را نمي توانست بازي بدهد ... مريم در دلش گفت : خدايا ازت مي خوام مهتاب شهاب رو دوست نداشته باشه ... خودش هم مي دانست كه دعایش نهايت خودخواهي اس ، به خودش فكر كرد شهاب واقعا بايد مهتاب را دوست داشته باشد كه اينقدر عوض شده ، چرا ، مگر مهتاب چه داشت ؟ چه باعث شده بود شهاب از مهتاب خوشش بياید ؟ محكم بودنش يا پررو بودنش ... چقدر دوست داشت سريع اين ها را مي فهميد . *** مريم : باورتون ميشه اين ترم هم پاس شدم ، اونم سر ضرب  سحر : مثل اينكه يارو سرش خورده به يه جايي  شقايق : اصلا به زحمات من ربطي نداره ها ، فقط يارو سرش خورده به يه جايي  مريم : آخه مگه ميشه به دوبار حرف زدن تو آدم شده باشه  شقايق : نمي دونم به خدا  سحر : خوب دوستان برنامه تون واسه عيد چيه ؟  مريم : من كه بايد همراه دخترخاله ي مامانم و خانواده شون برم مسافرت  شقايق : بگو ببينم پسر داره يا نه ؟  مريم : بله پسر داره ، اما نمياد خيال تو راحت ، يه دونه منم تو جمع بزرگترا ، مهتاب جون هم با كمال خونسردي مامان و بابا رو پيچوند  سحر : ما هم ميريم مسافرت ، فرهاد جون هم ميان  شقايق : به به چه عيدي بشه امسال ، راستي مريم اين دخترخاله ي مامانت ، همونه كه اسم پسرش عرفانه و خيلي هم باحاله نه ؟  مريم : آره چطور ؟  شقايق : هيچي داشتم فكر مي كردم عيد امسال ميشه عيد عشاق  سحر : باز مي خواي فكت رو بيارم پايين ؟  مريم خنديد وگفت : نه حالا ديگه تو هم سحر ، كوتاه بيا  سحر : آخه شما نمي دونين من چقدر حوصله اش رو ندارم  شقايق : من نمي فهمم مشكل تو با اين بيچاره چيه  سحر : دِ همين ديگه ، اگه جاي من بودي مي فهميدي  مريم : فرهاد كه خيلي پسر خوبيه  سحر : خوب منم از اينكه پسر خوبيه حرصم مي گيره ، كاش عوضي بود  شقايق : چرا ؟!!!!  سحر : بابا آخه اين همه ظاهر سازي واسه چيه ؟ اگه واقعا منو دوست داره بياد بگه منم بهش جواب بدم و خلاص ، اگه هم دوست نداره كه اين اداها واسه چيه ؟  مريم : واقعا تو ازش انتظار داري بياد بهت بگه كه دوستت داره ؟ به نظرت تو الان مي توني تصميم بگيري ؟ عزيز من تو هنوز سوم دبيرستاني ، هنوز خيلي مونده تا بفهمي تو دنياي دور و برت چه خبره ، مطمئن باش تصميمي كه تو الان مي گيري با 5 سال ديگه خيلي فرق داره  شقايق : آره ، هنوز داغي نمي فهمي كه شوهر گير نمياد وقتي بزرگتر شدي و ديدي داري مي ترشي اون وقت مي فهمي همين فرهاد كر و كور و كچل هم زيادته  سحر : نه مثل اينكه بايد فكت رو بيارم پايين  مريم : خوب ، شقايق شما بگو ببينم برنامه ات واسه عيد چيه  شقايق : والا ما كه مثل شما نيستيم پسر دور و برمون ريخته باشه ، با داداش هامون و مامان و بابامون تو خونه مي شينيم و به در و ديوار نگاه مي كنيم  مريم : آخي ، چقدر هم كه تو بهت بد مي گذره با داداشات  سحر : حالا هي شما بگين و بخندين ، من بيچاره مي خوام گريه كنم  شقايق : نگاش كن ، جدي جدي اشك تو چشمات جمع شده ها ، ببينم نكنه دوسش داري و مي ترسي از اينكه نياد بهت بگه ؟ ببين سحر درست تو چشماي من نگاه كن و جواب بده  سحر : نه بابا ، من واقعا نمي خوام اين مسافرت رو برم ، آخه هر جايي اون هست من احساس راحتي نمي كنم ، اون موقع ها كه خونه مون بود ، كلا بهم ريخته بودم  شقايق : ببين سحر ، چيز آسوني نيست كه يكي پدر و مادرش رو با هم از دست بده ، اون بيچاره بعد از اون حادثه دلش رو به خونواده ي شما خوش كرده ، حالا تو مي خواي همين رو هم ازش بگيري ؟ خود تو وقتي فهميدي عمو و زن عموت رو از دست دادي چه حسي داشتي ؟ حالا اون بيچاره كه ديگه مامان و باباش بودن  مريم : چه عجب حرف جدي هم از دهن شما فهميديم مادمازل  شقايق رویش را از سحر گرفت و به مریم نگاه کرد : خوب راست ميگم ديگه ، سحر داره بي منطق بازي در مياره . ببين اون بيچاره كه اصلا تهران نيست كه بخواد پيش اينا باشه ، يه وقتايي مياد بهشون سر ميزنه ، حالا اين يه عيد رو هم مي خواد ازش بگيره ؟ خيلي خودخواهي سحر  مونس : به به به ، چه خانومي شدي واسه خودت  مريم : ممنون ، لطف دارين  مادر مريم : بله يكي بايد بياد از من بپرسه  مريم : اِ مامان  مونس : به خدا بايد خدا رو شكر كني زهرا كه هنوز بچه هات تو خونه ان ، وقتي برن مي فهمي چقدر جاشون خاليه  مادر مريم : وا ... مونس چه حرفا مي زني ، تو هم كه هنوز عرفان رو داري  مونس : دختر كجا ، پسر كجا ، اون كه همش پي كار خودشه  عرفان : مامان اينا رو كجا بايد بذارم ؟  مريم : بدين به من مي برمشون  مونس : مي بيني اينم تفاوت دختر و پسر  عرفان : مامان جان باز شما نشستي اينجا ما رو ضايع كني ؟ آخه زهراخانوم شما يه چيزي بهش بگو ، هي بهش ميگم مادر من فردا من موندم رو دستت نگي چرا هيچ كي بهش زن ندادا ، تقصير خودته ، اما بازم گوشش بدهكار نيست مريم هميشه از شوخي هاي عرفان خوشش مي آمد ، وقتي كه فهميد عرفان هم قرار است همراهشان بياید خيلي خوشحال شد چون اگر نمي آمد مسافرت هيچ جذابيتي برای مريم نداشت . پدر مريم : باز شما زن ها به هم ديگه رسيدين و دارين حرف مي زنين ؟ مي بيني آقا دانيال ، من واقعا نمي دونم اين همه حرف رو چه جوري سر هم مي كنن  آقا دانيال : حالا ميگي بازم اونا زنن ، چيزي جز حرف زدن با همديگه ندارن ، اين پسر ما رو نگاه كن هميشه قاطي مرغاست ، اصلا اين از پسر بودن فقط يه چيزش رو داره  مريم با خودش گفت : اَه چرا اينا اصلا مراعات منو نمي كنن ؟ باز خوبه تو آشپزخونه بودم وگرنه واقعا نمي دونستم بايد چه عكس العملي نشون بدم  عرفان : دست شما درد نكنه ديگه ، حالا كه اين طور شد منم ديگه دست به سياه و سفيد نمي زنم  مونس : بميرم الهي مادر ، قبلش كه همش دستت تو كار بود الان ميشه زمان استراحتت  عرفان : حالا شما فعلا از نجابت من سوء استفاده كنين تا بعد  مريم سيني چاي را كه جلوي مونس گرفت گفت : ايشالا چايي عروسيت  مريم لبخندي زد و چيزي نگفت .  عرفان : مريم خانوم باور كنين قرار شده دست به سياه و سفيد نزنم وگرنه ميومدم چايي رو ازت مي گرفتم و مي گردوندم  مريم مي خواست بپرسد : يعني قبلا تو چايي رو مي گردوندي اما پشيمون شد . اون روز در حرم مريم خيلي چيزها از امام رضا خواست .  مريم : امام رضا تو كه مي دوني چقدر درس و مدرسه واسم مهمه ، تو رو خدا خودت از خدا بخواه كه اين يه سال و نيم ديگه هم به خير و خوبي بگذره ، خودت زندگي من و دوستام رو سر وسامون ببخش ، خودت كمكم كن راهم رو پيدا كنم  چشمهایش باراني شده بود ، در دلش غوغايي بود ، اولين سالي بود كه همچين حسي بعد از سال تحويل داشت ، يک حس ناب كه باعث شده بود اشك هایش سرازير شوند . از خودش بيخود شده بود ، زن هايي را مي ديد كه از خدا شفاي مريضشان رو مي خواهند ، هر كسي مشكلي داشت ، مشكلات مريم پيش مشكلات آن ها هيچ بود ، نمي توانست دركشان كند ، نمي توانست بفهمد اين همه ضجه برای چيست ... نگاهي به ساعتش كرد هنوز 1 ساعت وقت داشت ، از آن شلوغي فاصله گرفت ، ازدحام جمعيت هميشه اذيتش مي كرد . از شلوغي متنفر بود ، از صحن بيرون آمد و به سمت خيابان رفت ، از آنجا گنبد طلا كاملا مشخص بود ، چه منظره ي قشنگي بود ، در خيابون هاي شلوغ مي رفت و به مردمي نگاه مي كرد كه واسه ي اينكه سال تحويل را كنار حرم آقا باشن در خيابون نشسته بودند ، دليل اين كار ها را نمي فهميد ، با اينكه كاملا معتقد بود اما خيلي چيزها برایش گنگ بود . نفهميد چطور يك ساعت تمام را در آن شلوغي قدم زده و در افكارش خودش غرق شده بوده ، موبايلش آنتن نداشت ، تا آنجايي كه مي توانست قدم هایش را تند كرد تا زود برسد اما ديگر خيلي دير شده بود ، برگشتن در آن شلوغي كار آساني نبود . آقا دانيال چند دفعه به ساعتش نگاه كرد و گفت : حدود نيم ساعته كه اينجا وايساديم ، معلوم نيست اين دختر كجا رفته  مادر مريم : نكنه بچه ام زير دست و پاي مردم له شده  عرفان : اينا چه حرفيه زهرا خانوم ، بچه دو ساله كه نيست  مادر مريم : من كه مي دونم حتما يه اتفاقي براش افتاده وگرنه بچه ام خيلي وقت شناسه  مونس : زبونت رو گاز بگير زهرا ، آخه چه اتفاقي ، بچه كه نيست  عرفان : شما برين خونه من ميرم ببينم مي تونم پيداش كنم يا نه  مادر مريم : نه من تا بچه ام نياد نميرم  عرفان : اي بابا ، زهرا خانوم اين جوري كه فايده نداره ، مامان شما زهرا خانوم رو ببر خونه  پدر مريم : نبود ، هر چي گشتم پيداش نكردم  عرفان : احمد آقا شما اينجا وايسين اگه اومد به ما خبر بدين ، من و بابا هم ميريم دنبالش  پدر مريم : نه آقا دانيال شما وايسا ، من خودم هم برم دنبالش خيالم راحت تره  پيدا كردن راه ميان آن جمعيت كار آساني نبود ، جمعيتي كه هر لحظه بيشتر هم مي شدند ، مريم مادرش را مي شناخت و مي دانست امكان اينكه الان حتی در سردخانه دنبالش بگردد هم كم نيست ، اصلا باورش نميشد اين طور زمان از دستش در رفته ... ديگر كم كم نزديك حرم رسيده بود ، عرفان را ديد كه با گوشي حرف ميزد و اين طرف و آن طرف را نگاه مي كرد . مطمئنا دنبالش مي گشت ، اما مريم ترجيح مي داد برود پيش بقيه تا اينكه عرفان اولين كسي باشد كه پيدایش مي كند ، اما ديگر براي اين فكر ها دير شده بود ، عرفان ديده بودش ، مريم هم سعي داشت وانمود كند كه نمي بيندش ، صداي عرفان را خيلي واضح مي شنيد اما دوست داشت اذيتش كند ، نمي خواست او اولين كسي باشد كه پيدایش مي كند . بالاخره عرفان نفس زنان جلویش سبز شد .  عرفان : مگه شما رو صدا نمي كنم چرا جواب نميدي ؟  صورت عرفان بدجور قرمز شده بود ، مريمي كه از هيچ كس ابايي نداشت ترسيد .  مريم : نشنيدم  عرفان : حالا گيريم گوش هات نشنيده ، ساعت هم همراهت نبود ؟ موبايل چي ؟  مريم : يهو حساب ساعت از دستم در رفت  عرفان : واقعا متاسفم ، بيرون از حرم چي كار مي كردي شما ؟ مريم كه جرئت پيدا كرده بود گفت : به جاي اين سوال هاي بيخود بهتره زود بريم پيش بقيه  عرفان چادر مريم را گرفت و او را همراه خودش برد . مريم كه از اين كار عرفان خيلي تعجب كرده بود پرسيد : واسه چي چادرم رو گرفتين ؟  عرفان : مي ترسم باز حساب ساعت از دستت در بره  مريم مي خواست چيزي به عرفان بگوید ، خيلي پررو شده بود اما شاید حق را به او داد و سكوت كرد .  پدر مريم : هيچ معلومه كدوم گوري هستي ؟  مريم : ببخشين  پدر مريم : آخه تو كي مي خواي آدم بشي ؟ مادر بيچاره ات رو بگو مي گفت بچه ام خوش قوله  مريم : آخه ...  پدر مريم دستش را بالا آورد و گفت : هيچي نمي خوام بشنوم  مريم سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت ، خيلي ناراحت بود ، شخصيتش جلوي همه خرد شده بود ،چيزي كه از آن متنفر بود .  صداي سيلي محكمي كه مادرش به او زد بدجور توي گوشش پيچيد ، باورش نميشد انقدر آن روز شخصيتش خرد شده باشد . بدون هيچ حرفي روي پله هاي بيرون حياط نشست ، خيلي دوست داشت گريه نمي كرد اما اشك هایش کم کم سرازیر می شدند. با پشت دست پاكشان كرد اما آن ها سمج تر از او بودند ، مريم از هيچ چيزي بيشتر از خرد شدن شخصيتش متنفر نبود و امروز اين اتفاق برایش افتاده بود ، اول عرفان ، بعد پدرش و بعد هم مادرش .  جاي با صفايي بود اما مريم لذت نمي برد ، هنوز نتوانسته بود اتفاقات صبح را فراموش كند . به بهانه ي شستن ميوه ها بلند شد تا به كنار آبخوري برود . در پارك دنبال جايي مي گشت تا بتواند ميوه ها رو بشورد اما بيشتر دنبال جايي بود كه بتواند خودش را تخليه كند . همان طور كه ميوه ها را مي شست ، اشك هایش هم سرازير مي شدند .  عرفان با خنده گفت : شنيده بودم پياز پوست كندن چشم ها رو باروني مي كنه اما الان مي بينم كه ميوه شستن هم همون كار رو مي كنه .  مريم با پشت دست اشك هایش را پاك كرد و گفت : من گريه نمي كردم  عرفان : مي دونم ، چشم هاتون به پوست پرتقال حساسيت داره ، اشك مياد  مريم لبخندي زد و گفت : خواهش مي كنم آقا عرفان حوصله دردسر دوباره ندارم  عرفان : منظورتون از دردسر چيه ؟ مريم : شايد اين حرف زدن من و شما واسه ما نسل جديد تعريف شده باشه ، اما پدر و مادرهامون هنوز سخته واسشون تعريفش  عرفان سری تکان داد : در اين حدي كه شما ميگين هم نيست  مريم : باور كنين كه هست  عرفان : شما به من بگو الان چه اشكالي داره كه ما با هم حرف مي زنيم ، اون وقت من ميرم  مريم : اشكالش اينه كه پدر و مادر من و شما هنوز فكر مي كنن دختر و پسر نبايد با هم حرف بزنن و از اين حرف ها  عرفان لبخندي زد و گفت : باشه ، من نمي خوام مشكلي پيش بياد ، ميگم دستشويي بودم خوبه ؟  مريم با نگاه ازش تشكر كرد .  عرفان : من اين شعر رو خيلي دوست دارم گاهی نفس به تیزی شمشیر می شوداز هرچه زندگیست دلت سیر می شودگویی به خواب بود جوانیمان گذشتگاهی چه زود فرصتمان دیر می شود مريم : شعر قشنگيه  عرفان : بقيه اش رو بلدي ؟  مريم : نه ، مال كي هست شعره ؟  عرفان : خودم هم نمي دونم اما فكر كنم شعر معروفي باشه ، خيلي زياد شنيدم  مريم : حالا بقيه اش چي هست ؟  عرفان بدون اينكه جواب بدهد ، رفت . مريم با خودش فکر حتما نشنيده چي گفته است .  شقایق : چطوری خوش می گذره ؟  مریم : نمی دونی چقدر خوبه اینجا ، اصلا هیچ سال عیدی به این خوبی نداشتم  شقایق : جدی میگی ؟ مریم : نه بابا ، خیلی اوضاع وحشتناکه ، امیدوارم زودتر تموم بشه  شقایق : عرفان نیست نه ؟  مریم : چرا اتفاقا هست  شقایق : خوب برو باهاش حرف بزن کلی بخندین  مریم : ببین عزیزم اینجا اوضاع قاراش میشه اصلا یه جورایی قرنطینه ام ، همه از دستم دلخورن  شقایق : چرا ؟  مریم : حالا بعدا میگم واست ، تو بگو چی شده که یادی از ما کردی  شقایق : وقتی دیگه زنگ نزدم عید رو بهت تبریک بگم می فهمی  مریم : خوب عید تو هم مبارک ، حالا بعدش  شقایق : یه چیزی میگم باورت نمیشه  مریم : چی ؟؟؟  شقایق : شهاب و شهنام با هم کل انداختن می خوان مهمونی بگیرن دوستاشون رو بیارن  مریم : خوب چی حالا ؟  شقایق : نیما جون شما هم قراره بیاد  مریم : واااااااااااااااااااااای ... جدی میگی ؟  شقایق : آره به خدا ، وقتی خودم فهمیدم داشتم شاخ در می آوردم  مریم : حالا تو هم هستی تو این مهمونی یا نه ؟  شقایق : نه خیر ، من باید برم پایین پیش مامان و بابا  مریم : حالا یه سر و گوشی آب بده ببین اونجا چه شکلیه ، اصلا میدونی چیه ، من میگم دست به کار شو یکی رو تور کن  شقایق : خودم هم تو همین فکر بودم ، آخه این دوستای شهنام خیلی پایه ان مریم : خوب پس کی بیایم عروسی ؟  شقایق : دلت رو خوش نکن ، دوستای شهنام هم مثل خودش اهل عروسی نیستن  مریم : پس باید بری سراغ دوستای شهاب  شقایق : ببینم تو کار و زندگی نداری ؟  مریم : خوبه تو زنگ زدی ها  عرفان : زهرا خانوم گفت بیام بهتون بگم بیرون سرده بیاین تو  مریم : باشه ، الان میام .... مرض تو چرا می خندی ؟  شقایق : چرا این مدلی حرف میزنه ؟  مریم : تکلیفش با خودش مشخص نیست ، یه وقتایی تو تو حرف میزنه یه وقتایی هم این طوری میشه دیگه  شقایق : گفتی چند سالشه ؟  مریم26 :  شقایق : اوووووووووووووووووووووووه ، می تونم بپرسم چه دلیلی داره به تو بگه شما ؟ این که خیلی از تو بزرگتره  مریم : خودم هم نمیدونم ، با بقیه ی دخترای فامیل خیلی خودمونیه ها اما .... ببین شقایق باز داره میاد ، من رفتم ... راستی یادت نره از نیما سوژه جور کنی غزل جووووووووووووووووون مریم منتظر جواب شقایق نماند و تلفن را قطع کرد .  عرفان که دور تر ایستاده بود با لبخندی به مریم گفت : من موندم خانوما از این گوشی تلفن چی می خوان  مریم : بعید می دونم بفهمین ××× سحر : ببین آقا فرهاد اگه فکر کردی می تونی به من عیدی ندی کور خوندی  مادر سحر : سحر خجالت بکش  سحر : خجالت کشیدن که نداره مامان ، بزرگترا باید عیدی بدن  سعید : پس تو چرا عیدی نمیدی ؟  سحر : کی فلشت رو بهت داده آقا ؟  فرهاد : آخه ، من که ...  سحر : حالا چون پسرعمومی می بخشمت اما حداکثر تا 2 روز دیگه وقت داری که بهم عیدی بدی سعید : ببین فرهاد اگه به سحر عیدی بدی ، باید به منم عیدی بدی ها  پدر سحر : می خواین فرهاد رو سر کیسه کنین ؟  فرهاد : من فقط یه خورده گز و پولکی واستون آوردم  سحر : نه خیر ، فکر کردی الکیه ؟ من و سعید که با اینا خر نمیشیم  فرهاد : حالا خوبه 2 روز بهم مهلت دادین  سعید : از الان 48 ساعت وقت داری ، دیگه هم چیزی نمیگیم  فرهاد معنی رفتار سحر را نمی فهمید ، در دلش غوغایی بود ، سحر را خوب می شناخت . می دانست که به جز یک پسرعمو هیچ معنی دیگری برای او ندارد ، خیلی دوست داشت ، با او حرف میزد اما چنین جرئتی را در خودش نمی دید ، از نه گفتن سحر وحشت داشت . هنوز برای حرف زدن با سحر خیلی زود بود . حداقل باید 2 سال دیگر صبر می کرد . ××× مریم : ببینم تو چرا گوشیت رو جواب نمیدی ؟ هر وقت هم زنگ زدم خونه تون خواب بودی  سحر : راست میگه ، چرا جواب ما رو نمیدی ؟  شقایق : یعنی انقدر دلتون واسم تنگ شده بود ؟  مریم : من که می دونی واسه چی دلم تنگت شده بود  شقایق : بله می دونم  سحر : خوب زود تعریف کن ببینیم چه خبرا بوده  شقایق : وای جاتون خالی بود ، نمی دونین این شهنام چه دوستایی داشته ما خبر نداشتیم ... یکی از یکی خوشگل تر و خوشتیپ تر  سحر : اینا رو بی خیال شو ، نیما رو بگو  شقایق : هیچی دیگه ، بالاخره چشممون به جمال آقا روشن شد ، وای مریم اصلا اون طوری که من فکر می کردم نبود ، خیلی باحال بود قیافه اش  مریم با تعجب گفت : نیما قیافه اش باحاله ؟!!!  شقایق : نیست ؟  سحر : اَه ... شقایق می مردی یه عکس ازش بگیری ؟ منم می خواستم ببینمش  مریم : حالا قضیه این مهمونی چی بود ؟ شقایق : لج و لجبازی ، جفتشون می خواستم دوستاشون رو بیارن ، وقتی دیدن هر جفتشون قراره یه روز دوستاشون رو بیارن ، تا 3 روز با هم دعوا کردن و بعدش م تصمیم گرفتن مهمونی رو با هم برگزار کنن ، اَه ... چرا شما ها اصلا پایه نیستین ، اگه پایه بودین ما هم می رفتیم طبقه پایین و باهاشون کل می انداختیم  مریم : مگه چی کار می کردن ؟  شقایق : خونه رو گذاشته بودن رو سرشون ، کم مونده بود پلیس بیاد بگیرتشون ... اما خدایی کوفتشون بشه ، منم از این مهمونی ها می خوام  سحر : تو ما رو دعوت کن خونه تون ، ما هم میایم می ترکونیم  مریم : به شهاب نمیاد همچین دوستایی داشته باشه ها  شقایق : تو هنوز مونده تا شهاب رو بشناسی ، اگه بیفته رو دنده لج هر کاری می کنه ... ببینم تو هنوز نتونستی از زیر زبون مهتاب حرف بکشی  مریم : برو بابا دلت خوشه ، من چه جوری می تونم از زیر زبون مهتاب حرف بکشم ، خیلی از من و تو زرنگتره  شقایق : اینا رو بی خیال ، تعریف کنین ببینم عید خوش گذشته یا نه  سحر : آره خیلی بهتر از اونی بود که فکرش رو می کردم  مریم : اما من دقیقا به همون گندی ای بود که فکر می کردم  شقایق : سه تا زنگ تفریح داریم ، اولیش رو سحر بگه ، دومیش رو هم تو بگو مریم ، سومی رو هم یه کاریش می کنیم  سحر : ببخشیدا الان ورزش داریم  شقایق : هورااااااااااا ، پس تعریف کن ، شیرین جان  سحر گردنبندش را که حرف s با نگین هایی زیبا بود ، به مریم و شقایق نشان داد : قشنگه ؟  مریم : من که خیلی ازش خوشم اومده  شقایق : ببین می تونی به من کادوش بدی ها ، آخه اول اسم منم s هستش  سحر : خوب بذارین بقیه اش رو بگم ، این عیدی فرهاده  مریم : کاش ما هم از این شانسا داشتیم  شقایق : همین والا ، ما از داداشامون به زور عیدی می گیریم ، مردم پسرعموشون چه کادو هایی که بهشون نمیده  سحر : اون که اول چیزی واسم نگرفته بود ، کلی اذیتش کردم و گفتم که باید عیدی بده ، اونم رفت اینو واسم گرفت ، خودمونیم سلیقه اش بد نیستا . بعدم که رفتیم شیراز ، جاتون خالی ، واقعا خوش گذشت ، اصلا فکر نمی کردم انقدر خوش بگذره ... من و مامان تو یه ماشین بودیم ، فرهاد و بابا و سعید تو یه ماشین دیگه ، انقدر خندیدیم که خدا میدونه ، بازم میگم جاتون خیلی خالی بود ، از همه مهمتر فرهاد دیگه از لاک خودش اومده بود بیرون ، خیلی وقت بود که این طوری خوشحال ندیده بودمش  مریم با پوزخند گفت : من میگم سحر بیخودی انقدر خوشحال نمیشه  سحر موهای مریم را گرفت و گفت : چی ؟؟؟  مریم : من که چیز بدی نگفتم عزیزم ، میگم یه کلمه بگو دوسش داری و خودت رو خلاص کن  سحر : چی ؟ بلند تر بگو نشنیدم  مریم : ای بمیری ، موهام داغون شد  سحر: یه بار دیگه بگو چی گفتی تا ولت کنم  مریم : بی شعور تو چرا اونجا وایسادی هیچی بهش نمیگی ؟  شقایق : دارم فکر می کنم که فرهاد هم اندازه ی سحر دوسش داره یا نه  سحر پایش را به زمین کوبید و گفت: خیلی بی جنبه این به خدا ، دیگه هیچی بهتون نمیگم  مریم همان طور که با دست موهایش را که سحر به هم ریخته بود درست می کرد گفت : دیگه دیگه  سحر : حالا تو بگو ببینم تو چی کار کردی ؟  مریم : واقعا گند بود ، فک نکنم تا حالا سال تحویل به این بدی داشته باشم  شقایق : میگی چی شده یا نه ؟  مریم : وقت سال تحویل ما تو حرم بودیم ، خلاصه وقتی به خودم اومدم و برگشتم دیگه خیلی دیر شده بود ، اون بیچاره ها همه جا رو دنبالم گشته بودن ، آخرم عرفان پیدام کرد ... مامان و بابام هم کلی جلوی بقیه دعوام کردن  سحر : حالا ما گفتیم چی شده  شقایق : همچین گفتی انقدر بد بوده که من گفتم حتما یه اتفاقی افتاده مریم : اما من اصلا دوست نداشتم جلوی بقیه شخصیتم خرد بشه  شقایق : برو بابا ، شخصیت کیلو چند  سحر : همین ، تو هم خیلی به خودت سخت می گیری ، حالا بگو ببینم این آقا عرفان چند سالشه ؟  مریم26 :سال  شقایق : قصد ازدواج نداره ؟  مریم : اگه انقدر واجبه زنگ بزنم ازش بپرسم  شقایق : آره بی زحمت ، آخه طرف بدجوری ترشیدس  سحر : حالا طرف کی هست ؟  شقایق نگاهی به مریم کرد و رو به سحر گفت : نمی شناسیش ؟  مریم : حالا من دارم برات خانوم جان ... ××× درس های شقایق خیلی سنگین شده بود ، امتحان های نهایی از 2 روز دیگر شروع میشد ، شقایق نگران بود ، هر چند جایی برای نگرانی وجود نداشت . زنگ در باعث شد از جایش بلند شود و به سمت آیفون برود .  شقایق : شهنام ... شهاب ... چرا در رو جواب نمیدین ؟  هیچ کس در خانه نبود ، شقایق در را جواب داد .  شقایق : بفرمایین : ببخشین من دوست شهابم ، اومدم کتابم رو بگیرم  شقایق : شرمنده شهاب خونه نیست : نمیشه یه کاریش بکنین ، یه کتاب با جلد سورمه ایه . کتاب زبانه  شقایق : والا من بعید می دونم بتونم پیداش کنم ، خودتون می تونین بیاین پیداش کنین : اشکالی نداره ؟  شقایق : نه چه اشکالی بفرمایین بالا  شقایق شالش را پوشید و منتظر ماند تا دوست شهاب بیاید ، در را باز کرد و با دیدن نیما بهت زده شده بود ، نمی دانست چه بگوید .  نیما : سلام غزل خانوم  در آن لحظه مغز شقایق از کار افتاده بود .  نيما بدون رودربايستي وارد خانه شد ، به چشم هاي شقايق زل زد و گفت : چيه خانوم كوچولو تعجب كردي از اينكه منم رازت رو مي دونم  زبان شقايق بند آمده بود ، مي ترسيد و نمي توانست چيزي بگويد ، كاش هيچ وقت در را باز نمي كرد ، كاش يكي سر مي رسيد و او را از اين مخمصه نجات مي داد اما هيچ كس نبود . هيچ كس به غير از او و نيما  نيما : نبايدم بتوني چيزي بگي ، هدفت از اين كار چي بود ؟ مي خوام بدونم برا چي اين كارو كردي  شقايق هر لحظه از نيما بيشتر فاصله مي گرفت و نيما به او نزديك تر ميشد ، وقتي به ديوار رسيد جايي براي عقب تر رفتن نبود ، نيما دست هايش را حصار شقايق كرد و روي او خم شد ، شقايق براي ديدن او بايد يك سر و گردن بالاتر را نگاه مي كرد ، مگه با تو نيستم ؟ چرا جواب منو نميدي ؟ دختره ي نفهم... فكر كردي همه مثل خودت بيكارن كه ميذاريشون سر كار ؟ راستشو بگو شهاب بهت گفته اين كار رو بكني ؟  شقايق ديگر تاب و توان تحمل حرف هاي نيما را نداشت ، نيما خيلي خيلي نزديكش بود ، خودش را از لابلاي دست هاي نيما كه حصارش شده بودند بيرون كشيد و گفت : به شهاب هيچ ربطي نداشت ، فهميدي ؟ منم هيچ كار بدي نكردم كه بخوام ازش پشيمون باشم ... حالا هم بفرمايين بيرون تا زنگ نزدم 110 بياد به جرم مزاحمت ببرتتون  نيما : اِاِاِ !!!! نه خانوم كوچولو 110 آدم ها رو به جرم مزاحمت نمي گيره ، دِ اگه مي گرفت كه تو الان آزاد اينجا رو به رو من نبودي  شقايق : اولا من هيچ كاري نكردم كه بخوام ازش ناراحت باشم ، دوما تو از كجا فهميدي ؟ كه من همون غزلم ؟  نيما : چيه خيلي كنجكاوي ! مي خواي همه چي رو بذارم كف دستت ؟ الحق كه عجب رويي داري ... اول مي خوام مثل دو تا آدم متمدن بشينيم اينجا و برام بگي واسه چي اين كار رو كردي ، هيچ وقت فكر نمي كردم شهاب هم همچين آدمي باشه  شقايق دستي به پيشاني اش زد و گفت : اي بابا اين باز گفت شهاب ... اصلا شهاب از اين ماجرا خبر نداره مي فهمي ؟  نيما بر روي كاناپه ي كنار هال نشست و گفت : نه نمي فهمم ، تو بگو تا بفهمم شقايق : پاشو ببينم ، چه زودم خودموني ميشه ، فك كردي اينجا هم آمريكائه حضرت آقا ؟ نه خير ... اينجا عزيز ترين هات هم اگه با يه پسر تنها ببيننت بهت تهمت مي زنن ، چه برسه به در و همسايه ي خاله زنك  نيما : من الان وقت ندارم در مورد تفاوت فرهنگي اينجا و اونجا حرف بزنم ، فقط مي خوام بدونم چرا اين كار رو كردي ... دِ بگو ديگه نامرد  شقايق : به خدا جدي گفتم ، الان مامان و بابام ميان خيلي بد ميشه ، تو رو خدا برو بيرون ، خودم همه چي رو بهت ميگم ، مطمئن باش اونقدر كنجكاوم كه بدونم از کجا فهمیدی كه خودم ميام و بهت ميگم  نيما : كي ؟؟؟  شقايق : نمي دونم  نيما : دِ نشد ديگه ، شما همراه من مياي ميريم بيرون  شقايق : دستم رو ول كن بي شعور  نيما : آخي ، الان مثلا چي شد دستت رو گرفتم گناه كردي ؟ نگو آره كه باور نمي كنم  شقايق : خفه شو ، دارم ميگم برو بيرون ، من خودم يه جوري ميام  نيما : كجا ؟  شقايق : كافي شاپ خيابون بالايي ، تا نيم ساعت ديگه اونجام ، تو رو خدا برو ديگه  نيما : اگه تا نيم ساعت ديگه اونجا نباشي ، بد مي بيني ها ( دو انگشتش را از طرف سرش به سمت شقايق تكان داد و رفت )  شقايق زير لب خنده اي كرد و گفت : ديوونه  سريع خودش را جمع و جور كرد و به فكر نقشه اي براي بيرون رفتن از خانه بود .  شقايق : سلام مامان ، من دارم ميرم ، قرار شد بهت زنگ بزنم  مامان : كجا ؟؟؟  شقايق : اِاِاِ مامان حواس پرتي گرفتي ؟ همون كه صبح گفتم قراره امروز با سحر بريم بيرون  مامان : به من نگفتي شقايق ، بيخود منو رنگ نكن  شقايق : مامان باور كن گفتم  مامان : كي بر مي گردي ؟  شقايق : خوب بستگي داره كي حرف هامون تموم بشه  مامان : اين طوري كه تا صبح خونه نمياي  شقايق : مامان اذيت نكن ديگه ، من يه لنگه پا اينجا وايسادم منتظر رخصت  مامان : باشه برو ، اما خيلي دير نكني ها  شقايق : قربون مامان عزيزم ، باباي  سريع شماره ي سحر را گرفت بايد با او هم هماهنگ مي كرد .  شقايق : ببين سحر حرف نزن فقط گوش كن من چي ميگم ، اگه احيانا مامان من بهت زنگيد و گفت شقايق با توئه ميگي آره با هم اومديم كافي شاپ  سحر : من تا ندونم چه غلطي مي خواي بكني ، هيچ كاري نمي كنم  شقايق : تو رو خدا اذيت نكن ، فردا بهت ميگم ، همه ي اين آتيشا از زير سر مريم بلند ميشه ، الهي بگم خدا چي كارش كنه و منو راحت كنه  سحر : حالا كدوم كافي شاپ ؟  شقايق : جردن  سحر : باشه برو خوش باش ، به طرف هم سلام برسون  شقايق : اي بميري تو *** نيما : چي مي خوري ؟  شقايق : حتما بايد چيزي بخورم ؟  نيما : اين طوري طبيعي تر به نظر مياد  شقايق : خوب من قهوه ترك مي خورم  نيما : اشتهات هم بد نيستا  شقايق : من خيلي وقت ندارم  نيما : منم منتظرم كه بشنوم شقايق : خوب پس گوش كن ، همه ي اون چيزهايي كه واست نوشته بودم رو الان هم انكار نمي كنم ، تو يه ادم خودخواهي كه اصلا به آدم هاي دور و برت توجهي نداري ، اصلا نمي فهمي طرف رو چقدر اذيت مي كني ، خيلي هم لجبازي ... آخه پسر خوب تلافي هم يه حدي داره  نيما : همچين ميگي پسر خوب انگار 10 سال ازت كوچيكترم ، بد رفتي تو فاز مامان بزرگ ها خانوم كوچولو  شقايق : شايد شناسنامه اي ازت 7 ، 8 سالي كوچيكتر باشم اما عقلي خيلي بيشتر از تو سرم ميشه  نيما : بزن ترمز بچه پررو ، قرار شد بگي واسه چي اين كار رو كردي  شقايق : نمي تونم بگم  نيما : نمي توني بگي ؟  شقايق : آروم تر همه دارن نگامون مي كنن  نيما : منو كشوندي اينجا حالا هم ميگي نمي توني بگي ؟  شقايق : بهت ميگم اما به شرط اينكه نخواسته باشي از خودت نيما بازي در بياري ها  نيما كه از اين حرف شقايق خنده اش گرفته بود گفت : باشه بگو  شقايق : اول بگم كه تمام نقشه زير سر من بود ، باور كن مريم هيچ نقشي توش نداشته  نيما : چي ؟؟؟ مريم ؟ بايد حدسش رو ميزدم  شقايق : تو گند زدي به مريم ، كاري كرده بودي كه اصلا از زندگي بدش ميومد ، احساس پوچي مي كرد ، مي فهمي ؟ خوب منم يه جورايي خواستم تلافي كنم  نيما زير لب چيزهايي مي گفت و فكر مي كرد و شقايق در حال نوشيدن قهوه اش بود كه وارد شدن دو نفر به كافي شاپ باعث شد به سرفه بيفتد و تمام محتويات دهنش را بيرون بريزد  نيما : چي كار مي كني ؟  شقايق دستمالي برداشت و منو را جلوي صورتش گرفت و گفت : بدبخت شدم  نيما نگاه شقايق را دنبال كرد و گفت : آره فكر كنم  شقايق : چيه خيالت راحت شد ؟ حالا من چه غلطي بكنم ؟  نيما : اُ هو . صبر کن اين خانومه كيه با شهاب اومده ؟ به گروه خونش نمي خوره شقايق : خواهر مريمه  و اين بار اين چشمان نيما بود كه از تعجب گرد شد .  نيما : پس بيخود نيست شهاب همش دور و بر مريم مي پلكه  شقايق : حالا اگه ما رو با هم ببينه چي كار كنيم ؟  نيما : فعلا اين مهم نيست ، مهم اينه كه اين دو تا دارن بهم چي ميگن  شقايق : واي نگو كه دارم از فوضولي دق مي كنم  نيما : خوب پس وارد عمليات ميشيم  شقايق : چي كار كنيم ؟  نيما : ميز پشت سرشون رو نگاه كن خاليه ، مي ريم اونجا مي شينيم  شقايق : دستي دستي خودم رو بندازم تو دهن شير ؟  نيما : تو دقيقا ميشيني پشت سر شهاب ، اين طوري هيچ كس ، هيچ كس رو نمي شناسه شقايق باز هم مثل هميشه چانه اش را خاراند و گفت : بد فكري هم نيست و بعد هر دو در يك حركت سريع جايشان را عوض كردند و گوش هايشان را به كار انداختند .  مهتاب : ببينين آقاي توفيقي ، تنها دليلي كه قبول كردم امروز باهاتون بيام اينجا ، اين بوده كه ديگه اين بحث ادامه پيدا نكنه ، وقتي اون روز اتفاقي فهميدم كه اون شماره مال شماست واقعا تعجب كردم ، آخه شما ... من ، نمي دونم چي بايد بگم  شهاب : خانم شايق ، باور كنين از اون روزي كه آخرين sms رو براتون فرستادم خيلي سعي كردم كه به خودم بقبولونم كه همه چي تموم شده اما نشد ، به خدا من قصد مزاحمت ندارم  مهتاب : من نمي دونم الان شما از من انتظار دارين چي بگم ؟  شهاب : من فقط مي خوام بهم فرصت بدين بيشتر باهاتون آشنا بشم ، چرا شما نمي خواين حتي به من فكر كنين ؟  نيما : اين طوري كه نميشه من اصلا هيچي نمي شنوم  شقايق دستش را به نشانه ي سكوت رو بيني اش گذاشت و گفت : بذار ببينم چي ميگن ، كار داره به جاهاي حساس ميرسه  مهتاب : آقاي توفيقي شما خيلي پسر خوبي هستين ، خوشگل ، خوشتيپ ، درس خون ، با اخلاق ، اما باور كنين ما به درد هم نمي خوريم ، من مطمئنم خيلي دختر هاي همين دانشگاه حاضرن شما بهشون نگاه كنين شهاب : چه فايده وقتي كسي كه مي خوام حتي حاضر نيست بهم نگاه كنه صورت مهتاب از خجالت قرمز شده بود . شقايق نمي توانست جلوي خنده ي خودش را بگيرد ، باورش نميشد اين همان شهاب به ظاهر خجالتي است كه اين گونه حرف مي زند .  مهتاب : از همه ي اين ها گذشته آقاي توفيقي ما هنوز هر دو مون دانشوييم  شهاب : منم كه نمي خوام الان اقدامي بكنم ، مي خوام از شما مطمئن بشم  مهتاب : شما هيچ فكر تفاوت فرهنگي خانواده هامون رو كردين ؟  شهاب : باور كنين اين چيزي نيست مهم ماييم كه مي تونيم خودمون رو تغيير بديم  مهتاب : من به باورهام اعتقاد دارم و نمي تونم تغييرشون بدم  شهاب : اما من مي تونم ، چون هيچ كدوم از باورهام رو خودم انتخاب نكرده بودم ، همش رو به خاطر راحتي مي خواستم ، اما به هيچ كدومشون اعتقادي نداشتم  مهتاب : ببخشين كه خيلي رك حرف مي زنم اما به نظر من هيچ كس نمي تونه تافته ي جدا بافته باشه ، هر كسي به خانواده اش احتياج داره  شهاب : شما خواهرهامون رو نگاه كنين ، چند ساله كه با هم دوستن بدون اينكه هيچ مشكلي با اعتقادات هم داشته باشن  مهتاب : چرا قياس مع الفارغ مي كنين ؟ چيزي كه ما داريم ازش حرف مي زنيم بحث يه عمر زندگيه ، بحث زندگي كردن زير يه سقفه  شهاب : حق با شماست ، اما هيچ كدوم از عقايد من با عقايد خانواده ام يكي نيست ، با باور هاي شما هم مشكلي ندارم  مهتاب : بحث مشكل نداشتن نيست ، حرف باور داشتن همديگه است  شهاب : واي چرا هر چيزي من ميگم شما يه چيز ديگه ميگين ؟  مهتاب : به خاطر اينكه مي خوام بهتون ثابت كنم پيشنهادتون اشتباهه  شهاب : اشتباه شما همين جاست زندگي فيزيك و رياضي نيست كه بشه اثباتش كرد  مهتاب : مي بينين ، نظرهاي ما خيلي با هم فاصله داره  صداي بلند موبايل شقايق آن دو را كه غرق صحبت بودند متوجه محيط اطرافشان كرد و شقايق در حالي كه سعي مي كرد ديده نشود به سمت در خروجي دويد .  شقايق : سلام مريم چي ميگي ؟  مريم : مي خواستم ازت بپرسم ...  شقايق : فعلا هيچي نگو كه مي خوام خفت كنم ، به خدا اگه فردا من حسابانم رو بد بدم زير سر توئه  نيما كه پشت سر شقايق ايستاده بود لبخندي موذيانه زد و گفت : سلام برسون  مريم : شقايق اين كي بود به من سلام رسوند ؟  شقايق با لحني خاص گفت : ميگم حالا برات