-ببینید شاید بد موقعه من مزاحم شدم اما من دیروز با خانم بهادری صحبت کردم و ایشون گفتن امروز می تونیم باهم صحبت کنیم پس الان اگه فکر می کنید وقت مناسبی نیست میذاریم برای یه وقت دیگه
یاسی-ببخشید من امروز اعصابم ناراحت اند برای همین زود جوش آوردم بفرماید می شنویم
-چشم....راستش همونطور که گفتم رها دیگه فکر نکنم برگرده ایران من هم همرشته ای شما هستم .....یه مدت پیش رها باهام صحبت کرد و گفت که قرار بود با دوستاش یه شرکت تاسیس کنن اما اون دیگه نمی تونه باهاشون باشه و ازم خواست من با شما همکاری کنم البته اگه خودتون هم دوست داشته باشید
لیال و یاسی بهم نگاهی کردند بعد لیلا گفت میشه شماره رها رو بدین یه صحبتی باهاش بکنیم بعد بهتون نتیجه رو خبر میدیم که باهاتون همکاری می کنیم یا نه
من نمیدونم اینا دیگه چرا اینقدر فوضولی می کنن خب بهتون گفتم ایران نیست یعنی نیست دیگه اما نمی شد اینجوری باهاشون حرف بزنم پس مجبور بودم یه جوری قانعشون کنم
********************
بعد از کلی چک و چونه زدن با لیلا و یاسی بالاخره قبول کردند که لازم نیست با رها صحبت کنن
چه دروغایی از شوهر بدبینش گفتم که دوست ندارهرها با هیچکس ارتباط داشته باشه حتی ارتباط تلفنی و اینکه به خاطر همین بود که بهشون خبر نداده که ازدواج کرده
خلاصی کلی دروغ تحویلشون دادم تا قانع شدن
موقعه خداحافظی مطمئن بودم راضی اند که باهم کار کنیم اما یاسی رو می شناختم همیشه می گفت نباید زود لو بدی که راضی هسستی در هر مورد باشه که فرق نمی کنه می گفت بذار طرفت یکم انتظار بکشه اونجوری قدرت رو بیشتر میدونه
وای که سرو کله زدن با این دوتا موجود که معکوس هم بودند اما خوب باهم جفت شده بودند چقدر سخت بود
کلید رو که توی در انداختم تازه یادم اومد امروز مادربزرگ و عمه فریبا و دخترا هم اینجا هستن
در رو که بستم دیدم سهیلا روی تاب نشسته و کتابی که دستش بود رو داشت می خوند
مطمئنم رمان بود آخه این سهیلا عاشق رمان خوندن بود پانزده سالش بود و اول دبیرستان درس می خوند اونجور که عمه تعریف می کرد توی درس هم خیلی زرنگ و باهوشه
آروم از پشت به تاب نزدیک شدم و .....

آروم از پشت به تاب نزديک شدمو محکم تاب رو هل دادم که سهيلا هم نتونسته تعادلش رو حفظ کنه و تلپي افتاد روي زمين
نتونستم جلوي خنده امو بگيرم همين طور که داشتم مي خنديدم ديدم که اون داره با خشم نگاهم مي کنه
سعي کردم خنده ام رو بخورم و همونطور که سعي داشتم اين کار رو بکنم گفتم سلام
-سلام کوفت شما کي باشين که بي اجازه وارد خونه مردم ميشين
انگشت اشاره ام رو به سمت خودم گرفتمو گفتم من؟
با خشمي که هنوز توي چشماش بود گفت بله شما
خنديدمو گفتم خب من پسر بابام ام
-هه هه بامزه منم دختر بابام ام
چشمم روشن اين سهيلا چقدر تغيير کرده تا پارسال که با مهر هم حرف نميزد الان ببين با من که فکر مي کنه غريبه ام چه جوري کل کل مي کنه
البته هميشه سهيلا نسبت به سميرا با پسرا راحت تر بود اما الان فکر کنم ديگه خيلي راحته
-من که تو رو مي شناسم ميدونم دختر باباتي و مادرت هم مامانته
چشماشو ريز کرد و گفت نکنه تو رهامي
با انگشت اشاره ام آروم به سرش زدمو گفتم چه عجب مغزت کار کرد البته ميدونم هر صد سال يه بار کار مي کنه
با شک گفت واقعا تو رهامي
لبخندي زدمو گفتم اره بابا من رهامم
اما قبل از اينکه بتونم جمله ام رو تمام کنم ديدم که سهيلا تو بغلمه
مثل اينکه خودش هم تازه فهميد چکار کرده چون با خجالت از بغلم بيرون اومد و در حالي که هنوز سرش پايين بود و نگاهم نمي کرد گفت ببخشيد يه خورده هيجانزده شدم
-يکم نه خيلي ....بعد با خنده اضافه کردم حالا براي چي سرت پايينه
سرشو بلند کرد و گفت اگه مادرم بفهمه سرم رو مي بره
چشمکي زدمو گفتم مگه قراره بفهمه؟
خنديد و گفت تو که نمي گي نه؟
حالت تفکر به خودم گرفتمو گفتم اگه دختر خوبي باشي نه
انگار که چيزي يادش اومده باشه گفت يعني واقعا تو خود رهايي که الان پسر شدي
راستش هميشه از اينکه کسي اين سوال رو ازم بپرسه بدم ميومد چون دلم مي خواست همه ديگه منو با اين شخصيت بشناسن
اما چه ميشه کرد مثل اينکه نمي تونستم از گذشته فرار کنم
روي تاب نشستمو گفتم سهيلا يادت مياد وقتي 12 سالت بود عاشق بقال سرکوچا تون شده بودي
وسط حرفم پريد و گفت نمي خواد ادامه بدي باورم شد...در ضمن اونموقعه ها بچه بودم وقتي ميديم زياد نگاهم مي کنه فکر مي کردم عاشقمه خب من ام بچه بودم ديگه
سرمو تکون دادمو گفتم ميدونم البته هنوز هم بچه اي ها
مي خواست چيزي بگه که صداي شادي رو شنيدم که داشت سهيلا رو صدا مي کرد
به سهيلا نگاه کردمو گفت برو مثل اينکه کارت داره منم الان ميام تو.
سهيلا مي خواست بره که گفتم راستي سهيلا مامان بزرگ هم اومده ديگه
-آره
-باشه برو ديگه چرا وايسادي منو نگاه مي کني
************
**************
روي تخت دراز کشيدمو به امروز و اتفاقاتي که افتاده بود فکر مي کردم
مادربزرگ و عمه چقدر نگاهم مي کردند سميرا هم اگه خجالت نمي کشيد مطمئنم مثل اونا بهم زل ميزد
مثل اينکه براشون سخت بود که باور کنن من همون رهاي گذشته ام که يه روزي دختر بودمو الان پسر شدم
مادبزرگ که وقتي وارد سالن شدم با چشمهايي گشاد شده نگاهم کرد و گفت رهام تويي
من هم راستش وقتي اون حالتشو ديدم نزديک بود خنده ام بگيره در حالي که خودمو کنترل مي کردم گفتم بله
طبق عادت مادربزرگ بايد همه ي نوه هاش دستش رو مي بوسيدن من نميدونم اين ديگه چه کاريه
گفتيم احترام به بزرگترها اما نه به زور
اما کاري نمي شد کرد نزديکش رفتمو دستش رو بوسيدمو کنارش ايستادم نگاهم کرد و گفت افرين پسرم
بعد به سمت عمه فريبا رفتم
عمه فريبا با لبخند شادي منو دراغوش گرفت و خطاب به پدرم گفت داداش رهام از بقيه مهرداد و مهران خوشگلتره ها
بعد هم شروع به قربون صدقه ام رفتن کرد
اما سميرا فقط در سکوت نگاهم مي کرد
روبروش که ايستادم سلام کردم
بعد از چند لحظه سکوت اروم جوابمو داد
زياد اهميت ندادم و کنار مهر نشستم
بالاخره بعد از چند دقيقه دوباره حرفاشون به روال اولش برگشت و منو بي خيال شدن
سيمين و سيرا کنار هم نشسته بودند
بابا و مهران هم که کنار هم بودند
منو مهر هم کنار هم بوديم
شادي و سهيلا هم که گوشه سالن در حال خوندن همون رمان بودند
در اتاقم که زده شد به حال برگشتمو افکارم رو بي خيال شدم
-بيا تو
در که باز شد ديدم شاديه
تازه يادم اومده بود که خودم ازش خواسته بودم شب بياد کارش دارم
روي تخت نشسته امو گفتم چرا وايسادي بيا تو
روي صندلي مقابلم نشست و گفت گفته بودي کارم داري ؟زودتر بگو که بايد برم قبل اينکه کسي منو اينجا ببينه
-اگه مي ترسي برو ما فقط مي خوايم با هم حرف بزنيم چرا مي ترسي
چند تار موش که روي صورتش افتاده بد رو کنار زد و گفت رهام اذيت نکن ديگه
-باشه ....مي خواستم فردا صبح برم يه جايي رو براي دفتر شرکت ببينم گفتم اگه دوست داري تو رو هم با خودم ببرم
با تعجب گفت چرا من؟
لبخندي زدمو گفتم مثل اينکه قراره شما همسر آينده ام باشيد ها
-رهام شوخي نکن
-شوخي نيست...خب چي ميگي مياي يا نه؟
نمي تونم آخه نمي تونم که .....دخترا اينجان نميشه
بلند شدم بالاي سرش ايستادمو گفتم ما صبح زود ميريم و برمي گرديم....شادي دوست دارم تو هم باهام بيايي ....تازه تو يه مدته بيرون نرفتي ....چي ميگي/
-اگه خاله قبول کرد باشه ميام
بشکني زدمو گفتم مامان با من تو نگران نباش
بلند شد و گفت باشه پس من برم ديگه
روبروش ايستادمو گفتم شادي دلم برات تنگ شده بود
چشماش و ريز کرد و گفت رهام ميدونم مي خواي به کجا برسي پس ادامه نده
-باشه .....برو ...شب خوش
و روم ور ازش گرفتم
اينبار اون بهم نزديک شد و گفت رهام ميدوني که تو برام با همه فرق مي کني و دليلش رو هم ميدوني اما چيزي که تو مي خواي به نظر من غيرممکنه پس بهتره فراموش کني
با اخم گفتم باشه .....ميشه بري مي خوام بخوابم
-فردا منو با خودت مي بري يا ديگه پشيمون شدي
با نگاه مشتاق نگاش کردمو گفتم خودت که ميدوني جوابم چيه حالا هم بهتر ه بري تا کسي نيومده اينجا برو
************
***********
به سمت بنگاه دار برگشتمو گفتم مگه شما سوار آسانسور نمي شيد
-نه آقا راستش من يه خاطره بد از اين آسانسور سوار شدن دارم براي همين ديگه سوار آسانسور نميشم
با تعجب گفتم يعني مي خوايد ا طبقه دوازدهم رو با پله بالا برين
سرش رو تکون داد و گفت بله ....من برم فقط شما اگه زودتر رسيدين بدونيد که واحد سمت چپيه منتظر بمونيد که من بيام نشونتون بدم
و از کنارمون گذشت
به شادي نگاه کردمو گفتم اين هم چقدر ديگه کم داره مگه قراره هميشه يه اتفاقي که يه بار افتاده بيفته که اين مي ترسه
شادي شونه هاش رو بالا انداخت و گفت خب ديگه اين يه بار تجربه کرده ديگه مي ترسه سوار شه
در آسانسور که باز شد به شادي اشاره کردم تا سوار شه
دکمه طبقه دوازدهم رو زدمو به شادي خيره شدم
بعد از چند لحظه صداي بلندي به گوش رسيد و بعد از آن متوقف شدن آسانسور
شادي با ترس نگاهم کرد و گفت چي شد؟
خودم هم هنوز نفهميده بودم چي شده سرم رو تکون دادمو گفتم نميدونم فکر کنم آسانسور خراب شد
بين زمين و آسمون معلق بوديم .....هيچ صدايي هم به گوش نميرسيد محکم به آسانسور کوبيدمو گفتم کسي صدايي ما رو مي شنوه
هيچ صدايي نيامد
شادي با ترس کف آسانسور نشست و گفت اي کاش ما هم از پله ها بالا ميرفتيم
نگاش کردمو گفتم الان هم چيزي نشده الان ميان درستش مي کنن
فکر کنم يه نيم ساعتي گذشت اما هيچ خبري نشد ديگه خودم هم داشتم مي ترسيدم
دوباره محکم به آسانسور کوبيدمو گفتم کسي صدامونو مي شنوه
باز هم صدايي نيومد
چند دقيه بعد صدايي اومد که داشت مي گفت نگران نباشيد الان ما آسانسور رو درست مي کنيم شما نگران نباشيد زود مياريمتون بيرون
خيالم راحت شد پس فهميدن که کسي تو اسانسور هست
کنار شادي کف آسانسور نشستمو نگاش کردم
بدجور ترسيده بود به بازوم چنگ زد و گفت من مي ترسم
دستمو دورش گذاشتمو اونو توي آغوشم کشيدمو گفتم فدات شم واسه چي مي ترسي مگه نشنيدي الان درستش مي کنن
خودش رو بيشتر به من چسبوند و با ترس گفت يعني ما زنده مي مونيم
با خودم گفتم اين ديگه چقدر ترسو هستش مگه ما کجاييم خب تو يه اسانسور گير کرديم ديگه
صورتش رو به طرفم برگردوندمو اونو توي قاب دستهام گرفتمو و گفتم عزيز دلم نمي خواد بترسي مطمدن نباش ده دقيقه ديگه ما بيرونيم
اينبار نه از هوس و نه چيز ديگه اي شايد براي اينکه ترسش کمتر شه
اين کار رو کردم
اون توي آغوشم گرفتمو لبهاش رو با لبهام قفل کردم
اون هيچ عکس العملي نشون نداد حتي مخالفتي هم نکرد
سرم رو بلند کردمو توي چشماش نگاه کردم
نميدونم چرا حس کردمو توي چشماي اون هم خواستن هست
گوشه لبش رو اروم بوسيدمو لبهام رو آروم روي لبهاش فشار دادم

حس کردم دستاش دور گردنم حلقه شد
اما هنوز دستاش کاملا دور گردنم حلقه نشده بود که خودش رو کنار کشيد و گفت رهام ولم کن
-من ....من فقط
-رهام تو چکار مي کني ....مگه قرار نبود
دستش رو به شالش کشيد و گفت من چرا گذاشتم
خواستم دستش رو بگيرم که گفتم بهم دست نزن ....ولم کن ....تو هميشه فقط به فکر...
-بس کن باور کن قصد بدي نداشتم
بلند شد و ايستاد و گفت بس کن تو هميشه مي خواي ازم سوءاستفاده کني من ازت بدم مياد
جلوش ايستادمو گفتم چت شد تازه که مخالفت نکردي
-من خريت کردم نفهميدم چکار کردم .....دستش رو به پيشونيش زد و گفت اصلا حماقت کردم
بعد به چشمام زل زد و گفت فراموش کن رهام هم منو هم هر چي بوده رو فراموش کن ......رهام من مهرداد رو دوست دارم
-اما اون دوست نداره خودت هم ميدوني
-داره .....دوستم داره
با تعجب بهش زل زدم پوزخندي زدمو گفتم چقدر خوش خيالي تو
-ميشه بس کني.........
بعد بهم نزديک شد و با التماس توي چشمام زل زد و گفت خواهش مي کنم نمي خوام مهرداد بفهمه.... من عاشقشم .....اونم منو مي خواد
دستمو با خشونت توي موهام فرو بردمو گفتم داري به خودت دروغ ميگي مهرداد دوست نداره
-برام مهم نيست باور کني يا نه اما منو مهردا قراره باهام ازدواج کنيم
بابا اين دختر مثل اينکه سرش به سنگ خورده
-تو مي فهمي چي ميگي ؟مهرداد امکان نداره باهات ازدواج کنه
با خشم مقابلم ايستاد و گفت مگه من چمه که امکان نداره ....داره خوب هم داره....اگه نميدوني بدون که ديروز قبل از اينکه تو بيايي مادربزرگت قرار ازدواج من و مهرداد رو گذاشت مهرداد هم مخالفتي نکرد
اين غير ممکن بود ....نه نمي تونستم باور کنم به همين سادگي از دستش بدم
سست شدم ....خورد شدم .....من بهش ابراز عشق کردمو اون داره پسم ميزنه .....نه نمي تونم اون ببينم که با مهرداد باشه
ازش متنفر شدم همه ي احساسم نسبت به اون دودش شد
نگاه سردي بهش کردمو گفتم مبارک باشه
توي همون لحظه در آسانسور باز شد و من بي توجه به جمعيت از آسانسور خارج شدمو از کنارشون گذشتم و با سرعت به سمت پله ها دويدم
صداش رو مي شنيدم که دنبالم مي دويد و اسممو صدا ميزد
اما ديگه نمي تونستم راحت کنارش بشينمو به اين فکر کنم که اون قراره زن داداشم بشه
خود مهرداد بهم گفته بود دوستش نداره پس چطور قبول کرده
*************
**************
دسمتمو به سينه اش زدمو گفتم نميذارم با زندگي شادي بازي کني تو که قبلا مي گفتي اون مثل خواهرمه حالا چي شده
با تعجب نگاهم کرد و گفت به تو چه ....تو رو سنن ....گفتم که گفتم حالا نظرم عوض شده
-من نميذارم .....من نميذارم اين عروسي سر بگيره
همونطور که روي صندلي لم داده بود دستي به صورتش کشيد و گفت
تو که قبلا دوست داشتي باهاش ازدواج کنم حالا چي شده ؟نکنه ......
-چرت و پرت نگو مهر ....خودت ميدوني حرفم چيه ؟من دوست ندارم با زندگي اون دختر که خودتم ميدوني دوست داره بازي کني
لبخندي زد و گفت اتفاقا چون ميدونم دوستم داره مي خوام به آرزوش برسه کار بدي مي کنم؟
با کلافگي دور خودم چرخيدمو گفتم چرا نمي فهمي تو با اين کارت اونو نابود مي کني اون فکر مي کنه تو دوسش داري ....اون فکر مي کنه همونطور
که دوست داره تو هم دوسش داري
پاي چپش رو روي پاي راستش انداخت و دستاش رو جلوي صورتش بهم قفل کرد و گفت رهام بهتره تو دحالت نکني ...مگه نميدوني اين قراره مادربزرگه
بلند فرياد زدم مزخرفه خودت اگه نخواي هيچکي نمي تونه مجبورت کنه
جلوم ايستاد و گفت آره من مي خوام تو هم بهتره ديگه دخالت نکني و به زندگيت برسي
و به سمت در اتاق رفت کنار در ايستاد و به طرفم برگشت و گفت
داداش کوچيکه بهتره فراموشش کني ..........اون با تو نابود ميشه نه با من
و در رو محکم بست و رفت
يعني مهرداد هم ميدونه پس چرا داره اين کار رو با من مي کنه
روي تخت نشستم سرم رو بين دستام گرفتمو گفتم مهرداد داري چکار مي کني ..چرا ؟چرا مهرداد؟
صداي گوشيم بلند شد اصلا حوصله اش رو نداشتم به شماره روي گوشي که نگاه کردم فهميدم ليلاست
مي خواستم رد تماس کنم
که نميدونم چرا به جاش دکمه پاسخ رو زدم
-الو
.............

صداي جرو بحث رهام و مهرداد رو مي شنيدم سميرا و سهيلا هم تو اتاقم بودند
سميرا نگاهم کرد و گفت اين دو تا هميشه اينجورين و با هم نمي سازن
بايد چي مي گفتم بهشون .خودمم نميدونستم چي شده؟
در رو باز کردم که برم ببينم چه خبره که سميرا گفت کجا ميري؟
لبخندي زدمو گفتم ميرم اين دو تا رو ساکت کنم
و در رو بستم
پشت در اتاق رهام که ايستادم .....صداي مهرداد رو مي شنيدم که داشت مي گفت آره من مي خوام تو هم بهتره ديگه دخالت نکني و به زندگيت برسي
صداي رهام رو نمي شنيدم شايد ساکت بود
صداي قدمهايي که داشتن به در نزديک مي شدند باعث شدن به سمت پله ها برم تا منو نبينند
روي پله ها بودم که مهرداد از اتاق خارج شد
نگاهي بهم انداخت و به اتاقش رفت
مطمئنم که موضوع صحبتشون من بودم .....من نميدونم رهام چرا نمي خواد باور کنه که من دوستش ندارم و عاشق مهردادم ...چرا مي خواست بينمون رو خراب کنه
بايد جلوش رو مي گرفتم .....بايد بهش مي فهموندم که خيلي ديگه داره توي زندگيم دخالت مي کنه
با همين فکر بدون در زدن وارد اتاقش شدم
داشت با تلفن حرف ميزد به محض ديدن من از روي تخت بلند شد و گفت من بعدا باهاتون تماس مي گيرم
بله ....چشم ...خداحافظ
بعد نگاهم کرد و گفت بلد نيستي در بزني؟
با خشم در رو بستمو گفتم چرا بلدم اما تو که بدون اجازه وارد حريم خصوصي مردم ميشي دم از ادب ميزني
يک تاي ابروش رو بالا برد و گفت يعني چي؟
-يعني اينکه ولم کن .يعني خسته شدم از دستت .يعني چرا نميذاري به زندگيم برسم.رهام چرا نمي فهمي من دوست ندارم من عاشق مهردادم چرا نميذاري....
دستش رو با خشونت جلوم گرفت و گفت ترمز کن با هم بريم چه خبرته؟مگه من چکار کردم؟
طوري که سعي مي کردم صدام بالا نره گفتم چي داشتي به مهرداد مي گفتي ؟چرا نميذاري راحت باشيم ؟چرا مي خواي ما بهم نرسيم
با التماس جلوش ايستادم و گفتم رهام خواهش مي کنم کاري به کارم نداشته باش من دوستت ندارم من عاشق مهردادم
حس کردم رنگ نگاهش رنگ نفرت و انزجاره
سري از تاسف تکون داد و گفت مبارکتون باشه فقط اميدوارم هيچ وقت از انتخابت پشيمون نشي
در ضمن فکر نکن من کشته مرده اتم من خاطر خواه زياد دارم .....مطمئن باش من قبل عروسي شما ازدواج مي کنم .اونم با دختري که دوستش دارم و دوستم داره..........با دختري که لياقت عشقمو داشته باشه ......مي فهمي دختري که لايق باشه.....حالا هم گمشو بيرون ديگه هم نمي خوام جلو چشم باشي و ببينمت ....
مي دونستم از ناراحتي اين حرفا رو ميزنه براي همين جوابش رو ندادم در رو باز کردم که برم بيرون که گفت
از همين الان مطمئنم که يه روزي پشيمون ميشي
به سمتش برگشتمو با جديت گفتم حتي اگه پشيمون بشم هيچ وقت تاسف از دست دادنت رو نمي خورم ....اما اگه مهرداد رو از دست بدم يه عمر بايد حسرت بخورم
-برو بيرون
در رو بستمو به سمت اتاقم رفتم
************
*****************
رهام
**
چرا اين حرف رو زدم شايد براي اينکه غرور زخم خورده ام رو التيام بدم
دختره ي احمق چطور تونست جلوم بايسته و بگه عاشق مهرداده و دوستم نداره
گلدون روي ميز رو برداشتمو محکم به ديوار کوبيدم
پسره ي بي شعور احمق آخه مگه خودت نمي دونستي دخترا ارزشش رو ندارن
من احمق چقدر بهش ابراز علاقه کردم .......چقدر خودمو کوچيک کردم
من مي تونم فراموشش کنم .....آره مي تونم
بايد همونطور که بهش گفتم قبل از عروسيشون من ازدواج کنم بايد بهش نشون بدم که اصلا برام مهم نبوده
آره بايد همين کار رو بکنم
دوباره گوشم زنگ خورد ....بدون توجه به اون روي صندلي نشستم
اما مثل اينکه خيلي سمج بود و نمي خواست قطع کنه ....صداي زنگش بدجور داشت اعصابمو خط خطي مي کرد
گوش رو محکم به ديوار کوبيدم
گوشي دو قسمت شد و باتريش هم به يه گوشه پرت شد
تگاهم روي باتري گوشي که توي گوشه ديوار پرت شده بود اما حواسم پي اينکه چه جوري مي تونم کار شادي رو تلافي کنم

-اینجا رو هم امضاء کنید اقا
سرم و بلند کردمو به بنگاه دار نگاه کردمو گفتم بفرماید اینم امضا فقط کلید رو لطف کنید چون ما باید هر چه زودتر شرکتمون رو راه اندازیکنیم
دسته کلیدی رو که حاوی چند تا کلید بود رو به سمتم گرفتو گفت بفرماید اینم از کلید
-ممنون ...
دستمو به سمتش دراز کردمو گفتم من باید برم ممنون بابت اینکه کارمون رو زود راه انداختین ....راستی پس صاحب ملک کجاست
-ایشون خارج از کشور هستن از اقواممون اند برای همین به من وکالت دادند که ملکشون رو اجاره یا رهن بدم
-خب من باید برم خداحافظ
از در بنگاه که خارج شدم دست توی جیبم کردمو گوشی که امروز رفتم و خریدمش رو درآوردمو شروع به شماره گرفتن کردم باید با یاسی صحبت می کردم
-الو
-سلام خانم فرامرزی
-سلام بفرمایید
-مهدوی هستم رهام
-بله سلام خوب هستین
-ممنون ...راستش تماس گرفتم بگم که من یه جا رو برای شرکت اجاره کردم فقط مونده بقیه کارای که مونده رو که قرار بود شما و خانم بهادری انجام بدین
-کارای لازمه و مجوز که خیلی وقت بود اماده کرده بودیم الانم که بقیه کارش رو انجام دادیم
مثل اینکه امروز یاسی حالش خوبه آخه اونروز بدجور ناراحت بود نکنه قضیه .....نمیدونم شاید
-ببخشید خانم فرامرزی حالتون خوبه امروز که انشالله
بعد ار چند لحظه مکث گفت چطو؟
-آخه اونروز....
میون حرفم اومد و گفت بله بابت اونروز من باز هم عذر می خوام
-نه خواهش می کنم راستش فقط نگرانتون شدم
-مسئله مهمی نبود فراموش کنید
-خب اگه امری نیست من باید برم دنبال کارای سفارش لوازم برای شرکت و دادن اگهی برای یه منشی
-پس من به لیلا خبر میدم ببخشید حالا کی همدیگر رو می بینیم
-من آدرس دفتر رو براتون اس می فرستم بعد فردا شما و خانم بهادری بیاین همدیگر رو اونجا ببینیم و هم اونجا رو ببینید
صدای خنده اش اومد بعد هم گفت شما که اجاره اش کردین دیگه برای چی بیایم ببینیمش
لبخندی زدمو گفتم یعنی هیچ وقت نمی خواید بیاید دفتر رو ببینید در ضمن قول میدم که از اونجا خوشتون بیاد....فعلا خداحافظ
-به سلامت
توی ماشین که نشستم در رو بستمو به صندلی تکیه دادمو با خودم گفتم باید از یاسی بپرسم قضیه نامزدیش چی شد اون که قرار بود تابستون ازدواج کنه پس چی شد....شاید هم ازدواج کرده....نه اگه ازدواج کرده بود که برای رها هم کارت دعوت می فرستاد
فعلا این موضوع رو بی خیال .....اما یاسی هم گزینه ای نیستا......نه خل شدی مثل اینکه ها
بالاخره که باید ازدواج کنم یا نه بعدش هم من نباید جلوی این شادی کم بیارم
صدای تقه ای که به شیشه خورد من رو از افکارم بیرون کشید
مامور بود حتما می خواست جریمه ام کنه ....خب بکنه .....
شیشه رو پایین کشیدمو گفت بله
-مدارکتون رو بدین.....اینجا جای پارک نیست
-بله
داشبورد رو باز کردمو مدارک رو به دستش دادمو منتظر شدم تا جریمه رو بنویسه و من حر کت کنم
برگه و مدارک رو که داد دستم زود ماشین رو روشن کردمو حرکت کردم
***********
***********
با اینکه اصلا دوست نداشتم برم خونه ....اما جای دیگه ای رو نداشتمو مجبورم برگردم
چقدر خوش خیال بودم که همیشه فکر می کردم دنیای پسرا دنیای بی غمیه
اما الانه که دارم می بینم هر کسی یه مشکلاتی واسه خودش داره
اونقدر توی خیابونا چرخیده بودم که ساعت دو بعد از ظهر شد می خواستم زمانی برم خونه که همه حداقل توی اتاثشون در حال استراحت باشن و من کسی رو نبینم
وارد خونه که شدم هیچ کس توی حیاط نبود خب مسلما هم نباید کسی باشه
کتم رو روی مبل توی سالن پرت کردمو به سمت آشپزخونه رفتم بدجور گشنه ام شده بود
وارد آشپزخونهه که شدم دیدم سمیرا هم اونجا نشسته8 و دستاش رو توی هم قفل کرده و روی میز گذاشته انگار متو جه حضور من نشد برای همین بلند سلام کرد
از روی صندلی بلند شد و گفت سلام
صندلی روبروش رو کنار کشیدمو و نشستم
اونم دوباره سرجاش نشست
نگاش کردمو گفتم بقسه خواب اند یا بیرونن
-به جز دایی همه خونه ان
-خوبه ....تو چرا اینجایی
شالش رو جلوتر کشید و گفت حوصله ام سر رفته بود گفتم اینجا بشینم
لبخندی زدمو گفتم خب پس الان که حوصله ات سر رفته لطف می کنی برام غذا رو گرم کنی تا برم لباسامو عوض کنم و برگردم
سرشو تکون داد و گفت باشه الان گرم می کنم برات
و به سمت یخچال رفت
من هم به سمت اتاقم رفتم تا لباسام رو عوض کنمو برگردم
دستام رو شستم و به سمت اشپزخونه رفتم
به به چه میزی چیده بود ....همیشه سمیرا خوش سلیقه بود
-دست درد نکنه زحمت کشیدی
به طرفم برگشت و گفت حواسم نبود که اومدی
پشت میز نشستمو گفتم تو هم بیا بشین من تنهایی دوست ندارم غذا بخورم
روبروم نشست و گفت ممنون من خوردم
-میدونم خوردی ....اما دوست دارم الان هم بخوری که منم اشتهام باز شه
با شیطنت لبخندی زدمو گفتم یادت همیشه می گفتی حضور خانما سر سفره غذا اشتهای اقایون رو دو برابر می کنه خب الان هم من دوست دارم اشتهام دو برابر شه
با خجالت سرش رو پایین انداخت و گفت من هنوز هم باورم نشده که تو همون رهایی
دیگه باید به این حرفها که هراز چندگاهی می شنیدم عادت می کردم
برای همین بی خیال جند قاشق روی پلو ریختمو شروع کردم به خوردن
بعد از چند لقمه نگاش کردمو گفتم سمیرا یادش بخیر چقدر با هم صمیمی بودیما
-آره .....تو دختر بودی که خیلی خوشگل بودی اما الان ...و حرفش رو خورد
سرمو بلند کردم و در حالی که لقمه ام رو قورت میدادم گفتم الان زشت شدم
لبخندی زد و گفت نه هیچی .....
-بگو چی می خواستی بگی نترس کتک نمی خوری از دستم جنبه ام بالاست بعد با لبخند اضافه کردم منو می شناسی که ...جالا بگو
با خجالت نگاهم کرد و گفت اما الان خیلی خوشگلتر شدی
لقمه تو دهنم پرید که باعث شد به سرفه بیفتم
راستش یکم برام غیره منتظره بود ....ار سمیرا بعید بود ....
لیوان آبی که جلوم گرفته شده بود رو گرفتمو خوردم بعد که حالم بهتر شد به سمیرا نگاه کردم
-ببخشید من منظوری نداشتم ...من ....من فقط
سعی کردم لبخندی بزنم تا فکر نکنه ناراحت شدم .....بعد گفتم میدونم فقط من یکم تعجب کردم همین ....آخه سابقه نداشته از پسری تعریف کنی
بعد با شیطنت که فقط برای شوخی بود گفتم نکنه دلتو بردم
به سرعت از روی صندلی بلندشد و گفت مثل اینکه من از حدم فراتر رفتم ببخشید
می خواست بره بیرون که سریع جلوش ایستادمو گفتم باور کن شوخی کردم همین من تو رو بهتر از هر کسی می شناسم
-میشه بری کنار
سرمو کج کردمو گفتم بگو جون رهام بخشیدی ....آشتی بعد برو
لبخند ملیحی زد و گفت من قهر نیستم ....فقط فکر کنم یکم پررکردم همین
-نه پررویی نبود تازه من کلی کیف کردم که گفتی زشت نیستم ....آخه همش فکر می کردم زشتم ....حالا بشین
-نه میرم پیش شادی و سهیلا
اه دوباره اسم این اومد جلوم نمی تونستم انکار کنم که هنوز هم وقتی اسمش رو می شنوم چیزی ته دلم تکون می خوره ...اما من باید فراموشش کنم
از سرراهش کنار رفتمو گفتم سمیرا
-بله
-هیچی
سرش رو تکون داد و ار اشپزخونه خارج شد

روی تاب نشستمو با خودم فکر می کردم که هم یاسی برای یه ازدواج سریع خوبه البته اگه ازدواج نکرده باشه و هم سمیرا باید بین این دو تا هر چه زودتر یکی رو انتخاب می کردم
سرم رو که بلند کردمو به سمت پنجره اتاق شادی نگاه کردم یهو دیدم پرده کشیده شد ........یعنی شادی جلوی پنجره بود نه شادی الان تو رویایی مهرداده
هنوز هم برام یه معماست که چطور شد مهرداد یهو قبول کرد که با شادی ازدواج کنه .....قبول کرد و اون میدونست که من شادی رو دوست دارم
شادی اسمی که باید برای همیشه فراموشش می کردم
اره نباید دختری که از من بیزاره رو دوست داشته باشم


-خب حالا بگید نظرتون چیه خوبه یا نه
یاسی-عالیه ....سلیقه اتون عالیه
لیلا-منم با یاسی موافقم عالیه ....کاش رها هم اینجا بود
بعد رو به من کرد و گفت یعنی واقعا دیگه نمی بینیمش یعنی دیگه نمیاد ایران
با تاسف سرم رو تکون دادمو گفتم هیچ وقت ....ما هر وقت بخوایم ببینیمش میریم اونجا ....خب بهتره شروع کنیم و به کارمون برسیم من میرم دفارم رو مرتب کنم
یاسی-منم میام بهتون کمک کنم
-خوشحال میشم
لیلا من و منی کرد و گفت راستش من امروز خانواده شوهرم مهمونن خونه امون میشه من از فردا باشم
با خودم گفت اینجوری بهتره راحت می تونم با یاسی حرف بزنم
برای همین لبخندی زدمو گفتم از نظر من مشکلی نیست
بعد به سمت دفتر کارم حرکت کردم
شروع کردم به جابه جا کردن صندلی هایی که توی دفترم بود یه ربع ساعتی گذشت اما خبری از یاسی نشد با خودم گفتم نکنه دوست نداشته تنها با من بمونه اینم گذاشته رفته
برای همین به سمت در رفت اما قبل از اینکه دستم به دستگیره بخوره در باز شد و یاسی جلوم سبز شد
لبخند کم رنگی روی لبام اومد و گفتم به به ....کجا بودین پس ...گفتم نکنه می خواین از زیر کار دربرین شما هم
خندید و گفت نخیر من مثل آقایون از کار فرار نمی کنم
-من که عمرا کم بیارم الان می بینید
-باشه می بینیم کی زودتر کم میاره و فرار می کنه
-شده تا شب بمونم خانم بهادری اما بهتون ثابت می کنم که من وقتی حرفی رو میزنم بهش عمل می کنم
-می تونید یاسی صدام کنید فکر کنم اینجوری بهتره
-راستش منم اینجوری راحت ترم پس شما هم می تونید رهام صدام کنید موافقید
دستاش رو بهم زد و گفت بله پس بهتره شروع کنیم


راستش کم کم داشتم خسته می شدم اما یاسی هنوز داشت با دقت کارش رو انجام میداد به ساعت نگاه کردم ساعت یک و نیم بود گشنه ام شده بود ما هنوز ناهار نخورده بودیم
برای همین روی صندلی نشسیتمو گفتم یاسی خانم
به طرفم برگشت و گفت پس کم آوردین
-نه فقط الان وقت ناهار می خوام زنگ بزنم برامون ناهار بیارن چی می خورین شما بگم بیارن
-هر چی دوست داشتین سفارش بدین من معمولا با هیچ غذایی مشکل ندارم
همونطور که صندلی رو می چرخوندم گفتم خوش بحال شوهرتون دیگه لازم نیست وقتی میرید بیرون ازتون بپرسه چی می خورین خودش سفارش میده
لبخندی زد و گفت نه آقا رهام فرق نمی کنه که من بد غذام یا نه اون باید بپرسه چی می خوام بخورم نه اینکه سرخود سفارش بده
دیدم فرصت مناسبیه در مورد ازدواجش بپرسم برای همین گفتم یاسی تو بچه هم داری
قهقه ای زد و گفت نه فعلا هنوز خدا بهم بچه نداده
پس ازدواج کرده پکر شدم و گوشی رو برداشتم تا سفارش غذا بدم
گوشی رو که روی میز گذاشتم گفتم یاسی بیا بشین بعد ناهار ادامه میدیم.....میگم یاسی شوهرت چکاره است
-اولا یاسی خانم نه یاسی حالا من گفتم بگو یاسی اما نگفتم دیگه بدون پیشوند-باشه خسیس میگم یاسی خانم حالا جوابمو بده
-نمیدونم
با تعجب گفتم مگه میشه ندونی شوهرت چکاره است
با تاسف سرش رو تکون داد و گفت بله حالا شما چرا گیر دادید به شوهر من خودتون از همسرتون بگید ازدواج کردین
رویصندلی لم دادمو دستام رو پشت سرم گذاشتمو گفتم فعلا در تجرد به سر می برم هنوز دختر مورد علاقه امو پیدا نکرد
بعد نگاش کردمو گفتم شما با عشق با همسرتون ازدواج کردین
نگاهش رنگ غم گرفت و گفت میسه در این مورد حرف نزنیم بعد با خوشحالی گفت زنگ میزنن بهتره برید حساب کنید غذا رو آوردن
-خب تو برو غذا رو بگیر
با خنده گفت زرنگید می خوای من پولشو حساب کنم ....عمرا من گول نمی خورم


بالاخره خسته شدیم و ساعت هفت عصر از شرکت بیرون زدیم می خواستم یاسی رو برسونم اما قبول نکردم منم چون خودم خسته بودم زیاد اصرار نکردمو به سمت خونه حرکت کردم
جلوی خونه ماشین رو پارک کردم اما حوصله پیاده شدن رو نداشتم دلم می خواست تو ماشین بمونم
ماشین رو روشن کردم دکه پخش رو زدمو حرکت کردم
واسه اینکه از تو دورم به تو مدیونم
واسه کشتن غرورم به تو مدیونم
واسه چشمای خیسم به تو مدیونم
این که از غم می نویسم به تو مدیونم
اینکه بی جونم و سردم به تو مدیونم
اینکه بی روحمو زارم
پی آرامشی که بردی و من پی اش می گردم به تو مدیونم
شکستی حرمت شب و من و ماه به تو مدیونم
کم آوردی و رفتی اول راه به تو مدیونم
عزیزم واسه این حال مریض اگه مثل برج سنگی جلوی چشات می ریزم به تو مدیونم
اشکی که از گوشه چشمم سرخورد بود رو پاک رکدمو گفتم دخترا چقدر سنگ دل اند کی میگه دخترا احساساتی اند
یعنی وقتی من هم به فریبرز جواب منفی دادم اونم اینجوری شده
نه بابا فریبرز هیزه....اون کجا و من کجا
لخندی روی لبام اومد حالا نه اینکه من دخترا رو با چشام درسته قورت نمیدم و خیلی مثبتم
اگه خدا منو پسر خلق می کرد که هیچ دختری از دستم آسایش نداشت

-یعنی چی چرا اینقدر زود می خوان مراسمشون رو برگزار کنن
مامان-چه میدونم من مادربزرگ و عمه ات هفته دیگه می خوان برگردند برای همین مادربزرگت گفته همین هفته مراسم رو برگزار کنیم....تازه تو چرا جلز ولیز می کنی اونا که باید نگران باشن مشکلی ندارن هم شادی موافقه هم مهرداد
خودمو روی صندلی توی آشپزخونه ولو کردم و به مادرم که داشت ظرفا رو می شست نگاه کردم
خدایا این چه سرنوشتیه که من دارم
-مامان شادی کجاست
به طرفم برگشت دستکشها رو از دستش خارج کرد و گفت با مهرداد رفتن مقدماته جشن پس فردا رو آماده کنن
پوزخندی زدمو گفتم این شادی هم چه عجله ای داره و خبر نداشتم
-رهـــــــــــــــــــــــ ــــــام
-چیه مامان چرا داد میزنی مگه دروغ گفتم
-خجالت بکش ....بلند شو برو به کارت برس
-حوصله کار رو ندارم امروز می خوام بشینم تو خونه
-تو چرا عاقل نمیشی
-برای چی عاقل شم.......
دلمو زدم به دریا و گفتم مامان من عاشق شادیم می فهمی
مامان با بهت و گیجی نگام می کرد ضربه اخر رو زدمو گفتم
مهرداد هم میدونه
مامان خودشو روی صندلی روبروم انداخت و گفت چی می گی تو؟دیوونه شدی؟
-اره دیوونه شدم صدامو بالا بردمو گفتم مامان من نمی تونم فراموشش کنم نمی تونم اونو جلو چشام با داداشم ببینم می فهمی مامان
-خفه شو
-آره خفه میشم ....چرا نشم ....شما همیشه اون دوتا رو به من ترجیح دادین چرا چون اونا پسرن....میدونم هنوزم قبول نکردین که من دیگه یه دختر نیستم
مامان چرا نمی خواید باور کنید که من دیگه دختر نیستمو یه پسرم
فکر کردید از نگاهتون نمی فهممم....چرا من همه چیز رو می فهمم فقط اون قدر خسته ام که نمی تونم به روتون بیارم....مامان چرا یکی نیست که منو درک کنه
سرمو بالا گرفتمو گفتم خدایا من که داشتم با دختر بودنم می ساختم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟چرا؟
مامانم روبروم ایستاد و با آرامش گفت کفر نگو رهام جان....عزیز دلم کی گفته من اونا رو بیشتر دوست دارم
از روی صندلی بلند شدمو گفتم مامان من همین امروز از این خونه میرم نمی تونم تو خونه ای باشم که عشقم توش باشه ....می فهمی مامان نمی تونم شادی رو کنار مهرداد ببینم
با بغض ادامه دادم :مامان می دونی چی دلمو می سوزونه ؟اینکه مهرداد میدونه من شادی رو دوست دارم اما می خواد باهاش ازدواج کنه
مامان می خواست دستمو بگیره که محکم دستمو کشیدمو گفتم مامان من همین امروز از اینجا میرم شما هم فراموش کنید که رهامی داشتیدفکر کنم اینجوری برای همه بهتر باشه
-رهام بس کن چی میگی تو کدوم مادر می تونه بچه اش رو فراموش کنه که من تو رو فراموش کنم هان؟
-میدونی مادر یه حرفایی ته دلم مونده که هیچ وقت بهت نگفتم ....میدونی چرا چون هیچ وقت بهم اونقدر نزدیک نبودی که بتونم بهت بگم....با بغضی که داشت خفه ام می کرد ادامه دادم مامان تو هیچ وقت نفهمیدی که من با دخترای دیگه فرق دارم هیچ وقت نفهمیدی
با گیجی گفت چی میگی تو؟
پوزخندی زدمو گفتم یعنی من مثل بقیه دخترا نبودم تجربه ای که دخترا داشتن رو نداشتم ....تجربه ای که دخترا اولین بار توی چهارده پونزده سالگی تجربه می کردند من هیچ وقت نداشتم....اما شما هیچ وقت نفهمیدی......توی چشماش زل زدمو گفتم اصلا تا حالا یه بار شده از خودت بپرسی چرا من هیچ وقت وسیله ای ازت نخواستم هان؟بگو چرا ساکتی......چرا یه بار ننشستی در موردش باهام حرفبزنی ....قرصم که میومدم برای شادی می گرفتم فکر می کردی برای منه اما با این حال بازم نیومدی بپرسی چیزی لازم دارم یا نه
بغضمو قورت دادمو گفتم مامان تو فقط یه دونه دختر داشتی اما هیچ وقت مامان خوبی براش نبودی هیچ وقت نتونستی اونطور که باید نیازاش رو برطرف کنی
همون بهتر که خدا ازت گرفتشو عوضش یه پسر تحویلت داد که باهاش خوش باشی
مامان میدونی چقدر از دختر بودن خودم متنفرم کردین هم تو هم بقیه ....همیشه پسرا توی همه چی اول بودند اما من نه.....اونا تا هر ساعتی می تونن بیرون باشن اما من نه...چرا ؟چرا مامان؟چرا همیشه پسرا برات یه چیز دیگه بودند
به صورت مامان نگاه کردم صورتش خیس خیس بود اما من این اشکا رو نمی خواستم من توی زمانی که بهش احتیاج داشتم اون به فکرم نبود حالا دیگه این اشکا رو نمی خواستم
خواست بغلم کنه که دستام رو جلوش گرفتمو گفتم مامان فراموش کن که روزی منو به دنیا آوردی چون منم می خوام برای همیشه همه اتونو از ذهنم پاک کنم....همه اتونو
و به سرعت به سمت پله ها دویدم



هیچی از این خونه نمی خواستم بردارم به جز چند دست لباس و مقداری وسای ضروری که توی یه ساک کوچیک گذاشتم هیچی با خودم برنداشتم چون می خواستم برای همیشه این خونه و خاطراتش رو فراموش کنم اره می خوام برای همیشه فراموششون کنم
چشمم به قاب عکس منو شادی افتاد ....مال وقتی بود که من هنوز رها بودم
قاب رو برداشتم به چهره شادی زل زدم چقدر دوستش داشتم اما از امروز باید اونو هم فراموش می کردم
فقط همین قاب عکس رو برداشتم عکس هیچکس رو نمی خواستم با خودم بردارم نمی خواستم دیگه یادشون باشم
میدونستم غیرممکنه اما باید یاد بگیرم که روی پای خودم بایستم


در رو بستمو زل زدم به خونه ای که توش بزرگ شدمو همه ی خاطراتم توی اون جا موندند
یعنی بابا وقتی بفهمه چکار می کنه....هر کاری که بکنه من هیچ وقت توی اون خونه برنمی گردم توی نامه هم نوشتم که نمی خوام بیان دنبالم چون هیچ وقت به اونجا برنمی گردم
همه اتونو دوست دارم اما دیگه نمی تونم اینجا باشم آره دیگه نمی تونم اینجا باشم ............
باید روی خودم بایستم و آینده ام رو بسازم....آره من می تونم

دو سال بعد
الان که به دو سال پيش فکر مي کنمو اون روزا رو مرور مي کنم مي بينم که خيلي خوب تونستم همه چيز رو فراموش کنمو روي پاي خودم بايستم
اون شب من تا صبح تو خيابون گشتم .....حالا چرا نرفتم شرکت نميدونم شايد مي خواستم به اندازه اي تمام روزهايي که نمي تونستم شب بيرون باشم اون شب رو بيرون و تو خيابون باشم
نزديکاي ساعت شش بود که سمت شرکت حرکت کردم اينقدر خسته بودم که تا وارد دفترم شدم خودمو روي صندلي پرت کردم و همونجور خوابم برد
اونقدر خسته بودم که صداي کسي رو مي شنيدم که داره صدام مي کنه اما ناي جواب دادن بهشو نداشتم
-آقا رهام....رهام ...رهام
بعد دستي که تکونم داد
آروم چشامو باز کردم ياسي رو ديدم که بالاي سرم ايستاده
به زورخودمو روي صندلي درست کردم دستي به چشام کشيدمو گفتم چيزي شده
-نه فقط الان ساعت دو بعدازظهر از صبح که اومديم شما اينجا بوديد
با تعجب گفتم الان ساعت دو هستش
-بله
بعد با کمي مکث گفت خانواده اتون باهام تماس گرفتن فکر کنم برادرتون آقا مهران بودند سراغتونو گرفتن گفتم اينجاييد بعد هم آدرس اينجا رو خواستن که بهشون دادم فکر کنم الانه که برسن چون گفتن مي خوان بيان اينجا
واي اين احمق چکار کرده بود من دلم خوش بود اينا آدرس اينجا رو ندارن
اصلا از کجا فهميدن من با اين کار مي کنم .....اي خدا خودم به مامان گفته بود
با فرياد گفتم شما به چه جراتي آدرس دادين به برادرم هان؟
جا خورد و چند قدمي عقب رفت....من ...من .....اصلا چرا سر من داد مي کشي
-چون حقته آخه به تو چه آدرس ميدي با خودت نگفتي من اگه مي خواستم ادرس ميدادم ....يا اصلا چرا از خودم آدرس نگرفتن
-داد نزن مگه من نوکرتم
-گمشو بيرون
ديوونه شده بودم خودمم نميدونم چرا تلافيي همه چيز رو داشتم سر ياسي در مي آوردم
هنوز ياسي در رو نبسته بود که دوباره در باز شد اما اينبار قامت کشيده پدر و مهران رو ديدم
-براي چي اومديد
چند دقيقه اي بابا بهم زل زد بعد رفت روي صندلي نشست و گفت
بابا-خيلي خيره سر شدي معمولا اول سلام مي کنن
-خب سلام
مهران-رهام چت شده تو
-هيچيم نشده فقط ديگه نمي خوام توي اون خونه زندگي کنم
بابا-اونوقت چرا؟
-به خودم مربوطه
بابا-تو غلط مي کني بدون اجازه از خونه ميزني بيرون
-مي خوام روي پاي خودم بايستم ....به هيچ کدومتون احتياج ندارم....اصلا ميدونيد چيه نمي خوام ديگه خانواده ام باشيد
وقتي من حرف ميزدم چشماي بابا و مهران هر لحظه از تعجب گشادتر مي شد
حق داشتن اونا که نميدونستن قضيه چيه
بابا-اگه برنگردي از ارث محرومت مي کنم
پوزخندي زدمو گفتم ارثتون نوش جون دو تا پسراتون من همينجوري هم از همه چيز محرومم....آخه کي من به حقم رسيدم که الان مي خوايد محرومم کنيد
بابا-تا اينجا رسوندمت بعد ميگي به هيچ حقت نرسيدي
با فرياد گفتم آره نرسيدم .....اقا ولم کنيد من خانواده نمي خوام شما هم فراموش کنيد که منو داشتين
مهران که مثل هميشه خونسرد بود گفت بابا بهتره بريم من بعدا باهاش حرف ميزنم
-من نظرم غير ممکنه عوض شه هيچ وقت هم ديگه پامو تو ي اون خونه نميذارم اصلا فراموش کنيد که من هم وجود داشتم
پدر با خشونت گفت آخه چرا ....دليلش چيه....هيچکي بدون دليل از خونه اشون نميزنه بيرون بعد هم نميگه فراموشم کنيد
-دليلش به خودم مربوطه
مهران-بابا بريم من امشب ميارمش خونه
بابا با فرياد گفت نهاگه خودش تا نه شب خونه بود که بود اگه هم نيومد اون از ارث محروم مي کنم ديگه هم پسر من نيست
من پسري که بي دليل خونه رو ترک مي کنه و تو روي پدر و برادر بزرگش مياسته رو نمي خوام
پدر و مهران به سمت در رفتن قبل از خارج شدند پدر به طرفم برگشت و من به وضوح تلالو اشکي رو توي چشماش ديدم
چقدر دوست داشتم مثل گذشته سر روي شونه اش بذارم
من نه اون شب به اون خونه برگشتم و نه شباي ديگه و الان دو ساله که نديدمشون
البته چندبار ديگه اي هم مهران اومد تا راضيم کنه برگردم اما نتونست
بار آخر صبر مهران هم تموم شد و گفت کاش دختر مي موندي اونجوري کنترل کردنت راحت تر بود
-آره تا هر چقدر تو سري مي خوردم ساکت مي شدم نه
-خيلي نمک نشناسي کي بهت تو سري زد اصلا کي بالاتر از گل چيزيي بهت گفت
-هيچکي فقط من خوشي زده زير دلم تو هم فراموش کن رهامي بوده
فکر کنم تو اون چند روز هزاران بار اين جمله رو گفته بودم
مهران -يه روزي ميرسه پشيمون ميشي رهام اما بازم هر وقت پشيمون شدي من کنارتم
و بي حرفي از شرکت خارج شد




-رهام ...رهام
از فکر خيال گذشته اومدم بيرذون تازه فهميدم که چند دقيقه ايه که تو فکر گذشته ام
-چي شد ميري يا نه
به ياسي نگاه کردم و با لبخند گفتم حالا چرا روي ميز نشستي بيا پايين خجالت نمي کشي جلو رييست اينجوري ميشيني
-اقا ما پارتيمون زياده
-زشته ياسي ممکنه يکي از کارمندا بياد تو
-شوهرمي دوست دارم اينجوري روي ميزت بشينم
با شيطنت گفتم فعلا که شوهرت نشدم
محکم به بازوم زد و گفت تا دلت بخواد اصلا حالا که اينطور شد منم بله رو نميگم
دستشو کشيدم که توي بغلم افتاد سرمو پايين آوردمو گفتم چي گفتي؟
با لبخندي پر از شيطنت گفت همون که شنيدي آقا
-باشه پس من ميدونم چکار کنم
و سرمو پايين تر بردم که گفت رهام باشه غلط کردم زشته ممکنه يکي بياد تو
خودشو از بغلم بيرون کشيد و گفت نمي خواد منو بپيچوني جوابمو ندادي چي شد مي خواي بري خانواده اتو ببيني يا نه
کلافه دستي تو موهام کردمو گفتم نميدونم.....هنوز نتونستم.............
-مادرت مي گفت مادربزرگت حالش خيلي بده و دوست داره روزاي آخر همه ي نوهاش توي اون خونه کنارش باشن
-من که نوه اش نيستم
-رهام اينقدر سنگ دل نباش....نميدونم شايد حق داشته باشي من نميدونم اختلافت با اونا چيه و چرا از دستشون ناراحتي ...اما ميدونم که قلبت اونقدر بزرگه که مي توني ببخشيشون
تو دلم گفتم اگه ميدونستي بخاطر يه عشق اينکار رو کردم بازم مي گفتي توي اون خونه برگرد

خسته بودم از همه چي از خودم از زندگي از دنيا و حتي از گذشته ام گذشته
اي که اگه مي تونستم با يه پاک کن از زندگيم پاکش مي کردم
چقدر ناشکر بودم مگه خونواده ام چه بديي در حقم کردند
مگه مامان چه تقصيري داشت شادي بود که پسم زد ....اما مهرداد چرا؟هنوز
نتونستم بفهمم چرا اونکار رو با من کرد
روي صندلي لم دادم سرمو به پشتي صندلي تکيه دادمو چشامو بستم
مهران زنگ زده بود و بهم گفت که حال مادربزرگ بده و مي خواد همه ي نوهاش
روزاي آخر کنارش باشن و مخصوصا من
يعني فهميده بود اونم مقصر بود که خواسته بود منو ببينه ؟نميدونم....يعني
اون مقصر بود....آره اونم مقصر بود اگه اون دستور نميداد که چيزي نمي شد
چقدر سنگ دل شدم من .....چطور مي تونم به همين راحتي همه چي رو فراموش کنم
دارم خودمو گول ميزنم من هيچ وقت نتونستم نه خونواده ام و نه شادي رو
فراموش کنم براي اولين بار توي اين دو سال بغض کردم
يه بغض سنگين که توي اين دو سال توي گلوم جمع شده بود و من هيچ وقت
نخواستم بشکنمش چون فکر مي کردم با شکستنش خودم مي شکنم
پرنده خيالم سمت شادي پر کشيد يعني الان چکار مي کنه حتما ازدواج کردن
شايدم بچه دار شدند
چقدر دلم هواشو کرده بود اما ديگه نبايد بهش فکر کنم اون از اين به بعد
برام فقط زن داداشمه و بس
ياد آهنگي که چند ماه پيش شنيده بودمش افتادم نميدونم چرا اما انگار حرف
دلم بود براي همين به ياسي گفتم برام بفرستتش و اونو توي گوشيم سيو کرده
بودم و هر شب
من با اون کلمات خوابم مي برد چون مي خواستم هيچ وقت يادم نره که اون پسم زدم
گوشيم رو که روي ميز بود برداشتم ليست اهنگا رو باز کردم "عشق اول"روش
پلي کردمو دوباره چشامو بستم
ميگن هيچ عشقي تو دنيا مث عشق اولي نيست
ميگذره يه عمري اما از خيالت رفتني نيست
داغ عشق هيچکي مث اون که پس ميزنتت نيست
چقده تنها شي وقتي،هيچکي هم قدمت نيست
ميگن هيچ عشقي تو دنيا مث عشق اولي نيست
ميگذره يه عمري اما از خيالت رفتني نيست
داغ عشق هيچکي مث اون که پس ميزنتت نيست
چقده تنها شي وقتي،هيچکي هم قدمت نيست
چقده سخته بدوني اوني که مي خوايش نمي مونه
که دلش يه جاي ديگه است و همه ي وجودش مال اونه
چقده براي اونکه جون ميدي غريبه باشي
بگي مي خوام با تو باشم ،بگه مي خوام که نباشي
چقده سخته بدوني اوني که مي خوايش نمي مونه
که دلش يه جاي ديگه است و همه ي وجودش مال اونه
چقده براي اونکه جون ميدي غريبه باشي
بگي مي خوام با تو باشم ،بگه مي خوام که نباشي

***********

يه هفته اي از اون روز که مهران زنگ زده بود مي گذره و بعد از اون روز
دوبار ديگه هم مهران زنگ زد اما هنوز نتونستم با خودم کنار بيام
من قرار بود هيچ وقت به اون خونه بر نگردم پس الان مي خوام چکار کنم؟
گوشيم زنگ خورد
نگاه کردم ياسي بود با کمي تاخير جواب دادم
-سلام خوبي
-سلام
نميدونم صدام چطور بود که گفت رهام چيزي شده
-نه فقط خسته ام
با نگراني گفت درست حرف بزن چي شده؟
نفس حبس شده تو گلومو بيرون دادمو گفتم امشب ميرم خونه
-مگه هر شب کجا ميرفتي
بعد انگار خودش فهميد منظورم چيه چون گفت اهان....خب اين که خوبه
-باهام ميايي
با صداي متعجب گفت من ...نه
-چرا؟
-خب.....خب....
-باشه خودم ميرم....فقط مي خواستم .....هيچي
-رهام مامان و ميدوني که نمي تونم تنهاش بذارم
همونطور که داشتم کشوها رو يکي يکي باز مي کردم و دنبال کليداي خونه
خودمون مي گشتم گفتم مگه سحر خونه نيست
-نه امشب جشن تولد دوستشه ....خب نمي تونم بهش بگم نرو
-اره ...خب کاري داشتي زنگ زدي
-نه فقط مي خواستم ببينم اگه کاري نداري شام بيا پيش ما
-ممنون بمونه براي يه شبه ديگه
-باشه پس مواظب خودت باش و.......
- و چي؟
-رهام اونا خانواده اتن سعي کن اينو يادت نره
-باشه
و بدون اينکه بذارم چيز ديگه اي بگه گوشي رو قطع کردم
آخه اون چه ميدونست که برادري که از خونو تنمه عشقمو دزديده بود ....
عشق کدوم عشق رهام چرا داري خودتو گول ميزني اون فقط يه عشق براي تو بود
اون يه علاقه يه طرفه بود ....چرا نمي خواي باور کني که يه علاقه مزخزف
بود
نه عشق من به شادي هيچ وقت مزخرف نبود من عاشقش بود حتي اگه اون نبود
معلومه که نبود اون مهرداد رو انتخاب کرد
يهو زدم به سيم اخر و هر چي توي اتاق بود رو بهم ريختم قاب عکسش رو که
توي کمد پنهونش کرده بودم رو در اوردمو پرتش کردم
خورد به ديوار و شيشه اش شکست
کنار کمد نشستم و سرمو بهش تکيه دادم
صورت خندون شادي حتي از توي عکس هم آرومم مي کرد ...........
از خودم بدم اومد که هنوز نتونسته بودم فراموشش کنم
مگه هميشه نمي گن پسرا بي احساسن و زود فراموش مي کنن پس چرا من اينجوري
نيستم چرا با همه ي بدياش هنوز مي خوامش
شايد چون من از اول احساسم احساس يه پسر نبود چرا با خودم صادق نباشم
نکنه چون من اول يه دختر بودم اينجوري شدم
لعنت به من و به همه چي من که با دختر بودنم کنار اومده بودم آخه چرا
اينهمه بلا بايد سرم ميومد
***************
****************
پشت در ايستادم هنوز باورم نمي شد که من پشت در خونه اي ايستادم که دو
سال پيش مي خواستم براي هميشه ترکش کنم و الان مي خواستم به اون خونه
برگردم
کليدا رو در آوردم مي خواستم به در بزنم که پشيمون شدم من ديگه از اهل
اين خونه نيستمو فقط يه مهمونم پس بايد مثل همه ي مهمونا وارد شم
زنگ رو زدم
جوابي نيومد دوبار ديگه هم زدم
مثل اينکه کسي نبود اما جلوي خونه که چندتا ماشين پارک بودند
مي خواستم برگردم که صداي آشنايي توي گوشم پيچيد
صدايي که هنوز هم با شنيدنش همه چي رو فراموش مي کردم صدايي که هنوزم فقط
اون بود که برام مثل يه اهنگ ارومبخش بود
سرمو براي فرار از اين افکار تکون دادم و گفتم باز کنيد
-شما
بعد از چند ثانيه مکث گفتم رهامم
يه چند دقيقه اي گذشت اما در باز نشد
با جديت گفتم ميشه در رو باز کنيد
-ب....بله
بالاخره در باز شد
با لذت به خونه نگاه کردم هنوز هم اون تاب وسط حياط سرجاش بود
چرا هيچ سروصدايي از تو خونه نمياد با اين همه ماشين که نزديک خونه پارکند اين سکوت عجيبه
همونطور که به سمت ساختمون حرکت مي کردمو به اطراف نگاه مي کردم يهو در باز شد
از چيزي که مي ديدم شوکه شدم
شادي بود و يه بچه کوچولو دستش بود
اينقدر اثر شوک قوي بود که همونجا خشکم زد و نتونستم از جام تکون بخورم و فقط به اون و بچه اي که توي دستش بود زل زده بودم
اونم بي هيچ حرفي فقط نگام مي کرد
تا اينکه صداي گريه بچه منو به خودم اورد
-سلام بفرماييد تو
پس که اينطور اينقدر زود هم بچه دار شد
رنگ نگام سرد سرد شد اونقدر سرد که خودم حس کردم چشمام حتما شدند يه تيکه يخ
-لازم به گفتن شما نيست خونه پدرمه مثل اينکه
نميدونم رنجيد يا تعجب کرد فقط گفت آره راست ميگين و بي هيچ حرفي رفت تو
به دنبالش رفتم تو
داخل ساختمون حتي ساکت تر از حياط بود براي همين به شادي که الان روي مبل تو سالن نشست بود و شيشيه شير رو توي دهن بچه گذاشته بود تا ساکت شه نگاه کردمو گفتم کسي اينجا نيست
بدون اينکه نگام کنه آروم گفت نه
با گامهاي اروم به سمتش حرکت کردم روبروش نشستم پاي راستمو گذاشتم روي پاي چپمو با دستم روي دسته مبل ضرب گرفتمو گفتم اونوقت کجان؟
-مامان بزرگ عصري حالش بد شد همه بيمارستانن
بي خيال گفتم که اينطور
سرشو بلند کر حس کردم چشماش نم گرفتن آروم و گفت نميدونستم مادربزرگت اينقدر برات بي اهميته
-اينش به تو ربطي نداره
نگاشو از من گرفتو چيزي نگفت
چند دقيقه اي هر دومون سکوت کرديم اين سکوت برام عذاب آور بود خصوصا که مي ديدم داره با بچه اش حرف ميزنه و قربون صدقه اش ميره
براي همين گفتم اسمش چيه ؟
-همونطور که با بچه بازي مي کرد گفت
-لنا (lena)
-چند سالشه؟
لبخند کوچيکي رو لبش نشست و گفت چند ماهه اشه؟
بي حوصله گفتم خب چند ماهه اشه ؟
-تقريبا شش ماهه اشه
-چقدر عجله داشتي واسه بچه دار شدن برات زود نبود و بدون اينکه بهش اجازه جواب بدم نيش دارتر از قبل گفتم
با مهرداد بهتت خوش مي گذره
-رهام بس کن
-چيه به تريج قبات برخورد اسم آقاتونو آوردم
بچه رو برداشتو به سمت پله ها حرکت کرد که جلوش ايستادمو گفتم چته ؟مثل اينکه مهمون داري کجا سرتو ميندازي ميري
با چشماي باروني نگام کرد و گفت شما که خودت گفتي اينجا خونه باباته پس مهمون نيستي حالا هم برو کنار مي خوام بچه رو بخوابونم
-نمي خواد بشين همينجا بخوابونش
با حرص بهم زل زد منم با نگاهي سرد بهش زل زدم مي خواستم بهش بفهمونم دوسش ندارم مي خواستم کمي غرورمو التيام بدم که فکر نکنه اونه که پسم زده
بعد از چند لحظه سرشو انداخت پايينو گفت رهام خواهش مي کنم برو کنار
-بچه ر خوابوندي بيا پايين يه چيزي درست کن بخورم گشنه امه
باشه اي گفت و به سمت بالا رفت
برگشتم سرجام نشستمو بهش نگاه کردم نميدونم چرا ياد نگاهش که مي افتم حس مي کنم يه غمي تو نگاش بود شايدم نبود و من دوست دارم اينجوري فکر کنم
فکر کنم يه بيست دقيقه اي گذشت که صداي قدماشو روي پله ها شنيدم
چشامو بسته بودمو توي افکارم غرق بودم که گفت چي مي خوري درست کنم برات
چشامو باز کردمو به اون که الان روبروم وايساده بود نگاه کردم
حس کردم چقدر بزرگتر و خانمتر شده و بايد اعتراف کنم که زيباتر
-فرقي نمي کنه فقط يه چيزي باشه بخورمش ....البته مطمئنم بعدش بايد برم بيمارستان
اخمي کرد و گفت پس بهتره بري نون و پنير بخوري که کارت به بيمارستان نکشه
منم به دنبالش به سمت آشپزخونه رفتمو گفتم فکر بدي نيست فقط لطف کن يه چايي دم کن
اونم مثل اينکه واقعا مي خواست نون و پنير به خوردم بده چون کتري رو پر آب کرد و زيرشو روشن کرد بعد هم به سمت يخچال رفت و پنير و کره مربا رو درآورد و گذاشت روي
ميز بعد گفت آخ خامه نداريم حالا اشکال نداره همينا رو بخور
نميدونم چرا با اين حرفش يه لبخند اومد رو لبم پس هنوز ميدونست من چي دوست دارم
-مثل اينکه واقعا قراره همينا رو بخورم نه
لبخند مليحي زد و گفت آره
-باشه حرفي نيست همينا رو مي خورم
پشت ميز نشستمو گفتم پس نون و بيار که شروع کنم
-اول بلند شو برو دستاتو بشور بعد
انگار از سردي کلام و نگام کم شده بود خودم که اونجوري حس کردم شايدم دوست داشتم مثل گذشته باهم حرف بزنيم
-بلند شدم به سمت سينک رفتم و دستامو شستمو برگشتم نشستم سرجام
دستامو بهم ماليدمو گفتم عجب شاميه اين شام
شروع کردم به خوردن که ليوان چاي رو هم گذاشت جلوم ...خواست از آشپزخونه بره بيرون که گفتم پس تو چي نمي خوري
نگام کردو گفت فکر کنم نباشم راحت مي خوري
با اين حرفش لقمه اي که تو دستم بود از دستم افتاد تو بشقاب خواستم بهش بگم نه انگار اون منتظر بود بهش بگم بشين که تنهايي نمي چسبه اما من با تموم بي رحمي گفتم آره درست فکر کردي و
بدون اينکه نگاش کنم روم رو ازش گرفتم
حس کردم رفت اما نديدم چه جوري رفت من که تازه خوب بودم چرا باز اينطوري شدم
حقشه مگه انتقام فقط حق دختراست من هم می تونم به تلافیه احساسم ازش انتقام بگیرم ....باید یکی تاوان غرور و احساس خورد شده ام رو بده یا نه ....