به چشماش نگاه کردم داشتن بهم التماس می کردم....راستش از خودم بدم اومد که اینجوری اذیتش کردم اما چکار می تونستم بکنم نتونستم در مقابلش مقاومت کنم
ولش کردمو گفتم تقصیر خودت بود
-میشه بری بیرون
-باشه
دستم رو که روی دستگیره در گذاشتم به طرفش برگشتمو گفتم فراموش کن
پشت در اتاق که ایستادم با خودم گفتم اگع بهوام این جوری پیش برم نمی تونم تو این خونه بمونم....باید بتونم خودمو کنترل کنم
************
همه اومده بودندو همه با تعجب نگاهم می کردند شاید چون تنها غریبه جمع من بودم
دخترا با اشتیاق نگاهم می کردند این رو می تونستم از نگاهشون بخونم
مهمونی هم که قاطی بود و دخترا هم که مثل همیشه نصف بدنشون پیدا بود روی مبلی گوشه سالن نشستم و مشغول دید زدن دخترا شدم
از فرق سر تا نوک پاشون رو بررسی می کردم و چیزی که باعث تعجبم می شد که خیلی روی اندام دخترونه اشون زوم می کردند
تو دلم خندیدم و گفتم یعنی همه ی پسرا اینجوری اند و همیشه توی مهمونیا میشینن دخترا رو اینجوری انگار که چیزی تنشون نیست دید میزنن یا فقط من اینجوریم...البته فکر کنم من اینجوریم چون اصلا نمی تونستم نگاهم رو کنترل کنم شاید چون احساسی که از نگاه کردن به اونا بهم دست میداد برام جدید بود دوست داشتم نگاهشون کنم
با خودم گفتم خوبه وقتی دختر بودم از این لباسا نپوشیدمو تن و بدنمو کسی ندیده و الا با اوضاعی که من از خودم می بینم ....معلوم نیست وضع پسرای دیگه چه جوریه
به مهر که نگاه کردم اون برعکس من اصلا به دخترا نگاه نمی کرد و نسبت به اونا بی خیال بود
لیوان مشروب رو که دست مهر دیدم با خودم گفتم پس چرا من امتحان نکنم من که دیگه پسر و این اجازه رو دارم
به سمت میزی که بطریا و لیوانا روش قرار داشت رفتم
راستش اصلا مشروبا رو نمی شناختمو نمیدونستم از چه نوعی هستن
بطری رو برداشتم و لیوان رو پر کردم
راستش دیدم که بقیه زیاد توی لیوانشون نمی ریزن اما من نمیدونم چرا دوست داشتم زیادی بریزم شاید چون عقده امتحان کردنش رو داشتم
لیوان رو که به دهنم نزدیک کردم بوش به بینیم خورد
اه چقدر بوش بد بود پس اینا چه جوری می خورننش
دست پاچلفتی نباش نشونشون بده که تو با اونا فرقی نداری برای همین
لیوان رو به دهنم نزدیک کردمو لاجرعه سر کشیدم خیلی تلخ بود طوری که حس کردم گلوم سوخت
لیوان رو روی میز گذاشتمو به سمت مبل رفتم
دختر پسرا وسط سالن مشغول رقص بودند
کم کم حس کردم داره گرمم می شه کتم رو در آوردم و روی مبل گذاشتم
حس کردم چشام دران سنگین میشن ...خود به خودی داشتم می خندیدم
نمی تونستم درست راه برم شل و ول خودم رو وسط جمعی که داشتن میرقصیدن رسوندم
تعادلم خودم رو از دست دادم و روی یکی از دخترا افتادم اونم نتونست تعادل خودش رو حفظ کنه و کف سالن پهن شد و من هم روش افتادم
لباش چقدر قرمز بودند بی ارداه شروع به بوسیدنش کردم
حس کردم که یکی داره من رو از روی دختر بلند میکنه
با صدای شلی گفتم ولم کن می خوام ببوسمش
یا سیلی که به صورتم خورد ساکت شدم
چشام رو که باز کردم دیدم بابا جلوم ایستاده
مهر و مهران به سمتم دویدن و من رو به سمت اتاقم بردند روی تخت که افتادم دیگه چیزی نفهمیدم و به خواب رفتم

نصقه شب با سردرد بدی که داشتم از خواب بلند شدم
ای وای چم شده من....چرا سرم اینقدر درد می کنه؟
اینقدر سرم درد می کرد که نمی تونستم بخوابم فکر کنم این سردرد از اثر مشروبیه که خوردم
روی تخت نشستمو شقیقه هام رو فشار دادم
نه مثل اینکه این سردرد خوب شدنی نبود
بلند و به سمت کمد لباسام رفتم لباسام رو عوض کردم و به سمت در رفتم تا بلکه توی آشپزخونه شاید بتونم قرصی پیدا کنم تا سردردم بهتر شه
هم خوابم میومد و هم سردرد داشتم
به سالن که رسیدم دیدم چراغ سالن روشنه ....با خودم گفتم یعنی کی تا حالا بیدار مونده؟
مسیر حرکتمو رو به سمت سالن تغییر دادم
دیدم یه نفر پشت به من تو سالن نشسته یکم که دقت کردم دیدم از پشت که به شادی شبیه هستش
اروم وارد سالن شدم
بهش که رسیدم دیدم دستش رو گذاشته زیر چونه اش و انگار به فکر فرو رفته
کنارش روی مبل که نشستم با ترس از جاش پرید
آروم سرم رو فشار دادم و گفتم چه خبرته آرومتر منم مگه نمی بینی
با اشفتگی به سر و وضعش نگاه کرد یه شلوار و بلوز آستین کوتاه تنش بود مثل اینکه خیالش راحت شد چون سر و وضعش بد نبود
بالاخره بعد از چند ثانیه زبونش باز شد
-تو اینجا چکار می کنی؟
همونطور که پیشونیم رو فشار میدادم گفتم تو اینوقت شب چرا نخوابیدی؟
-من اول سوال کردم
حالا اینم وقت گیر آورده می خواد با من یکی به دو کنه
سرم رو بلند کردم و با چشمای خسته نگاش کردمو گفتم میشه بری برام یه مسکن بیاری
دوباره سرجاش نشست و گفت حالت خوب نیست؟
نه بابا پس بلدی نگرانم بشی .....لبخندی زدمو گفتم هیچی فقط سرم یکم درد می کنه
پشت چشمی نازک کرد و گفت اونقدر که تو خوردی بدتر از اینا هم باید سرت میومد
با اخم نگاش کردم و گفتم فوضولی موقوف حالا هم بلند شو برو برام قرص بیار
از جاش بلند شد و گفت با اینکه می تونم نرم اما میرم میارم
با شیطنت نگاش کردمو گفتم من از اینکارا زیاد برات کردم
با شرم سرش رو پایین انداخت و سریع از سالن خارج شد
یه ده دقیقه ای که نشستم خبری از شادی نشد
پس این دختر کجا غیبش زد ....نکنه رفت قرص درست کنه
بهتر خودم برم ....مثل اینکه رفت بخوابه
به آشپزخونه که رسیدم دیدم با لیوان آب و بسته ای قرص وسط سالن نشسته
-تو اینجایی اینهمه وقت
با شنیدن صدام نزدیک بود لیوان از دستش بیفته که لحظه آخر تونست بگیرتش اما همه آب لیوان کف سالن ریخت
به سمتش رفتمو گفتم ببخشید باز هم ترسوندمت بسته قرصو لیوان رو ازش گرفتم
قرص رو که خوردم نگاش کردمو گفتم میشه یکم با هم حرف بزنیم
با چشمای خواب آلود نگاهم کرد و گفت در چه مورد
-در مورد خودمون البته اگه خوابت میاد میذاریم برای یه وقت دیگه
با شک نگاهم کرد و گفت مگه تو سرت درد نمی کنه
لبخندی زدمو گفتم چرا اما الان بهتر میشه
روی صندلی پشت میز وسط آشپزخونه نشست و گفت خب می شنوم
-اینجا؟
-آره ....باید جای دیگه ای بریم
سرم رو تکون دادم صندلی مقابلش رو کنار کشیدمو در حالی که روی صندلی می نشستم گفتم نه اینجا هم خوبه

-خب می شنوم
توی چشماش نگاه کردمو گفتم عجول شدی
-بودم حالا زود باش بگو می خوام برم بخوابم
راستش اونوقت شب با اون سردرد حوصله ناز کشیدن رو نداشتم برای همین گفتم اگه خوابت میاد برو من که گفتم
-نه می خوام امشب حرفات رو بشنوم
دستام رو جلوم روی میز گذاشتم و گفتم شادی من فکر می کنم که دوست دارم
قهقه ای زد
که گفتم آرومتر الان همه رو بیدار می کنی مگه جوک گفتم که اینجوری می خندی؟
همونطور که سعی می کرد خنده اش رو مخفی کنه گفت از کی؟
با اخم گفتم مسخره کنی دیگه چیزی نمیگم
خنده اش رو جمع کرد و گفت نه بگو می خوام بدونم از کی تو که هنوز مدت زیادی نیست پسر شدی
-خب راستش من قبل از اینکه پسر شم احساسم این اواحر نسبت به تو تغییر کرده بود و دیگه نمی تونستم به چشم همون شادی ببینمت ...یعنی وقتی کنارم بودی دوست داشتم...چی بگم ...خب می خواستمت
با گیجی گفت یعنی از وقتی دختر بودی
-اره اواخر...یعنی یه مدت قبل اینکه پسر شم
-با عصبانیت گفت همون موقعه که با هم هم اتاق بودی
سرم رو پایین انداختمو گفتم آره
چند دقیقه ای چیزی نگفت سرم رو که بلند کردم دیدم چشماش خیس شدند
دستم رو روی دستش که روی میز بود گذاشتم که با خشونت دستش رو از زیر دستم بیرون کشید و گفت خیلی نامردی چطور تونستی این کار رو بامن بکنی ....سرش رو تکون داد و ادامه دا یعنی وقتی ...ای خدا چطور تونستی
باورم نمیشه که اینقدر پست شده باشی
از سرجاش بلند شد و گفت هیچ وقت نمی بخشمت
جلوش ایستادمو گفتم چه خبرت همینجور گازش رو گرفتی و جلو میری بذار منم بگم ....خب من خودمم نمیدونستم چه بلایی داره سرم میاد توقع داشتی چی بهت بگم ...هان....حالا هم بشین هنوز حرفام تمو نشده
دوباره سرجاش نشست و گفت اما باید اتاقت رو جدا می کردی....از همون وقت که احساست عوض شد
لبخندی زدمو گفتم دیوونه شدی اخه من نمیدونستم چمه برای چی باید اتناقم رو جدا می کردم ...من خیالم می کردم توهمه همه چی ....می فهمی ....مطمئن باش اگه میدونستم قراره پسر شم همون کار رو می کردم بعد با شیطنت اضافه کردم اما چه روزایی خوبی بودندااااا
که با گره ای ابروهای شادی مواجه شدم
-خب راست میگم دیگه....بعد دوباره با لبخند اضافه کردم اگه میدونستم قراره پسر شم از اون موقعیتم نهایت استفاده رو می بردم
دوباره خواست بلند شه که دستش رو گرفتمو گفتم شوخی کردم بشین
با اخم گفت اگه قراره چرت و پرت بگی نمی شینم
جدی شدمو گفتم نه بشین می خوام باهات حرف بزنم
بعد از چند ثانیه که برای جمع و حور کردن حرفام گذشت گفتم شادی من ازت خوشم میاد باور کن
خواست چیزی بگه که گفتم میدونم که تو مهرداد رو دوست داری
سرش رو پایین انداخت و گفت نه اما من اصلا نمی تونم ....ناراحت نشو اما من هنوز تو رو به عنوان رها قبول نکردمو اگه بخوام باور کنم تو همون رها هستی نمی تونم قبول کنم که پسری ....یعنی چه جور بگم من فکر نکنم بتونم تو رو به چشم رهام ببینم تو هنوز برام رها هستی رهایی که برام غریبه شدی می فهمی
سرم رو تکون دادم و گفتم اما من نمی تونم......خواهش می کنم باور کن که من یه زمانی رها بودم اما الان دیگه اون نیستم من الان رهام یه پسر که خودش هم توی مرداب هویت شناور مونده ....حق داری خودمم هم هنوز نفهمیدم من کی ام و چی ام؟

-شادی من احساس می کنم دوست دارم
-خودت تازه گفتی من مهرداد رو دوست دارم
از دهنم پرید و گفتم اما اون دوست نداره
با خشونتی که سعی می کرد پنهانش کنه گفت دروغ میگی
-باور کن راست میگم خودم باهاش حرف زدم اصلا مهرداد رو ولش کن....تو دوسش داشته باش ....به من فرصت بده تو رو عاشق خودم کنم شاید تونستی اونو فراموش کنی و عاشق من شی
پوزخندی زد و گفت بعد تنهایی به این نتیجه رسیدی یا همفکری کردی با کسی؟
-شادی چرا نمی خوام باورم کنی؟
-چون میدونم همه ی این حرفات بخاطر تغییر موقعیت و احساسی شدنته مطمئنم چندتا دختر دیگه که ببینی منو فراموش می کنی
بعد با طعنه اضافه کرد نمونه اش همین امشب مثل اینکه یادت رفت چکار کردی
-کدوم کار؟....ها خب اون که دست خودم نبود مست بودم نتونستم تعادلم رو حفظ کنم روش افتادم
-حتما هم خیلی بهت خوش گذشت
پس حسود هم هست خب معلومه همه دخترا حسودند
با شیطنت گفتم ای حسود
دستش رو زیر چونه اش زد و لباش رو کج کرد و گفت چرا باید حسود شم....اصلا به من چه؟
چقدر عوض شده این شادی تو این مدت.........
-ببین من یه جواب ازت می خوام بهم این فرصت رو میدی که شانسم رو امتحان کنم یا نه؟
از سرجاش بلند شد و به سمت بیرون آشپزخونه حرکت کرد
پس یعنی جوابش منفیه......اما قبل از اینکه از آشپزخونه خارج شه برگشت و گفت بهش فکر می کنم و جواب رو بهت میدم
با خوشحالی که سعی در پنهان کردنش داشتم گفتم پس منتظرم
تنها که شدم به این فکر کردم که چه جوری می تونم اونو عاشق خودم کنم یعنی می تونم؟
باید بتونم.....آره باید همه سعیم رو بکنم که شادی رو عاشق خودم کنم
یاد سردردم که افتادم دیدم بهتر شده با خودم گفتم شادی تو دوای هر دردی هستی ببین سردردم هم بهتر شد
************
حس می کردم یکی داره صدام می کنه اما اینقدر خوابم میومد که نمیدونستم توی خواب یا بیداری هستم
تا اینکه پتو به شدت از روم کشیده شد و یکی محکم منو تکون میداد
-زود باش بلند شو
با صدای خواب آلود بدون اینکه چشمام رو باز کنم گفت ولم کن خوابم میاد
-زود باش بلند شو عمو کارت داره
پتو رو دوباره روی خودم کشیدم و گفتم شادی ولم کن خوابم میاد
-بلند شو ساعت 12 هستش عمو هم خیلی عصبانیه تا الان هم خاله جلوش رو گرفت که نیومد بالا....زود باش بلند شو کارت داره
اینقدر حرف زد که فهمیدم دیگه نمی تونم بخوابم پتو رو کنار زدم و روی تخت نشستم و گفتم چیه؟
-اینجوری با این ریخت و قیافه می خوای عاشقت شم؟
چشمام رو مالیدمو دست تو موهام کردمو گفتم مگه چمه
با خنده گفت هیچی فقط زود آماده شو بیا پایین که عمو خیلی بابت دیشب عصبانیه اگه خاله میذاشت اول صبح میومد بالا سرت کتکت میزد
کش و قوسی به بدن دادمو گفتم باشه تو برو منم میام
همونطور که در رو می بست گفت دیر نکنیا زود بیا پایین...خاله هم اونجا هستش نگران نباش

واقعا قيافه اش ديدني بود وقتي عمو باهاش حرف ميزد
سرش رو پايين انداخته بود و به کف سالن خيره شده بود
-خجالت نکشيدي پسره ي احمق .....
اما رهام فقط سکوت کرده بود و جوابي نميداد
خاله هم با نگراني سعي در آروم کردن عمو داشت
عمو به سمت خاله که آروم باهاش حرف ميزد برگشت و گفت هيچي نگو مي خوام ببينم چرا ديشب اون کار رو کرد آبروم رو جلوي دوستام برد
و رو به رهام ادامه داد دختر بودي کمتر برام دردسر داشتي
به رهام که نگاه کردم حس کردم عضلات فکش منقبض شدند راستش دوست نداشتم عمو اين قضيه رو به روش بياره چون به قول رهام خودش هم هنوز
توي مرداب هويت شناور و ما با اين سرکوفت زدنا هيچ وقت نمي تونيم کمکش کنيم که خودش رو باور کنه
-چرا لال شدي و چيزي نمگي
مثل اينکه طاقت رهام طاق شد چون ببخشيدي گفت و به سمت در خروجي حرکت کرد
عمو دوباره خواست چيزي بگه که خاله گفت بس کن ديگه هر چي از دهنت دراومد بهش گفتي ....غرورش رو جلومون شکستي....مگه تو تا حالا اشتباه نکردي خب اونم جوونه اشتباه کرد
تازه تو که وضغيت اونو ميدوني بايد درکش کني نه اين کار رو باهاش بکني
حوصله نداشتم ديگه اونجا بشينم و به بحث خاله و عمو گوش بدم به سمت در خروجي رفتم که توي لحظه آخر ديدم در حياط محکم کوبيده شد
راستش دلم براش مي سوخت .....شايد به همين خاطر بود که با خودم گفتم بهتره اين فرصت رو بهش بدم من که ميدونم اون نمي تونه
من هيچ وقت نمي تونم مهرداد رو فراموش کنم من عاشق مهردادم اما براي اينکه دلش رو نشکنم بهش اين فرصت رو ميدم
طفلکي رهام حتما خيلي بهش برخورد که عمو اينجوري باهاش حرف زد
به سمت اتاقم برگشتم اتاقي که روزي اتاق مشترک من و رها بود رهايي که الان عوض شده و شده رهام
**************
شب شد و هنوز رهام برنگشته عمو هم با اينکه نگرانه اما بروي خودش نمياره و فقط با تکون دادن مداوم پاش مي توني بفهمي که از نگرانيه که داره اينکار رو مي کنه
مهرداد هم همه ي خيابوناي اطراف رو گشته اما خبري ازش نيست
همه ساکت دور هم نشسته بوديم و منتظر اين بوديم که رهام برگرده
مهر سکوت رو شکست و گفت آخه بابا چرا اينکار رو باهاش کردين خب اون چه ميدونسته اونجوري ميشه
عمو با صدايي عصبي گفت مهرداد ميشه تو ديگه چيزي نگي به اندازه کافي مادرت از صبح تا حالا سرم رو خورده
مهرداد سرش رو با تاسف تکون داد و نگاهش رو به کف سالن دوخت و ساکت شد
در سالن که باز شد رهام وارد شد
همگي به طرفش برگشتيم اما قبل از اينکه ما چيزي بگيم سلامي گفت و به سمت پله ها رفت
داشت به سمت اتاقش ميرفت من هم بلند شدم که مهرداد گفت تو کجا؟
با من و من گفتم من..خواستم دوباره سرجام بشينم که خاله گفت برو خاله شايد تو حرفش رو بفهمي برو
لبخندي زدمو به سمت پله ها رفتم
پشت در اتاق که رسيدم در رو زدم اما جواب نداد دوياره در رو زدم که گفت مامان مي خوام تنها باشم
-منم شادي
بعد از چند لحظه مکث گفت بيا تو
وارد اتاقش که شدم ديدم با همون لباساش روي تخت دراز کشيده و به سقف زل زده
در رو بستم و نزديک تخت رفتم اونم بلند شد و روي تخت نشست
-سلام
-با بي حوصلگي گفت سلام....چکار داري؟
لبخندي زدمو گفتم چقدر حواس پرتي نديدي براي اولين بار در زدم اومدم تو
لبخند بي جوني زد و گفت شادي حوصله ندارم ميشه بري
کنارش روي تخت نشستم و گفتم خجالت نمي کشي منو از اتاقت بيرون مي کني ....بعد مثل دختر بچه هاي که قهر مي کنن روم رو ازش گرفتم و گفتم باشه اگه گذاشتم بازم بياي تو اتاقم
بهم نزديک شد و کنارم نشست و مثل من پاهاش رو از رو تخت آويزون کرد و گفت امروز دوست داشتم بميرم و از همه چي راحت شم

امروز خيلي اعصابم خورد شد طوري که دوست داشتم خودم رو خلاص کنم
رو به شادي که کنارم نشسته بود نگاهي کردم و گفتم تو نمي فهمي اين حرفا که ميگم يعني چي چون پسر نيستي بعد پوزخندي زدمو گفتم حتما الان تو دلت داري بهم مي خندي
دستم رو گرفت و گفت اتفاقا نه اما مي خوام خودت رو به همه ثابت کني
دستش رو فشار دادم و گفتم من مي خوام از اينجا برم نمي تونم اينجا بمونم
با دقت بهم نگاه کرد و گفت پس چه جوري وقتي اينجا نيستي مي خواي منو عاشق خودت کني
نميدونستم داره جدي ميگه يا شوخي براي همين گفتم يعني چي؟
-مگه خودت نگفتي بهت يه فرصت بدم خب من هم مي خوام اين فرصت رو بهت بدم ديگه اما اگه تو اينجا که نباشي نمي توني منو عاشق خودت کني
تو فاصله ها آدما که عاشق نميشن
لبخندي زدمو گفتم چرا خانم کوچولو تو فاصله ها هم آدما عاشق ميشن وقتي عاشق شي مي فهمي چي ميگم
چند لحظه اي دوتامون سکوت کرديم
يه سوال ته ذهنم بود که دوست داشتم ازش بپرسم براي همين رو به شادي کردمو گفتم شادي هنوز هم مهرداد رو دوست داري درسته؟
بعد از چند ثانيه مکث بلند شد و گفت مي خوام ببينم مي توني منو عاشق خودت کني يا نه و به سمت در رفت
قبل از اينکه بيرون بره گفتم پس هنوز هم دوسش داري
بدون اينکه به طرفم برگرده گفت اگه تو تونستي منو فراموش کني من هم فراموشش مي کنم
با کلافگي بلند شدم و گفتم يعني چي؟پس اين فرصت براي چيه؟
-براي اينه که هيچ وقت خودمو سرزنش نکنم که بهت فرصت ندادم مي خوام مطمئن شم که نمي توني
و از در خارج شد در که يسته شد روي تخت نشستم و گفتم پس تو هم هنوز من رو باور نکردي
بايد هر چه زودتر براي خودم کاري پيدا مي کردم و از اينجا ميرفتم بيشتر از اين نمي تونم اينجا بمونم من نمي تونم ديگه با اين وضعيت اينجا بمونم
بايد ميرفتم سراغ دخترا آره بهشون ميگم من برادر رها هستم بهشون ميگم که من به جاي اون باهاتون همکاري مي کنم آره اينجوري بهتره
روي تخت دراز کشيدم که دوباره در اتاق زده شد
-شادي بيا تو
اما به جاي اون مهر بود که توي چارچوب در نمايان شد
دوباره روي تخت نشستم و گفتم فکر کردم شاديه
سرش رو تکون داد و گفت نمي خواي شام بخوري همه تا اين وقت منتظر تو بوديم
-نه شما بخورين من سيرم
در رو بست و به آن تکيه داد و گفت فراموش کن براي همه از اين اتفاقا ميفته اگه من هم بودم بابا باهام اين کار رو مي کرد
بدون اينکه بهش نگاه کنم گفتم ميدونم
-پس بلند شو شامت رو بخور
-گفتم که سيرم
در رو باز کرد و گفت پس ميگم برات بيارن تو اتاقت بخوري....لبخندي زد و گفت داداش کوچولو کارت خيلي باحال بودا
از اين حرفش لبخندي روي لبهام نشست و گفتم نکنه دوست داشتي جام باشي
لبخندش پر رنگتر شد و گفت اون عفريته که نه اما يکي ديگه اگه بود آره
با تعجب گفتم کي؟
-بماند ....فعلا شبت بخير
شب بخير
دوباره روي تخت دراز کشيدم که ده دقيقه اي که گذشت اينبار در اتاق بدون در زدن باز شد
بهش که نگاه کردم ديدم شاديه
-دختر تو کي مي خواي عاقل شي چرا در نزدي
به سيني غذا که دستش بود اشاره کرد و گفت بيا از دستم بگير ....دفعه بعد به جاي امشب هم در ميزنم
بلند شدم و سيني رو از دستش گرفتم و وسط اتاق گذاشتم
-من که به مهر گفتم سيرم
-بشين من گشنه امه بذار شاممون رو بخوريم
                                     ******************

-نه بابا دختر کم کم داري راه مي افتي
چشمکي زد و گفت ما اينيم ديگه
-حالا چرا ایستادی بشين مگه گشنه ات نيست و اومدي شام بخوري
در حالي که روبروم مي نشست گفت چرا اتفاقا هم گشنه امه هم يه خبر دارم برات دست اوله مطمئنم هنوز کسي بهت نگفت
به سيني شام نگاهي کردم يه بشقاب که کوکو توش بود يه ديس پلو و يه ظرف سالاد و سبزي و ماست
اب که نياورده بود
به شادي نگاه کردمو گفتم اولا آب کو چرا نياوردي دوما مي دوني که من کو کو دوست ندارم
شادي بي خيال به حرفاي من چنگالش رو به کوکو ها زد و تکه اي از کوکو رو به دهنش گذاشت و گفت پس فردا قراره مامان بزرگ بياد
کمي پلو تو بشقابم ريختمو به همراه سالاد شروع به خوردن کردمو گفتم منظورت مامان بزرگ منه ديگه مامان بابا؟
لبش رو کج کرد و گفت آره اي کيو در ضمن مامان بزرگ شما مامان بزرگ من هم مي تونه باشه
قاشق پري که دستم بود رو به دهنم گذاشتمو گفتم شش دنگش مال تو من نخواستم اين مامان بزرگ رو
لبش رو به دندان گزيد و گفت خجالت بکش رهام
بهش زل زدمو گفتم يه بار ديگه بگو
-گفتم خجالت بکش
نه اسممو يه بار ديگه بگو ....وقتي اسممو گفتي يه جوري شدم هميشه اينجوري صدام بزن
دوباره مشغول غذا خوردن شد و گفت من که هميشه همينجوري صدات کردم
نچي کردمو گفتم نه اين دفعه يه جور ديگه اي بود
از جاش بلند شد و گفت من برم آب بيارم در ضمن خواب ديدي خير باشه من هميشه يه جور صدات مي کنم
در رو باز کرد که خارج بشه که گفتم شادي گفتي مامان بزرگ قرار کي بياد
-بذار برم آب بيارم بعد برات ميگم
-باشه پس زود بيا
با پارچ آب که وارد شد قبل از اينکه بشينه گفتم خب بگو
نگاهي از سر تعجب به من کرد و گفت بذار بشينم بعد حالا خوبه مشتاق نبودي و الا چکار مي کردي
**************
-تو اينارو از کجا ميدوني
سيني رو بلند کرد که به آشپزخونه ببره که گفتم فعلا بشين بعد خودم مي برمش حالا جوابمو بده
-خب امروز وقتي زنگ زده بود با عمو صحبت کنه من هم کنار عمو و خاله بودم براي همين شنيدم
دستي به موهام کشيدمو گفتم حالا چطوري بايد اين مامان بزرگ ملوک السلطنه رو تحمل کنيم
-رهام خجالت بکش يه بار ديگه در مورد مامان بزرگت اينجوري حرف بزني نه من نه تو
بلند شدم روي تخت نشستم و گفتم خب راست ميگم ديگه نديدي پارسال که اومده بود چقدر حالگيري کرد هي مي گفت شما دختريد نبايد بلند حرف بزنيد
نبايد بلند بخنديد نبايد اينکار رو بکني نبايد اونکار رو بکنيد اصلا نذاشت راحت زندگي بکنيم حالا توقع داري از شنيدن خبر اومدنش خوشحال شم
شادي دوباره سيني رو روي زمين گذاشت و روي صندلي روبروم نشست و گفت حالا که ديگه پسري پس مشکلي نداري ديگه
دستم و زير چونه ام زدم و به شادي زل زدمو گفتم نه عزيز دلم اگه شانس منه که ميدونم حالا مامان بزرگم ميشه ضد پسرا و ميگه پسر نبايد اين کار رو بکن ....
ولش کن من نميدونم عمه فريبا چطور تا حالا تونسته اين مامان بزرگ خشن رو تحمل کنه
-رهااااااااااااااااااام
دستامو به علامت تسليم بالا بردمو گفتم باشه ديگه چيزي نميگم...اما خب راست ميگم البته عمه چون مامان بزرگ ،مادرشه تحملش مي کنه من نفهميدم اين سهيلا و سميرا چطور اين چندساله که باهاشون زندگي مي کنه تحملش کردند

عمه فريبا از بابام کوچکتر بود و فکر کنم ده سال پيش شوهرش رو که مثل خود عمه ام معلمه رو توي يه تصادف از دست داد
و از بعد از اون موقعه بود که مامان بزرگ رفت شهرستان پيش عمه ام تا با اون ودختراي عمه ام يعني سهيلا و سميرا زندگي کنه
سميرا ليسانس حسابداري داره و فکر کنم همسن خودمه يعني مطمئنم فقط ده روز از من بزرگتره و الان هم خونه داري مي کنه چون ملوک السلطنه ميگه دختر خوب نيست بيرون از خونه
کار کنه و کارش فقط بايد رسيدگي به خونه و زندگيش باشه ...الان هم سميرا بايد منتظر شاهزاده سوار بر اسب باشه که بياد و اونو بگيره
پارسال که اومده بودند اينجا داشتيم باهام حرف ميزديم که به شوخيش به سميرا گفتم سمير من هميشه سمير صداش مي کردم اين از عادتاي منه که اسما رو مخفف مي کنم فقط موندم چرا
اسم شادي رو مخفف نکردم خلاصه داشتم مي گفتم که به سمیر گفتم گفتم سمير تو هنوز منتظر شاهزاده ارزوهاتي که با اسب سفيد بياد ببرتت
سمیر هم که مي دونست دارم شوخي مي کنم گفت من به اسب سياه هم قانعم بذار بياد سفيد و سياهش مهم نيست
واي چه روزاي خوبي بودند اما حتما ديگه از اين به بعد باهام راحت نيستند چون اونا هميشه با پسرا منظورم مهر و مهران هستش جور نبودند مي گفتن اونا نامحرم اند
-رهام
با صداي شادي به خودم او.مد فهميدم چند دقيقه اي هستش که توي فکر و خيالم دارم سير مي کنم
-جونم کاري داشتي
-رهام ميشه اينجوري جوابمو ندي
با شيطنت گفتم چطوري عزيزم
-ادم نميشي گفتم پسر شدي آدم شدي اما نه هنوز هم خودتي
به شادي که الان کنارم روي تخت نشسته بود نگاه کردم و گفتم
گفتم مگه شک داشتي
خنديد و گفت نه مطمئنم که ديوونه و خلي
با دست راستم محکم به بازوي راستش زدم
مثل اينکه محکم زده بودم چون قيافه اش درهم رفت و شروع به ماساژ دادن دستش شد و گفت ديوونه چرا اينقدر محکم ميزني دستم شکست
-خنديدم و گفتم ببخشيد حواسم نبود
از جاش بلند شد و به سمت در رفت نميدونستم قهر مي کنه سريع به سمتش دويدم جلوش ايستادمو گفتم ببخشيد نميدونستم ناراحت ميشي
با اخم گفت پس چي فکر کردي ....معلومه که ناراحت ميشم
حالا من اينو چه جوري اشتي بدم ....دخترا هم که تا تقي به توقي مي خوره قهر مي کنن خب شوخي کردم ديگه اما اينارو فقط تو دلم گفتم
-خب چکار کنم ببخشي من که نميدونستم ناراحت ميشي
با شيطنت نگاهم کرد و گفت نبايد از اينجا بري
پيشونيم و خاروندمو گفتم من که فعلا اينجام تا کارم درست نشه که نمي تونم برم
-نه اصلا نبايد از اينجا بري....بايد قسم بخوري نري
-باشه به جون عزيزترين کسم نميرم خوبه ...حالا اشتي
کمي سرش رو تکون داد و گفت بايد فکر کنتم
-برو بابا تو هم تازه مي خواد فکر کنه
با چشماي گشاد شده گفت چي؟؟؟؟؟؟؟؟
-هيچي گفتم باشه پس فکرات رو بکن فدات شم خوب هم فکر بکن
دستش رو روي دستگيره در گذاشت و گفت باشه حالا برو کنار
با شيطنت نزديکش شدمو گفتم شادي يه چيزي يادت نرفت
ابروهاش رو با تعجب بالا برد و نگاهم کرد و گفت چي؟
سرم رو پايين آوردم که کنار کشيد و گفت چکار مي کني؟
-خب مي خوام .
با چشماني عصباني نگاهم کرد و گفت رهام اگه بخواي از اين کارا بکني من نيستم....من خوشم نمياد اگه يه روزي فهميدم به درد هم نمي خوريم نتونم تو روت نگاهم کنم بالاخره تو پسرخاله امي و هميشه مي بينمت نمي خوام قبل از اينکه
من جواب نهاييم و بهت بدم و تو نتونستي به قول خودت منو عاشق خودت کني چيزي بينمون باشه مي فهمي
دستم و به صورتم کشيدمو گفتم يعني تا عاشقم نشي خبري از چيزي نيست
لبخندي زد و گفت مگه نگفتي مي توني پس چرا ناراحتي نکنه به خودت شک داري
محکم روبروش ايستادم و گفتم چرا مطمئنم بعد دستمو روي پيشونيم مثل سايه گذاشتم و انگار که به دوردست دارم نگاه مي کنم گفتم من دارم مي بينم که يه روز
ميرسه که تو مياي از من عشق گدايي مي کني و من چون خيلي بخشنده ام بهت عشقمو ميدم
لبش و کج کرد و گفت لوس برو کنار
در رو براش باز کردم و تعظيمي کردمو گفتم بفرمايد بانو...و به اميد اون روز
قبل از اينکه از در خارج شه به طرفم برگشت و گفت تو خواب هم نمي بيني

دو روزی که گذشت قضیه اون شب فراموش شده من هم تمام دیروز دنبال کارام بودم تا بتونم همون شرکت رو که قرار بود با بچه ها تاسیس کنیم رو الان هم باهاشون تاسیس کنم البته با عنوان برادر رها
امروز هم که قرار بود مامان بزرگ و عمه و دخترا برسن من که اصلا حوصله مادربزرگ رو نداشتم اخه همیشه دوست داره حرف حرف اون باشه و همه بگن چشم
شاید مقصر اون نباشه مقصر اطرافیانش هستن که همیشه در برابرش ضعیف بودند و هر چیزی رو که می گفت قبول می کردن بدون اینکه اعتراضی بکنن
همونجور که توی آیینه به خودم نگاه می کردم شروع کردم به دوش گرفتن با ادکلن ...در که زده شد بدون اینکه به طرف در برگردم گفتم بیا تو
-رهام امروز کجا میری مگه نمیدونی مامان بزرگ و عمه فریبات امروز میرسن
به طرف مامان برگشتم و همونطور که شیشه ادکلن رو روی میز می گذاشتم گفتم مادر من آخه به من چه تازه امروز من یه قرار کاری دارم
مامان لبخندی زد و گفت رهام تو کارت کجاست که قرار کاریت باشه
-کیف ساسونتم رو که هفته پیش خریده بودم رو برداشتم و گفتم مادر من بهند ....اما می رسه روزی که می بینی من صاحب یه شرکت شدم
روبروی مادرم که کنار در ایستاده بود و به چارچوب در تکیه داد بود ایستادمو گفتم مادر من ، من چه اینجا باشم چه نباشم مادربزرگ میاد پس دیگه من برم به کارم برسم امروز با دوتا از دخترا قرار دارم باید برم باهاشون صحبت کنم
مامان ابروهاش رو به نشونه تعجب جمع کرد و گفت کدوم دخترا؟
-لیلا و یاسی دیگه
-اها اونا رو میگی....یه لحظه با خودم گفتم کدوم دخرتا نکنه تو هم مثل بقیه پسرا آره؟
اخمی رو چهره ام نشست مثل اینکه مامانم هم فهمید چی گفته می خواست حرفش رو اصلاح کنه که گفتم حق دارین اما اشکالی نداره اگه کاری ندارید من برم
مامان-ناراحت نشو رهام جان
-نشدم مامان
داشتم از کنارش رد می شدم که گفت رهام پس سر راهت شادی رو برسون سوپر سر خیابون یه سری خرید دارم که باید برام بیاره از تو و مهرداد که خیری بهم نمیرسه مهرداد هم اول صبحی آماده شد رفت بیرون تو هم که میگی کار دارم مجبورم این طفل معصوم رو بفرستم
سوییچ رو از جیب کتم درآوردم و گفت باشه من تو ماشین منتظرشم بگین زود بیاد چون نمی خوام بدقول شم
مامان سرش رو تکون داد و به سمت اتاق شادی رفت و من هم به سمت حیاط حرکت کردم
ماشین رو روشن کردم و از ماشین پیاده شدم تا در رو باز کنم که دیدم شادی در حالی که داشت شالش رو روی سرش درست می کرد به سمت ماشین میدوید
این دختر واقعا هنوز بچه است
کنار ماشین که رسید داشت نفس نفس میزد
در رو باز کردم و در حالی که به سمت ماشین میرفتم به اون که هنوز داشت با شالش ور میرفت نگاه کردمو گفتم مگه دنبالت کرده بودند که داشتی میدویدی
یه تیکه از موهاش رو از شال بیرون آورد و توی آیینه بغل ماشین به خودش نگاه کرد و در همون حالت گفت آخه خاله گفت قرار داری گفتم بیام تا منو قال نذاری و بری
سوار ماشین شدم و در سمتش رو باز کردمو گفتم من هر کی رو که قال بذارم تو یکی رو قال نمیذارم
روی صندلی جلو نشست لبخندی روی لبش نشست
فاصله ی دو دقیقه ای تا سوپر رو هر دومون ساکت بودیمو حرفی نمیزدیم
جلوی سوپر که نگه داشتم شادی زود پرید پایین و به طرف سوپر دوید
بلند صداش کردمو گفتم خداحافظی بلد نیستی بکنی
به طرفم برگشت و دستش رو به نشونه ی خداحافظی تکون داد
چقدر معصوم و ناز بود و با این کاراش بیشتر و بیشتر داشت خودش رو توی دلم جا می کرد کیفش رو که جا گذاشته بود رو از کنار صندلی برداشتمو گفتم شادی کیفت
خواست برگرده که خودم از ماشین پیاده شدمو کیف رو بدستش دادم
-بگیر خانم حواس پرت ....برگشتنی مواظب باش خودتو جا نذاری و با لبخند توی چشماش نگاه کردمو گفتم شادی عاشقتم
بدون هیچ حرفی کیف رو از دستم گرفت و وارد سوپر شد

توی راه تا رسیدن به کافی شاپ که قرار بود یاسی و لیلا رو اونجا ببینم فقط به شادی و احساسی که نسبت به اون داشتم فکر کردم
به اینکه ممکنه روزی شادی مال من شه
واقعیتش این بود می ترسیدم چون می دونستم که شادی چقدر مهرداد رو دوست داره و همین هم باعث ترسم شده بود که نکنه هیچ وقت نتونم اونو عاشق خودم کنم و بذارم مهرداد رو فراموش کنه یعنی ممکنه روزی شادی منو بخواد و بهم بگه عاشقمه نمیدونم می ترسم حسرت اون روز به دلم بمونه
**********
جلوی کافی شاپ که رسیدم دستی به موهام کشیدم کیف رو توی دستم جابه جا کردم و محکم به سمت در حرکت کردم
وارد که شدم چشمام رو یه دور که چرخوندم لیلا و یاسی رو سرجای همیشگیمون دیدم
قبلا همیشه که میومدیم اینجا ما سه نفر روی اون میز چهار نفره ی ته کافی شاپ که به دور از هیاهو و سروصدا بود می نشستیم و راحت گپ میزدیم و امروز من اینجام اما با یه هویت دیگه
من دیروز با لیلا تلفنی حرف زده بودم و این برار رو با اون اوکی کرده بودم بهش گفته بودم که برادر رها هستم و می خوام باهاشون همکاری کنم اونم قبول کرد که با هم صحبت کنیم ....می دونستم بیشار از اینکه مشتاق کار باشه می خواست بدونه پس رها چی شد و چرا اون باهاشون همکاری نمی کنه
مسلما چون اونا من رو قبلا ندیده بودن پس من رو نمی شناختن وقتی دیروز لیلا پشت تلفن ازم پرسید پس ما چه جوری شما رو بشناسیم یا شما چه جوری ما رو می شناسید بهش گفتم که من قبال عکساتون رو دیدم خود رها عکس شما و دوستتون رو بهم نشون داده فکر کنم عکس یه گردش که همون اوایل دوستیتون سه نفره رفته بودید....پس من شما رو می شناسم لیلا هم گفت پس با این حساب پس ما باید اونجا منتظر بمونیم که شما خودتون رو به ما نشون بدید درسته
لیلا دختر شوخ و دوست داشتنی بود برعکس یاسی خیلی رک بود و همه اون رو به زبون تندش می شناختن البته اون هم قلب مهربونی داشت فقط مشکلش این بود که حرف زور رو قبول نداشت و زود جوش می آورد
به میزی که اونا روش نشسته بودند که رسیدم لیلا و یاسی حرفاشون رو قطع کردند و نگاهم کردند
صندلی روبروشون رو کنار کشیدم و در حالی که روی اون می نشستم گفتم سلام من مهدوی هستم
کم کم علامتهای سوالی که روسرشون سبز شده بود داشت پاک می شد
اما یهو یاسی با جدیت نگاهم کرد و گفت شما بلد نیستید اول اجازه بگیرید بعد بشینید
لبخندی زدمو جوابش رو ندادم
خواست چیزی بگه که لیلا گفت ببخشید اقای مهدوی دوستم امروز حالش خوب نیست برای همین اینجوری برخورد می کنن
بعد به یاسی نگاه کرد و با ابرو به اون اشاره کرد که دیگه حرفی نزنه
در حالی که به نوشیدنیهای که جلوشون بود نگاه می کردم دوباره سلام کردم و گفتم ببخشید خانم فرامرزی که اول اجازه نگرفتم آخه فکر می کردم لازم نباشه چون شما امروز اینجا هستین که ما با هم صحبت کنیم و شما منتظر من هستید
یاسی-اما من منتظر شما نبودم لیلا گفت قراره رها بیاد پس اون کجاست
مثل همیشه تند و عجول بود دستام رو روی میز به هم گره کردمو گفتم اگه بهم اجازه بدین میگم خدمتتون
ببینید رها ازدواج کرد و به همراه شوهرش عازم ایتالیا شد و فکر نکنم دیگه خیال برگشت رو داشته باشه
لیلا-مگه میشه بی خبر بره بدون اینکه بهمون چیزی بگه ما سه تا قرار بود...
حرفش رو قطع کردمو گفتم میدونم...
اینبار یاسی بین حرفام پرید و گفت چی رو میدونید آقای محترم ما چند ماه معطل رهاییم الان شما می گید اون رفته و خیال برگشت نداره ...حداقل می تونست بهمون بگه که بریم دنبال یه کاری واسه خودمون نه اینکه تو خونه بشینیم و ببینیم کی بهمون میگه که بیاین بریم دنبال کارای شرکت....بعد سرش رو تکون داد و گفت همه توی این دوره زمونه نارفیق شدن
راستش رفتار امروز یاسی خیلی تند بود و همین باعث شد بپرسم خانم فرامرزی اتفاقی براتون افتاده
به تندی نگاهم کرد و گفت مگه شما فوضولی اند
با این حرفش خودمو جمع کردمو گفتم اگه نه ...فقط گفتم اگه حالتون خوب نیست حرفامون رو بذاریم یه روز دیگه
یاسی-لازم نیست حرفاتون رو همین الان بزنید که من عجله دارم باید برم
دیگه داشتم مطمئن می شدم که اتفاقی واسه یاسی افتاده آخه دیگه اینقدر تند نبود امروز رفتارش خیلی تنده طوری که آدم فکر می کنه من ارث باباش رو خوردم که اینجوری باهام حرف میزنه
لیلا به حرف اومد و گفت ببخشید آقای مهدوی شما دیروز تلفنی بهم گفتید که در مورد کار قراره با هم صحبت کنیم ....اونجور که من فهمیدم شما می خواید باهامون همکاری کنید درسته؟
لبخندی زدمو گفتم بله درسته.