با تعجب نگاهم کرد و گفت سرنشين کدوم ماشين بودين
-نميدونم
-باشه پس شما بفرمايد سوار آمبولانس بشيد بايد باهامون بريد بيمارستان اونجا بايد از سرتون عکسبرداري بشه
توي آمبولانس که نشستم اون دختر هم روبروم نشست ...با نفرت نگاهم مي کرد
سرم رو پايين انداختم و بين دو تا دستام گرفتمش
سرم شديدا درد مي کرد اما چشماي گريون اون دختر که داشت با نفرت نگاهم مي کرد بيشتر عذابم مي داد
***********
توي بيمارستان از سرم سي تي اسکن گرفتن اما مشکلي نداشت
دکتر اومد بالاي سرم و گفت اسمت چيه جوون
به صورت دکتر نگاه کردم موهاش سفيد سفيد بودند صورتش کاملا اصلاح شده بود...با چشماني مهربان منتظر جوابم بود
-نميدونم
-هنوز چيزي يادت نيومده
-نه
-با توجه به نتايج آزمايشات و سي تي اسکن مشکلي توي سرت نيست با اين حال بايد 48 ساعت تحت نظر باشي
-پس حافظه ام چي
-موقت ممکنه چند ساعت يا چند روز ديگه همه چيز يادت بياد
-ممکنه هيچ وقت يادم نياد
-از نظر علمي احتمالش کمه اما ممکنه
-نننننننننننه من حتي اسمم رو هم نميدونم
-فکر کردي حالا که ما اسممون رو ميدونيم با تو چه فرقي داريم
مزخرف مي گفت اونا هويت داشتن ...اسم داشتن...خانواده داشتن اما من هيچي نداشتم
-تا بعد
-دکتر
-بله
-اون جوون که تو همون تصادف بود چي شد
-بهوش اومد حالش خوبه ...فقط يه دست راستش شکسته و يه شکسته گي توي پاش هست که تا يه مدت ديگه خوب ميشن
-من الان چکار کنم
-فعلا که هيچي ...با اون خانم صحبت کردم گفت شما رو نمي شناسه سرنشين ماشين دوم هم گفت شما رو نمي شناسه
ممکنه پياده بوده باشين...البته يه پياده اونجا يه خورده عجيبه
يهو در باز شده و دوباره همون دختره به همراه يک زن و مرد وارد شدند زن در حال اشک ريختن بود و چشمهاي مرد هم نم دار شده بودند
دخترک رو به مرد کرد و گفت اين يکيشونه
با تعجب نگاهش کردم
مرد جلو آمد سلام کرد
-سلام
-پسرم ما دنبال دخترمون مي گرديم ظاهرا شما هم توي تصادف بودين مي خواستم ببينم که اونو نديدين
-نه
دکتر رو به مرد کرد و گفت اين جوون حافظه اش رو به طور موقت از دست داده
به يکباره زن گفت اين چقدر شبيه رهاي منه
مرد دست زنش را گرفت و گفت آروم باش ...خيالاتي شدي
**************
بعد از يک هفته که دکتر بهم اجازه داد توي بيمارستان بمونم روز مرخصي من مصادف با مرخصي اون جوون که حالا فهميده بودم اسمش مهرداده بود
دکتر هزينه هاي بيمارستان رو تقبل کرد
اما اون چيزي که من رو متعجب کرد اين بود که اون مرد يعني پدر مهرداد از من خواست تا موقعي که حافظه ام رو بدست بيارم توي خونه ي اونا باشم
تا شايد بتونم توي پيدا شده دخترشون کمکشون کنم

يک هفته از حضور من توي خونه خانواده مهدوي مي گذشت
توي اين مدت سردردهاي شديد به سراغم ميومد و تصاوير مبهمي جلوي چشمام رژه ميرفتن
حس مي کنم که من اين خونه و افراد رو مي شناسن
اما فعلا هيچي يادم نيومده
توي اين مدت اوضاع خونه اشون بهم ريخته بود و پدر خانواده که من دوست داشتم پدر صداش کنم به همراه پسرش مهران
از صبح بيرون ميرفتن تا اثري از دخترشون پيدا کنن
توي اين مدت هم چندبار ازم پرسيدن هنوز چيزي يادم نيومده که جواب من منفي بوده
من الان از اتاق سابق مهران ساکنم البته اين رو از مهرداد شنيدم
اتاق مهرداد هم کنار اتاقم هستش
اتاقم روبروي اتاق شادي هستش
اين روزا ديگه مثل اول با نفرت نگاهم نمي کنه و برخوردش با من بهتر شده
شايد باورش شده که من توي اون تصادف مقصر نبودم
خودم هم نميدونم واقعا مقصر بودم يا نه
امروز مثل هميشه مهران سراغ پدرش اومد و باهم بيرون رفتن من نميدونم اينا کجا رو دنبال دخترشون مي گردند
دستي به صورتم کشيدم از از وقتي که اومده بودم اينجا اصلاحش نکردم
خوب وسايلش رو نداشتم روم نمي شد برم به مهرداد بگم
حتما با خودش »ي گفت توي اين وضعيت اين به فکر اصلاح صورتشه
خوب مگه اون اصلاح نمي کنه
حس مي کنم اينجا اضافيم نه پولي دارم که بتونم جايي برم و نه مکاني که به اونجا برم
خسته شده بودم مهرداد که توي اتاقش بود و با پاي شکسته اش نمي تونست زياد راه بره
بابا هم که نبودش
از اتاق بيرون اومدم
کسي توي سالن نبود ....مثل اينکه مامان هم نبود
چقدر زود خودموني شدم ...خوب چيکار کنم نمي تونم هي بگم خانم مهدوي يا آقاي مهدوي
چون کسي توي خونه نبود به حياط رفتم
به سمت گوشه اي که چند تا درخت بلند با يه سزري درختچه بود رفتم
از بين نهالهاي کوچيک گذشتم شادي رو ديدم که روي زمين دراز کشيده
آروم بهش نزديک شدم ...اشک از چشماش سرازير شده بود اما چشماش رو بسته بود و يه دستش رو روي سرش گذاشته بود
کنارش نشسته ام و بهش نگاه کردم چقدر زيبا و معصوم بود
ته دلم لرزيد....يه جوري شدم .....بهش نزديکتر شدم
هنوز حضورم رو حس نکرده بود
به لبهاش نگاه کردم ....وسوسه شدم لمسشون کنم....دوست داشتم لبهاش رو ببوسم
سرم رو آروم به صورتش نزديک کردم نفسش بهم خورد خواستم لبهام روي لبهاش بذارم که چشماش باز شدند
شوکه شدم نتونستم کاري بکنم و صورت رو توي همون فاصله دو سانتي متري صورتش بود
با دستش صورتم رو هل داد عقب و با خشم گفت چکار مي کردي از جاش بلند شد و گفت ميرم به مهرداد ميگم از خونه بندازتت بيرون
قبل از اينکه حرکت کنه جلوش ايستادم و گفتم ببخشيد دست خودم نبود
-برو کنار والا جيغ ميزنم
دستام رو بالا بردم و گفتم مي دونم من اشتباه کردم اما قول ميدم تکرار نشه
-از کجا معلوم ديگه تکرارش نکنيد
ديدم آرومتر شده بنابراين گفتم باور کنيد تازه ما که هيچ وقت تنها نيستيم
-يعني اگه تنها بوديم...
وسط حرفاش پريدم و گفتم نه منظورم اين نبود منظورم اينکه شما خيالتون راحت باشه
-من به مهرداد ميگم
-گفتم که من اشتباه کردم ديگه تکرار نميشه اگه شما به مهرداد بگيد منو بيرون مي کنن
تو چشمام زل زد و گفت خوب بکنن به من چه
-دلتون مياد آواره بشم من هنوز حتي اسمم رو هم نميدونم
-شايد دروغ ميگي
واقعا کفرم دراومده بودم دوست داشتم بهش بگم خوب کاري کردم ....اصلا حيف شد نبوسيدمت اما مطمئنا اگه اينارو مي گفتم
ديگه به زنده موندنم هم شک داشتم
                                                         *************

-باور کنيد شادي خانم من اشتباه کردم ...قول ميدم ديگه تکرار نشه
انگشتش رو جلوي صورتم تکون داد و گفت اگه يه بار ديگه خطايي ازت سربزنه خودت ميدوني با من
-باشه
از کنارم رد شد و به سمت داخل ساختمون رفت
دختره ي دست و پا چلفتي حالا واسه من دم درآورده
تازه فهميدم چي گفتم مگه من مي شناختمش که اينو گفتم ...از کجا ميدونستم دست و پا چلفتيه
همه چيز جلوي چشمام اومد من و مهرداد که هميشه باهم کل کل داشتيم ...مامان و بابا...مهران ...علي و سيمين....پس شادي دختر خاله امه
روي زمين سقوط کردم ...به خودم نگاه کردم مگه من رها نيستم...مگه من دختر نيستم پس چي شده چرا الان يه پسرم
گيج شده بودم نمي دونستم بهشون بگم يا نه
پس اونا دارن دنبال من مي گردند...يعني من اينقدر تغيير کردم که نتونستن منو بشناسن
با همه ي اينا از پسر شدن خودم خوشحال بودم
روي زمين روي علفا دراز کشيدم و گفتم خدايا يعني من همون رها هستم
چند احساس متفاوت رو به يک باره با هم تجربه مي کردم
احساس خوشحالي ،نگراني و دلشوره
شايد بتونم به مهر بگم ...اما ممکنه باور نکنه...خوب حق داره من هم جاش بودم باور نمي کردم
ياد شادي افتادم چطوره به اون بگم
نه مطمئنم باور نمي کنه چون براي خودمم غيرقابل باوره
واي چقدر باحاله که من پسر شدم....يعني هيچ وقت ديگه نمي تونم رها باشم
يکم ناراحت شدم بعد گفتم چه بهتر از اين به بعد هرکاري دلم خواست بکنم و کسي هم بهم نميگه چرا انجام دادي
تازه مي تونم چندتا دوست دختر براي خودم جور کنم....چقدر من بي جنبه ام
بلند شدم ايستادم لباسام و تکوندم و با خودم گفتم آره بايد بهشون بگم بالاخره که بايد بفهمنن
يعني مامان خوشحال ميشه بعد من هم مثل مهر عزيز ميشم
بابا چي ميگه...مهر و مهران چي اونا چي ميگن
آره همين امشب بهشون ميگم
با اين فکر به سمت ساختمون حرکت کردم
                                                              **********

الان که همه دور هم جمع بوديم و بهترين فرصت بود که قضيه رو بگم نميدونم چرا زبونم قفل شده بود
دلشوره شديدي داشتم نمي تونستم چيزي بگم
بابا نگاهم کرد و گفت خوب نگفتي ....چه چيز مهمي رو مي خواي بهمون بگي که همه بايد بشنويم
قبل از اينکه چيزي بگم مامان گفت نکنه در مورد رها چيزي يادت اومده
نميدونستم چه جوري شروع کنم براي همين فقط توي سکوت نگاهش کردم
اون هم سکوتم رو بله تعبير کرد و گفت زنده است .....
با گريه ادامه داد تو رو خدا بگو دخترم زنده است
مي دونستم هر مادري بچه هاش رو دوست داره اما هميشه فکر ميکردم براي مامان به اندازه مهر عزيز نيستم
اما الان فهميدم که همه ي بچه ها به يه اندازه براي پدر و مادرشون عزيز اند اين تفکر ماست که باعث ميشه اشتباه کنيم
به مهر نگاه کردم پاي شکسته اش رو روي ميز دراز کرده بود و دستش رو زير چونه اش گذاشته بود و متفکر نگاهم مي کرد
خودم هنوز در عجبم که چرا اينقدر صورتم تغيير کرده که اونا منو نشناختن ....هنوز نفهميدم چطور لباسايي که تنم بود چي شدند و چرا وقتي
تو صحنه تصادف بودم لباس مردونه تنم بود
اينا همه ي سوالايي بودن که تو ذهنم براشون جوابي نداشتم
بالاخره مهران با کلافگي از جاي خودش بلند شد رو بروم ايستاد و با صدايي عصبي گفت مگه لالموني گرفتي چرا چيزي نميگي....چرا چند دقيقه است فقط داري به ما نگاه مي کني
پس مهران هم بلد عصباني بشه هميشه فکز مي کردم آدم خونسرديه پس همه ي ما ممکنه توي موقعيتهايي قرار بگيريم که عصبيمون کنه
حتي اگه آدم خونسردي باشيم
مثل اينکه مهران ديگه طاقت نيورد چون يقه ام رو گرفت و منو از روي مبل بلند کرد و با فرياد گفت پس چرا حرف نميزني
پدر به سمت مهران دويد و دستاش رو از روي يقه ام برداشت و گفت مهران آروم باش اون مهمون ماست
پدر ساده ي من مهمون کيلو چنده من دخترتم ....دختر نه پسرتم خودمم نميدونم الان من پسرم يا دخت توي برزخ بي هويتي گير کردم
صبح چقدر خوشحال بودم که پسر شدم اما الان نميدونم بايد خوشحال باشم يا ناراحت
بالاخره قفل دهنم و باز کردم و گفتم به رها هم مربوط ميشه
مامان-پس چرا چيزي نمي گي بلايي سرش اومده
به سمت مامان رفتم دستاش رو توي دستام گرفتم و گفتم اون زنده است مطمئن باشيد
به شادي نگاه کردم برقي از خوشحالي توي چشماش نشسته بود
مهر هنوز هم در سکوت فقط نگاهم مي کرد نميدونم چرا امروز اينقدر ساکت شده بود
اينبار رو به پدر ادامه دادم
-من همه چيز بادم اومد فهميدم خانواده ام کين و خودم کي هستم
مهران-از رها بگو مهم نيست تو کي هستي
با لبخند نگاهش کردم و گفتم هيچ وقت فکر نمي کردم تو هم اينقدر صبرت کم باشه و عجول باشي
مهران-چرا ما رو اينقدر دور خودت ميدووني رک و پوست کنده بگو از رها چه چيزي يادت اومده
-همه چيز
و دوباره به مامان نگاه کردکم داشت اشکاش رو پاک مي کرد و سيمين هم کنارش نشسته بود و دلداريش ميداد
نميدونستم کار درستي مي کنم يا نه اما بالاخره بايد مي گفتم من خود رها هستم
همه با تعجب نگاهم کردند ....بالاخره سکوت حاکم با خنده ي مهرداد شکسته شد
-پسر تو اگه مي گفتي مهردادم بيشتر قابل باور بود تا اينکه گفتي من رهام....مثل اينکه نميدونستي که رها دختره نه پسر
به مهر نگاه کردم و گفتم من ميدونم که رها دختره
اينبار ديگه پدر طاقت نيورد روبروم ايستاد و گفت اين چرت و پرتا چيه ميگي
به چشماي غمگين پدرم نگاه کردم و گفتم واقعيته
سيمين که تا اون لحظه ساکت بود گفت آقا شما چي داريد مي گيد ما ميگيم رها دختره شما مي گيد من رهام بر فرضم که رها پسر
بود يعني ما نمي شناسيمش
به پدر نگاه کردم و گفتم ميشه بشينيم
سرش رو تکون داد و به مبل اشاره کرد و خودش هم نشست
مهران نگاهم کرد و گفت منتظريم بشنويم که تو چي ميگي
-اول مي خوام ازتون بهم قول بدين که تا تموم شدن حرفام بهم گوش بدين و وسط حرفم نپرين ....حرفام که تموم شد هرچي دوست داشتين مي تونيد بگيد
همه سرش رو به علامت موافقت تکون دادند
من هم اينجوري شروع کردم
من هميشه از بچگي دوست داشتم يه پسر باشم شايد چون هميشه حس مي کردم پسرا آزاديه بيشتري دارند و هميشه اونان که عزيزترند و حرفاشون خريدار داره
اما از يه طرف هم از پسرا متنفر بودم چراش رو هم خودمم نمي دونم شايد چون فکر مي کردم پسرا حق دخترا رو خوردن
اين احساسات از بچگي با من بودند و من که بزرگ مي شدند اونا هم با من بزرگ مي شدند
به بقيه نگاه کردم همه با گيجي نگاهم مي کردند مطمئنا چون حرفام رو با اين جمله که هميشه دوست داشتم پسر باشم شروع کردم اونا هم گيج شدند آخه من الان يه پسرم
مهران-چي شد چرا ادامه نميدي
-ادامه ميدم فقط لطفا بذار حرفام تموم بشه بعد حرف بزن
تابلو بود که به زور خودش رو کنترل مي کنه که چيزي بهم نگه ....با اين حال سرش رو به علامت موافقت تکون داد

من خودم هم نميدونم چي شده فقط ميدونم که من رهام
اونروز توي تصادف وقتي چشام رو باز کردن ديدم يه پسرم با حافظه اي که از دست داده
هيچ وقت به ذهنم خطور نمي کرد که من همون رها دختر شما باشم
از همون روز اول وقتي اومدم خونه اتون حس کردم هم شما و هم اينجا برام آشناست
تا اينکه کم کم تصاوير مبهمي جلوي چشمام رژه رفتن و بالاخره
امروز فهميدم که من همون رها هستم
همين چيز بيشتري ندارم بگم چون خودم هم نميدونم چي شده
مهرداد دوباره قهقه اي زد و گفت بهترين جک سال رو تو گفتي ....پسر فکر کردي ما اينقدر خنگيم که فرق تو رو با رها ندونيم
تو کجات شبيه رهاست....اصلا از اين هم بگذريم چطور وسط جاده لباسات پسرونه شدن....تو آخر تخيلي فکر کنم يه نويسنده اي چيزي بايد باشي
فکر کردي دنيا همينجوريه که يهو يه دختر بشه پسر بدون اينکه هيچ اثري از دختر قصه نمونه
مهران در ادامه حرفهاي مهر گفتم حالا اين قصه رو ساختي که چي مي خواي سرکيسه امون کني
حق داشتن که باور نکنن چون خودم هم هنوز نمي تونستم باور کنم من همون رها هستم
به چهره تک تکشون نگاه کردم مادر با گريه نگاهم مي کرد و سيمين با تاسف حتما توي دلش مي گفت دروغ بهتري نبود بگم
علي هم که روي کاناپه خوابش برده بود خوشبحالش از همه ي دنيا آزاد بود لازم نبود هم غصه ي چيزي رو بخوره نهايت ناراحتيش براي اسباب بازيهاي شکسته است
اما من چي ...من هويتم شکسته هويتي که نميدونم مي تونم قبولش کنم يا نه .....بقيه چي اونا مي تونن قبول کنن
توي افکارم بودم که پدر گفت اگه واقعا رها باشي حتي اگه پسر شده باشي dnaبايد با ما مطابقت کنه درست نميگم
مهران گفت بابا لازم به اين خرجا نيست شما که نمي خواين بگين حرفاش رو باور کردين
مامان سکوتش رو شکست و گفت من که از اول بهتون گفتم اين شبيه رهاست
مهر-مامان بس کن شما هم ....چي ميگين اين داره دروغ ميگه بعد شما ميگي که شبيه رهاست
کجاي دنيا ديديت که يه دختر يهويي پسر شه
اين مهر واقعا شورش رو درآورده انگار از اينکه منو دروغگو نشون بده چه سودي مي کنه با اخم نگاهش کردم و
گفتم مهر از تو که روانشناسي توقع داشتم که آدم شناس باشي به من مي خوره که دروغگو باشم
به شادي که تا اون لحظه نگاهش نگاه نکرده بودم توجه کردم پوزخندي زد و روش رو از من گرفت
اين ديگه چش شده بود خدايا من چه جوري به اينا حالي کنم که رهام چه بدبختي گير کردم
اي کاش همون دختر مي موندم حداقل قبولم داشتن که جز افراد خونواده ام
دوباره به سمت مهر برگشتم که با تعجب به من خيره شده بود
مهر- حتما از شادي شنيدي که رها منو مهر صدا مي کنه
-نه مي توني از خودش بپرسي که به من گفته يا نه
مهر نگاهي به شادي کرد ....شادي هم سرش رو به علامت نه تکون داد
با لبخندي فاتحانه گفتم ديدي داداش جون يادت رفته اون بار براي عروسي فريد وقتي نخواستم اون لباس ارغواني رو بپوشم گفتي نپوش که آخرش رو دستمون بموني بعد گفتي ببين حتي شادي هم به خودش رسيده
مهر با تعجب نگاهم کرد و گفت اينارو از کجا ميدوني نکنه تو بلايي سر رها آوردي
به پدر نگاه کردم و گفتم من با آزمايش دادن مشکلي ندارم اگه دوست دارين همين فردا ميريم
مامان بلند شد مقابلم روي کف سالن نشست و گفت يعني تو رها دخترمي
دستهاش رو توي دستام فشردم و گفتم آره مامان من همون رها که الان پسرم و ديگه دختر نيستم
اما هنوز هم بچه اتونم .....شما که باور مي کني
مهران-بابا بهتره پليس خبر کنيم شايد مهرداد راست ميگه ....شايد اين بلايي سر رها آورده باشه
سرم رو بلند کردم و به مهران گفتم داداشي چرا مي خواين اين فرصت رو از من بگيرين خوب بذاريد آزمايش بديم اگه دوست ندارين اينجا باشم
تا نتيجه آزمايش بياد ميرم يه جاي ديگه خوبه
مهران-من ميگم نره تو ميگي بدوش....من ميگم غيره ممکنه اينا فقط مال قصه هاست و قصه ها رو هم فقط بچه ها باور مي کنن مي توني اين رو بفهمي
ما نه بچه ايم و نه ديوونه که حرفات رو باور کنيم
اي خدا اين داداشاي من چقدر ادعاشون ميشه بابا خوب بذاريد آزمايش بدم انگار چيزي قراره ازشون کم بشه ....فوقش پول ازتون کم ميشه....خب اونم
بعد از اينکه فهميدين من داداشتونم خود به خود حل ميشه
بابا از جاي خود بلند شد گفت بهتره همه بري بخوابيد ما آزمايش بديم تا ببينيم راست ميگه يا نه
مهر-اما بابا...
پدر انگشتش رو جلوي لبهاش گذاشت و گفت هيس نمي خوام چيزي بشنوم
همين که گفتم حالا هم دير وقته من مي خوام برم استراحت کنم شما هم بهتره بخوابين
بعد هم به من نگاه کرد و گفت تو هم تا نتايج رو ندادن نمي توني جايي بري چون هنوز من حرفات رو باور نکردم فقط مي خواستم بهت يه فرصت بدم که بتوني اون چيزي رو
که ميگي بهمون ثابت کني فهميدي
سرم رو به علامت اينکه حرفاش رو فهميدم تکون دادم

پدر بدون اينکه حرف ديگه اي بزنه به سمت اتاقش رفت
مهران نگاهي همراه با اخم بهم کرد و گفت معلوم ميشه آخرش تو کي هستي خانم رها ..نه ببخشي آقاي رها بعد هم پوزخندي زد و
رو به سيمين گفت بلند شو بريم مثل اينکه حرف ما اينجا خريدار نداره
-مهران من...
مهران-آخرين بارت باشه اسمم رو به زبون مياري من مثل بابام زود باور نيستم که حرفات رو باور کنم مطمئنم که بلايي سر رها آوردي
-چرا نمي خواي باور کني که من رهام
مهران-چون مسخره است....سيمين مگه نميگم بلند شو ....مامان ما رفتيم خداحافظ.....سيمين تو ماشن منتظرم زود بچه رو بردار بيا
سيمين و مهران که رفتن به مهر و مامان و بعد هم به شادي نگاه کردم هيچ کدومشون حرفي نمي زد
مهر-داداش عزيزم بلند شو کمک کن منو برسون اتاقم (اين حرفها رو با پوزخندي که روي لبهاش بود مي گفت)
اول مي خواستم نرم بعد با خودم گفتم مقصر اين شکستگيش من بودم اگه تند نميرفتم و حواسم پرت نبود اون الان پاش سالم بود
براي همين به کنارش رفتم زير بازوش رو گرفتم و بلندش کردم
اون هم نامردي نکرد و همه ي وزنش رو روي دوش من انداخت
کمرم داشت مي شکست خدا رو شکر هيکلم نسبت به قبل بهتر شده بود و الا در جا کمرم مي شکست
بالاخره پشت در اتاقش رسيديم
کمکش کردم روي تخت دراز بکشه ....به چشماش نگاه کردم و گفتم مهر باور کنم من رهام
با خشم گفت اولا من بدم مياد مهر صدام کني دوما ...مگه نمي خواي آزمايش بدي که ثابت کني تو رهايي خوب صبر کن معلوم ميشه ديگه چرا اينقدر جليز و وليز مي کني
به سمت در که رفتم گفت داداش جون چراغ رو هم خاموش کن
به سمتش برگشتم و گفتم به من چه من که هنوز معلوم نيست چه نسبتي باهات دارم
دستم رو که روي دستگيره گذاشتم گفت اين يه اخلاقت به رها رفته داداشي حالا هم قبل اينکه بري بيرون چراغ رو خاموش کن
ابروهام رو بالا انداختم و گفتم امشب خوابيدن با چراغ روشن رو امتحان کن شايد مشتري شدي
و بدون اينکه چراغ رو خاموش کنم از اتاقش خارج شدم در رو هم محکم بهم کوبيدم
شادي که داشت از پله ها بالا ميومد گفت چه خبرته در رو شکستي
اه اه اينقدر بدم مياد اين براي من زبون دار شده خوبه خودم يادش دادم ....خوب معلوم هرچي برسرم مياد تقصير خودمه به قول معروف از ماست که برماست
با حرص در حالي که دندونهام رو روي هم فشار ميدادم گفتم ببخشيد تقصير من نبود يهويي شد فکر کنم در خرابه
که صداي مهر اومد که داد ميزد احمق بيا چراع رو خاموش کن من اينجوري خوابم نمي گيره
بي توجه به مهر به سمت اتاقم رفتم که شادي از کنارم گذشت تا بره چراغ اتاق مهر رو خاموش کنه
توي يه لحظه بوي تنش رو حس کردم حالم دگرگون شد .....اما اين وصع زياد طول نکشيد چون اون وارد اتاق مهر شد
من هم به سمت اتاقم رفتم روي تخت دراز کشيدم و گفتم ثابت کردن اينکه من رهام چقدر سخته اصلا فکر نمي کردن کارم اينقدر سخت بشه
چشام رو بستم تا خوابم بگيره اما انگار خواب از چشمام فرار کرده بود
نمي تونستم از فکر شادي بيام بيرون بوي تنش ديوونه ام مي کرد
دوست داشتم الان کنارم باشه دوست داشتم در آغوشش بگيرم دوست داشتم لمسش کنم
سرم رو تکون دادم تا اين افکار رو از ذهنم دور کنم اما مگه مي شد
اصلا خوابم نمي گرفت هي از اين پهلو به اون پهلو جابه جا مي شدم اما نمي تونستم بخوابم
مگه اون يه لحظه که عطر بدنش رو استشمام کردم چي بود که باعث شد خواب از چشمام فرار کنه
نمي تونستم در برابر وسوسه رفتن به اتاقش مقاومت کنم ...دوست داشتم همين الان برم پيشش
به ساعت نگاه کردم 2 نصفه شبه يعني اين همه وقت من دارم به شادي فکر مي کنم و نتونستم بخوابم
بالاخره نتونستم بر وسوسه ام غلبه کنم
از روي تخت پايين اومدم
پشت در اتاقش که ايستادم ترسيدم برم تو ...اما نمي تونستم هم ازش بگذرم امشب بدجور وسوسه شده بودم
دستگيره رو پايين آوردم ....باز بود خدارو شکر در رو قفل نکرده بود....واقعا اين دختره چقدر خله نميگه يه غريبه اينجاست
در رو آروم بستم و به شادي که توي خواب بود نگاه کردم
چقدر معصومانه خوابيده بود
طبق عادت هميشگيش با تاپ و شلوارک خوابيده بود ملافه رو هم که کنار زده بود هميشه من بودم که اگه ملافه رو توي خواب از خودش کنار ميزد دوباره اون رو روش مي کشيدم
چشمام که بهش افتاد ديگه نتونستم جلوي خودم رو بگيرم آروم به سمت تخت رفتم
چقدر خواستني بود ...ميدونستم که خوابش سنگينه پس آروم کنارش روي تخت دراز کشيدم
با انگشت شستم شروع به نوازش صورتش کردم به لبهاش که رسيدم ديگه نتونستم جلوي خودم رو بگيرم
صورتم رو به صورتش نزديک کردم و آروم لبهام رو روي لبهاش گذاشتم
با تماس لبهام روي لبهاش از خود بي خود شدم ديگه نمي تونستم خودم رو کنترل کنم
با شدت و ولع شروع به بوسيدن لبهاش کردم تازه داشت خوشم ميومد
که چشمهاش رو باز کرد با ترس نگاهم کرد انگار توي شوک بود چون هيچکاري نمي کرد من هم همچنان چشمام رو بستم و به کارم ادامه دادم
بعد از چند لحظه شروع به تقلا کردن کرد مي خواست خودش رو از من جدا کنه
اما من محکم اون رو به خودم چسبوندم ....انگار که شي گرانبهايي توي دستامه نمي خواستم از دستش بدم
و اون همچنا تقلا مي کرد تا لبهاش رو از لبهام جدا کنه

-رها ولم کن چکار مي کني مگه ديوونه شدي
پس بالاخره باورش شد که من رهام
چشمام رو که باز کردم که ديدم شادي داره سعي مي کنه خودش رو از زير هيکلم که من کاملا خودم رو روش انداخته بودم بکشه بيرون
از روش که بلند شدم
با ترس گفت تو ديوونه شدي رها اين چکاري بود که انجام دادي
دستي روي لبهاش کشيد و گفت لبهام رو پاره کردي
الان که داشتم نگاهش مي کردم ديگه هيچ حسي بهش نداشتم پس چرا يهو همه ي احساسم نسبت به اون از بين رفت
يعني تموم احساسم به اون فقط در حد بوسه بود
به خودم که نگاه کردم ...اي واي من که دخترم
سريع از تخت پريدم رفتم جلوي آيينه
نميدونم چرا اما وقتي ديدم من هنوز يه دخترم جيغ بلندي کشيدم
يهو از خواب پريدم .....قلب تند ميزد نفسام به زور بالا مي اومدند.....به خودم که نگاه کردم ديدم روي تخت دراز کشيدم
به موهام دست زدم کوتاه بودند
به سمت آيينه دويدم
خودم که توش نگاه کردم نفسي از سر راحتي کشيدم پس همش خواب بود يعني من ديشب به اتاق شادي نرفتم
پس من هنوز پسرم
پاهام سست شدند و همونجا روي زمين دراز کشيدم....پس کي اين عذاب تموم مي شد کي همه باورشون ميشه که من پسرم و همون رهام
به ديوار تکيه دادم و پاهام رو جلوم جمع کردم ....سرم رو به ديوار تکيه دادم و چشمام رو بستم
روياي ازدواج با شادي رو توي ذهنم مي ديدم
ديگه باورم شده بود که دوسش دارم ....باورم شده بود که نسبت به اون حسم عشقه من عاشقش شده بودم
يهو ياد مهرداد افتادم ....اون عاشق مهرداده...آره اون مهرداد رو دوست داره
خب من کاري ميکنم که عاشقم شه....اصلا نمي خوام عاشقم شه فقط دوستم داشته باشه هم کافيه
حتي اگه دوستم نداشته باشه فقط قبول کنه باهام ازدواج کنه
لبخندي روي لبام نشست يعني ميشه روزي من و شادي با هم ازدواج کنيم
سرم رو بال گرفتم تا ساعت رو ببينم اما درست معلوم نبود
کمي خودم رو مايل کردم ساعت هفت بود
خواب از سرم پريده بود....بلند شدم روي تخت نشستم ....فکر کنم يه نيم ساعتي گذشته بود که در اتاق زده شد
-بفرماييد
مهران بود ...حتما قراره امروز بريم آزمايش بديم
از جام بلند شدم و سلام کردم
-سلام
-سلام
احساس مي کردم از من خوشش نمياد
بسته اي رو به سمت من گرفت و گفت بيا اين لباس و وسايل لازم براي اينکه صورتت رو اصلاح کني آماده شدي بيا پايين
جلو رفتم و بسته رو از دستش گرفتم
-طولش ندي چون بايد بريم آزمايش بدي
سرم رو تکون دادم و گفتم باشه
قبل از اينکه از اتاق خارج شه دستش رو گرفتم و گفتم مهران چرا از من بدت مياد
نگاهي به من بعد به دستش که توي دست من بود کرد
دستش رو از حصار دستم آزاد کردم
توي چشمام زل زد و گفت تو جاي من بودي چکار مي کردي ؟من مطمئنم داري دروغ ميگي فقط نميدونم چرا اين داستان احمقانه رو بهم بافتي و تعريفش کردي
اگه پول مي خواستي خيلي راحت مي گفتي مطمئن باش بهت مي داديم اما تو داري با احساسات پدر و مادرم و حتي بقيه بازي مي کني مي فهمي
و بدون اينکه بذاره من چيزي بگم از اتاق خارج شد
به داخل بسته نگاه کردم يه تي شرت به همراه يه شلوار جين و ماشين ريش تراش و ژيلت و بقيه وسايل لازم بودند
چشام که به وسايل اصلاح افتاد ذوق کردم خيلي خوشم مي اومد ببينم صورتم بعد اصلاح چي ميشه
وسايل رو برداشتم و به سمت حموم رفتم
در حموم رو بستم و کارم رو شروع کردم بعد از نيم ساعتي کارم تموم شد اينقدر آروم کارم رو انجام دادم تا خودم رو زخمي نکنم
صورتم رو شستم و به خودم توي آيينه نگاه کردم لبخندي روي لبام نشست صورتم صاف شده بود
دستي به صورتم کشيدم ....فکر کنم از پسر بودن اين قسمتش رو بيشتر دوست داشتم
خيلي ذوق کرده بودم ...با دو تا دستام به صورتم مي کشيدم....چقدر کيف ميده
چون چيزي براي حالت دادن موهام نداشتم به ناچار اونا رو خيس کردم و شونه کردم
الان هم بهتره برم لباسام و بپوشم و آماده شم
تي شرت رو که توي دستم گرفتم ديدم نو نوه يعني اول صبحي کدوم مغازه باز بوده...خب شايد مال خودش بوده ....نه اگه مال خودش باشه که اندازه ام نيست
بالاخره آماده شدم لباسا هم تقريبا اندازه ام بودند
يه نگاه ديگه به خودم توي آيينه کردم و به سمت آشپزخونه حرکت کردم چون مطمئنا الان همه توي آشپزخونه نشستند
اولين نفر که نگاهش به من افتاد مامان بود از روي صندليش بلند شد و روبروم ايستاد
انگار ذوق کرده بود به سمت پدر برگشت و گفت ببين چقدر شبيه رهاست
به پدر که نگاه کردم ديدم اون ساکته و مهران هم سرش رو با تاسف تکون ميده

همه دور هم نشسته بوديم بالاخره امروز قرار بود مهران جواب آزمايش رو بياره
استرس زيادي داشتم با اينکه ميدونستم من رهام اما باز هم مي ترسيدم که نکنه همه ي اين چيزا خيال باشه و من رها نباشم
پاي مهرداد خب شده بود و گچش رو باز کرده بودند توي اين مدت که منتظر جواب بودم فقط بابا و مامان باهم مهربون بودند و بقيه به يه شکلي فقط مي خواستن بهم متلک و کنايه بزنن
با حرص طبق عادت هميشگيم داشتم انگشتهام رو مي جوييدم غير ارادي بود با اينکه خودم هم از اين عادت خودم بدم ميومد
اما وقتي به خودم اومد انگشتم رو از دهنم دور کردم اما مثل اينکه اين حرکتم از چشم مهر دور نمونده بود چون يه جور خاصي داشت نگاه مي کرد
ديدي داداش من خود رهام باورت شد يا هنوز هم شک داري اما اون بعد از چند لحظه نگاهش رو ازم گرفت و به کف سالن خيره شد
مامان و بابا هم کنار هم نشسته بودند و آروم با هم صحبت مي کردند فقط شادي بود که بدون هيچ عکسالعملي بي خيال داشت با انگشتاش بازي مي کرد اما اين حرکتش هم از بي خيالي نبود وقتي نگران مي شد اين کار رو مي کرد اما
چرا اون براي چي نگرانه.....چه ميدونم شايد هم اون دليلي براي نگراني داشت ...شايد از اينکه دوستي که همه ي رازهاش رو ميدونه الان پسر شده نگرانه
*********************
بالاخره باورشون شد جواب آزمايش نشون ميداد که من بچه اشونم پس کسي غير رها نمي تونم باشم
حب معلومه مگه بچه ي ديگه اي داشتن بالاخره بايد باور کنن
وقتي مهران گفت فکر کنم اين راست ميگه
مهرداد با تعجب گفت درست حرف بزن بفهميم منظورت چيه؟
مهران-طبق جواب آزمايش اين برادرمونهيعني ممکنه چيزايي که گفته باشه حقيقته
با تعجب نگاهش کردم و گفتم چرا ممکنه ....اين آزمايش نشون ميده که من برادرتونم ديگه
مهران_آره اما از کجا معلوم رها باشي
-چرا نمي خواين باور کنيد که من رهام.....چي مي خواين بهتون بگم ....مي خواين ميشينم ريز و درشت همه زندگيم رو تعريف مي کنم
رو به شادي کردم و گفتم شادي يادته بعد عروسي فريد تو حالت خوب نبود من رفتم برات مسکن آوردم
بقيه متوجه منظورم نشدن اما شادي که فهميد منظورم چيه صورتش قرمز شد و سرش رو پايين انداخت و گفت اره
-خب چي دوست دارين ديگه بگم بگيد من ميگم
مامان به سمتم اومد و من رو در آغوش کشيد....سر و صورتم رو مي بوسيد و قربون صدقه ام ميرفت
اما پدر هنوز سرجاي خودش بود و هيچ عکس العملي نشون نداده بود
توي آغوش مادر بودم که صداي پدر رو شنيدم
پدر-من يادمه رها از بچگيش يه ماه گرفتگي رو کمرش داشت تو هم بايد اون رو داشته باشي.....نميشه گفت که حتي اين نشونه هم از بين رفته باشه با اينکه اين احتمال که از بين رفته باشه هم هست آخه تو بيشتر اجزاي صورتت تغير کرده و اينکه بخوايم بين تو رها تشابه پيدا کنيم سخته
خودم هيچ وقت متوجه اين نشونه نبودم راستش مي ترسيدم از بين رفته باشه براي همين بي حرکت ايستاده بودم که
مهر گفت پس چرا معطلي تي شرتت رو بکن کمرت رو ببينيم
-چي؟جلوي همه.....نه اصلا مگه ميشه
راستش نمي تونستم جلوي پسرا و پدرم تي شرتم رو بکنم مگه مممکن بود اصلا خجالت مي کشيدم درسته که پسر بودم اما نمي تونستم چون عادت نداشتم
هنوز خجالت مي کشيدم که جلوشون راحت باشم
من نميدونم چرا همه ي قسافه ام عوض شد بيشتر احساسم عوض شده پس چرا احساس خجالت از بين نرفته
رو به پدر کردم و گفتم من فقط جلوي مامان و شادي تي شرتم رو ميکنم
سيمين جلوي خودش رو گرفت تا نخنده اين تا حالا کجا بود حتما رفته بود علي رو بخوابونه
مهرداد هم قهقه اي زد و گفت نه بابا بعد چرا ما بايد اينقدر بهت اعتماد داشته باشيم
خب راست مي گفت اونا هنوز نتونسته بودند باور کنن من رهام پس چرا بايد بهم اعتماد کنن
کنار پدر رفتم و گفتم پس فقط شما بمونيد من خجالت مي کشم جلوي مهرداد و مهران تي شرتم رو بکنم
اينبار مهران زبون باز کرد و گفت مگه تو دختري
-خب يه روز که بودم هنوز به اين هويت عادت نکردم
پدرم با سر به مهرداد و مهران اشاره کرد که برن بيرون
مهران هم به شادي و سيمين گفت اين که هنوز نسبتش معلوم نيست نکنه مي خواين بايستين نگاش کنيد
پشتم رو به پدر کردمو تي شرتم رو بالا زدم
بعد از چند لحظه مامان گفت ببين خودشه اين رهاست دروغ نميگه
به طرف پدر که برگشتم ديدم با شک نگاه مي کنه حق داره غير قابل باوره خود من هم هنوز نتونستم باور کنم هر لحظه منتظرم که از خواب بيدار شم
اما مثل اينکه اين يک خواب نيست بلکه واقعيته يه واقيعت هيچ وقت فکر نمي کردم اگه يهويي پسر شم اينقدر مشکل برام به وجود مياد

بالاخره بعد از يک هفته کم کم انگار داشتن توي خونه قبولم مي کردند و انگار داشت باورشون مي شد که من همون رهام
مهران هم دنبال کاراي قانوني بود تا بتونه هويتم رو ثبت کنه تا بتونم مثل همه به زندگي عاديم ادامه بدم
************
بعد از يک ماه دوندگي و ازمايشات مختلف و کلي پارتي بازي بالاخره برام شناسنامه صادر کردند
وقتي شناسنامه رو توي دستم گرفتم از شادي دوست داشتم گريه کنم
به عکس که نگاه کردم عکس پسري رو ديدم که الان من هستم ديگه بايد قبول مي کردم که من رها نيستم
اسمم رو هم رهام گذاشتيم ....نميدونم اما من از اين اسم خوشم ميومد
پدر قرار بود براي معرفي من به همه ي فاميل مهموني بده چون بالاخره بايد منو مي شناختن و مي فهميدن من کي ام
راستش دوست نداشتم بگه من همون رها هستم ....اما مگه مي شد پس بگه من کي هستم
*************
امروز روز مهموني بود قرار بود امشب همه اينجا باشن
از صبح همه در تکاپو بودند حتي مهر که اوايل زياد دلخوشي از من نداشت و منو قبول نکرده بود الان ديگه با حضورم کنار اومده بود
صداي مامان اومد که منو صدا مي کرد سريع تي شرتمو تنم کردم و از اتاق بيرون زدم
-اومدم مامان
به آشپزخونه که رسيدم مامان گفت رهام زود باش برو اين جنسايي رو که رو کاغذ برات نوشتم برام بگير بدو
-مامان من حوصله ندارم بگيد مهر بره
با پس گردني که مهر بهم زد به عقب برگشتم پشت سرم ايستاده بود
مهر-مهموني بخاطر توه منو سنن برم خريد بکنم
سرم رو با تاسف تکون دادم و گفتم از روانشناس کشور انتظار نداشتم حسود باشه
-حق داري وقتي قراره ته تغاري تو باشي چرا انتظار داشته باشي ...حالا هم زود باش برو
*****************
واي از خستگي داشتم مي بريدم امروز چقدر کار کردم .....من گفتم پسر شم راحت ميشم اين که بدتر شد من که قبلا اصلا کار نمي کردم
جلوي آيينه ايستادم چون تا يکي دو ساعت ديگه مهمونا ميرسن و قشنگ مي تونستم دختر ديد بزنم
اين چه حرفيه من چم شده يعني واقعا پسرا اينجورين .....
دستي به موهام کشيدم ديروز رفته بودم و اونا رو مرتب کرده بودم هر چي به آرايشگر گفتم مدلش چيه الان مي گفت فشن ....منم ديگه چيزي نگفتم آخرش نفهميدم مدلش چيه اما خوب بود
مو کاملا کوتاهه و از جلو يه مقدار يک ر.ي روي پيشوني افتاده البته چون کوتاه بود زياد روي پيشوني نبود
شبيه موهاي مهر شده بود با يه تفاوت که اون بلندتر از موهاي من بود و اون بيشتر روي پيشوني افتاده بود
حالا من چه گيري به موهام داده بودم ...با دست راست چونه ام رو گرفتم و سرم رو چپ راست کردم
به به چقدر جذابم من .....خودم از خودم تعريف مي کنم چه ميشه کرد ....اما واقعا اينجوري بود
جلوي آيينه ايستادم و کتم رو مرتب کرد ....يه پيرهن صورتي روشن بهمراه شلوار جين و يه کت اسپرت سفيد پوشيده بودم
يعني ترکيب خوبي بودند....آره بابا چقدر هم دختر کش شدم من هه هه
عطر رو برداشتم چند سانتي اط خودم دور کردم و شروع به پخش و پلا کردن عطر تو هوا روي خودم شدم کارم که تموم شد دوباره عطر رو جلوي آيينه گذاشتم ....يه دوش حسابي با عطر
گرفته بودم
بالاخره از جلوي آيينه دل کندم من قبلا که دحتر بودم اينقدر به خودم نمي رسيدم حالا که پسر شدم همه چيز برعکس شده
به طبقه پايين که رسيدم اولين نفر که منو ديد علي بود با ديدنم به آغوشم پريد
عاشقش بودم فکر کنم اون زودتر از همه قبولم کرد
بوسيدمش و سرش رو به سرم چسبوندم
-چطوري عمو جون خوبي
اين اولين بار بود که بهش مي گفت يه حس خيلي خوبي بهم دست داد چقدر باحال بود کم کم ديگه بايد باورم مي شد که من ديگه رها نيستم بلکه الان من رهام هستم
سرش رو تکون داد و گفت بريم يازي
دوباره بوسيدمش و اونو روي زمين گذاشتم و گفتم بازي بمون براي بعد الان کار دارم
سرم رو که بلند کردم مامان رو ديدم که داره با منقلي کوچيکي که توي يه سيني کو.چيک قرار داده و مسلما براي اسفند دود کردنده داره به سمتم مياد
به من که رسيد اونو دور سرم چرخوند و گفت فداي قد و بالات بشم من بايد ديگه برات آستين بالا بزنيم
مهر تا اينو شنيد پريد وسط و گفت کي گفته وقتشه تا من هنوز مجردم اونم بايد مجرد بمونه
مامان-تو که ميگه من فعلا زن نمي خوام ....مي خواي جلوي رهام رو هم بگيري
براي مهر چشمکي زدم و رو به مامان گفتم مامان من مشکلي ندارم کاملا آماده هستم براي تشکيل زندگي
مهر-بدبخت اوني که زن تو بشه
يعني واقعا يه روزي منم زن مي گيرم ....هنوز خودم هم نتونسته بودم باور کنم که ديگه رها نيستم...فکر کنم با گذشت زمان باورم بشه
مامان با سيني به طرف آشپزخانه رفت و رو به من گفت رهام جان برو شادي رو صدا کن دير کرده الان مهمونا ميرسن
-باشه راستي مامان مهران و سيمين کجا اند
مامان-الان ميان کار داشتن رفتن ...برمي گردند
با قدمهايي آروم در حالي که ترانه اي رو زير لب زمزمه مي کردم پله ها رو بالا ميرفتم
پشت در اتاقش که رسيدم ساکت شدم
مي خواستم بدون در زدن وارد شم بعد با خودم گفتم رهام شيطنت ممنونع تو الان ديگه فرق کردي
براي همين ضربه اي به در زدم و بدون اينکه منتظره اجازه ورود بمونم در رو باز کردم
                                                            **************

وارد که شدم چشمم به شادي افتاد که با تاپ و شلوار جلوي آيينه ايستاده بود و مشغول آرايش کردن بود
باديدن من جيغي کشيد و رژ از دستش افتاد
ذر رو بستم و به اون تکيه دادم و گفتم چته مگه جن ديدي
دستاش رو دور خودش گذاشت و گفت برو بيرون
با موذي گري گفتم چرا؟
همونطور که با چشاش دنبال چيزي مي گشت تا جلوي خودش بگيره گفت رهام برو بيرون تو نا محرمي
آروم اما طوري که اون هم بشنوه گفتم حالا انگار دفعه اوله که مي بينمش
با خشم گفت چي گفتي؟
سرم رو باشيطنت تکون دادم و لبخندي زدم و گفتم همون که شنيدي
-خجالت بکش تو پسرخاله امي
قهقه اي زدم و گفتم خب که چي من و تو که اين حرفا رو با هم نداريم ،داريم؟
چشمش به مانتوش که روي زمين افتاده بود افتاد به سمت اون رفت تا بپوشدش که قبل از اون مانتو رو برداشتم و گفتم نه جونم
-مانتو رو بده
-نه نميدم
با عصبانيت نگاهم کرد و گفت رهام برو بيرون والا جيغ ميزنم
خونسرد روي تخت نشستمو گفتم بزن
ميدونستم جربزه اين کار رو نداره
به سمت کمد لباسش رفت تا چيزي تنش کنه که به سرعت جلوش قرار گرفتمو دستم رو روي در کمد گذاشتم
نزديک بود ديگه اشکش دربياد با درماندگي گفت رهام خواهش مي کنم بس کن
بهش نزديک شدم چونه اش رو با دستم گرفتم و گفتم عزيز دلم مگه من تا حالا تو رو نديدم ...چرا اينقدر از من فرار مي کني ما هنوز هم مي تونيم
دوستاي خوبي براي هم باشيم
به چشام نگاه کرد و گفت باشه اما الان برو بيرون اگه کسي من با اين وضع ببينه و تو رو هم اينجا ببينه چه فکري مي کنه
صورتش رو توي قاب دستم گرفتمو گفتم به يه شرط ميرم
-هر شرطي باشه قبول فقط زود برو بيرون
لبخندي زدمو گفتم نشنيده قبول مي کني؟
-آره برو فقط
-کجا برم اول شرطم رو اجرا کن بعد
با کلافگي گفت باشه بگو
چشام رو وري لباش زوم کردم و گفتم يه بوسه مي خوام
دستش رو روي لبش گذاشت و گفت گم شو بيرون
-دست خالي نميرم
راستش اول فقط مي خواستم شوخي کنم اما الان با اين برخوردش مصمم کرد که واقعا اين کار رو بکنم
به سمتش رفتم
اما اون به سرعت به سمت در دويد
قبل از اينکه در رو باز کنه محکم مچ دستش رو گرفتمو به سمت خودم کشيدمش
چون محکم کشيدمش توي بغلم افتاد
دستام محکم دورش قرار دادم و آروم صورتم رو به صورتش نزديک کردم
روش رو برگردوند که نتونم لباش رو ببوسم
به ديوار چسبوندمش و دستاش رو با يکي از دستام قفل کردم و بالاي سرش گذاشتم
سرش رو محکم با دست ديگه ام گرفتم و صورتم رو به صورتش نزديک کردم
داغي نفسهاش که به صورتم مي خورد....بوي تنش همه و همه من و توي تصميمم مصمم مي کرد
بالاخره نتونستم طاقت بيارم و لبهاي داغم روي لبهاش گذاشتم و با ولع شروع به بوسيدنش کردم
نميدونم چرا ساکت شده بود انگار تسليم شده بود
چشاش رو بسته بود و حرکتي نمي کرد
لبام رو از لباش روي چونه اش و بعد گردنش سر دادم خواستم پايين تر برم که آروم دم گوشم گفت رهام خواهش مي کنم بسه ....تو رو خدا ولم کن