دوست داشتم دوباره اون حس عجيب رو تجربه کنم حسي که بران ناشناخته بود و اولين بار تجربه اش مي کردم
براي همين ليوان چاي رو توي سيني گذاشتم و آروم دستام رو به دستهاي شادي نزديک کردم
اون داشت چايش رو مي خورد و حواسش به من نبود
آروم انگار که مي ترسيدم دوباره برق بهم وصل بشه دستاش رو گرفتم اما هيچي حس نکردم
نه برقي به بدنم وصل شد و نه ضربان قلبم بالاتر رفت مثل گذشته بودم همون حسي که بهش داشتم
پس چرا اون لحظه
سرم رو تکون دادم که اين افکار رو از سرم خارج کنم سرم رو که بلند کردم ديدم شادي با تعجب داره به من نگاه مي کنه
-رها چت شده چرا اينجوري مي کني
با گيجي در حالي که سعي مي کردم همون رهاي گذشته باشم گفتم هيچي فقط بو فکر فردام
نميدونم ميرسم همه ي کاراي شرکت رو انجام بدم يا نه
توي چشمام زل زد و گفت من مطمئنم که مي توني کارات رو تموم کني من دختر خاله ام رو مي شناسم
لبخندي زدم و گفتم ديگه چي
-هيچي
دمپايم رو درآوردم خواستم به طرفش پرت کنم که دستاش رو به علامت تسليم بالا برد و گفت من که چيزي نگفتم
-يعني تو نمي خواستي گوشام رو دراز کنيد
کنار ميز کامپيوتر ايستاد و گفت تو خدايش گوشات درازه
-نه بابا داري راه ميوفتي من گفتم حقت رو بگير اما نگفتم از من بگيرش
-چکار کنم استادم خوب بوده
در حالي که به سمتش ميرفتم گفتم الان نشونت ميدم استادم خوبه يعني چي
شادي به سمت تخت دويد من هم دنبالش، من روي تخت پريدم دستش رو گرفتم و اون رو روي تخت انداختم بعد شروع کردم به قلقلک دادنش
اونم نمي تونست کاري کنه و فقط مي خنديد
از بس خنديده بود اشک از چشاش راه افتاد بريده بريده گفت رها غلط کردم ولم کن
ولش کردم و کنارش روي تخت دراز کشيدم
دستام رو دراز کردم و به سقف خيره شدم
شادي هم نزديکم اومد و سرش رو روي دستم گذاشت و گفت رها من خيلي خوشبختم که تو رو دارم
بوي موهاش به بينيم خورد دوباره همون حالت بهم دست داد دوست داشتم توي آغوشم بگيرمش
از خودم بدم اومد من چرا امروز اينجوري مي شدم
سرش رو از روي دستم برداشتم و روي بالش گذاشتم و از روي تخت پايين اومدم
شادي با تعجب به حرکاتم نگاه مي کرد مي خواستم از اتاق برم بيرون که گفت رها من حرف بدي زدم
براي اينکه خيالش رو راحت کنم که از دستش ناراحت نيستم لبخندي به روش زدم و گفتم نه
-پس چرا يهوي بلند شدي مي خواي بري بيرون
چي بايد بهش مي گفتم خودم هم نمي دونستم چه اتفاقي داره ميافته
-نه شادي جان مي خوام برم به مهر بگم که فردا باهامون بياد که فردا کاري واسه خودش نتراشه
با لبخند گفت رها خيلي دوست دارم
با دستم بوسي براش فرستادم و گفتم منم همينطور
در اتاق رو که بستم به ديوار کنار در تکيه دادم
مثل اينکه من امروز حالم بده معلوم نيست چم شده معلوم نيست چرا دوبار اينجوري شدم
حتي نمي دونم اين حسم خوبه يا نه
يعني چي براي چي دوست دارم شادي رو توي آغوشم بگيرم چرا دوست دارم ببوسمش
اه يعني من همجنسبازم
خاک تو سرت رها بعد عمري که پسرا رو تحويل نگرفتي الان چشمت دنبال يه دختره

اين چه حسي بود که من دوبار توي يه روز براي اولين بار تجربه اش کردم
حتما خيالاتي شدم ،آره حتما خيالاتي شدم
الان بهتره برم پبش بقيه چون مي ترسم کاري کنم که بعد پشيمون بشم و باعث آبروريزي بشه
پايين که رفتم هيچکي توي سالن نبود ،به آشپزخونه هم سرکي کشيدم اما کسي اونجا نبود
رها خانم خوب معلومه توي تابستون خواب بعداز ظهر مي چسبه حتما همه رفتن لا لا کردند
حالا من چيکار کنم
حس مي کردم حرارت بدنم بالا رفته ، رفتم دستشويي مقابل آيينه ايستادم شير آب رو باز کردم
چند مشت آب روي صورتم ريختم حس کردم از گرماي بدنم کاسته شد
به آيينه نگاه کردم صورت دختري رو ديدم با موهايي خيس که به پيشونيش چسبيده بود
بيني کشيده و بدون ايرادي که به صورتش ميومد لبايي قلوه اي ،ابروهايي پر که هيچ وقت به اونا دست نزده بود چون هيچ وقت از اين کارا خوشش نميومد
چشمهاي درشت و قهوه اي رنگي که توي نگاه اول مژهايي بلند و برگشته اي روي آنها به چشم مي خورد
و چونه اي مربع شکل که در کل با ترکيب صورت هماهنگ بود
اين منم رها
ياد حرف شادي افتادم که مي گفت تو اگه پسر بودي جذابتر و باحالتر مي شدي
اي کاش من واقعا پسر بودم ديگه نه غصه اين رو داشتم که تنهايي نمي تونم بيرون برم و نه هزار مشکل ديگه اي که چون دخترم دارم
رها هر چي رو که حس کردي فراموش کن و برگرد توي اتاق و همون رهاي قبل باش
پشت در اتاق هنوز مردد بودم که وارد شم يا نه بالاخره تصميم خودم رو گرفتم در رو باز کردم
کامپيوتر خاموش بود و شادي هم روي تخت خوابيده بود
کنارش روي تخت نشستم دستم رو به گونه اش کشيدم بدون هيچ حسي که قبلا تجربه اش کرده بودم مثل قبل با احساس رهاي قبل گونه اش رو نوازش کردم
بعد بوسه اي روي گونه اش زدم و آروم گفتم خيلي دوست دارم
يهو ديدم چشماش باز شد و با لبخند و چشماي شيطون بهم خيره شد
بالشتم رو آروم به سرش زدم و گفتم مگه تو خواب نبودي
-نه راستش بدون تو خوابم نمي برد عادت کردم حتما يا تو بغلت بخوابم يا روي بازوت
-نکنه منو با مهر اشتباه گرفتي
اخم کرد و روش رو ازم گرفت
با خنده گفتم اين حرکات رو نبايد براي من انجام بدي اينا رو براي شوهر جونت پياده کن
هيچ حرکتي نکرد
کنارش دراز کشيدم و اونو توي آغوشم کشيدم روي گونه اش بوسه اي زدم و گفتم حالا آشتي ديگه
مگه من آبجي بزرگه نيستم
با لبخند به سمتم برگشت و مثل کودکي که به آغوش مادرش پناه مي برد به آغوشم خزيد
با محبت موهاش رو نوازش کردم و بهش گفتم شادي
-جونم
-هيچ وقت تحمل قهرت رو ندارم
دست و پاش رو مثل يه جنين جمع کرد و خودش رو بيشتر توي آغوشم جا دادو گفت منم طاقت ندارم يه ثانيه باهات قهر کنم
با خنده گفتم پس چطوري تازه باهام قهر بودي
-مي خواستم يه خورده نازم رو بخري
-فداي شادي خودم بشم من که بهت گفتم نازت رو فقط بايد شوهرت بخره نه من بدبخت
سرش رو بلند کرد و توي چشمام نگاه کرد و گفت رها به مهرداد گفتي
چي بهش مي گفتم ،يهو از دهنم پريد و گفتم آره
-قبول کرد
-آره گفت باهامون مياد حالا هم بگير بخواب که منم خوابم مياد

عصر که بیدار شدم دیدم خودم تنها روی تختم به پهلو چرخیدم و دوباره چشمام رو بستم
داستم دوباره غرق خواب می شدم که حس کردم دستایی دور گردنم حلقه شد و بعد هم داغیی رو روی گونه ام حس کردم با وحشت از خواب پریدم که دیدم علی دستاش رو دور گردنم حلق کرده و لباش رو روی گونه ام چسبونده
با عشق اونو توی بغلن کشیدم و بوسش کردم
-عمه فدات شه چه خوشگلی تو
-فدای من میشی
سرم رو به طرفش چرخوندم
-نچ فدات شم که چی بشه
مهر همونطور که دستاش رو هم تکون میداد گفت خاک برسرت کنن من که داداشتم فدام نمیشی بعد واسه این فسقلی فدات شم فدات شم می کنی
دوباره علی رو به خودم فشردم و گفتم نمی دونستم به علی هم حسودی می کنی البته فکر کنم تقصیر خودت نباشه از بس کمبود محبت داشتی عقده ای شدی
-هه هه چقدر با مزه ایی تو ،اگه به کمبود محبته شما دخترا از همه بیشتر کمبود دارین ما پسرا که همه تامینمون می کنن از خانواده گرفته تا آخر
-یه وقت رود دل نکنیا ،چقدر هم که تو طرفدار داری ،تو توی این عمر26 سالت یه طرفدار پیدا کردی که اونم شادی بدبخته که هنوز درست نشناختت و الا عاشقت نمی شد
حرصش در اومد در حالی که حرص می خورد گفت دعوت نامه نفرستاده بودم براش
تعجب کردم مهر چطور می تونه اینجوری حرف بزنه
-مهر چطوری می تونی این حرف رو بزنی اون که دست خودش نبوده ،کار دلشه
اینبار با عصبانیت گفت خوب منم دل دارم اما دل من اونو نمی خواد
به علی نگاه کردم که با ترس داشت به ما نگاه می کرد اون بوسیدم و بهش گفتم عمه جون بلند شو برو تو اتاق عمو مهرداد ما هم الان اونجا میایم ،باشه گلم
سرش رو تکون داد و خودش رو بیشتر بهم چسبوند
حتما چون یه خورده صدامون رو بالا بردیم ترسید
صورتش رو توی دستام گرفتم و گفتم من و عمو مهرداد می خوایم باهام حرف بزنیم اگه بری توی اتاق عمو مهر بعدا برات سک سک می خرم باشه
با خوشحالی سرش رو تکون داد و گفت باشه
منتظر شدم علی که از اتاق خارج شد از روی تخت بلند شدم و روبروی مهر ایستادم و گفتم راست و حسینی بگو حرفت چیه ،کسی رو دوست داری
-دستش رو جلوی صورتم تکون داد و گفت اینش به تو مربوط نیست بهتره به شادی بفهمونی که منو فراموش کنه
-چرا
-چون دوسش ندارم
سرم رو به علامت تاسف تکون دادم و گفتم از تو که روانشناسی توقع نداشتم دلش رو بشکنی
این بار آرومتر گفت رها جان من اونو مثل تو دوست دارم اتفاقا چون روانشناسم اینو می گم که هر چه زودتر فراموش کنه بهتره دلم نمی خواد صدمه ببینه
روی تخت نشستم ،چند دقیقه ای بهش نگاه کردم
-رها چرا اینجوری نگاهم می کنی مگه من تا حالا بهش گفته بودم که دوسش دارم که مقصر باشم
،میدونم مادرم این فکر رو انداخته توی ذهنش ،خودم چند بار به مادر تذکر دادم اما خیال می کنه از روی حجب و حیا هستش که بهش میگم به شادی نگو عروسمی ،باور کن دوست ندارم اذیت بشه من بخاطر خودش میگم که فراموشم کنه بهتره
-حالا چرا وایسادی بیا بشین
آروم دو قدمی رو که با تخت فاصله داشت طی کرد و کنارم روی تخت نشست
دستاش رو توی دستام گرفتم و گفتم نمیشه امتحان کنی شاید تو هم بهش علاقمند شدی
-رها نمیدونم.........تا حالا بهش فکر نکردم ...یعنی اصلا نمی تونم به شادی به چشم همسرم نگاه کنم
-میشه به این موضوع فکر کنی شاید تونستی امتحان کن شاید چون مادر از بچگیش گفت اون عروس مهرداه تو خواستی این فکر رو نفی کنی و به همه بفهمونی که زنت رو خودت انتخاب می کنی
-نه باور کن این مسئله نیست میدونی که من آدم خودخواهی نیستم
دستاش رو از حصار دستام خارج کرد و به سمت در رفت ،دستش رو که روی دستگیره گذاشت گفتم مهرداد ازت یه خواهشی داشتم
با لبخند به سمتم چرخید و گفت از همون مهرداد گفتنت معلوم بود می خوای خرم کنی
-اا مهر بی ادب نشو
-بگو می خوام برم
کمی مکث کردم و گفتم من به شادی گفتم که فردا برای خرید که می خوایم بریم بیرون تو هم با ما میای
خواست چیزی بگه که پشیمون شد در رو باز کرد خواست خارج بشه که با التماس گفتم میای مگه نه؟
بدون اینکه به سمتم برگرده گفت مگه چاره ی دیگه ای هم دارم

سر ميز شام همه دور هم نشسته بوديم امروز براي اولين بار من و مهر بي خيال هم شده بوديم و با هم کل کل نمي کرديم بقيه هم که عادت داشتن موقع خوردن غذا سکوت کنن ،اما فکر کنم از سکوتمون تعجب کرده بودند
من به فکر حرفاي مهر بودم که چه جوري بايد به شادي بگم مهر رو فراموش کنه ،يا امکان داره که مهر به شادي علاقه من بشه مهر هم که آخرش نگفت کسي رو دوست داره يا نه
با سقلمه اي که به پهلو زده شد سرم رو بالا آوردم فهميدم که چند دقيقه است فقط دارم با غذام بازي مي کنم و حواس همه به من جلب شده
آروم به شادي گفتم نمي تونستي آرومتر بزني پهلوم رو سوراخ کردي
بابا با خنده گفت چکار داري اون طفلک رو
-هيچي فقط خيلي محکم زد
-اينقدر تو فکرت غرق شده بودي که اينجوري تونست از تو فکر بيارتت بيرون ،حالا تو چه فکري بودي
سرم رو بين بقيه چرخوندم همه ساکت فقط بهم نگاه مي کردند و منتظر بودند من حرف بزنم
حالا انگار چيز مهمي قرار بود بگم که همه اينجوري منتظر حرفام بودند
مهر قبل از اينکه من حرف بزنم گفت ولش کنيد حتما باز خل بازيش گل کرده و مي خواد خودش رو واسه اتون لوس کنه
با اين حرفش کفري شدم و گفتم کافر همه رو به کيش خود پندارد
من کي تا حالا لوس بازي در آوردم که اين بار دومم باشه ،در ...
مامان-عزيزم ما پشيمون شديم نمي خوايم چيزي بشنويم همون بهتر که ساکت نشسته بودي
-ااااااااا مامان شما چرا به مهر چيزي نمي گي
مهر-رها من صد بار بهت گفتم اسمم و کامل بگو
-چه فرقي مي کنه بالاخره مهري هيچ وقت هم آبان نميشي
مهر- از خنده دارم ميترکم چقدر با مزه اي تو دختر
به بقيه نگاه کردم بابا و بقيه مي خنديدند اما مامان فقط داشت نگاهم مي کرد انگار که همش تقصير منه من که ميدونم اون مهر رو خيلي دوست داره واسه همين هيچي بهش نميگه
-مامان چرا اينجوري نگاهم مي کني خوب به مهر يه چيزي بگو ،اون اول شروع کرد
مهر -بی خود مظلوم نمایی نکن که مامان میدونه چه مارمولکی هستی
-مامان
مامان-مهرداد تو هم بهتره بس کنی ،بهتون رو بدم می خواین بشینی تا صبح با هم بحث کنید
از روی صندلی بلند شدم و روبه مامان گفتم
-مامان دستون درد نکنه خوشمزه بود من سیر شدم
مامان -تو که چیزی نخوردی
-سیرم
بعد رو به مهران و سیمین کردم و گفتم من حالم خوب نیست می خوام برم بخوابم شما ببخشید دیگه
سیمین-برو عزیزم راحت باش
می خواستم از آشپزخونه خارج شم که مهران گفت فردا می خوای باهات بیام بریم دنبال کارای شرکت
-اگه پیشنهادت تعارف نبود آره
لبخندی زد و گفت نه تعارف نبود فردا ساعت هشت دم در منتظرتم ،حالا هم برو بخواب
روبه مامان و بابا و شادی کردم و گفتم شب بخیر
************
روی تخت دراز کشیدم نمی تونستم بخوابم ذهنم به همه جا پر می کشید
به مامان که یعنی واقعا مهر رو بیشتر از من دوست داره یا این تصور خودمه
شاید هم چون همیشه حس می کنم جامعه رفتارش با پسرا فرق می کنه اینجوری حس می کنم
مامانم بازنشسته آموزش و پرورش هستش دو سال پیش بازنشسته شد الانم که خونه داری می کنه
با اینکه مهربونه اما جدیه و برعکس بابا که اگه اشتباهی بکنیم شاید زود ببخشتمون ،مامان قشنگ حالمون رو می گیره و از اشتباهمون به سادگی نمی گذره و خیلی جاها بهمون سخت گرفته ،خوب اینم به خاطر اینکه مدیر مدرسه بوده و همیشه باید جدی و سخت برخورد کنه
بابا مهندس عمران یه شرکت بزرگ داره که پروژهایی بزرگی رو تا حال در سطح کشو اجرا کرده
حالا که خوب فکر می کنم می بینم که من آدم ناشکری هستم چون خیلیا این چیزایی رو که من دارم ندارن
و دلشون به خاطر یه چیزای دیگه می شکنه
اونوقت من اینجا نشستم می خوام ببینم مامان من رو بیشتر دوست داره یا مهر رو
بقول مهر من واقعا گاهی وقتا خل بازیم گل می کنه

کم کم داشتن پلکام سنگين مي شدن که در اتاق باز شد و شادي وارد شد خودم رو به خواب زدم و چشمام رو بستم
چند دقيقه اي منتظر شدم اما اون نيومد که بخوابه آروم چشمام رو باز کردم که ديدم جلوي پنجره ايستاده و داره بيرون رو نگاه مي کنه
کنجکاو شدم بدونم داره به چي نگاه مي کنه ،اما نمي خواستم بفهمه من هنوز بيدارم ،اما حس کنجکاويم بر من چيره شد
از روي تخت بلند شدم و کنارش ايستادم به مسير نگاهش که نگاه کردم ديدم که مهر روي يکي ار صندليهاي که کنار استخر گذاشته
بوديم نشسته و به آب خيره شده و هيچ حرکتي نمي کنه
شادي بدون اينکه نگاهش رو از مهر بگيره گفت فکر کردم خوابيدي
-داشتم مي خوابيدم که تو تو اومدي
-رها الان مهر تو چه فکريه
-چه ميدونم حتما تو فکر درساشه
به سمت من چرخيد توي چشمام نگاه کرد ،چشماش غمگين بودند
- رها مطمئنم که مهرداد خودش کسي رو دوست داره
-چرا همچين فکري مي کني
-آخه مهرداد اخلاقش از زماني عوض شد که خاله به مهرداد گفت مهرداد جان بعد از نتيچه ي کنکورت تو شادي رو نامزد مي کنيم از اون روز به بعد مهرداد عوض شد ديگه
باهام سرد برخورد مي کنه و ديگه باهام شوخي نمي کنه انگار مي خواد بهم بفهمونه که من رو نمي خواد
-بريم بشينيم و باهام حرف بزنيم
کنار هم روي کاناپه نشستيم دستاش رو توي دستام گرفتم و گفتم شادي جون به مهر فرصت بده اون تا حالا به تو به چشم يه خواهر نگاه مي کرد
اما شايد تونست تو رو به عنوان همسرش بپذيره
با بغض گفت باهاش حرف زدي
-آره
-بهش نگفتي که دوسش دارم
تو دلم گفتم حتي اگه ن نمي گفتم اون از رفتار تو فهميده بود
- نه بهش نگفتم فقط ازش خواستم روي تو به عنوان يه همسر فکر کنه
بغضش شکست با گريه خودش رو به آغوشم انداخت و گفت رها من بدون مهرداد نمي تونم زندگي کنم
همونجور که کمرش رو نوازش مي کردم گفتم يعني عشق ارزش همه ي اين چيزها رو داره
خودش رو از آغوشم بيرون کشيد ،اشکاش رو پاک کردم و به چشماش که حالا با نم اشکي که توش اون بود جذابتر شده بودند
نگاه کردم ،چقدر امروز توي نگاهم خواستني و زيبا ميومد
دست چپم رو بين دوتا دستاش قفل کرد و گفت رها اميدوارم يه روزي عاشق بشي اونوقت مي فهمي چي ميگم فقط برات دعا مي کنم عشقت
دو طرفه باشه
لبخندي زدم و گفتم نمي خواد برام از اين دعاها بکني من مطمئنم هيچ وقت عاشق نميشم تازه حتي اگه شدم
هيچ وقت نميذارم اشکم به خاطر عشق بريزه چون معتقدم هيچي ارزش اشکهاي من رو نداره
آروم به بازوم کوبيد و گفت چه خودخواه
-هويييييييييي هنوز اون سقلمه ات رو فراموش نکردم حالا اومدي دستم رو بشکني
-رها وقتي کنارتم همه ي غمام رو فراموش مي کنم کاشکي مهرداد هم مثل تو با من رفتار مي کرد
-مهر رو ولش تو فکر کن من مهرم ،شادي جون حالا اگه من پسر بودم عاشقم مي شدي
يه خورده فکر کرد و گفت با اينکه مطمئنم اگه پسر مي شدي از مهرداد جذابتر بودي اما متاسفم آقا من کسي رو نمي تونم جايگزين مهر کنم
بعد با دستش عدد يک رو نشون داد و گفت خدا يکي عشق يکي ،مهرداد عشق اول و آخرمه
نميدونم چرا وقتي اين حرف رو زد دمغ شدم ،خوب به من چه بده دختري اينجوري عاشق برادرمه
آخه مي ترسم شادي صدمه ببينه
به خودم دروغ که نمي تونستم بگم دليلم اين نبود ،دوست داشتم شادي مال من باشه دوست نداشتم کسي اونو از من بگيره
و جايگاهم رو توي ذهن ودلش کمرنگ کنه
-شادي من خوابم مياد شب بخير
-ناراحت شدي
-مگه واقعا من پسرم که ناراحت بشم
عادت داشتم هميشه با يه شلوار راحتي و تي شرت که تنگ نباشه مي خوابيدم اما امشب اصلا حوصله بدون تعويض لباس روي تخت
دراز کشيدم
شادي هم بلند شد رفت سمت کمد و تاپ و شلوارکي خارج کرد و شروع به تعويض لباس کرد
يه لحظه چشمم که به بدنش افتاد داغ شدم دوشت داشتم بلند شم و اون رو توي آغوش بگيرم
نگاهم رو ازش گرفتم و سرم رو توي بالش فرو کردم چرا من اينجوري مي شدم دارم ديوونه ميشم
بدون اينکه دوباره نگاهم رو به سمتش برگردونم به پهلو و پشت به شادي خوابيدم
اون هم اومد روي تخت دراز کشيد پتو رو روي هردومون کشيد و خودش رو به من نزديک کرد و از پشت دستش رو دور کمرم حلقه کرد
بدنش که به من نزديک شد ،گرماي بدنش حتي از زير لباس به بدنم سرايت کرد و باعث بدن من هم گرم بشه
دوست داشتم برگردم و اون رو در آغوش بگيرم اما مي ترسيدم از احساسي که تو وجودم بود مي ترسيدم

نمي خواستم به اين فکر کنم که من از دختر خاله ام خوشم مياد و دوست داشتم باهاش باشم
دستش رو از روي کمرم برداشتم و از روي تخت بلند شدم ..رو به شادي کردم و گفتم من ميرم آب مي خورم
سرش رو تکون داد و چشماش رو بست
از اتاق که خارج شدم چند نفس عميق کشيدم و به سمت دستشويي رفتم
امروز براي دومين بار به خودم توي آيينه نگاه کردم سرم رو زير آب گرفتم
خدايا اين چه حسي خدايا نخواه که رسوا بشم ،اين حس رو از من دور کن
من يه دخترم چطور ممکنه از يه دختره ديگه خوشم بياد
بغضي توي گلوم گير کرده بود دستي به گردنم کشيدم
پس چرا اين بغض لعنتي نمي شکست ،حتما از بس ناشکري کردم خدا همچين بلايي رو سرم نازل کرد
دستم رو به سمت پايين تر به سمت يقه ام کشيدم حس مي کردم دارم خفه ميشم
شقيقه هام رو فشار دادم و گفتم رها تو چته خيالاتي شدي اين افکار چيه
من مطمئنم اين مجازاتم چون نگاهم به شادي فرق کرده خدا مي خواد منو مجازات کنه
شير آب رو بستم چند دقيقه است و من فراموش کردم اون رو ببندم
موهام رو جلوي صورتم ريختم اونا رو جمع کردم و آبشون رو گرفتم
اينا هم چقدر بلند شدن خسته شدم همين فردا ميرم کوتاهشون مي کنم
فردا که کار دارم پس فردا ميرم کوتاهشون مي کنم
آره بهتره کوتاهشون کنم من براي چي دارم مو بلند مي کنم مگه حتما دخترا بايد موهاشون بلند باشه
از دستشويي خارج شدم رفتم توي سالن و روي کاناپه نشستم ،سرم رو تکيه دادم به پشتي کاناپه و چشمام رو بستم
حس کردم حالم بهتر شده ......به سمت اتاق رفتم و بدون اينکه موهام رو خشک کنم يا حوله رو دور موهام بپيچم همونطور با موهاي خيس زير پتو رفتم
مثل اکثر مواقع که سردم باشه به حالت جنيني خودم رو جمع کردم و خوابيدم
مامانم هميشه بهم مي گفت اينجوري نخواب
منم بهش مي گفتم من که هميشه اينجوري نمي خوابم فقط وقتي که خيلي سردم باشه اينجوري مي خوابم اونم ممکنه يه بار
در ماه پيش بياد پس مشکلي نيست ،تازه لازمه آدم گاهي وقتا حالت خوابش رو تغير بده
مامانم هم که ميدونست وقتي کاري رو بخوام مي کنم چيزي نگفت و من از بچگي اين عادت رو با خودم دارم که وقتي خيلي سردم
باشه اينجوري مي خوابم و حس مي کنم گرمم ميشه
***********************
حس مي کردم توي جايي هستم که اصلا اونجا برام آشنا نيست به هر طرف که نگاه مي کردم کسي رو نميديدم
شبيه يه بيابون که يه طرفش جنگل بود
از دور ديدم کسي از جنگل داره به طرفم مياد
حس کردم اون شخص توي اون مکان برام يه نقطه ي اميده
کم کم تونستم چهره اش رو تشخيص بدم بابا بزرگم بود
بهم که رسيد لبخندي بهم زد و گفت ميدونستم که مياي تا منو ببيني
با تعجب بهش نگاه کردم اما من که براي ديدنش نيومده بودم اصلا من نمي دونم چه جوري از اينجا سر درآوردم
چيزي توي دستش بود اونو به سمتم گرفت و گفت قدرش رو بدون
با ترديد دستم رو به سمتش دراز کردم چيزي توي دستم قرار داد و دستم رو مچ کرد
سرم رو که بلند کردم پدربزرگ نبود و خبري از اون جنگل سبز هم نبود به اطراف نگاه کردم من توي اين بيابون تک تنها دووم نميارم
مچ دستم رو باز کردم نوري به صورتم خورد
-رها بلند شو ،رها حالت خوبه
چشمام رو که باز کردم شادي رو ديدم که بالاي سرم نشسته و به من نگاه مي کنه
دستش رو روي پيشونيم گذاشت و گفت تب داري
احساس مي کردم خسته ام و تموم بدنم کوبيده شده ،مي خواستم بلند شم که دردي توي تموم بدنم پيچيد
-بگير بخواب
خواستم حرفی بزنم که حس کردم گلوم بسته شده و نمی تونم حرف بزنم
-نمی خواد چيزی بگم برم به مهران بگم منتظرت نمونه الان يه ساعته که منتظره تو بيدار شی
به شادی نگاه کردم امروز چطور شد که زود بيدار شده
شادی از اتاق خارج شد

چند دقيقه بعد مامان و مهران بهمراه شادي وارد اتاق شدند
مامان کنارم روي تخت نشست ...دستش رو روي پيشونيم کشيد
مامان-تبت بالاست بهتره ببرمت دکتر
مهران-آماده اش کنيد من مي برمش
بزور دهنم رو باز کردم و با صدايي گرفته گفتم لازم نيست
مامان -چطور لازم نيست
سرم رو که درد مي کرد فشار دادم و رو به مهران گفتم کاراي شرکت
مهران-يه روزه ديگه ميريم انجامشون ميديم ،مامان آماده اش کنيد مي برمش دکتر
و از اتاق خارج شد
شادي به سمت کمد رفت و مانتو شلوار و شالي رو برام آورد و بهمراه مامان شروع به تعويض لباسم کردند
بعد از تعويض لباسام مامان گفت همينجا باش تا برم آماده شم
دستش رو گرفتم و گفتم نمي خواد مهران هست
شادي رو به مامان کرد و گفت خاله من باهاش ميرم
بعد از اينکه شادي آماده شد من در حالي که به شادي تکيه داده بودم از اتاق خارج شديم
آشپزخونه امون اپن بود وقتي به نزديک آشپزخونه رسيديم مهران از پشت ميز بلند شد و به سمتون اومد
بابا هم گفت چي شده دخترم
-هيچي موهام خيس بودند و رفتم زير کولر خوابيدم اين شد
مامان روي صورتش زد و گفت دختر تو چقدر بي ملاحظه اي آخه آدم با موهاي خيس زير کولر مي خوابه
مهر وسط حرف مامان پريد و گفت مامان جون شما مي گيد آدم رها که آدم نيست
حيف که حالم بد بود و نمي تونستم وابش رو بدم
بعد رو به من کرد و گفت رها صدات عالي شده بهتره بري خواننده شي
لبام رو کج کردم و روم رو ازش گرفتم
مهران-شادي جان کمکش کن بهتره بريم
بعد خودش بازوم رو گرفت و با هم از خونه خارج شديم
***************
به مطب نزديکرين پزشک عمومي رفتيم با اينکه هنوز اول صبح بود اما مطبش شلوغ بود
وارد مطب که شديم و جمعيت منتظر رو که ديدم آهي کشيدم
مهران به اطراف نگاه کرد تا صندلي خالي پيدا کند اما همه ي صندليها پر شده بودند و عده اي ايستاده منتظر بودند
رو به مهران کردم و گفتم مهران بهتره بريم خونه من نمي تونم اينجوري منتظر بمونم
-نميشه عزيزم حالت بدتر ميشه
جوني حدودا سي دو سه ساله از روي صندلي خودش بلند شد و روبه مهران گفت آقا مثل اينکه حال خانومتون بده بفرمايد بذاريد اينجا بشينه
مهران-ممنون خواهرم هستن
-بله عذر مي خوام
و با دستش به صندلي اشاره کرد
شادي من رو به سمت صندلي برد
روي صندلي که نشستم چشمام رو بستم شادي هم کنارم ايستاد و مهران هم بهکنار ميز منشي رفت
چشمام رو که باز کردم ديدم همون جوون روبروم ايستاده و بهم زل زده
آخه اين قيافه ديدن داره که بهم زل زدي
نگاهي اجمالي بهش انداختم
تقريبا همقد مهران بود کت اسپرت و شلوار جيني پوشيده بود و توي دستش يک کيف سامسونت بود
به نظر شخصيت مهمي ميومد خصوصا با اون ژستي که اون گرفته بود
مهران به کنارم اومد و گفت با منشي صحبت کردم قبول کرد تو رو بعد يکي دو نفر بفرسته تو
بالاخره نوبت من رسيد .من و شادي وارد اتاق دکتر شديم
دکتر زن جواني بود که از همون لحظه ورود لبخندي روي لباش بود
خودم رو روي صندلي کنار دکتر ولو کردم شادي هم روي صندليه کناريم نشست
دکتر شروع به معاينه ام کرد فشارم رو گرفت و بعد هم شروع به نوشتن يه سري دارو توي دفترچه کرد
رو به من کرد و با همون لبخندي که هنوز روي لبهاش بود گفت خوب خانم شما که از آمپول نمي ترسين
فکر کنم اين مسخره ترين سوالي بود که تا حالا کسي ازم پرسيده آخه من با اون قد و قواره و سن بايد از يه آمپول بترسم
همزمان با اينکه من و شادي مي خواستيم از اتاق خارج بشيم اون جوون هم وارد اتاق شد و در رو بست
روبروم ايستاد و کارتي رو به سمت من گرفت و گفت ميشه اينو بگيرين
نزديک بود از تعجب شاخ دربيارم اين ديگه چه جورش بود
به دکتر نگاه کردم اون هم با تعجب به ما نگاه مي کرد
دستش رو پس زدم و به شادي گفتم بريم
دوباره جلوم ايستاد و گفت خواهش مي کنم ،شما اين کارت رو به اين عنوان بگيريد که مي خوام براي خودم تبليغ کنم
کارت رو گرفتم متخصص جراح بود بدون اينکه اسمش رو بخونم يا نگاهش کنم کارت رو انداختم توي جيب مانتوم و از اتاق دکتر خارج شديم
*******************
روي تخت دراز کشيده بودم الان سه روزه که کار من شده فقط استراحت
هربار که شادي ميومد کنارم نمي تونستم احساستم رو کنترل کنم حضورش در کنار من باعث عذابم ميشد اما باز هم دوست داشتم
که کنارم باشه نوازشم کنه در آغوشم بگيره ،کم کم داره باورم ميشه که من يه همجنس گرام آخه چرا
الان که به گذشته فکر مي کنم مي بينم که من هميشه رابطم با دخترا خوب بوده و همبازي خوبي براي اونا بودم
اما از پسرا به غير از برادرام از بقيه بيزار بودم
خدايا جواب خونواده ام رو چي بدم کمکم کن ،نمي خوام انگشت نماي مردم شم
توي افکار خودم بودم که شادي با سيني غذا وارد اتاق شد
حضورش همراه با عذابي که به من وارد مي کرد آرامشي بهم ميداد که نمي تونستم انکارش کنم
لبخندي زد و سيني را روي زمين گذاشت به سمتم آمد بازوم رو گرفت و گفت بلند شو خانم تنبل ،بلند شو ناهار بخوريم
خودم و احساساتم رو کنترل کردم و بدون اينکه نگاهش کنم از روي تخت بلند شدم
روي زمين کنار هم که نشستيم
غذا رو توي بشقاب برام کشيد و جلوم گرفت
-بگير بخور رها جون
قاشق و چنگال رو برداشتم و شروع به تيکه تيکه کردند کباب شدم
در حال خوردن غذا بوديم که شادي گفت رها امروز يه مجله گرفته بودم بعد يه جا در مورد يه نفر نوشته بود که مرد بوده بعد با عمل خودشو زن کرده
به نظر من که کار مزخرفيه ،اينقدر بدم اومد آخه اين يعني چي،بعد که مي خوان کارشون رو توجيه کنن مي گن ما دوجنسيتي هستيم
نميدونم از بچگي دوست داشتم دختر باشم با پسرا بهتر رابطه برقرار مي کرد
ديگه حرفاش رو نمي شنيدم فقط به جرقه اي که توي ذهنم زده شد فکر مي کردم
يعني ممکنه منم مثل اين مرد باشم
منم از دختر بودنم بيزارم ،هيچ وقت دوست نداشتم لباس دخترونه بپوشم
رو به شادي که غذاش رو تموم کرده بود و داشت آب مي خورد گفتم شادي اين مجله که گفتي رو، برام بيار مي خوام بخونم
-باشه ،تو هم بدت اومد من که چندشم شد
ديگه نمي تونستم افکارم رو روي حرفاي شادي متمرکز کنم فقط به خودم و اتفاقاتي که ممکن بود بيفته فکر مي کردم
**************
خوندمش حرفاي اون مرد که حالا يه زن شده بود رو خوندم
برام غيرقابل باور بود که من هم ممکنه دوجنسيتي باشم
هميشه از اين کلمه بدم ميومد
گيج شده بودم توي مردابي از شک و ترديد شناور شده بودم ،انگار هويتم رو از دست داده بودم
اگه واقعا من يه دوجنسه باشم پس هويتم چيه ،رها دختري که بيست و سه سال از عمرش رو با دختر بودنش گذروند
يا پسري که معلوم نيست از پسر بودن چي داره
من از پسر بودن چي دارم جزء يه احساس ،احساسي که معلوم نبود درست باشه يا غلط
اگه من پسر بشم خونواده ام چي مي گن
شادي حتما از من متنفر ميشه خودش تازه گفت چندش آوره اين کار
شادي با سيني که دو ليوان چاي توش بود وارد اتاق شد مجله رو روي تخت پرت کردم و به ديوار تکيه کردم
پاهام رو توي شکمم جمع کردم و به شادي زل زدم
زيبا بود و خواستني ،دختري که مي تونه آرزوي هر مردي باشه
به خودم خنديدم حالا انگار من مردم
پس چرا تا به حال در مورد شادي اين احساس بهم دست نداده بود چرا حالا بعد از اين همه سال
دوباره نگاهي به شادي انداختم روي کاناپه نشست و ليوان چايش رو توي دست گرفت و به من گفت مياي يا برات بيارمش
-بيارش
ليوان چاي رو به دستم داد و دوباره رفت روي کاناپه نشست
و من دوباره غرق افکارم شدم

از فکر کردن خسته شدم زیر پتو رفتم تا بخوابم ،پتو رو روی سرم کشیدم و بعد از چند دقیقه خوابم برد
صبح با کش و قوسی به بدنم از تخت بلند شدم به سمت دستشویی رفتم
چند مشت آب به صورتم زدم و به صورت خودم توی آیینه نگاه کردم
دست که روی صورتم کشیدم حس کردم زبر شده
صورتم چرا اینجوری شده حس کردم موهای صورتم یه شبه رشد کردند و دارن زبرتر میشن
بی خیال شدم و دهنم و شستم چند روزه دندونام رو مسواک نکردم
مسواک رو برداشتم و دندونام رو مسواک زدم
آها حالا خوب شد ،با دستمال صورتم و خشک کردم و دستمال رو توی سطل انداختم و از دستشویی خارج شدم
به سمت آشپزخونه راه افتادم مامان توی آشپزخونه در حال آماده کردند صبحونه بود
با دیدن من گفت صبح بخیر
صبح بخیر کمک نمی خوای
با تعجب نگاهم کرد و گفت چه عجب یه روز زود بیدار شدی بعد هم دوست داری کمک کنی
با اخم گفتم مامان من که هر وقت خواستین کمکتون کردم
مامان با خنده ظرف کره رو به دستم داد و گفت باشه اخم نکن اینو هم بذار روی میز
ظرف روی میز گذاشتم و خودم هم روی صندلی نشستم
مامان فنجونها رو روی میز چید و گفت تو که نشستی
-مامان من گشنه امه
-خوب شروع کن
دستام رو دور میز حلقه کردم و گفتم آخه هنوز بابا نیومده
-بخور بابات مشکلی نداره
قوری رو برداشتم و فنجونم رو پر چای کردم
یه تیکه نون برداشتم و خامه و مربا رو برداشتم و نون رو به اونا آغشته کردم
در حال خوردن اولین لقمه ام بودم که بابا وارد آشپزخونه شد
موهام و با دستش بهم ریخت و گفت شکمو
-بابا من کی شکمو بودم
کنارم نشست و گفت امروز چون حتی سلامت رو خوردی
پیشونیم رو خاروندم و گفتم ببخشید یادم رفت
مامان هم کنارمون نشست و هر سه مشغول خوردن صبحونه شدیم بابا رو به من کرد و گفت چی شد پس کی دنبال کارای شرکت میری
دهنم پر بود همونجور که سعی می کردم لقمه رو قورت بدم گفتم فعلا یه مدت می خوام اگه بشه منو مهر و شادی بریم مسافرت..
هنوز جمله ام تموم نشده بود که مهر وارد آشپزخونه شد و گفت بی خود من با شما بهشت هم نمیرم چه برسه به مسافرت
روی صندلی مقابلم نشست و به من گفت یه چایی بریز عجله دارم
قبل از اینکه بخوام چیزی بگم یا کاری کنم مامان فنجونش رو پر چای کرد و جلوش گذاشت
باز هم تبعیض جنسیتی شداااااا
بابا به مهر نگاه کرد و گفت چرا خوب باهاشون برو خودت هم یه حال و هوایی عوض می کنی
مهر-بابا جون من این دوتا رو می شناسم نمیذارن بهم خوش بگذره پس همون بهتر که نرم
به مهر نگاه کردم و گفتم من قول میدم بهت خوش بگذره
مهر سریع چایش رو خورد و گفت نچ نمیام
مامان لقمه ای برای مهر گرفت و گفت بگیر اینو بخور تو که صبحونه نخوردی تا ظهر ضعف می کنی
مهر لقمه رو از دست مامان گرفت و گفت ممنون مامان جان ،خداحافظ من رفتم
-مهر بیا دیگه باور کن خوش می گذره(چون مطمئن بودم اگه مرد همراهمون نباشه نمیذارن بریم مجبور شدم به مهر التماس کنم)

-نه خواهر گلم دو تایی برین هم برای شما بهتره هم برای خودم
به بابا نگاه کردم تا ببینم نظر اون چیه اما اون سکوت کرده بود
می خواستم بپرسم می تونیم یا نه ؟
که بابا گفت مهرداد اگه می تونی باهاشون برو چون اگه تو همراهشون نباشی اونا نمی تونن راحت باشن
این یعنی اینکه باید منت این مهر رو بکشم که راضی بشه باهامون بیاد
مهر-حال ببینم اگه کاری برام پیش نیاد شاید اومدم
-ممنون مهرداد جان
مهر-خواهش می کنم
اه اه اه من نمیدونم چرا دو تا دختر نمی تونن تنهایی برن مسافرت ..مگه یه پسر چیکار می کنه که ما نمی تونیم
خوب راست می گن دیگه ...چرا تو همیشه ساز مخالف میزنی رها
****************
بالاخره مهر قبول کرد که باهامون بیاد مسافرت الان برم به شادی خبر بدم
-شادی شادی کجایی
-اینجام
به کنار کمد نگاه کردم تقریبا نیم تنه اش داخل کمد بود
-چکار می کنی اون تو
دارم دنبال تی شرت نارنجیم می گردم که عکس یه یه دختر روش بود
-نمی دونم کدوم و می گی...حالا برای چی می خوایش
-می خوام بپوشمش
-یعنی لباس دیگه ای نداری که داری دنبال همون تی شرت می گردی
کنار کمد نشست و گفت خوب خیلی وقته نپوشیدمش
-حالا اینو ولش کن ...یه خبر خوب دارم برات
-چه خبری
-قراره من و تو مهر باهام بریم مسافرت
با شادی دستاش رو بهم زد و گفت آخ جون حالا کجا میریم
دستم رو زیر چونه ام گذاشتم و گفتم هنوز بهش فکر نکردم
نگاهی به من کرد و گفت یعنی چی می خوایم بریم مسافرت اما هنوز نمی دونیم کجا بریم
روی تخت نشستم ..پاهام رو جمع کردم و گفتم خوب نمی دونم تو میگی کجا بریم
-مسافرت چند روزه میریم
-دو سه روزه
-بریم مشهد
کمی فکر کردم و گفتم خوب اونجا هم خوبه
-با چی میریم
-خوب معلومه با ماشین
***************
امروز قراره من و مهر و شادی با هم با ماشین به سمت مشهد حرکت کنیم
اوایل مسیر قرار بود من رانندگی کنم بعد هم مهر
من و مهر جلو نشستیم شادی هم صندلی عقب
وارد اتوبان که شدیم پخش ماشین رو روشن کردم
آهنگ حالم عوض میشه شادمهر بود
صداش رو بلند کردم و شروع کردم به زمزمه کردن آهنگ
از آیینه نگاهی به شادی کردم ...حواسش به مهرداد بود .مهر هم سرش رو به پشتی تکیه داده بود و چشماش رو بسته بود
دوباره از آیینه به شادی نگاه کردم و گفتم شادی جان از همکلاسیت چه خبر همون که می خواد بیاد خواستگاریت
به مهر نگاه کردم می خواستم عکس العملش رو ببینم اما اون حتی تکون نخورد ....شادی هم با تعجب نگاهم می کرد چشمکی زدم و به مهر اشاره کردم اونم گرفت منظورم چیه
-خوب نگفتی کی قراره بیاد خواستگاری
-هنوز که چیزی معلوم نیست
-حالا نظر خودت چیه
با التماس نگاهم کرد و گفت من خودم ..
-تو چی؟
-من کسی رو دوست دارم و نفس حبس شده اش رو بیرون داد
اینبار حس کردم که حالت چهره ی مهر عوض شد اما چشماش رو باز کرد
-حالا اینی که دوست داری من می شناسمش یا نه؟
-رها بس کن لطفا
-چرا شادی جون
با سرش به مهر اشاره کرد و ملتسمانه نگاهم کرد
دلم نیومد بیشتر از این اذیتش کنم برای همین بحث رو عوض کردم و گفتم شادی یه چیپس باز کن بخوریم
چیپس سرکه ای رو باز کرد و بدستم داد اونو گرفتم و گفتم تو چی؟
-دارم ...من فلفلی می خورم
چیپس رو به سمت مهر گرفتم و صداش کردم
-مهرداد بلند شو الان که وقت خواب نیست
چشماش رو فشار داد و گفت اگه گذاشتی یه دقیقه استراحت کنم
-مگه کوه کندی بعد هم به چیپس اشاره کردم و گفتم بردار
پاکت رو از دستم گرفت و یه مشت چیپس برداشت
پاکت رو ازش گرفتم و گفتم حالا خوبه خواب بودی و اشتهات اینقدر زیاده دوما من گفتم بردار نگفتم همه اش رو بردار
مهر-خسیس
-خودتی

مهر خوابيد مي گفت از صبخح تا حالا دنبال کاراي مراجعينم بودم خسته ام
شادي هم انگار دوشت داشت بخوابه نگاش کردم و گفتم اگه دوست داري تو هم بخواب
-ناراحت نميشي
-نه براي چي ناراحت شم...راحت باش
دستم رو زير شالم بردم و به موهام دستي کشيدم امروز صبح کوتاهشون کرده بودم و مامان هنوز خبر نداشت
چون پسرونه اشون کرده بودم نخواستم نشونش بدم چون مطمئنم دعواي شديدي در انتظارم بود
به شادي و مهر نگاه کردم
هر دوشون به خواب عميقي فرو رفته بودند
چون عصر حرکت کرده بوديم و من سعي مي کردم با احتياط رانندگي کنم ...هوا تاريک شده بود و ما هنوز نرسيده بوديم
نميدونم چي شد فقط يهو يه ماشين ديدم که توقف کرده قبل از اينکه بتونم پام رو روي ترمز بذارم به ماشين بر خورد کرديم
*********
دو تا ماشين کاملا آتيش گرفته بودند ماموراي آتيش نشاني و آمبولانس هنوز نرسيده بودند
به جواني که روي آسفالت بود و مردم دورش بودند نگاه کردم بلند شدم
يه نفر گفت آقا بشين ممکنه جايت شکسته باشه
بي توجه به اون بلند شدم سرم گيج ميرفتم و جمجمه سرم درد مي کرد به طرف جمعيت رفتم
مردم رو کنار زدم ...به صورتش که نگاه کردم برام آشنا بود اما نميدونم چرا چيزي يادم نمياد
يه نفر ديگه هم که فکر کنم پاش شکسته بود و داشت ناله مي کرد هم کنار اون جوون نشسته بود
يهو چشمم به دخترکي افتاد که خودشو کاملا جمع کرده بود و روي زمين نشسته بود و داشت اشک ميريخت
دو تا خانم هم کنارش نشسته بودند و سعي داشتن آرومش کنن
اما اون فقط مي گفت مهرداد مرده ...تورو خدا بگين نمرده ...دختر خاله ام کجاست نکنه توي ماشين گير کرده باشه و سوخته..و در ادامه حرفاش
ضجه هاي گوش خراشي ميزد
به کنارش که رسيدم گفتم خانم شما ميدوني چه اتفاقي افتاده
گريه اش قطع شد سرش زو بلند کرد و گفت شما بهمون زدين
-نه
به طرفم حمله کرد و شروع کرد به کوبيدن مشتهاش به سينه ام ...اونقدر شوکه شده بودم که نتونستم کاري بکنم ...به سينه ام مشت
مي کوبيد و مي گفت تو کشتيشون توي لعنتي
اون دو تا خانم دستاش رو گرفتن و اون رو از من دور کردن
اصلا نميدونم چرا در موردم اين فکر رو مي کرد
بالاخره آمبولانس و ماشين آتش نشاني رسيد
يه حسي منو به سمت اون جوون که بيهوش بود مي کشيد به کنارش رفتم دکتر معاينه اش کرد و گفت نبضش ميزنه اما خيلي ضعيفه
اون يکي هم که پاش شکسته بود ...دختره هم سالم بود
يکي از مردمي که اون اطراف بود به يکي از مامورين آمبولانس گفت آقا اين يکي رو هم معاينه کنيد
به سمتم اومد و گفت جاييتون شکسته
-نه
-درد ندارين
-فقط توي سرم...آقا من هنوز نفهميدم اينجا چه خبره
با تعجب نگاهم کرد و گفت اسمتون چيه
با تعجب نگاهش کردم سرم رو فشار دادم و گفتم نميدونم