دانیال چمدانم را بالا آورد ,آپارتمان کوچک یک خوابه برای من مناسب بود تمام وسایلهای مورد نیاز برای زندگی توسط عمو فراهم شده بود
دانیال انتظار داشت دعوتش کنم تا کمی کنارم بماند اما من کوچکترین حرفی نزدم انقدر شعور داشت تا جو بوجود آمده را درک کند خودش بعد از گذاشتن چمدان رفت
فصل یازدهم
نقطه ای بر آنچه از دستم دادم میگذارم و از سر سطر شروع میکنم.
باید زندگی را از اول میساختم کلی برنامه برای خودم داشتم یاد گیری زبان آلمانی ادامه ی تحصیل و کار کردن
پدرم برای دو روز. امد و کنارم ماند حضورش قوت قلب بزرگی برایم بود قول داده بود تا ماهانه مبلغ زیادی در حسابم واریز کند از بابت پول مشکلی نداشتم ولی از خیلی جهات دیگر نگران بودم
بعد از رفتن پدر به کمک دانیال در یک موسسه آموزش زبان ثبت نام کردم تا سریعتر باد بگیرم
حضور دانیال در کنارم آزارم میداد سه هفته از زندگی مستقلم نگذشته بود که تصمیم گرفتم در این رابطه با او صحبت کنم
آمده بود دنبالم تا مرا به موسسه برساند
وقتی سوار ماشین شدم گفتم:
پسر عمو تو خسته نمیشی هر روز من میبری و میاری
خنده ای سر داد و گفت:
نه چرا خسته شوم تازه قوت هم پیدا میکنم
لبخندی از روی اجبار زدم و گفتم:
دانیال من راضی نیستم که تو زندگی خودت را رها کنی بخاطر زندگی من
-هما !این چه حرفیه من لحظاتی که با تو هستم خیلی خوشحالم و اصلا اذیت نمیشم
-اما من معذبم میشه خواهش کنم از ای به بعد منو به حال خودم بگذاری
-چی؟
-دانیال من دوست ندارم هر روز بیایی دنبالم احساس دست و پا چلفتی بودن پیدا میکنم بالاخره که باید یاد بگیرم خودم تنها زندگی کنم
-اما پدر سپرده که مراقبت باشم
-من از عمو خیلی ممنونم ولی دیگه کافیه از فردا خودم میرم و میام
-باشه باشه تسلیم ولی من دو روز در میان بهت سر میزنم باشه؟
-نه حتی هفته ای یکبار هم نه متوجه شدی ؟کاری نکن کخ بی سر و صدا محل زندگیم را تغییر بدهم
دیگر به موسسه رسیده بودیم از ماشین پیداه شدم و به او که هنوز با تعجب نگاهم کرد دستی تکان دادم و وارد موسسه شدم.
وقتي از موسسه بيرون آمدم نگاهي به اطراف انداختم خوشبختانه دانيال نبود نفس راحتي کشيديم و جلوي اولين تاکسي دست تکان دادم حس ناخوشايندي داشتم از اينکه دانيال همرهيم کند حسي مانند خيانت..خيانت به داريوش
بعد از آن دانيال ديگر نميامد اما حضور دورادورش را حس ميکردم مطمئن بودم هميشه مراقب من است اما اهميتي نميدادم پدر ميگفت داريوش به کانادا بازگشته خوشحال شدم.....خوشحال از اينکه با ساريتا ازدواج نکرده هنورز اميد براي برگشتن داريوش داشتم
روزها از پي هم ميگذشت ديگر هفده ساله شده بودم روز تولد م در تنهايي محض به سر بردم البته تمام عزيزانم از ايران تماس گرفتند و تبريک گفتند اما در روحيه ي من موثر واقع نشد ...
زبان آلماني را تقريبا ياد گرفته بودم و ديگر در ميان مردم غريب نبودم.ژ
بعد از مدتی هم با تو آشنا شدم با تو که بهترین دوست من هستی و کمک کردی از اول خودم را بسازم به یاد دارم وقتی چند بار اشاره ی غیر مستقیم به داریوش کردم تو خودت کنجکاو و پیگر قضیه شدی حتی به عنوان مهندس برق خودت را جا زدی و وارد خانه یعمو شدی ولی جالب اینست که چزه زیادی نفهمیدی فقط گفتی:
دیدم یه پسره خیلی اخمو با یک دختر معمولی سوار ماشین شدند اونموقع فهمیدم صحبتهای دانیال دربارهی ازدواج داریوش با ساریتا صحت دارد و پدر فقط آنرا انکار میکرده بعد از ان که آپارتمان را فروختم و با تو هم خانه شدم و تو به مدت دو سال بدون اینکه چیزه زیادی درباره ی من بدانی پرستاریم را کردی حالا که به ایران بازگشتم خیلی غمگینم مخصوصا از دوری تو احساس بدی دارم...حس اینکه از داریوش خیلی دور شده ام ....الان کلی در دلت به من ناسزا میگویی میدانم کاملا حق داری من قول دادم تا او را فراموش کنم و خواهم کرد
عمو فرزام هر چند مدتی تماس میگیرد و تلفنی حالم را جویا می شود میدانم خیلی پشیمان است در دو سال اخر من خودم را از آنها پنهان کردم و حتی آدرسی از خودم ندادم دانیال هم اکثرا اوقات منرا در دبیرستان ملاقت میکرد اما بعد از پایان دوران دبیرستان و ورود به کالج او را هم دیگر ندیدم
پدر با پارتی بازی در بیمارستانی که آشنا داریم کاری برایم پیدا کرده به عنوان پرستار گر چه من یکسال پرساری خواندم و بعد از ان دیگر ادامه ندادم ولی دکتر رحمی قول داده کارهای تخصصی به عهده ی من نگذارد فکر کنم حکم یک تزریقاتی ساده را داشته باشم از هیچ چیز بهتر است به قوا مادر باری تغییر روحیه موثر است مهراب اصرار دارد تا درسم را ادامه دهم اما من علاقه ای ندارم یعنی ذهنم کشش درس را ندارد فردا اولین روز کاری من است برایم دعا من تا موفق شوم ...سرتاسر نامه آه و ناله ی من بود میدانم خسته شده ای اما ببخش تو حق این را که داستان زندگیم را بدانی داشتی
کسی که همیشه به یادت توست:هما

فصل دوازدهم
زتدگی عادلانه نیست ولی زیباست.
داشتم جلوی آینه خودم را برانداز میکردم که مادرم سر زده وارد اتاق شد با دیدنش لبخندی زدم و گفتم:
-چطور شدم؟
-عالی مطمئنم دل دکترهای بیمارستان را میبری
-شما چقدر منو لوس میکنید آخه در ضمن یک بار زن یک دکتر شدم واسه هفت پشتم کافیه
-چشمان مادرم از اشک برقی زد و گفت:
من اگه میدونستم تو از اون جدا شدی و داری تنها در یک کشور غریب زندگی میکنی یک دقیقه هم معطل نمیکردم و تو را به ایران باز میگردوندم من موندم هما چطور دو سال تو اونجا تنها دوام آوردی
روی صندلی میز کامپیوترم نشستم و گفتم:
مامان من نیاز داشتم تنها باشم تا خودمو پیدا کنم در ضمن تنها نبودم بیتا همیشه در کنارم بوده
-خدا خیرش بده اینجور دوستها کم پیدا میشه قدرشو بدون هما جان
-بله خودم میدونم
کیفم را از روی میز برداشتم و گفتم:
حالا اگر اجازه بدین من برم سر کار
مادرم بوسه ای بر گونه ام نشاند و گفت:
مراقب خودت باش
وقتی به بیمارستان رسیدیم مستقیم به دفتر دکتر رحیمی رفتم اطلاعی دربارهی تخصص او نداشتم قبلا با پدر در همین بیمارستان او را ملاقت کرده بودم ,گویی منتظرم بود با دیدینم لبخند عمیقی زد و گفت:
بفرما بشین دخترم
روی یکی از صندلی ها نشستم و گفتم:
من آماده ام از کجا باید مارم را شروع کنم
-انقدر باری کار عجله داری؟
-ذوق دارم برای اولین باره که میخواهم تو یک بیمارستان کار کنم
-خندید و گفت:
همانطور که به تو و پدرت قول دادم کارهای تخصصی به عهده ات نمگذارم فعلا تو بخش کودکان مشغول به کار میشوی تا بعد
لب و لوچه ام آویزان شد من اصلا با بچه ها نمیدونستم ارتباط خوبی برقرار کنم
به همین خاطر رو به دکتر گفتم:
میشه تو بخش کودکان نباشه؟
-چرا؟!
-آخه من با بچه ها رابطه ی خوبی ندارم من هنوز خودم بچه هستم
دکتر از این حرف من به خنده افتاد دستی به موهای یکدست سفیدش کشید و گفت:
دوست داری کجا باشی؟
-نمیدونم هر جا که شما هستی
با ز زهم خندید و گفت:
-دخترم من همه جا هستم ولی اگر منظورت اینه که تو بخش من باشی...
با بی پروایی حرفش را قطع کردم و گفتم:
یعنی چی که شما همه جاهستی؟
خب مثل این که پدرت نگفته همینطور که میدونی این بیمارستان یک بیمارستان خصوصیه و من یکی از بزرگترین سهام دارهاش هستم و به خاطر عشقی که نسبت به شغلم دارم تو همه یبخشها سرک میکشم و لی تخصص من مغز و اعصابه میتونی تو این بخش فعالیت کنی؟
آب دهانم را فرو دادم و گفتم:
آره چرا که نه به شرطی که کارهای سخت به عهده یمن نذارید کارهای دفتری بهتره مثل تلفن جواب دادن پیج کردن و از این قبیل
-با شیطنت گفت:
میتونم ملحفه جمع کردن را هم به لیست کارهات اضافه کنی؟
-با لبخند گفتم:
بله چرا که نه
-بسیار خب میگم خانوم پیرهادی شما را راهنمایی کنند
ده دقیقه بعد من همراه خانوم پیرهادی به سمت بخش مغز و اعصابمیرفتیم
خانوم پیرهادی زنی بودقد کوتاه با صورت گرد و تپل و چشمهایی ریز که میخورد سی و شش و یا هفت ساله باشد
وقتی به بخش مورد نظر رسیدیم رو به من گفت:
شما پشت همین باجه بشین تا من میام
سرم را به نشانه ی تائید تکان دادم و پشت باجه قرار گرفتم همه جا را از نظر گذراندم به نظرم بیش از اندازه دلگیر بود
طولی نکشید که او برگشت و رو به من گفت:
طول میکشه تا جا بیفتی خب من مسئول این بخشم و به اندازه ی مافی وقت برای آموزش تو ندارم به همین خاطر از خانوم روشن کمک خواشتم و با دست به پرستار جوانی که کنارش بود اشاره کرد آن پرستار لبخند تحویلم داد و کنارم آمد
خانوم پیرهادی با گفتن موفق باشید ما را ترک کرد
روشن گفت:
من مهسا روشن هستم و شما؟
- با من من گفتم:
خوشبختم منم هما فروزان هستم و زیر لب غر زدم :
خدای چرا هیچوقت تو این جور مسائل خوب نبودم
گویی مهسا شنید چون قهقه ای شیرین سر داد و گفت:
عیب نداره عادی میشه چند سالته؟
-نوزده
-خانوم پیرهادی گفت که سن پایینی داری ولی دیگه نمیدونستم اینهمه جوانی
-مگه شما چند سال داری؟
-بیست و شش
چشمانم از تعجب گرد شد و در همان حال گفتم:
اصلا نمیخوره
لبخندی زد و گفت:
همه همینو میگن
فصل سیزدهم
سلام بر بیتای نازنیم از نامه ای که نوشتی مشخص بود دل تو هم برای من تنگ شده بیتا روزها را گم کرده بودم انقدر در کارم سرگرم بودم که اگر ناراحت نمیشوی باید بگویم حتی گاهی اوقات تو را هم از یاد میبردم
مهسا دوست بسیار خوبی برای من است ولی نه به اندازه ی تو ...
نامه های قبلیم خیلی کوتاه بودند خودم میدانم باور کن وقت نداشتم حتی نامه بنویسم ولی این نامه با نامه های قبلیم فرق دارد درست مانند نامه ی سرگذشتم میباشد شاید بهتر باشد بگویم ادامه آن است
تعجب نکن اصلا قصد شوخی ندارم
همانطور که خودت میدانی دو سالی بود که به عنوان یک پرستار معمولی در بخش مغز و اعصاب مشغول به کار شده ام همه چیز در مدت خوب بود حتی میتوانم بگویم عالی بود کارهایی که با مهسا میکردیم ....اسمهایی که برای دکترها گذاشته بودیم...حتی خانوم پیرهادی را در خفا جادوگر مینامیدم .......همه چیز عالی بود تا این که دکتر جدیدی به بخش آمد ....
با اونکه خیلی کم میذارم ولی در چهار یا پنج روز آینده تموم میشه
آنروز شیفت شب بودم وقتی برای گرفتم شیفت رفتم خانوم سهیلی با لبخندی گفت:
-هما تو همیشه سر وقت میایی بر عکس مهسا
لبخندی تحویلش دادم و گفتم:
اون که مثل من تو خونه بیکار نیست
در همین لحضه یکی دیگر از پرستارها آمد و رو به من و خانوم سهیلی گفت:
-خدا شفاش بدهنمیدونم دکتر رحیمی این دکترهای عجیب و غریب از کجا پیدا میکنه
-من گفتم:
چطور مگه ؟
-با همان لحن تلخ گفت:
از امروز شروع به کار کرده هنوز نیومده کلی دستور صادر کرده فکر میکنه چون تحصیل کرده ی خارجه .....
سهیلی حرف او را قطع کرد و گفت:
-بسته گوهری یه مو قع دکتر رحیمی میاد حرفاتو میشنوه در ضمن پیرهادی را که فراموش نکردی؟
پرستار دستی به مقعنه اش کشید و گفت:
از ما گفتن بود من که دارم میرم حواستو نو جمع کنید با خیلی سریع از ما دور شد
سهیلی سری تکان داد و گفت:
زیاد حرفهای اینو جدی نگیر حتما دکتره بهش کم کحلی کرده اینطور داره میسوزه میشناسیش که فکر میکنه خوشگلترین پرستاره بخشه
سرم را با خنده تکان دادم و او هم با خنده از من جدا شد
خوشبختانه خانم سهیلی کاره نیمه تمامی نداشت تا انجام دهم بعد از سه ساعت دکتر رحیمی آمد و گفت:
دخترم دکتر فروزان را ندیدی؟
-با تعجب گفتم:
فروزان!دکتر فروزان تازه اومده میبینی بعد با شیطنت افزود :
یعنی میخواهی بگی پسر عموی خودتو نمیشناسی
از روی صندلی بلند شدم و گفتم:
داریوش فروزان این غیر ممکنه دکتر چرا استخدامش کردین؟وای خدا نه..
-آرام باش پدرت از من خواست تا کمکش کنم خیلی تعریف کارشو کرد الحق هم که عالیه مدارکشو که ارائه داد بررسی کردم نسبت به سن کمش پزشک حاذقیه
کیفم را برداشتم و در همان حال گفتم:
-شرمنده دکتر من دیگه نمیتونم اینجا ادامه دهم من و دکتر فروزان آبمون تو یک جوب نمیره
تا خواستم بروم دکتر کیفم را گرفت و نگاه داشت و گفت:
پدرت گفت ممکنه همین عکس العمل نشان بدی ولی اینو بدون اومدنت دست خودت بود رفتنت دیگه دست خودت نیست اجازه ی من لازمه
-با حالت گریه گفتم:
دکتر اذیت نکنید شما که نمی دونید
-باشه میتونم از این بخش انتقالت بدهم این خوبه؟
-دکتر من اصلا نمخواهم تو این بیمارستان باشم بذارید برم
-همین که گفتم از فردای میری به بخش کودکان
-چی؟!!
دکتر تا خواست جواب بدهد داریوش سر رسید پشتم را به دو دکتر کردم و دعا کردم که او متوجه من نشود دکتر رحیمی اینجا خیلی بی نظمه یکی از پرستارهای اینجا کلی سر موضوع بیخود با من بحث کرد
بیتا لحن صحبتش حتی ذره ای تغییر نکرده بود با آنکه پشت به او داشتم ولی میتوانستم چهر ه ی اخم آلود او را تجسم کنم
دکتر رحیمی هم مانند او لحن صحبتش را جدی کرد و گفت:
من رسدیگی میکنم جناب فروزان خیال شما راحت برای هفته ی بعد یه عمل مشکل پیش رو داریم لطف کنید به دقت پرونده ی بیمار را بخونید
سعی کردم کیفم را از دست رکتر در بیاورم ولی موفق نشدم نمیدانم چه مدتی در کشمکش بودیم که داریوش گفت:
آقای دکتر مشکلی پیش اومده؟
-دکتر خنده ای کرد و گفت:
نه شما بفرمایید
وقتی صدا قدمهای داریوش را شنیدم که از ما دروز میشد نفس را حتی کشیدیم و سریع به طرف دکتر برگشتم
-دکتر اینکار شما اصلا درست نبود
-شما داری به من میگی چی درسته و چی غلط؟
-دکتر!
جدی شد و گفت:
همین که گفتم یا همین جا میمونی یا انتقالت میدهم به بخش کودکان
-نمیشه برم یه بیمارستان دیگه؟
نه
آخه بخش کودکان .....من تو این بخش با همه چی آشنام دز ضمن دوستامم هم اینجا هستند
-پس همین جا بمون
به صورت دکتر دقیق شدم و گفتم:
-شما ماجرای من و داریوش را میدونید
دستی به صورتش کشید و گفت:
تقریبا
-پدرم گفته؟
مهم نیست که چه کسی گفته من میخواهم به شما دو نفر کمک کنم

من قصد داشتم کل صفحات باقی مونده یکجا تایپ کنم بذارم ولی شما قبول نکردید و تو پیامهاتون خواستید تا هر جا تایپ کردم را بذارم شانزده صفحهی دیگه موندهآهی کشیدیم و گفتم:
برای کمک به ما خیلی دیر شده اون ازدواج کرده
دکتر با تعجب گفت:
مطمئنی؟!
-بله برادرش میگفت یکی از دوستام هم یکبار او را با همسرش دیده
-عجب!!
به هر حال خیلی ممنون من دیگه باید برم
-دخترم قول میدی فردا سر کارت حاضر بشی
-نمیدونم خیلی خسته ام از همه چیز بریدم
-چند روزی مرخصی برات کافیه؟
-یازم میگم نمیدونم دکتر کسی من را نمیتونه مجبور به کار کردن در اینجا بکنه
چهر هی دکتر مکدر شد و گفت:
من فقط خوبی تو را میخواهم دوست دارم همیشه خوشحال باشی میل خودته
-از گفته ی خود پشمان شدم و گفتم:
من منظور بدی نداشتم...
حرفم را قطع کرد و گفت:
اگه اینطوره ثابت کن ,ثابت کن که حرفهای من برای تو ارزشمنده و بهش احترام قائلی
تا آمدم جواب بدهم دکتر با قدمهایی سریع ازمن دور شد
در راه خانه فقط به این فکر میکردم که چطور عصبانیتم سر پدر خالی کنم او نباید ضمانت داریوش را در ان بیمارستان میکرد..
باغ در سکوتی محض فرو رفته بود سلانه سلانه به خانه رفتم برق آشپزخانه روشن بود مستقیم به آنجا رفتم
پدر و مادرم هر دو بیدار بودند ,مادرم با دیدین من با لحنی مصنوعی گفت:وای خدا بد نده دخترم چرا زود اومدی ؟
خشمگین پدر را نگاه کردم و گفتم:
از بابا بپرسین اون بهتر میدونه
پدرم سرش را پایین انداخت و خودش را با فنجان چایی که مقابلش بود سرگرم کرد
مادرم نگاهش را بین من و پدر چرخاند و گفت:
نمی گید چی شده؟
--آه بس کنید مادر یعنی میخواهید بگویید از هیچی خبر ندارین
پدرم بلند شد و بدون اینکه نگاهم کند گفت:
عموت از من خواست ضمانت داریوش را یکنم چی میتونستم بگم؟
-میتونستید بگید که من اونجا کار میکنم
-این یعنی بی احترامی این یعنی قدر نشناسی ,یادت نرفته که چقدر کمکون کرد
-آره خیلی زیاد کمکون کرد ولی در عوض منو بدبخت کرد دختر شانزده ساله ی شما گیر یه روانی انداخت
مادرم با تشر گفت:
کافیه هما احترامتو نگه دار
بغض کردم و سریع به اتاقم رفتم چقدر سختی....نمیخواستم داریوش را ببینم حالا که ازدواج کرده بود و احتمالا بچه هم داشت چگونه میتوانستم او را کنار ساریتا ببینم و دم نزم نه برایم امکان پذیر نبود
از طرفی هم جرفهای دکتر رحیمی بد جوری مشغولم کرده بود اگر دیگر به بیمارستان نمیرفتم یک بی احترامی بزرگ برای او محسوب میشد
فردای آنروز اصلا از اتاقم خارج نشدم مادرم به اصرار غذا در دهانم گذاشت سر دو راهی بزرگی گیر افتاده بو.دم خواستم از تو کمک بگیرم ولی منصرف شدم چون مطممئن بودم تو میخواهی بگویی
این تصمیمی که خودت باید بگیری هیچ کس نمیتونه کمکت کنه
دو روز به ایم منوال گذشت تا صبح رزو سوم که مهسا با من تماس گرفت
-دختر دیونه میدونی چقدر نگرانت شدم دکتر رحیمی بهم گفت که با تو تماس نگیرم گفت نیاز داری تا فکر کنی ولی من بیشتر از دو روز طاقت نیاوردم هما حالت خوبه؟
-تو چطور یک نفس اینهمه حرف میزنی من در عجبم
-لوس نشو حالا که وقت شوخی نیست پرسیدم حالت خوبه؟
آره از این بهتر نمیشه
-پس چرا نمیایی بیمارستان کف بخش حسابی کثیف شده نیاز به طی کشیدین تو داره
-با نمک!
همین با نمک هما یا امروز برای تحویل گرفتن شیفتت میایی یا میام دم خونتون
-یه کم وقت لازم دارم از محیط بیمارستان بیزار شدم
تو غلط کردی وای دختر نمیدونی اینجا چه برو بیایی شده یه دکتر جدید اومده خوشتیب ولی حسابی عبوس پرستارهای مجرد بخش برای بدست آوردنش دارن رقاتت میکندد اونم چه رقابتی!!حتی دکتر الهی هم با دیدن این دکتره به فکر ازدوج افتاده
با طعنه گفتم:
از کجا معلوم این دکتر زن نداره؟
-حلقه دستش نیست یه چیز جالبتر فامیلیش با تو یکییه
-نه بابا!
بمیری تو دارم جدی حرف مزنم حالا میایی یا نه؟
-نه
هما بخاطر من ,خواهش میکنم دلمو نشکون
نفسم را بیرون دادم و گفتم:
باشه بخاطر تو
عصر وارد بیمارستان که شدم برای اولین بار بوی الکل حالم بهم زد سریع پله ها را طی کردم و به دفتر دکتر رحیمی رفتم خودش تنها در اتاق بود با دیدن من گل از گلش شگفت و با لبخند عمیقی گفت:
-به به خانوم فروزان سر افراز نمودید
-اختیار دارید
بفرما بنشین
روی نزدیکترین صندلی نشستم و گفتم:
خب آقای دکتر من آماده ام که کارم را تو بخش کودکان شروع کنم
دکتر نگاه عمیقی به من کرد و گفت:
انقدر از روبرو شدن با اون واهمه داری
-نه فقط اینکه
فقط چی؟
دکتر دوست دارید چی بشنوید آره میترسم خاطرات چند سال پیش برام تداعی بشه
-این یعنی ترس روبرو شدن با مشکلات
-بحث نمیکنم شما اجازه میدهید تو بخش کودکان کار کنم یا نه؟
-من دوست دارم تو بخش خودم بمونی
-اما من نمیتونم
اگر خواهش کنم چی؟
مستاصل دکتر را نگاه کردم و گفتم:
چرا انقدر اصرار دارید؟
خواهش کردم قبول میکنی؟
آهان این یعنی سوال من جواب نداره
چند بار پلک زد و در سکوت نگاهم کرد
دل را به دریا زدم و گفتم:
هر چی شما بگید
نمدانی دکتر چقدر خوشحال زد ولی خدا میداند در درون من چه میگذشت از طرفی هم خودم هم بی میل نبودم تا با او رودرو شوم دوست داشتم به او ثابت کنم که بزرگ شده ام و دیگر دستپاچلفتی نیستم
با پاهایی سست لرزان راهی اتاق شدم تا لباس کارم را بپوشم مهسا هم آنجا بود با دیدنم جیغ خفیفی کشید و گفت:
اومدی زودتر از اینا منتظرت بودم
-دفتر دکتر رحیمی بودم
تا آمد پاسخم را بدهد خانوم پیرهادی او را فراخواند و او سراسیمه از من جدا شد شیفت را تحویل گرفتم و سعی کردم کارهای عادی هر روز را انجام دهم ولی حسی باعث میشد هر چند ثانیه سر بلند کنم و اطرافم را بنگرم تا شاید اثری از او پیدا کنم
آخرای ساعت کاریم بود که آمد ,همراه با دکتر جوان بخش یعنی خانم دکتر الهی یکی از جذابترین زنانی بود که دیده بودم او صحبت میکرد و داریوش در تائید صحبتهای او سرش را تکان میداد تا زمانی که به من برسند هزار بار مردم و زنده شدم ولی سعی کردم خونسر باشم خانوم دکتر خودکارش را از جیبش در آورد و همانطور که با داریوش صحبت میکرد رو به من گفت:
-مریض اتاق 12 که مشکلی براش پیش نیومده
سرم را تا حد امکان پایین انداختم و با صدای بمی گفتم:
خیر
نگاه داریوش را رو ی خود احساس میکردم ولی به هیج وجه سر بلند نکردم
دکتر الهی رو به داریوش گفت:
من باید برم خیالم راحته تا شما هستید هیچ مشکلی بوجود نمیاد
داریوش هم در جواب او گفت:
بفرمایید راحت استراحت کنید روز خسته کننده ای داشتین
خانوم دکتر با گفتن با اجازه از ما دور شد صدای ضربان قلبم را بوضوح حس میکردم
داریوش با لحن کنجکاوی پرسید:
-پرستار جدید این بخش هستید؟
-نخیر
-صدای شما بی نهایت برای من آشناست میشه چند لحضه از نوشتن دست بردارد و سرتون را بالا بگیرید
-نه آخرای شیفته دوست ندارم وقتی شیفتمو تحویل میدم کار ناتمام داشته باشم
با لحن محکمی گفت:
ادب حکم میکنه وقتی کسی با شما در حال صحبته سرتون را بالا بگیرید و به طرف مقابل توجه کنید
پشتم را به او کردم و در حال رفتم از آنجا گفتمک
متاسفم من بویی از ادب نبردم و سریع از او دور شدم
-در خانه مادر با دیدن من لبخندی زد و گفت:
چطور بود؟
بی اعتنا پاسخ دادم:
مثل همیشه خسته کننده
از جوابم اخمهایش درهم رفت و لی حرف دیگری نزد
شب هنگام خواب لحضه ای از فکر او نمیتوانستمچشم بر هم بگذارم
صدایش هنوز مثل گذشته گرم بود افسوس که دیگر مال من نبود ....
فصل چهادرهم
بیتا میگن اگه یک پله از نردبان شکست ,با کمی زحمت پام را بالاتر میذارم
من اینکارو کردم من شکست خوردم ولی دوباره از نو شروع کردم ولی با اومدن دوباره ی داریوش دوباره یم پله از نردبان شکست باز هم سقوط کردم بند بند وجودم او را فریاد میزد و فقط خواستار داشتن او بودم
با دکتر هماهنگ کرده بودم و فقط شیفت شبها را میگرفتم چون میدانستم او هم شیفت شب است گرچه دکتر اصلا این ماجرا را به رویم نیاورد ولی میتوانستم از نگاهش پیروزی را بخوانم
پشت باجه نشسته بودم که پیرهادی امد و با تشر گفت:
فروزان!چرا بیکار نشستی بلند شو برو تختهای اتاق 10 و 6 را مرتب کن
با تعلل بلند شدم و به سمت اتاق ده راه افتادم همانطور که مشغول مرتب کردن بودم صدایی از پشت سرم میخکوبم کرد
-ببخشید اطلاع ندارید خانوم محبی امرزو تشریف آوردند یا نه؟
-آب دهان را با هزار ضرب زور قورت دادم و گفتم:
نخیر
دستانم به وضوح میلرزید و خودم هر آن نزدیک به غش کردن بودم
-ببخشید میشه چند لحضه به طرف من برگردید
سراسیمه گفتم:
نه امکان نداره
داریوش که کنجکاو شده بود آمد و روبرویم ایستاد سرم را پایین انداختم و سعی کردم به حضور او توجه ای نداشته باشم
--میشه سرتون را بالا بگیرید
-نه نمیشه
چند لحضه ای در سکوت گذشت بالاخره او به حرف آمد و با صدای گرفته ای گفت:گ
هما خواهش میکنم سرتو بالا بگیر
خشکم زد دیگر دستم رو شده بود
اهسته سرم را بلند کردم و با او چشم در چشم شدیم نمیدانم چه مدت در نگاهای یکدیگر غرق بودیم که باز هم او سکوت را شکست و پرسید:
حالت خوبه؟قیافه ات اصلا تغییر نکرده
-انتظار داشتی بعد جدایی از تو شکسته بشم؟
-نه این چه حرفیه خوشحالم که .....
-خوشحالی که چی؟
-هما اصلا تغییر نکردی اخلاقت هنوز همانطوره یکدنده و لجباز حاضر جواب
-خوب باید برم آقای دکتر امره دیگه ای نیست؟
-سرش را به نشانه ی منفی تکان داد و من مانند جت از او دور شدم