شاهرخ تا حدودی مثل تو رفتار میکنه خشک و جدیه
نهس عیمقی کشید و گفت:
خودم متوجه شدم ولی حیف که انقدر مشغله ی فکری داشتم و نتونستم با اون ارتباط بهتری برقرا کنم,ببینم پسر عموهایی که داری به کدومشون خیلی وابسته ای یا کلا دوستشون داری؟
-مهراب و الان یه مدتی میشه که دانیال داره نقش مهراب را برای من بازی میکنه
سریع به طرفم برگشت انقدر سریع که ترسیدم و نا خود آگاه خودم مچاله کردم
-کمی مکث کرد و گفت:
-نترس دیو سه سر نیستم فقط دوست ندارم انقدر با دانیال صمیمی باشی
-چرا؟
-من خوب میتونم نگاه را تشخیص بدهم
-خب؟
دستی به پیشانیش کشید و گفت:
-نگاه دانیال به تو مثل نگاه یک پسر عمو به یک دختر عمو نیست
-نکنه میخواهی بگی که....
-ادامه نده خودت خوب منظورم را فهمیدی
-من که برای تو اهمیتی ندارم حداقل دانیال به فکرمه ودر همه حال کمکم میکنه
با لحنی عصبی گفت:
هر چی باشه تو همسر منی و من دوست ندارم با دانیال خوش و بش کنی
-اوه خوب تو هم شوهر منی و من دوست ندارم شوهرم با یک زنه دیگه خوش و بش کنه تو اهمیتی به این میدی؟
-بسه تو دوباره میخواهی با من بحث کنی که من متاسفانه در وضعیت مناسبی نیستم
ساکت شدم و زیر لب با خودم غر زدم:
-فکر کرده کیه هر لحضه داره به من دستور میده
--خواهش میکنم انقدر مثل مگس وز وز نکن
-بی ارداه گفتم:
بعد اینکه از اینجا خلاص بشم برمیگردم به ایران من نمیتونم با تو زندگی کنم
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
-داری شوخی میکنی؟
حرفی بود که دیگر گفته شده بود هیچ راه برگشتی وجود نداشت بخاطر همین از روی درماندگی گفتم:
-نه خیلی جدیم من دردانه ی بابام و عزیز کرده ی مامانمم نمیتونم با تو بسازم
-چند لحضه در سکوت نگاهم کرد و سر انجام گفت:
-نه نمیتونی پدرم به شما کمک مالی کرده شما به پدرم مدیونید
از حرفش عصبانش شدم و گفتم:
-به من نکرده به برادرهای خودش کمک کرده و فکر نکنم من مسئول جبران این کمک باشم
-اما شرط....
حرفش را بریدم و گفتم:
-تو که با من مثل کلفت خونتون رفتار میکنی چرا باید بمونم عمو هم اگر ببینه تو به من بی میلی دیگه اصرار نمیکنه ,من نمیتونم یک جایی زندگی کنم که حتی زبان مردمشو نمیدونم باید امیدی برای من باشه ولی نیست پس دلیلی برای من نمیمونه
-همین نیم ساعت پیش گفتی که دوستم داری یعنی در همین حد دوستم داری؟
-وقتی تو نسبت به دوست داشتن من بی تفاوتی خودم را قربانی نمیکنم میتونم فراموشت کنم
-عصبی گفت:
-هر طور راحتی من دخالتی نمیکنم و رویش را از من برگرداند
سرم را روی زانوهایم گذاشتم و بعد از مدتی به خواب رفتم
با سر و صدای عده ای زیاد آدم بیدار شدم گویی دانیال آمده بود و آتش نشانی را خبر کرده بود
کم کم الوارها را کنار میرفت و نور به چشمانم میتابید ب داریوش نگاه کردم مثل مسخ شده ها فقط روبرو را نگاه میکرد
با صدای دانیال نگاهم را از او برگرفتم
-شما حالتون خوبه؟
به داریوش نگاه کردم تا جوابی بدهد اما همچنان ساکت بود
-آره ما خوبیم
-عالیه تا چند دقیقه دیگه کل الوارها میره کنار نگران نباشید
دانیال درست میگفت بعد از پنچ دقیقه الوارها کنار رفت آتش نشانی که از همه جلوتر بود رو به ما به زبان آلمانی صحبتی کرد ,داریوش هم سرش را برای او تکان داد
دانیال جلو آمد دستم را گرفت و کمک کرد که بلند شوم زیر چشمی به داریوش نگاه کردم با غضب به دانیال نگاه میکرد در آخر طاقت نیاورد بی توجه به مردی که با او صبحت میکرد جلو آمد و رو به دانیال گفت:
-حالش خوبه خودش میتونه راه بره
دانیال نگاهی حاکی از خشم به برادرش انداخت و گفت:
-نمیبینی ضعف داره ,من مثل تو نیستم من به هما علاقه مندم و وجودش خیلی برای من پر ارزشه
تعجب زده به دانیال نگاه کردم چشمانش از عصبانیت برق میزد بی اختیار دستم را از دستش خارج کردم و رو به اندو که هنوز با عصبانیت به یکدیگر زل زده بودند گفتم:
-میخواهم برم استراخت کنم و بی سر و صدا از میان آوار چوبهای پوسیده گذشتم و سریع به اتاقم رفتم
سرم به شدت درد میکرد روی تخت دراز کشیدیم از حرفهای دانیال گیچ شده بودم یعنی واقعا به من علاقه داشت؟
سرم را تکان دادم تا این افکار را از ذهنم دور کنم ,
در اتاقم به شدت باز شد و پشت سر آن داریوش وارد اتاق گردید با چشمهایی به خون نشسته نگاهم میکرد
بلند شدم و سیخ روی تخت نشستم ترسی عجیب سراسر و جودم را فرا گرفته بود
با لحنی خشمگین گفت:
-چه حیف شد که من نقشتون را فهمیدم
با ترس گفتم:
-درباره ی چی حرف میزنی ؟داریوش حالت خوبه؟
-فریاد زد: نه خوب نیستم اصلا خوب نیستم تو و دانیال منو هالو فرض کردید آره؟
تقریبا به حالت گربه افتاده بودم نمیدانستم از چه چیزی سخن میگوید
-فکر کردی من به این راحتی طلاقت میدم تا بعد بشی زن برادرم
اشکهایم شروع به ریختن کردند با گریه گفتم:
-من نمیدونم تو چرا یکدفعه انقدر بهم ریختی
-وای نمیدونی نه!میخواهی برات بگم؟
-بدون اینکه منتظر پاسخم بماند با حالتی عصبی دستش را به طرفم تکان داد و گفت:
-دانیال همه چی را برام گفت ,گفت که نقشه کشیدین تا از وجود من خلاص بشید گفت که عاشق همدیگه شدید
به طرفش رفتم در چشمانش زل زدم و گفتم:
من برای تو ارزشی ندارم درسته؟
-آره درسته تو برای من مثل یک تیکه آشغال میمونی
احساس کردم از مغزم بخار بلند میشود کلمات پشت سر هم به زبانم جاری شدند
-آره من عاشق دانیال شدم حالا که چی؟
چند بار پشت سر هم پلک زد ولی در آخر از اتاقم خارج شد
بعد از رفتن او با صدای بلند زار زدم چه بر سر من آمده بود به قول داریوش تبدیل به یم تکه آشغال شده بودم
-مدتي نگذشته بود که دانيال با سيني غذا وارد اتاق شد ,سيني را روي زمين گذاشت کنارم زانو زد و در سکوت نگاهم کرد
با هق هق گفتم:
-چي ميخواهي برو
با صدايي گرفته جواب داد:
-غذا آوردم از وقتي که از ويلا برگشتيم چيزي نخوردي
-نميخواهم از تو از برادرت از همه ي شما متنفرم
-هما من صداي داد و فرياد داريوش را شنيدم متاسفم تقصير من بود
گريه ام شدت گرفت و در همان حال گفتم:
-چه مضخرفاتي تحويل داريوش دادي
-من هر چيزي که گفتم واقعيت بوده من ...من دوست دارم
-اشکهايم را از صورتم پاک کردم و گفتم:
درباره ي من چي گفتي؟
سرش را انداخت پايين و حرفي نزد
فرياد زدم:
مگه با تو نيستم ميگم در باره ي من چي گفتي؟
-اونموقع عصبي بودم من معذرت ميخواهم
-با معذرت خواهي هيچي درست نميشه ,تو گفتي من ميخوهم با تو فرار کنم آره؟؟
-من..هما نميدونم....
حرفش را عصبي قطع کردم و گفتم:
-فقط جواب سوال منو بده
از روي زمين بلند شد مشخص بود که عصبي شده
-آره ,من گفتم تو و من به همديگه علاقه منديم ,آره من گفتم تو ميخواهي از اون جدا بشي تا من ازدواج کني حالا چي ؟من دربارهي احساس خودم واقعيت را گفتم
-درباره ي احساس خودت پس احساس من چي؟تو اصلا خبر داري من چقدر به داريوش علاقه داريم هان ميدونستي ؟
شگفت زده نگاهم کرد
-جرم که نکردم کردم؟من عاشق شوهر قانوني خودم شدم
بدون اينکه سخني بگويد از اتاق خارج شد
آنشب از اتاق بيرون نرفتم اصلا خبر نداشتم آيا کسي به جز من هم در خانه وجود دارد يا نه ؟با زور چند لقمه غذا خوردم و خسته روي تخت خوابيدم
فصل نهم
بيتا عشق را شناخته بودم ديگه تو ذهنم برام بيرنگ نبود کم کم داشت رنگ ميگرفت اما رنگش مشخص نبود ترکيبي از کل رنگها بود
گاه طلايي ميشد گاه آبي و گاهي از تمام رنگها
اونشب را هيچوقت فراموش نميکنم ....نيمه هاي شب بود خوابم نميبرد فکر اينکه تو آينده بايد چيکار کنم لحضه اي من را رها نميکرد
ذهنم خسته بود سعي کردم به هيچ چيز جز خواب فکر نکنم ,تازه چشمهايم گرم شده بود که احساس کردم در اتاقم باز شد
اعتنايي نکردم با خودم گفتم شايد باده ولي وقتي کسي ديگري روي تخت کنارم دراز کشيد براي چند لحضه حتي نميتوانستم نفس بکشم
سريع به طرفش برگشتم داريوش بود از پنجره کمي نور به داخل اتاق ميتابيد ميتوانستم تشخيصش دهم انگار خمار بود
-داريوش؟!
با صدايي غير عادي گفت:
-تو همسر مني و در يک حرکت مرا به آغوش گرفت
هم حس خوبي بود و هم بد مطمئنم خودت ميتواني حدس بزني بعد چه شد داريوش حال عادي نداشت ولي من هم در برابرش مقاومت زيادي نکردم,حالا هم پشيمان نيستم .
صبح روز بعد وقتي چشم باز کردم داريوش را ديديم که روي تخت نشسته بود و با اخم به فضاي روبرويش زل زده بود .
کش و قوسي به بدنم دادم و گفتم:
صبح به خير
برگشت و با اخم نگاهم کرد
-داريوش ديشب حال عادي نداشتي درست ميگم؟
با همان جذبه ي هميشگي گفت:
-درسته و تو چرا منو از خودت نراندي؟
سرخ شدم و سر به زير انداختم چه بايد ميگفتم ,بايد اعتراف ميکردم که از نوازشها و حرفهاي عاشقانه ي او از خود بيخود شدم و تاب مقاوومت پيدا نکردم
-هما ؟
-بله؟
از من متنفر شدي ؟
-نه چرا اينطور فکر ميکني ؟
روي تخت دراز کشيد و گفت:
حق نداشتم به تو نزديک شوم ولي ديشب واقعا بهم ريخته بودم ميخواستم عقده م را خالي کنم ميخواستم ثابت کنم که شوهر قانوني تو منم
سکوت کردم
-اگر دانيال را دوست داشتي پس چرا گذاشتي به تو نزديک شوم؟
-ديروز عصباني بود نم فهميدم چي ميگم معذرت ميخواهم
-تو که درک ميکني بايد بدوني کار من از عشق و علاقه نبوده بلکه...
حرفش را قطع کردم و گفتم:
مهم نيست درباره اش حرف نزن
سرش را به نشانه ي تائيد تکاني داد بلند شد و در حالي که بلويزش را ميپوشيد گفت:
-ميرم صبحانتو بيارم بالا
-پس اين سيني غذا را هم ببر ممنون
نگاهي مشکوک به سيني انداخت و گفت:
-اينو خودت آوردي بالا
-نه
-پس حتمادانيال...
حرفش را قطع کردم و گفتم:
من گرسنه ام ميشه کمي عجله کني
سيني را برداشت و بدون حرف ديگري از اتاق خارج شد
یعد از ده دقیقه با سینی صبحانه به اتاق بازگشت سینی را روی میز کنار تخت گذاشت
-ممنون
-سرش را تکانی داد و گفت:
هما دوست ندارم سوتفاهم بشه من دیشب حال عادی نداشتم دوست ندارم فکر کنی از عشق علاقه به تو نزدیک شدم
قبلا گفتی متوجه شدم
-سرش را پایین انداخت گویی میخواست حرفی بزند
-داریوش چیزی میخواهی بگی؟
سرش را بلند کرد و خیلی بی مقدمه گفت:
کارهای طلاقو کی انجام میدی؟
شوکه شدم اصلا نمیدانستم چه بگویم دهانم خشک شده بود
-هما اگه از من جدا بشی باید بری ایران نمیتونی اینجا بمونی البته اگر دوست داشتیمن کمک میکنم تا اقامت بگیری
-بالاخره به حر ف امدم و گفتم:
ممنون میشم تنهام بذاری

نگاهش را تا صورتم بالا آورد در چشمانش حسی ناشناخته نهفته بود نمیتوانستم تشخیص دهم رگه ای از علاقه و التماس

دستپاچه نگاهش را از صورتم بر گرفت و با صدایی گرفته گفت:

برای بعد از طلاق چه برنامه ای داری؟

عصبی شدم چقدر مشتاق جدایی از من بود آن هم با وجود اتفاق دیشب ,با لحنی خشمگین گفتم:

فکر نمیکنم به تو ربطی داشته باشه

-خب من فقط نگران آینده ی تو هستم

-اگه نگران آینده ی من بودی دیشب اون کار را نمی....

حجب حیا مانع از آن شد که حرفم را کامل بزنم ولی داریوش منظورم را فهمید سرخ شد و با خجالت گفت:

اصلا فرامشو کرده بودم تو یه ایرانی هستی آخه این جور مسائل اینجا عادیه و هیچ مشکلی برای دختر بوجود نمیاره

-اینجا عادیه اما تو ایران نیست

در حالی که با دستش بازی میکرد گفت:

-خب میتونی اینجا با یک مرد خوب آشنا بشی و ازد..ازدواج کنی

-شاید همین کار ار کردم, فرمایشاتت تمام شد؟

-باز شد همان داریوش پر جذبه همانی من شیفته اش شده بودم به پیشانیش چینی انداخت و با لحنی محکم گفت:

-دوست ندارم به عنوان زن برادرم به این خانه برگردی متوجه شدی؟

-من باید تصمیم بگیرم که چیکار کنم نه تو

-جدی گفتم هما به هیچ وجه اجازه نداری ازدواج کنی

-بله؟!

-همون که شنیدی دیگه تکرار نمیکنم

-ولی فکر کنم تو گفتن جمله اشتباه کردی

رویش را برگرداند و گفت:

هیچ اشتباهی تو جمله ام نبود و بعد سریع از اتاق خارج شد

با خودم گفتم:

این پسره کلا مشکل داره گاه میگه با یک مرد خوب ازدواج کن گاه میگه حق ازدواج نداری مطمئنم حالش خوب نبود

بعد از حمام با پدرم تماس گرفتم باید تکلیفم را روشن میکردم

-الو بابا سلام

بعد از چند ثانیه انتظار گفت:

سلام دخترم خوبی عزیزم؟داریوش خوبه؟

-همه خوبیم راستش بابا چطور بگم...

-بگو هما جان راحت باش

--من میخواخ از داریوش جدا بشم ولی میخواهم در آلمان زندگی کنم شما کمکم میکند؟

تا وقتی صدای پدر را بشنوم صدا بار مردم و زنده شدم نگران بودم که سکته کند

-صدایش میلرزید

-معلومه دخترم تو از من جان بخواه میدونستم دستی دستی بدبخت کردم منو ببخش

-این چه حرفیه انتخاب خودم بود فقط به کسی چیزی نگویید حتی مامان, داریوش خودش به عمو خبر میده

خیالت راحت کسی خبر دار نمیشه فقط من چطوری میتونم کمکت کنم بیام آلمان؟

بی اختیار گفتم:

نه لازم نیست دانیال کمکم میکنه

از حرفی که زدم سخت پشیمان بودم ولی چاره ای نبود

-من با دانیال تماس میگیریم تا در جریان کارها باشم پول هم به حسابش میریزم تا زودتر کارها جور بشه

-بابا شما با عمو به مشکل بر نمیخورید؟

-نه فرزام انقدرها هم بی رحم نیست که بدبختی برادرهایش را بخواهد

باید قطع کنم بابا به همه سلام برسونید

پس از خداحافظی از پدرم کمی اسوده خاطر شدم حالا میتوانستم آینده ی نه چندان روشنم را ببینم .

چقدر داریوش بی احساس بود اینهمه علاقه یمن را نسبت به خود نمی دید حتما قصد داشت بعد از جدایی با ساریتا ازدواج کند خوش به حال ساریتا .....چقدر به او حسادت میکردم که مورد توجه داریوش بود.

در طبقه ی پایین خبری نبود داریوش در اتاقش بود ولی از دانیال کوچکترین خبری نداشتم نگرانش شده بودم و عذاب وجدان آزارم میداد اگر به خاطر من بلایی سر او می آمد تا آخر عمر خودم را نمی بخشیدم ....شب شد و او نیامد دیگر تاب تحمل نداشتم تصمیم گرفتم به داریوش بگویم تا بلکه او خبری از برادرش بگیرد

بدون در زدن وارد اتاقش شدم روی تخت دراز کشیده بود و به سقف زل زده بود حتی لباسهایش را هم عوض نکرده بود با ورود من به اتاق سرش به طرفم برگرداند و منتظر نگاهم کرد

-من نگران دانیالم از دیشب تا به حال خبری....

حرفم را قطع کرد و گفت:

احتمالا رفته خونه ی دوستاش نگرانی نداره در ضمن او دیگه بچه نیست

-ولی موبایلش خاموشه

-نگران نباش هر جا باشه تا فردا میاد بعد با طعنه افزود:

فکر نکنم تاب دوری از تو را داشته باشه

-تمومش کن مثلا برادرته ولی تو عین خیالت نیست

-من همچین برادری نمیخواهم برادری که به همسر من چشم داشته باشه بهتر که بمیره

با تعجب گفتم:

داریوش!!!از تو همچین حرفی بعیده

-اوه ببخشید حواسم نبود شما هم دلباخته ی ایشونی

یا عصبانیت گفتم:

احمق اگه دلباخته ی اون بودم دیشب .....

ادامه ندادم

از روی تخت بلند شد و گفت:

فکراتو کردی؟

-درباره ی؟

طلاق!

-چرا انقدر مشتاق طلاقی؟

-میخواهم هر چه زودتر از دستت خلاص شوم

-و هر چه زودتر به ساریتا برسی درسته؟

-برای آیندم برنامه ای ندارم

-دانیال قراره برای من وکیل بگیره البته هنوز چیزی نمیدونه پدرم قرار شده صحبت کنه

-عالیه من دادخواست برای فردا آماده میکنم

فصل دهم

فردای آنروز دانیال پیداش شد خوشحالی از سر رویش میبارید از من وکالت گرفت و خودش افتاد گویی پدر با صحبت کرده بودچقدر من بد شانس بودم زمانی که با موبایلش تماس گرفتم خاموش بود اما پدر میگفت با اولین بوق خود دانیال پاسخ داده

به شدت دنبال کارهای طلاق بود در آن مدت من تقریبا خودم را حبس کرده بودم نه داریوش را میدیدم نه دانیال را,از نظر خودم وضع اسفناک باری پیدا کرده بودم دوست داشتم فریاد بزنم و بگویم من طلاق نمیخواهم ولی چاره ای نبود وقتی داریوش منرا نمیخواست نمیتوانستم که التماسش کنم بیتا روزی که برگه ی طلاق را امضا کردم گویی روز مرگم بود از همه بریده بودم همراه دانیال به داداگاه رفتیم چون ازدواج ما در ایران انجام شده بود و مهریه ه من مشخص بود دیگر تقسیم اموال نکردند و کارها راحتر انجام گرفت فقط دو ماه مهلت دادند تا آلمان را ترک کنم یا اینکه مدت اقامتم را تمدید کنم داریوش را ندیدم او خیلی دورتر از من ایستاده بود توان اینکه سرم را بالا کنم نداشتم عمو به عندان مهریه در آلمان آپارتمان کوچکی برای تهیه کرده بود پدر میگفت عمو فرزام به شدت از کرده یخود پشیمان است ولی برای پشیمانی دیر بود

تنها دارایی ام چمدان لباسهایم بود دانیال قول داده بود که برای اقامتم اقدام کند خیالم از این بابت راحت بود واقعا روی اینکه به ایران بازگردم را نداشتم

بیتا میبنی چقدر ساده همه چیز پایان یافت خدا میداند که چقدر به داریوش علاقه مند بودم ولی .....

روزی که میخواستم از اون خانه بیام بیرون بدترین روز زندگی من بود

تمام لباسهایم را داخل چمدانم چمع کرده بود و منتظر این بودم که دانیال بیایی تا با هم به آپارتمان جدید من برویم

روی زمین نشسته بودم و با بغض سعی داشتم تمام زوایای این اتاق را بخاطر بسپارم اتاقی در کل دو هفته برای من بود واقعا دو هفته چه زندگی مشترک کوتاهی

با صدای بم داریوش به خود آمدم روبریم ایستاده بود اصلا متوجه ی ورودش نشده بودم

--هما منو میبخشی؟

سرم را پایین انداختم و گفتم:

-علاقه که از روی اجبار نمیشه تو منو دوست نداشتی این طبیعیه

-تو چی؟منو دوست داری ؟

-تمام شهامتم را جمع کردم و خیره در چشمان سیاهش گفتم:

-آره خیلی زیاد

آهی کشید و گفت:

پس چرا حاضر به جدایی شدی؟

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:

خب برای اینکه تو پافشاری کردی!!

-من یک احمقم !من فکر میکردم دارم راه را برای تو باز میذارم

-منظورت چیه؟

-حس آدما هیچوقت بهشون دروغ نمیگه من فکر میکنم تو با...دانیال خوشبخت خواهی شد نه با من

-داریوش من کوچکترین علاقه ای به برادرت ندارم

-به مرور زمان پیدا میکنی ندیدی چقدر با شوق ذوق کارهای تو را دنبال میکرد تو هم در مقابلش مثل یک بچه ی سر به زیر و آرم بودی

--نمیدونم چرا اینجوری هستی واقعا که یک غربتی نفهمی وقتی علنا دارم میگم دوستت دارم تو باز فکرای دیگه به ذهنت راه میدی

جلوی من زانو زد اشک در چشمانش موج میزد دیگر از آن داریوش خودخواه و عبوس خبری نبود شده بود یک داریوش مهربان و دوست داشتنی

زمزمه وار گفت:

-دلم برای این غربتی گفتنهات خیلی تنگ میشه,دلم برای بچه بازیهات خیلی تنگ میشه ,برای داد و فریادهای بیخودیت ,یرای دست و پا چلفت بازیهات برای بحثهای بیخودی که میکردی بغضش را فرو خورد و ادامه داد:

میگه میشه در دوهفته انقدر به تو عادت کنم ,با اینکه هفته ی آخر خودتو حبس کردی ولی ته دلم میدونستم که تو این خانه هستی حضورت دلم گرمم میکرد ,هما تو ...

منتظر نگاهش کردم و گفتم:

من چی؟

رویش را از من برگرفت و جوابی نداد

بلند شدم سر پا ایستادم و گفتم:

داریوش میدونم که از من متنفری ولی ای کاش اجازه میدادی بیشتر با تو باشم بلکه تو دلت جایی پیدا کنم افسوس که.....

او هم بلند شد و ایستاد و گفت:

-خیلی فکر کردم برنامه های آینده ام را تنظیم کردم برمیگردم کانادا برای ادامه یتحصیلم ....

حرفش را قطع کردم و گفتم:

پس ساریتا چی؟

-منظورت چیه ؟تو فکر میکنی بعد جدایی از تو سریع میرم سراغ ساریتا

--فکر نمیکنم مطمئنم

-با طعنه گفت:

من مثل تو نیستم

-یعنی چی؟

-من قصد ندارم بعد از طلاق دوباره ازدواج کنم البته تا مدتی اما انگار تو و دانیال

فریاد زدم:

بسته داریوش خسته شدم من به دانیال علاقه ای ندارم

چشمانش را از روی خشم بست و جوابی نداد

روبرویش ایستادم و گفتم:

-نمیدونم چرا انقدر اصرار به این موضوع داری ولی من فقط یک نفر را دوست دارم فقط یک نفر

در همین حین دانیال ضربه ای به در زد و بدون اینکه منتظر اجازه ی من برای ورود به اتاق باشد داخل شد

نگاهی به ما انداخت و خیلی سرد گفت:

چمدانت را میبرم تو ماشین منتظرم و پس از برداشتن چمدان از اتاق خارج شد

داریوش پشتش را به من کرد,بالاخره اشکهایم جاری شدند با گربه گفتم:

داریوش چند لحضه برگرد به طرفم خواهش میکنم

پس از تعلل کوتاهی به طرفم برگشت نکاهش پایین بود

بدون کوچکترین خجالتی ناگهانی او را بغل کردم و از ته دل زار زدم

او هم متقابلا بغلم کرد نمیدانم چقدر طول کشید ولی من بالاخره خودم را از او جدا ساختم و سریع از اتاق خارج شدم

در ماشین دانیال منتظرم بود تا نشسم ماشین حرکت کرد ...یاد داریوش لحضه ای از من جدا نمیشد و همان طور آهسته گریه میکردم آخر صبر دانیال به سر آمد و گفت:"

-برای چی انقدر خودت را اذیت میکنی اون ارزشش را نداره

-اشکهایم را پاک کردم و گفتم:

-برای من خیلی با ارزشه

-عصبی شد و گفت:

تو لیاقت بهترین ها را داری با این زیبایی و معصومیت چهره خیلی خواهان تو هستند

-دانیال ادامه نده من همیشه منتظر داریوش میمونم بالاخره روزی به من برمیگرده

-تخیلات قوی داری ولی فکر نکنم با وجود ساریتا سراغی از تو بگیره

ساکت ماندم وتا رسیدن به محل زندگی جدیدم حرفی بنمان رد و بدل نشد