رمان به رنگ عشق5
شاهرخ تا حدودی مثل تو رفتار میکنه خشک و جدیه
نهس عیمقی کشید و گفت:
خودم
متوجه شدم ولی حیف که انقدر مشغله ی فکری داشتم و نتونستم با اون ارتباط
بهتری برقرا کنم,ببینم پسر عموهایی که داری به کدومشون خیلی وابسته ای یا
کلا دوستشون داری؟
-مهراب و الان یه مدتی میشه که دانیال داره نقش مهراب را برای من بازی میکنه
سریع به طرفم برگشت انقدر سریع که ترسیدم و نا خود آگاه خودم مچاله کردم
-کمی مکث کرد و گفت:
-نترس دیو سه سر نیستم فقط دوست ندارم انقدر با دانیال صمیمی باشی
-چرا؟
-من خوب میتونم نگاه را تشخیص بدهم
-خب؟
دستی به پیشانیش کشید و گفت:
-نگاه دانیال به تو مثل نگاه یک پسر عمو به یک دختر عمو نیست
-نکنه میخواهی بگی که....
-ادامه نده خودت خوب منظورم را فهمیدی
-من که برای تو اهمیتی ندارم حداقل دانیال به فکرمه ودر همه حال کمکم میکنه
با لحنی عصبی گفت:
هر چی باشه تو همسر منی و من دوست ندارم با دانیال خوش و بش کنی
-اوه خوب تو هم شوهر منی و من دوست ندارم شوهرم با یک زنه دیگه خوش و بش کنه تو اهمیتی به این میدی؟
-بسه تو دوباره میخواهی با من بحث کنی که من متاسفانه در وضعیت مناسبی نیستم
ساکت شدم و زیر لب با خودم غر زدم:
-فکر کرده کیه هر لحضه داره به من دستور میده
--خواهش میکنم انقدر مثل مگس وز وز نکن
-بی ارداه گفتم:
بعد اینکه از اینجا خلاص بشم برمیگردم به ایران من نمیتونم با تو زندگی کنم
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
-داری شوخی میکنی؟
حرفی بود که دیگر گفته شده بود هیچ راه برگشتی وجود نداشت بخاطر همین از روی درماندگی گفتم:
-نه خیلی جدیم من دردانه ی بابام و عزیز کرده ی مامانمم نمیتونم با تو بسازم
-چند لحضه در سکوت نگاهم کرد و سر انجام گفت:
-نه نمیتونی پدرم به شما کمک مالی کرده شما به پدرم مدیونید
از حرفش عصبانش شدم و گفتم:
-به من نکرده به برادرهای خودش کمک کرده و فکر نکنم من مسئول جبران این کمک باشم
-اما شرط....
حرفش را بریدم و گفتم:
-تو
که با من مثل کلفت خونتون رفتار میکنی چرا باید بمونم عمو هم اگر ببینه تو
به من بی میلی دیگه اصرار نمیکنه ,من نمیتونم یک جایی زندگی کنم که حتی
زبان مردمشو نمیدونم باید امیدی برای من باشه ولی نیست پس دلیلی برای من
نمیمونه
-همین نیم ساعت پیش گفتی که دوستم داری یعنی در همین حد دوستم داری؟
-وقتی تو نسبت به دوست داشتن من بی تفاوتی خودم را قربانی نمیکنم میتونم فراموشت کنم
-عصبی گفت:
-هر طور راحتی من دخالتی نمیکنم و رویش را از من برگرداند
سرم را روی زانوهایم گذاشتم و بعد از مدتی به خواب رفتم
با سر و صدای عده ای زیاد آدم بیدار شدم گویی دانیال آمده بود و آتش نشانی را خبر کرده بود
کم کم الوارها را کنار میرفت و نور به چشمانم میتابید ب داریوش نگاه کردم مثل مسخ شده ها فقط روبرو را نگاه میکرد
با صدای دانیال نگاهم را از او برگرفتم
-شما حالتون خوبه؟
به داریوش نگاه کردم تا جوابی بدهد اما همچنان ساکت بود
-آره ما خوبیم
-عالیه تا چند دقیقه دیگه کل الوارها میره کنار نگران نباشید
دانیال
درست میگفت بعد از پنچ دقیقه الوارها کنار رفت آتش نشانی که از همه جلوتر
بود رو به ما به زبان آلمانی صحبتی کرد ,داریوش هم سرش را برای او تکان داد
دانیال جلو آمد دستم را گرفت و کمک کرد که بلند
شوم زیر چشمی به داریوش نگاه کردم با غضب به دانیال نگاه میکرد در آخر
طاقت نیاورد بی توجه به مردی که با او صبحت میکرد جلو آمد و رو به دانیال
گفت:
-حالش خوبه خودش میتونه راه بره
دانیال نگاهی حاکی از خشم به برادرش انداخت و گفت:
-نمیبینی ضعف داره ,من مثل تو نیستم من به هما علاقه مندم و وجودش خیلی برای من پر ارزشه
تعجب
زده به دانیال نگاه کردم چشمانش از عصبانیت برق میزد بی اختیار دستم را از
دستش خارج کردم و رو به اندو که هنوز با عصبانیت به یکدیگر زل زده بودند
گفتم:
-میخواهم برم استراخت کنم و بی سر و صدا از میان آوار چوبهای پوسیده گذشتم و سریع به اتاقم رفتم
سرم به شدت درد میکرد روی تخت دراز کشیدیم از حرفهای دانیال گیچ شده بودم یعنی واقعا به من علاقه داشت؟
سرم را تکان دادم تا این افکار را از ذهنم دور کنم ,
در اتاقم به شدت باز شد و پشت سر آن داریوش وارد اتاق گردید با چشمهایی به خون نشسته نگاهم میکرد
بلند شدم و سیخ روی تخت نشستم ترسی عجیب سراسر و جودم را فرا گرفته بود
با لحنی خشمگین گفت:
-چه حیف شد که من نقشتون را فهمیدم
با ترس گفتم:
-درباره ی چی حرف میزنی ؟داریوش حالت خوبه؟
-فریاد زد: نه خوب نیستم اصلا خوب نیستم تو و دانیال منو هالو فرض کردید آره؟
تقریبا به حالت گربه افتاده بودم نمیدانستم از چه چیزی سخن میگوید
-فکر کردی من به این راحتی طلاقت میدم تا بعد بشی زن برادرم
اشکهایم شروع به ریختن کردند با گریه گفتم:
-من نمیدونم تو چرا یکدفعه انقدر بهم ریختی
-وای نمیدونی نه!میخواهی برات بگم؟
-بدون اینکه منتظر پاسخم بماند با حالتی عصبی دستش را به طرفم تکان داد و گفت:
-دانیال همه چی را برام گفت ,گفت که نقشه کشیدین تا از وجود من خلاص بشید گفت که عاشق همدیگه شدید
به طرفش رفتم در چشمانش زل زدم و گفتم:
من برای تو ارزشی ندارم درسته؟
-آره درسته تو برای من مثل یک تیکه آشغال میمونی
احساس کردم از مغزم بخار بلند میشود کلمات پشت سر هم به زبانم جاری شدند
-آره من عاشق دانیال شدم حالا که چی؟
چند بار پشت سر هم پلک زد ولی در آخر از اتاقم خارج شد
بعد از رفتن او با صدای بلند زار زدم چه بر سر من آمده بود به قول داریوش تبدیل به یم تکه آشغال شده بودم
-مدتي نگذشته بود که دانيال با سيني غذا وارد اتاق شد ,سيني را روي زمين گذاشت کنارم زانو زد و در سکوت نگاهم کرد
با هق هق گفتم:
-چي ميخواهي برو
با صدايي گرفته جواب داد:
-غذا آوردم از وقتي که از ويلا برگشتيم چيزي نخوردي
-نميخواهم از تو از برادرت از همه ي شما متنفرم
-هما من صداي داد و فرياد داريوش را شنيدم متاسفم تقصير من بود
گريه ام شدت گرفت و در همان حال گفتم:
-چه مضخرفاتي تحويل داريوش دادي
-من هر چيزي که گفتم واقعيت بوده من ...من دوست دارم
-اشکهايم را از صورتم پاک کردم و گفتم:
درباره ي من چي گفتي؟
سرش را انداخت پايين و حرفي نزد
فرياد زدم:
مگه با تو نيستم ميگم در باره ي من چي گفتي؟
-اونموقع عصبي بودم من معذرت ميخواهم
-با معذرت خواهي هيچي درست نميشه ,تو گفتي من ميخوهم با تو فرار کنم آره؟؟
-من..هما نميدونم....
حرفش را عصبي قطع کردم و گفتم:
-فقط جواب سوال منو بده
از روي زمين بلند شد مشخص بود که عصبي شده
-آره
,من گفتم تو و من به همديگه علاقه منديم ,آره من گفتم تو ميخواهي از اون
جدا بشي تا من ازدواج کني حالا چي ؟من دربارهي احساس خودم واقعيت را گفتم
-درباره ي احساس خودت پس احساس من چي؟تو اصلا خبر داري من چقدر به داريوش علاقه داريم هان ميدونستي ؟
شگفت زده نگاهم کرد
-جرم که نکردم کردم؟من عاشق شوهر قانوني خودم شدم
بدون اينکه سخني بگويد از اتاق خارج شد
آنشب
از اتاق بيرون نرفتم اصلا خبر نداشتم آيا کسي به جز من هم در خانه وجود
دارد يا نه ؟با زور چند لقمه غذا خوردم و خسته روي تخت خوابيدم
فصل نهم
بيتا عشق را شناخته بودم ديگه تو ذهنم برام بيرنگ نبود کم کم داشت رنگ ميگرفت اما رنگش مشخص نبود ترکيبي از کل رنگها بود
گاه طلايي ميشد گاه آبي و گاهي از تمام رنگها
اونشب را هيچوقت فراموش نميکنم ....نيمه هاي شب بود خوابم نميبرد فکر اينکه تو آينده بايد چيکار کنم لحضه اي من را رها نميکرد
ذهنم خسته بود سعي کردم به هيچ چيز جز خواب فکر نکنم ,تازه چشمهايم گرم شده بود که احساس کردم در اتاقم باز شد
اعتنايي نکردم با خودم گفتم شايد باده ولي وقتي کسي ديگري روي تخت کنارم دراز کشيد براي چند لحضه حتي نميتوانستم نفس بکشم
سريع به طرفش برگشتم داريوش بود از پنجره کمي نور به داخل اتاق ميتابيد ميتوانستم تشخيصش دهم انگار خمار بود
-داريوش؟!
با صدايي غير عادي گفت:
-تو همسر مني و در يک حرکت مرا به آغوش گرفت
هم
حس خوبي بود و هم بد مطمئنم خودت ميتواني حدس بزني بعد چه شد داريوش حال
عادي نداشت ولي من هم در برابرش مقاومت زيادي نکردم,حالا هم پشيمان نيستم .
صبح روز بعد وقتي چشم باز کردم داريوش را ديديم که روي تخت نشسته بود و با اخم به فضاي روبرويش زل زده بود .
کش و قوسي به بدنم دادم و گفتم:
صبح به خير
برگشت و با اخم نگاهم کرد
-داريوش ديشب حال عادي نداشتي درست ميگم؟
با همان جذبه ي هميشگي گفت:
-درسته و تو چرا منو از خودت نراندي؟
سرخ
شدم و سر به زير انداختم چه بايد ميگفتم ,بايد اعتراف ميکردم که از
نوازشها و حرفهاي عاشقانه ي او از خود بيخود شدم و تاب مقاوومت پيدا نکردم
-هما ؟
-بله؟
از من متنفر شدي ؟
-نه چرا اينطور فکر ميکني ؟
روي تخت دراز کشيد و گفت:
حق نداشتم به تو نزديک شوم ولي ديشب واقعا بهم ريخته بودم ميخواستم عقده م را خالي کنم ميخواستم ثابت کنم که شوهر قانوني تو منم
سکوت کردم
-اگر دانيال را دوست داشتي پس چرا گذاشتي به تو نزديک شوم؟
-ديروز عصباني بود نم فهميدم چي ميگم معذرت ميخواهم
-تو که درک ميکني بايد بدوني کار من از عشق و علاقه نبوده بلکه...
حرفش را قطع کردم و گفتم:
مهم نيست درباره اش حرف نزن
سرش را به نشانه ي تائيد تکاني داد بلند شد و در حالي که بلويزش را ميپوشيد گفت:
-ميرم صبحانتو بيارم بالا
-پس اين سيني غذا را هم ببر ممنون
نگاهي مشکوک به سيني انداخت و گفت:
-اينو خودت آوردي بالا
-نه
-پس حتمادانيال...
حرفش را قطع کردم و گفتم:
من گرسنه ام ميشه کمي عجله کني
سيني را برداشت و بدون حرف ديگري از اتاق خارج شد
یعد از ده دقیقه با سینی صبحانه به اتاق بازگشت سینی را روی میز کنار تخت گذاشت
-ممنون
-سرش را تکانی داد و گفت:
هما دوست ندارم سوتفاهم بشه من دیشب حال عادی نداشتم دوست ندارم فکر کنی از عشق علاقه به تو نزدیک شدم
قبلا گفتی متوجه شدم
-سرش را پایین انداخت گویی میخواست حرفی بزند
-داریوش چیزی میخواهی بگی؟
سرش را بلند کرد و خیلی بی مقدمه گفت:
کارهای طلاقو کی انجام میدی؟
شوکه شدم اصلا نمیدانستم چه بگویم دهانم خشک شده بود
-هما اگه از من جدا بشی باید بری ایران نمیتونی اینجا بمونی البته اگر دوست داشتیمن کمک میکنم تا اقامت بگیری
-بالاخره به حر ف امدم و گفتم:ممنون میشم تنهام بذاری