رمان به رنگ عشق4
دفتر را سریع بستم و گفتم:
باید اول در میزدی بعد وارد اتاق میشدی
نگاهی به دفتر که در دستم بود انداخت و گفت:
-اون دفتر چیه دستت؟
آب دهانم را به سختی فرو دادم و گفتم:
-کدوم؟
جلوتر آمد و گفت:
-همینی که تو دستته
دیگر هیچ کاری از دست ساخته نبود با بغضی مصنوعی گفتم:
-ببخشید حوصلم سر رفته بود کمی کنجکاوی کردم .....ببخشید
-دفتر را از دستم قاپید و با لحنی خشمگین گفت:
تو فضول ترین موجودی هستی که تا به حال دیدیم تو...تو یه احمقی یه دلقک ....
حرفش را قطع کردم و گفتم:
بخدا فقط دو تا از آرزوهاتو خوندم ببخشید
-در چشمان زل زد و گفت:
من از تو متنفرم
اینبار بغضم جدی شد بدون اینکه جوابی بدهم پشتم را به او کردم تا اشکهایی که بر روی صورتم روان بود را نبیند
دستانم را گرفت و مرا به طرف خودش برگرداند با دیدین اشکهایم پوزخندی زد و گفت:
-چرا کاری میکنی که میدونی اشتباهه؟و چرا انقدر حساسی؟
آب بینیم را با سر و صدا بالا کشیدم و گفتم:
نمیدونم
لبخند شیرینی زد و دستمالی به دستم داد
دستمال را گرفتم و گفتم:
برای اولین بار بود که به من لبخند زدی میدونستی؟
لبخندش عمیقتر شد و گفت:
نه نمیدونستم ,حالا تمام آرزوهامو خوندی؟
-نه فقط همون دو تای اولی واقعا مضخرف بود
خندید من هم به خنده ی او خندیدیم
-من خندیدیم تو چرا میخندی؟
-چون تو وقتی میخندی خیلی با نمک میشی
سرش با خنده تکان داد و گفت:
-دیدی حق با منه تو واقعا یه دلقکی
-حالا منو بخشیدی؟
جدی شد و گفت:
-نه کارت خیلی اشتباه بوده تو نباید تو وسایلم سرک میکشیدی
-داریوش انقدر بد عنق نباش ,مطمئنم اگر ساریتا جای من بود تو اونو سریع میبخشیدی واقعا برای خودم متاسفم
ابروهایش را درهم کشید و گفت:
-لازم نیست پای ساریتا را بکشی وسط الان بحثمون درابطه با اشتباهیه که تو کردی
بدون توجه به او روی تخت دراز کشیدیم و گفتم :
-من خوابم میاد شب به خیر
و واقعا یادم نمیاد چه وقت خوابیدم
صبح روزبعد وقتی بیدار شدم برای چند لحضه تعجب کردم از اینکه داریوش کنار من خوابیده بود پتو را روی اوکشیدم و به سمت حمام رفتم وقتی بیرون آمدم داریوش مشغول شانه زدن موهایش بود
-سلام صبح به خیر
با همان اخم همشگی گفت:
صبح بخیر
-به نظرت صبحانه آماده ست ؟
-آره ,در ضمن دیشب فراموش کردم بگم امرزو عصر برمیگردیم ساریتا هم همرا ما میاد
-ساریتا؟!!
-برگشت به طرفم و گفت:
-مشکل شنوایی داری؟
-نه خب تعجب کردم
-برای چی؟
-از اینکه ساریتا هم همراه ما میاد
-خاله قصد داره یه مدت دیگه اینجا بمونه ساریتا همراهمون میاد چون نمیتونه بمونه متوجه شدی؟
با عصبانیت گفتم:
طوری با من حرف نزن که انگار زبون نفهمم
-مگه نیستی؟
-نه نیستم
به آلمانی چیزی گفت و منتظر نگاهم کرد
-چی گفتی ؟جرات داری فارسی بگو
-دیدی زبون نفهمی ؟هستی یا نه؟
-نه نیستم تو داری اعصابم را بهم میریزی
سوت بلندی کشید و گفت:
-اوه متاسفم خانوم نمیدونستم انقدر حساس تشریف دارین
-چیه کبکت خروس میخونه
-ایرادی داره؟تو که همیشه از اخمو بدون من مینالیدی
-چه خوب میشد اگر همیشه ساریتا همراه ما بود تا تو میخندیدی و من بدبخت مجبور نمیشدم چهره ی اخم آلود تو را تحمل کنم باید بابت این از دختر خاله ی عزیزت تشکر کنم
قدمی به طرفم برگشت و گفت:
-تو درباره ی من چه فکری میکنی؟
لبخندی تحویلش دادم و تقریبا از اتاق گریختم نمیدانم چرا انقدر از داریوش میترسیدم وفتی نزدیکم میشد ضربان قلبم به اوج خود میرسید نمیدانستم از جذبه ی او وحشت داشتم یا از اینکه از علاقه ام نسبت به خودش با خبر شود آنموقع بود که فهمیدم داریوش برایم بیش از آنچه که تصور میکردم مهم است دوستش داشتم و نمیدانم این احساس چطور ناگهانی در من شدت یافت.آه بیتا که چقدر عشق یکطرفه سخت است وعاشق کسی باشی که از تو متنفر است .
فصل هفتم
یادمه یکی از دوستام همیشه یه جمله ای میگفت البته اون به شوخی این را میگفت ولی من دوست داشتم به کار بگیرمش میگفت:
یادم باشه هیچوقت لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نموونم
اونموقع با خودم کلی فکر کردم و به این نتیجه رسدیم باید داریوش را از علاقه ام نسبت به خودش مطلع کنم تا بلکه به قول خدا بیامرز آقا جون فرجی بشه
آنروز وقتی از اتاق بیرون زدم رفتم پیش دانیال تو اتاقش مشغول جمع کردن وسایلش بود
-خوب کردی اومدی حوصله ام سر رفته بود
-جالبه تو هم مثل برادرت فکر میکنی من دلقکم
دست از کار کشید و گفت:
چرا همچین حرفی را میزنی؟
-میگی حوصلم سر رفته بود با اومدن من حوصله شما هم دیگه سر نمیره من نقش چی را این وسط برای تو بازی میکنم؟
کنارم نشست گفت:
-هما جان من همچین منظوری نداشتم تو انقدر سر حال و پر انرژی هستی که هر جا میری همراهت انژری مثبت هم میبری و همه ی انرژیهای منفی را........
حرفش را قطع کردم و گفتم:
خیلی پیچیده حرف میزنی ولی منوجه شدم که چی گفتی به نظر تو من هنوز مثل یک بچه شلوغ کارم
سرش را تکان داد و گفت:
دقیقا منظورم این نبود ولی خب تقریبا همینطوری هستی
خندیدیم و گفتم:
-تو هم میدونستی که از برادرت خیلی بهتری؟
-بله خودم میدونستم من از داریوش از همه لحاظ برترم,حالا هم بلند شو بریم سالن پذیرایی که همه الان باید منتظر ما دو نفر باشند
و بدون اینکه منتظر پاسخ من باشد دستم را گرفت و مرا به دنبال خود کشاند
هر سه نفر مشغول صبحانه خوردن بودند خاله با دیدین ما دو نفر لبخندی زد و به آلمانی چیزی گفت:
آهسته به دانیال گفتم:
فکر کنم صبح به خیر گفت همینطوره؟
-آفرین داری پیشرفت میکنی
ساریتا تعارفمان کرد بنشینیم کنار داریوش نشستم زیر چشمی نگاهی به من انداخت و باز بیخیال مشغول خوردن شد
اولین نفری که صبحانه اش را تمام کرد داریوش بود و به دنبال آن ساریتا
نمیدانم به آلمانی چه صبحتی با هم کردند فقط متوجه شدم که هر دو با هم به دنبال کاری رفتند
وقتی به اتاق بازگشتم خبری از داریوش نبود سریع وسایلم را جمع کردم و دانیال را صدا زدم
-هما جان کاری داشتی؟
-ممنون میشیم کمک کنی وسایلم را ببرم پایین نمیدونم داریوش کجاست و گر نه از اون کمک میخواستم
-ایرادی نداره دنبال داریوش نگرد داره به ساریتا کمک میکنه تا وسایلشو در ماشین جا به جا کنه
احساس بدی به من دست داد ولی آن لحضه لبخند سردی زدم و گفتم:
-عالیه و به دنبال دانیال راه افتادم ساریتا روی صندلی جلو کنار داریوش نشسته بود دانیال با دیدین این منظره نگاهی به من انداخت و گفت:
خونسرد باش ارزششو ندارند
بدون اینکه جوابش را دهم از خاله خداحافظی کردم و با اخم سوار ماشین شدم
ساریتا به عقب برگشت و لبخند گشادی تحویلم داد,گر گرفتم و خشمگین گفتم:
دختره ی پرو خجالتم نمیکشه داریوش داره عصبانیم میکنه یه چیزی بهش میگم ها
داریوش به طرفم برگشت و گفت:
-خواهش میکنم تمامش کن الان من خیلی تحت فشارم
دانیال که خداحافطیش با رویمنا تمام شده بود سوار ماشین شد و گفت:
-بهتره حرکت کنیم
داریوش نگاهش را از من بر گرفت و ماشین را روشن کرد
در تمام مدت حرص میخوردم ساریتا بی وقفه به داریوش رسیدگی میکرد
در دهانش خوراکی میگذاشت ,آب میداد ,موهای داریوش را مرتب میکرد و در این مواقع داریوش از آینه ی ماشین نگاهی معذب به من می انداخت و با چشمهایش گویی طلب بخشش میکرد دانیال هم این رفتارها را میدید و با فشردن دستم مرا به خودداری و آرامش دعوت میکرد
وقتی به خانه رسیدیم بدون اینکه وسایلم را بردارم سریع به اتاقم پناه بردم و شروع کردم به گریه کردن,خیلی دلم به حالم خودم میسوخت دانیال در نزده وارد اتاقم شد و وقتی دید گریه میکنم بغلم کرد
بیتا تو خودت یک ایراین هستی با عقاید و اصول یک ایرانی هم بزرگ شده ای وقتی دانیال بغلم کرد شوکه شدم تربیتم به من اجازه ی اینکار را نمیداد او را از خودم جدا کردم و گفتم:
دانیال چیکار داری میکنی!
سرش به حالت عصبی تکان داد و گفت:
من فقط سعی داشتم دلداریت بدهم گریه ی تو برای من ناخوشایند بود
-ولی این کاری که کردی درست نبود
-نمیدونم یه لحضه اصالت خودم و همینطور تو را گم کردم با دیدن اشکهات قلبم درد گرفت جدی میگم طاقت ندارم همای خوشگلم را هیچوقت گریون ببینم
تا دهان باز کردم به او جوابی دهم داریوش با اخمی چند برابر بیشتر از اخمهای همشگیش به جای من گفت:
-دانیال من همسرشم و در ضمن مسائل خصوصی ما به تو مربوط نیست
دانیال معذب گفت:
میدونم معذرت میخواهم ولی گریه ی هما خیلی ناراحتم کرد
-میشه تنهامون بذاری؟
-البته
تا دانیال خواست از اتاق بیرون برود گفتم:
دانیال بمون دوست ندارم با ایم پسرک غربتی تنها بمونم
دانیال آمد کنارم ایستاد با غرور به برادرش نگاه کرد
چشمان داریوش از عصابنیت برق میرد ولی دیگر برای من اهمیتی نداشت با لحنی تند گفت:
-اما صحبت من کاملا خصوصیه
-مهم نیست چی میخواهی بگی فقط از اتاقم گمشو بیرون ..لطفا
دانیال شگفت زده نگاهم کرد ولی داریوش از رو نرفت و گفت:
هما خواهش میکنم بچه بازی در نیار ,دانیال لطف کن و ما را تنها بذار
دانیال اینبار سریع از اتاق خارج شد با رفتن او داریوش قدمی به طرف من برداشت,ناخودآگاه ترسیدم و چند گام عقب رفتم
-چیه از من میترسی جلوی دانیال جونت که خیلی بلبل زبونی میکردی
قامتم را صاف کردم و گفتم:
-آره از تو میترسم چون درست مثل یک هیولا هستی تو وحشی و غیر قابل کنترلی راستی ساریتا جون کجاست چرا همراه خودت نیاوردیش
-با پایش لگد محکمی به صندلی زد و گفت:
-چرا من را جلوی دانیال خرد کردی ؟
-تو چرا من را جلوی ساریتا خوار کردی؟
-چون اون به من علاقه منده و من نمیتونم جلوی احساسشو بگیرم باید کم کم فراموشم کنه خودت که شاهد بودی من واقعا معذب بودم
-آره من شاهد بودم و تمام دلبریهای دختر خاله ی عزیزتو تماشا کردم تنهام بذار حالم از تو و دختر خالت بهم میخوره
-باشه ایرادی نداره فقط یه چیزه دیگه زیاد با دانیال گرم نگیر من خوشم نمیاد
-اون پسر عموی منه و من هر طور بخواهم با اون برخور میکنم مگه من میگن که با ساریتا چطور برخورد کن
-تو از بحث کردن خسته نمیشی نه؟باشه منم خسته نمیشم خوب گوش کن من خودم میدونم که رفتارم با ساریتا کاملا درسته من دارم کمک میکنم که هم دیگر را فراموش کنیم و هیچ هیچ لزومی نمیبینم که دانیال بخواهد تو مسائل ما دخالت کنه
باید اول در میزدی بعد وارد اتاق میشدی
نگاهی به دفتر که در دستم بود انداخت و گفت:
-اون دفتر چیه دستت؟
آب دهانم را به سختی فرو دادم و گفتم:
-کدوم؟
جلوتر آمد و گفت:
-همینی که تو دستته
دیگر هیچ کاری از دست ساخته نبود با بغضی مصنوعی گفتم:
-ببخشید حوصلم سر رفته بود کمی کنجکاوی کردم .....ببخشید
-دفتر را از دستم قاپید و با لحنی خشمگین گفت:
تو فضول ترین موجودی هستی که تا به حال دیدیم تو...تو یه احمقی یه دلقک ....
حرفش را قطع کردم و گفتم:
بخدا فقط دو تا از آرزوهاتو خوندم ببخشید
-در چشمان زل زد و گفت:
من از تو متنفرم
اینبار بغضم جدی شد بدون اینکه جوابی بدهم پشتم را به او کردم تا اشکهایی که بر روی صورتم روان بود را نبیند
دستانم را گرفت و مرا به طرف خودش برگرداند با دیدین اشکهایم پوزخندی زد و گفت:
-چرا کاری میکنی که میدونی اشتباهه؟و چرا انقدر حساسی؟
آب بینیم را با سر و صدا بالا کشیدم و گفتم:
نمیدونم
لبخند شیرینی زد و دستمالی به دستم داد
دستمال را گرفتم و گفتم:
برای اولین بار بود که به من لبخند زدی میدونستی؟
لبخندش عمیقتر شد و گفت:
نه نمیدونستم ,حالا تمام آرزوهامو خوندی؟
-نه فقط همون دو تای اولی واقعا مضخرف بود
خندید من هم به خنده ی او خندیدیم
-من خندیدیم تو چرا میخندی؟
-چون تو وقتی میخندی خیلی با نمک میشی
سرش با خنده تکان داد و گفت:
-دیدی حق با منه تو واقعا یه دلقکی
-حالا منو بخشیدی؟
جدی شد و گفت:
-نه کارت خیلی اشتباه بوده تو نباید تو وسایلم سرک میکشیدی
-داریوش انقدر بد عنق نباش ,مطمئنم اگر ساریتا جای من بود تو اونو سریع میبخشیدی واقعا برای خودم متاسفم
ابروهایش را درهم کشید و گفت:
-لازم نیست پای ساریتا را بکشی وسط الان بحثمون درابطه با اشتباهیه که تو کردی
بدون توجه به او روی تخت دراز کشیدیم و گفتم :
-من خوابم میاد شب به خیر
و واقعا یادم نمیاد چه وقت خوابیدم
صبح روزبعد وقتی بیدار شدم برای چند لحضه تعجب کردم از اینکه داریوش کنار من خوابیده بود پتو را روی اوکشیدم و به سمت حمام رفتم وقتی بیرون آمدم داریوش مشغول شانه زدن موهایش بود
-سلام صبح به خیر
با همان اخم همشگی گفت:
صبح بخیر
-به نظرت صبحانه آماده ست ؟
-آره ,در ضمن دیشب فراموش کردم بگم امرزو عصر برمیگردیم ساریتا هم همرا ما میاد
-ساریتا؟!!
-برگشت به طرفم و گفت:
-مشکل شنوایی داری؟
-نه خب تعجب کردم
-برای چی؟
-از اینکه ساریتا هم همراه ما میاد
-خاله قصد داره یه مدت دیگه اینجا بمونه ساریتا همراهمون میاد چون نمیتونه بمونه متوجه شدی؟
با عصبانیت گفتم:
طوری با من حرف نزن که انگار زبون نفهمم
-مگه نیستی؟
-نه نیستم
به آلمانی چیزی گفت و منتظر نگاهم کرد
-چی گفتی ؟جرات داری فارسی بگو
-دیدی زبون نفهمی ؟هستی یا نه؟
-نه نیستم تو داری اعصابم را بهم میریزی
سوت بلندی کشید و گفت:
-اوه متاسفم خانوم نمیدونستم انقدر حساس تشریف دارین
-چیه کبکت خروس میخونه
-ایرادی داره؟تو که همیشه از اخمو بدون من مینالیدی
-چه خوب میشد اگر همیشه ساریتا همراه ما بود تا تو میخندیدی و من بدبخت مجبور نمیشدم چهره ی اخم آلود تو را تحمل کنم باید بابت این از دختر خاله ی عزیزت تشکر کنم
قدمی به طرفم برگشت و گفت:
-تو درباره ی من چه فکری میکنی؟
لبخندی تحویلش دادم و تقریبا از اتاق گریختم نمیدانم چرا انقدر از داریوش میترسیدم وفتی نزدیکم میشد ضربان قلبم به اوج خود میرسید نمیدانستم از جذبه ی او وحشت داشتم یا از اینکه از علاقه ام نسبت به خودش با خبر شود آنموقع بود که فهمیدم داریوش برایم بیش از آنچه که تصور میکردم مهم است دوستش داشتم و نمیدانم این احساس چطور ناگهانی در من شدت یافت.آه بیتا که چقدر عشق یکطرفه سخت است وعاشق کسی باشی که از تو متنفر است .
فصل هفتم
یادمه یکی از دوستام همیشه یه جمله ای میگفت البته اون به شوخی این را میگفت ولی من دوست داشتم به کار بگیرمش میگفت:
یادم باشه هیچوقت لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نموونم
اونموقع با خودم کلی فکر کردم و به این نتیجه رسدیم باید داریوش را از علاقه ام نسبت به خودش مطلع کنم تا بلکه به قول خدا بیامرز آقا جون فرجی بشه
آنروز وقتی از اتاق بیرون زدم رفتم پیش دانیال تو اتاقش مشغول جمع کردن وسایلش بود
-خوب کردی اومدی حوصله ام سر رفته بود
-جالبه تو هم مثل برادرت فکر میکنی من دلقکم
دست از کار کشید و گفت:
چرا همچین حرفی را میزنی؟
-میگی حوصلم سر رفته بود با اومدن من حوصله شما هم دیگه سر نمیره من نقش چی را این وسط برای تو بازی میکنم؟
کنارم نشست گفت:
-هما جان من همچین منظوری نداشتم تو انقدر سر حال و پر انرژی هستی که هر جا میری همراهت انژری مثبت هم میبری و همه ی انرژیهای منفی را........
حرفش را قطع کردم و گفتم:
خیلی پیچیده حرف میزنی ولی منوجه شدم که چی گفتی به نظر تو من هنوز مثل یک بچه شلوغ کارم
سرش را تکان داد و گفت:
دقیقا منظورم این نبود ولی خب تقریبا همینطوری هستی
خندیدیم و گفتم:
-تو هم میدونستی که از برادرت خیلی بهتری؟
-بله خودم میدونستم من از داریوش از همه لحاظ برترم,حالا هم بلند شو بریم سالن پذیرایی که همه الان باید منتظر ما دو نفر باشند
و بدون اینکه منتظر پاسخ من باشد دستم را گرفت و مرا به دنبال خود کشاند
هر سه نفر مشغول صبحانه خوردن بودند خاله با دیدین ما دو نفر لبخندی زد و به آلمانی چیزی گفت:
آهسته به دانیال گفتم:
فکر کنم صبح به خیر گفت همینطوره؟
-آفرین داری پیشرفت میکنی
ساریتا تعارفمان کرد بنشینیم کنار داریوش نشستم زیر چشمی نگاهی به من انداخت و باز بیخیال مشغول خوردن شد
اولین نفری که صبحانه اش را تمام کرد داریوش بود و به دنبال آن ساریتا
نمیدانم به آلمانی چه صبحتی با هم کردند فقط متوجه شدم که هر دو با هم به دنبال کاری رفتند
وقتی به اتاق بازگشتم خبری از داریوش نبود سریع وسایلم را جمع کردم و دانیال را صدا زدم
-هما جان کاری داشتی؟
-ممنون میشیم کمک کنی وسایلم را ببرم پایین نمیدونم داریوش کجاست و گر نه از اون کمک میخواستم
-ایرادی نداره دنبال داریوش نگرد داره به ساریتا کمک میکنه تا وسایلشو در ماشین جا به جا کنه
احساس بدی به من دست داد ولی آن لحضه لبخند سردی زدم و گفتم:
-عالیه و به دنبال دانیال راه افتادم ساریتا روی صندلی جلو کنار داریوش نشسته بود دانیال با دیدین این منظره نگاهی به من انداخت و گفت:
خونسرد باش ارزششو ندارند
بدون اینکه جوابش را دهم از خاله خداحافظی کردم و با اخم سوار ماشین شدم
ساریتا به عقب برگشت و لبخند گشادی تحویلم داد,گر گرفتم و خشمگین گفتم:
دختره ی پرو خجالتم نمیکشه داریوش داره عصبانیم میکنه یه چیزی بهش میگم ها
داریوش به طرفم برگشت و گفت:
-خواهش میکنم تمامش کن الان من خیلی تحت فشارم
دانیال که خداحافطیش با رویمنا تمام شده بود سوار ماشین شد و گفت:
-بهتره حرکت کنیم
داریوش نگاهش را از من بر گرفت و ماشین را روشن کرد
در تمام مدت حرص میخوردم ساریتا بی وقفه به داریوش رسیدگی میکرد
در دهانش خوراکی میگذاشت ,آب میداد ,موهای داریوش را مرتب میکرد و در این مواقع داریوش از آینه ی ماشین نگاهی معذب به من می انداخت و با چشمهایش گویی طلب بخشش میکرد دانیال هم این رفتارها را میدید و با فشردن دستم مرا به خودداری و آرامش دعوت میکرد
وقتی به خانه رسیدیم بدون اینکه وسایلم را بردارم سریع به اتاقم پناه بردم و شروع کردم به گریه کردن,خیلی دلم به حالم خودم میسوخت دانیال در نزده وارد اتاقم شد و وقتی دید گریه میکنم بغلم کرد
بیتا تو خودت یک ایراین هستی با عقاید و اصول یک ایرانی هم بزرگ شده ای وقتی دانیال بغلم کرد شوکه شدم تربیتم به من اجازه ی اینکار را نمیداد او را از خودم جدا کردم و گفتم:
دانیال چیکار داری میکنی!
سرش به حالت عصبی تکان داد و گفت:
من فقط سعی داشتم دلداریت بدهم گریه ی تو برای من ناخوشایند بود
-ولی این کاری که کردی درست نبود
-نمیدونم یه لحضه اصالت خودم و همینطور تو را گم کردم با دیدن اشکهات قلبم درد گرفت جدی میگم طاقت ندارم همای خوشگلم را هیچوقت گریون ببینم
تا دهان باز کردم به او جوابی دهم داریوش با اخمی چند برابر بیشتر از اخمهای همشگیش به جای من گفت:
-دانیال من همسرشم و در ضمن مسائل خصوصی ما به تو مربوط نیست
دانیال معذب گفت:
میدونم معذرت میخواهم ولی گریه ی هما خیلی ناراحتم کرد
-میشه تنهامون بذاری؟
-البته
تا دانیال خواست از اتاق بیرون برود گفتم:
دانیال بمون دوست ندارم با ایم پسرک غربتی تنها بمونم
دانیال آمد کنارم ایستاد با غرور به برادرش نگاه کرد
چشمان داریوش از عصابنیت برق میرد ولی دیگر برای من اهمیتی نداشت با لحنی تند گفت:
-اما صحبت من کاملا خصوصیه
-مهم نیست چی میخواهی بگی فقط از اتاقم گمشو بیرون ..لطفا
دانیال شگفت زده نگاهم کرد ولی داریوش از رو نرفت و گفت:
هما خواهش میکنم بچه بازی در نیار ,دانیال لطف کن و ما را تنها بذار
دانیال اینبار سریع از اتاق خارج شد با رفتن او داریوش قدمی به طرف من برداشت,ناخودآگاه ترسیدم و چند گام عقب رفتم
-چیه از من میترسی جلوی دانیال جونت که خیلی بلبل زبونی میکردی
قامتم را صاف کردم و گفتم:
-آره از تو میترسم چون درست مثل یک هیولا هستی تو وحشی و غیر قابل کنترلی راستی ساریتا جون کجاست چرا همراه خودت نیاوردیش
-با پایش لگد محکمی به صندلی زد و گفت:
-چرا من را جلوی دانیال خرد کردی ؟
-تو چرا من را جلوی ساریتا خوار کردی؟
-چون اون به من علاقه منده و من نمیتونم جلوی احساسشو بگیرم باید کم کم فراموشم کنه خودت که شاهد بودی من واقعا معذب بودم
-آره من شاهد بودم و تمام دلبریهای دختر خاله ی عزیزتو تماشا کردم تنهام بذار حالم از تو و دختر خالت بهم میخوره
-باشه ایرادی نداره فقط یه چیزه دیگه زیاد با دانیال گرم نگیر من خوشم نمیاد
-اون پسر عموی منه و من هر طور بخواهم با اون برخور میکنم مگه من میگن که با ساریتا چطور برخورد کن
-تو از بحث کردن خسته نمیشی نه؟باشه منم خسته نمیشم خوب گوش کن من خودم میدونم که رفتارم با ساریتا کاملا درسته من دارم کمک میکنم که هم دیگر را فراموش کنیم و هیچ هیچ لزومی نمیبینم که دانیال بخواهد تو مسائل ما دخالت کنه
-بازم میگم دانیال از تو برای من خیلی مهمتره
-جدا ,عالیه پس با آقا دانیال خوش باشی هما جان
و بی معطلی از اتاقم خارج شد
درمانده
روی تخت نشستم حرف درستی نزده بودم با افکاری پریشان سعی کردم بخوابم اما
موفق نشدم بعد از حمام به طبقه ی پایین رفتم ساریتاو دانیال مشغول دیدین
نلویزیون بودند از دانیال پرسیدم :
پس داریوش کجاست؟
-رفت انباری
-انباری؟!
آره میخواهی کمک کنم تا پیداش کنی؟
-نه فقط بگو کجاست
-پشت آشپزخانه
سری برای آنها تکان دادم و به انباری رفتم
اتاقی تاریک و نمور بود که درست پشت آشپزخانه قرار داشت
کو کورانه جلوتر رفتم و صدا زدم
-داریوش اینجایی؟
-چی میخواهی؟
-کجایی باید با هم صحبت کنیم
بعد از چند لحضه سکوت ناگهان دستی دستم را گرفت
بعد از چند لحضه سکوت ناگهان دستی دستم را گرفت.
جیغ خفیفی کشیده و کنار رفتم
-هما منم نترس
نفسم را بیرون دادم و گفتم:
من تقریبا نزدیک بود از حال برم انوقت میگی نترس ,چرا تو تاریکی نشستی اینجا برق نداره
-نه به خاطر همین اومدم اینجا سیم کشی اتصال پیدا کرده سعی دارم درستش کنم .
چشمانشم دیگر به تاریکی عادت کرده بود و داریوش را میدیم پیچ گوشتی به دست مشغول باز کردن پریز بود
-داریوش
-بله
-من اومدم از تو معذرت خواهی کنم
-ادامه نده و در همین حین از کنارم گذشت و به طرف در ورودی رفت
آنجا ایستاد و سیمی را که آویزان بود بررسی کرد
-پس یعنی بخشیدی؟
-ببین من اومدم اینجا تا اعصابم کمی از دست تو آرامش پیدا کنه میشه تنهام بذاری
-جلوتر رفتم و گفتم:
قبول کن تو هم.....
برگشت به طرفم و گفت:
خواهش میکنم برو بیرون در ضمن سیم کشی اینجا خیلی پیچیده است خطرناکه مطمئنم جونتو خیلی دوست داری پس برو
-جدا یعنی انقدر از من فراری هستی
-هما
این سیم را دستم میبینی اگه اینو کمی محکم تر بکشم دیوارها و سقف چوبی و
پوسیده ی این انباری آوار میشه رو سرمون و اگر یه کم دیگه تحریکم کنی......
-بچه گول میزنی ؟
-دارم جدی میگم اگه نری بیرون این سیم را با آخرین توانم میکشم
-من نمیرم و اگه خیلی مردی سیمو بکش
-نفسش را بیرون دادو گفت:
دارم سعی میکنم که آروم باشم ولی تو...
عصبی گفتم:
اگه الان ساریتا جای من بود خیلی هم ذوق میکردی اینوطر نسیت ؟با خودت میگفتی وای خدا چه خوب که من و ساریتا با هم...
-آره خیلی خوشحال میشدم اگه ساریتا به جای تو اینجا بود
چند
لحضه ای سکوت بینمان برقرار بود چشم در چشم هم زل زده بودیم در یک حرکت
ناگهانی خیز برداشتم وسیمی را که در دست داریوش بود را با آخرین قدرتم
کشیدیم
بیتا خیلی و حشتناک بود ,دیوارها تکان
شدیدی خوردند از سقف خاک میریخت فکر میکردم زلزله شده داریوش مرا به عقب
هول داد و با آخرین توانش دانیال را صدا زد
وقتی به خود آمدم متوجه شدم در یک خرابه قرار دارم داریوش خون پیشانیش را پاک کرد و با صدای دردمندی گفت:
-تو حالت خوبه؟
-بازوی او را گرفتم و با ترس گفتم:
احساس نفس تنگی دارم نمی تونیم بریم بیرون؟
-نه تمام چوبهای سقف و دیوار ریخته و راه را بسته
با نگاهم بر اندازش کردم و گفتم:
تو حالت خوبه؟
لبخندی زد و گفت:
چه عجب یادت افتاد حالم را بپرسی ,فکر کنم یه تیکه از الوار افتاد روی سرم
پیشنانیش را بررسی کردم و گفتم:
زخمت زیاد جدی نسیت
-میدونم ولی بازوم خیلی درد میکنه
دستانم را که با شدت بازوی او میفشرد کنار کشیدم و گفتم:
ببخشید اصلا متوجه نبودم
-ترسیدی؟
-آب دهانم را فرو دادم و گفتم:
یه کم, دانیال چرا نمیاد کمکمون کنه ؟
-حدس میزنم کسی خونه نیست و گرنه تا الان باید کاری میکردند
-با ترس گفتم:
خب هر جا باشند میان دیگه نه؟
-نمیدونم
-یعنی چی نمیدونی واضح حرف بزن
در چشمانم زل زد و گفت:
باورم نمیشه قراره با تو بمیرم یعنی تو آخرین نفری هستی که میبینمت
-یا التماس گفتم:
-اینجوری حرف نزن من میترسم دانیال میاد
-اوه
پس منتظر دانیال جونی که نجاتت بده باید به اطلاعتون برسونم اون ساریتا را
میخواست ببره تا حوالی یه دهکده که از اینجا خیلی فاصله داره نزدیکیهای سن
پترز بوگه
-وای نه چه وقت بر میگردند؟
احتمالا فردا صبح
-دروغ
میگی میخواهی من را بترسانی وقتی داشتم میومدم دنبالت خیلی عادی تلویزیون
نگاه میکردند در ضمن اگر اینطور بود دانیال حتما به من میگفت
-باشه هر طور مایلی
نگاهی یه اطراف انداختم در تاریکی محض فرو رفته بود ناگهان داریوش گفت:
موبایل به همراه خود داری؟
-نه وای خدا اشلی کجاست؟
-رفته مرخصی
-انگار همه چی دست به دست هم داده تا ما اینجا خفه شیم
-تمام اینها تقصیره شماست خانوم
بغض کردم و جوابی ندادم,او از سکوتم استفاده کرد و گفت:
-همیشه
همینطوری کارهای احمقانه میکنی حرفهای احمقانه میزنی حسادتهای بیجا میکنی
تو واقعا بچه ای اگر اینجا از بیرون بریم تکلیفم را با تو روشن میکنم
ناگهان بغضم ترکید و با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن داریوش ساکت شد و به من نگاه کرد گریه ام از ته دل بود و تقریبا زار میزدم
داریوش دستانش را دور شانه ام حلقه کرد و مرا به طرف خود کشید سرم را روی سینه اش گذاشتم و با گریه گفتم:
تو
راست میگی من احمقم من بچه ام من کودنم ولی من...من..تو را دوست دارم
نمیخواهم از دستت بدهم برای بار اوله که همچین احساسی به کسی پیدا میکنم من
از ساریتا متنفرم چون تو اونو دوست داری
عطر ش را با تمام وجود به ریه ام کشیدم و سعی کردم هق هق ام را خاموش کنم
موهایم را نوازش کرد و آهسته گفت:
-دیدی گفتم احمقی من اینهمه به تو بد کردم و انوقت تو به من علاقه مندی چی باید بگم
خودم را از او جدا کردم و در حالی که موهایم را پشت گوش میزدم گفتم:
-نمیدونم این احساس از کجا اومده ولی شکی در اون نسیت
-هما شاید به من عدات کرده باشی دلیلی نمیشه اسمشو بذاری عشق
-من نگفتم عاشقت شدم گفتم به تو علاقه مند شدم به نظرم عشق پوچه بیرنگه
-دختر چی داری میگی عشق خیلی مقدسه با اینکه تا به حال احساسش نکردم ولی به اون ایمان دارم
-تو تا به حال عاشق نشدی؟!
-نه نشدم
-پس ساریتا...
حرفم را با مهربانی قطع کرد و گفت:
نه من به ساریتا علاقه دارم چون نقاط مشترکی بین من و اون وجود داره من باز هم میگم هیچ وقت عاشق نشدم
-خب تو ...چطور بگم نظرت در رابطه با من چیه؟
باز هم شد همان داریوش پر جذبه و اخم آلود لحن صدایش را تغیر داد و گفت:
حسی به تو ندارم
صدای شکستن غرورم را شنیدم ولی از روی استیصال گفتم:
خوب نگاهم کن من عیبی دارم؟
-خواهش میکنم بس کن علاقه که اجباری نمیشه
-تو مانند یک تکه سنگی احساسات مانند آلمانی ها شده یخی
-اینطور نیست
-چرا
هست اگر یک ایرانی بودی با حرفهای من نرم میشدی و انقدر صریح ردم نمیکردی
اگر واقعا اصلت ایرانی ها را داشتی حداقل کمی ملاحضه ام را میکردی و غرورم
را خرد نمیکردی
با عصبانیت گفت:
بسته
دیگه بخاطر همچین چیزهاست ایرانی ها را ساده فرض میکندد مثلا اگر به تو
میگفتم دوستت دارم در صورتی که قلبا اینطور نبود میشدم ایرانی آره؟یا اگه
کلی حاشیه میرفتم تا احساس واقعی ام را به تو بگم میشدم یک ایرانی با اصالت
اصیل
-تو خیلی خشکی بازم میگم احساسات مثل غربی هاشده دانیال اینطور نیست اون راحتر از تو...
-ادامه
نده من برادرم خیلی خوب میشناسم اون هم درست مثل منه فقط اینکه بلده ظاهر
سازی کنه ولی من اهل ظاهر سازی نیستم به نظرم ظاهر و باطن انسان یکی باشه
خیلی بهتره
-بحث با تو فایده ای نداره
-آره بهتر ساکت شوی و زیاد حرف نزنی چون ممکنه اکسیژن برای تنفس کم بیاریم
رویم
را از او برگرندام و مشغول بررسی الوارهایی که جلوی راه خروج را بسته
بودند شدم کوهی از آنها روی هم تلنبار شده بود و حتی نوری از بین آنها
دیدیه نمیشید خودم را برای به خاطر کار احمقانه ام سرزنش کردم و زیر غریدم:
-اگر اینکار را نکرده بودم مجبور نبود الان این غربتی را تحمل کنم
داریوش با اخم به من نگاه کرد و گفت:
-به خاطر تو اینجاییم اگر صدمها ی جدی به سرم وارد شده باشه انوقت من میدونم با تو...
-با تمسخر گفتم:
مثلا چیکار میکنی ؟دارم میزنی هان؟
چشمانش را ریز کرد و گفت:
از اون بدترش را میکنم
-وای خدا ترسیدم ببین دارم میلرزم
-سرش را تاسف تکان داد و به روبرو خیره شده بود
چند دقیقه ای در سکوت گذشت ,حوصله ام از جو بوجود آمده به شدت سر رفته بود کخصوصا اینکه احساس خفگی هم دداشتم به همین دلیل گفتم:
-نفس تنگی نداری؟
جوابم را نداد
بازویش را گرفتم و گفتم:
با شما هستم جناب
بی حوصله صورتش را به طرفم برگرداند و گفت:
-باز چی شده؟
-نفس تنگی نداری؟
-مگه آدم نیستم؟
-سوال خوبی بود نه نیستی و لی این به سوال من چه ربطی داشت؟
چشمانش را از شدت خشم بست و گفت:
-خواهش میکنم خواهش میکنم تحریکم نکن تا کار احمقانه ای انجام بدهم
صورتم را به صورتش نزدیک کردم و گفتم:
انقدر منو تهدید نکن
هرم نفسهایش را روی صورتم حس میکردم با دستش مرا به عقل هول داد و گفت:
-هما اذیتم نکن شرایط خوبی ندارم
دوباره صورتم را نزدیک نزدیک صورتش کردم و گفتم:
حرف نزن میدونم که عرضه ی هیچ کاری را نداری
تا خواستم از او دور شوم در یک حرکت ناگهانی غافل گیرم کرد و لبانش را بر روی لبانم گذاشت
مغزم
داغ شد گویی فلج شده بودم یعد از چند ثانیه به خود امدم و کف دستانم او را
به عقب هل دادم موهایم را از صورتم کنار زدم و در حالی که به شدت نفس نفس
میزدم گفتم:
-این چه کاری بود کردی؟تو باید از خودت خجالت بکشی دیدی غربتی هستی اگر ایرانی بودی لااقل کمی حجب حیا .....
حرفم را قطع کرد و در حینی که لبخند عمیقی بر لب داشت گفت:
من از تو خواهش کردم نکردم؟خودت تحریکم کردی باید جوری تلافی ماره احمقانه ی تو را در می آوردم
-تو خیلی پستی
-چرا؟من که کار خلافی انجام ندام تو همسر قانونی من هستی و من هر کاری بخواهم میتونم انجام بدهم
وقتی چهر ه ی درمانده ام را دید ادامه داد:
-خوشت اومد؟
-شمرده گفتم:
-لطفا خفه شو
-اوه چه بی ادب با من اینطوری حرف نزن
-من هر طوری دلم بخواهد با تو حرف میزنم تو آدم وقیحی هستی
انگشت نشانه اش را به طرفم تکان داد و گفت:
هی داری زیاد حرف میزنی نکنه دوست داری دوباره تحریکم کنی؟
لال
شدم واقعا از اینکه دوباره او را تحریک کنم به شدت واهمه داشتم خودم را تا
جاییکه ممکن بود از او دور کردم زانوانم را در آغوش گرفتم و منتظر بازگشت
دانیال شدم
یعد از یک سکوت طولانی داریوش گفت:
-هنوز از حرف تو متعجبم
جوابی ندادم
خیلی جدی گفت:
-وقتی با تو حرف میزنم حواست به من باشه فهمیدی؟
با من من گفتم:
-خب تو که از من سوال نپرسیدی تا جوابتو بدهم فقط گفتی....
حرفم را قطع کرد و گفت:
-من خودم خوب میدونم که چی گفتم و یعد خیلی بی مقدمه گفت:
-دوستم داری؟
هول شدم جو خیلی خشک بود چه باید میگفتم مگر به اندازه ی کافی تحقیرم نکرده بود
-کم کم دارم یقین پیدا میکنم که تو مشکل شنوایی داری؟
-نه من ....فقط ..بیا درباره یه چیز دیگه حرف بزنیم
بی حوصله گفت:
درباره ی چی تو بگو من گوش میکنم
-خب....تو هیچوقت دوست نداشتی فامیلهای پدریتو ببینی؟
-اوایل خیلی دوست داشتم
-یعنی چی اوایل دوست داشتی؟
دستش را میان موهایش بردو گفت:
-وقتی
بچه بودم خیلی تنها بودم هیچوقت نتونستم با دانیال رابطه ی خوبی برقرار
کنم اون بخاطر اینکه خیلی خوب میدونست احساساتش را بروز همیشه مورد توجه
پدر و مادر و اقوام بود ولی من نه ,نمیدونم چرا فکر میکردم در فامیلهای
پدریم کسی مثل من پیدا میشه کسیکه خصوصیات اخلاقیش مثل من باشه به همین
دلیلی خیلی مشتاق دیدار شما ها بودم ولی وقتی بزرگتر شدم درک کردم که
ساریتا دقیقا یکی مثل منه با اون خو گرفتم تا.....
حرفش را نمیه کاره رها کرد به زمین خیره ماند
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۲۳ ساعت 0:35 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|