رمان بهار زندگی1
فصل 1
از
توی آینه جاکفشی یه نگاه به مامان انداختم که داشت جلوی تلوزیون سبزی پاک
می کرد . دیدم حواسش نیست سریع ریملم رو از توی کیف در آوردم و مژه هامو
کمی بیشتر سیاه کردم . نه اینکه اگه ببینه چیزی بگه . فقط من جلوش خجالت می
کشیدم . بعد در حالیکه چادرمو روی سرم مرتب می کردم به مامان گفتم :
- مامان کش چادرم خراب شده . فرصت کردی برام درستش می کنی ؟
بدون اینکه چشم از تلوزیون برداره گفت :
- آره مامان . برگشتنی کش بخر ، شب برات عوضش می کنم .
- باشه . من دیگه رفتم خداحافظ .
- به سلامت مادر . اول هفته هست یه آیه الکرسی بخون خوبه !
- چشم
هفته
سوم مهر بود و ترم سوم دانشگاه من شروع شده بود . مهندسی کامپیوتر می
خوندم دانشگاه خواجه نصیر . برای اینکه سراسری قبول بشم یک سال پشت کنکور
موندم . آخه وضع مالیمون آنچنان خوب نبود که بخوام دانشگاه آزاد درس بخونم .
بابام کارمند خدماتی یه شرکت دولتی بود، بهتره بگم نظافت چی ! موضوعی که
من و خواهرم همیشه از گفتنش پیش دوست و آشنا اِبا داشتیم .
یه
خونه 60 متری یه خوابه توی جنوب تهران خریده بودیم اونم با اندک میراثی که
به مامان رسیده بود به همراه کلی قرض و قوله . اما خدا رو شکر همین خونه
کلی مایه امنیت خاطر بود برای همه مون . بهناز خواهرم بعد از گرفتن مدرک
فوق دیپلم حسابداریش ازدواج کرد . شوهرش وضع مالی متوسطی داشت و مرد خوبی
بود اما من همیشه فکر می کردم اگه جای بهناز بودم هرگز رضا رو قبول نمی
کردم.
بهناز
دختر جذابیه . قد بلند و کشیده با چشمهای درشت و مشکی و پوست نسبتا سبزه .
کلا مدلش جوریه که هر کی ببیندش فکر می کنه دختر غد و مغروریه . که اونم
به خاطر مدل فک و استخوان بندی صورتش که محکم و چهارگوشه و ناخودآگاه بهناز
رو با جذبه و پرنفوذ نشون میده . برعکس من که که همه چیم ظریف و ریزه است .
قدم به زور به 160 می رسه . درشتی چشمهام از بهناز کمتره و بیشتر بادامی
شکل اما کشیده است . منتها مژه هام کاملا برگشته است . چشامم همرنگ چشمهای
باباست . یه رنگی بین سبز و عسلی که از دور مشخص نیست و فقط از نزدیک ببینی
رنگشون پیداست . پوست صورتم هم یه کم روشن تر از پوست بهنازه و بیشتر
گندمی می زنه تا سبزه . در کل هر چی بهناز جذاب و زیباست من با نمک و تو دل
برو محسوب می شم . اینو خودم نمی گم . عقیده دیگرانه که ابراز کردم .
واسه
همین حرص می خوردم چرا بهناز نباید حداقل یه خواستگار درست و حسابی داشته
باشه ؟ البته منظورم از درست و حسابی پولدار و خوش تیپ بودنه و گرنه رضا از
آقامنشی هیچ چی کم نداشت !به قول خود بهناز "آدم مایه دارا حاضر نیستن از
این محله های تهران عبور کنن چه برسه به اینکه بخوان ازش دختر بگیرن . حالا
تو بگو دختر شاه پریون !" راست می گفت . خودمم قبول داشتم اما نمی دونم
چرا ته دلم راضی نمی شد و فکر می کردم من بابالاخره با یه آدم خیلی خیلی
خاص و پولدار ازدواج می کنم . یه آدم همه چی تموم . یادمه گاهی وقتها که
صحبت خواستگار برای من می شد ، به مامان می گفتم من باید به همه آرزوهام
برسم که یکیش همین شوهر پولداره. مامان می خندید و در جوابم می گفت :
- بذار اونی که قسمتته بیاد ، اونوقت دهنت بسته می شه . خوشبختی که به پول نیست مادر . ببین قسمت و نصیبت کیه .
- اَه مامان تو رو خدا . هر خواستگاری رو راه ندی بیاد خونه ها ! زحمت خودتو الکی زیاد کردی. گفته باشم .
اول
صبحی حس خوبی داشتم . دیگه این ترم باید به فکر یه کار پاره وقت باشم .
بابا پارسال نذاشت دنبال کار برم . اگر چه به جز منشیگری کار دیگه ای
نتونستم پیدا کنم . تازه منشی گری هم که پارت تایم نمی شه . باید تو رشته
خودم کار پیدا کنم . می شد کارایی از قبیل پشتیبانی نرم افزار پیدا کرد .
برنامه نویسی خیلی دوست داشتم اما هنوز اونقد متبحر نبودم که توی این زمینه
کار پیدا کنم . امسال دیگه با بابا اتمام حجت کردم . بابا ناراحت بود و می
گفت مگه چیزی کم و کسر داری ؟ می خواستم بهش بگم آره پدر من . کم و کسر
دارم . خیلی هم زیاد . اما مگه میشد به یه بابای زحمت کش اینو گفت ؟ آخه
اشکال داره بخوام بهتر بپوشم و بهتر بگردم ؟ دلم می خواست . دلم همیشه
بهترین ها رو می خواست و چشمم همیشه دنبال برترین ها بود . در حد متوسط یا
یه کم کمتر داشتیم که بخرم و بخورم و بپوشم . اما من چیزی فراتر از اینها
می خواستم . با این حال نمی شد به مامان و بابا اینا رو بگم . حتی به بهناز
! بهنازی که فقط 6 سال از من بزرگتر بود . نمی دونم چرا هیچ کدوم منو درک
نمی کردن! خواسته ها و نیازهامو . من یه جور دیگه ام یا اونا ؟ نمیدونم
شایدم من زیاده خواهم . گاهی احساس عذاب وجدان می کنم . من عاشق خونواده ام
هستم به خصوص مامان و بابا . اما هنوز نمی تونم خودمو باهاشون وفق بدم .
هنوز از شرایط خونوادگیم خجالت می کشم . خدایا منو ببخش . فکر نکنی ناشکری
می کنم . اگه بابا یه آخ بگه جونم براش در می ره . می خوام دنیا نباشه اگه
مریض یا ناراحت باشه . اما چه کنم که احساس درونیم اینه . خجالت و شرمندگی
از وضع خونواده ام ! هر کاری هم میکنم و هر جور با خودم صحبت می کنم و دلیل
می آرم بازم نمی شه . کماکان پیش دوستام و به خصوص همکلاسی های دانشگاه
پنهان کاری می کنم و گاها دروغ هم می گم !
غرق
در همین افکار داشتم از عرض خیابون نزدیک دانشگاه عبور می کردم که یکباره
کش چادرم در رفت و چادر رفت زیر پامو و تعادلمو از دست دادم . در همون حین
هم صدای ترمز وحشتناک یه ماشین و جیغ وحشتناکتر من بود که توی گوشم پیچید !
باید می رفتم زیر ماشین . مطمئنم اگه مامان بود می گفت همون آیه الکرسی
اول صبح حافظ جونم شده . خدا رحم کرد بهم .اینو همه اونایی که دورم جمع شده
بودن می گفتن . راننده از ماشین پیاده شده بود و با عصبانیت می گفت :
- حواست کجا بود ؟ بلد نیستی درست راه بری وسط خیابون ولو می شی ؟
اونقدر
ترسیده بودم که زبانم بند اومده بود . با وحشت به چشمای غضبناکش نگاه کردم
و یکباره اشک تو چشمام جمع شد . خانمی که کنارم نشسته بود یه نگاه به من و
بعد به اون مرد انداخت و گفت :
- خیلی خوب آقا خدا رو شکر به خیر گذشت . نمی بینید حالش خوب نیست ؟
- خانم
این حال منه که خوب نیست میدونید اگه می رفت زیر ماشین چه به روزگارم می
اومد ؟ یکی دیگه اشتباه کرده من باید تاوانشو می دادم .
یکی از آقایون هم گفت :
- مرد
جوون صلوات بفرست . خدا رحم کرد به هردوتون . پاشید خانما کمک کنید این
دختر رو بیارید مغازه من یه آبی به سر و صورتش بزنه یه آب قند بخوره حالش
جا بیاد . تو هم برو به کار و زندگیت برس آقا . خدا رو شکر هیچ چیش نشده .
راننده خطاب به پیرمرد گفت :
- نه آقا باید همین الان ببرمش دکتر . وگرنه فردا پس فردا هزار تا مریضی می گیره می آد سراغم می گه تو کردی !
بعد با لحن بسیار زننده ای رو به من گفت :
- پاشو بریم دکتر . باید مدرک داشته باشم که چیزیت نشده !
غیرقابل
تحمل بود . مردک هر چی دلش خواست گفت . از خودم بدم اومده بود که ضعف نشون
دادم و گریه کردم . مگه در من چی دیده که اینطور در موردم قضاوت می کنه ؟
حالا خوبه خودش هم این وسط مقصره . با نفرت تمام بهش نگاه کردم و با لحن
بدتر از خودش گفتم :
- کافر
همه را به کیش خود پندارد ! شاید شما اهل این چیزایی که گفتی باشی ، اما
برو خدا رو شکر کن ،من اونقدر شخصیت و آبرو دارم که بی خودی ادا اطوار الکی
در نیارم و تو رو علاف خودم نکنم . خوبه خودت مقصری ، حالا طلبکارم شدی ؟
اگه چیزیمم شده باشه منت تو یکی رو نمی کشم . خیالت تخت ، بفرما برو .
مرد جوان با تمسخر گفت :
- خوب خدا رو شکر . اگه هر جاییتم صدمه دیده خیالم راحت شد زبونت سالمه ! واسه خانما همینم کافیه !
اومدم
چیزی بگم که اطرافیان مانع شدن . مرد رو سوار ماشینش کردن و من رو هم بردن
مغازه یکی از کسب محل .کمی که حالم بهتر شد از همه شون تشکر کردم و از
مغازه اون مرد بیرون اومدم رو رفتم دانشگاه . کلاس اول صبح رو از دست داده
بودم . دستام هنوز می لرزید و چهره ام زرد زرد بود . البته بیشتر به خاطر
توهین های مردک بود . احمق عوضی . شکوفه و سوری دوستای همکلاسیم سریع اومدن
پیشم و جریان رو پرسیدن .خدا رو شکر هنور استاد ساعت بعدی نیومده بود .
دخترهای کلاس که متوجه حال نذارم شده بودن کم کم دورمو گرفتن و جریان رو می
پرسیدن . آخر سر یکی از بچه ها گفت :
- ولی حیف شد کلاس قبلی رو از دست دادی . یه استاد باحالی داریم که نگو .
سوری گفت :
- اه زهرا تو رو خدا این کجاش باحال بود . اعتماد به نفس کاذب داشت . خوشم نیومد !
- اتفاقا خیلی هم خوب بود . پس دکتر غریبی خوبه که مثل برج زهر مار می موند ؟
- بله
دیگه تو رو که نبرد پای تخته ضایعت کنه . بایدم خوشت بیاد ازش ! آخه کسی
جلسه اول دانشجو رو می بره پای تخته ؟ اونم بعد سه ماه تعطیلی که همه چی از
مخمون پریده بیرون ؟
- سوری که رفت پای تخته ضایعش کرد اما اون پسره که رفته بود باهاش بهتر برخورد کرد . !
- به نظرم که نرمال بود . با دختر و پسر هم یه جور رفتار می کرد .
از کل کلای بچه ها حوصله ام سر رفت و پرسیدم :
- استاد ریاضی مهندسی رو می گید ؟ مگه قرار نبود دکتر غریبی باشه ؟
- نه بابا یه مرد جوون بود . اسمش چی بود راستی ؟
- شکیبا . هنوز نتونستم آمارشو بگیرم !
- آره
همین . هر جلسه یکی رو می بره پای تخته واسه حل مساله . نه از اینا که توی
خونه شب قبلش حل کرده باشی ها . یکی که چشمات در بیاد و نتونی حلش کنی دلش
خنک شه . عوضی خود درگیر .
سوری انگار دلش حسابی پر بود از دست این استاد جدید . نظر بچه ها برام جالب بود . دوست داشتم ببینمش !
شب رفتنی خونه کش خریدم . به مامان در مورد ماجرای صبح هیچ چی نگفتم . فقط خواهش کردم که همون شب برام کش چادر رو درست کنه . چادر بدون کش اصلا نمی تونستم بپوشم . اونم توی دانشگاه ! من نمی دونم این بابا چرا رو چادر اینقدر حساسه . دلم میخواد شوهر کردم چادر رو بذارم کنار . نه اینکه بدم بیاد ازش . فقط خیلی دست و پا گیره . مثلا همین امروز داشتم می مردم به خاطرش ! شیطونه می گه به مامان بگم امروز چه اتفاقی افتاده بلکه بابا رو راضی کنه دیگه چادر نپوشم ! اما نه ، نمی شد . بعد از دو ترم ، جلوی بچه ها روم نمی شه چادر از سرم بردارم . می گفتن بیا ببین چقدر بی جنبه و عقده ایه ! واسه همین بود که قبلش خودمو کشتم تا بابا رو راضی کنم اما قبول نکرد . حالا باز خوبه دیگه به سر و صورتم کاری نداشت . قبل از دانشگاه موهای صورت و ابروهام صفایی دادم . دیگه این یکی به مامان مربوط بود و اون بنده خدا خیلی سخت گیر نبود . دادم بهناز منو اصلاح کرد . مامان زیر بارش نرفت برم آرایشگاه ! می گفت ور می دارن ابروهاتو نخ می کنن ! حالا اشکال نداره . اونم به موقعش . همینطوری هم از مدل ابروهام راضی ام.فصل 2
اون روز سه شنبه بود و یه کلاس ساعت 3 بعد از ظهر داشتم .ریاضی مهندسی ! تا موقعی که از خونه بزنم بیرون اصلا یادم نیافتاد جزوه جلسه قبل رو از بچه ها بگیرم . لعنتی ، نیست جلسه پیش حالم بد بود پاک یادم رفت . کلاس تقریبا خالی بود که وارد شدم . بچه ها یکی یکی وارد شدند . سوری و شکوفه آخرین نفرایی بودن که وارد شدن و هر دوشون اومدن دو طرف من نشستن . سوری تا نشست گفت :
- خوب بهار خودتو آماده کن که این بار نوبت توئه بری پای تخته !
می خواستم جوابشو بدم که استاد وارد شد . اولش متوجه نشدم ولی بعد ! وای نه ! اینکه ... اینکه ...اینکه همون راننده ای بود که اول هفته باهاش تصادف کرده بودم . چه بد! یعنی منو ببینه می شناسه ؟ چرا که نه ؟ با اون حرفای گل و بلبلی که به هم زدیم . مردک پرروی از خود متشکر ! اونقدر ذهنم مشغول بود که نفهمیدم برای چی اسمم صدا زده شد . بی هوا از جا پریدم و با لحن مضطربی گفتم :
- بله استاد ؟
با تعجب سرشو آورد بالا و نگاهم کرد . شوک رو در نگاهش دیدم . برای چند لحظه خیلی کوتاه ! فکش هم منقبض شد . حتما به خاطر یادآوری اون روزه ! دیدم همه چشمها به سمتم برگشت و یه دفعه صدای خنده بود که مثل بمب ترکید . نفهمیدم موضوع چیه و هاج و واج به بچه ها نگاه می کردم . سوری در حالیکه می خندید آستین مانتومو کشید و گفت :
- بشین بابا . چرا هول کردی ؟ داره حضور غیاب می کنه .
و دوباره خندید . تازه فهمیدم چه سوتی ای دادم . اونقدر خجالت کشیدم که بلافاصله با سر پایین نشستم . حتی نیم نگاهی نکردم ببینم ، چه عکس العملی نشون داد . با شروع مجدد حضور غیاب ، سکوت به کلاس برگشت . و یه چند لحظه هیچ صدایی نبود . سرمو کمی گرفتم بالا دیدم داره یه مساله پای تخته می نویسه . وای خدا اینا چی بود . من اصلا بلد نبودم . سوری و شکوفه هم سرشون پایین بود . معلو بود هیچ کی دلش نمی خواد بره پای تابلو ! بعد چند لحظه صداش اومد که گفت :
- شما . بیا حلش کن !
قلبم از حرکت ایستاد . سرمو بالا آوردم و به استاد نگاه کردم . منو گفت ؟ اگه نه پس چرا هیچ کی بلند نمی شه ؟ وای حتما منو گفته . با خرابکاری اون روز بهترین زمان برای جبران الانه ! اما نه ، انگار مسیر نگاهش سمت پسرا بود . آره . خدایا شکرت به خیر گذشت . یاسر مروتی یکی از پسرای کلاس ، بلند شد و رفت پای تابلو . یواش از شکوفه پرسیدم :
- ببینم تموم شد یا هنوزم می بره ؟
شانه ای بالا داد و گفت :
- نمی دونم . دفعه قبل که هر کی رو می برد بلد نبود واسه همین یکی دیگه رو بلند می کرد .
توی دلم از خدا خواستم به مروتی کمک کنه تا از پس این سئوال بربیاد . خدا رو شکر یاسر پسر نسبتا زرنگی بود و نصفه نیمه با کمک استاد مساله پای تابلو حل شد و خیال همه راحت شد . تمام ساعت رو اونقدر منگ بودم که هیچ چی از درس نفهمیدم . همه اش تو فکر تصادف اون روز بودم . کاش کمی ملایم تر برخورد می کردم . اما نه، مگه میشد . توهین و تحقیر بود که نثارم کرد . منم خوبش کردم . اصلا پشیمون نیستم. دوباره با یادآوری ماجرای اون روز و حرفای وحشتناک این مردی که الان استادم بود ، عصبانی شدم . فکر کردم ازش متنفرم . حق با سوری که می گه طرف اعتماد به نفس کاذب داره . تازه غیر از اون بی تربیت هم هست !
یکی دو بار وسطای درس نگاه گذرایی به من انداخت اما هیچی معلوم نبود ازش . آخر ساعت در حالیکه داشت دفتر و کتابش رو جمع می کرد گفت :
- جلسه بعد کوییز می گیرم . خودتونو آماده کنید .
صدای بچه ها در اومد که ای وای استاد حالا چه وقت امتحانه و چه خبره و ما هنوز آمادگی نداریم و از این حرفا . اما اون بدون اینکه کوچکترین عکس العملی نشون بده خونسردانه وسایلش رو جمع میکرد . بعد در حالیکه از در کلاس می رفت بیرون با یه لبخند رو کرد به ما و شمرده گفت :
- خودتونو آماده کنید !
سوری به محض اینکه استاد رفت ؛ گفت :
- می بینی ؟ از این رفتارش که بدم می آد . مثلا می خواد ما رو بچزونه !
شکوفه خندید :
- چرا مثلا ؟ مگه واقعا نمی چزونه ؟
- ایشششش ، خوشمزه . به نظر تو چه طوری بود بهار ؟
می خواستم بگم نفرت انگیز ، از خود راضی ، بی ادب و ... اما به جاش شانه بالا دادم و گفتم :
- با سوری بیشتر موافقم !
شکوفه گفت :
- اما خوش تیپه . نیست ؟
- سوری با غیض گفت :
- تیپش بخوره تو سرش . من هنوز ازش دل چرکینم جلسه اولی منو برد پای تخته .
شکوفه گفت :
- بچه ها زود بجنبید بریم . ما امشب مهمون داریم . مامانم گفته زود بیام .
گفتم :
- ولی من باید از جزوه ات کپی بگیرم شکوفه . وقت داری ؟
- وای نه تور روخدا . دیرم می شه .
سوری گفت :
- خوب از جزوه من بگیر .
- نمی خوام . تو خوش خط نیستی .
- بچه پررو ! بذار یه بار که گیر کردی نشونت می دم .
- شکوفه جزوه اتو بده امشب ببرم خونه از روش بنویسم . فردا می آرم برات .
شکوفه قبول کرد و هر سه با هم راهی شدیم . امروز سه شنبه است ، تا شنبه کلی وقت دارم تا درس این دو جلسه رو یاد بگیرم .
فصل 3
پنج شنبه شب خونه خاله محبوبه دعوت بودیم . ما و خاله محبوبه به نسبت سایر اقوام پدری و مادری ، بیشتر با هم رفت و آمد داشتیم . سه روزی بود که مدام بارون می بارید و وضع خیابونها افتضاح شده بود . از توی اتاق شنیدم مامان داره به بابا می گه :
- چه کاریه ؟ با اتوبوس می ریم . مسیر نزدیکه !
به دو از اتاق رفتم بیرون . اگه دیر می جنبیدم حتما مامان ما رو توی اون بارون ، پیاده راهی خونه خاله می کرد ! سریع گفتم :
- مامان ! آخه توی این بارون اتوبوس و تاکسی گیر می آد ؟ باید آژانس بگیریم !
دیدم مامان داره چشم و ابرو می آد که هیچی نگم ! عادتشه . میدونه آخر ماهه و جیب بابا خالیه . خوب که چی ؟ یعنی پول کرایه آژانس رو هم نداریم که بدیم ؟ این دفعه دیگه کوتاه نمی آم . یا با آژانس می ریم یا اصلا نمی ریم . واسه همین چیزاست اصرار دارم برم سر کار دیگه !
آخر سر مامان مغلوب شد . اما من به محض اینکه توی ماشین نشستم ، عذاب وجدان گرفتم ! بیا اینم از اوضاع و احوال من . نمی تونم یه لحظه هم از خوشی ام لذت ببرم . دیگه جدی جدی باید برم دنبال کار . تا وقتی دستم به جیب باباست اوضاع همینه . منم طاقت سختی کشیدن بابا رو ندارم . اون بیچاره دیگه چی کار باید بکنه آخه ؟ حالا که من توانش رو دارم باید کمکشون کنم .
از دار دنیا واسه ما همین یه خاله محبوبه مونده . بابا دوتا خواهر و یه برادر ناتنی داره که ایران نیستند و اصلا فکر کنم یادشون رفته اینجا برادری هم دارن . مامان هم یه خواهر و یه برادر داره . خاله ام که همین تهران زندگی می کنه اما دایی ام و خانواده اش شهرستان زندگی می کنن و تقریبا سالی یه بار به زور می بینیمشون . شوهر خاله کارمند تامین اجتماعیه و وضع خاله اینا می شه گفت متوسطه . خاله محبوبه دو تا بچه داره . رویا که دو سال از من بزرگتره و سال آخر مدیریت بازرگانیه و علی که تازه اول دبیرستانه . من و رویا به خصوص تا قبل از اینکه هر دومون وارد دانشگاه بشیم خیلی با هم دوست بودیم . نه اینکه الان نباشیم ولی دیگه مثل اون موقع ها نیست . با این حال شاید بشه گفت از فامیل رویا تنها کسیه که من باهاش احساس راحتی می کنم و می تونه منو درک کنه .
من و مامان و خاله و رویا توی آشپز خانه مشغول تدارک لوازم شام بودیم که حرف از خواستگار رویا شد . خاله می گفت :
- توی بانک کار میکنه . هم خودش خوبه ، هم خانواده اش . به دل من و جواد که نشسته . مونده رویا خانم نظرشو بگه .
به رویا نگاه کردم که سرش پایین بود و داشت ژله رو تزیین می کرد . با آرنج زدم به پهلوشو و گفتم :
- عروس خانم با شما بودن ها ؟
سرشو آورد بالا و گله مند گفت :
- چیه بابا ؟ من نظری ندارم . خیلی به دلم ننشست !
مامان گفت :
- چرا خاله جون ؟ عیب و ایرادش چیه ؟
خاله گفت :
- می بینی معصوم ؟ تکلیف آدم رو مشخص نمی کنه .
- مامان آخه چه جوری تکلیف معلوم کنم دیگه ؟ من که دارم می گم به دلم ننشست !
من گفتم :
- برای اینکه تقصیر خودته عزیزم . یه باره محکم بگو نه ، خودتو خلاص کن .
مامان گفت :
- وا ، واسه چی بگه نه ، وقتی پسره همه چیش خوبه . خاله جون بعد خطبه عقدِ که مهر زن و مرد به دل هم می افته . این عشق و عاشقی جوونای الان رو نبین . اینا هیچ کدوم عاقبت به خیر نمی شن . همین بهناز ، وقتی رضا اومد خواستگاریش می گفت به دلم ننشسته . اما من و باباش صحبت کردیم راضی اش کردیم . نه اینکه به زور باشه . خودش نشست پیش خودش فکر کرد دید رضا هیچ کم و کسری نداره . قبول کرد . بیا الان ببین چطور مثل پروانه دور شوهرش می گرده . یه رضا می گه ده تا رضا از بغلش در می آد . این عشقیه که واسه همیشه می مونه خاله جون .
من گفتم :
- اینکه دلیل نمی شه مامان جون . اون به شوهرش عزت و احترام می ذاره . به این نمی گن عاشقی !
- دِ همین دیگه . اگه عاشقش نباشه که نمی تونه اینقدر شوهرش رو بالا بالا ببره . تو هنوز بچه ای نمی فهمی . بذار قسمت تو هم بیاد بعد حالیت می شه !
نمی دونستم بخنده ام یا گریه کنم . از دست مامان ساده من ! من اصلا حس نمی کردم بهنازه عاشق شوهرش باشه ! رضا رو دوست داره و خیلی دور وبرش می چرخه . اما رفتارش یه جوریه . چه طوری بگم . یه جور غریبانه با هم رفتار می کنن که من اصلا خوشم نمی آد . من که هیچ بوی عشقی این وسط استشمام نمی کنم . مگه نه اینکه نگاه زن و شوهر به هم گویای عشقشونه . من اصلا نسبت به بهناز و رضا همچین حسی ندارم . یادمه اون روزا بهناز خیلی از رضا خوشش نیومده بود . واسه همین وقتی بله رو گفت تعجب کردم . بعد فکر کردم حتما ناز می کرده . نگو که مامان و بابا رو مخش رژه رفتن . بیچاره خواهر من . چه ساده ازدواج کرد . کاش حالا که می خواست با یه مرد معمولی ازدواج کنه حداقل عاشقش می شد . ای خدا نذاری من اینجوری ازدواج کنم .
یه جورایی حرصم گرفته بود . برای همین می خواستم حتما رویا رو منصرف کنم . البته رویا با بهناز فرق داشت . اما انگار اونم یه کم دیگه رو مخش پیاده روی می کردن با همین خواستگاره ازدواج می کرد . تنها که شدیم به رویا گفتم :
- رویا تو رو خدا قبول نکنی ها . خواستگار که قحط نیست . چرا وقتی دوسش نداری قاطع نمی گی نه که خیال خودتو و بقیه رو راحت کنی ؟
- ای بابا بهار . آدم تو این خواستگاری های سنتی که عاشق نمی شه . اگه بخوای اینجوری ازدواج کنی باید دو دو تا چهار تا کنی . دیگه به احساس ربطی نداره .
- قبول دارم . اما حداقلش اینه که بار اول یارو رو می بینی ازش خوشت بیاد . نه اینکه به دلت نشینه ! وقتی بار اول از یکی خوشت نیاد دیگه نمی تونی ادامه بدی .
- نمی دونم . راستش دارم به این نتیجه می رسم که شاید همین یارو خوب باشه . آخه بهار تو که نمی دونی همه چیش خوب بود . نمی دونم چرا ازش خوشم نیومد . می گم حتما عیب از من بوده .
و بعد به فکر فرو رفت . چرا رویا اینطوری شده ؟ دلم گرفت . دیگه نخواستم ادامه بدم . فکر می کردم بی نتیجه است . فقط دعا میکنم با هر کی که ازدواج می کنه خوشبخت بشه .
جمعه صبح تا ظهر طبق معمول به گردگیری و نظافت خونه گذشت و عصر هم که بهناز با شوهر و بچه اش اومدن . این وسط بعد از ناهار تا عصر یه کم نشستم پای ریاضی مهندسی . لعنتی یادش که می افتم استرس می گیرم . اما نمی دونم چرا یه هیجان مطبوعی هم تو اون ته تهای دلم حس می کنم . از اینکه فردا دوباره همون راننده بداخلاق رو می بینم !