رمان عشقم رو نادیده نگیر11
رزانا که چشمش بهم افتاد پوزخندی زد و گفت:
-سارینا جون مثلا میخواستی یه مشروب بیاری ها!
نیم نگاهی بهش انداختم و طوری بقیه متوجه لحنم نشوند گفتم:
- عزیزم اگه میدونستم اینقدر عجله داری زودتر برات می اوردم!
هیچی نگفت و من چقدر ازاین حرص خوردن هاش لذت می بردم. بعد از تعارف کردن گیلاس ها به بزرگ ترها
نزدیک ارسلان که سر جای من نشسته بود رفتم و سینی رو مقابلش قرار دادم. ولی از شانس گند من مشروبی که
مخصوص رزانا بود رو برداشت. قبل از اینکه جام رو نزدیک دهنش ببره سریع از دستش بیرون کشیدمش و با
لبخندی ساختگی گفتم:
- این مال منه من مشروب نمی خورم !
مشکوک نگاهم کرد ولی چیزی نگفت و یکی دیگه رو برداشت. با خیالی اسوده طوری که نبینه یکی از جام های دیگه
رو برداشتم و اون رو سرجاش گذاشتم. جامی که حاوی شربت بود رو روی میز کنار و ارسلان گذاشتم و بعد از دادن
شربت نازنین نزدیک رزانا رفتم. تنها جام مونده توی سینی همون مواد بود. کنار مبلش که رسیدم پوزخندی زدم و گفتم:
-مثل اینکه خیلی عجله داشتی! بفرما
نیشخندی زد و اروم گفت:
- نه عزیزم عجله نداشتم...گفتم شاید فرق بین مشروب و شربت رو ندونی... نگرانت شدم!
- با خوردن این مشروب کاملا به اشتباهت پی می بری!
مثل خودش نیشخندی بهش تحویل دادم. اینبار اخمی کرد و با چشم های ریز شده اش گفت:
-مشکوک میزنی!...اتفاقی افتاده؟
مثل اینکه داشتم لو می رفتم. سریع گفتم:
-نه عزیزم این ذهن خودته که به زمین و زمان شک داره!
و بعد سریع سر جای خودم کنار ارسلان نشستم. سعی کردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم ولی زیر چشمی حواسم به رزانا بود.
نمی دونم چند دقیقه توی حال خودم بودم که با ضربه ای که به بازوم خورد سریع به خودم اومدم و با تعجب به ارسلان خیره شدم.
با اخم گفت:
-مگه نگفتی مشروب نمی خوری؟
با گیجی گفتم:
- اره برای چی؟
ارسلان:- مگه نگفتی توی اون جام شربت بود؟
-اره گفتم.
اینبار اخمش شدید تر شد
ارسلان:- پس این چیه؟!
و به جام خودش اشاره کرد.
سعی کردم خودم رو اروم نشون بدم.
- خب مشروبه دیگه.
عصبی خندید و با صدایی کنترل شده گفت:
- مزش که اصلا اینو نمیگه!!
-نمیدونم...خب..خب شاید اشتباهی توی این جام شربت...
وسط حرفم پرید و گفت:
- باز دوباره چه گندی بالا اوردی؟!
با صدایی کنترل شده گفتم:
- منظورت رو نمی فهمم!
ارسلان:-وای به حالت سارینا اگه بفهمم ربطی به رزانا داشته باشه!فکر نکن هر کاری دلت میخواد میتونی بکنی
و با ابروی من بازی کنی! اینو توی اون گوشات فرو کن!!
چیزی نگفتم وبا اخم رومو برگردوندم. یعنی رزانا اونقدر براش با اهمیت بود که منو تهدید می کرد؟
نگاهم رو با عصبانیت به سمت رزانا سوق دادم که با جای خالیش مواجه شدم. ناخوداگاه شوقی وصف ناپذیر تمام
وجودم رو فرا گرفت. حتی تهدید ارسلان هم نمی تونست منو از اون حالی که داشتم دربیاره.
چند دقیقه گذشته بود که رزانا با صورتی که به زردی میزد از دستشویی بیرون اومد و درحالی که دستش رو دور
شکمش حلقه کرده بود سرجا ی اولش نشست.خانم رفوئی که شاهد اون صحنه بود گفت:
- رزانا چی شدی؟
رزانا:- هیچی یلدا جون حالم یه خورده بد شد.
بعد با غیض بهم خیره شده.
خانم رفوئی:- عزیزم اگه حالت خیلی بده برو بالا یه خورده استراحت کن.
اون هم از خدا خواسته از جاش بلند شد و با همون حالش به طرف پله حرکت کرد.
راستش دلم براش سوخت ولی زود به خودم نهیب زدم که هرکسی هم توی اون حال مظلوم می شد وگرنه رزانا دست
شیطون رو از پشت بسته بود. توی تمام مدتی که نظاره گر رزانا بودم سنگینی نگاه ارسلان رو کاملا حس می کردم
ولی حتی نگاهش هم نکردم چون میدونستم چی در انتظارمه.
بعد از رفتن رزانا صداش رو از پشت شنیدم:
- بالاخره کار خودتو کردی اره؟
واقعا ترسیده بودم. داشتم با خودم کلنجار میرفتم که یک لحظه چشمم به نازنین افتاد که داشت نگاهم می کرد.
فکر کنم ترس رو از چشمهام خوند که نگاهش رو به ارسلان دوخت و بعد از جاش بلند شد و با صدای بلندی گفت:
- ای بابا شما هم انگار روزه ی سکوت گرفتین ها!! شما رو نمی دونم ولی من قر تو کمرم خشک شده! همونطور
که به طرف تلویزیون می رفت گفت:
- مگه نه سارینا؟
واقعا بخاطر داشتن همچین دوستی خیلی خوش حال بودم.
از خدا خواسته از جام بلند شدم و گفتم:
- در این مورد با نازنین موافقم...نظرتون راجع به یه دور رقص چیه؟
بعد از اعلام موافقت بقیه و بلند شدن صدای اهنگ نازنین نزدیکم اومد و سریع دستم رو کشید و با خودش وسط برد.
کم کم بقیه هم وسط اومدند و شروع به رقصیدن کردند.