رمان چهار دیواری13
صداي حرف زدن و خندهاشون تا حياط مي اومد ....
پاي رفتن نداشتم...به شدت عصباني و بهم ريخته بودم...خستگي از سر و روم مي باريد...قبل از اينكه وارد بشم روي پله نزديك به در ورودي نشستم و سرمو بين دستام گرفتم ...
چطور دلشون مي اومد با من اينكارو كنن.؟..دايي حتي بهم فرصت نفس كشيدن هم نداد و با ديدن مخالفتم باز كار خودشو كرد و به قول معروف دستمو تو حنا گذاشت
- همه منتظر تن ..انوقت تو اينجا نشستي...؟
نگاه سردمو به نگار دوختم و حرفي نزدم
- چي شده ؟تو كه بايد الان
- خواهش مي كنم تو يكي ديگه حرف نزن
- اوه برو بابا ....براي من يكي ديگه نقش بازي نكن..خوبه تو اون دفتر همه فهميده بودن...حالا اينطوري مي كني كه چي ؟.......پاشو مادرت منتظرته ..يعني همه
منتظرتن..راستي مي دونستي سهيلا ...پرورشگاهيه؟ ...البته گفت كه به تو گفته و تو هم با علم به اين موضوع ازش
-صبر كن صبر كن ببينم ..يه بار ديگه بگو چي گفتي ؟
- وا...چي رو يه بار ديگه بگم؟ ...منو به خنده ننداز ...
-سهيلا پرورشگاهيه ؟
نگار با ترديد سرشو تكون داد و گفت :
- يعني تو نمي دونستي؟
- انوقت مادرم فهميد و مخالفتي نكرد؟
شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
-نه..تازه وقتي مادرمم تو اشپزخونه همين سوالو ازش پرسيد... گفت وقتي دوتاشون همو مي خوان من اين وسط چيكارم
پاي رفتن نداشتم...به شدت عصباني و بهم ريخته بودم...خستگي از سر و روم مي باريد...قبل از اينكه وارد بشم روي پله نزديك به در ورودي نشستم و سرمو بين دستام گرفتم ...
چطور دلشون مي اومد با من اينكارو كنن.؟..دايي حتي بهم فرصت نفس كشيدن هم نداد و با ديدن مخالفتم باز كار خودشو كرد و به قول معروف دستمو تو حنا گذاشت
- همه منتظر تن ..انوقت تو اينجا نشستي...؟
نگاه سردمو به نگار دوختم و حرفي نزدم
- چي شده ؟تو كه بايد الان
- خواهش مي كنم تو يكي ديگه حرف نزن
- اوه برو بابا ....براي من يكي ديگه نقش بازي نكن..خوبه تو اون دفتر همه فهميده بودن...حالا اينطوري مي كني كه چي ؟.......پاشو مادرت منتظرته ..يعني همه
منتظرتن..راستي مي دونستي سهيلا ...پرورشگاهيه؟ ...البته گفت كه به تو گفته و تو هم با علم به اين موضوع ازش
-صبر كن صبر كن ببينم ..يه بار ديگه بگو چي گفتي ؟
- وا...چي رو يه بار ديگه بگم؟ ...منو به خنده ننداز ...
-سهيلا پرورشگاهيه ؟
نگار با ترديد سرشو تكون داد و گفت :
- يعني تو نمي دونستي؟
- انوقت مادرم فهميد و مخالفتي نكرد؟
شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
-نه..تازه وقتي مادرمم تو اشپزخونه همين سوالو ازش پرسيد... گفت وقتي دوتاشون همو مي خوان من اين وسط چيكارم
محكم زدم تو سرم و دوباره پايين گرفتمش و زير زبوني گفتم:
-خدا بده شانس
- اره به خدا فكر نمي كردم مادرت از اون انگشترش كه يه ياقوت بزرگ داره بگذره و بده به زنت
فرياد زدم و گفتم:
- چي ؟
نگار از شدت فريادم از ترس دستشو رو قلبش گذاشت و در حالي كه نفس نفس مي زد گفت:
-زهرمار...زهرم تركيد ..چه وضع فرياد زدنه..پسره خل و چل
- انگشترو به اون دختره
- دختره كيه ديگه ..اگه منظورت سهيلاست ...اره بهش داد..
چشام داشت از حدقه مي زد بيرون و نگار همينطور بي وقفه داشت وارجياشو مي كرد
-اگه مي دونستم مادرت... به زن توي ديوونه انگشترشو مي ده..يعني حاضر بودن تن به اين خفت بدم و بهت بله رو بگم ..واي مجيد يعني چقدر مي ارزه؟...فكرشو كن اگه بفروشش باهاش مي تونه دو تا سرويس طلا اونم چي؟ از اون خوشگلاش و گروناش بگيره...واي كاش به من مي دادش
ديگه نفهميدم نگار چي مي گه ..بلند شدم و با عجله به طرف پذيرايي رفتم تا ببينم همه چي حقيقت داره يا نه
مادرم به ديدنم گفت:
-چه عجب شازده پسر ..اين قول دادنت بود كه مي خواستي زود بياي..؟.. بيا اينجا بشين ..ادم خوب نيست مهمونشو تا اين موقع منتظر بذاره ...
چشمم به سهيلا افتاد..چشماش كمي قرمز و پف كرده بود
بلاجبار و با اكراه زياد كنار مادرم نشستم ..و به دايي خيره شدم...قربونش برم هنر پيشه اي بود تو نقش بازي كردن
و نگاه كردن بهش فايده اي نداشت... اصلا بهم نگاه نمي كرد و با حرف زدن با زن دايي و مادرم نگاهشو ازم مي دزيد و اما سهيلا تمام مدت سرش پايين بود و با انگشتاي دستش ور مي رفت...
- مي دوني خواهر همونطور كه مي دوني سهيلا پدر و مادري نداره و تو تمام اين مدت قيمش ازش مراقبت مي كرده و از اونجايي كه قيمش با من دوست صميميه ازم خواست كه وقتي سهيلا تهران اومد براش يه كاري جور كنم كه رو پاهاي خودش باشه .....و بعدم ماجراي اين دو نفر كه پيش اومد .. بهم گفت هر جور كه سهيلا تصميم بگيره.. اونم موافقه و...همه چي رو در اختيار خود سهيلا گذاشته و گفته هر جور كه سهيلا بخواد ....مثل اينكه قسمت بوده تو همين تهران موندگار بشه ...
حرفاي دايي كاملا حساب شده بود و مو لا درزش نمي رفت ..دستمو به لبم نزديك كردم و با حالت عصبي به لبم فشار اوردم ...
- خواهر نظرت چيه كه بچه ها همين فردا برن دنبال كارا و تا اخر هفته يه عقد ساده و جمع و جور بگيريم؟
-چي بگم داداش... هر جور كه بچه ها بخوان... من كه كاره اي نيستم ...تو چي مي گي پسرم؟موافقي؟
همه به دهنم چشم دوختن مخصوصا سهيلا كه حالا سرشو بالا گرفته بود ...
انگشتمو از روي لبم برداشتم ودستمو مشت كردم و پايين اوردم و گفتم:
-راستش دايي شما منظور منو امروز نفهميدي
رنگ دوتاشون پريد
-يعني چي دايي جان؟
-من كي گفتم...
-اي بابا مجيد جان.. درسته كه گفتي يكم بيشتر اشنا بشي.. ولي وضع سهيلا رو هم كمي درك كن... اينطوري از اون خوابگاه هم راحت ميشه
- اما من...
-پس بسلامتي ديگه حرفي نمي مونه ..فقط خريد حلقه ها مي مونه كه اونم.. وقت زيادي نمي گيره
سريع بدون اينكه بدونم چرا از جام بلند شدم ....ديگه داشتن زياده روي مي كردن...بايد جلوشونو مي گرفتم..هر لحظه سكوتم داشت به ضررم تموم ميشد....
-چي شد مادر ؟
نگاهم بين مادر و بقيه چرخيد و بدون فكر قبلي گفتم:
- من و سهيلا قرار گذاشتيم يه مدت كوتاه محرم هم بشيم..تا شناختمون نسبت بهم كامل بشه...هنوز براي عقد زوده ..
و رو كردم به سهيلا و گفتم:
- سهيلا مگه تو هم همينو نمي خواستي؟ ...چرا خجالت مي كشي؟..مادرم كه ناراحت نميشه ..اصل كار نظر منو و توه ..به همشون بگو كه خودت اينو ازم خواستي و شرطت همين بوده
سهيلا و دايي با رنگ پريدگي بدون حتي كلامي بهم خيره شدن
دهن دوتاشونو بسته بودم و نذاشته بودم كه حتي يه كلمه حرفي بزنن ...جز اينكه با ناباوري بهم نگاه كنن...
- بازم نظر خودتونه مادر ..من كه مشكلي ندارم ..شما چي مي گي برادر..؟.
- خب خوبه..ولي خودتون كه جامعه و ديد ادما رو به صيغه
- اي بابا دايي شما ديگه چرا؟... شما كه روشنفكرتر از اين حرفايي كه بخوايي به حرفاي صدمن يه غاز اين مردم بيكار گوش كني
- يه هفته خوبه دايي؟
- دايي جان !..اي بابا...گفتيم كوتاه ولي نه ديگه اينقدر كم
با نگراني ازم پرسيد:
- يعني چقدر ؟
- زمان زيادي نمي خوايم ..مثلا سه ماه....
و در حالي كه توم عروسي بود رو به سهيلا گفتم:
- چطوره؟
دستاشو با استيصال از هم باز كرد و همونطور كه منتظر نظر دايي بود گفت:
- چي بگم.؟..من
- خوب حله ديگه ..پس به سلامتي اين شيريني رو بزنيد تو رگ ......
و اول از همه ظرف شيريني رو جلوي دايي گرفتم و اروم طوري كه خودش بشنوه گفتم:
- بزرگترمي..احترامت واجب ...ولي دايي جان يادت باشه تا اينجا هم اگه احترامتو داشتم فقط به خاطر خواهرت بوده.....پس كاري نكن بعد از اين احترام بزرگتري و كوچيكتري رو بذارم كنار و كاري كه نبايد بكنم..لطفا هم لطف كن و ...برو براي دخترت يه شوهر پپه ديگه گير بيار كه
- چي دم گوش داييت مي گي كه ازش دل نمي كني..؟
راست سر جام ايستادم و به مادرم گفتم :
- بهش ميگم خدا خيرت بده كه انقدر تو كاراي خير پيش قدمي ...ديگه وقتشه براي دايي هم استين بالا بزنيم ...
نگار خودكار تو دستشو به طرفم پرت كرد و با خنده گفت:
- با اين حرفا نمي توني بابامو از راه به در كني
به طرف دايي برگشتم و با پوزخند گفتم :
-بر منكرش ..
- بسه ديگه بچه ها ... بلند شيد بريم شام بخوريم كه خيلي گشنمه ...
دايي كه داغ كرده بود بي توجه زودتر از همه پذيرايي رو ترك كرد و به طرف ميز رفت
همه كه بلند شدن ... ظرف شيرني به دست اروم به سهيلا نزديك شدم و قبل از اينكه به عنوان اخرين نفر پذيرايي رو ترك كنه دستشو گرفتم و مانعش شدم ...
- انگشترو به اون دختره
- دختره كيه ديگه ..اگه منظورت سهيلاست ...اره بهش داد..
چشام داشت از حدقه مي زد بيرون و نگار همينطور بي وقفه داشت وارجياشو مي كرد
-اگه مي دونستم مادرت... به زن توي ديوونه انگشترشو مي ده..يعني حاضر بودن تن به اين خفت بدم و بهت بله رو بگم ..واي مجيد يعني چقدر مي ارزه؟...فكرشو كن اگه بفروشش باهاش مي تونه دو تا سرويس طلا اونم چي؟ از اون خوشگلاش و گروناش بگيره...واي كاش به من مي دادش
ديگه نفهميدم نگار چي مي گه ..بلند شدم و با عجله به طرف پذيرايي رفتم تا ببينم همه چي حقيقت داره يا نه
مادرم به ديدنم گفت:
-چه عجب شازده پسر ..اين قول دادنت بود كه مي خواستي زود بياي..؟.. بيا اينجا بشين ..ادم خوب نيست مهمونشو تا اين موقع منتظر بذاره ...
چشمم به سهيلا افتاد..چشماش كمي قرمز و پف كرده بود
بلاجبار و با اكراه زياد كنار مادرم نشستم ..و به دايي خيره شدم...قربونش برم هنر پيشه اي بود تو نقش بازي كردن
و نگاه كردن بهش فايده اي نداشت... اصلا بهم نگاه نمي كرد و با حرف زدن با زن دايي و مادرم نگاهشو ازم مي دزيد و اما سهيلا تمام مدت سرش پايين بود و با انگشتاي دستش ور مي رفت...
- مي دوني خواهر همونطور كه مي دوني سهيلا پدر و مادري نداره و تو تمام اين مدت قيمش ازش مراقبت مي كرده و از اونجايي كه قيمش با من دوست صميميه ازم خواست كه وقتي سهيلا تهران اومد براش يه كاري جور كنم كه رو پاهاي خودش باشه .....و بعدم ماجراي اين دو نفر كه پيش اومد .. بهم گفت هر جور كه سهيلا تصميم بگيره.. اونم موافقه و...همه چي رو در اختيار خود سهيلا گذاشته و گفته هر جور كه سهيلا بخواد ....مثل اينكه قسمت بوده تو همين تهران موندگار بشه ...
حرفاي دايي كاملا حساب شده بود و مو لا درزش نمي رفت ..دستمو به لبم نزديك كردم و با حالت عصبي به لبم فشار اوردم ...
- خواهر نظرت چيه كه بچه ها همين فردا برن دنبال كارا و تا اخر هفته يه عقد ساده و جمع و جور بگيريم؟
-چي بگم داداش... هر جور كه بچه ها بخوان... من كه كاره اي نيستم ...تو چي مي گي پسرم؟موافقي؟
همه به دهنم چشم دوختن مخصوصا سهيلا كه حالا سرشو بالا گرفته بود ...
انگشتمو از روي لبم برداشتم ودستمو مشت كردم و پايين اوردم و گفتم:
-راستش دايي شما منظور منو امروز نفهميدي
رنگ دوتاشون پريد
-يعني چي دايي جان؟
-من كي گفتم...
-اي بابا مجيد جان.. درسته كه گفتي يكم بيشتر اشنا بشي.. ولي وضع سهيلا رو هم كمي درك كن... اينطوري از اون خوابگاه هم راحت ميشه
- اما من...
-پس بسلامتي ديگه حرفي نمي مونه ..فقط خريد حلقه ها مي مونه كه اونم.. وقت زيادي نمي گيره
سريع بدون اينكه بدونم چرا از جام بلند شدم ....ديگه داشتن زياده روي مي كردن...بايد جلوشونو مي گرفتم..هر لحظه سكوتم داشت به ضررم تموم ميشد....
-چي شد مادر ؟
نگاهم بين مادر و بقيه چرخيد و بدون فكر قبلي گفتم:
- من و سهيلا قرار گذاشتيم يه مدت كوتاه محرم هم بشيم..تا شناختمون نسبت بهم كامل بشه...هنوز براي عقد زوده ..
و رو كردم به سهيلا و گفتم:
- سهيلا مگه تو هم همينو نمي خواستي؟ ...چرا خجالت مي كشي؟..مادرم كه ناراحت نميشه ..اصل كار نظر منو و توه ..به همشون بگو كه خودت اينو ازم خواستي و شرطت همين بوده
سهيلا و دايي با رنگ پريدگي بدون حتي كلامي بهم خيره شدن
دهن دوتاشونو بسته بودم و نذاشته بودم كه حتي يه كلمه حرفي بزنن ...جز اينكه با ناباوري بهم نگاه كنن...
- بازم نظر خودتونه مادر ..من كه مشكلي ندارم ..شما چي مي گي برادر..؟.
- خب خوبه..ولي خودتون كه جامعه و ديد ادما رو به صيغه
- اي بابا دايي شما ديگه چرا؟... شما كه روشنفكرتر از اين حرفايي كه بخوايي به حرفاي صدمن يه غاز اين مردم بيكار گوش كني
- يه هفته خوبه دايي؟
- دايي جان !..اي بابا...گفتيم كوتاه ولي نه ديگه اينقدر كم
با نگراني ازم پرسيد:
- يعني چقدر ؟
- زمان زيادي نمي خوايم ..مثلا سه ماه....
و در حالي كه توم عروسي بود رو به سهيلا گفتم:
- چطوره؟
دستاشو با استيصال از هم باز كرد و همونطور كه منتظر نظر دايي بود گفت:
- چي بگم.؟..من
- خوب حله ديگه ..پس به سلامتي اين شيريني رو بزنيد تو رگ ......
و اول از همه ظرف شيريني رو جلوي دايي گرفتم و اروم طوري كه خودش بشنوه گفتم:
- بزرگترمي..احترامت واجب ...ولي دايي جان يادت باشه تا اينجا هم اگه احترامتو داشتم فقط به خاطر خواهرت بوده.....پس كاري نكن بعد از اين احترام بزرگتري و كوچيكتري رو بذارم كنار و كاري كه نبايد بكنم..لطفا هم لطف كن و ...برو براي دخترت يه شوهر پپه ديگه گير بيار كه
- چي دم گوش داييت مي گي كه ازش دل نمي كني..؟
راست سر جام ايستادم و به مادرم گفتم :
- بهش ميگم خدا خيرت بده كه انقدر تو كاراي خير پيش قدمي ...ديگه وقتشه براي دايي هم استين بالا بزنيم ...
نگار خودكار تو دستشو به طرفم پرت كرد و با خنده گفت:
- با اين حرفا نمي توني بابامو از راه به در كني
به طرف دايي برگشتم و با پوزخند گفتم :
-بر منكرش ..
- بسه ديگه بچه ها ... بلند شيد بريم شام بخوريم كه خيلي گشنمه ...
دايي كه داغ كرده بود بي توجه زودتر از همه پذيرايي رو ترك كرد و به طرف ميز رفت
همه كه بلند شدن ... ظرف شيرني به دست اروم به سهيلا نزديك شدم و قبل از اينكه به عنوان اخرين نفر پذيرايي رو ترك كنه دستشو گرفتم و مانعش شدم ...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۲۰ ساعت 14:38 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|