اسلحه ام رو در حین چرخش خمیده ام به پشت سر از کمر بیرون کشیده ام و با سریعترین حرکته ممکن به سقف شلیک کردم.با شلیک من سیستم دودزایی که در سقف تعبیه کرده بودم با بالاترین سرعت ممکن شروع به تولید دود و محدود کردن دید کرد.همانطور که نفسم و حبس کرده بودم تا مانع از دمیدن دود بشه به سمت کتابخانه ام هجوم بردم و ماسک ضد دودام رو بیرون کشیدم.مرد مهاجم مدام اسلحه اش رو به اطراف حرکت می داد و با این کار منو بیشتر از مسدود شدن دیدش مطمئن می کرد.عینک ضد دود متصل به کلاهم وضوح تصاویر رو برای من بالا می برد.صدای فریاد های رایان از اسپیکر به گوش می رسید -یکتا....یکتا ...یکتا خوبی؟حرف بزن دختر... حرف بزن لعنتی نگرانی های رایان چنگ به دلم می انداخت دوست داشتم مطمئنش کنم که بعد از این چند سال تنهایی فوت و فن دفاع از خودم رو خوب بلدم.دوست داشتم بگم نگران نباش جنمه حفاظت از خودمو دارم.اما اون لحظه و اون ثانیه ها نه وقت حرف زدن بود نه وقت احساساتی شدن این نظامی سنگ دل با بالاترین نمره ممکن درس کنترل رفتار در مواقع بحرانی رو در مکتب زندگی پاس کرده بود. مچ دست مرد مهاجم رو هدف قرار دادم با شلیک من اسلحه از دستش رها شد.صدای شلیک های بی هدف مهاجم دوم نظرم رو جلب کرد.پشت دیواره سنگر گرفتم صدای فریاد رایان امد: یا خدا شلیک دومم به ساق پای مرد زخمی بود و شلیک سومم به هدف نخورد غلظت دود کم کم رو به افول می رفت و این تنها یک معنی داشت.زمان زیادی ندارم.کتف مرد شماره دو رو نشانه گرفتم اما با شور بختی تمام حرکت غیر قابل پیش بینی اش باعث اثابت تیر به قفسه سینه اش شد.با قدم های اهسته ای به سمت دو مردی حرکت کردم.با نوک انگشت های پا اسلحه مهاجم مجرم رو که به کناره میز افتاده بود به دور ترین نقطه ممکن پرتاب کردم.به سمتش رفتم.سعی داشت با دیگر دست سالمش سلاح دیگری بیرون بکشه .اینبار با خیال راحت و بدون هیچ سنگری به کتف دیگرش شلیک کردم و با فریاد گفتم:حرکت کنی تیر بعدی مغزت و بیرون می پاشه مرد که من و شدیدا جدی در تهدید می دونست بی حرکت نشست و به دیوار پشت سرش تکیه زد.مهاجم دوم بی حرکت روی زمین افتاده بود.اسلحه ام رو روی مهاجم اول ثابت نگه داشتم و عقب عقب به سمت مهاجم دوم رفتم رایان ساکت بود بی تردید صدای من رو در پاسخ گویی به مهاجم اول شنیده بود. دستم رو روی نبض گردن مهاجم اول قرار دادم.بی صدا.بی تپش قانون جنگ همین بود. مرد اول رو به صندلی بستم. پوزخند کنار لب مرد حالا که من غالب بودم و اون مغلوب بدجور آزارم می داد با ته اسلحه ضربه محکمی به پوزخندش زدم که لبش چاک برداشت و دهنش پر خون شد به سمت مانیتور برگشتم چهره رنگ پریده رایان واسم عجیب بود.اونکه نظامی بود اونکه باید بهتر و بیشتر از هر کس دیگه ای کنترل عواطف و احساساتش و به دست بگیره.چشمام و باز و بسته کردم و بهش فهماندم حالم خوبه.دلم نمی خواست به هیچ عنوان این مرد مهاجمی که به احتمال صد درصد مجهز به وسایل سمعی بصری جهت ضبط و انتقال داده های عملیات به مرکز کنترل عملیاتش هست به هیچ عنوان نقطه ضعف چندین کیلومتر دورتر من رو ردیابی کنه.که اگر هدف کثیفی در کار باشه راههای کثیفی هم واسه رسیدن بهش حتی در دورترین نقطه ممکن وجود دارد. چشم در چشم رایان.نگاه در نگاه او.تپش به تپش قلب او و بی خبر از حضورم درست در مقابل پنجره کوچک خانه ام سوزشی نقطه ای در کتف سمت راستم احساس کردم و پیش از اینکه برگردم و متوجه اتفاق رخ داده بشم زانو خم کردم و تن سنگین شده ام رو زمین افتاد.