رمان آیلا (23)
آیلا
اومدم برم کنار بچه ها که آرش و ریحانه نزدیک شدن مثل همیشه با دیدن اونا داشت حالت جنون بهم دست میداد نفس هام تند و نامنظم شده بود آرمیلا که از این چیزا خبرداشت دوید سمتم
فضای سنگینی بود آرتام تعجب کرده بود و توهان با عصبانیت به اونا نگاه میکرد
برگشتسمتم و بادیدن حالم رو به آرتام خیلی آروم گفت
-تو رو خدا آیلا رو ببر تو اتاقش
آرتام با سردر گمی سر تکون داد و اومد سمت من
با آرمیلا و آرتام رفتیم تو اتاقم
آرتام – میشه بگید اینجا چه خبره
بهآرمیلا نگاه کردم که چشماشو آروم بست یعنی بگو و بلند شد و بیرون رفت
آیلا – داستان از اونجا شروع میشه که منو توهان رفته بودیم پارک طبق برنامه هر پنج شنبه اون پارک جای خلوت و قشنگی بود اون موقع توهان 12 سالش بود و من 7 سالم بود تقریبا .داشتیم قدم میزدیم که که یه دستمال اومد جلو منم که حواسم نبود نفس کشیدم وقتی بیدارشدم دیدم منو توهان از پا وصل شدیم به یه زنجیر که انتهاش به سقف بود چند دقیقه نگذشته بود که چند نفر اومدن داخل اولرفتن سمت توهان کلی کتکش زدن یکی از مردا که داشت توهانو میزد آروم گفت
-به خاطر خودم و آرش
درسته آروم گفت اما من شنیدم گوشام تیزتراز این حرفا بود بعدش اومد سمت من چون بر عکس بودم دستام آویزون بود یه چاقو در اورد از حدود 5 سانت زیر بغلم صاف چاقورو کشید به موازات زیر سینه ام یه پارگی 7 سانتی همین طور ازم خون میرفت اما من نای جیغ زدن نداشتم که یه دفعه صدای آژیر پلیس اومد اون مرده گفت
-لعنتی
ونقابشو برداشت فکر میکرد مابی هوشیم اما هم من هم توهان صورتشو دیدیم سینا بود همون آقای به اصطلاح عمو چند لحظه بعد از حال رفتم
یه نگاه به آرتام کردم چشماش نم دار بود لبخند تلخی زدم کتمو در اوردم دست چپمو بردم بالا یکم از لباسمو دادم بالاکه جای بریدگی که تا حالا روی پوستم بود رو ببینه دستمو اوردم پایین و گفتم
- بعد از 16 سال هنوز جاش مونده خوب بقیه اش باشه برای بعد
سرشو تکون داد
-متاسفم
-دیگه بهش فکر نکن نا سلامتی تولد داداشمه
-راستی چرا حالت جنون بهت د....
-گفتم که بعدا میگم
شونه ای بالا انداخت و با هم رفتیم پایین
ادامه دارد.......