چشمامو باز کردم . روزنه ی نوری که از لای پرده ی اتاق وارد میشد چشممو اذیت می کرد . دلم میخواست بیشتر بخوابم ولی بدنم درد میکرد و این نشونه ی این بود که دیگه بیشتر از این نمیتونم بخوابم .کش و قوسی به بدنم دادم و چشمامو مالیدم . توی اینه ی اتاق به خودم نگاهی انداختم و شکلک در اوردم . حوله رو از توی کمد دراوردم و رفتم حموم. خدا رو شکر توی اتاق خودم حموم بود والا از ترس فرشاد محال بود پامو تو حموم بذارم . با این حال در حموم رو قفل کردم و یه دوش حسابی گرفتم. گرسنه ام شده بود .موهامو با حوله خشک کردم و یه شال کلفت هم انداختم رو سرم. با خودم گفتم حالا بعدا خشکشون میکنم . مثل همیشه یه لباس گشاد تنم کرده بودم و یه شلوار پارچه ای . این تیپی بود که همیشه توی خونه ی دایی میزدم . با وجود فرشاد ترجیح میدادم حتی گونی هم بپوشم تا اون با چشای هیزش بهم خیره نشه. با این که دور و برش پر بود از دخترایی که خیلی هاشون از من قیافه و تیپ و هیکل بهتری داشتن ولی باز هم بهم بد نگاه میکرد و خواسته های همیشگی شو داشت.سرمو تکون دادم که اول صبحی ذهنمو درگیر یک چنین چیز هایی نکنم . ساعت مچیم رو هم دستم کردم. ساعت ۱۰ صبح بود. پس خیلی هم اول صبح نبود.دمپایی رو فرشی رو هم پام کردم و از اتاق خارج شدم.

ملوک خانم میز صبحانه رو مثل همیشه تشریفاتی و با سلیقه چیده بود. با این که دایی و زن دایی خونه نبودن اما بازم اون کار خودشو مثل همیشه دقیق و منظم انجام میداد.سلام گرم و صمیمانه ای کردم و یکی از صندلی هارو برای خودم عقب کشیدم.

-سلام دخترم بیا بشین صبحونه ات رو بخور دیشب که چیزی نخوردی.

-چشم دستتون درد نکنه

با کنجکاوی داشتم به دور و اطراف خونه نگاه میکردم و دنبال فرشاد میگشتم. حدس میزدم خواب باشه چون دیشب تا نزدیکای صبح بساط عیش و نوش شون به راه بود. ملوک خانوم مثل اینکه فهمیده بود دارم به چی فکر میکنم گفت:((اقا هنوز خوابن دیشب تا دیر وقت با دوستاشون بیدار بودن .))بعد سرشو تکون داد و زیر لب استغفر اللهی گفت. حدس میزدم داره به چی فکر میکنه . حقم داشت .بنده خدا تا حالا ادم اینجوری ندیده بود معلوم هم نبود دیشب داشتن چی کار میکردن که الان ملوک خانوم اینطوری لبشو میگزه .بنده خدا ها از ترس از دست دادن پناهگاه و نون و ابشون به دایی و زن دایی هم چیزی نمیگفتن منم خودمو درگیر این کارا نمیکردم. به من ربطی نداشت. البته فقط تا وقتی که اونم با من کاری نداشته باشه.لبخندی زدم و خودمو مشغول خوردن کردم تا وقتی که فرشاد بیدار نشده بود میتونستم با خیال راحت صبحونمو بخورم . یه لقمه ی کوچیک پنیر گرفتمو خوردم .من به همین نون پنیر از اون سفره ی اعیونی راضی بودم .یه قلوپ کوچیک هم از اب پرتغال تازه ای که روبه روم بود خوردم . داشتم از روی صندلی بلند می شدم که دوتا دست مانع شد.فهمیدم کار فرشاده. اخم غلیظی کردم و گفتم:((دست کثیفتو از روی شونه ی من بردار.))

-اوه اوه چه خانوم اخمویی.حالا چرا قهر میکنی نگهت داشتم باهم صبحونه بخوریم.

-من صبحونمو خوردم.ولم کن.

-حالا دولقمه هم با ما بخور .واسه درس خوندن ادم انرژی میخواد دیگه.

- هه این کار بیشتر انرژی منو میگیره. نوش جون خودت. تو واسه کارات از من بیشتر انرژی میخوای.

عصبانی نشده بود.به این رفتار ها عادت داشت .زیر لبش چیزی زمزمه کرد و من بی اهمیت از کنارش گذشتم و دوباره به اتاق برگشتم .معلوم نبود دایی کی میخواد بر گرده.همش مسافرت بودند.ساعت حدود ۱۱:۳۰ بود. 

کتاب شیمی رو از توی قفسه ی کتاب هام برداشتم و شروع به خواندن کردم.کنکور شوخی بردار نبود.کم کم نیاز به ۱۵ ساعت درس خوندن تو روز داشتم تا بتونم توی شهید بهشتی قبول بشم.باز دوباره با فکر دانشگاه خیال انگیز ترین صحنه ای که میتونستم رو تو ذهنم تجسم کردم.خانم دکترسارا صداقت فارغ التحصیل دانشگاه شهید بهشتی….. سرم رو چند بار تکون دادم تا از اوهام و خیالات بیرون بیام.

نزدیک به دوساعت شیمی خوندم و تست زدم. بدنم کوفته شده بود.کش و قوسی به خودم دادم.ساعت ۲ بعد از ظهر بود. دو ساعت دیگه باید می رفتم پیش رییس عنق.واقعا میتونستم از پسش بر بیام؟هرچند یتیم بودم ولی کی تاحالا از این کارا انجام داده بودم؟تا هشت سالگی که اونقدر خوب و مرفه کنار مامان و بابام و از اون به بعدش هم دایی اینها نمیذاشتن دست به سیاه و سفید بزنم.مردم چی میگن؟پوفی کشیدم و بلند گفتم گور بابای مردم.مگه بده میخوام زودتر مستقل بشم؟بسمه هر چه قدر نگاه های سنگین زن دایی و ترحم های دایی رو تحمل کردم. زندگی هرکس مشکلات خودشو داره.منو چه به دخالت تو کار خدا؟

 

توی همین فکر ها بودم که تقه ای به در خورد. از روی تخت بلند شدم .

-سارا جان منم

-بفرمایید تو ملوک خانم

ملوک خانم با ظرفی پر از میوه و شیرینی و یک لیوان شربت خاکشیر وارد اتاقم شد.خدایی چه قدر هم به موقع بود.

-دستتون درد نکنه خودم می اومدم پایین یه چیزی میخوردم.

-کاری نکردم که دخترم سرت درد نکنه ایلیای منم خیلی درس میخوند بچم تو این مدت کنکور خیلی ضعیف شده بود شماها باید تو این دوره بیشتر به خودتون برسین.

-بله درست می فرمایین مچکرم

-چیز دیگه ای هم خواستی بگو برات بیارم 

-چشم 

بالبخندی مملو از مهربانی و محبت سینی را روی میز ارایش گذاشت.من هم با لبخندی ملیح جوابش رو دادم. نگاه شیطنت امیزی به شیرینی های تر روی میز انداختم و لبم رو تر کردم. یکی از شیرینی هارو با لذت توی دهانم گذاشتم. فقط کافی بود یک نفر منو توی اون حالت ببینه.مثلا اگه آیسان منو توی اون لحظه میدید تا اخر عمرم سوژه میشدم.صدای زنگ گوشیم بلند شد.باشتاب سمتش پریدم و با دیدن اسم آیسان روی صفحه ی گوشی ذوق کردم و گوشی رو برداشتم 

-الو سلام چه طوری؟

-هان؟چیه باز هنوز دوتا زنگ نخورده عین استخون میپری رو گوشی

هنوز هم لحنم شور و ذوق داشت.سعی کردم خودم رو جمع و جور تر کنم

-الحق که یه ادم بی لیاقتی هستی که دومی نداره دلم برای چه ابو قراضه ای تنگ شده بود

-خدایی دلت برام تنگ شده بود؟

- نه شوخی کردم جدی نگیر

-زهر مار چه خبرا؟شنیدم پیشنهاد کار گرفتی

-یعنیا شما دوتا دست وزارت اطلاعاتو یه کله از پشت بستین

-اره دیگه خوب حالا چیه ؟چی شد ؟طرف کیه؟

-امون بده یه دقیقه حقیقتشخوب راستشو بخوای یه خونس نزدیکیای لواسون…

-لواسون؟؟؟؟؟

-اااا آیسان یه دقیقه زبونو بفرست با بچه ها بازی بذار حرفمو بزنم.اره توی لواسونه .باشرایطی که من داشتم نمیشد توقع داشت مدیریت شرکت بهم بدن که خوب یه اقایی شنید دارم دنبال کار میگردم گفت اون باشرایط من موافقت میکنه برم توی خونش مشغول بشم.

با صدای جیغش از جا پریدم

-چییییییییی؟؟؟؟؟؟تو خونش مشغول شی؟سارا چی داری میگی؟هیچ میفهمی داری چه بلایی...

-آیسان !اروم بگیر دختر خوب چیزی نمیشه که میرم اگه خوب بود هم کار میکنم هم دسم و میخونم عار که نیست این همه ادم

-ساررررااااا دیوونه این همه ادم با تو فرق دارن تو نخبه ای مخی خری تو تموم این مدت توی یک خونواده ی مرفه بزرگ شدی کلی ادم سعی شونو کردن که اب تو دلت تکون نخوره اونوقت

-آیسان من میفهمم چی میگی…

-نه نمیفهمی به خدا نمیفهمی سارا فکر میکنی مامانت راضیه که یه چنین کاری رو انجام بدی؟

آیسان با شنیدن این خبر از اون دختر شوخ و دلقک تبدیل شده بود به یه ادم جدی که انگار داره واسه عزیز ترین کسش دلسوزی میکنه بغض گلوم رو قلقلک میداد با همون بغض گفتم:

-آیسان من میدونم به خدا منم فکر کردم من میخوام برم تا مستقل شم تا از دست فرشاد نجات پیدا کنم مگه اون چه قدر میتونه خودشو کنترل کنه؟اگه زد خدای نکرده یه بلایی سرم اورد چی؟آیسان نمیتونم نگاه های زن داییمو تحمل کنم میدونم داری برام دلسوزی میکنی …

بغض ناشی از تموم این غم و غصه ها صدام رو میلرزوند یه لحظه مکث کردم بغضمو فرو خوردم و دوباره ادامه دادم:

-آیسان من خودم هم…نمیخوام بدبخت شم…ولی به قیمت پاک موندن هر کاری رو میکنم….مامانم راضیه …من…

-باشه سارا باشه گریه نکن غلط کردم خوب؟بیخیال برو امروز ببین نمیدونم سارا فقط گریه نکن من جای تو نیستم که این چیزارو درک کنم میدونم خودت عقلت از من بیشتر میرسه فقط نگرانتم

-ممنون

-بسه دیگه حالم بهم خورد جمع کن خودتو

خندم گرفت.چه قدر زود موقعیتو درست میکرد.خدایی جای خواهرنداشته ام بود.توی تموم لحظه های سخت زندگیم پرستو و آیسان کنارم بودن.

-حالا کی باید بری؟

-ساعت ۴

-خیلی خوب خبرشو حتما بهم بده اوکی؟

-نه اوکی  باشه 

-اصلا کلاس به تو نیومده

شکلکی دراوردم و خندیدم.

-باشه دیگه کاری باری نداری؟

-نه ایسان فقط برام دعا کن

بالحن تمسخر امیزی گفت:باشه نگران نباش خدا پشت و پناهت 

-خدافظ

-بایییییییی

یعنی دلم میخواست بعضی اوقات زامبیایی حرف بزنم ولی نگم های های بای بای پوووف.ساعت حدودا۳:۳۰ بود باید حاضر میشدم.فبلش یادم افتاد که نمازم رو نخوندم وضو گرفتم و کم کم حاضر شدم.