رمان بازی عشق3
چیو -همین ک مهرداد یکی دیگه رو دوست داره تمام قضه ب شرکت رفتن و حرفای مهران ومهرداد و براش تعریف کردم از جاش بلند شد ..دستمو گرفت ...-پاشو بریم -کجا؟-بریم بابای این عوضی و ب عذاش بشونیم ... خیلی غلط میکنه رو دختر مردم اسم میذاره ..بعدشم ..بای بای -هنوز ک بای بای نکرده -ئههههههههههه..نه تو رو خدا بیاد بای بای هم بکنه..اخه تو الاغ چرا وقتی تو رو از بابات خواستگاری کرد قبول کردی ؟هاااااااااااان؟؟-چمیدونم ..سیما توام شدی مث نیما همش زخم زبون میزنی -واییییییییییییییییییییییی ییییی.مگه نیما هم میدونه -اره -اره و درد و اره و زهر مار -میگی چیکار میکردم نیما برادرمه هیچ وقت کاری نمیکنه ک برام بد شه ..الان تنها حامیم نیما ..نمیتونستم ب بابام بگم -یعنی خاک بر سرت گونی گونیهمین جور ساکت نشسته بودم و داشتم نگاش میکردم-دیگه محلش نمیدی .. فهمیدی -دقیقا
این همون چیزی ک اون میخواد ...اون میخواد منو جلو همه بد کنه و خودشو ی
مجنون جلوه بده .. میخواد کاری کنه ک همه فک کنن ک من نامزدی ب هم زدم ..
تا اقا ب خواستش برسه ..درسته هیچ علاقه ای بهش ندارم ولی نمیذارمم
اینجوری باهم بازی کنه -میخوای چیکار کنی ...-میخوام عذابش بدم .. ی کاری کنم ک ب غلط کردن بیوفته ..قدم اول میخوام برم ارایشگاه -من ک نمیدونم این کارات چ ربطی ب ارایشگاه داره -تو فقط منو تنها نذار -من ک باهاتم ..ببینم چ میکنی ب ارایشگر گفتم ک ابروهامو دخترونه بگیره ...صورتمم بند بندازه تا کارش تمام بشه مردمو زنده شدم ..چون صورتم خیلی مو داشت ارایشگر –خب خوشگل خانوم تمام شد حالا میتونی پاشی از
جام بلند شدم ی نگاه ب خودم تو اینه انداختم ... اصلا باورم نمیشد ک با ی
اصلاح اینقد تغیر کنم .. صورتم سفید شده بود ...ابروهام مدل 8 کلفت
دنباله کوتاه کرده بود ... -نفس من رفتم و اومدم تو هنوز کارت تمام نشده ب طرفش برگشتم -واووووووووووووووووووووو.... چ جیگری شدی تو ... الهی مهرداد فدات شهههههههههههههههههه ... -ب نظر تو هم تغییر کردم -ارهههههههههههههه..خیلی ب جون خودم من ک دخترم دهنم وا موند ..کثافتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت تتتت-چرا فحش میدی -حالا فهمیدم میخوای چکار کنی .. میخوای از حربه های زنانت استفاده کنی ... بابا توام اینکاره بودی رو نمیکردی -دیگه برام مهم نیست ک چ جوری ..فقط میخوام ازش انتقام بگیرم -سلامممممممممممممممممممممم مممنفس من تو پذیرایی ام این صدای مامان بود .. ب پذیرایی رفتم -سلام مامان گلم -سلام بیا این....وااااااااااااا مامان هم ک مات شد -نفس تویی ؟-نه من روح نفس بیدم -چقد تغییر کردی .. پاشم برم برات ی اسپند دود کنم ...چقد خوشگل شدی -ئه مامان یعنی قبلا خوشگل نبودم - من کی اینو گفتم ..میگم الان قشنگ تر شدی ..چی شد ک رفتی ارایشگاه -خب دیگه دیگه .. مامان من برم یکم استراحت کنم خیلی خسته ام -باشه برو سر میز شام .. نیلو همش ازم تعریف میکرد .. جلو بابا و نیما داشتم از خجالت اب میشدم...نیلو
شاد و خوشحال همش در حال برنامه ریزی بود ک برای عرسی من چی باید بپوشه
...دائم تو نت میچرخید و دنبال مدل جدید لباس بود .. میگفت من خواهر عروسم
و باید از همه بهتر باشم .. مامان ب فکر جهیزیه بود .. بابا همش میگفت خدا
کنه اقا بزرگ قبول کنه من مهرداد و قبول دارم ولی دوست ندارم دخترم
بلاتکلیف باشه ... این وسط نیما بود ک عصبانی بود .. شام ک تمام شد -مامان من ظرفا رو میشورم نیلو – چ عجـــــــــــــــــــــــ ـــــــــب ...خسته شدم از بس من ظرفا رو شستم -اون ک وظیفت بود خواهری
-کی گفته وظیفمه -اگه من برم این ظرفا هر روز دستای تو رو میبوسن - تو برو من قول میدم هر روز ظرفا رو بشورم -چ پروییییییییییی نیلو .. مگه من جای تو رو تنگ کردم -کم نه-نیلوووووووووووووووووووووو وووووونیما – چتونه شما دو تا .. صداتون تا دو تا خونه اونورتر میرهمامان- نیما این چند روزه همش تو خودتی اتفاقی افتاده احساس میکردم ک هر ان ممکنه نفسم بند بیاد .. نیما ی نگاه گذرا ب من انداخت ... خیلی نگران بودم .. همش دعا میکردم ک نیما ب مامان اینا چیزی نگه -نه مامان جان .. فقط یکم خسته ام مامان- نیما مطمئنینیما خنده ای مصنوعی کرد -مادر من خیالت جمع چیزی نشده بعد شستن ظرفا ب اتاقم رفتم تا یکم جبران تنبلی های این چند وقت رو کرده باشم .. یذره درس بخونم .. کتابامو باز کردم جلو روم ..خیلی سعی میکردم حواسمو جمع درس کنم ...ولی مگه میشد...دائم با خودم میگفتم ک ای کاش چنین حماقتی نمیکردم ...کاش ک اینقد عجولانه تصمیم نمیگرفتم .. اینقد فکر کردم تا خوابم برد *****************************-سیما نمیخوای بگی چی شده ؟-هیچی-هیچی ک نیست ..بگو دیگه ... فک نکن خرم ... من همه چیز زندگیمو برات گفتم اونوقت تو اونقد بهم اعتماد نداری-نفس ب خدا بحث اعتماد نیست ...راستش روم نمیشه ک بگم کیفمو از روی صندلی برداشتم ...از جام بلند شدم -باشه .. نمیدونستم اینقد برات غریبه شدم دستمو فوری کشید -کجا..باز ک لوس شدی -لوس تویی ک بعد این همه مدت دوستی .. میمیری بگی دردت چیه -میخوای بدونی-خب شاید بتونم کمکت کنم -کمکم ک نمیتونی بکنی ولی برات میگم .. حوصله گوش دادن داری یا نه-اره من سراپا گوشم سیما ب ی نقطه خیره شد .. کمی چشماشو ریز کرد ... تو خودش فرو رفته بود .. انگار داشت ب چیزی فکر میکرد-نمیدونم از کجا شروع شد...همش از ی دعوای ساده ..ی حال گیری . ی کل انداختن ... قضیه مربوط میشه ب چند ماه پیش.... صبح خواب مونده بودم ...با کلی التماس ماشین از بابا گرفتم تا خودمو ب موقع ب کلاس برسونم نزدیکای دانشگاه ک بودم .. ی ماشین فراری قرمز همش برام بوق میزد ....رفته بود رو اعصابم .. من بهش بی محلی میکردم حتی حاظر نبودم ک بهش ی نگاه بندازم .. دست از بوق زدن بر نمیداشت ...شیشه ماشینو پایین کشیدم .. سرعتمو کم کردم ... بهش گفتم -چیه هی ور ور میکنی ؟-خانوم ی ذره ادب داشته باش-ههههههههه.... اینو باید ب خودتون بگید -خانوم ب ظاهر محترم چرخ عقب ماشینوتون پنچره -نفس نمیدونی اون موقع داشتم از خجالت اب میشدم .... ماشینو زدم کنار ....تا پنچر گیری کنم ... اون پسره هم کنار زد .... حالا مونده بودم باید چیکار کنم .. اخه من تا حالا پنچر گیری نکرده بودم ...-میخواین کمکتون کنم .. معلومه ک هیچی بلد نیستین نمیدونم چرا دلم میخواست ک باهاش لجبازی کنم -نخیر اتفاقا بلدم شما بهتره برید و مزاحم کارم نشید-اوخی ن بابا .. چون بلدی الان قیافت ب این شکل افتاده -منظورتون چیه ؟-هیچی .. فقط مث ادمایی شدین ک هیچی بلد نیستن ... الان از ی نفر درخواست کمک دارن -ب فرض هم ک بلد نباشم نمیخوام شما کمکم کنین -باشه من نیتم خیر بود ... ولی نمیدونم چرا همش بهم میپرید -بی ادب بفهم داری چی میگی -تا اونجایی ک میدونم من هیچ بی ادبی نکردم -نقس اون موقع داشتم خون خون خودمو میخوردم ..بالاخره ب هزار لعنت فرستادن ب خودم راضی شدم ک پنچر گیری اون انجام بده -خب-وسط حرفم نپر ...از اون روز ب بعد همش تو دانشگاه میدیدمش... قیافه جذابی داشت ......هر وقت ک تو دانشگاه همدیگه رو میدیدیم ... سرشو ب نشونه سلام برام تکون میداد ولی من محلش نمیدادم ....متوجه بودم خیلی از دخترا دوست دارن ک باهاش دوست شن ولی اون ی ذره هم بهشون محل نمیداد .. سعی کرده بودم تا نسبت بهش بی تفاوت باشم ... دو هفته از اون روزی ک دیده بودمش گذشته بود .... داشتم از دان برمیگشتم ... ک متوجه صدای بوق ی ماشین شدم .. اولش محل ندادم .. اینقد بوق زد .. میخواستم برگردم ی چیزی بارش کنم ... ک متوجه فراری قرمز شدم .. خودش بود ... ولی نمیدونم چرا همش بوق میزد ...-خانوم رهایی ..بفرمایید میرسونتونجاااااااااااااااااااان ..این فامیل منو از کجا میدونست جاااااااااااااااااااان ..این فامیل منو از کجا میدونست -ممنون خودم میرم -هوووف..دختر تو چرا اینقد تعارف تیکه پاره میکنی .. بیا کارت دارم چ سریع پسر خاله شده بود -ولی من با شما کار یندارم ..ببینین اقا شما ی دفعه بهم کمک کردین منم ازتون تشکر کردم .. دیگه معنی این کاراتون چیه -خب بیا سوار شو بهت بگم .-همینجا بگین -تو بیا .. ب خدا قصد بدی ندارم .. ب جون مامانم دیدم تو خیابون دارم سوژه میشم برا همین رفتم سوار ماشین شدم -خب بفرمایید .. حرفتونو بزنید من زیاد وقت ندارم ی لبخند دختر کش بهم زد و پاشو رو پدال گاز فشرد ...قلبم داشت میومد تو دهنم .. داشتم ب خودم لعنت میفرستادم ک چرا سوار شدم -نگهدارین لطفا -چرا ؟شما میخواستین حرف بزنین ولی الان ..-ولی الان چی .. میخوام حرف بزنم ولی نه اینجا تو ماشین .. میخوام بریم ی جا خلوت یا پیغمبر ... دیگه داشتم رسما ب غلط کردن میافتادم .. با فریاد -همین الان این ماشین لعنتیتو نگهدار با دادی ک کشیدم .. ی تکون خفیفی خورد ... پاشو محکم رو ترمز فشرد میخواستم در و باز کنم ولی قفل بود -باز کن این در و -تو چرا اینجوری میکنی ...میگم میخوام باهات حرف بزنم نمیخوام بخورمت که ... چقد فکرت خرابه دختر .. میخواستم ببرمت ی کافی شاپ دنج تا با هم راحت حرف بزنیم-نمیخوام همینجا بگو -هووووووووف ...باشه .. من اهل مقدمه چینی نستم ..میخواستم بیشتر باهات اشنا بشم -اونوقت برای چی ؟-خب ی جورایی زات خوشم اومده -ئه ن بابا ... حالا حرفتو زدی منم برگردون همونجایی ک سوار کردی-نه دیگه .. اول تو جواب منو بده -من همین الان جوابتونو دادم -نه ..ببین سیما-سیما نه خانوم رهایی-حالا هر چی .. این فرصتو بیا ب خودمون بدیم تا بهتر همدیگه رو بشناسیم -ببینین اقای-توکلی .. محسن توکلی ...ولی تو محسن صدام کن -ب قول خودتون حالا هر چی .. من اهل این کارا نیستم ..از این رابطه ها هم خوشم نمیاد -چ رابطه ای .. من میگم بیا مث دو تا دوست چند وقت با هم حرف بزنیم .. اخلاقیات همدیگه ر. بشناسیم -نه-خواهش میکنم -ای بابا .. مث اینکه حرف حساب تو سرت نمیره نه -نچ .. تا قبول نکنی همینجا نگهت میدارم -ای بابا گیر عجب ادم سمجی افتادیما -خب قبول کن دیگه -یعنی الان قبول کنم میذاری برم -بله ک میذارم بری-اههههههههههه-چیه ؟-چرا اینجوری حرف میزنی .. از این جور پسرای لوس بدم میاد -اوکی بابا .. با تو نباید با ملایمت برخورد کرد .. حالا چی میگی -هووف..خیلی خب بابا .. فقط باید طبق شرایط من پیش بریم با این حرفم شروع کرد ب خندیدن -چیه ..چرا میخند ی؟-تو دیگه کی هستی ؟ -منظور؟-نه ب اون موقع ک قیافه میگرفتی قبول نمیکردی .. ن ب الان ک داری برام شرط هم میذاری بعدشم صداشو دخترونه کرد ..ی قری هم ب گردنش داد .. با لحن بامزه ای ادای منو در اورد -خیلی خب بابا . فقط باید طبق شرایط من پیش بریم .....مامانم ایناااااااااااااااااااااا-مسخره ب خودت بخند .. بی فرهنگ ..بی اتیکت -چرا ینقد زود جوش میاری . یوقت سر میریااااااااااااا-من منصرف شدم -لوس نشو دیگه ...شوخی کردم باهات .. میخواستم ببینم ظرفیتت تا چ حده -هههههه هههههه .. خیلی شوخی بی مزه ای بود -خب اینا روولش ... خانوم شرایطتونو بگید...فقط من زیاد نمیتونم مهر کنم .. ماشینمم همینه .. خیلی مامانیم ....-چی داری میگی برای خودت -خب تو میگی باید طبق شرایط تو پیش بریم .. بذار اول من شرایطمو بگم ببینم میتونم از پس شرایط خانوم بر بیام -نفس باورت نمیشه .. اونروز محسن اینقد حرف زد ک مجابم کرد .. هر روز ک میگذشت .. احساس میکردم ک دارم نسبت ب محسن ی احساسی پیدا میکنم ... عاشق این بامزهگی هاش شده بودم .. جلو من خیلی شاد و شوخ و شیطون بود .. وقتی باهاش بودم همه ناراحتیام از بین میرفت .. از غیرتش نسبت ب خودم ..انگار قند تو دلم اب میکردن .. فقط یکی اجازه داشت بهم ی نگاه چپ کنه اونوقت ..محسن ی پدری ازش در میاورد .. یا گه فقط 5 دقیقه ازم بی خبر بود ...بعدش چنان دعوایی راه مینداخت ک نگو....همه چیز داشت خوب پیش میرفت .. هر روز منتظر بودم تا محسن ازم خواستگاری کنه .. و مستقیم بهم بگه دوستم داره ...ولی نمیدونم چرا یکدفعه همه چیز بهم ریخت ...نمیدونم کدوم از خدا بی خبری .. ی مشت عکس منتاژ شده من و با این پسره شمس درست کرده برده داده ب محسن .. سیما ب اینجا ک رسید شروغ کرد ب هق هق کردن .. دستمو انداختم دور کمرش ..سرشو ب سینم چسبوندم .. اروم اروم کمرشو نوازش میکردم -نفس تو نمیدونی اون روز چ روز شومی برای من بود .. وقتی محسن اومد .و عکسا رو پرت کرد تو صورتم .. وقتی چنان سیلی بهم زد ک نه تنها صورتم بلکه دلمم باهاش سوخت ... نفس محسن بهم اعتماد نداشت.. ..نخواست..ازم توضیح نخواست....گفت ازم بیزاره.. هیچ وقت نمیبخشتم ....تا خواستم حرف بزنم .. بهم گفت دیگه نمیخواست صدای نحصمو بشنوه ..نفس داغون شدم -هییشششششششششششش....گریه کن .. خودتو خالی کن حالا منم داشتم پا ب پای سیما گریه میکردم ...ب بدبختی خودم . ....ب بدبختی دوستم ...-سیمایی ..اجی من کمکت میکنم -چ کمکی؟-میرم با محسن صحبت میکنم سیما سرشو از روی سینم برداش ...با دست اشکای روی صورتشو پاک کرد .. ی نفس عمیق کشید -نه .. میخوام فراموشش کنم ....-سیما چی داری میگی .. مگه دوسش اری-ک چی .. اون اشتباه کرد .. ی روزی هم ب اشتباهش پی میبره .. منم میخوام ب خواستگارم جواب مثبت بدم -نکن اینکارو .. سیما .. ب خدا گناه داره ..-کی گناه داری .. اون ک نخواست حتی ازم ی توضیح بشنوه .. اون ک بی مقدمه محکم زد تو گوشم -هر دو تون گناه دارین .. فک کردی الان اگه ب خواستگارت جواب مثبت بدی همه چیز درست میشه ...نه عزیزمن .. تو اینجوری زندگی 3 نفرو خراب میکنی .. بعدشم از تو انتظار نداشتم -چرا ؟ مگه من چیکار کردم -مثلا ما با هم دوستیم .. چرا زودتر از اینا بهم نگفتی ... یعنی بهم اعتماد نداشتی سیما دستشو جلوی دهنم گرفت .. هنوزم داشت اشک میریخت -نگو نفس ... تو رو خدا اینجوری در موردم قضاوت نکن .. خداشاهده ک تو رو مث خوارم دوست دارم .. ولی چیکار کنم ... نمیتونسنم ...یعنی روم نمیشد ... میومدم بهت چی میگفتم .. میگفتم ...رفتم با ی پسر دوست شدم ... هق هق هاش شدت بیشتری گرفته بود -میگفتم عاشقش شدم .. براش میمیرم ... هااااااااااااااااااان ... چی میگفتم -باشه .. بس کن .. الانم نمیخواد گریه کنی .. با گریه کردن ک چیزی درست نمیشه ... موضوع شما حل میشه ... شاید طول بکشه ... ولی مطمئنم حل میشه.. اینجور ک خودت میگفتی .. معلومه ک محسن هم دوست داره... نمیگم کارش درست بوده ... ولی توام باید هر جور شده براش توضیح میدادی ...-ههههههههههه... اقا فقط اومد ی سیلی حواله من بدبخت کرد .... رفت -الان ک با غمبرک زدن چیزی درست نمیشه .. میشه ؟-نه .. ولی دیگه نمیخوام بهش فکر کنم... منم برا خودم غرور دارم .. شخصیت دارم ... مگه الکیه همین جوری تهمت بزنه بعدشم من برم منت اقا رو بکشم -حالا بلند شو بریم .. سوژه شدیم اینجا .. این مردم کار و زندگی ندارن ک دارن ما رو تماشا میکنن .. یا خیلی خوشگلیم .. یا اینا زیادی فضولن ببینن چی شده -در خوشگلی ما ک شکی نیست ولی اینا خیلی فضول تشریف دارن -حالا بیا بریم .. جلو چشم اینا نباشیم با سیما رفتیم ب کافی شاپ همیشگیمون .. داشتیم قهوه با کیک میخوردیم ک گوشی من زنگک خورد مهرداد بود .. اصلا دلم نمیخواست جوابشو بدم ... ازش بیزار بودم ... ولی جوابشو دادم -بله -سلام کجایی تو ؟-سلام بیرونم ... کاری داری ؟-تو دیروز چرا رفتی ؟هههههههههه .. بیشعور تازه یادش افتاده -کاری برام پیش اومد رفتم ...-چرا کارتی رو ک بهت دادم نبردی -بهش نیازی ندارم -یعنی چی -یعنی همین ک شنیدی .. میخوام دوباره تو همون موسسه کار کنم - یعنی چی .. ما با هم صحبت کردیم ..-تو برا خودت صحبت کردی ... من حوصلم سر میره -کجای؟-تو چیکار داری ک من کجام -نفس .. چرا همچین میکنی .. میگم کجایی ... کارت دارم -خب کارتو بگو ....با دوستم اومدم بیرون -کدوم دوستت... -مگه تو دوستای منو میشناسی -اره -کارتو بگو -یعنی این ک نمیایی... نه ؟-دقیقا همین منظورم بود -باشه تلفن و قطع کرد .. میگم ی ذرت تربت نشده این -چی میگفت -چرت و پرت -نفس هر چ زودتر تکلیفتو باهاش مشخص کنی بهتره -اره .. ولی نمیدونم باید چیکار کنم -منم الان هنگم -ولش کن حالا ی کارزی میکنم ************************-سلامممممممممممممم بر اهل خانه -سلام دختر بابا کجا بودی ؟رفتم کنار بابا و ی ماچ محکم ازش گرفتم -رفته بودم با سیما بیرون مامان –نفس خجالت بکش .. تو دیگه دختر مجرد نیستی ک همش با دوستات بری بیرون -واااااااااااااا ... مامان .. یعنی چی این حرفت ... حالا چرا همش داری اینور و اونور میری ....ی نفس عمیق کشیدم -اووووووممممممممممممم .. چ بوهای خوبی داره میاد .. چ خبره امشب -نفس من تو رو میکشم .. خودتو نزن ب اون راه ...-وااااااا... ب کدوم راه مامان بابا-مامانتا ناراحته ک چرا بهش نگفتی امشب خانواده مهرداد اینا میخوان بیان اینجا بابا چی گفت .. خانواده مهرداد اینا .. میخواستم از بابا بپرسم ک منظورش چیه ک صدای زنگ خونه بلند شد نیلو – من درو باز میکنم مامان – نفس پاشو برو لباستو عوض کن .. پاشو دیگه همین جور هاج و واج داشتم نگاشون میکردم صدای مهمانا ب گوشم رسید با سرعت از پله ها بالا رفتم ... سریع لباسامو عوض کردم ی شلوار جین سفید ... ی تونیک با استینای سه ربع بلند پوشیدم ... موهامم بالایی دادم ...شال سفیدمم سر کردم .. صورتمو شستم .. ی ذره ریمل رو مژه هام کشیدم ...داخل چشمامم مداد مشگی کشیدم ...با برق لب ی نگاه تو اینه ب خودم انداختم .. تکمیل بودم .. از اتاقم زدم بیرون اهسته از پله ها پایین رفتم .. نمیدونم چرا قلبم تپش گرفته بود با صدای بلندی سلام دادم -سلامبا سلام من همه نگاه ها ب طرفم چرخید ... با مامان مهرداد رو بوسی کردم ... ب باباش دست دادم ......با مهان هم رو بوسی کردم .. مهان کنار گوشم گفت -واییییییییییییی .. نفس چقد ماه شدی -مرسی عزیزم نوبت ب مهرداد رسیده بود .. نمیدونستمک باید چیکار کنم .. هر دو خانواده داشتن ما رو نگاه میکردن .. اخه یکی نیست بهشون بگه شما حرف خودتونو بزنید ب دو تا عاشق دلخسته چیکار دارین ( اونم چ عاشقایی) مهرداد ک فقط محو نگاه کردن ب من شده بود .. دیگه خدایی داشتم از خجالت اب میشدم .. نمیدونتم باید چیکار کنم ... تو همین فکرا بودم ک دست مهرداد و جلو خودم دیدم .. اولش میخواستم ضایش کنم ولی دیدم همه دارن نگامون میکنن... این جوری شک میکنن .... ی لبخند زدم . بهش دست دادم .. مهردا منو کنار خودش نشوند .. همه گرم حرف زدن شده بودن .. حواسشون ب مکا نبود .. میخواستم از کنار مهرداد بلند شدم ک مانعم شد .. اروم کنار گوشم -کجا خانوم -مهرداد ولم کن -خیلی خوشگل شدیا .. با اجازه کی رفتی اصلاح - با اجازه خودم -نفس دیگه داری اعصابمو بهم میریزی .. این کارا چیه ک میکنی - تو از اولم اعصابت ب هم ریخته بود - باشه الان هر چی دلت میخواد بگو .. ببینم 4 روز دیگه همین جوری زبون میریزی -برو بابا -خب محمد علی جان قرض از مزاحمت امدیم درباره این دو تا جون با هم صحبت کنیم بابا ی نگاه ب من انداخت .. انگار فکر میکرد من میدونم اینا برای چی امدن و چیزی نگفتم بابا- بفرمایید -راستش این پسر ما خیلی عجله داره .. عروسشو ب خونش ببره ...- ولی شما ک بابای مهرداد نذاشت بابا حرفشو کامل کنه -بله میدونم هنوز اقا بزرگ در جریان نیستن و مخالفن .. میخواستم اگه میشه ما خودمون با اقا بزرگ صحبت کنیم نیلو – فک نمیکنم فایده ای داشته باشه .. همه نگاه ها ب طرف نیلو چرخید نیلو ب من من افتاده مامان – نیلوفر چرا نفوذ بد میزنی .. نیلو- راستش مامانبابا-نیلوفر تو چیزی میدونی ک نمیخوای ب ما بگی نیلو اشک تو چشماش جمع شد -دیروز ارزو زنگ زد ب گوشیم .. گفت میدونه نفس و مهرداد ب هم هیچ علاقه ای ندارن ... اقا بزرگ هم فهمیده .. گفت اقا بزرگ درباره مهرداد تحقیق کرده .. میدونه ک مهرداد ب دختری ب اسم نازیلا علاقه داره ولی خانوادش مخالفت میکنن با این حرف نیلو .. تمام تنم یخ کرده بود .. برگشتم .. نگاه خشمگینمو ب مهرداد انداختم .. بابا و مامان همدیگه رو نگاه کردن ...مامان مهرداد – نیلوفر جون کی این حرف و زده .. اقای بهراد – خانوم ....روشو ب طرف بابا برگردوند ...-محمد جان ب همین دوستیمون قسم نمیخواستم چیزی ازت پنهون کنم .. منکر این نمیشم ک پسرم قبلا ی دختر دیگه رو دوست داشته ولی باور کن این قضیه مال خیلی وقت پیشه بابا دستاشو مشت کرده و بود و فشار میداد.. معلوم بود ک خیلی عصبانیه بابا- مسعود من بهت اطمینان داشتم .. روی اعتماد ب تو پسرتو ب عنوان دامادم قبول کردم .. این رسمش نبود .. -چرا تند میری برادر من .. گفتم ک این قضیه مال خیلی وقت پیشه .. الان مهرداد نفس و دوست داره صدای مهرداد صحبت اونا رو قطع کرد -من نمیدونم ک اقا بزرگ در مورد من چی گفته یا شنیده .... من قبلا نازیلا رو دوست داشتم .. ولی نفس رو بیشتر دوست دارم این چی گفت .. خون توی بدنم یخ کرد ...بابا از سر جاش بلند شد .. ب طرف مهرداد اومد ... یقشو گرفت و از روی مبل بلندش کرد دستشو بالا اورد ک بزنه تو صورت مهرداد ... مهان ی جیغ بلند کشید .. بابا همین طور دستش بالا مونده بود ... چند تا نفس عمیق کشید ... دستشو پایین انداخت -الان ب خاطر این ک پسر بهترین دوستمی و تو خونه من مهمونی و حرمت مهمون واجبه دست روت بلند نکردم .... همین الان صیغه رو باطل میکنیم تو برو از خونه من بیرون دیگه هم اجازه نداری اسم دخترمو بیاری یا دور و برش پیدات بشه اقای بهراد – محمد -مسعود تحویل بگیر پسرتو جلو روی من ایستاده میگه ی دختر دیگه رو دوست دارم مهرداد ولی من نفس و میخوام .. زنمه ازش هم جدا نمیشم بابا- تو خیلی بی جا میکنی مهرداد ب طرف من برگشت – نفس برو حاظر شو بریم بابا- کجا مهرداد- گفتم ک نفس زن منه .. من میگم ک کجا باشه ... اگه نیاد با زور میبرم با این حرفش مامانم محکم کوبید ب صورتش مامان مهرداد- مهردا بس کن .. چرا ابرو ریزی میکنی .. من اینجوری تو رو تربیت نکردم ک تو روی بزرگتر در بیایی -مامان معذرت میخوام .. بعدا همه چیزو براتون میگم .. ولی نمیذارم نفس و از من جدا کنن با این حرفش دست منو محکم گرفت و با خودش کشید -مهرداد ولم کن .. منو داری کجا میبری دیونه بابا- ولش کن کجا میبریش ؟-یا خودتون اجازه بدین ک نفس با من بیاد ... یا از طریق داد گاه اقدام کنم بابا- با چ مدرکی میخوای ثابت کنی ک نفس زنته .. هااااااااان -با صیغه نامه ای ک دارم ....با فیلمی ک اون شب گرفتم ...یا با من میاد یا ب دلیل عدم تمکین ازش شکایت میکنم ..مامان – مهردا جان نکن این کارو ما ابرو داریم اقا بهراد – مهرداد ابرو برام نذاشتی .. خجالت بکش .. من محمد و راضی میکنم ... نفس تا اخر زن توئه ... نیلزی ب این کارا نیست -هست پدر من هست .. من هیچ اسیبی ب نفس نمیزنم .. ولی دلمم نمیخواد اینجا باشه .. ب چند دلیل ک بعدا میگم .. ولی الان نمیتونم مهرداد این قد ک دستمو فشار داده بود .. دستم داشت میشکست ..-مهرداد -جانم چ سوژه ای شده بودیم همه داشتن ما رو نگاه میکردن اشک تو چشمام جمع شده بود -مهرداد دستم شکست .. -دستاشو شل کرد ولی دستامو ول نکرد -ببخشید حواسم نبود بابا – نه .. تا من ندونم دلیلت برای این کارا چیه .. اجازه نمیدم دخترمو ببری مهرداد معلوم بود ک کلافه شده ..-خیلی خب باشه .. اگه میشه ی جا تنها صحبت کنیم -بیا اتاقم مهرداد – بابا اگه میشه شما هم بیایین مهرداد و بابا و باباش .. با هم ب اتاق رفتن مامان مهرداد ... اتوسا جان ببخشید تو رو خدا .. باور کن بچم این جوری نیست.. هیچ وقت تو روی بزرگترش در نیامده .. نمیدونم امشب چرا این جوری میکنه مهان داشت گریه میکرد ..- نفس جون من میدونم توام داداشمو دوس داری تو رو خدا ازش جدا نشو .. تنهاش نزار ..من دوسش دارم .. من خیلی غلط بکنم ک دوسش داشته باشم ب اشپزخونه رفتم و ی لیوان ای قند برای مهان اوردم مهان داشت اب قندشو میخورد مامان مهرداد هم همین جور داشت از مامانم عذر خواهی میکرد .. نیلو بیچاره ی گوشه کز کرده بود و خودشو مصبب این ناراحتی میدونست .. نیما هم ک معلوم نبود کجاست باباشون از اتاق بیرون امدن .. .. ب صورت بابا نگاه کردم تا شاید چیزی بفهمم .. بابا – نفس -بله بابا -دخترم همین الان وسایل تو جمع کن با مهردا میری خونش مامان – محمد یعنی چی ؟مهرداد- مامان ب من اعتماد داشته باشین بابا- نفس جان نمیخوای وسایلتو جمع کنی مهرداد دستمو گرفت .. لبخند ی زد -نمیخوام خودم جمع میکنم با سرعت ب اتاقم رفتم .. چمدونمون در اوردم و وسالمو توش میریختم .. ب ما نیامده ی روز اروم داشته باشیم هم باید الاخون بالاخون باشم .. ای بمیری مهرداد ک گند زدی ب زندگیم داشتم با خودم غر غر میکردم ک یکی اروم زد پشت گرددنم -تو خجالت نمیکشی ارزوی مرگ شوهرتو داری - ای بمیری من از دستت راحت شم .. برو پیش نازیلا جونت منو میخوای چیکار.. اصلا ب بابام چی گفتی ک راضی شد -اوخی الان خانومم داره حسودی میکنه - مهرداد میزنمتا - ای جان..... من عاشق کتک خوردنم بیا بزن ببینم چ جوری میزنی کوچولو من -چی ب بابام گفتی هان؟ -قول میدم بعدا بهت بگم ولی الان نه-پس منم باهات هیج جا نمیام - تو میایی عزیزم .. -نچ -وسایلت همینه یا چیز دیگه ای هم میخوای .. میخوای من چمدونتو برات ببندم کنارش زدم -لازم نکرده .. خودم میبندم چمدونمو با کلی حرص بستم لب تابمم برداشتم .. پالتومو تنم کردم ..بریم -خانوم مث اینکه منتظر بودیا -مهردااااااااااااااااااااا اااد -جانمممممممممممممممممممممم مممممم-ب جون خودم میکشمت فعلا منو نکش بزار بریم خونه خودمون بعد منو بکش -خونه خومون ؟-اره-مگه قرار نیست بریم خونه مامانت - نه -نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من با تو هیج جا نمیاممممممممممممممممممم- بیا بریم خودتو لوس نکن چمدونمو گرفت و پایین رفت منم عین این بچه ها دنبالش مهرداد-خب پدر جان اگه اجازه بدین ما بریم -پسرم ..ببخید ک بهت بی احترامی کردم -این حرفا چیه شما حق داشتین .. این تقصیر من بود باید از اول همه چیزو براتون توضیح میدادم من ک دیگه کم کم داشتم گیج میشدم .. چرا کسی ب من چیزی نمیگفت -مواظب دخترم باش -چشم .. تو ماشین نشسته بودم همش داشتم ب این فکر میکردم ک اخه مهرداد ب بابا چی گفته ک یکدفعه ای این همه تغییر موضع داد -نبینم تو فکری جوابشو ندادم -الان مثلا قهری بازم جوابشو ندادم -باشه .. فصل پنجم :جلوی یک اپارتمان نگه داشت -رسیدیم .. پیاده شو از ماشین پیاده شدم .. مهردا چمدونمو از صندوق عقب برداشت .. در خونه و باز کرد .. با هم وارد اسانسور شدیم .. دکمه 5 رو فشرد در خونه باز کرد -بفرمایدد بانو -لوس وارد خونه شدم .. به بهههههههههههه .. شازده خونه مجردی داشته رو نمیکرده .. حتما قبلا با نازیلا ب اینجا میامده ..... ولی عجب خونه ای داره ها .. همه چی تکمیله -پسندیدی بانو -نچ خیلی بی ریخته - بس ک کج سلیقه ای .. عیب نداره .. خودم درستت میکنم -درست صحبت کن ..-بیا بریم اتاقو نشونت بدم در یکی از اتاقا رو باز کرد-بفرمایید اینم اتاق شما ی نگاه بهش انداختم نمیدونم از نگاهم چی خوند ک ب خنده افتاد -نترس عزیزم... رسما ازدواج ک کردیم اتاقامونم یکی میکنیم -مهرداااااااااااااااد ... -جووووووووووون-خفه شووووووووووووو-ای ای ای .. دیگه بی ادب نشو ..-من منظورم اونی ک تو فکر میکنی نبود -یعنی تو میدونی ک من ب چی فکر میکردم -مشت ارومی ب بازوش زدم -مهردا اذیتم نکن دیگه مهرداد روی تخت نشست منم کنار خودش نشوند -خب خانومی من نمیخواد توضیح بده - چ توضیحی؟-این ک دیروز چرا یک دفعه ای رفتی ؟- ب خودم مربوطه -باز ک داری بد میشی - من از اولم همین جوری بودم -میگی یا ب زور متوسل شم -هههههههه ب زور متوسل شو ببینم چ...با تماس چیزی ب لبم .. حرفم قطع شد... این داره چیکار میکنه .. مهرداد لباشو روی لبام گذاشته بود و داشت میبوسید .. تو بهت بودم .. اونم شروع کرده بود ب نرم بوسیدن ... بوسه هاش برام اینقدر لذت بخش بود ک نمیخواستم تمام بشه ...ی ان ب خودم امدم ... وهلش دادم عقب ی چشمک بهم زد .. لبخندی روی لباش نشوند -خیلی شیرینه من عین منگلا -چی ؟-لبات .. خیلی دوسشون دارم ماماااااااااااااااااااااا اااان .. من الان میمیرم .. این سرش ب جایی نخورده .. ب جون خودم دیوانست .. -تو ب چ اجازه ای این کارو کردی -با اجازه خودم .. زنمی دوست دارم بوست کنم .. مشکلیه -دفعه اول و اخرت بود ک چنین غلطی کردی مهرداد چونمو محکم گرفت دوباره لباشو روی لبام گذاشت .. این دفعه با شدت لبامو میبوسید....دیگه دست خودم نبودم .. نمیدونمچرا با بوسه هاش احساس خوبی پیدا میکردم .. نمیدونم چجوری شد .. وقتی ب خودم اومدم دیدم ک خودمم دارم همراهیش میکنم لباشو از روی لبام برداشت -اها .. خوشم اومد بلدیاااااااااااااا از خجالت سرمو پایین انداختم -حالا چرا خجالت میکشی ....دیگه منو تهدید نکنی .. حالا هم بلند شو لباساتو عوض کن .. منم میرم ی چیزی درست کنم بخوریم .. هر چند ک این کارا با شماست .. ولی امشب بنده جور زحمت شما رو میکشم از اتاق زد بیرون وقتی ک مطمئن شدم مهرداد تو اتاق نیست .. ی لبخند زدم .. سوالای زیادی تو سرم بود .. چرا / چرا ب مهرداد اجازه دادم ک منو ببوسه .. بدتر از اون چرا خودم همراهیش کردم .. چرا وقتی پیشم هست ..احساس خوبی دارم .. نه .. امکان نداره .. من ازش متنفرم .. نمیتونم دوسش داشته باشم .. پس این حس چیه ... با صدای در ب خودم امدم ... نفس بیا شام بخور فوری .. لباسمو عوض کردم .. ی تونیک بلتد .. با شلوار کتان.... شال طوسیمم سر کردم .. درسته مهرداد بهم محرم بود .. ولی من نمیتونستم جلوش راحت باشم.. از اتاق زدم بیرون اوه اوه قیافه مهرداد و دیدم .. ی پیش بند گل گلی ب خودش بسته بود ... تند تند داشتن میزو میچید.... از این ب بعد باید بهش میگفتم مهرداد سراشپزب داخل اشپزخونه رفتم .... -چ بهت میاد با صدای من سرشو بلند کرد -چی؟با دست ب پیشبندش اشاره کردم ی نگاه ب خودش انداخت -وا این چرا تن منه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟/-صب کن چند تا عکس ازت بگیرم بعد درش بیار -برو....... بچه پرووووووووو.. بیا بشین ببین چی درست کردم یاد بگیر -اوه اوه .. چ از خودشم تعریف میکنه .. حالا مثلا چی درست کردی ؟-تو بشین روی صندلی نشستم .. البته ضایع بود چی درست کرده .. وقتی اومدم داخل بوی املت ب مشامم رسیده بود .. ولی نخواستم طفلکی رو ضایع کنم املت روی میز گذاشت ..-بفرمایید اینم غذای مخصوص سر اشپزه .. فقط بپا انگشتاتو باهاش نخوری نون و برداشتم .. مقداری املت لای نون گذاشتم ... اول ی نگاه بهش انداختم .. منتظر بود ک بخورم .. لقمه رو تو دهنم گذاشتم زیر لب گفتم (ب فرانسه )Malbonnete.dspkhttshm une bonne(بی شرف ... دسپختشم ک خوبه )-چی گفتی ؟-هان !هیچی! غذاتو بخور - باشه نفس خانوم .. نگو .. حداقل بگو ب چ زبونی سخن گفتی -فرانسه -میدونم ک فحش دادی ... باید برم زبان یاد بگیرم .. میترسم همش بهم فحش های خارجی بدی منم متوجه نشم -من؟ فحش؟ نه امکان نداره -پس بگو چی گفتی -هیچی بابا داشتم با خودم تمرین میکردم -خودتی عزیزم -چی ؟-همونی ک منو فرض کردی - برو بابا - ای ای .. باز بی ادب شدی بعد خوردن شام ظرفا رو با هم شستیم .. -نفس بی زحمت ی چایی برام بیار - مگه من نوکرتم .. چلاق ک نیستی .. خوت پاشو برو بریز - پس ب چ دردی میخوری - من چند مدت اینجا مهمونم .. تازه این وظیفه توئه از من پذیرایی کنی - مهمون کجا بود .. اینجا خونه خودته .. اول و اخرش باید اینجا باشی .. قرار نیست جایی برگردی -یعنی چی ؟-یعنی همین ک شنیدی - من حوصله سر و کله زدن با تو رو ندارم .. میرم بخوابم .. فردا کلاس دارم - شبت بخیر .. ب چیزی نیاز داشتی بهم بگو -اوکی شب خوش-صب کن ب طرفش برگشتم -چی شده -بیا اینجا -بگو خوابم میاد - بهت میگم بیا ب طرفش رفتم -بیا بشین هووووووف.. اینم امشب ما رو گیر اورده بود .. کنارش نشستم -خب عرضتون-هیچی .. برو بخواب بعدشم هر هر زد زیر خنده براش ی پشت چشم اومدم و در حالی ک از کنارش بلند میشدم بلند گفتم En rire.. dione(رو اب بخندی .. دیونه )-باز ک تو ب من بی احترامی کردی دیگه بهش محل ندادم .. رفتم تو اتاقم شالمو در اوردم و روی صندلی پرتاب کردم ... چمدونمو باز کردم .. ی تیشرت لیمویی با شلوارک ست خودش ک مارک پوما بود پوشیدم .. شلوارکم 10 سانت پایین زانوم بودکلیبسمو در اوردم ... گذاستم روی میز ... ب تخت ی نگاه کردم .. فوری خودمو پرت کردم روش .. رفتم زیر پتو ... اینقد خسته بودم ک نفهمیدم کی خوابم با سر و صدای زیادی از خواب بیدار شدم ..یکی داشت داد میکشید از تخت بیرون امده بودم .. ی نگاه ب ساعت روی دیوار انداختم 6 صب رو نشون میداد .. بازم صدا توجهمو جلب کرد .. صدای مهرداد بود .. ولی چرا داشت داد میکشیدداشتم از کنجکاوی میمردم چی شده بدون توجه ب سر و وضعم از اتاق بیرون امدم .. مهرداد داشت تو هال راه میرفت و با تلفنش صحبت میکرد... این دیونه داشت صبح ب این زودی با کی صحبت میکرد -شما چرا حواستون نبود ... -بسه دیگه .. شما با این کارتون زحمات چند ماهه بچه ها رو هدر دادین ... -فقط دعا کن چیزی نفمیده باشه .. وگرنه من میدونم و شما - نه الان خودم میرم ی سر و گوشی اب میدم تلفنشو قطع کرد ... همین جور وسط حال ایتاده بود .. انگار داشت فکر میکرد من باید سر از کار این در بیارم .. خیلی مشکوک میزنه تو همین فکرا بودم ک چ جوری سر از کاراش در بیارم ک دوباره تلفنش زنگ خورد منم فوری پریدم تو اتاق ... چون نمیخواستم متوجه من بشه من اونجا هستم و دارم ب حرفاش گوش میدم شلوار جین ابی ... با ی تی شرت استین سه ربع پوشیدم .. موهامم شونه زدم و با کلیبس محکم بستم شالمم سر کردم ...ای خدا چقد سخته ادم اینجوری زندگی کنه .. مثلا میخوام دست و صورتمو بشورم این همه دنگ و فنگ دارم .... هوووووفاز اتاقم بیرون امدم ...رفتم دستشویی تا دست و صورتمو بشورم .. حولمو جلو صورتم نگه داشته بودم و با ی دست دیگم در دستشویی رو باز کردم و امدم بیرون .. ب طرف اشپزخونه رفتم .. ههههههههه شانسمو .. هیچی نداریم ... کتری و پر اب کردم .... دکمشو بالا زدم تا جوش بیاد ... در یخچال و باز کردم .. ی نگاه داخلش انداختم .. به به خوشم امد همه چیز داشت .. خب حالا چی بیارم بخوریم ... کره .. مربا .. عسل...پنیر... ولی از اونجایی ک کره دوست ندارم ترجیه دادم .. پنیر بگیرم ... نان رو هم از داخل یخچال برداشتم .. کتری جوش امده بود .. چایی رو دم کردم .. در فاصله ای ک چای جوش بیاد ... روی میز و چیدم .. اه اه .. چقد از این کارا بدم میادا ...-به به خانوم خونه دار .. صب بخیر ...-سلام تو کی بیدار شدی (عجب فیلمی هستما .. حالا خوبه با صدای او بیدار شدم )صندلی رو بیرون کشید و روش نشست -همین الان بیدار شدم (خالی بند ... چرا دروغ میگی )-دو تا لیوان چایی ریختم .. یکی برای او گذاشتم یکی هم برای خودم .. روی صندلی روب روی مهرداد نشستم .. اصلا انگار ن انگار ک او هم هست .. شروع کردم ب خوردن -چند ساله صبحانه نخوردی سرمو بالا اوردممهرداد در حالی لیوان چایی اش رو تو دستش داشت ... داشت نگام میکرد -من اصولا صبحانه نمیخورم .. ولی نمیدونم چرا امروز دلم خواست ک بخورم -فقط ببین خودتو خفه نکنی-نترس خفه نمیشم ی قلپ دیگه چایی خوردم و از پشت میز بلند شدم -بشین بابا شوخی کردم .. حالا چرا قهر میکنی-مگه مث تو بچه ام ... قهر کجا بود .. دارم میرم حاظر شم -مگه جایی میخوای بریب تو چ فضول-کلاس دارم -ساعت چند ای خدااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ا-8:30 تا 12-خب صب کن خودم میبرمت -نمیخواد خودم میرم -گفتم میرسونمت از پشت میز بلند شد و ب اتاقش رفت منم ب اتاقم رفتم تا لباسامو بپوشم حین پوشیدن لباس داشتم فکر میکردم .. باید چند تا کتاب روان شناسی بگیرم .. ب نظرم این ادم تعادل روحی نداره .. هر دقیقه رفتارش ی جوره .... -نفس داری چکار میکنی .. عروسی ک نمیخوای بری .. دیر شد بیا دیگه با صداش از فکر و خیال در امدم .. از اتاق زدم بیرون -من اماده ام -چیکار میکردی .. زود باش دیگه دیرم شد -مگه من ازت خواستم ک برسونیم .. خب میرفتی - اینقد با من کل کل نکن ...Go daddy-(برو بابا )برام ی پشت چشم امد ک خداییش ترسیدم ..جلوی در دان نگه داشت ..-کلاست ک تمام شد ی راست میری خونه .. نبینم با دوستات رفتی اینور انورا -یعنی چی ... اصلا ب تو چ ربطی داره ک من کجا میرم کجا نمیرم .. یا با کی میرم -ربط داره .. صد دفعه گفتم ... در ضمن تو الان دست من امانتی -مث اینکه خودت ب زور منو اوردیا .... معلوم نیست چی تو گوش بابام خوندی ک راضی شد ی نفس عمیق کشد ... نگهشو ب روب رو دوخت ..-نفس برو پایین .. الان اصلا حوصله کل کل کردن با تو بچه رو ندارم از ماشین پیاده شدم قبل از اینکه در و ببندم ... من هر جا ک دوست داشته باشم میرم .. بابا بزررررررررگــــــــــــــ ـــــــــبابا بزرگ و همچین گش دار گفتم .. تا بسوزه .. بعدش .. در و محکم ب هم کوبیدم . ... قدم مامو تند کردم .. و ب داخل دان رفتم سریع داخل دستشویی رفتم .. حالم خیلی بد بود میخواستم گریه کنم .. چرا این ادم اینجوریه .. ی روزی مهربون .. ی روز هم با ی من عسل هم نمیشه خوردش ..دیگه حوصله کلاس رو هم نداشتمگوشیمو از داخل کیفم بیرون اوردم .. ب سیما زنگ زدم -سلاممممممممممم خانوم -سلام سیما خوبی -فدای تو .. کجایی .... باز خواب موندی -نه ؟ کجایی؟-من ک میدونم خواب موندی ... من الان سر کلاسم ...-باشه گوشی و قطع کردم ترجیه دادم تنها باشم .... از دان زدم بیرون .. ب زنگ های سیما هم توجهی نکردم .. فقط ی اس دادم ک کلاس نمیام .. ی جوری برام حضور بزنه ب پارک نزدیک دانشگاه رفتم .. احتیاج ب فکر کردن داشتم .. خیلی فکر کردم .. دیدم تا اینجا خیلی اشتباه کردم من نباید جلو مهرداد کوتاه بیامو بذارم غرورمو بشکونه.... باید هر جور شده سر از کاراش در بیارم در یک تصمیم انی ی تاکسی گرفتم و ب خونه برگشتم ... جلو در خونه تازه متوجه شدم ک من کلید ندارم .. مونده بودم چیکار کنم ....دوباره تاکسی گرفتم ب سمت شرکت رفتم تا کلیدا رو از مهرداد بگیرم ...وارد شرکت شدم ... ب محض وارد شدنم چشم تو چشم این عظیمی شدم -شما اینجا چیکار میکنین .. امدین دوباره استخدام بشین ی نگاه بهش انداختم -فک نمیکنم ب شما ربطی داشته باشه .. شما ب کار خودتون برسین ...-هههههه .. معلوم نیست اون موقع برا چی یهویی رفتی ک الان باز برگشتی -دیگه ناایستادم ب چرت و پرتاش گوش بدم ب طرف میز منشی رفتم .. -سلام .. احوال مریم خانوم مریم سرشو بالا اورد -وایییییییییییی نفس تویی.. کجایی تو دختر ... خیلی دلم برات تنگ شده بود -اره ب خاطر همین بود ک همش بهم زنگ میزدی -باور کن خیلی سرم شلوغه .. دارم برای ارشد هم میخونم .. دیگه وقتی برام نمونده -باشه .. ب بزرگی خودم میبخشمت -وای باز گیر تو افتادم ...حالا چی شده راه گم کردی -امدم جناب بهراد و ببینم -اون دیگه اینجا نمیاد -هاااااااااااااااااااااااا ان!!!!!!!!! یعنی چی ک اینجا نمیاد -راستش دیروز با مدیر عامل کل دعواش شد .. هیچکسم نفهمید چرا ؟ بعدشم استعفاشو نوشت و رفت -صب کن ببینم .. مدیر عامل کل چیه ؟ مگه خودش رئس اینجا نیست - نه بابا او رئیس این قسمت بوده -پس من چرا چیزی نفهمیدم ... -تو ک چند ماه بیشتر اینجا نبودی .. منم تا یکسال اول نمیدونستم .. اصلا اینا ی جوری مرموزن .. هیچ کس رئیس کل و ندیده تا حالا -عجب .... حالا کامل استعفا داده -اره ... خداییش درسته خیلی سختگیر بود .. ولی ادم خوبی بود ... همین عظیمی خیلی ب پرو پاش پیچید ولی پا نداد بهش - ک این طور .. حالا ب جاش کی امده ... -اوه اوه نفس باید اینو ببینی ... ی جیگریه ک نگووووووووووووووو-مریم .. توام ... فک کنم تنت ب غزاله خورده ها -راستی غزاله نامزد کرده -ای بابا .. تا من بودم خبری نبود .. همین ک رفتم .. چقدر پر ماجرا شدین -اره دیگه پا قدم تو بود ... تو ک رفتی .. بخت این غزال هم باز شد -چ حرفا میزنیا .. بخت غزال چ ربطی ب من داره -نیست ک خوشگلی چشم بعضیا رو گرفته بودی -کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟-ذوق نکن پرید دیگه .. نصیب غزال شد از مریم خداحافظی کردم .. از شرکت بیرون امدم گوشیمو در اوردم ی اس ب مهرداد دادم (سلام کجایی)بعد چند دقیقه بالاخره اقا دلشون امد ک جواب بده (سرکارم .. چطور ؟ تو کجایی؟ کلاست تمام شد ؟)دروغگووووووووووووووووووو.. ..(اره کلاسم تمام شد ... کی میری خونه ؟)جواب داد (هر وقت کارم تمام شد... ممکنه ی ذره دیر کنم)الان مچتو میگیرم .. خب جرات داشته باش بگو اخراج شدم دارم دنبال کار میگردم .. این دروغا چیه ک میگی حوصله اس بازی نداشتم ... شمارشو گرفتم -سلام -سلام .. ببخشید خیلی کار دارم .. اگه چیزی میخوای بگو -چیزی ک نمیخوام .. فقط اگه میشه .. کلید خونه رو بهم برسون .. یخ زدم تو سرما -اخ اصلا یادم نبود ....الان کجایی؟-تو خیابون سرگردون -چرا سرگردون .. میتونی بیایی ب این ادرس ک میگم ادرسو بهم داد -دارم میام -باشه منم تا 5 مین دیگه اونج هستم از تاکسی پیاده شدم .. کنار خیابون ایستادم .. ک جلوی پام ترمز کرد شیشه و پایین داد -بیا بالا -سوار ماشین شدم -سلام -ببخشد یادم رفت صبح بهت کلید بدم .. راستی تو کجا بودی ک اینقد زود رسیدی وای چی باید میگفتم ... جایی ک باهاش قرار داشتم نزدیک شرکت بود .. چند تا خیابون بالاتر -خب.. میخواستم بیام شرکت ازت کلید بگیرم .. تو راه بودم ک بهت زنگ زدی احاس کردم ک یکم هول شد شرکت ک نرفتی-نه .. تو راه بودم .. بهت زنگ زدم ببینم اگه شرکتی بیام ..ی وقت الکی نیام -اها-حالا کجا بودی - من سرکار بودم -خب تو نمیامدی خودم میامدم شرکت ازت کلیدا رو میگرفتم -دوست ندارم بیایی شرکت -اونوقت چرا؟-یکم اوضاع شرکت بهم ریختست .. توام ک با این عظیمی مشکل داری .. بده نمیخوام باهاش چشم تو چشم بشی -نه چرا بد باشه .. خیلی هم خوبه اره جون خودت مارموز .... من ک سر از کارای تو در میارم .. بیا مث ادم بگو از کار بی کار شدم .. ئهههههههه من چقد ساده هستم تو این چند ماه نفهمیدم ک اقا خودش زیر دست ی نفر دیگست ....اینقد تو فکر بودم ک نفهمیدم کی رسیدیم بدون این ک ب مهرداد نگاه کنم از ماشین پیاده شدم ب طرف خونه رفتم ... -خانوم حواس جمع کلیدا رو یادت رفت برگشتم کلیدا رو ازش گرفتم -من شاید شب ی مقدار دیر تر بیام .. در و از داخل قفل کن هیچی نگفتم .. ب طرف خونه رفتم .. داخل خونه ک شدم ب اشپزخونه رفتم .. کتری و از روی چای ساز برداشتم .. داخلش اب ریختم دکمشو زدم تا جوش بیاد ... دلم خیلی چایی میخواست کتری ک جوش امد چایی نعناع دم کردم .. تا ی مقدار اعصابم اروم بشه ... رفتم داخل اتاقم ... خونه سرد بود ... خیلی سرد .. تیشرت استین کوتاهمو پوشیدم .. با ی شلوار راحتی تو خونه ... شال بافتمم .. دور شونه هام انداختم .. گیره موهامو باز کردم .. تا سرم ی هوایی بخوره .. مردم از بس تو این مدت ... موهامو جمع کرده بودم ... ب داخل سالن رفتم .. شومینه رو روشن کردم .. چای دم کشیده بود .. ی لیوان چایی ریختم .. از داخل کابینت چند تا بیسکوبیت برداشتم .. شب قبل تمام اشپزخونه رو وارسی کرده بودم ...امدم تو هال روبروی شومینه نشستم ..ی قلوپ چایی خوردم ... واقعا سر حال شدم .. برام جای تعجب داشت ک مهرداد این خونه رو از کجا اورده ... اون ی ماه ک من خونشون بودم خودشم اونجا بود ... یعنی کی اینجا رو گرفته .. چرا نرفتیم خونه خودشون ... گیج شده بودم ..ساعتو نگاه کردم یک بود .. گرسنه بودم ... ولی حوصله نداشتم چیزی درست کنم .. از روی مبل بلند شدم ... دنبال تلفن گشتم ... تلفنو گرفتم .. دفترچه تلفنو برداشتم ... شماره ی فست فود گرفتم ... سفارش پیتزا دادم ... تلفن ب دست روی مبل نشستم ...شماره خونه رو گرفتم ...-الو-سلام مامان جون -نفس تویی ؟؟ سلام عزیزم خوبی ؟-ممنون شما خوبین ؟ بابا .. نیلو .. نیما خوبن -همه خوبن .. کجایی تو دختر ... دیشب تا حالا تازه باید زنگ بزنی ؟مامان باورت میشه اینفد خسته بودم فوری خوابیدم امروزم همش کلاس داشتم از صبح تازه رسیدم خونه ... (اره جون خودم خیلی هم کلاس رفتم )-الان چیکار میکنی .. مهرداد کجاست -هیچی .. میخوام الان ناهار بخورم .. مهرداد هم سر کار -بهت ک سخت نمیگذره .. میخوای تنهایی بیا اینجا پیش خودم فکر کردم بد فکری هم نیست .. اینجوری میتونم با بابا هم صحبت کنم بفهمم ک مهرداد بهش چی گفته ک راضی شده من بیام اینجا -مامان عصری میام فعلا کاری نداری - نه عزیزم مراقب خودت باش تلفن و ک قطع کردم صدای زنگ خونه اومد .. رفتم غذا رو گرفتم ... اینقد گرسنه بودم ک از همون دم در در جعبه رو باز کردم ی برش پیتزا برداشتم و ی گاز محکم ازش زدم غذام ک تمام شد ... ی لیوان چایی ریختم ..لیوان ب دست ب اتاقم رفتم ...داخل اتاقم خیلی سرد بود .. هر کاری کردم نتونستم شوفاژ روشن کنم..... نمیدونم چجوری دیشب تو این اتاق خوابیدم .. کتاب و جزوه های درسیمو برداشتم ... ب هال رفتم وسایلمو روی زمین ولو کردم .. نشستم روی زمین .. همین جور ک جوزه هامو ورق میزدم .. چاییمو میخوردم .. کم کم داشتم گرم میشدم شروع کردم ب خوردن ...سرمو بالا اوردم تا ساعتو نگاه کنم .. گردنم محکم صدا داد-اخ گردنم....ب ساعت نگاه کردم ..هااااااااااااااااانساعت 5:30 بود .. چقد درس خونده بودم من .. ای ول دیگه خسته شده بودم .. رفتم ی دوش بگیرم تا سرحال بشم ... از حمام ک بیرون امدم ...وسایلم همسن جور نامرتب روی زمین ریخته بود .. حال جمع کردنشون رو نداشتم ( من نمیدونم حال چیو داشتم .. هه هه).. ب اتاقم رفتم .. یخ زدم .. سریع لباسمو عوض کردم .. سشوار و شونه رو برداشتم و امدم تو هال ک گرمتره موهامو شونه کنم (اگه مامانم اینجا بود ک زندم نمیذاشت ...)کار شونه موهام تموم شد .. ب ساعت نگاه کردم 6 بود .. باز ب اتاق رفتم و لباسامو با وسایل ارایشیمو برداشتم و بیرون امدم ..شلوارمو با ی شلوار جین عوض کردم .. ی تیشرت چسبون استین کوتاه پوشیدم روش هم ی بافت حلقه ای تن کردم ....ی کم رژگونه اجری زدم مدادم تو چشمام کشیدم ... ب جای رژ ب زدن برق لب اکتفا کردم .... همین بس بود .. موهامو با کلیبس جمع کردم شال زمستونیمو سر کردم پالتومم پوشیدم ... چون هنوز موهام نم داشت تصمیم گرفتم ک ب اژانس زنگ بزنم .. چکمه هامو پوشیدمو کیف و گوشیمو برداشتم و پایین رفتم ... -سلام مامان جونممممممممممممممممنیلو – وای تویی ؟-بی ادب یعنی چی وایی تویی .. تو هنوز یاد نگرفتی ک با بزرگتر از خودت چطوری باید بحرفی /-سلام مامان جان ب سمت مامان برگشتم .. رفتم بغلش کردم و دو تا ماچ محکم ازش گرفتم -جیطوری مامانی -خوبم ... بیا بشین برات ی چایی بیارم گرم شیدر حالی ک داشتم پالتو و شالمو در میاوردم -نمیخواد .. بابا خونه نیست -چرا تو اتاقشه نیما چی نیلو – نفـــــــــــــــــــــــ ــــس-درد چته چرا داد میزنی ؟-نیما وقتی فهمید دیشب رفتی خونه مهرداد .. قشقرق راه انداخت ک نگو[A1] -نیلوفر مگه بهت نگفتم چیزی نگو -خب مامان جان باید بدونه دیگه -الان کجاست مامان – هیچی شرکت .. کجا داره باشه .. من نمیدونم نیما ک از مهرداد خوشش میامد چرا اینجوری کرد دیشب -مامان میتونم برم پیش بابا -اره . برو صداش کن بیاد .. من این لیست خریدو بهش بدم بره بگیره هیچی تو خونه ندارم ب طرف اتاق بابا رفتم .. در زدم -بیا تو نیلوفر در و باز کردم .. سرمو داخل اتاق بردم داد زدم -بابا من نفسم ن نیلوفرررررررررررررررررررر رربیچاره بابا یکدفعه هول شد -دختر بابا چطوره .. بیا اینجا ببینم خودمو لوس کردم .. رفتم کنار بابا نشتم ...-بابایی ؟- جون بابایی ..-ی چیز بگم با این حرفم نمیدونم بابا چرا شروع کرد ب خندیدن -بابا چرا میخندی -دارم ب تو میخندم ناراحت شدم .. مگه من دلقکم ک بهم بخنده با ناراحتی ..-الان چیه من خنده داره ؟ -اخه دختر خوب تو هنوز با این سنت یاد نگرفتی وقتی چیزی میخوای مقدمه چینی کنی .. فوری نیامده ن میگی بابا حالت چطوره .. چ میکنی .. سریع میخوای خواستتو بگی .. [A1] اوخ راست میگفتا از بس ک هولم -خب بابا جون سوال دارم دیگه .. جون نفس جوابمو بدیا -بپرس دخملکم -بابا چی شد ک راضی شدی من برم خونه مهرداد دیدم ک لبخند از رو لبای بابا رفت .. قیافه جدی ب خودش گرفت -نفس دخترم .. اگه چیزی میخوای بدونی باید از خود مهرداد بپرسی .. اگه صلاح بدونه بهت میگه -یعنی چی .. من باید بدونم ک چرا راضی شدین -هیچی نمیتونم بهت بگم .. حالا هم بلند شو برو ی زنگ ب اون داداش خرس کندت بزن .. قهر نکنه بیاد خونه -واقعا ک بابا هیچی نگفتیا با ناراحتی از اتاق بابا بیرون اومدم رفتم تلفن بردارم .. داشتم شماره نیما رو میگرفتم مامان –نفس ب مهرداد بگو شام بیاد اینجا کوفت بخوره مهرداد -مامان کارش امشب زیاد شام نمیاد خونه -تو بهش بگو -مامان چ اصراری داری .. میگم نمیاد دیگه -الو -سلام نیما خان قهر قرو -نفس توییی/ -نه من روحش بیدم -لوس نشو .. برگشتی خونه -الان ک اره ... نیما بیا خونه کارت دارم .. فقط زود -باشه باشه همین الان میام -اوکی بای تلفنو قطع کردم .. ب اشپزخونه رفتم -مامان غذایی ک نیما دوست داره درست کن -میاد خونه / -اره بهش زنگیدم الان میاد -خوب من اماده ام بگو -نیما صب کن برسی .. نیامده دست منو گرفتی اوردی تو اتاق میگی بگو -چرا رفتی خونه مهرداد .. تو ک میدونی تو رو نمیخواد -نیما -بله -من نمیدونم چرا رفتم خونش ... ولی الان میخوام سر از کارش در بیارم .. ی مقدار مشکوک میزنه - منظورت چیه -ببین الان نمیتونم تا مطمئن نشدم چیزی بهت بگم -اذییتت ک نکرد - ن بابا .. نیما اگه بدونی چ کد بانوییه -کی ؟ -مهرداد -چرا کدباتو -دیشب پشبند بسته بود رفته بود داشت با وسواس شام درست میکرد -هه حتما قبلا برای نازیلا خانوم این کارا رو میکرده - نمیدونم .. ولی میخوام سر از کارش در بیارم - امشب ک اینجا میمونی - نه شام ک خوردیم بی زحمت منو برسون خونه .. میخوام ی نقشه درست حسابی بکشم -فقط مواظب خودت باش .. روی منم حساب کن هر کاری بخوای میکنم ... باشه باشه بعد از شام از نیما خواستم ک منو برسونه -مرسی داداشی ...نمیایی بالا ؟ - ن دیگه تو برو ب سلامت -مواظب خودت باش با نیما خداحافظی کردم . ب داخل خونه رفتم ... وایییییییییییییییییییییی .. اینجا چ جهنمه محکم زدم تو سرم .. یادم رفته بود شومینه رو کم کنم سریع شومینه رو کم کردم .. لباسامو عوض کردم ..ساعت 11 بود .. رو تختم دراز کشیده بودم .. داشتم با گوشیم ور میرفتم .. حوصلم عجیب سر رفته بود با صدای در خونه ب خودم اومدم .. دوباره ب ساعت گوشیم نگاه کردم ... 12 بود .. یعنی تا این موقع شب کجا بوده ...متوجه شدم ک داره ب طرف اتاقم میاد .. فوری خودمو ب خواب زدم ... چند دقیقه کذشته بود فکر کردم رفته میخواستم چشمامو باز کنم .. با احساس دستش روی دستم تنم یخ کرد .. یعنی تا الان اینجا بوده ... نرمی لباشو روی پیشونیم احساس کردم ... -نفسم اروم بخواب یا خدا این چش شده نصف شبی .. نفسمممممممممممممممممممممم ممممممممممممممممممم صبح ک از خواب بیدار شدم . ب طرف دستشویی رفتم تا صورتمو بشورم .. ب خودم تو ایینه نگاه کردم .... -چرا من با شال خوابیدم ب شال بدبختم ک ب طرز فجیعی چروک شده بود نگاه کردم .. چ عذابی رو تحمل کرده بودم -نفسسسسسسسسسسسسسسسسسسس از دستشویی بیرون امدم -سلام ی نگاه بهم انداخت .. ی نفس اروم کشید .. -کجایی ی ساعت دارم دنبالت میگردم -رفته بودم صورتمو بشورم ... از کنارش رد شدم و ب اشپزخونه رفتم .. برای خودم ی لیوان چایی ریختم -نفس -هییییییییییییییی ترسیدم چرا مث جن ظاهر میشی -من همینجا بودم .. تو معلوم نیست حواست کجاست -حالا بگو چکار داری .. باید برم .... -کجا ؟ - کلاس دارم ... -جون خودت .. تا جایی ک من میدونم امروز کلاس نداری-خوبه امار کلاسامم داری -پس چی خیال کردی -حالا کارتو بگو -هیچی .. من الان باید برم .. بعدا در موردش صحبت میکنیم -الو-سلام دخمله -سلام سیمایی -چیه حوصله نداری -ولی تو خیلی شنگولیا -چرا نباشم -چی شده ؟-امشب داره برام خاستگار میاد -چیییییییییییییییییییییییی یییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟-ای زهامار کرم کردی .. دختر خل - چرا زودتر بهم نگفتی .. حالا کی هست این شازده -محسن -محسن کی.... صب کن ببینم محسن -اره- وایییییییییییییییییییییی .. سیما خیلی خوشحالم -چرا -چون بالاخره دارین بهم میرسین .. کلک چی شد رفتی براش توضیح دادی - نه .. خودش از طریق یکی از دوستاش فهمیده ک عکس فتوشاپه -خب -هیچی دیگه .. با کلی تحقیق فراوان ب این نتیجه میرسه ک من بی گناهم -هههههههههههههه چقد لوس.. الان حتما داری میذوقی ک اقا ب اشتباهشون پی برده -نفس-بله - نمیخوامش-چیو -محسنو -چی داری میگی سیما .. تو ک تا دیروز داشتی براش میمردی ....-اون بهم سیلی زد .. زود قضاوت کرد بی این ک توضیحی بخواد -حالا ک فهمیده اشتباه کرده -نه - نه ... ببین عزیزم تو باید با خودت کنار بیایی .. من نمیگم کار اون درست بوده ... ولی تو این کارشو بزار ب ازای دوست داشتن - دوست داشتن اینجوری -اه تو چرا این جوری میکنی ... -چه جوری میکنم ... میخوام برای زندگیم تصمیم بگیرم اشکالی داره ؟؟؟-نرود میخ اهنین در سنگ من ک هر چی میگم گوش نمیدی ... هر کاری دلت میخواد بکن ... ولی مطمئنم پشیمون میشی -هوووووف ... زنگ نزدم ک نصیحتم کن ی ..-پی چرا زنگ زدی .. میخواستی اعصابمو بهم بریزی ؟سیما چنان زد زیر خنده ... اینقد بلند میخندید ک گوشی تلفنو ی متر اونور تر نگه داشته باشه -مــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــرض ذلیل شده .. کرم کردی -نفس ب خدا خیلی باحالیا .. عین مامان بزرگا میمونی - هرهر .... اصلا وقت ندارم میخوام برم ... یا میگی چی میخواستی بگی یا قطع کنم - اوه اوه .. چه زود جوش میاری .. خب حالا ... گفتم ک محسن امشب داره میاد خاستگاری - خب ب سلامتی .. اینو ک قبلنا هم گفتی ... حرف جدید تر بزن -اوم .... حرف جدید این ک مخواستم اذیتش کنم -مرض داری .. تو ک دوستش داری .. بله و بده خیال هممونو راحت کن دیگه .. بابا دلم لک زده برا ی عروسی - ئه .. اینجوریاست ... حالا ک دلت لک زده پس زودتر دست ب کار شو دیگه .... مهرداد خان هم ک عجیب اتیششون تنده هنو هیچی نشده خانومشونو برده خونه ... نفـــــــــــــــــــــــ ــس ... شبا ک شیطونی نمیکنین ک ....صدای خنده ریزشو از پشت گوشی میشنیدیم ... -سیما اااااااااااااااااااا -جانم -درد .... حناق 42 ساعته ... تو ادم نمیشی -خب مگه دارم دروغ میگم ؟دیگه حوصله نداشتم سریع تلفنو قطع کردم ... ب این شوخی های سیما عادت داشتم ... ولی راستش خجالت میکشیدم وقتی اینا رو مطرح میکردساعت 10 شب بود ولی هنوز خبری از مهرداد نبود ... تلفن برداشتم تا بهش زنگ بزنم ولی باز منصرف شدم .... اخه چی بهش میگفتم .. هر چی ک میگفتم میترسیدم فک کنه ک ناجور گرفتارش شدم و طاقت دوریشو ندارم ... تلفن سر جاش گذاشتم ... رفتم رو مبل نشستم وب شعله های شومنه خیره شدم .... تو فکر بودم ک با صدای چرخش کلید ب خودم امدم .. ب طرف در برگشتم ... مهرداد داشت اروم داخل خونه میشد ب ساعت نگاه کردم 12 بود -سلام با صدام یکه خورد ... فوری سر جاش ایستاد -سلام ... تو هنوز بیداری .. ؟ -میبینی که
-کی گفته وظیفمه -اگه من برم این ظرفا هر روز دستای تو رو میبوسن - تو برو من قول میدم هر روز ظرفا رو بشورم -چ پروییییییییییی نیلو .. مگه من جای تو رو تنگ کردم -کم نه-نیلوووووووووووووووووووووو وووووونیما – چتونه شما دو تا .. صداتون تا دو تا خونه اونورتر میرهمامان- نیما این چند روزه همش تو خودتی اتفاقی افتاده احساس میکردم ک هر ان ممکنه نفسم بند بیاد .. نیما ی نگاه گذرا ب من انداخت ... خیلی نگران بودم .. همش دعا میکردم ک نیما ب مامان اینا چیزی نگه -نه مامان جان .. فقط یکم خسته ام مامان- نیما مطمئنینیما خنده ای مصنوعی کرد -مادر من خیالت جمع چیزی نشده بعد شستن ظرفا ب اتاقم رفتم تا یکم جبران تنبلی های این چند وقت رو کرده باشم .. یذره درس بخونم .. کتابامو باز کردم جلو روم ..خیلی سعی میکردم حواسمو جمع درس کنم ...ولی مگه میشد...دائم با خودم میگفتم ک ای کاش چنین حماقتی نمیکردم ...کاش ک اینقد عجولانه تصمیم نمیگرفتم .. اینقد فکر کردم تا خوابم برد *****************************-سیما نمیخوای بگی چی شده ؟-هیچی-هیچی ک نیست ..بگو دیگه ... فک نکن خرم ... من همه چیز زندگیمو برات گفتم اونوقت تو اونقد بهم اعتماد نداری-نفس ب خدا بحث اعتماد نیست ...راستش روم نمیشه ک بگم کیفمو از روی صندلی برداشتم ...از جام بلند شدم -باشه .. نمیدونستم اینقد برات غریبه شدم دستمو فوری کشید -کجا..باز ک لوس شدی -لوس تویی ک بعد این همه مدت دوستی .. میمیری بگی دردت چیه -میخوای بدونی-خب شاید بتونم کمکت کنم -کمکم ک نمیتونی بکنی ولی برات میگم .. حوصله گوش دادن داری یا نه-اره من سراپا گوشم سیما ب ی نقطه خیره شد .. کمی چشماشو ریز کرد ... تو خودش فرو رفته بود .. انگار داشت ب چیزی فکر میکرد-نمیدونم از کجا شروع شد...همش از ی دعوای ساده ..ی حال گیری . ی کل انداختن ... قضیه مربوط میشه ب چند ماه پیش.... صبح خواب مونده بودم ...با کلی التماس ماشین از بابا گرفتم تا خودمو ب موقع ب کلاس برسونم نزدیکای دانشگاه ک بودم .. ی ماشین فراری قرمز همش برام بوق میزد ....رفته بود رو اعصابم .. من بهش بی محلی میکردم حتی حاظر نبودم ک بهش ی نگاه بندازم .. دست از بوق زدن بر نمیداشت ...شیشه ماشینو پایین کشیدم .. سرعتمو کم کردم ... بهش گفتم -چیه هی ور ور میکنی ؟-خانوم ی ذره ادب داشته باش-ههههههههه.... اینو باید ب خودتون بگید -خانوم ب ظاهر محترم چرخ عقب ماشینوتون پنچره -نفس نمیدونی اون موقع داشتم از خجالت اب میشدم .... ماشینو زدم کنار ....تا پنچر گیری کنم ... اون پسره هم کنار زد .... حالا مونده بودم باید چیکار کنم .. اخه من تا حالا پنچر گیری نکرده بودم ...-میخواین کمکتون کنم .. معلومه ک هیچی بلد نیستین نمیدونم چرا دلم میخواست ک باهاش لجبازی کنم -نخیر اتفاقا بلدم شما بهتره برید و مزاحم کارم نشید-اوخی ن بابا .. چون بلدی الان قیافت ب این شکل افتاده -منظورتون چیه ؟-هیچی .. فقط مث ادمایی شدین ک هیچی بلد نیستن ... الان از ی نفر درخواست کمک دارن -ب فرض هم ک بلد نباشم نمیخوام شما کمکم کنین -باشه من نیتم خیر بود ... ولی نمیدونم چرا همش بهم میپرید -بی ادب بفهم داری چی میگی -تا اونجایی ک میدونم من هیچ بی ادبی نکردم -نقس اون موقع داشتم خون خون خودمو میخوردم ..بالاخره ب هزار لعنت فرستادن ب خودم راضی شدم ک پنچر گیری اون انجام بده -خب-وسط حرفم نپر ...از اون روز ب بعد همش تو دانشگاه میدیدمش... قیافه جذابی داشت ......هر وقت ک تو دانشگاه همدیگه رو میدیدیم ... سرشو ب نشونه سلام برام تکون میداد ولی من محلش نمیدادم ....متوجه بودم خیلی از دخترا دوست دارن ک باهاش دوست شن ولی اون ی ذره هم بهشون محل نمیداد .. سعی کرده بودم تا نسبت بهش بی تفاوت باشم ... دو هفته از اون روزی ک دیده بودمش گذشته بود .... داشتم از دان برمیگشتم ... ک متوجه صدای بوق ی ماشین شدم .. اولش محل ندادم .. اینقد بوق زد .. میخواستم برگردم ی چیزی بارش کنم ... ک متوجه فراری قرمز شدم .. خودش بود ... ولی نمیدونم چرا همش بوق میزد ...-خانوم رهایی ..بفرمایید میرسونتونجاااااااااااااااااااان ..این فامیل منو از کجا میدونست جاااااااااااااااااااان ..این فامیل منو از کجا میدونست -ممنون خودم میرم -هوووف..دختر تو چرا اینقد تعارف تیکه پاره میکنی .. بیا کارت دارم چ سریع پسر خاله شده بود -ولی من با شما کار یندارم ..ببینین اقا شما ی دفعه بهم کمک کردین منم ازتون تشکر کردم .. دیگه معنی این کاراتون چیه -خب بیا سوار شو بهت بگم .-همینجا بگین -تو بیا .. ب خدا قصد بدی ندارم .. ب جون مامانم دیدم تو خیابون دارم سوژه میشم برا همین رفتم سوار ماشین شدم -خب بفرمایید .. حرفتونو بزنید من زیاد وقت ندارم ی لبخند دختر کش بهم زد و پاشو رو پدال گاز فشرد ...قلبم داشت میومد تو دهنم .. داشتم ب خودم لعنت میفرستادم ک چرا سوار شدم -نگهدارین لطفا -چرا ؟شما میخواستین حرف بزنین ولی الان ..-ولی الان چی .. میخوام حرف بزنم ولی نه اینجا تو ماشین .. میخوام بریم ی جا خلوت یا پیغمبر ... دیگه داشتم رسما ب غلط کردن میافتادم .. با فریاد -همین الان این ماشین لعنتیتو نگهدار با دادی ک کشیدم .. ی تکون خفیفی خورد ... پاشو محکم رو ترمز فشرد میخواستم در و باز کنم ولی قفل بود -باز کن این در و -تو چرا اینجوری میکنی ...میگم میخوام باهات حرف بزنم نمیخوام بخورمت که ... چقد فکرت خرابه دختر .. میخواستم ببرمت ی کافی شاپ دنج تا با هم راحت حرف بزنیم-نمیخوام همینجا بگو -هووووووووف ...باشه .. من اهل مقدمه چینی نستم ..میخواستم بیشتر باهات اشنا بشم -اونوقت برای چی ؟-خب ی جورایی زات خوشم اومده -ئه ن بابا ... حالا حرفتو زدی منم برگردون همونجایی ک سوار کردی-نه دیگه .. اول تو جواب منو بده -من همین الان جوابتونو دادم -نه ..ببین سیما-سیما نه خانوم رهایی-حالا هر چی .. این فرصتو بیا ب خودمون بدیم تا بهتر همدیگه رو بشناسیم -ببینین اقای-توکلی .. محسن توکلی ...ولی تو محسن صدام کن -ب قول خودتون حالا هر چی .. من اهل این کارا نیستم ..از این رابطه ها هم خوشم نمیاد -چ رابطه ای .. من میگم بیا مث دو تا دوست چند وقت با هم حرف بزنیم .. اخلاقیات همدیگه ر. بشناسیم -نه-خواهش میکنم -ای بابا .. مث اینکه حرف حساب تو سرت نمیره نه -نچ .. تا قبول نکنی همینجا نگهت میدارم -ای بابا گیر عجب ادم سمجی افتادیما -خب قبول کن دیگه -یعنی الان قبول کنم میذاری برم -بله ک میذارم بری-اههههههههههه-چیه ؟-چرا اینجوری حرف میزنی .. از این جور پسرای لوس بدم میاد -اوکی بابا .. با تو نباید با ملایمت برخورد کرد .. حالا چی میگی -هووف..خیلی خب بابا .. فقط باید طبق شرایط من پیش بریم با این حرفم شروع کرد ب خندیدن -چیه ..چرا میخند ی؟-تو دیگه کی هستی ؟ -منظور؟-نه ب اون موقع ک قیافه میگرفتی قبول نمیکردی .. ن ب الان ک داری برام شرط هم میذاری بعدشم صداشو دخترونه کرد ..ی قری هم ب گردنش داد .. با لحن بامزه ای ادای منو در اورد -خیلی خب بابا . فقط باید طبق شرایط من پیش بریم .....مامانم ایناااااااااااااااااااااا-مسخره ب خودت بخند .. بی فرهنگ ..بی اتیکت -چرا ینقد زود جوش میاری . یوقت سر میریااااااااااااا-من منصرف شدم -لوس نشو دیگه ...شوخی کردم باهات .. میخواستم ببینم ظرفیتت تا چ حده -هههههه هههههه .. خیلی شوخی بی مزه ای بود -خب اینا روولش ... خانوم شرایطتونو بگید...فقط من زیاد نمیتونم مهر کنم .. ماشینمم همینه .. خیلی مامانیم ....-چی داری میگی برای خودت -خب تو میگی باید طبق شرایط تو پیش بریم .. بذار اول من شرایطمو بگم ببینم میتونم از پس شرایط خانوم بر بیام -نفس باورت نمیشه .. اونروز محسن اینقد حرف زد ک مجابم کرد .. هر روز ک میگذشت .. احساس میکردم ک دارم نسبت ب محسن ی احساسی پیدا میکنم ... عاشق این بامزهگی هاش شده بودم .. جلو من خیلی شاد و شوخ و شیطون بود .. وقتی باهاش بودم همه ناراحتیام از بین میرفت .. از غیرتش نسبت ب خودم ..انگار قند تو دلم اب میکردن .. فقط یکی اجازه داشت بهم ی نگاه چپ کنه اونوقت ..محسن ی پدری ازش در میاورد .. یا گه فقط 5 دقیقه ازم بی خبر بود ...بعدش چنان دعوایی راه مینداخت ک نگو....همه چیز داشت خوب پیش میرفت .. هر روز منتظر بودم تا محسن ازم خواستگاری کنه .. و مستقیم بهم بگه دوستم داره ...ولی نمیدونم چرا یکدفعه همه چیز بهم ریخت ...نمیدونم کدوم از خدا بی خبری .. ی مشت عکس منتاژ شده من و با این پسره شمس درست کرده برده داده ب محسن .. سیما ب اینجا ک رسید شروغ کرد ب هق هق کردن .. دستمو انداختم دور کمرش ..سرشو ب سینم چسبوندم .. اروم اروم کمرشو نوازش میکردم -نفس تو نمیدونی اون روز چ روز شومی برای من بود .. وقتی محسن اومد .و عکسا رو پرت کرد تو صورتم .. وقتی چنان سیلی بهم زد ک نه تنها صورتم بلکه دلمم باهاش سوخت ... نفس محسن بهم اعتماد نداشت.. ..نخواست..ازم توضیح نخواست....گفت ازم بیزاره.. هیچ وقت نمیبخشتم ....تا خواستم حرف بزنم .. بهم گفت دیگه نمیخواست صدای نحصمو بشنوه ..نفس داغون شدم -هییشششششششششششش....گریه کن .. خودتو خالی کن حالا منم داشتم پا ب پای سیما گریه میکردم ...ب بدبختی خودم . ....ب بدبختی دوستم ...-سیمایی ..اجی من کمکت میکنم -چ کمکی؟-میرم با محسن صحبت میکنم سیما سرشو از روی سینم برداش ...با دست اشکای روی صورتشو پاک کرد .. ی نفس عمیق کشید -نه .. میخوام فراموشش کنم ....-سیما چی داری میگی .. مگه دوسش اری-ک چی .. اون اشتباه کرد .. ی روزی هم ب اشتباهش پی میبره .. منم میخوام ب خواستگارم جواب مثبت بدم -نکن اینکارو .. سیما .. ب خدا گناه داره ..-کی گناه داری .. اون ک نخواست حتی ازم ی توضیح بشنوه .. اون ک بی مقدمه محکم زد تو گوشم -هر دو تون گناه دارین .. فک کردی الان اگه ب خواستگارت جواب مثبت بدی همه چیز درست میشه ...نه عزیزمن .. تو اینجوری زندگی 3 نفرو خراب میکنی .. بعدشم از تو انتظار نداشتم -چرا ؟ مگه من چیکار کردم -مثلا ما با هم دوستیم .. چرا زودتر از اینا بهم نگفتی ... یعنی بهم اعتماد نداشتی سیما دستشو جلوی دهنم گرفت .. هنوزم داشت اشک میریخت -نگو نفس ... تو رو خدا اینجوری در موردم قضاوت نکن .. خداشاهده ک تو رو مث خوارم دوست دارم .. ولی چیکار کنم ... نمیتونسنم ...یعنی روم نمیشد ... میومدم بهت چی میگفتم .. میگفتم ...رفتم با ی پسر دوست شدم ... هق هق هاش شدت بیشتری گرفته بود -میگفتم عاشقش شدم .. براش میمیرم ... هااااااااااااااااااان ... چی میگفتم -باشه .. بس کن .. الانم نمیخواد گریه کنی .. با گریه کردن ک چیزی درست نمیشه ... موضوع شما حل میشه ... شاید طول بکشه ... ولی مطمئنم حل میشه.. اینجور ک خودت میگفتی .. معلومه ک محسن هم دوست داره... نمیگم کارش درست بوده ... ولی توام باید هر جور شده براش توضیح میدادی ...-ههههههههههه... اقا فقط اومد ی سیلی حواله من بدبخت کرد .... رفت -الان ک با غمبرک زدن چیزی درست نمیشه .. میشه ؟-نه .. ولی دیگه نمیخوام بهش فکر کنم... منم برا خودم غرور دارم .. شخصیت دارم ... مگه الکیه همین جوری تهمت بزنه بعدشم من برم منت اقا رو بکشم -حالا بلند شو بریم .. سوژه شدیم اینجا .. این مردم کار و زندگی ندارن ک دارن ما رو تماشا میکنن .. یا خیلی خوشگلیم .. یا اینا زیادی فضولن ببینن چی شده -در خوشگلی ما ک شکی نیست ولی اینا خیلی فضول تشریف دارن -حالا بیا بریم .. جلو چشم اینا نباشیم با سیما رفتیم ب کافی شاپ همیشگیمون .. داشتیم قهوه با کیک میخوردیم ک گوشی من زنگک خورد مهرداد بود .. اصلا دلم نمیخواست جوابشو بدم ... ازش بیزار بودم ... ولی جوابشو دادم -بله -سلام کجایی تو ؟-سلام بیرونم ... کاری داری ؟-تو دیروز چرا رفتی ؟هههههههههه .. بیشعور تازه یادش افتاده -کاری برام پیش اومد رفتم ...-چرا کارتی رو ک بهت دادم نبردی -بهش نیازی ندارم -یعنی چی -یعنی همین ک شنیدی .. میخوام دوباره تو همون موسسه کار کنم - یعنی چی .. ما با هم صحبت کردیم ..-تو برا خودت صحبت کردی ... من حوصلم سر میره -کجای؟-تو چیکار داری ک من کجام -نفس .. چرا همچین میکنی .. میگم کجایی ... کارت دارم -خب کارتو بگو ....با دوستم اومدم بیرون -کدوم دوستت... -مگه تو دوستای منو میشناسی -اره -کارتو بگو -یعنی این ک نمیایی... نه ؟-دقیقا همین منظورم بود -باشه تلفن و قطع کرد .. میگم ی ذرت تربت نشده این -چی میگفت -چرت و پرت -نفس هر چ زودتر تکلیفتو باهاش مشخص کنی بهتره -اره .. ولی نمیدونم باید چیکار کنم -منم الان هنگم -ولش کن حالا ی کارزی میکنم ************************-سلامممممممممممممم بر اهل خانه -سلام دختر بابا کجا بودی ؟رفتم کنار بابا و ی ماچ محکم ازش گرفتم -رفته بودم با سیما بیرون مامان –نفس خجالت بکش .. تو دیگه دختر مجرد نیستی ک همش با دوستات بری بیرون -واااااااااااااا ... مامان .. یعنی چی این حرفت ... حالا چرا همش داری اینور و اونور میری ....ی نفس عمیق کشیدم -اووووووممممممممممممم .. چ بوهای خوبی داره میاد .. چ خبره امشب -نفس من تو رو میکشم .. خودتو نزن ب اون راه ...-وااااااا... ب کدوم راه مامان بابا-مامانتا ناراحته ک چرا بهش نگفتی امشب خانواده مهرداد اینا میخوان بیان اینجا بابا چی گفت .. خانواده مهرداد اینا .. میخواستم از بابا بپرسم ک منظورش چیه ک صدای زنگ خونه بلند شد نیلو – من درو باز میکنم مامان – نفس پاشو برو لباستو عوض کن .. پاشو دیگه همین جور هاج و واج داشتم نگاشون میکردم صدای مهمانا ب گوشم رسید با سرعت از پله ها بالا رفتم ... سریع لباسامو عوض کردم ی شلوار جین سفید ... ی تونیک با استینای سه ربع بلند پوشیدم ... موهامم بالایی دادم ...شال سفیدمم سر کردم .. صورتمو شستم .. ی ذره ریمل رو مژه هام کشیدم ...داخل چشمامم مداد مشگی کشیدم ...با برق لب ی نگاه تو اینه ب خودم انداختم .. تکمیل بودم .. از اتاقم زدم بیرون اهسته از پله ها پایین رفتم .. نمیدونم چرا قلبم تپش گرفته بود با صدای بلندی سلام دادم -سلامبا سلام من همه نگاه ها ب طرفم چرخید ... با مامان مهرداد رو بوسی کردم ... ب باباش دست دادم ......با مهان هم رو بوسی کردم .. مهان کنار گوشم گفت -واییییییییییییی .. نفس چقد ماه شدی -مرسی عزیزم نوبت ب مهرداد رسیده بود .. نمیدونستمک باید چیکار کنم .. هر دو خانواده داشتن ما رو نگاه میکردن .. اخه یکی نیست بهشون بگه شما حرف خودتونو بزنید ب دو تا عاشق دلخسته چیکار دارین ( اونم چ عاشقایی) مهرداد ک فقط محو نگاه کردن ب من شده بود .. دیگه خدایی داشتم از خجالت اب میشدم .. نمیدونتم باید چیکار کنم ... تو همین فکرا بودم ک دست مهرداد و جلو خودم دیدم .. اولش میخواستم ضایش کنم ولی دیدم همه دارن نگامون میکنن... این جوری شک میکنن .... ی لبخند زدم . بهش دست دادم .. مهردا منو کنار خودش نشوند .. همه گرم حرف زدن شده بودن .. حواسشون ب مکا نبود .. میخواستم از کنار مهرداد بلند شدم ک مانعم شد .. اروم کنار گوشم -کجا خانوم -مهرداد ولم کن -خیلی خوشگل شدیا .. با اجازه کی رفتی اصلاح - با اجازه خودم -نفس دیگه داری اعصابمو بهم میریزی .. این کارا چیه ک میکنی - تو از اولم اعصابت ب هم ریخته بود - باشه الان هر چی دلت میخواد بگو .. ببینم 4 روز دیگه همین جوری زبون میریزی -برو بابا -خب محمد علی جان قرض از مزاحمت امدیم درباره این دو تا جون با هم صحبت کنیم بابا ی نگاه ب من انداخت .. انگار فکر میکرد من میدونم اینا برای چی امدن و چیزی نگفتم بابا- بفرمایید -راستش این پسر ما خیلی عجله داره .. عروسشو ب خونش ببره ...- ولی شما ک بابای مهرداد نذاشت بابا حرفشو کامل کنه -بله میدونم هنوز اقا بزرگ در جریان نیستن و مخالفن .. میخواستم اگه میشه ما خودمون با اقا بزرگ صحبت کنیم نیلو – فک نمیکنم فایده ای داشته باشه .. همه نگاه ها ب طرف نیلو چرخید نیلو ب من من افتاده مامان – نیلوفر چرا نفوذ بد میزنی .. نیلو- راستش مامانبابا-نیلوفر تو چیزی میدونی ک نمیخوای ب ما بگی نیلو اشک تو چشماش جمع شد -دیروز ارزو زنگ زد ب گوشیم .. گفت میدونه نفس و مهرداد ب هم هیچ علاقه ای ندارن ... اقا بزرگ هم فهمیده .. گفت اقا بزرگ درباره مهرداد تحقیق کرده .. میدونه ک مهرداد ب دختری ب اسم نازیلا علاقه داره ولی خانوادش مخالفت میکنن با این حرف نیلو .. تمام تنم یخ کرده بود .. برگشتم .. نگاه خشمگینمو ب مهرداد انداختم .. بابا و مامان همدیگه رو نگاه کردن ...مامان مهرداد – نیلوفر جون کی این حرف و زده .. اقای بهراد – خانوم ....روشو ب طرف بابا برگردوند ...-محمد جان ب همین دوستیمون قسم نمیخواستم چیزی ازت پنهون کنم .. منکر این نمیشم ک پسرم قبلا ی دختر دیگه رو دوست داشته ولی باور کن این قضیه مال خیلی وقت پیشه بابا دستاشو مشت کرده و بود و فشار میداد.. معلوم بود ک خیلی عصبانیه بابا- مسعود من بهت اطمینان داشتم .. روی اعتماد ب تو پسرتو ب عنوان دامادم قبول کردم .. این رسمش نبود .. -چرا تند میری برادر من .. گفتم ک این قضیه مال خیلی وقت پیشه .. الان مهرداد نفس و دوست داره صدای مهرداد صحبت اونا رو قطع کرد -من نمیدونم ک اقا بزرگ در مورد من چی گفته یا شنیده .... من قبلا نازیلا رو دوست داشتم .. ولی نفس رو بیشتر دوست دارم این چی گفت .. خون توی بدنم یخ کرد ...بابا از سر جاش بلند شد .. ب طرف مهرداد اومد ... یقشو گرفت و از روی مبل بلندش کرد دستشو بالا اورد ک بزنه تو صورت مهرداد ... مهان ی جیغ بلند کشید .. بابا همین طور دستش بالا مونده بود ... چند تا نفس عمیق کشید ... دستشو پایین انداخت -الان ب خاطر این ک پسر بهترین دوستمی و تو خونه من مهمونی و حرمت مهمون واجبه دست روت بلند نکردم .... همین الان صیغه رو باطل میکنیم تو برو از خونه من بیرون دیگه هم اجازه نداری اسم دخترمو بیاری یا دور و برش پیدات بشه اقای بهراد – محمد -مسعود تحویل بگیر پسرتو جلو روی من ایستاده میگه ی دختر دیگه رو دوست دارم مهرداد ولی من نفس و میخوام .. زنمه ازش هم جدا نمیشم بابا- تو خیلی بی جا میکنی مهرداد ب طرف من برگشت – نفس برو حاظر شو بریم بابا- کجا مهرداد- گفتم ک نفس زن منه .. من میگم ک کجا باشه ... اگه نیاد با زور میبرم با این حرفش مامانم محکم کوبید ب صورتش مامان مهرداد- مهردا بس کن .. چرا ابرو ریزی میکنی .. من اینجوری تو رو تربیت نکردم ک تو روی بزرگتر در بیایی -مامان معذرت میخوام .. بعدا همه چیزو براتون میگم .. ولی نمیذارم نفس و از من جدا کنن با این حرفش دست منو محکم گرفت و با خودش کشید -مهرداد ولم کن .. منو داری کجا میبری دیونه بابا- ولش کن کجا میبریش ؟-یا خودتون اجازه بدین ک نفس با من بیاد ... یا از طریق داد گاه اقدام کنم بابا- با چ مدرکی میخوای ثابت کنی ک نفس زنته .. هااااااااان -با صیغه نامه ای ک دارم ....با فیلمی ک اون شب گرفتم ...یا با من میاد یا ب دلیل عدم تمکین ازش شکایت میکنم ..مامان – مهردا جان نکن این کارو ما ابرو داریم اقا بهراد – مهرداد ابرو برام نذاشتی .. خجالت بکش .. من محمد و راضی میکنم ... نفس تا اخر زن توئه ... نیلزی ب این کارا نیست -هست پدر من هست .. من هیچ اسیبی ب نفس نمیزنم .. ولی دلمم نمیخواد اینجا باشه .. ب چند دلیل ک بعدا میگم .. ولی الان نمیتونم مهرداد این قد ک دستمو فشار داده بود .. دستم داشت میشکست ..-مهرداد -جانم چ سوژه ای شده بودیم همه داشتن ما رو نگاه میکردن اشک تو چشمام جمع شده بود -مهرداد دستم شکست .. -دستاشو شل کرد ولی دستامو ول نکرد -ببخشید حواسم نبود بابا – نه .. تا من ندونم دلیلت برای این کارا چیه .. اجازه نمیدم دخترمو ببری مهرداد معلوم بود ک کلافه شده ..-خیلی خب باشه .. اگه میشه ی جا تنها صحبت کنیم -بیا اتاقم مهرداد – بابا اگه میشه شما هم بیایین مهرداد و بابا و باباش .. با هم ب اتاق رفتن مامان مهرداد ... اتوسا جان ببخشید تو رو خدا .. باور کن بچم این جوری نیست.. هیچ وقت تو روی بزرگترش در نیامده .. نمیدونم امشب چرا این جوری میکنه مهان داشت گریه میکرد ..- نفس جون من میدونم توام داداشمو دوس داری تو رو خدا ازش جدا نشو .. تنهاش نزار ..من دوسش دارم .. من خیلی غلط بکنم ک دوسش داشته باشم ب اشپزخونه رفتم و ی لیوان ای قند برای مهان اوردم مهان داشت اب قندشو میخورد مامان مهرداد هم همین جور داشت از مامانم عذر خواهی میکرد .. نیلو بیچاره ی گوشه کز کرده بود و خودشو مصبب این ناراحتی میدونست .. نیما هم ک معلوم نبود کجاست باباشون از اتاق بیرون امدن .. .. ب صورت بابا نگاه کردم تا شاید چیزی بفهمم .. بابا – نفس -بله بابا -دخترم همین الان وسایل تو جمع کن با مهردا میری خونش مامان – محمد یعنی چی ؟مهرداد- مامان ب من اعتماد داشته باشین بابا- نفس جان نمیخوای وسایلتو جمع کنی مهرداد دستمو گرفت .. لبخند ی زد -نمیخوام خودم جمع میکنم با سرعت ب اتاقم رفتم .. چمدونمون در اوردم و وسالمو توش میریختم .. ب ما نیامده ی روز اروم داشته باشیم هم باید الاخون بالاخون باشم .. ای بمیری مهرداد ک گند زدی ب زندگیم داشتم با خودم غر غر میکردم ک یکی اروم زد پشت گرددنم -تو خجالت نمیکشی ارزوی مرگ شوهرتو داری - ای بمیری من از دستت راحت شم .. برو پیش نازیلا جونت منو میخوای چیکار.. اصلا ب بابام چی گفتی ک راضی شد -اوخی الان خانومم داره حسودی میکنه - مهرداد میزنمتا - ای جان..... من عاشق کتک خوردنم بیا بزن ببینم چ جوری میزنی کوچولو من -چی ب بابام گفتی هان؟ -قول میدم بعدا بهت بگم ولی الان نه-پس منم باهات هیج جا نمیام - تو میایی عزیزم .. -نچ -وسایلت همینه یا چیز دیگه ای هم میخوای .. میخوای من چمدونتو برات ببندم کنارش زدم -لازم نکرده .. خودم میبندم چمدونمو با کلی حرص بستم لب تابمم برداشتم .. پالتومو تنم کردم ..بریم -خانوم مث اینکه منتظر بودیا -مهردااااااااااااااااااااا اااد -جانمممممممممممممممممممممم مممممم-ب جون خودم میکشمت فعلا منو نکش بزار بریم خونه خودمون بعد منو بکش -خونه خومون ؟-اره-مگه قرار نیست بریم خونه مامانت - نه -نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من با تو هیج جا نمیاممممممممممممممممممم- بیا بریم خودتو لوس نکن چمدونمو گرفت و پایین رفت منم عین این بچه ها دنبالش مهرداد-خب پدر جان اگه اجازه بدین ما بریم -پسرم ..ببخید ک بهت بی احترامی کردم -این حرفا چیه شما حق داشتین .. این تقصیر من بود باید از اول همه چیزو براتون توضیح میدادم من ک دیگه کم کم داشتم گیج میشدم .. چرا کسی ب من چیزی نمیگفت -مواظب دخترم باش -چشم .. تو ماشین نشسته بودم همش داشتم ب این فکر میکردم ک اخه مهرداد ب بابا چی گفته ک یکدفعه ای این همه تغییر موضع داد -نبینم تو فکری جوابشو ندادم -الان مثلا قهری بازم جوابشو ندادم -باشه .. فصل پنجم :جلوی یک اپارتمان نگه داشت -رسیدیم .. پیاده شو از ماشین پیاده شدم .. مهردا چمدونمو از صندوق عقب برداشت .. در خونه و باز کرد .. با هم وارد اسانسور شدیم .. دکمه 5 رو فشرد در خونه باز کرد -بفرمایدد بانو -لوس وارد خونه شدم .. به بهههههههههههه .. شازده خونه مجردی داشته رو نمیکرده .. حتما قبلا با نازیلا ب اینجا میامده ..... ولی عجب خونه ای داره ها .. همه چی تکمیله -پسندیدی بانو -نچ خیلی بی ریخته - بس ک کج سلیقه ای .. عیب نداره .. خودم درستت میکنم -درست صحبت کن ..-بیا بریم اتاقو نشونت بدم در یکی از اتاقا رو باز کرد-بفرمایید اینم اتاق شما ی نگاه بهش انداختم نمیدونم از نگاهم چی خوند ک ب خنده افتاد -نترس عزیزم... رسما ازدواج ک کردیم اتاقامونم یکی میکنیم -مهرداااااااااااااااد ... -جووووووووووون-خفه شووووووووووووو-ای ای ای .. دیگه بی ادب نشو ..-من منظورم اونی ک تو فکر میکنی نبود -یعنی تو میدونی ک من ب چی فکر میکردم -مشت ارومی ب بازوش زدم -مهردا اذیتم نکن دیگه مهرداد روی تخت نشست منم کنار خودش نشوند -خب خانومی من نمیخواد توضیح بده - چ توضیحی؟-این ک دیروز چرا یک دفعه ای رفتی ؟- ب خودم مربوطه -باز ک داری بد میشی - من از اولم همین جوری بودم -میگی یا ب زور متوسل شم -هههههههه ب زور متوسل شو ببینم چ...با تماس چیزی ب لبم .. حرفم قطع شد... این داره چیکار میکنه .. مهرداد لباشو روی لبام گذاشته بود و داشت میبوسید .. تو بهت بودم .. اونم شروع کرده بود ب نرم بوسیدن ... بوسه هاش برام اینقدر لذت بخش بود ک نمیخواستم تمام بشه ...ی ان ب خودم امدم ... وهلش دادم عقب ی چشمک بهم زد .. لبخندی روی لباش نشوند -خیلی شیرینه من عین منگلا -چی ؟-لبات .. خیلی دوسشون دارم ماماااااااااااااااااااااا اااان .. من الان میمیرم .. این سرش ب جایی نخورده .. ب جون خودم دیوانست .. -تو ب چ اجازه ای این کارو کردی -با اجازه خودم .. زنمی دوست دارم بوست کنم .. مشکلیه -دفعه اول و اخرت بود ک چنین غلطی کردی مهرداد چونمو محکم گرفت دوباره لباشو روی لبام گذاشت .. این دفعه با شدت لبامو میبوسید....دیگه دست خودم نبودم .. نمیدونمچرا با بوسه هاش احساس خوبی پیدا میکردم .. نمیدونم چجوری شد .. وقتی ب خودم اومدم دیدم ک خودمم دارم همراهیش میکنم لباشو از روی لبام برداشت -اها .. خوشم اومد بلدیاااااااااااااا از خجالت سرمو پایین انداختم -حالا چرا خجالت میکشی ....دیگه منو تهدید نکنی .. حالا هم بلند شو لباساتو عوض کن .. منم میرم ی چیزی درست کنم بخوریم .. هر چند ک این کارا با شماست .. ولی امشب بنده جور زحمت شما رو میکشم از اتاق زد بیرون وقتی ک مطمئن شدم مهرداد تو اتاق نیست .. ی لبخند زدم .. سوالای زیادی تو سرم بود .. چرا / چرا ب مهرداد اجازه دادم ک منو ببوسه .. بدتر از اون چرا خودم همراهیش کردم .. چرا وقتی پیشم هست ..احساس خوبی دارم .. نه .. امکان نداره .. من ازش متنفرم .. نمیتونم دوسش داشته باشم .. پس این حس چیه ... با صدای در ب خودم امدم ... نفس بیا شام بخور فوری .. لباسمو عوض کردم .. ی تونیک بلتد .. با شلوار کتان.... شال طوسیمم سر کردم .. درسته مهرداد بهم محرم بود .. ولی من نمیتونستم جلوش راحت باشم.. از اتاق زدم بیرون اوه اوه قیافه مهرداد و دیدم .. ی پیش بند گل گلی ب خودش بسته بود ... تند تند داشتن میزو میچید.... از این ب بعد باید بهش میگفتم مهرداد سراشپزب داخل اشپزخونه رفتم .... -چ بهت میاد با صدای من سرشو بلند کرد -چی؟با دست ب پیشبندش اشاره کردم ی نگاه ب خودش انداخت -وا این چرا تن منه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟/-صب کن چند تا عکس ازت بگیرم بعد درش بیار -برو....... بچه پرووووووووو.. بیا بشین ببین چی درست کردم یاد بگیر -اوه اوه .. چ از خودشم تعریف میکنه .. حالا مثلا چی درست کردی ؟-تو بشین روی صندلی نشستم .. البته ضایع بود چی درست کرده .. وقتی اومدم داخل بوی املت ب مشامم رسیده بود .. ولی نخواستم طفلکی رو ضایع کنم املت روی میز گذاشت ..-بفرمایید اینم غذای مخصوص سر اشپزه .. فقط بپا انگشتاتو باهاش نخوری نون و برداشتم .. مقداری املت لای نون گذاشتم ... اول ی نگاه بهش انداختم .. منتظر بود ک بخورم .. لقمه رو تو دهنم گذاشتم زیر لب گفتم (ب فرانسه )Malbonnete.dspkhttshm une bonne(بی شرف ... دسپختشم ک خوبه )-چی گفتی ؟-هان !هیچی! غذاتو بخور - باشه نفس خانوم .. نگو .. حداقل بگو ب چ زبونی سخن گفتی -فرانسه -میدونم ک فحش دادی ... باید برم زبان یاد بگیرم .. میترسم همش بهم فحش های خارجی بدی منم متوجه نشم -من؟ فحش؟ نه امکان نداره -پس بگو چی گفتی -هیچی بابا داشتم با خودم تمرین میکردم -خودتی عزیزم -چی ؟-همونی ک منو فرض کردی - برو بابا - ای ای .. باز بی ادب شدی بعد خوردن شام ظرفا رو با هم شستیم .. -نفس بی زحمت ی چایی برام بیار - مگه من نوکرتم .. چلاق ک نیستی .. خوت پاشو برو بریز - پس ب چ دردی میخوری - من چند مدت اینجا مهمونم .. تازه این وظیفه توئه از من پذیرایی کنی - مهمون کجا بود .. اینجا خونه خودته .. اول و اخرش باید اینجا باشی .. قرار نیست جایی برگردی -یعنی چی ؟-یعنی همین ک شنیدی - من حوصله سر و کله زدن با تو رو ندارم .. میرم بخوابم .. فردا کلاس دارم - شبت بخیر .. ب چیزی نیاز داشتی بهم بگو -اوکی شب خوش-صب کن ب طرفش برگشتم -چی شده -بیا اینجا -بگو خوابم میاد - بهت میگم بیا ب طرفش رفتم -بیا بشین هووووووف.. اینم امشب ما رو گیر اورده بود .. کنارش نشستم -خب عرضتون-هیچی .. برو بخواب بعدشم هر هر زد زیر خنده براش ی پشت چشم اومدم و در حالی ک از کنارش بلند میشدم بلند گفتم En rire.. dione(رو اب بخندی .. دیونه )-باز ک تو ب من بی احترامی کردی دیگه بهش محل ندادم .. رفتم تو اتاقم شالمو در اوردم و روی صندلی پرتاب کردم ... چمدونمو باز کردم .. ی تیشرت لیمویی با شلوارک ست خودش ک مارک پوما بود پوشیدم .. شلوارکم 10 سانت پایین زانوم بودکلیبسمو در اوردم ... گذاستم روی میز ... ب تخت ی نگاه کردم .. فوری خودمو پرت کردم روش .. رفتم زیر پتو ... اینقد خسته بودم ک نفهمیدم کی خوابم با سر و صدای زیادی از خواب بیدار شدم ..یکی داشت داد میکشید از تخت بیرون امده بودم .. ی نگاه ب ساعت روی دیوار انداختم 6 صب رو نشون میداد .. بازم صدا توجهمو جلب کرد .. صدای مهرداد بود .. ولی چرا داشت داد میکشیدداشتم از کنجکاوی میمردم چی شده بدون توجه ب سر و وضعم از اتاق بیرون امدم .. مهرداد داشت تو هال راه میرفت و با تلفنش صحبت میکرد... این دیونه داشت صبح ب این زودی با کی صحبت میکرد -شما چرا حواستون نبود ... -بسه دیگه .. شما با این کارتون زحمات چند ماهه بچه ها رو هدر دادین ... -فقط دعا کن چیزی نفمیده باشه .. وگرنه من میدونم و شما - نه الان خودم میرم ی سر و گوشی اب میدم تلفنشو قطع کرد ... همین جور وسط حال ایتاده بود .. انگار داشت فکر میکرد من باید سر از کار این در بیارم .. خیلی مشکوک میزنه تو همین فکرا بودم ک چ جوری سر از کاراش در بیارم ک دوباره تلفنش زنگ خورد منم فوری پریدم تو اتاق ... چون نمیخواستم متوجه من بشه من اونجا هستم و دارم ب حرفاش گوش میدم شلوار جین ابی ... با ی تی شرت استین سه ربع پوشیدم .. موهامم شونه زدم و با کلیبس محکم بستم شالمم سر کردم ...ای خدا چقد سخته ادم اینجوری زندگی کنه .. مثلا میخوام دست و صورتمو بشورم این همه دنگ و فنگ دارم .... هوووووفاز اتاقم بیرون امدم ...رفتم دستشویی تا دست و صورتمو بشورم .. حولمو جلو صورتم نگه داشته بودم و با ی دست دیگم در دستشویی رو باز کردم و امدم بیرون .. ب طرف اشپزخونه رفتم .. ههههههههه شانسمو .. هیچی نداریم ... کتری و پر اب کردم .... دکمشو بالا زدم تا جوش بیاد ... در یخچال و باز کردم .. ی نگاه داخلش انداختم .. به به خوشم امد همه چیز داشت .. خب حالا چی بیارم بخوریم ... کره .. مربا .. عسل...پنیر... ولی از اونجایی ک کره دوست ندارم ترجیه دادم .. پنیر بگیرم ... نان رو هم از داخل یخچال برداشتم .. کتری جوش امده بود .. چایی رو دم کردم .. در فاصله ای ک چای جوش بیاد ... روی میز و چیدم .. اه اه .. چقد از این کارا بدم میادا ...-به به خانوم خونه دار .. صب بخیر ...-سلام تو کی بیدار شدی (عجب فیلمی هستما .. حالا خوبه با صدای او بیدار شدم )صندلی رو بیرون کشید و روش نشست -همین الان بیدار شدم (خالی بند ... چرا دروغ میگی )-دو تا لیوان چایی ریختم .. یکی برای او گذاشتم یکی هم برای خودم .. روی صندلی روب روی مهرداد نشستم .. اصلا انگار ن انگار ک او هم هست .. شروع کردم ب خوردن -چند ساله صبحانه نخوردی سرمو بالا اوردممهرداد در حالی لیوان چایی اش رو تو دستش داشت ... داشت نگام میکرد -من اصولا صبحانه نمیخورم .. ولی نمیدونم چرا امروز دلم خواست ک بخورم -فقط ببین خودتو خفه نکنی-نترس خفه نمیشم ی قلپ دیگه چایی خوردم و از پشت میز بلند شدم -بشین بابا شوخی کردم .. حالا چرا قهر میکنی-مگه مث تو بچه ام ... قهر کجا بود .. دارم میرم حاظر شم -مگه جایی میخوای بریب تو چ فضول-کلاس دارم -ساعت چند ای خدااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ا-8:30 تا 12-خب صب کن خودم میبرمت -نمیخواد خودم میرم -گفتم میرسونمت از پشت میز بلند شد و ب اتاقش رفت منم ب اتاقم رفتم تا لباسامو بپوشم حین پوشیدن لباس داشتم فکر میکردم .. باید چند تا کتاب روان شناسی بگیرم .. ب نظرم این ادم تعادل روحی نداره .. هر دقیقه رفتارش ی جوره .... -نفس داری چکار میکنی .. عروسی ک نمیخوای بری .. دیر شد بیا دیگه با صداش از فکر و خیال در امدم .. از اتاق زدم بیرون -من اماده ام -چیکار میکردی .. زود باش دیگه دیرم شد -مگه من ازت خواستم ک برسونیم .. خب میرفتی - اینقد با من کل کل نکن ...Go daddy-(برو بابا )برام ی پشت چشم امد ک خداییش ترسیدم ..جلوی در دان نگه داشت ..-کلاست ک تمام شد ی راست میری خونه .. نبینم با دوستات رفتی اینور انورا -یعنی چی ... اصلا ب تو چ ربطی داره ک من کجا میرم کجا نمیرم .. یا با کی میرم -ربط داره .. صد دفعه گفتم ... در ضمن تو الان دست من امانتی -مث اینکه خودت ب زور منو اوردیا .... معلوم نیست چی تو گوش بابام خوندی ک راضی شد ی نفس عمیق کشد ... نگهشو ب روب رو دوخت ..-نفس برو پایین .. الان اصلا حوصله کل کل کردن با تو بچه رو ندارم از ماشین پیاده شدم قبل از اینکه در و ببندم ... من هر جا ک دوست داشته باشم میرم .. بابا بزررررررررگــــــــــــــ ـــــــــبابا بزرگ و همچین گش دار گفتم .. تا بسوزه .. بعدش .. در و محکم ب هم کوبیدم . ... قدم مامو تند کردم .. و ب داخل دان رفتم سریع داخل دستشویی رفتم .. حالم خیلی بد بود میخواستم گریه کنم .. چرا این ادم اینجوریه .. ی روزی مهربون .. ی روز هم با ی من عسل هم نمیشه خوردش ..دیگه حوصله کلاس رو هم نداشتمگوشیمو از داخل کیفم بیرون اوردم .. ب سیما زنگ زدم -سلاممممممممممم خانوم -سلام سیما خوبی -فدای تو .. کجایی .... باز خواب موندی -نه ؟ کجایی؟-من ک میدونم خواب موندی ... من الان سر کلاسم ...-باشه گوشی و قطع کردم ترجیه دادم تنها باشم .... از دان زدم بیرون .. ب زنگ های سیما هم توجهی نکردم .. فقط ی اس دادم ک کلاس نمیام .. ی جوری برام حضور بزنه ب پارک نزدیک دانشگاه رفتم .. احتیاج ب فکر کردن داشتم .. خیلی فکر کردم .. دیدم تا اینجا خیلی اشتباه کردم من نباید جلو مهرداد کوتاه بیامو بذارم غرورمو بشکونه.... باید هر جور شده سر از کاراش در بیارم در یک تصمیم انی ی تاکسی گرفتم و ب خونه برگشتم ... جلو در خونه تازه متوجه شدم ک من کلید ندارم .. مونده بودم چیکار کنم ....دوباره تاکسی گرفتم ب سمت شرکت رفتم تا کلیدا رو از مهرداد بگیرم ...وارد شرکت شدم ... ب محض وارد شدنم چشم تو چشم این عظیمی شدم -شما اینجا چیکار میکنین .. امدین دوباره استخدام بشین ی نگاه بهش انداختم -فک نمیکنم ب شما ربطی داشته باشه .. شما ب کار خودتون برسین ...-هههههه .. معلوم نیست اون موقع برا چی یهویی رفتی ک الان باز برگشتی -دیگه ناایستادم ب چرت و پرتاش گوش بدم ب طرف میز منشی رفتم .. -سلام .. احوال مریم خانوم مریم سرشو بالا اورد -وایییییییییییی نفس تویی.. کجایی تو دختر ... خیلی دلم برات تنگ شده بود -اره ب خاطر همین بود ک همش بهم زنگ میزدی -باور کن خیلی سرم شلوغه .. دارم برای ارشد هم میخونم .. دیگه وقتی برام نمونده -باشه .. ب بزرگی خودم میبخشمت -وای باز گیر تو افتادم ...حالا چی شده راه گم کردی -امدم جناب بهراد و ببینم -اون دیگه اینجا نمیاد -هاااااااااااااااااااااااا ان!!!!!!!!! یعنی چی ک اینجا نمیاد -راستش دیروز با مدیر عامل کل دعواش شد .. هیچکسم نفهمید چرا ؟ بعدشم استعفاشو نوشت و رفت -صب کن ببینم .. مدیر عامل کل چیه ؟ مگه خودش رئس اینجا نیست - نه بابا او رئیس این قسمت بوده -پس من چرا چیزی نفهمیدم ... -تو ک چند ماه بیشتر اینجا نبودی .. منم تا یکسال اول نمیدونستم .. اصلا اینا ی جوری مرموزن .. هیچ کس رئیس کل و ندیده تا حالا -عجب .... حالا کامل استعفا داده -اره ... خداییش درسته خیلی سختگیر بود .. ولی ادم خوبی بود ... همین عظیمی خیلی ب پرو پاش پیچید ولی پا نداد بهش - ک این طور .. حالا ب جاش کی امده ... -اوه اوه نفس باید اینو ببینی ... ی جیگریه ک نگووووووووووووووو-مریم .. توام ... فک کنم تنت ب غزاله خورده ها -راستی غزاله نامزد کرده -ای بابا .. تا من بودم خبری نبود .. همین ک رفتم .. چقدر پر ماجرا شدین -اره دیگه پا قدم تو بود ... تو ک رفتی .. بخت این غزال هم باز شد -چ حرفا میزنیا .. بخت غزال چ ربطی ب من داره -نیست ک خوشگلی چشم بعضیا رو گرفته بودی -کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟-ذوق نکن پرید دیگه .. نصیب غزال شد از مریم خداحافظی کردم .. از شرکت بیرون امدم گوشیمو در اوردم ی اس ب مهرداد دادم (سلام کجایی)بعد چند دقیقه بالاخره اقا دلشون امد ک جواب بده (سرکارم .. چطور ؟ تو کجایی؟ کلاست تمام شد ؟)دروغگووووووووووووووووووو.. ..(اره کلاسم تمام شد ... کی میری خونه ؟)جواب داد (هر وقت کارم تمام شد... ممکنه ی ذره دیر کنم)الان مچتو میگیرم .. خب جرات داشته باش بگو اخراج شدم دارم دنبال کار میگردم .. این دروغا چیه ک میگی حوصله اس بازی نداشتم ... شمارشو گرفتم -سلام -سلام .. ببخشید خیلی کار دارم .. اگه چیزی میخوای بگو -چیزی ک نمیخوام .. فقط اگه میشه .. کلید خونه رو بهم برسون .. یخ زدم تو سرما -اخ اصلا یادم نبود ....الان کجایی؟-تو خیابون سرگردون -چرا سرگردون .. میتونی بیایی ب این ادرس ک میگم ادرسو بهم داد -دارم میام -باشه منم تا 5 مین دیگه اونج هستم از تاکسی پیاده شدم .. کنار خیابون ایستادم .. ک جلوی پام ترمز کرد شیشه و پایین داد -بیا بالا -سوار ماشین شدم -سلام -ببخشد یادم رفت صبح بهت کلید بدم .. راستی تو کجا بودی ک اینقد زود رسیدی وای چی باید میگفتم ... جایی ک باهاش قرار داشتم نزدیک شرکت بود .. چند تا خیابون بالاتر -خب.. میخواستم بیام شرکت ازت کلید بگیرم .. تو راه بودم ک بهت زنگ زدی احاس کردم ک یکم هول شد شرکت ک نرفتی-نه .. تو راه بودم .. بهت زنگ زدم ببینم اگه شرکتی بیام ..ی وقت الکی نیام -اها-حالا کجا بودی - من سرکار بودم -خب تو نمیامدی خودم میامدم شرکت ازت کلیدا رو میگرفتم -دوست ندارم بیایی شرکت -اونوقت چرا؟-یکم اوضاع شرکت بهم ریختست .. توام ک با این عظیمی مشکل داری .. بده نمیخوام باهاش چشم تو چشم بشی -نه چرا بد باشه .. خیلی هم خوبه اره جون خودت مارموز .... من ک سر از کارای تو در میارم .. بیا مث ادم بگو از کار بی کار شدم .. ئهههههههه من چقد ساده هستم تو این چند ماه نفهمیدم ک اقا خودش زیر دست ی نفر دیگست ....اینقد تو فکر بودم ک نفهمیدم کی رسیدیم بدون این ک ب مهرداد نگاه کنم از ماشین پیاده شدم ب طرف خونه رفتم ... -خانوم حواس جمع کلیدا رو یادت رفت برگشتم کلیدا رو ازش گرفتم -من شاید شب ی مقدار دیر تر بیام .. در و از داخل قفل کن هیچی نگفتم .. ب طرف خونه رفتم .. داخل خونه ک شدم ب اشپزخونه رفتم .. کتری و از روی چای ساز برداشتم .. داخلش اب ریختم دکمشو زدم تا جوش بیاد ... دلم خیلی چایی میخواست کتری ک جوش امد چایی نعناع دم کردم .. تا ی مقدار اعصابم اروم بشه ... رفتم داخل اتاقم ... خونه سرد بود ... خیلی سرد .. تیشرت استین کوتاهمو پوشیدم .. با ی شلوار راحتی تو خونه ... شال بافتمم .. دور شونه هام انداختم .. گیره موهامو باز کردم .. تا سرم ی هوایی بخوره .. مردم از بس تو این مدت ... موهامو جمع کرده بودم ... ب داخل سالن رفتم .. شومینه رو روشن کردم .. چای دم کشیده بود .. ی لیوان چایی ریختم .. از داخل کابینت چند تا بیسکوبیت برداشتم .. شب قبل تمام اشپزخونه رو وارسی کرده بودم ...امدم تو هال روبروی شومینه نشستم ..ی قلوپ چایی خوردم ... واقعا سر حال شدم .. برام جای تعجب داشت ک مهرداد این خونه رو از کجا اورده ... اون ی ماه ک من خونشون بودم خودشم اونجا بود ... یعنی کی اینجا رو گرفته .. چرا نرفتیم خونه خودشون ... گیج شده بودم ..ساعتو نگاه کردم یک بود .. گرسنه بودم ... ولی حوصله نداشتم چیزی درست کنم .. از روی مبل بلند شدم ... دنبال تلفن گشتم ... تلفنو گرفتم .. دفترچه تلفنو برداشتم ... شماره ی فست فود گرفتم ... سفارش پیتزا دادم ... تلفن ب دست روی مبل نشستم ...شماره خونه رو گرفتم ...-الو-سلام مامان جون -نفس تویی ؟؟ سلام عزیزم خوبی ؟-ممنون شما خوبین ؟ بابا .. نیلو .. نیما خوبن -همه خوبن .. کجایی تو دختر ... دیشب تا حالا تازه باید زنگ بزنی ؟مامان باورت میشه اینفد خسته بودم فوری خوابیدم امروزم همش کلاس داشتم از صبح تازه رسیدم خونه ... (اره جون خودم خیلی هم کلاس رفتم )-الان چیکار میکنی .. مهرداد کجاست -هیچی .. میخوام الان ناهار بخورم .. مهرداد هم سر کار -بهت ک سخت نمیگذره .. میخوای تنهایی بیا اینجا پیش خودم فکر کردم بد فکری هم نیست .. اینجوری میتونم با بابا هم صحبت کنم بفهمم ک مهرداد بهش چی گفته ک راضی شده من بیام اینجا -مامان عصری میام فعلا کاری نداری - نه عزیزم مراقب خودت باش تلفن و ک قطع کردم صدای زنگ خونه اومد .. رفتم غذا رو گرفتم ... اینقد گرسنه بودم ک از همون دم در در جعبه رو باز کردم ی برش پیتزا برداشتم و ی گاز محکم ازش زدم غذام ک تمام شد ... ی لیوان چایی ریختم ..لیوان ب دست ب اتاقم رفتم ...داخل اتاقم خیلی سرد بود .. هر کاری کردم نتونستم شوفاژ روشن کنم..... نمیدونم چجوری دیشب تو این اتاق خوابیدم .. کتاب و جزوه های درسیمو برداشتم ... ب هال رفتم وسایلمو روی زمین ولو کردم .. نشستم روی زمین .. همین جور ک جوزه هامو ورق میزدم .. چاییمو میخوردم .. کم کم داشتم گرم میشدم شروع کردم ب خوردن ...سرمو بالا اوردم تا ساعتو نگاه کنم .. گردنم محکم صدا داد-اخ گردنم....ب ساعت نگاه کردم ..هااااااااااااااااانساعت 5:30 بود .. چقد درس خونده بودم من .. ای ول دیگه خسته شده بودم .. رفتم ی دوش بگیرم تا سرحال بشم ... از حمام ک بیرون امدم ...وسایلم همسن جور نامرتب روی زمین ریخته بود .. حال جمع کردنشون رو نداشتم ( من نمیدونم حال چیو داشتم .. هه هه).. ب اتاقم رفتم .. یخ زدم .. سریع لباسمو عوض کردم .. سشوار و شونه رو برداشتم و امدم تو هال ک گرمتره موهامو شونه کنم (اگه مامانم اینجا بود ک زندم نمیذاشت ...)کار شونه موهام تموم شد .. ب ساعت نگاه کردم 6 بود .. باز ب اتاق رفتم و لباسامو با وسایل ارایشیمو برداشتم و بیرون امدم ..شلوارمو با ی شلوار جین عوض کردم .. ی تیشرت چسبون استین کوتاه پوشیدم روش هم ی بافت حلقه ای تن کردم ....ی کم رژگونه اجری زدم مدادم تو چشمام کشیدم ... ب جای رژ ب زدن برق لب اکتفا کردم .... همین بس بود .. موهامو با کلیبس جمع کردم شال زمستونیمو سر کردم پالتومم پوشیدم ... چون هنوز موهام نم داشت تصمیم گرفتم ک ب اژانس زنگ بزنم .. چکمه هامو پوشیدمو کیف و گوشیمو برداشتم و پایین رفتم ... -سلام مامان جونممممممممممممممممنیلو – وای تویی ؟-بی ادب یعنی چی وایی تویی .. تو هنوز یاد نگرفتی ک با بزرگتر از خودت چطوری باید بحرفی /-سلام مامان جان ب سمت مامان برگشتم .. رفتم بغلش کردم و دو تا ماچ محکم ازش گرفتم -جیطوری مامانی -خوبم ... بیا بشین برات ی چایی بیارم گرم شیدر حالی ک داشتم پالتو و شالمو در میاوردم -نمیخواد .. بابا خونه نیست -چرا تو اتاقشه نیما چی نیلو – نفـــــــــــــــــــــــ ــــس-درد چته چرا داد میزنی ؟-نیما وقتی فهمید دیشب رفتی خونه مهرداد .. قشقرق راه انداخت ک نگو[A1] -نیلوفر مگه بهت نگفتم چیزی نگو -خب مامان جان باید بدونه دیگه -الان کجاست مامان – هیچی شرکت .. کجا داره باشه .. من نمیدونم نیما ک از مهرداد خوشش میامد چرا اینجوری کرد دیشب -مامان میتونم برم پیش بابا -اره . برو صداش کن بیاد .. من این لیست خریدو بهش بدم بره بگیره هیچی تو خونه ندارم ب طرف اتاق بابا رفتم .. در زدم -بیا تو نیلوفر در و باز کردم .. سرمو داخل اتاق بردم داد زدم -بابا من نفسم ن نیلوفرررررررررررررررررررر رربیچاره بابا یکدفعه هول شد -دختر بابا چطوره .. بیا اینجا ببینم خودمو لوس کردم .. رفتم کنار بابا نشتم ...-بابایی ؟- جون بابایی ..-ی چیز بگم با این حرفم نمیدونم بابا چرا شروع کرد ب خندیدن -بابا چرا میخندی -دارم ب تو میخندم ناراحت شدم .. مگه من دلقکم ک بهم بخنده با ناراحتی ..-الان چیه من خنده داره ؟ -اخه دختر خوب تو هنوز با این سنت یاد نگرفتی وقتی چیزی میخوای مقدمه چینی کنی .. فوری نیامده ن میگی بابا حالت چطوره .. چ میکنی .. سریع میخوای خواستتو بگی .. [A1] اوخ راست میگفتا از بس ک هولم -خب بابا جون سوال دارم دیگه .. جون نفس جوابمو بدیا -بپرس دخملکم -بابا چی شد ک راضی شدی من برم خونه مهرداد دیدم ک لبخند از رو لبای بابا رفت .. قیافه جدی ب خودش گرفت -نفس دخترم .. اگه چیزی میخوای بدونی باید از خود مهرداد بپرسی .. اگه صلاح بدونه بهت میگه -یعنی چی .. من باید بدونم ک چرا راضی شدین -هیچی نمیتونم بهت بگم .. حالا هم بلند شو برو ی زنگ ب اون داداش خرس کندت بزن .. قهر نکنه بیاد خونه -واقعا ک بابا هیچی نگفتیا با ناراحتی از اتاق بابا بیرون اومدم رفتم تلفن بردارم .. داشتم شماره نیما رو میگرفتم مامان –نفس ب مهرداد بگو شام بیاد اینجا کوفت بخوره مهرداد -مامان کارش امشب زیاد شام نمیاد خونه -تو بهش بگو -مامان چ اصراری داری .. میگم نمیاد دیگه -الو -سلام نیما خان قهر قرو -نفس توییی/ -نه من روحش بیدم -لوس نشو .. برگشتی خونه -الان ک اره ... نیما بیا خونه کارت دارم .. فقط زود -باشه باشه همین الان میام -اوکی بای تلفنو قطع کردم .. ب اشپزخونه رفتم -مامان غذایی ک نیما دوست داره درست کن -میاد خونه / -اره بهش زنگیدم الان میاد -خوب من اماده ام بگو -نیما صب کن برسی .. نیامده دست منو گرفتی اوردی تو اتاق میگی بگو -چرا رفتی خونه مهرداد .. تو ک میدونی تو رو نمیخواد -نیما -بله -من نمیدونم چرا رفتم خونش ... ولی الان میخوام سر از کارش در بیارم .. ی مقدار مشکوک میزنه - منظورت چیه -ببین الان نمیتونم تا مطمئن نشدم چیزی بهت بگم -اذییتت ک نکرد - ن بابا .. نیما اگه بدونی چ کد بانوییه -کی ؟ -مهرداد -چرا کدباتو -دیشب پشبند بسته بود رفته بود داشت با وسواس شام درست میکرد -هه حتما قبلا برای نازیلا خانوم این کارا رو میکرده - نمیدونم .. ولی میخوام سر از کارش در بیارم - امشب ک اینجا میمونی - نه شام ک خوردیم بی زحمت منو برسون خونه .. میخوام ی نقشه درست حسابی بکشم -فقط مواظب خودت باش .. روی منم حساب کن هر کاری بخوای میکنم ... باشه باشه بعد از شام از نیما خواستم ک منو برسونه -مرسی داداشی ...نمیایی بالا ؟ - ن دیگه تو برو ب سلامت -مواظب خودت باش با نیما خداحافظی کردم . ب داخل خونه رفتم ... وایییییییییییییییییییییی .. اینجا چ جهنمه محکم زدم تو سرم .. یادم رفته بود شومینه رو کم کنم سریع شومینه رو کم کردم .. لباسامو عوض کردم ..ساعت 11 بود .. رو تختم دراز کشیده بودم .. داشتم با گوشیم ور میرفتم .. حوصلم عجیب سر رفته بود با صدای در خونه ب خودم اومدم .. دوباره ب ساعت گوشیم نگاه کردم ... 12 بود .. یعنی تا این موقع شب کجا بوده ...متوجه شدم ک داره ب طرف اتاقم میاد .. فوری خودمو ب خواب زدم ... چند دقیقه کذشته بود فکر کردم رفته میخواستم چشمامو باز کنم .. با احساس دستش روی دستم تنم یخ کرد .. یعنی تا الان اینجا بوده ... نرمی لباشو روی پیشونیم احساس کردم ... -نفسم اروم بخواب یا خدا این چش شده نصف شبی .. نفسمممممممممممممممممممممم ممممممممممممممممممم صبح ک از خواب بیدار شدم . ب طرف دستشویی رفتم تا صورتمو بشورم .. ب خودم تو ایینه نگاه کردم .... -چرا من با شال خوابیدم ب شال بدبختم ک ب طرز فجیعی چروک شده بود نگاه کردم .. چ عذابی رو تحمل کرده بودم -نفسسسسسسسسسسسسسسسسسسس از دستشویی بیرون امدم -سلام ی نگاه بهم انداخت .. ی نفس اروم کشید .. -کجایی ی ساعت دارم دنبالت میگردم -رفته بودم صورتمو بشورم ... از کنارش رد شدم و ب اشپزخونه رفتم .. برای خودم ی لیوان چایی ریختم -نفس -هییییییییییییییی ترسیدم چرا مث جن ظاهر میشی -من همینجا بودم .. تو معلوم نیست حواست کجاست -حالا بگو چکار داری .. باید برم .... -کجا ؟ - کلاس دارم ... -جون خودت .. تا جایی ک من میدونم امروز کلاس نداری-خوبه امار کلاسامم داری -پس چی خیال کردی -حالا کارتو بگو -هیچی .. من الان باید برم .. بعدا در موردش صحبت میکنیم -الو-سلام دخمله -سلام سیمایی -چیه حوصله نداری -ولی تو خیلی شنگولیا -چرا نباشم -چی شده ؟-امشب داره برام خاستگار میاد -چیییییییییییییییییییییییی یییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟-ای زهامار کرم کردی .. دختر خل - چرا زودتر بهم نگفتی .. حالا کی هست این شازده -محسن -محسن کی.... صب کن ببینم محسن -اره- وایییییییییییییییییییییی .. سیما خیلی خوشحالم -چرا -چون بالاخره دارین بهم میرسین .. کلک چی شد رفتی براش توضیح دادی - نه .. خودش از طریق یکی از دوستاش فهمیده ک عکس فتوشاپه -خب -هیچی دیگه .. با کلی تحقیق فراوان ب این نتیجه میرسه ک من بی گناهم -هههههههههههههه چقد لوس.. الان حتما داری میذوقی ک اقا ب اشتباهشون پی برده -نفس-بله - نمیخوامش-چیو -محسنو -چی داری میگی سیما .. تو ک تا دیروز داشتی براش میمردی ....-اون بهم سیلی زد .. زود قضاوت کرد بی این ک توضیحی بخواد -حالا ک فهمیده اشتباه کرده -نه - نه ... ببین عزیزم تو باید با خودت کنار بیایی .. من نمیگم کار اون درست بوده ... ولی تو این کارشو بزار ب ازای دوست داشتن - دوست داشتن اینجوری -اه تو چرا این جوری میکنی ... -چه جوری میکنم ... میخوام برای زندگیم تصمیم بگیرم اشکالی داره ؟؟؟-نرود میخ اهنین در سنگ من ک هر چی میگم گوش نمیدی ... هر کاری دلت میخواد بکن ... ولی مطمئنم پشیمون میشی -هوووووف ... زنگ نزدم ک نصیحتم کن ی ..-پی چرا زنگ زدی .. میخواستی اعصابمو بهم بریزی ؟سیما چنان زد زیر خنده ... اینقد بلند میخندید ک گوشی تلفنو ی متر اونور تر نگه داشته باشه -مــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــرض ذلیل شده .. کرم کردی -نفس ب خدا خیلی باحالیا .. عین مامان بزرگا میمونی - هرهر .... اصلا وقت ندارم میخوام برم ... یا میگی چی میخواستی بگی یا قطع کنم - اوه اوه .. چه زود جوش میاری .. خب حالا ... گفتم ک محسن امشب داره میاد خاستگاری - خب ب سلامتی .. اینو ک قبلنا هم گفتی ... حرف جدید تر بزن -اوم .... حرف جدید این ک مخواستم اذیتش کنم -مرض داری .. تو ک دوستش داری .. بله و بده خیال هممونو راحت کن دیگه .. بابا دلم لک زده برا ی عروسی - ئه .. اینجوریاست ... حالا ک دلت لک زده پس زودتر دست ب کار شو دیگه .... مهرداد خان هم ک عجیب اتیششون تنده هنو هیچی نشده خانومشونو برده خونه ... نفـــــــــــــــــــــــ ــس ... شبا ک شیطونی نمیکنین ک ....صدای خنده ریزشو از پشت گوشی میشنیدیم ... -سیما اااااااااااااااااااا -جانم -درد .... حناق 42 ساعته ... تو ادم نمیشی -خب مگه دارم دروغ میگم ؟دیگه حوصله نداشتم سریع تلفنو قطع کردم ... ب این شوخی های سیما عادت داشتم ... ولی راستش خجالت میکشیدم وقتی اینا رو مطرح میکردساعت 10 شب بود ولی هنوز خبری از مهرداد نبود ... تلفن برداشتم تا بهش زنگ بزنم ولی باز منصرف شدم .... اخه چی بهش میگفتم .. هر چی ک میگفتم میترسیدم فک کنه ک ناجور گرفتارش شدم و طاقت دوریشو ندارم ... تلفن سر جاش گذاشتم ... رفتم رو مبل نشستم وب شعله های شومنه خیره شدم .... تو فکر بودم ک با صدای چرخش کلید ب خودم امدم .. ب طرف در برگشتم ... مهرداد داشت اروم داخل خونه میشد ب ساعت نگاه کردم 12 بود -سلام با صدام یکه خورد ... فوری سر جاش ایستاد -سلام ... تو هنوز بیداری .. ؟ -میبینی که
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۲۰ ساعت 12:6 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|