رمان عشقم رو نادیده نگیر10
زیر لب ایشی گفت و روبروم روی یکی از مبل ها نشست
همون موقع هم بقیه از پله ها پایین اومدن و هر کدوم روی یکی از مبل ها
نشستند.بعداز چند دقیقه هم
ارسلان از بیرون وارد خونه شد و به طرف پله ها حرکت کرد.
سرم رو برگردوندم و به بقیه خیره شدم.یاشار روی مبل سه نفره کنار
خانم و اقای رفوئی پدر و مادرش نشسته
بود رزانا هم روی مبل تک نفره ی کنار ان ها نشسته بود.چند لحظه به
چهره ی هر دوشون خیره شدم.
یاشار خیلی شبیه مامان و باباش بود ولی رزانا شبیه هیچ کدوم نبود. کلا
این دختر هیچ چیزش رو به پدر و
مادرش نرفته بود. بر خلاف رزانا اقا و خانم رفوئی کاملا ادم های
متشخص و با کلاسی بودند.حتی یاشار
هم نقطه ی مقابل رزانا بود.
از این همه تفاوت واقعا متعجب بودم.با صدای عمو نگاهم رو به سمتش
سوق دادم.
زن عمو:-بچه ها نظرتون راجع به فورمه سبزی چیه؟
قبل از اینکه کسی چیزی بگه رزانا در حالی که سعی می کرد ناخون های
مانیکور شده اش روبه رخ بکشه با
انزجار گفت:
-من که نمی خورم.
با حرفش همه سکوت کردند و بهش خیره شدند.
نتوستم جلوی خندم رو بگیرم و بلند زدم زیر خنده. اینبار بقیه نگاه های
متعجبشون رو به سمت من دوختند.
رزانا هم با حرص بهم خیره شده بود. با خجالت سرم رو پایین انداختم و
چیزی نگفتم. با احساس سنگینی
نگاهی سرم رو بالا گرفتم که با چشم های خندون یاشار مواجه شدم.
خندم رو جمع کردم و سعی کردم صدای متعجبی به خودم بگیرم. اونقدر
از دستش حرصی بودم که تا تلافی
نمی کردم اروم نمیشدم.
با تعجب رو بهش گفتم:
- ا واسه چی رزانا جون؟
مطمئن بودم دلش می خواست همونجا خفم کنه.در حالی که با اکراه دهانش
رو باز کرده بود با حرص گفت:
-اصلا بهم نمی سازه... چند هفته اس دارم از رژیم غذایی دکتر آریایی
استفاده میکنم ...
قبل از اینکه بزارم حرف دیگه ای از دهنش خارج بشه از جام بلند شدم و
با صدای بلند گفتم:
- کی با شراب موافقه؟
اصلا اهل این چیزا نبودم ..حتی یک بار هم سراغش نرفته بودم فقط اون
زمان یک نقشه ای داشتم که مطمئنا
رزانا خیلی خوشش نمی اومد.
دوباره قبل از این که کسی چیزی بگه رزانا بلند گفت:
- عالیه من که می خورم!
سریع دست نازنین رو گرفتم و با خودم به اشپز خونه کشوندمش.وارد
اشپزخونه که شدیم با عصبانیت گفت:
- چته وحشی دستم شکست!
بدون اینکه جوابی بهش بدم با صدای ارومی گفتم:
- میای یه خورده حال این رزانا رو بگیریم؟
با این حرفم دستی که در حال مالشش بود رو رها کرد و با خوش حالی
گفت:
-ای ول ...من هستم!
بعد چشمهاش رو ریز کرد و گفت:
-چطوری؟
- میخوام مشروب های مخصوص خودم رو براش درست کنم!
قابلمه ای رو برداشتم و گفتم:
- حالا هم اونجوری زل نزن به من یه چیزی این تو بریز!
با تعجب گفت:
- بابا تو دیگه کی هستی؟!
ابرویی بالا انداختم وقابلمه رو با یک لیوان اب پر کردم.بسته ی نمک رو
باز کردم تقریبا نصفش رو خالی کردم.
داشتم برای خودم یه چیزایی توش میریختم که یکدفعه نازنین سر فلفل پاش
رو باز کرد و تمامش رو توش خالی
کرد.با خنده گفت:
- در این گونه مواقع فلفل جواب می ده!
با خنده نگاهش کردم و گفتم:
- ای ول بابا تو هم اینکاره ای ها؟!
شانه ای بالا انداخت و به کارش ادامه داد.من هم مشغول هم زدن مواد
شدم.یکدفعهه رو بهم گفت:
- سارینا به نظرت زیادی بد مزه نشده؟
با خنده نگاهش کردم و رو به زن عمو گفتم:
- زن عمو شکر و گلاب هاتون کجاست؟
زن عمو گلاب و شکر رو دستم داد و گفت:
-دارین چکار می کنین شما دوتا؟
نازنین گفت:- هیچی خاله جان فقط میخوایم یه خورده حال این رزانا رو
بگیریم!
زن عمو درحالی که میخندید گفت:
- از دست شما جوونا!
شکر و گلاب رو اضافه کردم و رو به نازنین گفتم:
- حالا راضی شدی؟
نازنین:- عالی شد! ولی سارینا توروخدا یه نگاهی بهش بنداز...این اصلا
قیافش به مشروب نمی خوره!
راست میگفت. به همه چیز شباهت میداد جز مشروب!
سریع به طرف کابینت رفتم و بعد از پیدا کردن شربت البالو دور از دید
زن عمو نصف بیشترش رو توی
قابلمه خالی کردم.در اخر هم تمام مواد رو از صافی رد کردم که خیلی
ضایع نباشه!
نازنین جام های شراب رو توی سینی گذاشت. من هم مواد رو توی یکی
از جام ها ریختم و بقیه رو هم با
گیلاس پر کردم. برای خودم و نازنین و ارسلان هم شربت البالو درست
کردم .
چهار لیوان رو گوشه ی سینی گذاشتم تا دست کسی بهشون نرسه بقیه رو
هم جلوی سینی گذاشتم و به
طرف سالن راه افتادم.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۲۰ ساعت 11:58 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|