رمان آیلا (22)
|
آرتام
خیلی سعی میکردم تو چشماش گم نشم اما چشماش یه جذبه ای داشت که نا خود آگاه دوست داشتی به چشماش نگاه کنی.
آروم براش اون یکی لنز رو هم گذاشتم که چندتا اشک از چشماش اومد خیلی خوردنی شده بود وای خدا من کی این همه بی حیا شدم ؟
-ممنون .
-خواهش میکنم کاری نکردم .
و بدون حرف دیگه ای از اتاق زدم بیرون توهان پایین ایستاده بود .رفتم کنارش
-چی شد؟
-هیچی براش لنز رو گذاشتم.
-واقعا ؟والا تا حالا کسی نتونسته براش لنز بزاره بس که ترسواِ !!!
توهمین لحظه آیلا از پله ها پایین اومد تازه به لباسش دقت کردم چه باحال بود خنده دار تر از اون شلوارش اومدم بزنم زیر خنده که نگاه به توهان افتاد که با حرص به آیلا نگاه میکرد خواستم ازش بپرسم چی شده که گفت :
-نگا دختره ی شالاتان حالا میدونه من از این مدل لباسا بدم میاد ها همش از اینا میپوشه تو عروسی بهاره فک کردم آدم شده ولی الان میبینم هیچ...هی خدا
آیلا اومد کنارمون و با یه لبخند ژکوند رو به توهان گفت :
-چی شده عزیزم ؟
-هیچی از دست یه گوریل سبز-آبی عصبانیم !
-به خودت فشار نیار کار خرابی میکنی !!!
-ببند !
-با ریموت یا فقل و زنجیر ؟
-ساکت شو!
-خفه شم یا بمیرم؟
-الان کله تو میکنم تو آب !
-آب سرد یا گرم ؟
-آیلا میزنمتا!
-با چوب یا با دمپایی؟
-حیوون!
-سگ یا گربه؟
-گمشو از جلو چشمام!
-پیاده یا با ماشین؟
-هر چی فقط قیا فتو نبینم!
-بام میای یا تنها برم ؟
-میکشمتا!
-با چاقو یا با ساطور؟
-با ساطور!
-قربانیم میکنی یا تیکه تیکه؟
-آیلاااااا!!
وااای خدا من که غش کرده بودم از خنده خود توهان هم خندش گرفته بود.
در واقع تمام کسایی که دورو برمون بودن داشتن میخندیدن ... ادامه دارد..... | |
![]() |
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۱۹ ساعت 23:34 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|
