گوشی رو توی دستم میچرخوندم . این پیشنهاد چه قدر ذهنمو درگیر خودش کرده بود .باید همه چیزو در نظر میگرفتم . تو دوراهی بدی گیر کرده بودم . میتونستم غرق در ارامش ظاهری و پول و در عین حال با تحمل فرشاد عوضی زندگی کنم ویا میتونستم یه کم کرکره ی غروره رو بکشم پایین و مستقل شم و از  نگاه های ترحم امیزدایی ورفتار های سرتا پا تحقیر زن دایی هم نجات پیدا کنم . به نظرم راه دوم عاقلانه تر بود . هرکاری از نظر من برای نجات پیدا کردن از دست فرشاد عاقلانه میومد. مسءله ای که اینجا وجود داشت این بودکه نکنه از تو تله ی اول با کله پرت شم تو تله ی دومیولی نه بهش نمیومد نگاهی به ساعت مچی ام انداختم ساعت ۱۰:۴۵ بود . فقط یه ربع وقت داشتم. حالا میمردی بگی تا وقتی که دلم میخواد میتونم فکر کنم بعدم خیلی شیک و مجلسی یه کارت بدی دستم بگی هر موقع تصمیمتو گرفتی با این شماره تماس بگیر؟؟؟والا هنوز قبول نکرده اوامر اقا شروع شده وای به حال الان که دیگه قبول کردم . قبول کردم؟اره دیگه چی کار کنم در به در دنبال یه کار درست درمون با جای خواب و غذا و امکان درس خوندن و ادم خوب می گشتم حالا که خودش کاملا اتفاقی هوس کرده یه اوانسی چیزی بهم بده  ردش کنم؟حالا  درسته اون مورده اخرو نداره ولی ما بقیش که حلهدوباره یه نگاه به ساعتم کردم ۵ دقیقه مونده بود.نگاهی به عکس مامان بابا انداختم دستمو گذاشتم روی قران کوچیکی که به صورت اویز به گردنم انداخته بودم  .بسم الله ی گفتم و شماره رو گرفتم 

الو سلام اقای ….-

فردا ساعت ۴ این ادرسی که برات اس ام اس میکنم -

هااااا چی شد ؟چی گفت اصلا ؟؟با حالت عصبی اداشو دراوردم و گفتم فردا ساعت ۴ این ادرسی که برات اس ام اس میکنم . زبونمو دراوردم و هرچی شکلک بلد بودم هم پشتبندش .حرف تو دهنم خشکید میذاشتی اقای شو کامل بگم لااقلبد جور تو فکرای خودم غرق شده بودم که در باز شد .سریع به خودم اومدم و شالمو روی سرم میزون کردم

خانوم کوچولو نمیخوای بیای پایین با ما هم سفره شی؟بد نمی گذره ها-

نگاه نفرت بارمو به چشمای وقیح فرشاد دوختم و گفتم :سیرم میل ندارم

اشکالی نداره بیا پایین لااقل ما میلی به خوردن پیدا کنیم از وقتی مامان اینا رفتن دبی جای اینکه بیشتر ببینمت خیلی کم پیدا شدی نمیگی دلم برات تنگ میشه ؟؟؟؟؟؟

چندشم شد موضع خودمو تغییر ندادم . بازم خدارو شکر این ته استکان جرات و این یه بشکه رو رو بهمون داد والا معلوم نبود من زیر دست این پسره چه بلایی سرم میومد

گفتم میل ندارم الانم میخوام بخوابم اگه زبون ادم حالیت میشه برو بیرون اگر نه هم که برم زنگ بزنم گاو داری با هم -نوعات حرف بزنی تا منظورمو بفهمی

مثل همیشه رقت بار خندید دو قدم به جلو برداشت. با اینکه ترسیده بودم حتی حالت نگام رو هم عوض نکردم .همیشه احساس میکردم از نگاهام میترسه .

-میدونی من همیشه عاشق این طرز حرف زدنتم .با اینکه اگه هر بچه یتیمی جای تو بود مظلوم میشد ولی تو خیلی پررویی .بازم میگم اگه خواستی بیا پایین بچه ها خیلی دوست دارن ببیننت نگران نباش دختر هم باهامونه تنها نمیمونی 

اخم کردم تا خواستم صدامو بالا ببرم و یه چیزی بگم صدای زنگ اس ام اس بلند شد . نگاه شرورانه ای به گوشیم انداخت .

-این وقت شب با کی اس ام اس بازی میکنی ؟

از قصدش باخبر شدم و گوشیرو از روی تخت برداشتم .از عکس العمل سریعم جاخورد.حالت نگاهم رو بی تفاوت کردم و گفتم:میری بیرون یا همین الان….

- خیله خوب بابا اگه اون آتو رو ازم نداشتی تا الان صد بار  … صداشو پایین اوردو از اتاق رفت . نمیدونم دایی توی این بشر چی میدید که انقدر بهش اعتماد میکرد و فکر میکرد پاک ترین پسر روی زمینه.یا دایی من خیلی پرت بود و از زن دایی میترسید یا فرشاد اونقدر زرنگ بود که بتونه سرشونو شیره بماله و خوب مسلما اولی جواب عاقلانه تری بود. گوشیمو نگاه کردم ادرسش لواسون بود.لواسون؟؟؟؟؟؟؟؟وااااای خوب من چه جوری این همه راهو هر روز بیام و برم؟پوفی کشیدم و سرمو روی بالش گذاشتم . ولی سریع از جام بلند شدم و درو قفل کردم .کلید رو هم از رو در برنداشتم که اگه خدای نکرده فرشاد کلید داشت بتونه درو باز کنه. خودم رو روی تخت انداختم . تاصبح صدای خنده و موزیک قطع نشد.