رمان آیلا (21)
آیلا
وارد اتاق که شدیم مانتومودر اوردم
-بچه ها کمکم کنید لنزمو بزارم به خدا میترسم
ملیکا و رعنا با هم زدن زیر خنده
-کوفت. درد. مرض . زهرمااااااار
ملیکا-باشه باشه بزار برم دستامو بشورم
یه 2 دقیقه بعد برگشت
ملیکا- خوب لنزو بده
منم با ترس لنز رو دادم وقتی بازش کرد گفت
-ووویییی چه خوشگله
ولی من داشتم از ترس آب دهنمو قورت میدادم ملیکا که دید جوابشو نمیدم بهم نگاه کردو با دیدن صورت رنگ پریدم تعجب کرد
رعنا – اینقدر از لنز میترسی ؟
جوابشو ندادم اصلا نمی تونستم حرف بزنم اما گفتم
-بلند شو ملیکا برام بزار
-باش
اومد کنارم ایستاد
ملیکا –چشمتو کامل باز کن
چشمامو که باز کردم اومد لنزو بزاره که جاتون خالی یه جیغ فرا بنفش که هیچ فرا صوت کشیدم
ملیکا-ای مرض ترسیدم
رعنا-ای خدا نگ....
که یه دفعه در با شدت باز شد و توهانو استاد اومدن تو
توهان-چی شده
با ترس گفتم –صدای جیغم تا پایین اومد؟مگه آهنگ نذاشتین؟
-نه بابا ما تو اتاق کناری بودیم حالا چی شده ؟
ملیکا – هیچی خانم میترسه لنز براره
همه شون خندیدن استاد گفت
-الان برمیگردم
وقتی برگشت دیدم داره دستاشو خشک میکنه
-همه بید بیرون
خاستم برم بیرون که گفت
-وایسا
من-مگه نگفتید بریم بیرون
-آخه دختر مگه نمیخوای لنز بذاری
-چرا ولی میترسم
-خوب بیا تا برات بذارم
رفتم کنارشولنز رو گرفتم طرفش
استاد –سرتو بیار بالا
اینقد زرزر میکنم که من قد بلندم تا سر شونه اسش میرسم البته اشکال از من نیس این خیلی نردبونه
-وای استاد تورو خدا من میترسم درد داره
-اولادرد نداره دوما اینجا من ؟آرتامم نه استاد
چیزی نگفتم به چشمای خوش رنگشنگاه کردم
-به صورتم نگاه کن اصلا کار به دستام نداشته باش
سرمو تکون دادم همونطور که داشتم تو چشماش غرق میشدم یه دفعه یه سوزشی توچشمم ایجاد شد که سریع اونو بستم ویکم خم شدم چشمم میسوخت آرتام (چه زود دختر خاله شدم)سرمو بین دستاش گرفت
-حالا چشمتو بچرخون ولی بازش نکن
همون کارو کردم بعد از چند لحظه گفت
-خوب حالا آروم باز کن
چشممو که باز کردم اولش یکم تار شد بع د درست شد ولی یه چند تا اشک ناقابل از چشمام اومد میدونم الان چشمام خیلی با مزه شدن
آرتام –خوب حالا بریم سراغ اون یکی چشمت
-باشه
ادامه دارد.....