رمان آیلا (20)
آرتام
از حموم که اومدم بیرون موهامو خشک کردم اما نه رو به بالا همین طوری شلوغ پلوغ سریع لباسامو که شلوار جین سرمه ای وتیشرت مشکی و کت اسپرت سفید بود پوشیدم ساعتمو بستم عطرمم زدم کتونیامو پوشیدم و کادوی توهانو که یه ساعت خیلی شیکی بود رو برداشتمو رفتم پایین
-مامان مطمئنی که نمیای
-آره عزیزم میخوام فردا دعوتشون کنم
-فردا ؟؟؟
-آره
-خسته نمیشن؟؟
-نه عزیزم برای شام دعوتشون میکنم
-باشه من رفتم
مامانو بوسیدمو خداحافظی کردم
-سلام
-سلام چطوری پیر پسر
- اِ اِ...آرتام نداشتیم ها
- باشه بابا کیا اومدن؟؟
-ماهان و خانواده ی دو خاله محترمه ودوست های خواهرم
- و خود خواهرت ؟؟؟؟
-خودش نیومده خنگه بش یعنی گفتم زود بیا اینقدر دیر میکنه
که یه دفعه یه صدای داد مانند گفت
-سلوووووووم عشق منننن
توهان رو به من گفت –چه حلال زاده
برگشتم ببنم خواهرش چه شکلیه که خشکم زد این که آیلاس
آیلا با دهن باز گفت
-تووووو؟؟؟؟
اما بعد خودشو جمع و جور کردو گفت
–سلام استاد
توهان –شما همدیگه رو میشناسید
تا آیلا اومد جواب بده ملیکا گفت
-ای دردی بگیری کدوم گوری بودی تا الان
آیلا همونطور که به سمت پله ها میرفت شونه ای بالا انداخت
-به من چه داشتم آماده میشدم
توهان –خوب ؟؟؟؟؟
منم یه نگاه بهش انداختمو براش تعریف کردم
دیگه کم کم مهمونا رسیدن...
ادامه دارد..........