آرتام

 

 

از حموم که اومدم بیرون موهامو خشک کردم اما نه رو به بالا همین طوری شلوغ پلوغ سریع لباسامو که شلوار جین سرمه ای وتیشرت مشکی و کت اسپرت سفید بود پوشیدم ساعتمو بستم عطرمم زدم کتونیامو پوشیدم و کادوی توهانو که یه ساعت خیلی شیکی بود رو برداشتمو رفتم پایین

-مامان مطمئنی که نمیای

-آره عزیزم میخوام فردا دعوتشون کنم

-فردا ؟؟؟

-آره

-خسته نمیشن؟؟

-نه عزیزم برای شام دعوتشون میکنم

-باشه من رفتم

مامانو بوسیدمو خداحافظی کردم

 

 

-سلام

-سلام چطوری پیر پسر

- اِ اِ...آرتام نداشتیم ها

- باشه بابا کیا اومدن؟؟

-ماهان و خانواده ی دو خاله محترمه ودوست های خواهرم

- و خود خواهرت ؟؟؟؟

-خودش نیومده خنگه بش یعنی گفتم زود بیا اینقدر دیر میکنه

که یه دفعه یه صدای داد مانند گفت

-سلوووووووم عشق منننن

توهان رو به من گفت –چه حلال زاده

برگشتم ببنم خواهرش چه شکلیه که خشکم زد این که آیلاس

آیلا با دهن باز گفت

-تووووو؟؟؟؟

اما بعد خودشو جمع و جور کردو گفت

 –سلام استاد

توهان –شما همدیگه رو میشناسید

تا آیلا اومد جواب بده ملیکا گفت

-ای دردی بگیری کدوم گوری بودی تا الان

آیلا همونطور که به سمت پله ها میرفت شونه ای بالا انداخت

-به من چه داشتم آماده میشدم

توهان –خوب ؟؟؟؟؟

منم یه نگاه بهش انداختمو براش تعریف کردم

دیگه کم کم مهمونا رسیدن...

 

 

 

 

 

ادامه دارد..........