رمان چهار دیواری11
سهيلا كه اماده بود دو دستي منو خفه كنه با صداي كنترل شده اي گفت: - با اينكه فكر نكنم بتونم از مهموني دوره ايم بگذرم ..ولي چشم اگه بتونيم حتما مي يايم و به دور از چشم شاهرخ پاشنه كفششو گذاشت رو پام و تا مي تونست فشار داد و با لبخند به شاهرخ نگاه كرد ... با اينكه دردم گرفته بود سعي كردم لبخندي تصنعي بزنم و سهيلا رو تو لبخند زدن همراهي كنم ... *** به محض سوار شدن تو ماشين ..سهيلا آستانه صبرش لبريز شد گفت: -
تو به من قول دادي ..ندادي؟قرارمون به همين زودي يادت رفت ؟اقا ي نجم قرار
بود فقط دو ساعت بريم ون كارخونه و برگرديم ...پس اين قول مهموني چي بود
كه بهش دادي ؟ - يه لحظه.. - چي چي رو يه لحظه.... تو از سكوت من داري سو استفاده مي كني ..اونم به بدترين شكل ممكن ... - چرا نمي ذاري حرف بزنم - بذارم كه باز براي خودت برنامه بچيني ...من در اين بين با داد ....سرش فرياد زدم و گفتم: - سهيلا!!! با خشم و دست به سينه بهم خيره شد - من مجبور شدم ..اون اون چيزي رو كه بايد مي فهميدم نفهميدم ...كلا برنامه اونطوري كه مي خواستم پيش نرفت ... - خوب به من چه - فقط همين يه بار - نه - خواهش مي كنم سهيلا حرفي نزد - باشه؟همين يه بار ..اذيت نكن ديگه ...اگه مي تونستم كسي به غير از تو مي بردم ولي خودتم مي دوني كه نميشه ... - باشه - يعني قبول كردي ؟ - فقط به يه شرط - چه شرطي ؟ - بايد همه چي رو بهم بگي - - د نشد ديگه..ما با هم.. -
آ آ آ...زرنگ نشو اقاي زرنگ تو زدي زير همه چي ..پس منم مي تونم مثل تو يه
بار بزنم زير قولم و فضولي كنم ..اينطوري ير به ير مي شيم - خيلي بدي - نه به بدي تو پوفي كردم و گفتم : - باشه مي گم ولي الان نه - تا قبل از روز مهموني گفتي كه گفتي اگه نه كه شرمنده شما ميشم و نمي تونم بيام مهموني -خيل خب - و اما يه شرط ديگه از بين دندوناي قفل شده به خشمم گفتم : - ديگه چي مي خواي ؟ - اينبار اون دوستتم بايد بياد كه باز شاهكار نكني و بازي رو كش ندي - اخه چه ربطي به اون داره .... - يعني واقعا مي خواي بگي نمي دوني سرمو تكوني دادم و گفتم: - نه با ناباوري بهم گفت: - تو خيلي باحالي كه تو تمام اين مدت نمي دونستي حسام راد دوست خودته و تو داشتي نقش اونو بازي مي كردي ؟ - حسام ....!!!!!!!! - اره - بس كن سهيلا ...اسمش حسام هست ولي فاميليش راد نيست.... ديگه انقدر خنگ نيستم با پوزخند به طرفم چرخيد و گفت: - پس فاميليش چيه ؟ - پور وطن يهو بلند زد زير خنده و گفت: - پس لابد جناب پوروطن دارن جاي اقاي راد درس مي خونن كه اسمشو تو اكثر كتابا نوشته يه لحظه خيره به سهيلا شدم و گفتم : - تو از كجا مي دوني؟ -
اونشب كه خونه اش بودم خوابم نمي برد از بيكاري خواستم كتاب بخونم.... ولي
جز كتاباي پزشكي كتاب ديگه اي نداشت منم مشغول ورق زدن كتاباش بودم كه اسم
و فاميلشو ديدم -تو مطمئني سرشو تكون داد و گفت: - اره - اما اخه چرا ؟براي چي همه ي اين مدت با يه فاميلي ديگه ... و گوشيمو در اوردم و خواستم تماس بگيرم كه ازم پرسيد : -فرهان كيه ؟ -فرهان؟ - اوهوم ....تو برگه فكس شده اسمش به عنوان يكي از سهامدار درج شده بود ...حيف كه نتونستم تا اخر شو بخونم -مگه تونستي بخونيش ؟ - تو چرا انقدر تواناييهاي منو دست كم مي گيري ...؟ - ولي اون كه به زبان اصلي بود - ببخشيد كه منم دانشجوي مترجمي زبان هستما - توش چي نوشته بود ؟ - اول بگو فرهان كي بود ..بعدم كل ماجرا رو بگو ...تا منم بگم - اي بابا - اگه بدوني توش چي نوشته بود ..خودت همه ماجرا رو بدون اينكه من ازت بخوام برام تعريف مي كردي - چي نوشته بود ؟ با لبخند بهم نگاه كرد و منتظر شد - سهيلا خيلي اب زير كاهي نه به اون مظلوميت تو دفتر نه به اين تا
اينو گفتم بلا گفتم...چنان اتيشي شد و رنگ به رنگ شد كه خودم لحظه اي از
ديدنش به ترس افتادم..و خواستم حرفي بزنم كه با فرياد گفت: - نگه دار -چي شد ؟ دوباره داد زد و گفت: - نگه دار به سرعت زدم رو ترمز و ماشينو گوشه اي پارك كردم و به طرفش برگشتم ...كه ديدم از ماشين پياده شد و قبل از بستن در گفت: -مي
دوني يكي از دلايلي كه باعث شده من اينجا باشم چيه؟ ..داييته...چون تو
خواهر زاده اشي وگرنه دليلي نمي ببينم با يه پسر غريبه اينور و انور برم
...و دليل ديگه اش اين بود كه تو ..توي زندگي شخصيم كمتر سرك بكشي ... و واقعا براي خودم متاسف كه تا الانم به حرفات گوش كردم و باهات راه اومدم ... و درو به شدت بست و به سمت پياده رو رفت
با ورود به دفتر روزنامه و جا به جا شدن سهيلا از اتاقم به كنار ميز تجلي تازه اوج فاجعه رو درك كردم. سهيلا شمشيرشو از رو بسته بود و مقابلم قرار گرفته بود ..حالا چطور تونسته بود مخ دايي رو بزنه و از پيش من بره بماند... چند قدمي به طرفش رفتم كه متوجه من شد و سرشو با ناراحتي پايين گرفت و به روزنامه زير دستش خيره شد.شونه ها مو انداخته بالا و گفتم: - عمرا نازتو بكشم ...بدون تو هم مي تونم كارمو پيش ببرم ... و به طرف اتاقم رفتم ... درست جايي نشسته بود كه جلوي چشمم بود..دست و دلم به كار نمي رفت ...ذهنم بشدت درگير بود... ناخواسته بدون اينكه بخوام همونطور كه فكر مي كردم نگاهم به طور كاملا ضايعي به سمت سهيلا بود... نگاهي كه بي جنبه ها رو به هزار تا فكر منحرف مي كشوند... - به به مي بينم كه اقا مجيد ما هم ..بله.....بلاخره تو دام افتاد با صداي نگار يهو خودكار از دستم افتاد و يه دفعه اي هول كردم ورنگم پريد كه با ديدن وضعيت ظاهريم ...دستشو گذاشت جلوي دهنش و بلند زد زير خنده و گفت: - واي قربون خدا برم ...ميگن دنيا دار مكافاته ...حالا دم به دقيقه حال منو مي گيري ؟ با عصبانيت از جام بلند شدم و به طرفش رفتم و گفتم: - اين چرتو و پرتا چيه كه داري مي گي ؟ - رنگ رخساره خبر مي دهد از سر درون - نه بابا حالا رنگ رخساره مي خواد بگه كه من از اين ... - هي هي اين دختره... اسم داره..چه طرز صدا كردنه؟ ...واي خدا برم اين خبر خوشو به بابا بدم.... كه مي دونم با شنيدنش ...كلي خوشحال ميشه و با عجله به سمت در رفت ..با دو.. خودمو بهش رسوندم .... بازوشو گرفتم و قبل از اينكه از اتاق خارج بشه به داخل اتاق كشوندمش و به ديواركوبندمش كه اخش در اومد و چشماشو بست و با داد گفت: - هوي چته ديوونه.؟.بازومو ول كن .. - اگه يه حرف بي ربط از دهنت در بره برنامه فردا رو منتفي مي كنم تا فهميد چي مي گم... چشماش گشاد شد و با ناباوري به من خيره شد لبخندي زدم و گفتم: - هم برنامه رو بهم مي ريزم ...هم دستمو از روي بازوش پس زد و گفت: - هم چي ؟ لبخندم پر رنگ شد و گفتم: - هيچي ..ولي اخرين بارت باشه كه بخواي منو تهديد كني ..منم با اين خانم هيچ كاري ندارم .. - لابد من بودم كه نگاش مي كردم پوفي كردم و با كلافگي دستي به گردنم كشيدم و گفتم: -اگه به نگاه باشه كه تو هر روز به گربه روي ديوار خونه اتون نگاه مي كني ..پس بايد منم بگم عاشق اون شدي ؟ با عصبانيت دستاشو به كمر زد و گفت: - مجيد! - مجيد و درد ...حالا هم برو پي كارت كه كلي كار دارم ...رو اعصابمم نباش... مي خوام براي فردا تمركز داشته باشي - نه بابا تو و تمركز - دِ مي ري يا بندازمت بيرون - خيلي بي ادبي مجيد..فقط تو روخدا فردا جلوي دوستام آبرو داري كن ...كه فكر نكنن پسر عمه امو از ديوونه خونه اوردم - بروووو چشمكي زد و با خنده گفت: - اي به چشم ... اين اي به چشم گفتنش از صدتا تهديد بدتر بود ..مي دونستم كه مي خواد خرش از پل بگذره ....بعد حالمو بگيره... گوشي رو برداشتم و شماره حسامو گرفتم ....هر چي بوق كشيده مي زد ...كسي جوابگوم نبود... شماره خونه اشو گرفتم و بازم بي پاسخ موندم .... ... گوشي هنوز دم گوشم بود كه ديدم سهيلا داره به من نگاه مي كنه...سريع به نگار نگاه كردم ... مجله اي رو گرفته بود جلوي صورتش ...و دم گوش تجلي كه كنارش ايستاده بود چيزي مي گفت كه ديدم دوتايي برگشتن و به من ..و بعد به سهيلا نگاه كردن ... تجلي چند باري ابروهاشو بالا و پايين برد و به سمت مصي رفت.. -يا جده سادات..الان اين شايعه..مثل نور كل دفترو مي گيره.. گوشي رو رها كردم و با قدمهاي بلند به طرف ميز مصي رفتم ولي ديگه دير شده بود گوشي تو دستش داشت وقوع از يه خبر بدو مي داد ..دهنم خشك شد.... كه برگشتم و به پشت سرم نگاه كردم..تجلي با نگاه خيرهِ من..گوشي رو دزدكي سرجاش گذاشت و نگاهشو به سمت سقف دوخت.. با ترس به مصي نگاه كردم ..چشمكي بهم زد و در حالي كه دستشو برده بود زير كتش و به نشونه ضربان قلبِ تند ....از داخل به كتش ضربه مي زد و بعدم حالت غش مصنوعي ...از خودش در اورد با ورود ياسر و گوشي همراهش با خشم به نگار نگاه كردم ... ...خواستم برم سمت نگار كه ياسر مثل كَنه از پشت سر بهم چسبيد و صورتمو غرق بوسه كرد و با داد گفت: -مجيد مجيد ...تو ديگه... با عجله جلوي دهنشو گرفتم و با التماس بهش گفتم: - تو روخدا همش يه شوخيه..تو روخدا ... اما مگه اين جماعت حاليشون بود ...به زور خودشو از دستم خلاص كرد و به طرف مصي رفت و گفت: - حالا كي هست ؟ مصي با چشم و ابرو.... به سهيلا كه از هفت دولت ازاد بود اشاره كرد.. محكم زدم پس پيشونيم و فاتحه اي نثار بدشانسيم كردم .. رنگ به روم نمونده بود...لبام از شدت ترس و نگراني سفيد شده بود... حالا همه داشتن به من و سهيلا نگاه مي كردن ...كه با عصبانيت گفتم: - اين مسخره بازيا چيه...؟ سهيلا با داد من.... تازه متوجه اطرافش شده بود و داشت به همه نگاه مي كرد ... نگارو صدا كردم و گفتم: - نگار خيلي .... دست به سينه با نيشخند ايستاده بود و بهم نگاه مي كرد ...كه گفتم: - خيلي برات متاسفم ... همه كه عصبانيتمو ديدن ساكت شدن و فقط نگاهم مي كردن تو همين هنگام حسام با يه دسته گل بزرگ رز و با كت و شلواري اتو كشيده وارد دفتر شد.
با ديدن من و سهيلا و بقيه كاركنا لبخند عريضي زد و خواست قدم ديگه اي برداره كه مو بايل ياسر با صداي دلخراش احمد ازاد نواخته شد .و همه رو با اين اهنگ... تو هنگي كامل فرو برد: اين روزا خيلي برام ناز مي كني سر ناسازگاري ساز مي كني هي چشاتو به رخ من مي كشي خيلي اون دور دورا پرواز مي كني يادت رفته اون روزا تو با من پر مي زدي روزي صد بار مي اومدي به خونه ام سر مي زدي خودت اينجايي..دلت جاي ديگه خونه كردي توي دلهاي ديگه مگه يك دل رو به چندتا مي سپرن تجلي ميخكوب دست گل ... من نگران از نگاههاي نگران و شاد ديگران .... سهيلا مات و مبهوت حسام و حسام كه خدا بگم چيكارش كنه نگاهش همه جا بود به غير از من .. اومدن حسام، اونم اين موقع روز و دسته گلي كه مي تونست هزار و يك و معني داشته باشه ....منو بيش از بيش نگران مي كرد... هنوز نگاهها با اهنگ ابگوشتي احمد ازاد در حال چرخش بود كه حسام با لحن شوخي گفت: - حالا كي هست اين ناز كننده كه سر ناسازگاري داره ؟ و همراه بقيه زد زير خنده ... باز مصي نگاه بيخودشو به گردش در اورد و دوزاري حسام كه به مويي بند بود و فعال كرد ... حسام اول با خنده به من و سپس با گردش چشم مصي... چشماشو حركت داد كه وقتي به سهيلا رسيد ..لبخند از لباش محو شد و با نگاهي غير عادي دوباره به من نگاه كرد ... با حركت سر خواستم بهش حالي كنم كه همش دروغ و افتراست .... سهيلا كه قربونش برم تازه بعد از هزار سال متوجه وضعيت غير عادي دفتر و نگاههاي گاه و بي گاه هاي بچه ها شده بود ... با وحشت به جاي اينكه به من نگاه كنه به حسام چشم دوخت.. و اون ميون فكر كنم تنها كسي كه داشت واقعيت ماجرا رو درك مي كرد من ذليل شده... بي كلاه مونده ...بودم... كه ناگهان با فهميدن اين موضوع كه شايد فقط من اينطور فكر كردم با حالت طلبكارانه اي به دوتاشون نگاه كرذدم... و خدا خيره بده اين تجلي خير نديده كه سوال منو پرسيد: - مناسبت گل چيه اقاي دكتر ؟ حسام كه از خوشحالي و سرخوشيه چند دقيقه پيشش خبري نبود ...نگاهي به دست گل كرد و پوزخندي كه بيشتر با حسي اميخته به نارحتي و دل ازردگي بود گفت : -براي مجيده همه با تعجب ..باهم گفتن مجيد - وا ...مگه ايرادي داره يه شاگرد براي استادش گل بگيره تجلي دوباره پرسيد: -اونم گل رز؟ -خوب.... خوب دوست داشته كه گرفتم نگار كه امروز..روز مچ گيريش از ديگران بود گفت: -ولي تا اونجايي كه من مي دونم تنها گل مورد علاقش ...مريمه رنگ حسام پريد ..و همونطور كه نگاش به من بود... به سهيلا كه لباش خشك شده بود و چشمش به دسته گل بود نگاه كردم و گفتم: - نه خانوم تجلي... حسام براي من نگرفته... راستش من ازش خواستم از طرف من بگيره و بياره - براي كي ؟ به طرف حسام رفتم و دسته گلو گرفتم و بدون جواب دادن به كسي دستشو گرفتم و داخل اتاقم بردمش و درو بست و دسته گل وسط سينه اش كوبيدم و با صداي عصبي كه سعي در پايين اوردنش بودم گفتم: - خوب اين گل و فضاي عاشقانه براي كيه ؟
دستاشو رو بازوهام گذاشت و منو به عقب هل داد كه دست گلِ بينمون روي زمين افتاد.. نگاهي به سرتاپاش كردم و يه قدم ازش فاصله گرفتم..راست ايستاد و يقه كتشو مرتب كرد و گفت: - تو كي هستي كه من بايد بهش جواب پس بدم ؟...مگه چاله ميدونه كه از هر كسي طلب داري و مي خواي بهت جواب پس بده؟ - گفتم اين گل براي كيه؟ چشم تو چشم بوديم ...نمي دونم عصبانيتم براي چي بود..خوب گيرم براي سهيلا بود ..اما چرا بايد باعث ناراحتي من ميشد؟ ...من كه حسي بهش نداشتم... قدمي به طرفش برداشتم و خواستم سوالمو دوباره تكرار كنم ...كه در اتاق باز شد دوتامون سرمونو به سمت در حركت داديم.... سهيلا بين چهار چوب ظاهر شد و اول از همه به دسته گل رو زمين افتاده نگاه كرد ...و بعدم با ناراحتي به دوتامون ...حضورش فعلا تو اون موقعيت اضافي بود براي همين بهش گفتم: - امري بود؟ نگاه تاسف باري بهم كرد و وارد اتاق شد و درو بست و گفت: - اين چه كاري بود كه كرديد؟ با تعجب گفتم: - كدوم كار؟ - اين چه حرفي بود كه بين بچه ها پخش كردي ؟ -من؟ - نه من ؟ حسام هم كه حسابي از دستم كفري بود گفت: - اصلا به توچه كه من كي مي رم و ميام ؟ و من بدتر از دوتاشون...رو به حسام گفتم: - اصلا ببينم اسم درست و حسابي تو چيه ؟ و اينبار منو سهيلا بهش خيره شديم به من من افتاد و گفت: - يعني تو نمي دوني؟ كه من و سهيلا دوتايي باهم گفتيم : -نه - چتونه بابا ...خوب اگه با ارامش هم ازم بپرسيد جوابتونو مي دم ..حسام پوروطن و اينبارم هر دومون : - حسام؟؟ - اي بابا ...راد ..خوب شد و روشو برگردوند و به سمت پنجره رفت ... به سمت سهيلا چرخيد م و گفتم: - اين خيلي پروه حسام سريع چرخيد و گفت: - چرا ؟ -خير سرم دوستتم ....بعد از اين همه مدت ..تازه بايد بفهم منو خر فرض كردي و همه ي اين مدت بازيم دادي - حالا مگه چي شده؟ ..اسم كه حسامه ...فقط فاميليم يه چيز ديگه بود يهو سهيلا با صدايي ارومي ازش پرسيد : -پس اگه فاميلتون راده..پس متاهل هستيد و اسم خانومتونم فرنازه..؟. حسام لبخند مهربوني به سهيلا زد و گفت: -نه من كه حوصله حل معما رو نداشتم با تندي گفتم: -اي بابا چرا مارو گيج مي كني ؟ -پرسيد زن داري؟ منم گفتم نه -پس فرناز كيه؟ بدون اينكه جواب بده گفت: -رفتيد كارخونه.؟...چه خبر بود؟ ..كاري كه مي خواستي بكني و كردي سهيلا كه پكر شده بود عقب رفت و به ميز تكيه داد و به حرفاي ما گوش كرد ... - حسام جواب بده... چرا حرف تو حرف مي ياري ؟ - تو به من چيكار داري...؟
- حسام يكم جدي باش نفس عميقي كشيد و به ديوار تكيه داد و گفت: - چرا انقدر برات مهمه كه بدوني ؟ سوالي كه كرده بود به ظاهر از من بود.... ولي از طرز نگاهش مي شد فهميد از چه كسي پرسيده سهيلا نگاهي بهم انداخت و وقتي ديد من حرفي نمي زنم خودش ازش پرسيد: - براتون مهم نيست كه كس ديگه اي... داره از اسمتون استفاده مي كنه ؟ - چرا شما ناراحت اين موضوع هستيد ..بايد من ناراحت باشم كه نيستم سهيلا شونه هاشو بالا انداخت و دست به سينه شد و دوباره به ميز تكيه داد هر سه سكوت كرده بوديم و منتظر بوديم كه يكي از ما ...حرفي بزنه عملا ادامه بازي ممكن نبود..سهيلا خودشو كنار كشيده بود ...حسامم كه اين وسط معلوم نبود چيكاره است... خسته از سكوت دونفر مقابلم ..به پشت ميزم رفتم و خودمو روي صندلي رها كردم و گفتم: - ممنون از كمكي كه بهم كرديد ....مي دونم توقع زياديه كه ازتون ...اما خوب ... و دوباره سكوت ....ادامه حرفام چه معني مي تونست داشته باشه يا بهتره بگم.... چه فايده اي مي تونست برام داشته باشه .... -حالا اين غمبركي كه گرفتي براي چيه ؟ - حسام تو يكي حرف نزن ...كه هيچ حوصله شنيدن صداتو ندارم حسام ابروهاشو بالا انداخت و گفت: -ادم بي جنبه.. كه مي گن... اينه...خودشم نمي دونه چي مي خواد .... سهيلا كه وضعيت رو ديد به سمت در رفت و خواست از اتاق خارج بشه كه حسام صداش كرد و گفت: -لابد شما هم مي خوايد بريد؟ - بايد بمونم؟ - خوب اره ..اگه مي خواستيد... از اولم نبايد مي اومديد ..حالا كه اومديد فكر نمي كنم كار درستي باشه كه بريد سهيلا اخم غليظي كرد و گفت: -از اول قرار.. براين شد كه من دو ساعت به اين اقا كمك كنم نه بيشتر و بعد به من نگاه كرد حسام كه خنده اشو كنترل كرده بود به سمت دست گل رفت و از روي زمين برداشتش و كمي تكونش داد و روي ميز من گذاشت و گفت: -حالا شما به اين بخت برگشته يه كمكي كني... راه دوري نمي رها با عصبانيت و ناراحتي سرمو بلند كرد و با غيض گفتم : -حسام - خوب چيه ..الان يعني خيلي خوشبختي ؟ سرمو تكوني دادم و از پنجره به بيرون خيره شدم ...سهيلا با صداي دلخوري جوابشو داد و گفت: -اخه اگه قبول كنم ...حتما اين اقا باز ادامه مي ده و مي خواد كارشو پيش ببره -اگه من بهتون قول بدم چي ؟ -چه قولي ؟ -كه اين جوجه فكلي با حالت عصبي گفتم: -حسام -مرض.... ساكت شو ..ببين چي مي گم..باز اين ...بين حرفاي دوتا ادم حسابي... لُنگ انداخت ...شما ببخشيدش ..جوونه..جاهله..عقلش به اين چيزا قد نمي ده ... كجا بودم؟؟اهان..داشتم مي گفتم...كه اين جوجه فكلي بيش از اين بازي رو كش نده و شمارو اذيت نكنه سهيلا كه از طرز حرف زدن حسام خنده اش گرفته بود لبخندي زد و گفت: -فقط به يه شرط قبول مي كنم -چه شرطي؟ ت-و مهموني هفته اينده شما هم بيايد..من زياد به ايشون اعتماد ندارم ... ديگه به نقطه اوج رسيدم و از كوره در رفتم و با صداي بلندي گفتم: - اصلا كي از شماها كمك خواست؟ ...كه هي منتم سرم مي ذاريد ...بريد برون نمي خوام كمكم كنيد ...بيرون حسام شونه هاشو بالا انداخت و گفت: -بس كه بيشعوري جونم .... اين همه ادمو علاف خودت كردي كه بعد اينطوري بيرونشون كني؟ ..پسره نچسب ديوانه -حسام بيرون .. -خيلي خب بابا..نوبرشو اورده... و درو باز كرد و با احترام و بدون نارحتي در حالي كه به سهيلا لبخند مي زد ازش خواست كه از اتاق بره بيرون ..به محض خارج شدنش ..كمي درو بست و با صداي ارومي بهم گفت: - ديگه تموم شد ..هيچ وقت ازم كمك نخواه -نمي خوامم -به جهنم ... خواست از اتاق خارج بشه كه بلافاصله برگشت و دستشو پيشم دراز كرد و گفت: -سوئيچ دندونامو با حرص روي هم فشار دادم و سوئيچو تو كف دستش كوبيدم ..سوئيچو بين مشتش گرفت و گفت: -بي ادب ...به جاي تشكر كردنته ؟ فقط بهش خيره شدم ...كه بي توجه به من از اتاق خارج شد و درو بست ..خواستم بشينم كه درو يهويي باز كرد و من از جام پريدم ...
وارد اتاق شد و به طرف ميزم اومد و گفت: -ادم بي لياقتي مثل تو... چه احتياجي به گل داره ؟ و گلو از روي ميزم برداشت ...با تعجب بهش نگاه كردم ...مي دونستم خنده اش گرفته و خودشو نگه مي داره -چيه خب ...پولشو دادم ..مال خودمه ..نمي خوام اينجا باشه ...تو تنها اينجا بمون و با بوي گند عرق تنت حال كن ..نه با گلاي من واقعا زده بود به سيم اخر ..خودشم نمي فهميد چي مي گه وقتي كه درو بست هنوز سرجام ايستاده بودم و منظرش بودم... كه باز درو باز كرد .. از شدت خنده صورتش قرمز شده بود..كه يه دفعه سرم داد زد و گفت: -چيه؟... داري فكر مي كني با يه ديونه طرفي ..نه جونم... ايني كه جلوت وايستاده يه ادم حسابيه ..كه يادش رفته ازت خداحافظي كنه ...چون تو مرامش نيست بي ادب باشه ...حالا به درك كه جواب خداحافظيمو نمي دي .... و درو بست - اين پسر پاك ديوانه است ...قاط زده اساسي در حد المپيك ..خدا به زنش صبر بده اين بار ديگه واينستادم كه خودش بياد تو اتاق... و خودم زودتر از اون درو باز كردم كه ديدم دستش رو دستگيره است و مي خواد بياد تو ... با پوزخند بهش گفتم: - خوب ديگه براي چي مي خواستي بياي تو ..؟ - خوب..خوب..اهان مي خواستم بگم تو كه لياقت اين گلو نداري مي خوام بدمش..بدمش .. نگاهي به ادماي اطرافش انداخت و گفت: - اهان ..بدمش ... به خانوم تجلي كه چشات دارد و از حسودي بتركي و دست گلو كوبيد بين دستاي باز تجلي ..تجلي كه كلي ذوق كرده بود خواست گلا رو به بينيش نزديك كن و كامي از بوي خوش رزا بگيره كه نخواسته خندهِ نيم جوني كردم و گفتم: -خوب بده ..كي بهتر از خانوم تجلي وقتي ديد واقعا برام مهم نيست گفت: -نه... نه چرا بدم به خانوم تجلي.... مي دم به خانم خالقي كه چشات از كاسه دراد ..و با يه حركت گلو از دستاي تجلي بيچاره كشيد و با كلي احترام به خالقي كه مات و مبهوت ما دو نفر بود داد و واقعا در اون لحظه داشت كاسه چشمام از تعجب ترك بر مي داشت... به طوري كه احساس كردم بايد كاسهِ چشمامو ...به يه شكسته بند نشون بدم ...تا نم پس نده خالقي كه كمي قرمز شده بود به گلا نگاهي كرد و سرشو پايين انداخت.. با ناراحتي خواستم برگردم تو اتاق كه لبخند رضايتو رو لباي حسام به وضوح ديدم و مكثي كردم ... اينكه حسام داشت به سهيلا نزديك ميشد و اين نزديك شدن براي سهيلا گويي خوشايند بود يه جورايي ناراحتم مي كرد .. با اين حركتشون لب گزيدم و به اتاق دايي نگاهي انداختم ..سهيلا كه متوجه حركات من بود...كمي رنگ به رنگ شد و خطاب به حسام گفت: -اصلا اين گلا رو مي ذاريم تو سالن تا همه بتونن ببين ..و بوشونم فضاي اينجا رو عوض كنه ... و به دنبال اين حرف وارد ابدار خونه شد ... اين وسط حسام هم از پيشنهاد سهيلا بدش نيومد.و.گفت: خب ديگه قسمت بود همه استفاده كنن ... -حسام -جونم مجيد انگار نه انگار كه دلخوري بينمون به وجود اومده بود... -يه لحظه مياي تو اتاق ؟ -اره چرا كه نه ... با ورود به اتاق و صحنه هاي چند لحظه پيش به طرفش برگشتم و پرسيدم: -تو از سهيلا خوشت مياد ؟ با سوالم يه لحظه ايستاد و نگاهي بهم كرد ...بعد از گذشت چند ثانيه اي لبخندي زد و گفت: - اره ...خوشم مياد رنگ باختم و ابروهام در هم رفت و با خودم گفتم: - جلل الخالق ..ادم انقدر پروه... وقتي حرفي نزد ازش پرسيدم : -يعني ؟ -خب اره ...دختر خوب و با شخصيتي ..از اين جور دخترا خوشم مياد و بهشون احترام مي ذارم ..مشكلي هست ؟ يه لحظه نفهميدم چي مي گه براي همين پرسيدم : -يعني مي خواي باهاش ازد... -اي بابا...چي چي مي گي براي خودت ...گفتي ازش خوشت مياد گفتم اره ..ديگه چرا داستان سرايي مي كني - اما .. - خب حالا مي خواي مهموني هفته اينده رو بري يا نه ؟ چقدر راحت حرفو عوض مي كرد و به سمتي مي برد كه به نفع خودش باشه ..منم كه ذهنم هزارتا جا درگير بود اهميتي به موضوع ندادم و گفتم: -سهيلا كه نمياد... با كاري هم كه من كردم ..ديگه عمرا بياد - حالا اگه من راضيش كنم چي ؟ -اگه بشه كه ... عاليه -پس تو كاريت نباشه ..و يكمم ادم شو و اخلاق سگيتو عوض كن -راستي نمي خواي بگي چرا فاميليت -بذار به وقتش بهت ميگم..الان نه وقتش مناسبه نه مكانش ..من برم .. بعد دست كرد تو جيب كتش و سوئيچو به طرفم پرت كرد كه تو هوا قاپيدمش ...لبخندي زد و گفت: - فعلا پيشت باشه .. با اينكه نمي دونم حسام چطور سهيلا رو راضي كرده بود ..ولي بايد خودم هم ازش معذرت خواهي مي كردم و هم مي خواستم كه كمكم كنه...و اين مي تونست يكي از سخترين كارهاي عمرم باشه..كه تا حالا انجام دادم تو فكر اين بود كه چطور غرورم رو لگد مال كنم و يه جورايي به پاش بيفتم كه نگار يه لنگه پا پريد وسط افكار مسخره ام و با سر خوشي گفت: - جناب اقاي عاشق پيشه...من دارم مي رم ...اگه شوخي امروز ....روت اثر نذاشته ...فردا رو فراموش نكني ها... - واقعا كه خيلي پرو هستي لبخندي زد و گفت: - به خودت رفتم ...راستي قبل از رفتن يه سر برو اتاق بابا ..گفت كارت داره.... سرمو انداختم پايين و ازش پرسيدم : - همه رفتن؟ نگاهي به ساعتش انداخت و گفت: - اره..من ديگه برم ..كار باري نداري ؟ - كار كه نه..ولي تا دلت بخواد بار دارم..مي بري؟ - باز بهت رو دادم؟.. لبخندي زدم و سرمو گرفم پايين و ادامه خبرمو نوشتم ... كمي بعد از رفتن نگار ...كارامو دسته كردم و سراغ دايي رفتم ...چند ضربه به در زدم و وارد اتاقش شدم... به محض ديدنم گفت: -- بلاخره اومدي ؟ - ببخشيد يكم كارم طول كشيد - اشكالي نداره.. و با اشاره به مبلي كه نزديك ميزش بود گفت: - بيا اينجا بشين با نشستن روي مبل دايي رو به روم نشست و فلاكس چايشو برداشت و ازم پرسيد: - چايي مي خوري؟ - نه ممنون براي خودش يه ليوان چايي ريخت و به عقب تكيه داد..ديگه داشت حوصله ام سر مي رفت ...و براي اينكه هر چه زودتر حرفشو بزنه گفتم: - نگار گفت با من كار داريد - اره ..نكنه عجله داري و مي خواي بري؟ - نه... - چيزي كه مي خوام بگم حرف يه دقيقه دو دقيقه نيست ...پس راحت سرجات بشين و به حرفام گوش كن نفسي دادم بيرون و به عقب تكيه دادم و دست به سينه با پاي راستم شروع كردم به ضربه زدن به روي سراميك زير پام... - چقدر خالقي رو مي شناسي ؟ با سوالش حركت پام متوقف شد و پقي زدم زير خنده و گفتم: - من بايد بشناسمش يا شما كه اوردينش؟ ...حالا از من مي پرسي ؟ - لبخند تلخي زد و گفت: -منظورم اين بود كه تا به امروز چيزي ازش فهميدي؟ نگاش كردم چي بايد مي گفتم ...شايد داشت امتحانم مي كرد... - منظورتون از اين حرفا چيه دايي جان؟..بريد سر اصل مطلب ... كمي به سمت جلو متمايل شد و با سر انگشتاش لبه ليوان چايي رو لمس كرد و گفت: -مي دونم كه مي دوني كجا زندگي مي كنه...و اينكه برات سواله اين دختر چه سر و سري با من داره... - جدي - خودتو به اون راه نزن ....خودش همه چي رو بهم گفت شونه هامو انداختم بالا و به تابلوي روي ديوار خيره شدم و گفتم: -اوه....خوب ديگه - و اينكه از اين به بعد... بهتره مواظب حركات و رفتارت باشي - انوقت چرا ؟ - به اون دوستت حسام هم بگو.. كه اگه فكر و خيالاتي داره ..در مورد سهيلا نداشته باشه.. گيج شده بودم و نمي تونستم حرفاي دايي رو بفهم - يعني چي دايي؟ - چيزي كه مي خوام بگم بايد بين خودمون دو نفر بمونه...هيچ كسي هم نبايد بفهمه با علاقه گوشامو تيز كردم و منتظر شدم - قبلش مي خواستم يه چيزي ازت بپرسم... اگه من به عنوان داييت يه چيزي ازت بخوام ..مي توني عمل كني و نه نگي - داري كم كم منو مي ترسوني دايي ليوان بين انگشتاش تكوني داد و به محتوياتش خيره شد و بعد از كمي مكث گفت: - سهيلا دختر منه درست مثل منگولا بهش خيره شدم و گفتم: - چي ؟ -همون كه شنيدي - برو دايي ....شما هم شوخيت گرفته...بايد باور كنم كه خالقي سرمو با ناباروي تكوني دادم و گفتم: - الله اكبر ...نكنه و زدم زير خنده ...وقتي ديدم از خنده ام ناراحت شده...و بد بهم نگاه مي كنه... دستي به صورتم كشيدم و سرمو پايين گرفتم و لب پايينمو گاز گرفتم تو اون لحظه... به اين فكر كردم كه اگه نگار اين قضيه رو بفهمه خودش يه تنه براي دايي كافيه -شنيدي چي گفتم؟ - جان دايي جان؟ بهم چشم غره اي رفت و گفت: -مجيد هيچ كسي نبايد بفهمه.... تا به وقتش خودم بگم در حالي كه خنده امو قورت مي دادم با انگشت اشاره نوك بينيمو خاروندم و گفتم: - مطمئنيد وقتش الان نيست ؟ - مجيد اين موضوع رو هم كه تو الان مي دوني فقط به خاطر كه صداي زنگ تلفن رشته كلام دايي رو پاره كرد و نذاشت من بفهم چي مي خواد بگه دايي كه حسابي كلافه بود حين حرف زدن زير چشمي نگاهي بهم مي نداخت و انگار هر بار كه منو مي ديد پشيمون ميشد كه چرا چيزي به من گفته بود...وقتي كه گوشي رو گذاشت با خنده ازش پرسيدم: - دايي جان انوقت اين دختر دايي جديد... خبر داره كه منم فهميدم ؟ دايي نفسشو با ناراحتي داد بيرون و گفت: - اره همين امروز بهش گفتم..نيم ساعت پيش... قبل از اينكه بره - حالا از من كمك مي خوايد كه اين ماجرا رو چطور به زن دايي بگيد ؟..اره؟ -مجيد انقدر رو اعصاب من رژه نرو - چشم دايي ... و سرمو گرفتم پايين و شروع كردم به خنديدن -نه مثل اينكه تو همه ي ماجرا رو شوخي گرفتي -من؟ ..من كي باشم كه شوخي بگيرم يا جدي ...ماشالله شما شوخيت گرفته كه بعد از اين همه مدت با يه دختر دايي جديد... - مجيد - اب دهنمو با خنده ام قورت دادم و گفتم: - ببخشيد - بلند شو.... بلند شو برو ... - ببخشيد دايي... ديگه تكرار نمي شه حرفتونو بزنيد - نه فعلا تو برو ..الان با اين شنگوليت... امادگي شنيدن حرفايي كه مي خوام بزنمو نداري - نكنه پاي يه زن سومي هم در ميونه ؟ تا اينو گفتم به شدت از جاش بلند شد و خواست يه دونه آبدار بخوابونه دم گوشم كه فل فور از جام پريدم و با خنده گفتم: -دايي چرا حرصي ميشي؟..مي خواستم يكم بخندي ...غم دو زنه بودنت فراموش شه - تو غلط كردي...پسره هيچ نداره .و چشم سفيد با خنده ازش فاصله گرفتم و گفتم : -چشم.. -برو مجيد ..برو نذار دست روت بلند كنم ...برو و من با خنده اي كنترل شده اتاق دايي رو در حالي كه حالش خيلي گرفته بود ترك كردم
ا خروج از دفتر بي خودي خنده ام مي گرفت ...و با ياد اوري حرف دايي و مطرح كردن چنين موضوعي صداي خنده ام ...به مراتب بالا تر مي رفت - ايول دايي ...مثل دخترت اب زير كاهي بودي و ما نمي دونستيم .. ..چه خودشونم معصوم نشون مي دن -ايول زن دايي با اين همه باهوشت....توي اين يه مورد بدجور كلاه سرت رفت يه سرخوشي مزخرف وجودمو فرا گرفته بود..حيف كه نمي تونستم اين حرف رو به كسي بزنم الا دختر دايي جديد الورودم...كه خدا مي دونه چطور پاش تو زندگي ما باز شده بود تصميم گرفتم كمي از راهو پياده برم و به اين سرخوشيم ادامه بدم -سهيلا دختر دايي منه...اي دايي شيطون ...همزمان دوتا دختر هم سن و سال داري و باز خنديدم انقدر كه اشكِ چشمام در اومده بود ... هر كي از كنارم رد ميشد...به خنده و حرف زدناي با خودم .. نگاهي مي نداخت و رد مي شد... -اخه كي باورش ميشه..دايي ماهان...خداي ايمون اينطوري نارو بزنه به زن و زندگيش سرمو تكوني دادم و گفتم: -آي آي دايي...خراب كردي..خراب كردي ..اونم بدجور ... ...بزرگترين اشتباهتم گفتن اين امر خير به من بود ... و خنده اي كه تمومي نداشت.. گوشيمو در اوردم ...و شماره فرشته رو گرفتم...و با خودم گفت: - اين ماه چه ماهه خوبيه..دختر دايي ...دختر عمو ..مي ترسم تا اخر ماه يه دختر خاله اي ..دختر عمه اي ...خلاصه كه همين طور برامون داره مياد ...اخرش كدومشون بدبختم كنه؟ فقط خدا مي دونه ... حل اين معما هم كه واقعا منو كرده ديوونه - الو - باد امد بوي دختر عموي ترشيده اورد - بامزه شدي ؟چيه؟خبريه كه انقدر ترش مزه شدي؟ - وقتي صداي دختر عموي عزيزمو مي شنوم ..چرا كه نبايد خوشحال بشم و مزه بپرونم ؟ ساكت شد ..انگار داشت به اين فكر مي كرد كه چرا اخلاقم يهو عوض شده و خودم بهش زنگ زدم -فرشته مي گم ....من فردا نمي تونم بيام كارخونه... - يعني اصلا نمي خواي بياي؟ - چرا ولي كاري پيش اومده كه نمي تونم -پس مي خواي چيكار كني ؟ - زنگ زدم كه از تو كمك بگيرم..ماشالله كه از خانومي و جذابيت چيزي كم نداري..لابد با اين همه حُسناي تو دهن پر كن ..يه نبوغ خفته و نهفته هم داري ديگه ...نداري؟ - من موندم توي اين اخلاق تو..كه يه لحظه سگيه..و يه لحظه... - اي بابا ..بگم تازه متوجه خريتم شدم باور مي كني ؟ از صداي خنده اش متوجه شدم كه داره نرم ميشه - خوب خانوم خانوما ..حالا چيكار كنم... - اگه حرف گوش كن شدي ..مثل پسراي خوب و مودب هفته ديگه بيا مهموني كه پدرم گرفته ...تو به عنوان يكي از دوستام بيا - پوزخندي زدم و گفتم: -عزيزم اونوقت مي تونم يه همراه هم با خودم بيارم - نكنه اون دوست دخترته؟ - اي بابا چقدر تو حساسي...شما دخترا كه زير زيركي 5-6 تا داريد..حالا اسمون به زمين مياد اگه ما هم چندتا داشته باشيم - بي مزه اگه اهلش بودي دلم نمي سوخت ...حالا الان كجايي؟ - تو دلت خنده صدا داري كرد و گفت: - بيام دنبالت؟ - اوي اوي من صاحب دارما - حالا يه نيم ساعت مال ما باش ...مگه ما دل نداريم؟ -نيم ساعت بيشتر نميشه ؟ - سعي مي كنيم كه نشه حالم از مكالمه اي كه با فرشته داشتم ...داشت بهم مي خورد ...براي جلب اعتمادش بايد هر كاري مي كردم...به هر حال بايد سر از همه چي در مي اوردم ..و وجود فرشته به عنوان يكي از اعضاي خانواده و كسي كه به گفته پدرش سهم پدر من بهش رسيده بود ..مي تونست نقطه مثبتي توي نقشه ام باشه *** به ساعت نگاهي انداختم ...نيم ساعتي بود كه منتظرش بودم ...به محض اومدن برام چندتا بوق زد .... تكيه امو از درخت جدا كردم و به طرفش رفتم...چند قدم مونده به ماشين درجلو رو برام باز كرد ...نفسي كشيدم و سعي كردم به چيزي جز خودم و نقشه ام فكر نكنم با بستن در به طرفم چرخيد و با لبخند دستشو به طرفم دراز كرد و گفت: - بلاخره رام شدي لبخندي زدم و سر انگشتمو به دستش نزديك كردم و گفتم: - مگه داري با يه حيون حرف مي زني ؟..يعني چي؟ ..يه اصطلاح قشنگتر به كار ببر.. بي توجه به سر انگشتام كه فقط انگشتاشو لمس كرده بود خودش دستشو بيشتر جلو اورد و كامل دستمو توي دستش گرفت و فشار داد و گفت: - اوه ببخشيد جناب مهندس ..استاد..دكتر ....ول كن اين حرفا رو... بگو چي شد كه ياد من كردي ؟ دستمو از دستش بيرون كشيدم و گفتم: - دلم براي دختر عموي زشتم تنگ شده بود - تعريف كردناتم به درد خودت مي خوره - حالا تو مارو اينطوري قبول كن گَرمك - امان از دست شما پسرا كه فحش و تعريفتون...همه توي يه فرهنگ لغت خلاصه شده و همزمان دوتايي زديم زير خنده ... - موافقي امشب شام مهمون من باشي؟ - اگه اخر سر قرار نباشه من چيزي رو حساب كنم چرا كه نه ..مفت باشه كوفت باشه ..اونم از جيب دختر عموي عزيزمون...چه شود با خنده سرشو تكوني داد و دنده رو جابه جا كرد و ماشينو به حركت در اورد ...
با اينكه توجهم بيشتر به مناظر بيرون بود ولي زير چشمي نگاهي بهش مي نداختم و به اين فكر مي كردم كه چي داره تو سرش مي گذره... هر دومون مي دونستيم كه هيچ كدوممون با طرف مقابل رو راست نيست ...من به تبع شنيدن حرفاي پدرش ..و فرشته با تغيير رفتار ناگهاني من ... ولي هيچ كدوممون هم نمي خواستيم موقعيت پيش اومده رو از دست بديم و براي همين هر دو به بازي ساختگيمون ادامه مي داديم - مي گم نظرت چيه تو مهموني به همه بگيم كه كي هستي - كه چي بشه؟ - كه انقدر دردسر نكشي و يهو هلو بپره تو گلوت با خنده به طرفش برگشتم و گفتم : - هلو كه خيلي وقته پريده تو گلوم ...ولي هنوز پايين نرفته لبخند مضحكي زد و گفت: - خوشم مياد خوش سليقه هم هستي - تو رو خدا دوتا نوشابه ديگه هم براي خودت باز كن ...مي ترسم با اين همه خود شيفتگي ...تو اين گرما ...يهويي دم كني و بجوشي و بي مصرف شي - اي اون زبونتو نيش عقرب بزنه كه فقط از توش چرت و پرت مي باره دستي به موهام كشيدم و گفتم: - فرشته ..سهمي كه ازش حرف مي زني چقدره كه... - ببين اونقدري هست كه تا هفت پشتتو راحت كني و نذاري كه تنشون از بي پولي بلرزه - اوه ...پس لازم شد زودتر از دستتون درش بيارم ..تا سرمو زير اب نكرديد با صورتي اخم كرده... ماشين رو به گوشه اي هدايت كرد و زد رو ترمز و به طرفم برگشت و گفت: - تو فكر كردي كي هستي ؟هنوز كه نه به بار ه نه به داره.. بدجوري ادعاي مالكيت كردي...اگه قرار به از بين بردنت بود ...چرا بايد توي كودنو هوشيار مي كرديم كه عين بختك بيفتي به جونمون؟ - چي بگم ..بايد اينو از شما پرسيد .. دست به فرمون به رو به روش خيره شد و كمي حرفشو مزه مزه كرد و گفت: - دلت مي خواد هر چه زودتر به حق قانونيت برسي ؟ فقط بهش نگاه كردم ..به ارومي سرشو به طرفم چرخوند و با جديت دوباره ازم پرسيد: - گفتم مي خواي يا نه؟ نمي تونستم فكرشو بخونم ..چشماش يه چيز مي گفت و زبونش يه چيز ديگه ..در برابر نگاه منتظرش ..سري تكون دادم و گفتم: - مي خوام - پس با من ازدواج كن لحظه اي نفهميدم چي گفت ..به گمون اينكه اشتباه شنيدم سرمو تكون دادم و با ناباوري گفتم: - چي ؟ - چيز وحشتناكي نگفتم ..فقط بهت پيشنهاد ازدواج دادم در حالي كه خنده ام گرفته بود به عقب تكيه دادم و چند باري بهش نگاه كردم و مسير نگاهمو به پياده رو تغيير دادم و گفت: - خيلي فكر كردي ؟منو خر فرض كردي... يا خودت خيلي باهوش؟ روشو ازم گرفت و راحت به عقب تكيه داد و با انگشتش شروع به ضرب اومدن روي فرمون كرد و گفت: - تنها راه همينه - نكنه اينو ...تو تعيين مي كني ؟ - نه و با خنده اضافه كرد : -اينطوري بي دردسره... و تازه به همه چيتم مي رسي - انوقت كه خيلي خوشبحالت ميشه - فكر كنم اندازه همين كه تو رو هوشيار كردم حق داشته باشم - اوه پس خانوم فكر پورسانت خودشونم كردن - عزيزم من بدون سهم توام ..يه دختر پولدارم كه خيليا در ارزوي يه بله گرفتن از من هستن با پوزخند به عقب نگاهي كردم و گفتم: - دارم مي بينم .. بميرم برات عزيزم.... چقدرم كشته و مرده داري -كمتر مزه بپرون .... حالا نظرت چيه؟ - در مورد كدومش ؟زنم بشي ؟...يا حقتو بدم ؟ نگاهش تو چشمام بود و گفتم: -اگه زنم بشي كه خود به خود به حق نداشتت مي رسي..پس مورد اولي منتفي ميشه...و اما دومي...تو واقعا فكر مي كني بايد حقي هم داشته باشي؟ - ببين اقا خوشگله ..اگه من نباشم ...يعني هيچي نداري -پس با اين تفاسير ..بايد به در خواست ازدواجت فكر كنم ..رو بد تيكه اي هم دست گذاشتي ...يه پسر خوشگل كه داره كم كم مايع دار هم ميشه لبهاشو بهم فشرد و با نگاهي شماتت بار بهم گفت: - برو پايين - چقدر زود نظرت عوض شد ...عزيز دلم يكم بيشتر التماسم كن... شايد بيشتر فكر كردم و خر شدم نفسشو داد بيرون و با عصبانيت : - پياده مي شي يا مردمو خبر كنم - خسيس بگو نمي خواي بهم شام بدي ..ديگه چرا اينكارارو مي كني ؟... يهو به طرفم برگشت و خودشو به سمتم متمايل كرد و گفت: - تو كه عقل درست و حسابي نداري...بايد از خداتم باشه كه چنين پيشنهادي بهت دادم - واي مامانم اينا ...قربونت خدا..مرامتو عشق است ..كه تو اوج گيجي و بي كسي يه همچين حوري بهشتي بهم تقديم كردي
يكم جدي باش - چطور مي خواي جدي باشم؟ ..مثل اينكه همين الان ازم خواستگاري كرديا ..اگه تو جاي من بودي كه از هول به مامي جونت يا يكي از اون دوستاي دماغ عمل كرده ات زنگ مي زدي...باز جاي شكرش باقي كه من مثل تو نيستم و يكم مي تونم خودمو كنترل كنم پوفي كرد و سرشو رو فرمون گذاشت و با خنده گفت: -من احمق با چه اميدي چنين پيشنهادي به تو دادم دادم ..سر سال نشده موهام از دستت سفيد ميشه - بده به جاي اينكه انقدر تو ارايشگاه وقت تلف كني... تا موهاتو مش يخي كني من يه دفعه اي و بدون هزينه اينكارو مي كنم -مجيد خواهش مي كنم ...من پيشنهادم خيلي جدي بود - اخه دختر خوب ادم تو خيابون ..اونم توي ماشين چنين پيشنهادي مي ده؟ - تو مشكلت فقط همينه - نه؟ - پس چي ؟ خيلي جدي بهش نگاه كردم و گفتم: - اخه ازت خوشم نمياد بشدت بهش برخورد ..تا جايي كه رنگ پريدگيشو ديدم - حالا فكر مي كني من ازت خوشم مياد ؟ - صد در صد معلومه كه نه... براي همين موندم چرا اين حرفو زدي ..و خودتو انقدر سبك كردي لبهاشو باز كرد كه جوابي دندون شكن بده ..اما منصرف شد و لبهاشو روي هم گذاشت و با خشم بهم چشم دوخت - حالا لازم نيست انقدر خودتو اذيت كني ..من فكر مي كنم كه اصلا حرفي نزدي و همه چي يه شوخي احمقانه بوده با عصبانيت به بازوم چنگ انداخت و وادارم كه به طرفش برگردم..بهم برخورد و نگاهي به دستش كه پيرهن و بازمو بين خودش گرفته بود كردم ..و بلافاصله دستمو روي دستش گذاشتم و دستشو از بازوم جدا كردم و با تهديد بهش گفتم: - بار اخرت باشه كه اينطوري مثل گربه هاي وحشي به بازوم چنگ مي ندازي و دستشو به طرف خودش هل دادم... - بنا نيست كه هر غلطي خواستي بكني و منم به خاطر چرت و پرتايي كه هنوز واقعيت داشتنشون تو پرده اي از ابهامه..هيچي بهت نگم و مثل نفهما چشم بسته قبول كنم......تو ادمي هستي كه تا وقتي ندوني چيزي به نفعت نيست به زبونشم نمياري و كاري نمي كني ..اين ميون چيزي كه هست مطمئنا به نفعته كه دو دستي بهش چسبيدي و ول كنش نيستي - منظورت چيه؟ - مي خواي بگي كه نمي دوني پدرم سهم منو به تو داده گوشه لبش به خنده عصبي پريد و گفت: - نه خوبه تو هم بيكار ننشستي - حالا كه مي دوني منم يه چيزايي مي دونم ..چرا واقعيتو نمي گي كه هر دومون به اون چيزي كه مي خوايم برسيم معلوم بود كه دچار شك و ترديده شده كه حرفشو بزنه..بعد از گذشت چند ثانيه اي لبهاشو كمي تر كرد و گفت: - بله درست فهميدي..پدرت سهم تو رو به من داده - خوب؟ سكوت كرد و به طرف ديگه اي چشم دوخت و فرمونو بين انگشتاش فشرد - حرف مي زني يا خودم برم پيش پدرت و همه چي رو بگم ؟ - يادته قبلا در مورد شخصي به اسم شهناز يه چيزايي بهت گفته بودم ؟ - خوب ؟ لبخندي زد و به طرفم خم شد و داشبوردو باز كرد و بعد از زير رو كردن چندتا كاغذ ..عكسي رو در اورد و به طرفم گرفت و گفت: - ببين...مي شناسيش؟ عكس رو از بين انگشتاش بيرون كشيدم و با دقت بهش نگاه كردم ...خيلي اشنا بود و انگار كه منو ياد كسي مي نداخت ولي هر چي فكر كردم چيزي به ذهنم نرسيد و با حالت سوالي به فرشته نگاه كردم عكسو ازم گرفت و در حالي كه بهش نگاه مي كرد گفت: - شهنازه ...زن عموي خدابيامرزم ...زن پدرت و مادر تو ...
با ورود به دفتر روزنامه و جا به جا شدن سهيلا از اتاقم به كنار ميز تجلي تازه اوج فاجعه رو درك كردم. سهيلا شمشيرشو از رو بسته بود و مقابلم قرار گرفته بود ..حالا چطور تونسته بود مخ دايي رو بزنه و از پيش من بره بماند... چند قدمي به طرفش رفتم كه متوجه من شد و سرشو با ناراحتي پايين گرفت و به روزنامه زير دستش خيره شد.شونه ها مو انداخته بالا و گفتم: - عمرا نازتو بكشم ...بدون تو هم مي تونم كارمو پيش ببرم ... و به طرف اتاقم رفتم ... درست جايي نشسته بود كه جلوي چشمم بود..دست و دلم به كار نمي رفت ...ذهنم بشدت درگير بود... ناخواسته بدون اينكه بخوام همونطور كه فكر مي كردم نگاهم به طور كاملا ضايعي به سمت سهيلا بود... نگاهي كه بي جنبه ها رو به هزار تا فكر منحرف مي كشوند... - به به مي بينم كه اقا مجيد ما هم ..بله.....بلاخره تو دام افتاد با صداي نگار يهو خودكار از دستم افتاد و يه دفعه اي هول كردم ورنگم پريد كه با ديدن وضعيت ظاهريم ...دستشو گذاشت جلوي دهنش و بلند زد زير خنده و گفت: - واي قربون خدا برم ...ميگن دنيا دار مكافاته ...حالا دم به دقيقه حال منو مي گيري ؟ با عصبانيت از جام بلند شدم و به طرفش رفتم و گفتم: - اين چرتو و پرتا چيه كه داري مي گي ؟ - رنگ رخساره خبر مي دهد از سر درون - نه بابا حالا رنگ رخساره مي خواد بگه كه من از اين ... - هي هي اين دختره... اسم داره..چه طرز صدا كردنه؟ ...واي خدا برم اين خبر خوشو به بابا بدم.... كه مي دونم با شنيدنش ...كلي خوشحال ميشه و با عجله به سمت در رفت ..با دو.. خودمو بهش رسوندم .... بازوشو گرفتم و قبل از اينكه از اتاق خارج بشه به داخل اتاق كشوندمش و به ديواركوبندمش كه اخش در اومد و چشماشو بست و با داد گفت: - هوي چته ديوونه.؟.بازومو ول كن .. - اگه يه حرف بي ربط از دهنت در بره برنامه فردا رو منتفي مي كنم تا فهميد چي مي گم... چشماش گشاد شد و با ناباوري به من خيره شد لبخندي زدم و گفتم: - هم برنامه رو بهم مي ريزم ...هم دستمو از روي بازوش پس زد و گفت: - هم چي ؟ لبخندم پر رنگ شد و گفتم: - هيچي ..ولي اخرين بارت باشه كه بخواي منو تهديد كني ..منم با اين خانم هيچ كاري ندارم .. - لابد من بودم كه نگاش مي كردم پوفي كردم و با كلافگي دستي به گردنم كشيدم و گفتم: -اگه به نگاه باشه كه تو هر روز به گربه روي ديوار خونه اتون نگاه مي كني ..پس بايد منم بگم عاشق اون شدي ؟ با عصبانيت دستاشو به كمر زد و گفت: - مجيد! - مجيد و درد ...حالا هم برو پي كارت كه كلي كار دارم ...رو اعصابمم نباش... مي خوام براي فردا تمركز داشته باشي - نه بابا تو و تمركز - دِ مي ري يا بندازمت بيرون - خيلي بي ادبي مجيد..فقط تو روخدا فردا جلوي دوستام آبرو داري كن ...كه فكر نكنن پسر عمه امو از ديوونه خونه اوردم - بروووو چشمكي زد و با خنده گفت: - اي به چشم ... اين اي به چشم گفتنش از صدتا تهديد بدتر بود ..مي دونستم كه مي خواد خرش از پل بگذره ....بعد حالمو بگيره... گوشي رو برداشتم و شماره حسامو گرفتم ....هر چي بوق كشيده مي زد ...كسي جوابگوم نبود... شماره خونه اشو گرفتم و بازم بي پاسخ موندم .... ... گوشي هنوز دم گوشم بود كه ديدم سهيلا داره به من نگاه مي كنه...سريع به نگار نگاه كردم ... مجله اي رو گرفته بود جلوي صورتش ...و دم گوش تجلي كه كنارش ايستاده بود چيزي مي گفت كه ديدم دوتايي برگشتن و به من ..و بعد به سهيلا نگاه كردن ... تجلي چند باري ابروهاشو بالا و پايين برد و به سمت مصي رفت.. -يا جده سادات..الان اين شايعه..مثل نور كل دفترو مي گيره.. گوشي رو رها كردم و با قدمهاي بلند به طرف ميز مصي رفتم ولي ديگه دير شده بود گوشي تو دستش داشت وقوع از يه خبر بدو مي داد ..دهنم خشك شد.... كه برگشتم و به پشت سرم نگاه كردم..تجلي با نگاه خيرهِ من..گوشي رو دزدكي سرجاش گذاشت و نگاهشو به سمت سقف دوخت.. با ترس به مصي نگاه كردم ..چشمكي بهم زد و در حالي كه دستشو برده بود زير كتش و به نشونه ضربان قلبِ تند ....از داخل به كتش ضربه مي زد و بعدم حالت غش مصنوعي ...از خودش در اورد با ورود ياسر و گوشي همراهش با خشم به نگار نگاه كردم ... ...خواستم برم سمت نگار كه ياسر مثل كَنه از پشت سر بهم چسبيد و صورتمو غرق بوسه كرد و با داد گفت: -مجيد مجيد ...تو ديگه... با عجله جلوي دهنشو گرفتم و با التماس بهش گفتم: - تو روخدا همش يه شوخيه..تو روخدا ... اما مگه اين جماعت حاليشون بود ...به زور خودشو از دستم خلاص كرد و به طرف مصي رفت و گفت: - حالا كي هست ؟ مصي با چشم و ابرو.... به سهيلا كه از هفت دولت ازاد بود اشاره كرد.. محكم زدم پس پيشونيم و فاتحه اي نثار بدشانسيم كردم .. رنگ به روم نمونده بود...لبام از شدت ترس و نگراني سفيد شده بود... حالا همه داشتن به من و سهيلا نگاه مي كردن ...كه با عصبانيت گفتم: - اين مسخره بازيا چيه...؟ سهيلا با داد من.... تازه متوجه اطرافش شده بود و داشت به همه نگاه مي كرد ... نگارو صدا كردم و گفتم: - نگار خيلي .... دست به سينه با نيشخند ايستاده بود و بهم نگاه مي كرد ...كه گفتم: - خيلي برات متاسفم ... همه كه عصبانيتمو ديدن ساكت شدن و فقط نگاهم مي كردن تو همين هنگام حسام با يه دسته گل بزرگ رز و با كت و شلواري اتو كشيده وارد دفتر شد.
با ديدن من و سهيلا و بقيه كاركنا لبخند عريضي زد و خواست قدم ديگه اي برداره كه مو بايل ياسر با صداي دلخراش احمد ازاد نواخته شد .و همه رو با اين اهنگ... تو هنگي كامل فرو برد: اين روزا خيلي برام ناز مي كني سر ناسازگاري ساز مي كني هي چشاتو به رخ من مي كشي خيلي اون دور دورا پرواز مي كني يادت رفته اون روزا تو با من پر مي زدي روزي صد بار مي اومدي به خونه ام سر مي زدي خودت اينجايي..دلت جاي ديگه خونه كردي توي دلهاي ديگه مگه يك دل رو به چندتا مي سپرن تجلي ميخكوب دست گل ... من نگران از نگاههاي نگران و شاد ديگران .... سهيلا مات و مبهوت حسام و حسام كه خدا بگم چيكارش كنه نگاهش همه جا بود به غير از من .. اومدن حسام، اونم اين موقع روز و دسته گلي كه مي تونست هزار و يك و معني داشته باشه ....منو بيش از بيش نگران مي كرد... هنوز نگاهها با اهنگ ابگوشتي احمد ازاد در حال چرخش بود كه حسام با لحن شوخي گفت: - حالا كي هست اين ناز كننده كه سر ناسازگاري داره ؟ و همراه بقيه زد زير خنده ... باز مصي نگاه بيخودشو به گردش در اورد و دوزاري حسام كه به مويي بند بود و فعال كرد ... حسام اول با خنده به من و سپس با گردش چشم مصي... چشماشو حركت داد كه وقتي به سهيلا رسيد ..لبخند از لباش محو شد و با نگاهي غير عادي دوباره به من نگاه كرد ... با حركت سر خواستم بهش حالي كنم كه همش دروغ و افتراست .... سهيلا كه قربونش برم تازه بعد از هزار سال متوجه وضعيت غير عادي دفتر و نگاههاي گاه و بي گاه هاي بچه ها شده بود ... با وحشت به جاي اينكه به من نگاه كنه به حسام چشم دوخت.. و اون ميون فكر كنم تنها كسي كه داشت واقعيت ماجرا رو درك مي كرد من ذليل شده... بي كلاه مونده ...بودم... كه ناگهان با فهميدن اين موضوع كه شايد فقط من اينطور فكر كردم با حالت طلبكارانه اي به دوتاشون نگاه كرذدم... و خدا خيره بده اين تجلي خير نديده كه سوال منو پرسيد: - مناسبت گل چيه اقاي دكتر ؟ حسام كه از خوشحالي و سرخوشيه چند دقيقه پيشش خبري نبود ...نگاهي به دست گل كرد و پوزخندي كه بيشتر با حسي اميخته به نارحتي و دل ازردگي بود گفت : -براي مجيده همه با تعجب ..باهم گفتن مجيد - وا ...مگه ايرادي داره يه شاگرد براي استادش گل بگيره تجلي دوباره پرسيد: -اونم گل رز؟ -خوب.... خوب دوست داشته كه گرفتم نگار كه امروز..روز مچ گيريش از ديگران بود گفت: -ولي تا اونجايي كه من مي دونم تنها گل مورد علاقش ...مريمه رنگ حسام پريد ..و همونطور كه نگاش به من بود... به سهيلا كه لباش خشك شده بود و چشمش به دسته گل بود نگاه كردم و گفتم: - نه خانوم تجلي... حسام براي من نگرفته... راستش من ازش خواستم از طرف من بگيره و بياره - براي كي ؟ به طرف حسام رفتم و دسته گلو گرفتم و بدون جواب دادن به كسي دستشو گرفتم و داخل اتاقم بردمش و درو بست و دسته گل وسط سينه اش كوبيدم و با صداي عصبي كه سعي در پايين اوردنش بودم گفتم: - خوب اين گل و فضاي عاشقانه براي كيه ؟
دستاشو رو بازوهام گذاشت و منو به عقب هل داد كه دست گلِ بينمون روي زمين افتاد.. نگاهي به سرتاپاش كردم و يه قدم ازش فاصله گرفتم..راست ايستاد و يقه كتشو مرتب كرد و گفت: - تو كي هستي كه من بايد بهش جواب پس بدم ؟...مگه چاله ميدونه كه از هر كسي طلب داري و مي خواي بهت جواب پس بده؟ - گفتم اين گل براي كيه؟ چشم تو چشم بوديم ...نمي دونم عصبانيتم براي چي بود..خوب گيرم براي سهيلا بود ..اما چرا بايد باعث ناراحتي من ميشد؟ ...من كه حسي بهش نداشتم... قدمي به طرفش برداشتم و خواستم سوالمو دوباره تكرار كنم ...كه در اتاق باز شد دوتامون سرمونو به سمت در حركت داديم.... سهيلا بين چهار چوب ظاهر شد و اول از همه به دسته گل رو زمين افتاده نگاه كرد ...و بعدم با ناراحتي به دوتامون ...حضورش فعلا تو اون موقعيت اضافي بود براي همين بهش گفتم: - امري بود؟ نگاه تاسف باري بهم كرد و وارد اتاق شد و درو بست و گفت: - اين چه كاري بود كه كرديد؟ با تعجب گفتم: - كدوم كار؟ - اين چه حرفي بود كه بين بچه ها پخش كردي ؟ -من؟ - نه من ؟ حسام هم كه حسابي از دستم كفري بود گفت: - اصلا به توچه كه من كي مي رم و ميام ؟ و من بدتر از دوتاشون...رو به حسام گفتم: - اصلا ببينم اسم درست و حسابي تو چيه ؟ و اينبار منو سهيلا بهش خيره شديم به من من افتاد و گفت: - يعني تو نمي دوني؟ كه من و سهيلا دوتايي باهم گفتيم : -نه - چتونه بابا ...خوب اگه با ارامش هم ازم بپرسيد جوابتونو مي دم ..حسام پوروطن و اينبارم هر دومون : - حسام؟؟ - اي بابا ...راد ..خوب شد و روشو برگردوند و به سمت پنجره رفت ... به سمت سهيلا چرخيد م و گفتم: - اين خيلي پروه حسام سريع چرخيد و گفت: - چرا ؟ -خير سرم دوستتم ....بعد از اين همه مدت ..تازه بايد بفهم منو خر فرض كردي و همه ي اين مدت بازيم دادي - حالا مگه چي شده؟ ..اسم كه حسامه ...فقط فاميليم يه چيز ديگه بود يهو سهيلا با صدايي ارومي ازش پرسيد : -پس اگه فاميلتون راده..پس متاهل هستيد و اسم خانومتونم فرنازه..؟. حسام لبخند مهربوني به سهيلا زد و گفت: -نه من كه حوصله حل معما رو نداشتم با تندي گفتم: -اي بابا چرا مارو گيج مي كني ؟ -پرسيد زن داري؟ منم گفتم نه -پس فرناز كيه؟ بدون اينكه جواب بده گفت: -رفتيد كارخونه.؟...چه خبر بود؟ ..كاري كه مي خواستي بكني و كردي سهيلا كه پكر شده بود عقب رفت و به ميز تكيه داد و به حرفاي ما گوش كرد ... - حسام جواب بده... چرا حرف تو حرف مي ياري ؟ - تو به من چيكار داري...؟
- حسام يكم جدي باش نفس عميقي كشيد و به ديوار تكيه داد و گفت: - چرا انقدر برات مهمه كه بدوني ؟ سوالي كه كرده بود به ظاهر از من بود.... ولي از طرز نگاهش مي شد فهميد از چه كسي پرسيده سهيلا نگاهي بهم انداخت و وقتي ديد من حرفي نمي زنم خودش ازش پرسيد: - براتون مهم نيست كه كس ديگه اي... داره از اسمتون استفاده مي كنه ؟ - چرا شما ناراحت اين موضوع هستيد ..بايد من ناراحت باشم كه نيستم سهيلا شونه هاشو بالا انداخت و دست به سينه شد و دوباره به ميز تكيه داد هر سه سكوت كرده بوديم و منتظر بوديم كه يكي از ما ...حرفي بزنه عملا ادامه بازي ممكن نبود..سهيلا خودشو كنار كشيده بود ...حسامم كه اين وسط معلوم نبود چيكاره است... خسته از سكوت دونفر مقابلم ..به پشت ميزم رفتم و خودمو روي صندلي رها كردم و گفتم: - ممنون از كمكي كه بهم كرديد ....مي دونم توقع زياديه كه ازتون ...اما خوب ... و دوباره سكوت ....ادامه حرفام چه معني مي تونست داشته باشه يا بهتره بگم.... چه فايده اي مي تونست برام داشته باشه .... -حالا اين غمبركي كه گرفتي براي چيه ؟ - حسام تو يكي حرف نزن ...كه هيچ حوصله شنيدن صداتو ندارم حسام ابروهاشو بالا انداخت و گفت: -ادم بي جنبه.. كه مي گن... اينه...خودشم نمي دونه چي مي خواد .... سهيلا كه وضعيت رو ديد به سمت در رفت و خواست از اتاق خارج بشه كه حسام صداش كرد و گفت: -لابد شما هم مي خوايد بريد؟ - بايد بمونم؟ - خوب اره ..اگه مي خواستيد... از اولم نبايد مي اومديد ..حالا كه اومديد فكر نمي كنم كار درستي باشه كه بريد سهيلا اخم غليظي كرد و گفت: -از اول قرار.. براين شد كه من دو ساعت به اين اقا كمك كنم نه بيشتر و بعد به من نگاه كرد حسام كه خنده اشو كنترل كرده بود به سمت دست گل رفت و از روي زمين برداشتش و كمي تكونش داد و روي ميز من گذاشت و گفت: -حالا شما به اين بخت برگشته يه كمكي كني... راه دوري نمي رها با عصبانيت و ناراحتي سرمو بلند كرد و با غيض گفتم : -حسام - خوب چيه ..الان يعني خيلي خوشبختي ؟ سرمو تكوني دادم و از پنجره به بيرون خيره شدم ...سهيلا با صداي دلخوري جوابشو داد و گفت: -اخه اگه قبول كنم ...حتما اين اقا باز ادامه مي ده و مي خواد كارشو پيش ببره -اگه من بهتون قول بدم چي ؟ -چه قولي ؟ -كه اين جوجه فكلي با حالت عصبي گفتم: -حسام -مرض.... ساكت شو ..ببين چي مي گم..باز اين ...بين حرفاي دوتا ادم حسابي... لُنگ انداخت ...شما ببخشيدش ..جوونه..جاهله..عقلش به اين چيزا قد نمي ده ... كجا بودم؟؟اهان..داشتم مي گفتم...كه اين جوجه فكلي بيش از اين بازي رو كش نده و شمارو اذيت نكنه سهيلا كه از طرز حرف زدن حسام خنده اش گرفته بود لبخندي زد و گفت: -فقط به يه شرط قبول مي كنم -چه شرطي؟ ت-و مهموني هفته اينده شما هم بيايد..من زياد به ايشون اعتماد ندارم ... ديگه به نقطه اوج رسيدم و از كوره در رفتم و با صداي بلندي گفتم: - اصلا كي از شماها كمك خواست؟ ...كه هي منتم سرم مي ذاريد ...بريد برون نمي خوام كمكم كنيد ...بيرون حسام شونه هاشو بالا انداخت و گفت: -بس كه بيشعوري جونم .... اين همه ادمو علاف خودت كردي كه بعد اينطوري بيرونشون كني؟ ..پسره نچسب ديوانه -حسام بيرون .. -خيلي خب بابا..نوبرشو اورده... و درو باز كرد و با احترام و بدون نارحتي در حالي كه به سهيلا لبخند مي زد ازش خواست كه از اتاق بره بيرون ..به محض خارج شدنش ..كمي درو بست و با صداي ارومي بهم گفت: - ديگه تموم شد ..هيچ وقت ازم كمك نخواه -نمي خوامم -به جهنم ... خواست از اتاق خارج بشه كه بلافاصله برگشت و دستشو پيشم دراز كرد و گفت: -سوئيچ دندونامو با حرص روي هم فشار دادم و سوئيچو تو كف دستش كوبيدم ..سوئيچو بين مشتش گرفت و گفت: -بي ادب ...به جاي تشكر كردنته ؟ فقط بهش خيره شدم ...كه بي توجه به من از اتاق خارج شد و درو بست ..خواستم بشينم كه درو يهويي باز كرد و من از جام پريدم ...
وارد اتاق شد و به طرف ميزم اومد و گفت: -ادم بي لياقتي مثل تو... چه احتياجي به گل داره ؟ و گلو از روي ميزم برداشت ...با تعجب بهش نگاه كردم ...مي دونستم خنده اش گرفته و خودشو نگه مي داره -چيه خب ...پولشو دادم ..مال خودمه ..نمي خوام اينجا باشه ...تو تنها اينجا بمون و با بوي گند عرق تنت حال كن ..نه با گلاي من واقعا زده بود به سيم اخر ..خودشم نمي فهميد چي مي گه وقتي كه درو بست هنوز سرجام ايستاده بودم و منظرش بودم... كه باز درو باز كرد .. از شدت خنده صورتش قرمز شده بود..كه يه دفعه سرم داد زد و گفت: -چيه؟... داري فكر مي كني با يه ديونه طرفي ..نه جونم... ايني كه جلوت وايستاده يه ادم حسابيه ..كه يادش رفته ازت خداحافظي كنه ...چون تو مرامش نيست بي ادب باشه ...حالا به درك كه جواب خداحافظيمو نمي دي .... و درو بست - اين پسر پاك ديوانه است ...قاط زده اساسي در حد المپيك ..خدا به زنش صبر بده اين بار ديگه واينستادم كه خودش بياد تو اتاق... و خودم زودتر از اون درو باز كردم كه ديدم دستش رو دستگيره است و مي خواد بياد تو ... با پوزخند بهش گفتم: - خوب ديگه براي چي مي خواستي بياي تو ..؟ - خوب..خوب..اهان مي خواستم بگم تو كه لياقت اين گلو نداري مي خوام بدمش..بدمش .. نگاهي به ادماي اطرافش انداخت و گفت: - اهان ..بدمش ... به خانوم تجلي كه چشات دارد و از حسودي بتركي و دست گلو كوبيد بين دستاي باز تجلي ..تجلي كه كلي ذوق كرده بود خواست گلا رو به بينيش نزديك كن و كامي از بوي خوش رزا بگيره كه نخواسته خندهِ نيم جوني كردم و گفتم: -خوب بده ..كي بهتر از خانوم تجلي وقتي ديد واقعا برام مهم نيست گفت: -نه... نه چرا بدم به خانوم تجلي.... مي دم به خانم خالقي كه چشات از كاسه دراد ..و با يه حركت گلو از دستاي تجلي بيچاره كشيد و با كلي احترام به خالقي كه مات و مبهوت ما دو نفر بود داد و واقعا در اون لحظه داشت كاسه چشمام از تعجب ترك بر مي داشت... به طوري كه احساس كردم بايد كاسهِ چشمامو ...به يه شكسته بند نشون بدم ...تا نم پس نده خالقي كه كمي قرمز شده بود به گلا نگاهي كرد و سرشو پايين انداخت.. با ناراحتي خواستم برگردم تو اتاق كه لبخند رضايتو رو لباي حسام به وضوح ديدم و مكثي كردم ... اينكه حسام داشت به سهيلا نزديك ميشد و اين نزديك شدن براي سهيلا گويي خوشايند بود يه جورايي ناراحتم مي كرد .. با اين حركتشون لب گزيدم و به اتاق دايي نگاهي انداختم ..سهيلا كه متوجه حركات من بود...كمي رنگ به رنگ شد و خطاب به حسام گفت: -اصلا اين گلا رو مي ذاريم تو سالن تا همه بتونن ببين ..و بوشونم فضاي اينجا رو عوض كنه ... و به دنبال اين حرف وارد ابدار خونه شد ... اين وسط حسام هم از پيشنهاد سهيلا بدش نيومد.و.گفت: خب ديگه قسمت بود همه استفاده كنن ... -حسام -جونم مجيد انگار نه انگار كه دلخوري بينمون به وجود اومده بود... -يه لحظه مياي تو اتاق ؟ -اره چرا كه نه ... با ورود به اتاق و صحنه هاي چند لحظه پيش به طرفش برگشتم و پرسيدم: -تو از سهيلا خوشت مياد ؟ با سوالم يه لحظه ايستاد و نگاهي بهم كرد ...بعد از گذشت چند ثانيه اي لبخندي زد و گفت: - اره ...خوشم مياد رنگ باختم و ابروهام در هم رفت و با خودم گفتم: - جلل الخالق ..ادم انقدر پروه... وقتي حرفي نزد ازش پرسيدم : -يعني ؟ -خب اره ...دختر خوب و با شخصيتي ..از اين جور دخترا خوشم مياد و بهشون احترام مي ذارم ..مشكلي هست ؟ يه لحظه نفهميدم چي مي گه براي همين پرسيدم : -يعني مي خواي باهاش ازد... -اي بابا...چي چي مي گي براي خودت ...گفتي ازش خوشت مياد گفتم اره ..ديگه چرا داستان سرايي مي كني - اما .. - خب حالا مي خواي مهموني هفته اينده رو بري يا نه ؟ چقدر راحت حرفو عوض مي كرد و به سمتي مي برد كه به نفع خودش باشه ..منم كه ذهنم هزارتا جا درگير بود اهميتي به موضوع ندادم و گفتم: -سهيلا كه نمياد... با كاري هم كه من كردم ..ديگه عمرا بياد - حالا اگه من راضيش كنم چي ؟ -اگه بشه كه ... عاليه -پس تو كاريت نباشه ..و يكمم ادم شو و اخلاق سگيتو عوض كن -راستي نمي خواي بگي چرا فاميليت -بذار به وقتش بهت ميگم..الان نه وقتش مناسبه نه مكانش ..من برم .. بعد دست كرد تو جيب كتش و سوئيچو به طرفم پرت كرد كه تو هوا قاپيدمش ...لبخندي زد و گفت: - فعلا پيشت باشه .. با اينكه نمي دونم حسام چطور سهيلا رو راضي كرده بود ..ولي بايد خودم هم ازش معذرت خواهي مي كردم و هم مي خواستم كه كمكم كنه...و اين مي تونست يكي از سخترين كارهاي عمرم باشه..كه تا حالا انجام دادم تو فكر اين بود كه چطور غرورم رو لگد مال كنم و يه جورايي به پاش بيفتم كه نگار يه لنگه پا پريد وسط افكار مسخره ام و با سر خوشي گفت: - جناب اقاي عاشق پيشه...من دارم مي رم ...اگه شوخي امروز ....روت اثر نذاشته ...فردا رو فراموش نكني ها... - واقعا كه خيلي پرو هستي لبخندي زد و گفت: - به خودت رفتم ...راستي قبل از رفتن يه سر برو اتاق بابا ..گفت كارت داره.... سرمو انداختم پايين و ازش پرسيدم : - همه رفتن؟ نگاهي به ساعتش انداخت و گفت: - اره..من ديگه برم ..كار باري نداري ؟ - كار كه نه..ولي تا دلت بخواد بار دارم..مي بري؟ - باز بهت رو دادم؟.. لبخندي زدم و سرمو گرفم پايين و ادامه خبرمو نوشتم ... كمي بعد از رفتن نگار ...كارامو دسته كردم و سراغ دايي رفتم ...چند ضربه به در زدم و وارد اتاقش شدم... به محض ديدنم گفت: -- بلاخره اومدي ؟ - ببخشيد يكم كارم طول كشيد - اشكالي نداره.. و با اشاره به مبلي كه نزديك ميزش بود گفت: - بيا اينجا بشين با نشستن روي مبل دايي رو به روم نشست و فلاكس چايشو برداشت و ازم پرسيد: - چايي مي خوري؟ - نه ممنون براي خودش يه ليوان چايي ريخت و به عقب تكيه داد..ديگه داشت حوصله ام سر مي رفت ...و براي اينكه هر چه زودتر حرفشو بزنه گفتم: - نگار گفت با من كار داريد - اره ..نكنه عجله داري و مي خواي بري؟ - نه... - چيزي كه مي خوام بگم حرف يه دقيقه دو دقيقه نيست ...پس راحت سرجات بشين و به حرفام گوش كن نفسي دادم بيرون و به عقب تكيه دادم و دست به سينه با پاي راستم شروع كردم به ضربه زدن به روي سراميك زير پام... - چقدر خالقي رو مي شناسي ؟ با سوالش حركت پام متوقف شد و پقي زدم زير خنده و گفتم: - من بايد بشناسمش يا شما كه اوردينش؟ ...حالا از من مي پرسي ؟ - لبخند تلخي زد و گفت: -منظورم اين بود كه تا به امروز چيزي ازش فهميدي؟ نگاش كردم چي بايد مي گفتم ...شايد داشت امتحانم مي كرد... - منظورتون از اين حرفا چيه دايي جان؟..بريد سر اصل مطلب ... كمي به سمت جلو متمايل شد و با سر انگشتاش لبه ليوان چايي رو لمس كرد و گفت: -مي دونم كه مي دوني كجا زندگي مي كنه...و اينكه برات سواله اين دختر چه سر و سري با من داره... - جدي - خودتو به اون راه نزن ....خودش همه چي رو بهم گفت شونه هامو انداختم بالا و به تابلوي روي ديوار خيره شدم و گفتم: -اوه....خوب ديگه - و اينكه از اين به بعد... بهتره مواظب حركات و رفتارت باشي - انوقت چرا ؟ - به اون دوستت حسام هم بگو.. كه اگه فكر و خيالاتي داره ..در مورد سهيلا نداشته باشه.. گيج شده بودم و نمي تونستم حرفاي دايي رو بفهم - يعني چي دايي؟ - چيزي كه مي خوام بگم بايد بين خودمون دو نفر بمونه...هيچ كسي هم نبايد بفهمه با علاقه گوشامو تيز كردم و منتظر شدم - قبلش مي خواستم يه چيزي ازت بپرسم... اگه من به عنوان داييت يه چيزي ازت بخوام ..مي توني عمل كني و نه نگي - داري كم كم منو مي ترسوني دايي ليوان بين انگشتاش تكوني داد و به محتوياتش خيره شد و بعد از كمي مكث گفت: - سهيلا دختر منه درست مثل منگولا بهش خيره شدم و گفتم: - چي ؟ -همون كه شنيدي - برو دايي ....شما هم شوخيت گرفته...بايد باور كنم كه خالقي سرمو با ناباروي تكوني دادم و گفتم: - الله اكبر ...نكنه و زدم زير خنده ...وقتي ديدم از خنده ام ناراحت شده...و بد بهم نگاه مي كنه... دستي به صورتم كشيدم و سرمو پايين گرفتم و لب پايينمو گاز گرفتم تو اون لحظه... به اين فكر كردم كه اگه نگار اين قضيه رو بفهمه خودش يه تنه براي دايي كافيه -شنيدي چي گفتم؟ - جان دايي جان؟ بهم چشم غره اي رفت و گفت: -مجيد هيچ كسي نبايد بفهمه.... تا به وقتش خودم بگم در حالي كه خنده امو قورت مي دادم با انگشت اشاره نوك بينيمو خاروندم و گفتم: - مطمئنيد وقتش الان نيست ؟ - مجيد اين موضوع رو هم كه تو الان مي دوني فقط به خاطر كه صداي زنگ تلفن رشته كلام دايي رو پاره كرد و نذاشت من بفهم چي مي خواد بگه دايي كه حسابي كلافه بود حين حرف زدن زير چشمي نگاهي بهم مي نداخت و انگار هر بار كه منو مي ديد پشيمون ميشد كه چرا چيزي به من گفته بود...وقتي كه گوشي رو گذاشت با خنده ازش پرسيدم: - دايي جان انوقت اين دختر دايي جديد... خبر داره كه منم فهميدم ؟ دايي نفسشو با ناراحتي داد بيرون و گفت: - اره همين امروز بهش گفتم..نيم ساعت پيش... قبل از اينكه بره - حالا از من كمك مي خوايد كه اين ماجرا رو چطور به زن دايي بگيد ؟..اره؟ -مجيد انقدر رو اعصاب من رژه نرو - چشم دايي ... و سرمو گرفتم پايين و شروع كردم به خنديدن -نه مثل اينكه تو همه ي ماجرا رو شوخي گرفتي -من؟ ..من كي باشم كه شوخي بگيرم يا جدي ...ماشالله شما شوخيت گرفته كه بعد از اين همه مدت با يه دختر دايي جديد... - مجيد - اب دهنمو با خنده ام قورت دادم و گفتم: - ببخشيد - بلند شو.... بلند شو برو ... - ببخشيد دايي... ديگه تكرار نمي شه حرفتونو بزنيد - نه فعلا تو برو ..الان با اين شنگوليت... امادگي شنيدن حرفايي كه مي خوام بزنمو نداري - نكنه پاي يه زن سومي هم در ميونه ؟ تا اينو گفتم به شدت از جاش بلند شد و خواست يه دونه آبدار بخوابونه دم گوشم كه فل فور از جام پريدم و با خنده گفتم: -دايي چرا حرصي ميشي؟..مي خواستم يكم بخندي ...غم دو زنه بودنت فراموش شه - تو غلط كردي...پسره هيچ نداره .و چشم سفيد با خنده ازش فاصله گرفتم و گفتم : -چشم.. -برو مجيد ..برو نذار دست روت بلند كنم ...برو و من با خنده اي كنترل شده اتاق دايي رو در حالي كه حالش خيلي گرفته بود ترك كردم
ا خروج از دفتر بي خودي خنده ام مي گرفت ...و با ياد اوري حرف دايي و مطرح كردن چنين موضوعي صداي خنده ام ...به مراتب بالا تر مي رفت - ايول دايي ...مثل دخترت اب زير كاهي بودي و ما نمي دونستيم .. ..چه خودشونم معصوم نشون مي دن -ايول زن دايي با اين همه باهوشت....توي اين يه مورد بدجور كلاه سرت رفت يه سرخوشي مزخرف وجودمو فرا گرفته بود..حيف كه نمي تونستم اين حرف رو به كسي بزنم الا دختر دايي جديد الورودم...كه خدا مي دونه چطور پاش تو زندگي ما باز شده بود تصميم گرفتم كمي از راهو پياده برم و به اين سرخوشيم ادامه بدم -سهيلا دختر دايي منه...اي دايي شيطون ...همزمان دوتا دختر هم سن و سال داري و باز خنديدم انقدر كه اشكِ چشمام در اومده بود ... هر كي از كنارم رد ميشد...به خنده و حرف زدناي با خودم .. نگاهي مي نداخت و رد مي شد... -اخه كي باورش ميشه..دايي ماهان...خداي ايمون اينطوري نارو بزنه به زن و زندگيش سرمو تكوني دادم و گفتم: -آي آي دايي...خراب كردي..خراب كردي ..اونم بدجور ... ...بزرگترين اشتباهتم گفتن اين امر خير به من بود ... و خنده اي كه تمومي نداشت.. گوشيمو در اوردم ...و شماره فرشته رو گرفتم...و با خودم گفت: - اين ماه چه ماهه خوبيه..دختر دايي ...دختر عمو ..مي ترسم تا اخر ماه يه دختر خاله اي ..دختر عمه اي ...خلاصه كه همين طور برامون داره مياد ...اخرش كدومشون بدبختم كنه؟ فقط خدا مي دونه ... حل اين معما هم كه واقعا منو كرده ديوونه - الو - باد امد بوي دختر عموي ترشيده اورد - بامزه شدي ؟چيه؟خبريه كه انقدر ترش مزه شدي؟ - وقتي صداي دختر عموي عزيزمو مي شنوم ..چرا كه نبايد خوشحال بشم و مزه بپرونم ؟ ساكت شد ..انگار داشت به اين فكر مي كرد كه چرا اخلاقم يهو عوض شده و خودم بهش زنگ زدم -فرشته مي گم ....من فردا نمي تونم بيام كارخونه... - يعني اصلا نمي خواي بياي؟ - چرا ولي كاري پيش اومده كه نمي تونم -پس مي خواي چيكار كني ؟ - زنگ زدم كه از تو كمك بگيرم..ماشالله كه از خانومي و جذابيت چيزي كم نداري..لابد با اين همه حُسناي تو دهن پر كن ..يه نبوغ خفته و نهفته هم داري ديگه ...نداري؟ - من موندم توي اين اخلاق تو..كه يه لحظه سگيه..و يه لحظه... - اي بابا ..بگم تازه متوجه خريتم شدم باور مي كني ؟ از صداي خنده اش متوجه شدم كه داره نرم ميشه - خوب خانوم خانوما ..حالا چيكار كنم... - اگه حرف گوش كن شدي ..مثل پسراي خوب و مودب هفته ديگه بيا مهموني كه پدرم گرفته ...تو به عنوان يكي از دوستام بيا - پوزخندي زدم و گفتم: -عزيزم اونوقت مي تونم يه همراه هم با خودم بيارم - نكنه اون دوست دخترته؟ - اي بابا چقدر تو حساسي...شما دخترا كه زير زيركي 5-6 تا داريد..حالا اسمون به زمين مياد اگه ما هم چندتا داشته باشيم - بي مزه اگه اهلش بودي دلم نمي سوخت ...حالا الان كجايي؟ - تو دلت خنده صدا داري كرد و گفت: - بيام دنبالت؟ - اوي اوي من صاحب دارما - حالا يه نيم ساعت مال ما باش ...مگه ما دل نداريم؟ -نيم ساعت بيشتر نميشه ؟ - سعي مي كنيم كه نشه حالم از مكالمه اي كه با فرشته داشتم ...داشت بهم مي خورد ...براي جلب اعتمادش بايد هر كاري مي كردم...به هر حال بايد سر از همه چي در مي اوردم ..و وجود فرشته به عنوان يكي از اعضاي خانواده و كسي كه به گفته پدرش سهم پدر من بهش رسيده بود ..مي تونست نقطه مثبتي توي نقشه ام باشه *** به ساعت نگاهي انداختم ...نيم ساعتي بود كه منتظرش بودم ...به محض اومدن برام چندتا بوق زد .... تكيه امو از درخت جدا كردم و به طرفش رفتم...چند قدم مونده به ماشين درجلو رو برام باز كرد ...نفسي كشيدم و سعي كردم به چيزي جز خودم و نقشه ام فكر نكنم با بستن در به طرفم چرخيد و با لبخند دستشو به طرفم دراز كرد و گفت: - بلاخره رام شدي لبخندي زدم و سر انگشتمو به دستش نزديك كردم و گفتم: - مگه داري با يه حيون حرف مي زني ؟..يعني چي؟ ..يه اصطلاح قشنگتر به كار ببر.. بي توجه به سر انگشتام كه فقط انگشتاشو لمس كرده بود خودش دستشو بيشتر جلو اورد و كامل دستمو توي دستش گرفت و فشار داد و گفت: - اوه ببخشيد جناب مهندس ..استاد..دكتر ....ول كن اين حرفا رو... بگو چي شد كه ياد من كردي ؟ دستمو از دستش بيرون كشيدم و گفتم: - دلم براي دختر عموي زشتم تنگ شده بود - تعريف كردناتم به درد خودت مي خوره - حالا تو مارو اينطوري قبول كن گَرمك - امان از دست شما پسرا كه فحش و تعريفتون...همه توي يه فرهنگ لغت خلاصه شده و همزمان دوتايي زديم زير خنده ... - موافقي امشب شام مهمون من باشي؟ - اگه اخر سر قرار نباشه من چيزي رو حساب كنم چرا كه نه ..مفت باشه كوفت باشه ..اونم از جيب دختر عموي عزيزمون...چه شود با خنده سرشو تكوني داد و دنده رو جابه جا كرد و ماشينو به حركت در اورد ...
با اينكه توجهم بيشتر به مناظر بيرون بود ولي زير چشمي نگاهي بهش مي نداختم و به اين فكر مي كردم كه چي داره تو سرش مي گذره... هر دومون مي دونستيم كه هيچ كدوممون با طرف مقابل رو راست نيست ...من به تبع شنيدن حرفاي پدرش ..و فرشته با تغيير رفتار ناگهاني من ... ولي هيچ كدوممون هم نمي خواستيم موقعيت پيش اومده رو از دست بديم و براي همين هر دو به بازي ساختگيمون ادامه مي داديم - مي گم نظرت چيه تو مهموني به همه بگيم كه كي هستي - كه چي بشه؟ - كه انقدر دردسر نكشي و يهو هلو بپره تو گلوت با خنده به طرفش برگشتم و گفتم : - هلو كه خيلي وقته پريده تو گلوم ...ولي هنوز پايين نرفته لبخند مضحكي زد و گفت: - خوشم مياد خوش سليقه هم هستي - تو رو خدا دوتا نوشابه ديگه هم براي خودت باز كن ...مي ترسم با اين همه خود شيفتگي ...تو اين گرما ...يهويي دم كني و بجوشي و بي مصرف شي - اي اون زبونتو نيش عقرب بزنه كه فقط از توش چرت و پرت مي باره دستي به موهام كشيدم و گفتم: - فرشته ..سهمي كه ازش حرف مي زني چقدره كه... - ببين اونقدري هست كه تا هفت پشتتو راحت كني و نذاري كه تنشون از بي پولي بلرزه - اوه ...پس لازم شد زودتر از دستتون درش بيارم ..تا سرمو زير اب نكرديد با صورتي اخم كرده... ماشين رو به گوشه اي هدايت كرد و زد رو ترمز و به طرفم برگشت و گفت: - تو فكر كردي كي هستي ؟هنوز كه نه به بار ه نه به داره.. بدجوري ادعاي مالكيت كردي...اگه قرار به از بين بردنت بود ...چرا بايد توي كودنو هوشيار مي كرديم كه عين بختك بيفتي به جونمون؟ - چي بگم ..بايد اينو از شما پرسيد .. دست به فرمون به رو به روش خيره شد و كمي حرفشو مزه مزه كرد و گفت: - دلت مي خواد هر چه زودتر به حق قانونيت برسي ؟ فقط بهش نگاه كردم ..به ارومي سرشو به طرفم چرخوند و با جديت دوباره ازم پرسيد: - گفتم مي خواي يا نه؟ نمي تونستم فكرشو بخونم ..چشماش يه چيز مي گفت و زبونش يه چيز ديگه ..در برابر نگاه منتظرش ..سري تكون دادم و گفتم: - مي خوام - پس با من ازدواج كن لحظه اي نفهميدم چي گفت ..به گمون اينكه اشتباه شنيدم سرمو تكون دادم و با ناباوري گفتم: - چي ؟ - چيز وحشتناكي نگفتم ..فقط بهت پيشنهاد ازدواج دادم در حالي كه خنده ام گرفته بود به عقب تكيه دادم و چند باري بهش نگاه كردم و مسير نگاهمو به پياده رو تغيير دادم و گفت: - خيلي فكر كردي ؟منو خر فرض كردي... يا خودت خيلي باهوش؟ روشو ازم گرفت و راحت به عقب تكيه داد و با انگشتش شروع به ضرب اومدن روي فرمون كرد و گفت: - تنها راه همينه - نكنه اينو ...تو تعيين مي كني ؟ - نه و با خنده اضافه كرد : -اينطوري بي دردسره... و تازه به همه چيتم مي رسي - انوقت كه خيلي خوشبحالت ميشه - فكر كنم اندازه همين كه تو رو هوشيار كردم حق داشته باشم - اوه پس خانوم فكر پورسانت خودشونم كردن - عزيزم من بدون سهم توام ..يه دختر پولدارم كه خيليا در ارزوي يه بله گرفتن از من هستن با پوزخند به عقب نگاهي كردم و گفتم: - دارم مي بينم .. بميرم برات عزيزم.... چقدرم كشته و مرده داري -كمتر مزه بپرون .... حالا نظرت چيه؟ - در مورد كدومش ؟زنم بشي ؟...يا حقتو بدم ؟ نگاهش تو چشمام بود و گفتم: -اگه زنم بشي كه خود به خود به حق نداشتت مي رسي..پس مورد اولي منتفي ميشه...و اما دومي...تو واقعا فكر مي كني بايد حقي هم داشته باشي؟ - ببين اقا خوشگله ..اگه من نباشم ...يعني هيچي نداري -پس با اين تفاسير ..بايد به در خواست ازدواجت فكر كنم ..رو بد تيكه اي هم دست گذاشتي ...يه پسر خوشگل كه داره كم كم مايع دار هم ميشه لبهاشو بهم فشرد و با نگاهي شماتت بار بهم گفت: - برو پايين - چقدر زود نظرت عوض شد ...عزيز دلم يكم بيشتر التماسم كن... شايد بيشتر فكر كردم و خر شدم نفسشو داد بيرون و با عصبانيت : - پياده مي شي يا مردمو خبر كنم - خسيس بگو نمي خواي بهم شام بدي ..ديگه چرا اينكارارو مي كني ؟... يهو به طرفم برگشت و خودشو به سمتم متمايل كرد و گفت: - تو كه عقل درست و حسابي نداري...بايد از خداتم باشه كه چنين پيشنهادي بهت دادم - واي مامانم اينا ...قربونت خدا..مرامتو عشق است ..كه تو اوج گيجي و بي كسي يه همچين حوري بهشتي بهم تقديم كردي
يكم جدي باش - چطور مي خواي جدي باشم؟ ..مثل اينكه همين الان ازم خواستگاري كرديا ..اگه تو جاي من بودي كه از هول به مامي جونت يا يكي از اون دوستاي دماغ عمل كرده ات زنگ مي زدي...باز جاي شكرش باقي كه من مثل تو نيستم و يكم مي تونم خودمو كنترل كنم پوفي كرد و سرشو رو فرمون گذاشت و با خنده گفت: -من احمق با چه اميدي چنين پيشنهادي به تو دادم دادم ..سر سال نشده موهام از دستت سفيد ميشه - بده به جاي اينكه انقدر تو ارايشگاه وقت تلف كني... تا موهاتو مش يخي كني من يه دفعه اي و بدون هزينه اينكارو مي كنم -مجيد خواهش مي كنم ...من پيشنهادم خيلي جدي بود - اخه دختر خوب ادم تو خيابون ..اونم توي ماشين چنين پيشنهادي مي ده؟ - تو مشكلت فقط همينه - نه؟ - پس چي ؟ خيلي جدي بهش نگاه كردم و گفتم: - اخه ازت خوشم نمياد بشدت بهش برخورد ..تا جايي كه رنگ پريدگيشو ديدم - حالا فكر مي كني من ازت خوشم مياد ؟ - صد در صد معلومه كه نه... براي همين موندم چرا اين حرفو زدي ..و خودتو انقدر سبك كردي لبهاشو باز كرد كه جوابي دندون شكن بده ..اما منصرف شد و لبهاشو روي هم گذاشت و با خشم بهم چشم دوخت - حالا لازم نيست انقدر خودتو اذيت كني ..من فكر مي كنم كه اصلا حرفي نزدي و همه چي يه شوخي احمقانه بوده با عصبانيت به بازوم چنگ انداخت و وادارم كه به طرفش برگردم..بهم برخورد و نگاهي به دستش كه پيرهن و بازمو بين خودش گرفته بود كردم ..و بلافاصله دستمو روي دستش گذاشتم و دستشو از بازوم جدا كردم و با تهديد بهش گفتم: - بار اخرت باشه كه اينطوري مثل گربه هاي وحشي به بازوم چنگ مي ندازي و دستشو به طرف خودش هل دادم... - بنا نيست كه هر غلطي خواستي بكني و منم به خاطر چرت و پرتايي كه هنوز واقعيت داشتنشون تو پرده اي از ابهامه..هيچي بهت نگم و مثل نفهما چشم بسته قبول كنم......تو ادمي هستي كه تا وقتي ندوني چيزي به نفعت نيست به زبونشم نمياري و كاري نمي كني ..اين ميون چيزي كه هست مطمئنا به نفعته كه دو دستي بهش چسبيدي و ول كنش نيستي - منظورت چيه؟ - مي خواي بگي كه نمي دوني پدرم سهم منو به تو داده گوشه لبش به خنده عصبي پريد و گفت: - نه خوبه تو هم بيكار ننشستي - حالا كه مي دوني منم يه چيزايي مي دونم ..چرا واقعيتو نمي گي كه هر دومون به اون چيزي كه مي خوايم برسيم معلوم بود كه دچار شك و ترديده شده كه حرفشو بزنه..بعد از گذشت چند ثانيه اي لبهاشو كمي تر كرد و گفت: - بله درست فهميدي..پدرت سهم تو رو به من داده - خوب؟ سكوت كرد و به طرف ديگه اي چشم دوخت و فرمونو بين انگشتاش فشرد - حرف مي زني يا خودم برم پيش پدرت و همه چي رو بگم ؟ - يادته قبلا در مورد شخصي به اسم شهناز يه چيزايي بهت گفته بودم ؟ - خوب ؟ لبخندي زد و به طرفم خم شد و داشبوردو باز كرد و بعد از زير رو كردن چندتا كاغذ ..عكسي رو در اورد و به طرفم گرفت و گفت: - ببين...مي شناسيش؟ عكس رو از بين انگشتاش بيرون كشيدم و با دقت بهش نگاه كردم ...خيلي اشنا بود و انگار كه منو ياد كسي مي نداخت ولي هر چي فكر كردم چيزي به ذهنم نرسيد و با حالت سوالي به فرشته نگاه كردم عكسو ازم گرفت و در حالي كه بهش نگاه مي كرد گفت: - شهنازه ...زن عموي خدابيامرزم ...زن پدرت و مادر تو ...
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۳/۱۴ ساعت 17:28 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|