"حاکان"

 

 

صبح زودتر از بقیه از خواب بیدار شدم...صبحانه خوردم و روی یه کاغذ،درشت نوشتم بیدار شید ساعت هفته...

کاغذ رو چسبوندم روی آیینه واز خونه زدم بیرون،چون هنوز خیلی زود بود ترجیح دادم یه مسیر رو پیاده برم...هوا عالی بود..

بعد از کلی پیاده روی به ساعتم نگاه کردم،ساعت 8بود...نیم ساعت دیگه کلاس شروع میشد...گوشیم به صدا دراومد فکر کردم شاید بچه ها باشن ولی در کمال تعجب مامانم بود..با نگرانی جواب دادم:بله مامان؟

مامان:الو سلام عزیزم.خوبی؟

_ممنون مامان شما خوبی؟اتفاقی افتاده؟

-- خوبم مرسی..نه اتفاقی نیوفتاده..فقط ازت میخوام که امشب برگردی خونه.

_چـــــــــــــــــــی برگردم خونه؟فکرشم نکن.

-- بخاطر منم شده برگرد..اگه برنگردی هیچوقت حلالت نمیکنم حاکان.

_ یعنی چی مامان؟سر صبحی زنگ زدی اینارو بهم بگی؟

-- برمیگردی یا نه؟

_ من 3 روز در هفته کلاس دارم نمیتونم بیام.

-- چه روزایی کلاس داری؟

_یکشنبه،سه شنبه،چهارشنبه...

-- ایرادی نداره فردا بیا خونه..

_ آخه چرا مامان گیر دادی؟چیزی شده؟

مامان با بغض گفت:آره چیزی شده...حاکان من خواب وخوراک ندارم...مخصوصا از اون روزی که اومدی و مریض بودی...

باشرمندگی گفتم:آخه قربونت برم چرا اینطوری میکنی؟مرگ حاکان دیگه ناراحت نباش،بخدا من حالم خوبه...ولی قول میدم به زودی بیام ببینمت...

حرفمو قطع کرد:نه حاکان گفتم واسه همیشه برگرد خونه.

_ببین مامان...میدونی بابا بهم چی گفت؟بهم گفت از داشتنت شرم میکنم...بهم گفت اگه سایه ت هم نزدیک خونه وخونواده ی من پیداش بشه زندت نمیزارم...

-- اینارو بابات گفته؟

_ نه عمه کتی گفته...خب کی از این حرفا به من میزنه جز بابا؟

-- که اینطور؟؟؟باشه من باهاش صحبت میکنم...ولی تو باید فردا راه بیوفتی...

_حالا تا فردا ببینم چی میشه...مامان من الان کلاس دارم..کاری نداری بامن؟

-- نه عزیزم منتظرتم فعلا خدافظ

_فدای تو مامان.خدافظ

وارد دانشگاه شدم و مستقیم به سمت سالن حرکت کردم....

 

 

**********************

 

"باران"

امروز همه کلاس داشتیم،صبح بر خلاف همیشه دیرتر ازهمه بیدار شدم...سریع آماده شدم..یه مانتوی سفید با یه شلوارگرمکن سفید پوشیدم یکم از موهامو روی پیشونیم ریختم و کفش آدیداسام رو هم پام کردم...یه آرایش ملایمم کردم... و صبحانمو خوردم و باهم به راه افتادیم..

چون کل مسیر رو با ماشین رفتیم خیلی زود رسیدیم...به سمت کلاس رفتیم وشیما رفت برای همه چایی گرفت..

شیما:واااای باران چقدر امروز خوشتیپ شدی...به نظرم همیشه لباسای اسپرت بپوش بیشتر بهت میاد...

السا:آره موافقم...

_ جدی میگی؟؟وای مرسی..

شیما:بچه ها هنوز خیلی مونده کلاس شروع بشه تازه ساعت هشته...وایسا حداقل یه آهنگ بزارم حوصلمون سر نره..

وگوشیشو از توی پوشه اش درآورد و آهنگ صاف و ساده مهدی احمدوند رو پلی کرد...

بعد به سمت در کلاس رفت ویه سر وگوشی آب داد:بچه ها کسی نیست بیایید برقصیم...

السا ولیلی که از خداخواسته سریع بلند شدن منم رفتم جای استاد نشستم ودست میزدم و باآهنگ میخوندم...

بچه ها سرگرم رقص بودند که دیدم حاکان هم پشت درکلاس وایساده داره دست میزنه...

شیما با دیدن حاکان از رقصیدن دست کشید و با شرمندگی به پیشونی حاکان نگاه کرد..

شیما:سلام

حاکان:سلام استاد نیومده؟

السا به من اشاره کرد وگفت:چرا اومده نمی بینی؟

حاکان کمی سرشو کج کرد که منو ببینه بعد بالبخند گفت:بــــــــه به چقدرم امروز استاد خوشگل شده...

تا حاکان داشت با ما حرف میزد کم کم همه اومدن سر کلاس نشستن...ما ردیف اول نشسته بودیم ولی حاکان ردیف آخر نشست...جایی که هیچکس اطرافش نبود.

بعد از چند دقیقه بقیه دوستاشم اومدن وبااخم وتهدید بهش نگاه کردن و یکی یکی رفتن کنارش نشستند و شروع به بحث کردن صداشون میومد...همه باعصبانیت سرش داد میزدن ولی حاکان باخنده جواب میداد...

یه نگاهی به بچه های کلاس انداختم..تقریبا هواس همه دخترا به اکیپ اونا بود..

استاد تقه ای به در زد و وارد کلاس شد یه دفعه همه بچه ها ساکت شدن.

کل مدت همه هواسم به درس بود...دیدم استاد داره میره ته کلاس همه نگاه ها رفت ته کلاس...

یه دفعه استاد گفت:آقای آریا منش....

 

**********************

 

"حاکان"

 

حوصله چرت و پرتای استاد رو نداشتم...سرمو گذاشتم رو میز و سعی کردم اصلا به حرفاش گوش نکنم...

یه دفعه دیدم استاد ساکت شد...صدای قدماشو میشنیدم که بهم نزدیک میشد..اما سرمو بلند نکردم...

یه دفعه زد روی شونم:آقای آریا منش...

آروم سرمو بلند کردم:بله...

استاد:خواب بودید؟؟؟؟

_نه متاسفانه هرکاری کردم نتونستم بخوابم...

با این حرفم کلاس رفت رو هوا از خنده...

استاد به علامت تاسف سری تکان داد و دوباره به سمت میزش برگشت:خیلی خب آقای آریا منش....موضوع درس چی بود؟؟

سرمو خاروندمو گفتم:نمیدونم والله منم همین الان رسیدم..

وبا آرنجم به پهلوی مهراد زدم:مهراد به استاد بگو موضوع درس چی بود...

دوباره همه خندیدند...

استاد باعصبانیت گفت:آقای آریامنش تشریف ببرید بیرون لطفا...

ازجام بلند شدم وگفتم:خدا خیرت بده استاد

وباعجله به سمت در رفتم..

و منتظر شدم کلاس تموم بشه...منو مهراد یه کلاس دیگه هم داشتیم امروز...

یه ربع بعد بچه ها اومدن بیرون و یاشار و آرمان رفتن خونه...

 منو مهرادم یه چایی خوردیم و رفتیم سر کلاس..باران وشیما سر کلاس نشسته بودن...مهراد سریع رفت با فاصله یه صندلی پیش اونا نشست و به منم اشاره کرد برم بشینم...

رفتم پیش مهراد نشستم،دقیقا بغل دست باران...استاد اومد سر کلاس...

20دقیقه از کلاس گذشته بود که دیدم باران با اخم زل زده به من...

_خوشگلم؟؟؟

باران:نخیر

یکم زاویه سرمو تغییر دادم:حالا چی؟

با عصبانیت گفت:آقای حاکان لطفا کمتر پاتو به صندلیت بزن صداش اذیتم میکنه نمیتونم تمرکز کنم...

_خب به من چه؟

باران:یعنی چی؟میگم اذیت میشم...

_خب حالا خیلی حرص نخور...

باران که از چشاش خون میبارید همچنان بهم زل زده بود..

_باشه بابا دیگه نمیزنم...

خودکارمو انداختم زمین:خودکارت افتاد...

خم شد و خودکارمو برداشت از دستش کشیدم خودکارو:مرسی که خودکارمو برداشتی...

باخشم بهم نگاه کرد و وسایلشو برداشت و رفت یه جای دیگه نشست...

همینکه رفت گوشیش زنگ خورد استاد بهش چشم غره رفت...ولی بعد از چنددقیقه دوباره گوشیش زنگ خورد...

بی حوصله گفتم:و آنگاه بود که خداوند سایلنت را آفرید...

 حتی استادم به خنده افتاد...

کلاس تموم شد.مهراد رفت خونه منم رفتم فروشگاه.

 

************************

 

 

تا ساعت 8در مانتو فروشی بود...تصمیم گرفته بود که به خاطر مادرش برگردد.

حاکان:سامیار جان من دیگه برم..

سامیار:به سلامت برو داداش.

_چیزه...من فردا هم میرم تهران دیگه..

--اشکال نداره خوش بگذره.

_ممنون داداش خدافظ فعلا.

-- خدافظ

از مغازه خارج شد وپیاده راهی خانه شد.به این فکر میکرد که فردا برخورد پدرش چگونه است...تصمیم گرفته بود به خاطر مادرش،از کوروش عذرخواهی کند...امروز وقتی زنگ زده بود و گفته حلالش نمیکند...تصمیمش قطعی شده بود..

در همین افکار به خانه رسید.اصلا حوصله هیچ چیز را نداشت.

استرس و دلشوره لحظه ای رهایش نمیکرد،حدس میزد دلیلش برای ملاقات فردا باشد..

مستقیم وارد حمام شد.دوش مختصری گرفت.درحال پوشیدن لباس هایش بود که صدای یاشار را ازپشت در شنید:حاکان گوشیت زنگ میخوره

حاکان:کیه؟

یاشار:ازخونتونه..

حاکان:جواب بده بگو الان میاد.

یاشار:باشه بدو پس

تند و سریع لباس هایش را پوشید و وارد پذیرایی شد.تا چشمش به یاشار افتاد قلبش به شدت به تپش افتاد...گوشی حاکان در دستش بود واشک درچشمانش بود ومات و مبهوت به حاکان نگاه میکرد..

حاکان خشکش زده بود و نمیتوانست چیزی بگوید وهمچنان به لبان یاشار چشم دوخته بود.. گوشی از دست یاشار افتادو روی زمین نشست وسرش رامیان دستانش گرفت...

 

*************************************