رمان فرق بین من و اون *18*
به محض ورود به رستوران چشمش به مادرش وتیارا افتاد..لبخندی زد وبه سمتشان حرکت کرد.
حاکان بالبخندی که برلب داشت گفت:سلام بر 2عزیز وبزرگوار زندگی من...
لیلا:سلام قربونت برم.عزیزم حالت چطوره؟چرا رنگت پریده؟مریض شدی؟
حاکان:قربونت برم مامان جان.نه چیزیم نیست یکم سرماخوردم زود خوب میشم.تیارا جونم چطوره؟
تیارا که سرش پایین بودآروم به چهره جذاب ومنتظرحاکان نگاه کرد:خوبم حاکان ممنون.
حاکان:چه خبرا؟خوش میگذره بهتون؟
لیلا که ترجیح میداد پسرش با تیارا تنها باشد از جایش بلند شد وگفت:من میرم زود برمیگردم.
از جایش بلند شدو پشت صندلی حاکان ایستاد.خواست پسرش را ببوسد که به محض تماس صورتش باحاکان با صدای نسبتا بلندی گفت:حاکان چرا انقد تب داری پسرم؟حرفاتون که تموم شد باید بریم پیش دکتر.
حاکان در این مدت فقط به چهره رنگ پریده و مضطرب تیارا چشم دوخته بود.بعد از اینکه مادرش رفت با کلافگی گفت:قبلا من مریض میشدم نگرانم میشدی...الان حتی نخواستی بدونی چم شده...
تیارا:بس کن دیگه حاکان.معلومه که نگرانت میشم.خب تابلوئه که یه سرماخوردگی سادست.
حاکان:حق باتوئه...راستش جدیدا احساس کمبود محبت میکنم.
تیارا:هر دفعه که میای لاغر تر میشی...
حاکان بالحن تمسخرآمیزی گفت:میخوای دیگه نیام که چاق بشم؟؟؟؟
تیارا خندید تاخواست حرف بزند گوشی اش زنگ خورد...باشک جواب داد..:جانم؟
حاکان بادقت به تیارانگاه میکرد که تیارا گفت:باشه من خودم بهت زنگ میزنم.فعلا
وگوشی راقطع کرد.
حاکان:حرف میزدی خو...
تیارا:نه این دوستم خیلی حرف میزنه حوصلشو نداشتم.
حاکان:باشه عزیزم هرطور که راحتی...
بعد از کلی صحبت کردن لیلا به جمعشان اضافه شدو سفارش غذا دادند.
لیلا کلی اصرار کرد که حاکان به خانه برگردد اما حاکان مصمم تر از آن بود که کسی بتواند راضی اش کند.
بعد از اینکه آنها به سمت خانه برگشتند حاکان هم به سمت راه آهن به راه افتاد...
*************************
لیلی داشت با آب وتاب قضیه را برای شیما والسا تعریف میکرد و آنها هم با هیجان وخنده گوش می کردند.
لیلی:کــــــــــــوفت.من داشتم قبض روح میشدم شما دارید میخندید؟
السا:آخه ناکس خیلی باهوشه چطوری شناختت؟
شیما:بعدها که زنش شدم همه چیو ازش میپرسم بهتون میگم قول میدم.
السا:آخه اعتماد به نفس،اون اگه قرار باشه کسی رو انتخاب کنه منم نه تو...
شیما:رو چه حسابی باید تورو انتخاب کنه؟
السا:از باران که قطع امید کرده،با گفته های لیلی هم فکرنکنم دیگه یه درصدم به لیلی فکر کنه...فقط من میمونم با تو که...
باران وسط حرفشان پرید وگفت:حالا خوبه خبر دارید طرف نامزد داره و ظاهرا یه تار موشو با دنیا عوض نمیکنه..
شیما:چی میگی بابا؟یارو 2تا بچه داره عاشق میشه زن و زندگیشو ول میکنه...
باران:اصلا بهت نمیاد این حرفا..جدی داری میگی؟؟
شیما:معلومه که جدی میگم.تو این بی شوهری آدم هرکاری میکنه
باران از روی تاسف سری تکان داد وگفت:واقعا واسه خودم متاسفم با این دوستم.
لیلی:میشه تمومش کنید این بحثو؟؟
شیما:چی بگیم مثلا؟؟؟
لیلی:بگید اگه فردا دوباره با حاکان کلاس داشته باشم چیکار کنم؟اصلا روم نمیشه نگاش کنم....یه جورایی میترسم ازش...
باران:ولش کن بابا.اصلا محلش نزار.
السا:فردا منم کلاس دارم امیدوارم که اونم باشه...
باران گوشی اش را برداشت و شماره افشین را گرفت.
باران:سلام عزیزم خوبی؟
افشین:سلام باران جونم.مرسی خوبم،چه خبر چیکار میکنی؟؟
_هیچی.با بچه ها بیکار نشستیم.
--حوصلتون سر رفته نه؟؟؟
_آره دقیقا.
--خب حاضر شید من الان میام دنبالتون که بریم بیرون یکم بچرخیم.
_وای جدی میگی عزیزم؟؟؟
--آره عزیزم.فقط عجله کنید ها؟؟
_چشم عزیزم.خیــــــــــــلی دوست دارم.الان حاضر میشیم.
و سریع گوشی را قطع کرد
شیما:چه خبرته؟چرا انقد سر و صدا راه انداختی؟
باران:آماده شید الان افشین میاد دنبالمون بریم بیرون.
شیما با صدای بلندی گفت:آخ جــــــــــــــــــــــون..بچه ها بدوئید...
************************
"حاکان"
ساعت 7بود که سامیار اومد،از صبح تنها تو مغازه بودم دیگه داشت حالم به هم میخورد از محیطش...
سامیار:سلام خوبی؟ببخشید که تا الان تنها بودی.
_سلام.نه خواهش میکنم.در عوض از حالا به بعد تو تنها میمونی...
سامیار:یعنی چی؟؟
ازاز جام بلند شدم و آروم آروم خودمو به سامیار رسوندم:یعنی اینکه فعلا خدافظ داداش
و سریع به سمت در دوئیدم.دستمو تکون دادم وگفتم:بای بای
همین که پامو از پاساژ بیرون گذاشتم گوشیم زنگ خورد،افشین بود:جانم؟
افشین:سلام حاکان خوبی؟
_بـــــه...چ عجب...خوبی تو؟
افشین:مرسی خوبم..وقت داری بریم یکم بچرخیم؟
_آره آره چراکه نه؟اتفاقا حوصلمم سر رفته بود.فقط اشکال نداره با دوستام بیام؟
افشین:نه اشکال نداره.منم تنها نیستم با دخترا میام..
_کدوم دخترا؟
افشین:همونایی که تو مهمونی باهاشون آشنا شدی...شیما...
ای بابا...عجب غلطی کردم کاش میگفتم وقت ندارم...
وسط حرفش پریدم:آها یادم اومد..باشه دیگه اگه تونستم میام حتما..
افشین:اگه تونستم چیه؟تو که گفتی میام...
_آخه یادم اومد یه سری کار دارم که باید انجامشون بدم..حالا بازم تمام سعی خودمو میکنم که بیام...
افشین:ای بابا...حیف شد...اما من بازم منتظرتم تونستی بیا.
_باشه چشم.حتما.
افشین:فعلا خدافظ
_خدافظ
گوشی رو قطع کردم وبه سمت خونه حرکت کردم.خیلی دلم میخواست باهاش برم اما نمیتونستم با اون دخترای پررو و لجباز کنار بیام.
از پاساژ تا خونه رو پیاده روی کردم.وقتی به در خونه رسیدم و خواستم زنگ بزنم یاشار درو باز کرد:ا؟پشت در بودی؟
_نه من تو دستشویی بودم،اینو از خودم کپی کردم کسی نیاد از سوراخ در نگاه کنه.
یاشار:مسخره
در حالی که درو هول میدادم که برم تو گفتم:چند بار گفتم از این سوالا از من نپرسید؟کجا داشتی می رفتی؟
یاشار:داشتم میرفتم تخم مرغ بگیرم.توأم میخوری دیگه؟
_نه من خوردم..
یاشار:چی خوردی؟
_خاویار با چند نوع دسر وسالاد وترشی.
یاشار:پس نخوردی...پس 8تا تخم مرغ میگیرم
_باشه برو دیگه...
بعد از رفتن یاشار با تنی خسته وکوفته به سمت خونه حرکت کردم.به محض اینکه در و باز کردم بوی قلیون رو حس کردم.مثل این بچه های عقده ای به سمت قلیون هجوم بردم..
مهراد:هو...هو...یواش چته؟؟؟
_خفه داداشی.خیلی هوس قلیون کرده بودم.
آرمان:حالا سلامت کو؟؟؟
_آدم هرروز هرروز که سلام نمیکنه...
مهراد:پس آدم هرروز هرروز چیکار میکنه؟؟
_کار و کوشش فراوان.
آرمان:والله ما که نه کار داریم نه هیچ فعالیتی...
_بله دوست عزیز،بنده داشتم در مورد فعالیت روزمره یک انسان صحبت میکردم...
آرمان:منظورت اینه که من آدم نیستم؟
دستی به سرش کشیدم:آفرین عزیزم.چقدر باهوشی...چند سالته عموجون؟
آرمان:زهرمار بکش دستتو.خب تو چرا با یه حیوون خونه گرفتی؟ وقتی خودت آدمی!
_خب چیکار کنم مهراد حیوون خونگی دوست داره.
آرمان یه پس گردنی زد و گفت:ببند دهنتو...
وایسا 2دقیقه میبندم الان دارم قلیون میکشم
در بازشد و یاشار اومد تو:سریع تابه و روغن رو آماده کن مردم از گشنگی...
آرمان بلند شد وگاز رو روشن کرد و شروع کرد به درست کردن نیمرو...دیگه حالم از نیمرو و سوسیس بد میشد از بس خورده بودم...
قلیون رو گذاشتم روی تخت و به اتاق رفتم و لباسامو عوض کردم که برام یه پیام اومد.
افشین بود:"حاکان ما اومدیم گاوازنگ اگه دوست داشتی با دوستات بیا."
جواب دادم:"باشه افشین جان سعی میکنیم بیاییم."
رفتم پیش بچه ها و سرسفره نشستم:بچه ها میایید بریم گاوازنگ؟
یاشار:به چه مناسبت؟
_به مناسبت میلاد با سعادت حضرت علی(ع)...خو مرد حسابی هواخوری مناسبت میخواد؟
مهراد در حالی که میخندید:من میام...خیلی حوصلم سررفته.
آرمان:منم همینطور.
یاشار:پس منم میام دیگه...
_خوبه پس من دیگه نمیام شما برید..
یاشار:ا؟چرا؟
_شوخی کردم.غذا رو که کوفت کردیم بریم.
وقتی شام خوشمزمون رو خوردیم،یاشار نایلونی رو که به عنوان سفره استفاده میکردیم رو جمع کرد و رفتیم که آماده بشیم.
هرچند نه حوصله لوس بازیای باران رو داشتم و نه آویزون بازیای شیما رو...اما رفتیم دیگه...
******************************