رمان فرق بین من و اون *17*
"حاکان"
بعد از رفتن دخترا همه چیز رو به آرمان توضیح دادم.همیشه صدا هارو خوب یادم می موند.والآن تا صدای لیلی رو شنیدم شناختم.البته اگه اون روز توی مهمونی دو کلام بیشتر باهاش حرف میزدم محال بود نشناسمش...
چند روز بود باتیارا حرف نزده بودم.البته یه بار اس ام اس دادم و3بار زنگ زدم که جواب نداد فقط یه بار جواب داد که گفت خوابم میاد ومنم نخواستم مزاحمش بشم.
گوشیم رو در آوردم که بهش زنگ بزنم .شمارش رو گرفتم بعد از چند تا بوق با صدای گرفته ای جواب داد:بله؟
_سلام تیارا خوبی؟
--خوبم ممنون.
_چه خبرا؟چیکار میکنی؟
--سلامتی
_چیزی شده عزیزم؟
--نه مگه قرار بوده چیزی بشه؟
_نه.فقط خواستم حالتو بپرسم.
--گفتم که خوبم.
_باز بابام چیزی گفته نه؟
--نه عمو چیزی نگفته.وای حاکان چقدر سؤال میپرسی؟
_معذرت میخوام نمیدونستم که اذیت میشی.به هر حال من فردا دارم میام تهران که تو رو ببینم وبرگردم.
--چی؟؟؟فردا؟آخه فردا...
_آخه چی ؟نیام؟
متوجه اضطراب و دستپاچگیش شدم و نگرانیم بیشتر شد.گفت:نه نه منظورم این نبود.خوش اومدی...
_چی شده تیارا؟مرگِ حاکان راستشو بگو...
--چیزی نشده.من دیگه نمیتونم حرف بزنم خدافظ.
و گوشی رو قطع کرد،به گوشی تو دستم نگاه کردم گیج شده بودم...یعنی چی شده؟
از دانشگاه مستقیم به مغازه رفتم.البته من چون حالم بد بود خیلی با مشتری ها کاری نداشتم و همه ی کارها رو سامیار انجام میداد.
سامیار:حاکان میتونی یه ساعت مغازه رو بچرخونی؟من واسم یه کاری پیش اومده باید برم اما سعی میکنم زود برگردم.
_آره برو به کارت برس.عجله هم نکن.
--قربونت داداش پس فعلا خدانگهدار...
_خدافظ
چشمم به در بود حوصلم سر رفته دلم میخواست یه مشتری بیاد که یکم سرگرم بشم.پشت ویترین یه خانوم وآقا داشتن مانتو ها رو نگاه میکردن،بعدش وارد مغازه شدن اول خانومه وارد شد ومستقیم به سمت مانتو ها رفت وسلام هم نکرد...بعد مرده اومد تو:سلام خسته نباشید.
_سلام روزتون بخیر.
اونم به سمت خانومه رفت وبا هم شروع به پچ پچ کردن.از روی صندلی بلند شدم وبا دستم روی میز ضرب گرفتم:من میتونم کمکتون کنم؟
مرده به سمت من اومد:معذرت میخوام آقا ما دنبال یه مانتوی مجلسیِ گلبهی میگردیم اما متاسفانه پیدا نمیکنیم.
_میشه بپرسم تو چه قیمتی میخوایید؟
مرد:قیمتش مهم نیست.
وبعد آرومتر ادامه داد:فقط تورو خدا اگه داری بهم بده منو از دست خانوم نجات بده.
خندیدم وگفتم:فکر کنم داریم.اگه میشه به خانومتون بگید به این قسمت بیان.
مرد:رزی جان فکر کنم داره بیا اینجا...
أه أه داشتم بالا میاوردم آدم چقدر میتونه زن زلیل باشه آخه؟
زنه باهمون فیس وافاده به طرف ما اومد اما وقتی مانتو رو دید لبخندی زد که باعث شد نفس راحتی بکشد.:آره عزیزم خودشه.
مرد رو به من گفت:خدا خیرت بده.
خندیدم وگفتم:خدا صبرت بده.
زنه برگشت با اخم نگام کرد:شما عادت داری تو زندگی آدم فضولی کنی؟
باهمون لبخند گفتم:نه من اصلا خوشم نمیاد تو زندگیِ"آدمــــا"فضولی کنم.
شانس آوردم منظورم رو نفهمید وگرنه دخلم اومده بود.با هزار بدبختی تونستم تحملش کنم.سریع مانتو رو تحویل دادم و رفتن بیرون.
ساعت 6 بود که سامیار برگشت،بهش گفتم دارم میرم تهران و فردا نمیتونم بیام سرکار،الآنم باید برم بلیت بگیرم.اگه زود اومدم که برمیگردم مغازه اما اگه طول کشید شرمنده دیگه...
سامیار:اشکال نداره برو به سلامت.
قربانت_
ازش خداحافظی کردم واز مغازه رفتم بیرون.مستقیم رفتم که بلیت بگیرم...یه خانوم اونجا نشسته بود رفتم جلو و سلام کردم:سلام
سرشو بلند کرد وبا لبخند گفت:سلام خوش اومدید.
_ببخشید من یه بلیت قطار میخواستم برای فرداصبح،تهران...
--بله.آقای؟؟
_حاکان آریامنش.
مشخصاتم رو تایپ کرد وبلیت رو دستم داد:سفرخوبی داشته باشید...
_ممنون هم چنین..
باتعجب گفت:جاااان؟
_هیچی شوخی کردم.ممنون لطف کردین
بعد از گرفتن بلیت نفس عمیقی کشیدم دلم میخواست زود تر تیارا رو ببینم،مطمئن بودم که یه اتفاقی افتاده که تیارا اینطوری باهام حرف میزد.
دیگه مغازه نرفتم و مستقیم راهی خونه شدم،همه عین جنازه خواب بودن خیلی گشنم بود رفتم ببینم تو یخچال چی داریم اما دریغ از یکم پنیر...
خیلی خسته بودم بیخیال غذا شدم،رفتم توی اتاق یکم وسیله ریختم توی کوله پشتیم،هرچند قرار بود یه روزه برگردم و اصلا نیازی نبود اما...
دراز کشیدم وپتو روی خودم کشیدم.نفهمیدم کی خوابم برد ولی با سروصدای بچه ها از خواب بیدار شدم.با صدای خواب آلودی گفتم:چه خبرتونه خفه شید دیگه.
مهراد:علیک سلام عزیزم،صبح شماهم بخیر.
پتو روروی سرم کشیدم که دوباره بخوابم،این دفعه یاشار گفت:پاشو دیگه.کلاس نداری تو امروز؟
پتو رو کنار زدم ومثل برق گرفته ها تو جام نشستم:ساعت چنده؟
یاشار:زهرمارساعت 7.کلاس داری؟
_کلاس ندارم میخوام برم تهران.
یاشار بالبخندگفت:جدی میگی؟آفرین دمت گرم پس بالاخره آدم شدی؟
_آره دارم میرم.اما هنوز از جنس خودتونم آدم نشدم چون دارم میرم تیارا ومامانم رو ببینم وبرگردم.
آرمان که روی اپن نشسته بود ولیوان شیردستش بود گفت:اگه از جنس ما بودی الآن باید توآسمونا دنبالت میگشتیم...
_أه أه أه...یعنی شما مگسید؟؟؟
مهراد با دستش چند بار به پشتم زد:نه داداش یکم بیشتر فکرکن میفهمی چی بال داره؟
درحالی که سرمو میخاروندم:آخه هرچی به مغزم فشار میارم یادم نمیاد جایی دیده باشم که خر بال داشته باشه وپرواز کنه.
یاشار:خر قیافته بی شعور.مگه قرار نبود بری تهران؟خب پاشو گورتو گم کن دیگه...
از جام بلند شدم وبه سمت دستشویی رفتم که مهراد مچ دستم روگرفت.نگاش کردم وگفتم:چته؟
زل زد توچشمام وسکوت کردوسرشو انداخت پایین.
_چی شده؟
مهراد سرشو بالاآورد ودوباره بهم خیره شد.بعد از چندلحظه به یاشار نگاهی انداخت وگفت:بگم؟
یاشار هم که معلوم بود از موضوع بی خبره سرشو به نشونه نمیدونم تکون داد.داشتم نگران میشدم.میخواستم حرف بزنم که خودش به حرف اومد.
مهراد:راستش حاکان میخوام یه حقیقتی رو بهت بگم...
_خب بنال نصفه جونم کردی.
مهراد:خواستم بهت بگم...بگم...بگم که...بگم که خرخودتی مرتیکه نفهم اونیکه بال داره وتو آسمونا پرواز میکنه فرشته اس...
واقعا یه لحظه از زندگی ناامید شدم.واقعا این دوست بودکه من داشتم؟؟؟؟خــــــــــــــــــداااااا...
دستمو بالا آوردم وروبه روی صورتش گرفتم:تا حالا ازایناخوردی؟
مهراد به کف دستم خیره شد:ازکدوما؟؟؟؟
باهمون دستم زیر گوشش:از اینا..
درحالی که دستشو روی گونش گذاشته بود:نه خدایی نخورده بودم...
_نوش جان
دیرم شده بود سریع آماده شدم که برم،آرمان صدام زد:وایسا یکم صبحانه بخور حداقل...
_دمت گرم آرمان دیرم شده جونِ تو..
آرمان:نه بابا توکه میدونی قطار همیشه تاخیر داره..
_آره.باشه یه لقمه درست کن بهم بده که منم کفشامو بپوشم.
آرمان:باشه.
لقمه ای که آرمان برام گرفته بود رو توی راه خوردم وباعجله خودمو به راه آهن رسوندم خوشبختانه تا من رسیدم قطار هم اومد.باعجله سوار شدم.
همین که روی صندلی نشستم خوابم گرفت.چشامو بستم وسعی کردم بخوابم.
وقتی چشمامو باز کردم نزدیکای تهران بودیم.گوشیمو بیرون آوردم و شماره مامانم رو گرفتم.بعد از اولین بوق جواب داد:
مامان:الو
_الو سلام خوبی مامان؟
- سلام خوبی عزیزم؟
_ممنون مامان.خوش میگذره؟
- راستش بدون تو...
نذاشتم بقیه حرفشو بزنه...
_مامان کجایی الان؟
- خونه ام قربونت برم.توکجایی؟
_من دارم میام تهران..
مامان باصدای بلندی گفت:چـــــــــــــــی؟؟؟؟
_یواش مامان گوشم کر شد.
- وای بخدا باورم نمیشه داری راست میگی؟
_آره بخدا من تا20دقیقه دیگه تهرانم.با تیارا بیایید بیرون..باشه؟
- خب عزیزم چرا خونه نمیای؟
_خونه رو بیخیال.میای بیرون دیگه؟خواهش میکنم مامان؟
مامانم چندلحظه سکوت کرد وبعدش گفت:باشه عزیزم به تیارا خبر دادی؟
_نه نگفتم هنوز.الان بهش زنگ میزنم کاری نداری فعلا مامان؟
- کجا بیاییم؟
_بهتون خبر میدم.می بینمتون
- باشه عزیزم فعلا.
گوشی رو قطع کردم وبه تیارا زنگ زدم.
_الو سلام خوبی تیارا جان؟
تیارا:سلام خوبی حاکان؟
_ممنون عزیزم خوبم.من تهرانم اومدم شمارو ببینم وبرم
- إ؟واقعا تهرانی؟کی اومدی؟
_صبح راه افتادم حدود یه ربع دیگه میرسم.بامامانم بیایید همین رستوران سرخیابون.باشه عزیزم؟
- با...با..باشه..
_چیزی شده تیارا؟چرا از اومدنم خوشحال نشدی؟چرا جدیدا تحویلم نمیگیری؟بابا بقرآن تو شهرغریب هم دارم درس میخونم هم کار میکنم بدون اینکه از کسی کمک بگیرم...فقط بخاطر اینکه تورو راضی کنم...تیارا من خانواده درست وحسابی ندارم که دلگرمشون باشم.تنها دلخوشیم تو ومامانم هستید...مامانم باز زنگ میزنه اما تو...چرا تیارا؟چت شده تو؟
- چیزی نیست حاکان.معذرت میخوام اگه ناراحتت کردم من تا نیم ساعت دیگه با زن عمو میام پیشت.کاری نداری فعلا؟
_فدای تو بشم من.منتظرتم...