شاهرخ دستی در موهایش کشید ضربه ای به در زده شد بدون آنکه اجازه ورود به کسی داده باشد در باز شد و بعد از آن بابا بزرگش در چهار چوب در قرار گرفت با ناراحتی نگاهی به او کرد بابا بزرگ به او نزدیک شد که بر روی تخت نشسته بود
بابابزرگ:شاهرخ
شاهرخ صورتش را در دستانش پنهان کرد
شاهرخ:دو روزه نیست می فهمین دو روز نمی دونم نمی دونم اون ماشین از کجا اومد بردش مواظبش بودم از هر جهت مواظبش بودم ولی یک غفلت من یک نادونی من (نگاهی به بابا بزرگ)از دستش دادم
دستی بر روی شانه ی او نهاد
بابابزرگ:اون امیدش به تو هستش ناامید نباش ما همه دوستش داریم پس پیداش می کنی به خودت بیا برو دنبالش بگرد شروع کن یک بار دیگه از نو شروع کن
با این حرفش از جا بلند شد و از اتاق خارج شد شاهرخ بلند شد و کنار پنجره ایستاد آهی کشید و در دل نالید(چطور رفتی جلوی چشام بودی )ا یاد آوری آن روز در رستوران و ماشینی که عشقش را سوار کرد آهی کشید (پیدات می کنم قول می دم آریمس)
*****
چشمانش را باز کرد برروی تختی افتاده بود می دانست حالا کسی وارد می شود باز همان مایه را وارد بدنش می کند با باز شدن در باز او وارد شد نگاهش کرد
سایه:عمو تورو خدا آخه من چیکار کردم
عمویش خنده ای کرد خنده ای پر از نفرت پر از خشم
آقای مرتضویی:مشکل تو اینه که تو توی این دنیا هستی می خوام نابودت کنم می فهمی
سایه نگاهی به او کرد حالا می دانست چرا با دیدن او آنقدر می ترسید عمویی که حالا باید جای پدرش را می گرفت حالا جای دشمنش را گرفته است
آقای مرتضویی:در به در دنبالته
شاهین خنده ای کرد:ولی من نمی زارم دستش به تو برسه دیگه نمی زارم
با نفرت نگاهی به آن دو کرد می مرد ولی هیچ وقت مال او نمی شد
شاهین:هه سایه... می دونی باورم شده بود که سایه باشی حتی رنگ موهاتو تغییر داده بودی ولی هرچی باشه تو ترس از تاریکی تو نتونستی پنهان کنی (خنده ای وحشتناک کرد)ولی یادت باشه تو آریمسی فقط آریمس
خودش را بر روی تخت جمع کرد که عمویش لبخندی زد
آقای مرتضویی:دیگه کاری باهات ندارم چون تو از فردا عروسم می شی بعد خود به خود ثروتت مال ما می شه
آن دو از در خارج شدن که اشکش بر چشمانش سرازیر شد چطور شاهرخ را نشناخته بود چطور هق هق گریه اش بالا رفت و به یاد شاهرخ افتاد که همسایه ایرانیش بود اینکه یک همسایه ایرانی همسایه اشان بود خوشحال بود اولین بار اورا موقعه ای دیده بود که مادرش نذری درست کرده بود و تنها شاهرخ ایرانی بود که برای او برد و برای اولین بار آن چشمان آشنا را دیده بود آهی کشید همان روز بود که شاهذخ به او عروسک گفته بودو او اخمی کرده بودآهی دیگر کشید و تکیه اش را به تخت داد یاد اولین بار افتاد که شاهخ به او گفت دوستت دارم اشکش را با انگشتش پاک کرد ولبخند شیرینی زد(حالا فهمیدم اون اسم چیه که روی سینه ات حک شده)چشمانش را بست و به آینده سیاهی که در انتظارش بود فکر کرد به جز تاریکی نمی توانست به چیزی فکر کند از جایش بلند شد و به کنار پنجره رفت یاد اذیت کردنهای خود افتاد یاد شوهره جون که همانند مادری مهربان هوایش را داشت و به دکتر که مثل پدر همیشه هوایش را داشت لبخندی زد(عمو می دونست من کی هستم پس چرا نگفته بود)این یک معما شده بود برای او حالا پی برده بود که چطور سن او را دانسته بود و او را به دانشگاه فرستاده بود دلش برای شیرن زبانی های احسان تنگ شده بود و برای شیطنت های سامان و سپیده لبخندی زد(سامان هم منو شناخته بود پس چرا به من حقیقت رو نگفتن)نگاهی به بیرون کرد هوا روشن شده بود آهی کشید(کاش هیچ وقت صبح نمی شد)باید خودش را برای باز ی جدید آماده می کرد در دل آهی کشید و زمزمه کرد(منو ببخش شاهرخ)به طرفه قرص ها رفت که عمویش به او می داد و لبخند تلخی زد دوست داشت سایه باشد فقط سایه از آریمس بودنش متنفر بود به یاد خنده هایشان لبخندی زد و به قرصها خیره شد انها را در آب هل کرد و بر روی تخت نشست یعنی تا کی تأثیر می کرد این قرص ها نمی دانست تا چند وقت بود که بر روی تخت نشسته بود که تقه ای به در خورد و شاهین داخل شد نگاهی به او کرد و پوزخندی زد
شاهین :بلند شو بیا پایین همه منتظرن
با بی حالی نگاهی به شاهین کرد که شاهین با قدم های بلند به او نزدیک شد و بازویش را گرفت و بلندش کرد
شاهین:می خواستم با لباس عروس کنارم بشینی ولی خراب کردی با فرارت همه چیو خراب کردی

نگاهی به شاهین کرد که با خشمی به او نگاه می کرد اولین بار که او رادیده بود چقدر مهربان بود ولی رفته رفته از نیت آنها با خبر شده بود کسانی که پدر مادرش را به قتل رسانده بودن به او چطور رحم می کردن هنوز ضربه هایی که با کمربند بر جسم او وارد می کردن را احساس می کرد از پله هاپایین آمدن چشمان نگران دختر عمه اش آناهیتا بر روی او بود لبخندی به او زدم که قطره اشکی از چشمانش سرازیر شد و صورتش را برگرداند او تنها خانواده ی او بود که مهربان بود وبرای آنکه فرار کند خودش را در خطر انداخته بود ولی او بار دیگر برگشته بود به همان جهنمی که در انتظارش بود بر روی مبل نشستیم شوهر عمه عمه با پوزخندی نگاهم می کردن مگه آنها چیکار کرده بودن که از او آنقدر نفرت داشتن قرصها تأثیر کرده بودن او او همه جا را تار می دید که صدای عمه اش در گوشش پیچید

عمه:طاهر خطبه رو نمی خونی تمومش کن بریم سر زندگیمون

عمو خنده ای کرد و بر روی مبل روبه روی او نشست که مانند آدم مریضی به او خیره شده بودم
آقای مرتضویی:نه آبجی اول حقیقت رو بدونه بعد
آناهیتا:دایی این کار رو نکن اونکه راضیه تمام ثروتش رو به شما ببخشه
شاهین با خشمی به او نگاه کرد عمه به دخترش نزدیک شد و سیلی بر روی صورت تو نهاد که سایه با ناراحتی سرش را به زیر انداخت
آقای مرتضویی:تو خفه شو دختره ی ..آبجی خفه اش کن (نگاهش را به برادر زاده اش دوخت) امروز بهت می گم دلیلش چیه دلیلش اینه که بابای من تمام ثروتش رو به اسم کسی کرده که از خونه خودشه
با تعجب نگاهی به عمویش کرد
آقای مرتضویی:بایدم تعجب کنی آره اون بردار ناتنی من بود برداری که با تمام وجود ازش نفرت داشتم خودش هم می دونستم بدم می اومد از مهربونیاش از اون لبخندای مهربونی که فقط آقاجون به مهرداد می زد من که پسرش بودم کمترین ارثش رو به من داد که چی من لیاقت ندارم پس مهرداد لیاقت داشت (لبخند مسخره ای زد)تا اینکه زن گرفت
عمه:تا اینکه زن گرفت از مادرت متنفر بودم دوستش نداشتم با اومدنش توی دل همه جا باز کرده بود چپ می رفتم راست می اومدم می گفتن آنوشکا متنفر بودم از اون نگاهای محبت آمیزش برای همین نمی زاشتم هیچ وقت بچه دار شه چیزی که توی این خانواده بهترین معیار رو داشت ولی داداشه خر من اونو با خودش برد خارج چند سال گذشت که فهمیدم تو به دنیا اومدی
با نفرت تما به او نگاه کرد که عمویش ادامه داد
آقای مرتضویی:روزی که تو به دینا اومدی آقا جون سر از پا نمی شناخت پس چرا برای به دنیا اومدن بچه های ما اینقدر خوشحال نبود (فریادی کشید)چرااا با وجود آقا جون نمی تونستم کاری کنم پس باید منتظر می شدم که آقا جون می رفت اون دنیا رفته رفته دیگه نتونستم تحمل کنم شوع کردم دزدی توی شرکت آقا جون شرکت داشت ورشکست می شد که باز بابای تو پیداش شد تخم چشم یایاش برگشته بود نباید برمی گشت یعنی حالا نه تو هم برای خودت خانمی شده بودی تو همون جاده کشتمشون باید می مردن ولی تو نبودی باهاشون تو نبودی از مرگ مهرداد همراه شد با مرگ آقا جون تنها کسی که مونده بود تو بودی پس تو هم باید می مردی ولی اگه تو می مردی تمام ثروت می رفت برای پرورشگاه باید ازدواج می کردی کی بهتر از پسر خودم ولی با کاری که آنهایتا کرد(با عصبانیت نگاهی به آناهیتا کرد)با فرارت کارم رو سخت کردی اون فروغی عوضی باز هم تورو پیدا کرد
با تعجب نگاهش کرد منظورش از باز هم چی بود با بی حالی چنگی به مبل زد
اقای مرتضویی:آره همون آقای دکتر و پدرش بازم برادرم منو بازی داده بوده چون جلوتر از اینکه بمیره تو ی همون لحظه های اخر مرگش به دوستش که همون بابای دکتر جون باشه زنگ زده بوده و گفته مواظب تو باشن نباید کمکت می کردن نباید
با حالتی روانی آن حرفها را می زد شاهین نگاهی به پدرش کرد
شاهین:بابا نمی خواین شروع کنین


عمویش خنده ای کرد که او نیز لبخندی زد صداها را گنگ می شنید دیگر برایش مهم نبود صدای فریاد آناهیتا همه نگاها به طرف سایه برگشت شاهین نگاهی به خونی که از بینی اش سرازیر می شد کرد به او نزدیک شد که نگاه سرد او را بر روی خود دید

سایه:من فقط مال اونم فقط اون


سیلی که بر گوشش خورد چشمانش را بست که سر صدا در سالن پیچید


-دستا بالا هیچکی تکون نخوره


صداها باز هم تکرار می شد چشمانش بسته شده بود از درون می سوخت کسی او رادر آغوش گرفت صدای گریه او را می شنید ولی توان نداشت چشمانش را باز کند


آناهیتا:آریمس دیونه چیکار کردی


دیگه صدایی نمی شنید حالا گرمی تنش را به جان خرید و بخندی زد آن آغوش اغوش آناهیتا نبود آغوش عشقش بود که فریادی کشید


شاهرخ:آنبولانس رو خبر کنین..نمی زارم نمی زارم چیزیت بشه قول می دم


دیگر چیزی نفهمید به آرزویش رسیده بود



 

***********



 

شاهرخ او را تکیه ای به در داد دکتر نگاهش کرد


دکتر همایی:تو نمی تونی وارد اتاق عمل بشی شاهرخ


شاهرخ یقه ی دکتر را گرفت:نذار نذار بره


حسام جلو آمد و اورا از دکتر جدا کرد دکتر نگاهی به او کرد درد دوستش را مب دانست ولی نمی توانست برایش کاری کند وارد اتاق عمل شد که حسام نگاهی به شاهرخ کرد


حسام:چته دیونه


شاهرخ:نتونستم دیر رسیدم مثل همیشه دیر رسیدم


حسام:خودتو کنترول کن شاهرخ


شاهرخ بر روی صندلی نشست که دست حسام بر روی شانه اش قرار گرفت


حسام:خوشم اومد چطور به جون شاهین افتادی


شاهرخ دستی در موهایش کشید با یاد آوری کتکی به شاهین زده بود خشمش بیشتر شد


شاهرخ:باید می کشتمش


سامان با عجله نزدیک شد


سامان:چی شد حالش چطوره


حسام اشاره ای به شاهرخ کرد


حسام:زد داغون کرد همه رو


سامان:آریمس
 
شاهرخ با غم نگاهش کرد و چیزی نگفت از جایش بلند شد که خانواده اش را دید که داشتن نزدیک می شدن شهره جون با دیدن پسرش در آن حالت او را در آغوش گرفت
شهره جون:پیداش کردی
شاهرخ:داره از دستم می ره مامان
شهره جون:امیدوار باش پسرم
همه به در اتاق خیره شده بودن که آنا هیتا با عجله نزدیک شد و با دیدن حسام در آغوشش جا گرفت همه با تعجب به انها نگاه می کردن حسام لبخندی زد
حسام:دخترعمه ی آریمس کسی که خبر داد که اریمس کجاست
شیما و فرهناز لبخندی به او زدن که آناهیتا با نگرانی نگاهی به شاهرخ کرد
اناهیتا:حالش چطوره
شاهرخ سرش را به زیر انداخت که حسام به او گفت
حسام:معلوم نیست دکتر چیزی نمی گه
آناهیتا اشکش سرازیر شد
آناهیتا:نمی دونستم همچین کاری می کنه یعنی بهش می گفتم
بابا بزرگ نگاهی به آنها کرد
بابابزرگ:یکی به ما می گه چی شده
حسام نگاهی به شاهرخ کرد که شاهرخ سرش را با حالت مثبت تکان داد
حسام:اریمش دختر خاله ی منه (همه با تعجب نگاهی به او کردن)دختر خاله ای که ندیده بودم وقتی خبر مرگ خاله ام به گوش ما رسید خیلی ناراحت شدیم همون روز پرونده ای به دستم رسید با دیدن مشخصات اون پرونده شوکه شدم پرونده خاله ام بود با شوهر خاله ام ولی نشونی از دخترش نبود ماشینی که به اونا زده بود در رفته بود پی گیر پرونده شدم به هرجای پرونده که می رسیدم به بن بست می خوردم مجبور شدم از راه دیگه برم رفتم از خانواده شوهر خاله ام تحقیق کردم با شنیدن خبر مرگ شوهر خاله ام پدرش هم در گذشته بود ولی جای تعجب این بود که به جای اینکه این خانواده ناراحت باشه شاد بودن اونجاها بود که با آناهیتا آشنا شدم که اون تمام ماجرا رو برای من توضیح داد که نباید آریمس به ایران بیاد جونش در خطره و اینکه خاله و شوهر خاله ام به قتل رسیدن(اهی کشید)مدرک نداشتم که بتونم از آریمس محافظت کنم برای همین شاهرخ رو وارد ماجرا کردم شاهرخ جلوتر از اینکه فکر کنم اونو می شناخت ولی با اومدن آریمس به ایران نتونستم کاری کنم چون از آناهیتا هم خبری نداشتم من پی گیر پرونده بودم که آقای دکتر به سراغم اومدن(اشاره ای به دکتر کرد)گفتن آریمس پیش اوناست ولی با سر و صورتی خونی با کمک دکتر تونستیم اریمس رو پنهان کنیم ولی نمی دونم از کجا باز هم پیداشون شد و حالا اینکه شماها می بینین
شهره اشکهایش را پاک کرد و نگاهی به شوهرش کرد
شهره جون:تو چرا به من چیزی نگفتی
دکتر:جون اون دختر در خطر بود نمی تونستم چیزی بگم
اشکان دستی بر روی شانه ی شاهرخ نهاد
 
شاهرخ:اولین بار که دیدم یک کاسه آش تو دستش بود خنده ام گرفته بود خیلی برام عجیب بود تو خارج هم نذری بدن اومده بودم خونه جدید اولین بار که دیدم نفهمیدم ایرانیه وقتی بهش گفتم عروسک اخمی کرد و با عصبانیت گفت بی تربیت اونجا بود فهمیدم ایرانیه منی که اصلا عاشق نمی شدم اولین بار دلم لرزید هر حا بودم مثل سایه همراهش بود(لبخندی زد)خمسایه مهربونم بود بهش اعتراف کردم دوستش دارم اعتراف کردم قول دادم تنهاش نمی زارم ولی رفت گفت برمی گردم منتظرش موندم بر نگشت برنگشت تا تو شمال دیدمش که با وحشت نگاهم کرد می دونستم جونش در خطره برای همین اذیتش کردم که محکم شه ولی من باید ازش محافظت می کردم با شنیدن اینکه کتک خورده اینا چیزی در درونم شکست می دونستم خودشه ولی باید مطمئا می شدم حالا که مطمئا شدم خیلی دیر شده
با باز شدن در اتاق عمل همه به طرف اتاق هجوم بردن که دکتر با خستگی لبخندی به آنها زد
دکتر همایی:دختر قویی هستش جنگید حالش خوبه می برنش توی بخش
******
چشمانش را باز کرد و نگاهش را با اطرف چرخواند کسی نبود دهانش خشک شده بود چشمانش را بست که صدای خنده ی چند نفر که وارد اتاق شدن شنید
سامان:جان من دیدی
اشکان:کوفت و دیدی خوشت می یاد این شیما هی بزنه توو گوش من
سامان:خوشم اومد خدایی .... راستی این شاهرخ کجاست
لبخندی بر روی لبان او ظاهر شد شاهرخ پس او جای امنی بود چشمانش را باز کرد که اناهیتا به تختش نزدیک شد و لبخند مهربانی زد
آناهیتا:تو که کشتی منو دختر
همه نگاها به طرف او برگشت سامان به او نزدیک شد
سامان:کجایی تو نمی خواستی بیدار شی هااااا
سایه:خواب بودم
سامان خنده ای کرد که اشکان به جلو امد
اشکان: زود خوب شو که این شیما پدرمو در اورده
همان موقعه شیما داخل شد
شیما:چی گفتی
اشکان:من من هییییچی جووون تو
شیما یک تای ابرویش را بالا داد و به تخت سایه نزدیک شد که اشکان خودش را بر روی مبل پرت کرد و همه را به خنده انداخت شیما لبخندی به او زد
شیما:دلم برات تنگ شده بود
سایه :منم
 
در اتاق بار دیگر باز شد که بزرگتر ها داخل شدن شهره جون با دیدن چشمان باز او لبخندی زد و با خوشحالی به طرفش آمد و او را در آغوشش فشرد
شهره جون:خوشحالم که باز برگشتی پیش خودم
سایه:منم خوشحالم
شهره جون اشکهایش را پاک کرد و نگاهی به پدرش کرد
-اینم واث آنوشکای شما
سایه لبخندی به بابا بزگ زد خیلی از مادرش درباره ی او شنیده بود همیشه مشتاق دیدار او بود و حالا او آنجا بود بابا بزگ سرش را بوسید که احسان در آغوش او پرید لپ احسان را بوسید حالا برگشته بود کنار خانواده اش خانواده ای که پدر مادرش از انها می گفتن و دیدن انها برای او ارزو شده بود لبخندی زد نگاهی به اطراف کرد شاهرخ نبود اهی کشید ناراحت شده بود دوست داشت حالا شاهرخ آنجا کنارش بود پرستار به داخل امد و با دیدن آن همه آدم در اتاق شوکه شده بود
پرستار:اینجا چه خبره
همه خنده ای کردن که سامان بلند شد و همه را بیرون انداخت و خودش با یک چشمکی به بیرون رفت پرستار با لبخند به او نزدیک شد
پرستار:خانواده ی پر جمعیتی داری
لبخندی زد و سرش را تکان داد
پرستار:تو همسر دکتر شاهرخی
سایه:خودشون نیستن
پرستار:چرا کنار در بودن نمی دونم چرا نیومدن داخل
شاهرخ:چون منتظرم شما کارتون رو تموم کنین تا من به کارم برسم
پرستار به طرف او برگشت و خنده ای کرد و بعد از اینکه کارش را انجام داد به بیرون رفت چشمانشان را خیره در نگاه یکدیگر شدند
شاهرخ:دیگه هیچوقت این کارو نکن
قطره اشکی از چشمان سایه سرازیر شد
سایه:نمی تونستم مال کس دیگه ای بشم
شاهرخ قطره اشک را از گونه ی او پاک کرد و لبخند مهربانی زد
شاهرخ:تو فقط مال خودمی
او را در اغوش گرفت ولبخندی از شادی زد که سامان سرش را وارد اتاق کرد
سامان:بابا بزرگ گفت دیگه بسه
هر دو خنده ای کردن که شاهرخ از او خودش دور کرد وچشمکی زد
شاهرخ:دیگه که فراموشی نمی گیری
 
سایه خنده ای کرد
شاهرخ:آریمس
سایه دستی بر روی لب او نهاد
سایه:می خوام سایه باشم فقط سایه
شاهرخ خنده ای کرد و انگشتان دست او را بوسید و از جایش بلند شد و به طرف در رفت که سایه با تعجب نگاهش کرد
شاهرخ:برم نقشه عروسی رو بکشم من دیگه تحمل ندارم یعنی یک کاری می کنم آخرش
سایه خنده ای کرد که او از اتاق خارج شد .....
*******
نگاهی در چشمان شاهرخ کرد شاهرخ خنده ای کرد و اورا بیشتر به خودش چسپاند صدای آهنگ شاد ان دو را در حس حال دیگر برده بود لبخند شادی به شاهرخ زد
شاهرخ:راحت شدم
خنده ای کرد و نگاهی به جمعیت کرد امشب شب عروسیشان بود روزی که هر دو منتظر بودن نگاهی به سامان کرد که با نگاه عاشقش خیره در نگاه فرهناز بود
سایه:انگار سامان به آسایش رسیده تا تو
شاهرخ او را در آغوش گرفت و لبخندی زد
شاهرخ:دلم برای اشکان می سوزه نگاه چطور به شیما نگاه می کنه
سایه:خواهر تو لوسه
شاهرخ:نوچ عاشقه
خنده ای کرد:می دونم
همه با شادی نگاهی به آنها می کردن دیگر غم نبود همه شاد بودن پدر مادرش را کنار خود احساس می کرد بعد از پایان جشن به خانه ای که حالا مال انها بود رفتن خانه ی رویایی انها شاهرخ با موهای خیس از حمام خارج شد که سایه با لباس خوابش به او نزدک شد و دستی بر آن اسمی که حک شده بود کشید
سایه:آریمس
شاهرخ او را به خود چسپاند
شاهرخ:اینو نوشتم که بدونی همیشه به قلبم نزدیکی
سایه:دوستت دارم
شاهرخ:من دیونه بار دوستت دارم
و لبهایش را بر لبان او نهاد....... درست بود ما همه ی آدم ها در پی اون تنهاییم که شاید روزی سهم ما باشه ولی برای همیشه نیست اشکان همون روز عروسی بار دیگر تقاضای ازدواج به شیما داد ولی باز هم جواب رد شنید ولی اینو می دونه که شیما هم دوستش داره دوسال بعد ازدواج کردن آناهیتا نیز بعد از ان اتفاق با حسام ازدواج کرد سامان وفرهناز منتظر خواهر کوچولو برای احسان بودن احسانی که جایش خانه ی سایه بود فرهاد نیز عاشق شد و دست از کارهایش برداشت و سایه و شاهرخ با خوشبختی کنار یک دیگر مانندن و منتظر نوزادشون هستن و عاشقانه یکدیگر را دوست دارن
 
 
پایان