سامان:ممنون که کمک کردین
شاهین که نگاهش به سایه بود سرش را تکان داد که سامان و سایه از اتاق و ویلای او خارج شد سامان نگاهی به سایه کرد
سامان:چی شده سایه
سایه سردرگم نگاهش کرد
سایه:هیچی هیجی
ولی هیچی نبود شاهین آنجا چیکار می کرد چرا از شاهین انطور ترسید
سایه:من من اونجا چیکار می کردم
سامان نگاهی به سایه کرد که از ترس به خود می لرزید دست او را گرفت و فشرد
سامان:از چی می ترسی سایه
سایه با نگاه اشک آلود نگاهش کرد و چیزی نگفت از چی می ترسید خودش نیز نمی دانست وارد ویلا که شدن همه را خندان دیدن سامان به سایه نزدیک شد و آرام که فقط او بشنوده
سامان:به کسی چیزی نگو
سرش را تکان داد که شیما به ان دو نزدیک شد
شیما:معلوم هست کجایین شماها
سامان دستی در سرش کشید و چشمکی به فرهناز زد و به او نزدیک شد شیما دست سایه را گرفت و با تعجب نگاهش کرد
شیما:تو چرا دستت اینقدر سرده
سایه لبخندی به او زد و چیزی نگفت
شیما:خوب شوهر جونتون زنگ زد سلام رسوند
سایه لبخندی زد که بیشتر به پوزخندی شبیه بود شیما جیغی کشید که سایه با تعجب نگاهش کرد
شیما:تو چرا دستت کبوده
همه با سرعت خودشان را به آن دو رساندن سامان با عصبانیت نگاهی به فرهاد کرد سایه نگاهی به مچ دستش کرد که کبود شده بود لبخندی زد و به بقیه نگاهی کرد
سایه:منو سامان داشتیم کشتی می گرفتیم اینطور شد
بابابزرگ نگاهی به سامان کرد و پس گردنی به او زد
بابابزرگ:اخه پسر برو با کسی که اندازه خودته کشتی بگیری

سامان:ای بابا باباجون خودش گفت اینطور

همه خنده ای کردن و به سرمیز نشستن فرهاد نگاهی به سایه کرد سایه با دیدن نگاه او سرش را به زیر انداخت و با غذایش بازی کرد که نگاهش به شیما افتاد که با غمی به فرهاد نگاه می کرد با ببخشیدی از جایش بلند شد که شهره جون نگاهی به بشقاب غذایش کرد
شهره جون:دختر تو که چیزی نخوردی
سایه لبخندی زد:ببخشید فکر کنم سرما خوردم خیلی خسته ام
شهره :باشه عزیزم من برات غذا می زارم هرچی لازم داشتی بگو
سایه لبخندی زد و با شب بخیری از آنها دور شد وارد اتاق که شد خودش را بر روی تخت انداخت که اشکش سرازیر شد آهی کشید و چشمانش را بست ...
************
شاهین به او نزدیک می شد و او با گریه به او نگاه می کرد
سایه:من من که کاری نکردم
شاهین با یک قدم به او رسید و موهایش را در چنگ گرفت که فریادی کشید و با فریاد خودش از خواب بیدار شد نفس نفس می زد دستی بر روی قلبش گذاشت که تند می زد آهی کشید نگاهی به کنارش کرد شیما کنارش خوابیده بود نفس راحتی کشید (خدایا ممنونم که خواب بود) از جایش بلند شد چقدر تشنه اش بود از پله ها به پایین رفت همه جا در سکوتی فرو رفته بود آرام به طرف آشپزخانه رفت لیوانی برداشت و برای خودش از یخچال آبی ریخت لبخندی زد و به اپن تکیه داد 5روز از آمدنشان می گذشت لبخند تلخی زد (کسی که می گفت هیچوقت تنهات نمی زارم نصف راه تنهام گذاشت)آهی کشید و به روبه رو خیره شد با دیدن فرهاد نفسش حبس شد راست ایستاد که فرهاد پوزخندی زد و آب را از یخچال برداشت همانطور که چشمش به سایه بود آب را سر کشید فرهاد قدم به قدم به او نزدیک شد ترس را در چشمان خاکی او می دید سایه چشمانش را بست و تند تند نفس می زد این چند روز خیلی از دست فرهاد اذیت شده بود هر وقت او را تنها می دید به او نزدیک می شد با فشرده شدن بازویش چشمانش را باز کرد و از فکر بیرون امد
سایه:فرهاد دردم گرفت
فرهاد خودش را بیشتر به او نزدیک کرد و با تمام قدرت بازوی او را فشرد که سایه ناله ی کرد با ناله ی سایه لذت می برد احساس می کرد که سایه او را به بازی گرفته بود چطور جرعت کرده بود با فرهاد این کار را بکند
فرهاد:می خوام از این بیشتر درد بکشی
بازوی او را بیشتر فشرد که اشک سایه سرازیر شد و نام شاهرخ را زمزمه کرد فرهاد خنده ی عصبی کرد و او را محکم به اپن آشپزخانه زد و از آنجا خارج شد درد شدیدی را در کمرش احساس می کرد سرش را در دستانش گرفت و بی صدا به گریه افتاد گریه ای از درد از بی پنهایی با سختی از جایش بلند شد و خود را به اتاق رساند بر روی تخت دراز کشید که شیما به طرفش برگشت
شیما:کجا رفته بودی
سایه:تشنه ام بود رفتم آب بخورم

شیما گونه ی او را بوسید و چشمانش را بست سایه نیز با احساس دردی که احساس می کرد چشمانش را بست با تکان های دستی چشمانش را باز کرد که احسان را دید لبخندی زد که احسان دستان کوچکش را بر روی صورت او کشید

احسان:سای بلند نمی سی



 

سایه خنده ای کرد . گونه ی او را بوسید از جایش بلند شد که کمرش درد گرفت ولی با لبخندی درد را پنهان کرد



 

سایه:تا تو بری پایین صبحونه ات رو بخوری من هم اماده می شم می آم



 

احسان خنده ای کرد و از اتاق خارج شد سایه وارد حموم شد نگاهی به خود در آینه کرد لباس هایش را خارج کرد آهش در امد بازویش کبود شده بود و چندتا جاهای دیگه به عقب برگشت و از پشت به کمرش نگاه کرد اشکاهایش را پاک کرد و لبخندی تلخی زد(شاید حقمه)به زیر آب رفت آب سرد که بر سر و رویش ریخت او را از حالت کسالت خارج کرد با هوله ای که دورش بود از حموم خارج شد به وسط اتاق رسیده بود که در اتاق باز شد و بعد از ان خنده های سامان و آهی کشید پس اومد شاهرخ با دیدن سایه در آن حالت بدون اینکه سامان ببیند او را خارج کرد و نگاهش را به سایه دوخت چقدر لاغر شده بود سایه نگاهی به او کرد یعنی او همان شاهرخ بود پس چرا انقدر شلخته بود شاهرخ قدمی به او نزدیک شد که یکی به در اتاق زد شاهرخ با عجله خودش را به در رساند و آن را قفل کرد بار دیگر به طرف سایه برگشت سایه بی حرکت و با همان هوله وسط اتاق ایستاده بود و به او نگاه می کرد شاهرخ به او نزدیک شد و نوازش گونه دستی بر روی گونه ی او نهاد که اشک سایه سرازیر شد شاهرخ او را در آغوش گرفت و اورا به خود فشرد که سایه ناله ای از درد کشید شاهرخ با سرعت او را از خود جدا کرد نگاهی به او کرد که اشکش سرازیر شده بود



 

شاهرخ:سایه چی شده



 

نگاه شاهرخ به بازوی او افتاد و اخمی کرد سایه نگاهی به اخم او کرد و گریه اش شدید تر شد دلش برای ان اخمها هم تنگ شده بود خودش را در آغوش شاهرخ انداخت و مشتی به سینه ی او زد و همانطور که گریه می کرد گفت



 

سایه:بی معرفت بی معرفت



 

شاهرخ او را به خود فشرد سایه اهی کشید بی توجه به دردش در آغوش شاهرخ ماند شاهرخ که دید او آرام شده است نگاهی به او کرد و لبخند مهربانی زد



 

شاهرخ:لباس بپوش که سرما می خوری



 

سایه نگاهی به خودش کرد و با دیدن خود در ان حالت خجالت زده سرش را به زیر انداخت شاهرخ پشتش را به او کرد



 

شاهرخ:یالله دختر یعنی خودم یک کاری می کنما



 

سایه لبخندی زد و به طرف لباسهایش رفت شاهرخ همانطور که پشتش به او گفت



 

شاهرخ:دختر نمی تونی در این اتاقو قفل کنی حالا اگه به جای من یکی دیگه این در رو باز می کرد نمی گی غیرتم گل می کنه کسی خانوم خوشگلمو توی این حالت ببینه



 

سایه دستش را به روی شانه ی او نهاد که شاهرخ با لبخندی به طرفش بر گشت شاهرخ گونه ی او را نوازش کرد و در چشمان خاکی او خیره شد که یاد کبودی با زوی او افتاد اخمی کرد و دست او را گرفت و آستین او را بالا زد با دیدن کبودی بازویش اخمش بیشتر شد نگاهی به سایه کرد که با ناراحتی به او خیره شده بود شاهرخ با خشمی که در صدایش بود گفت



 

شاهرخ:جاهای دیگه هم کبود شده



 

سایه با ناراحتی نگاهی به او کرد و سرش را به حالت نه تکان داد شاهرخ اخم عمیقی کرد



 

شاهرخ:سایه به من دوروغ نگو لباساتو بزن بالا



 

سایه با تعجب نگاهی به او کرد شاهرخ اخمی کرد



 

شاهرخ:کاری که بهت می گمو انجام بده



 

سایه با خجالت سرش را به زیر انداخت



 

سایه:ولی



 

شاهرخ چانه ای او را گرفت و نگاه خیره اش را به او دوخت



 

شاهرخ:سایه منو تو بهم محرمیم تو زن منی



 

سایه نگاهی به او کرد که شاهرخ خودش لباس او را بالا زد و نگاهی به کبودیها دوخت که نگاهش به کمر کبود او خشکید دستی بر روی آن کشید که سایه لب پایینش را گاز گرفت و سرش را به زیر انداخت شاهرخ با عصبانیت دستش را در موهایش کرد و نفسش را از عصبانیت بیرون داد تکیه اش را به دیوار داد و نگاهش را به زیر انداخت



 

شاهرخ:منو می بخشی سایه



 

سایه نگاهی به او کرد



 

شاهرخ:قول داده بودم کنارت باشم آره راست گفتی بی معرفتم



 

سایه به او نزدیک شد و او را در آغوش گرفت شاهرخ او را به خود چسپاند و او را نوازش کرد



 

شاهرخ:کی این بلا رو سرت آورده



 

سایه نگاهی به او کرد که اشکش سرازیر شد شاهرخ چشمان او را بوسید که صدای در ان دو را به خود اورد


احسان:سای سای

شاهرخ لبخندی زد:عجب مزاحمیه هااا
سایه لبخندی از شادی زد خوشحال بود که شاهرخ کنارش است شاهرخ در اتاق را باز کرد که احسان در آغوشش پرید خنده ای کرد و دستش را به طرف سایه دراز کرد سایه نگاهی به دست او کرد و یاد اولین برخوردش به دست شاهرخ افتاد (به من اعتماد کن)لبخندی زد و دستش را در دست شاهرخ نهاد که شاهرخ او را به طرف خود کشید که سایه در آغوش او افتاد احسان و شاهرخ خنده ای کردن که سایه مشتی به بازوی شاهرخ زد همان موقعه فرهاد از اتاق خارج شد که با دیدن ان دو در آغوش یکدیگر اخمی کرد سایه خودش را به شاهرخ چسپاند و با ترس به خود لرزید شاهرخ با اخمی نگاهی به فرهاد کرد خواست به طرف او برود که سایه دستش را گرفت و با چشمان غمگینش به او لبخندی زد
سایه:بریم همه منتظرن
شاهرخ دست او را گرفت و لبخندی به او زد و همانطور که از پله ها پایین می آمدن در گوش او زمزمه کرد
شاهرخ:نبینم غم چشمات رو
سایه نگاهی به او کرد و لبخندی زد سامان و اشکان نگاهی به شاهرخ کردن که اشکان اهی کشید
اشکان:شاهرخ هم از دستمون رفت
شاهرخ خنده ای کرد و ابرویی بالا انداخت و سایه را بیشتر به خود چسپاند سایه خنده ای کرد و از خجالت از او فاصله گرفت بابا بزرگ نگاهی به آن دو کرد و لبخندی از شادی زد و سرش را در روزنامه برد و در دل خدا را شکر کرد
سپیده:بریم بیرون دیگه حوصله ام سر رفت
سامان به طرف خواهرش رفت و او را سخت در اغوش گرفت و بوسه ای بر روی گونه ی او نهاد
سپیده:اه ولم کن چیکار می کنی
سامان:دلم برای توپولیم تنگ شده بود به تو چه
سپیده:می خوام نشه اه سامان ولم کن
سامان:یک بوسه دیگه بده داداشی
سپیده جیغی کشید که همه را به خنده انداخت فرهناز ابرویی برای سامان بالا انداخت
سامان:چیه چرا ابرو می ندازی
فرهناز لبخند مهربانی زد:ولش کن دیگه
به یک لحظه سامان بدون حرکتی ایستاد و سپیده را به گوشه ای پرت کرد که در آغوش اشکان افتاد و به طرف فرهناز رفت فرهناز با تعجب به او نگاه کرد سامان که روبه روی او قرار گرفت لبخند شیرینی زد و دستی در موهایش کشید
سامان:نبینم به کسی جز من اینطور بخندیا
فرهناز خجالت زده سرش را به زیر انداخت که صدای دست زدن و سوت بلند شد
شاهرخ:ای بابا صبر کنین برای منم دست بزنین سایه کجایی
سایه که کنار دکتر نشسته بود با تعجب به او نگاهی کرد

شاهرخ:بیا عزیزم یک ماچ بده شوهرت

همه با دهانی باز به شاهرخ نگاه کردن که اشکان یکی به سرش زد
اشکان:اه حالم بهم خورد بچه رمانتیک باش (ادای شاهرخ را در آورد)بیا ماچ بده بابا خاک تو سرت
شاهرخ:نه خیلی خودت حالیته
اشکان:می خوای ثابت کنم
شاهرخ دست به سینه نشست
شاهرخ:ثابت کن ببینم
اشکان از جایش بلند شد همه نگاها به طرف او بود چشمکی به سایه زد و جلوی شیما ایستاد شیما نگاهی به او کرد نفس در سینه اش حبس شده بود اشکان در چشمان او خیره شد
اشکان:می خوام یک اعترافی کنم می دونم شاید باور نکنی ولی (دست شیما را گرفت و بر روی قلب خود نهاد)این قلب حالا داره برای کس دیگه می زنه این زندگی داره برای امید کس دیگه ای پیش می ره (دستی بر روی گونه ی شیما کشید)راست گفتی ساحل رفت ولی تو تو کنارم موندی
قطره اشکی از چشمان شیما سرازیر شد شیما نگاهی به بقیه کرد که لبخندی به لب داشتن و نگاهش در نگاه فرهاد گره خورد سرش را به زیر انداخت از اشکان فاصله گرفت نگاهی به او کرد
شیما:دیگه هیچ وقت از این شوخیه مسخره با من نکن
و با حالت دو از ویلا خارج شد اشکان با تعجب به جای خالی او نگاه کرد و لبخند تلخی زد و از ویلا خارج شد هریک نگاهی به یکدیگر کردن سایه از جایش بلند شد
سایه:من برم ببینم شیما کجا رفت
و بدون حرف دیگری رفت شاهرخ نگاهی به جمع کرد
شاهرخ:ای بابا چرا ساکت شدین شما عاشق شده دیگه
لبخندی بر لب همه ظاهر شد که شاهرخ رو به سامان کرد
شاهرخ:فرهاد سامان بریم دنبال اشکان
سامان با تعجب نگاهی به شاهرخ کرد و با دیدن ابروی بالا رفته او جریان را فهمید و با فرهاد همراه شاهرخ از ویلا خارج شدن سایه کنار شیما روی ماسه ها نشست شیما لبخند تلخی زد
سایه:شیما تو فرهاد رو دوست داری
شیما با تعجب به طرف او برگشت
شیما:چرا همچین فکری می کنی
سایه شانه اش را بالا انداخت
سایه:از نگاهت از غم چشمات نمی دونم چرا اینطور به فرهاد خیره می شی
شیما آهی کشید و به دریا خیره شد

شیما:من از فرهاد متنفرم

سایه نگاهی به او کرد کاملا جدی ان حرف را زده بود نفرت از هر کلمه اش می بارید
شیما:فرهاد یک آدم پستیه با احساس دخترا بازی می کنه ادمی نیست که من بهش فکر کنم
سایه:یعنی فرهاد با تو ...
شیما:نه نه فرهاد رو خیلی خوب می شناسم اون از احساس من به خودش با خبره اگه غم توی چشمای من می دیدی به خاطر تو بود
سایه:من
شیما:آره می ترسیدم بهت صدمه برسونه او دل رحمی نداره خیلی از دخترارو بدبخت کرده
سایه اهی کشید و هر دو به دریا خیره شدن
شیما:اون به من گفت به ساحل خیانت می کنی
سایه با تعجب نگاهش کرد
شیما:فرهاد از احساس من به اشکان با خبره (اشکش بر گونه اش سرازیر شد)آره اشکان رو دوست دارم از همون بچگیام از همون روزایی که دست راست و چپمو شناختم(لبخند تلخی زد و اشکهایش را پاک کرد)آه نمی دونی وقتی ساحل گفت اشکان منو دوست داره منم اشکانو چطور شکستم همیشه در حال کل کل بودم با اشکان همیشه ولی هیچ وقت جرعت نکردم برم بگم چقدر دوستت دارم ووقتس ساحل مرد یک امیدی اومد توی دلم ولی نه نمی شد من نمی تونستم به ساحل خیانت کنم نمی دونم از کجا فرهاد از احساس من باخبر شده بود پوزخنده شو هنوز یادمه که به من گفت تو خیانت کاری تو منتظر بودی ساحل بره که با اشکان باشی (هق هق گریه اش بالا رفت)نه سایه من من باش اینکه عاشق اشکان بودم اما ما هیچ وقت آرزوی مرگ ساخل رو نکردم
سایه سر او را در اغوش گرفت خودش نیز اشکانش سرازیر شده بود
سایه:ولی حالا اشکان دوستت داره
شیما اهی کشید و بار دیگر به دریا خیره شد
شیما:نه منو نه هنوز ساحلو دوست داره من من نمی تونم به ساحل خیانت کنم
سایه:ولی شیما ساحلی وجود نداره
شیما خنده ی تلخی کرد:چرا هست اشکان ساحل رو داره توی من پیدا می کنه نمی خوام به خاطر شباهتم به ساحل اشکان بگه دوستت دارم
سایه:شیما این دوینگیه
شیما:نه این عشقه
هر دو آهی کشیدن و به دریا خیره شدن
********
موقعه ی نهار پسرها پیدایشان نشد و اطلاع دادن که بیرون هستن شیما به حالت اولش برگشته بود و با همه شوخی می کرد ولی نمی توانست آن غم را پنهان کند نگاهی به ساعت کرد ساعت 10 شب بود ولی از پسرها خبری نبود اهی کشید و بر روی تخت دراز کشید نگاهی به سقف کرد شیما هم به اتاق دیگری احسان رفته بود که به او داستان بگوید همانطور که نگاهش به سقف بود ارام چشمانش را خواب در بر گرفت احساس کسی که کنارش دراز کشید چشمانش را باز کرد و با دین شاهرخ کنارش تعجب کرد
شاهرخ:بیدارت کردم ببخشید
سایه:پس شیما کجاست
شاهرخ به او نزدیک شد و نوک بینی او را بوسید
شاهرخ:رفته پی نخود سیاه
سایه خنده ای کرد که شاهرخ چرا ها را خاموش کرد سایه بازوی شاهرخ را گرفت
سایه:می می شه چراغو روشن کنی
شاهرخ:نوچ نمی شه
سایه با صدای لرزان:اما اما من از تاریکی می ترسم
شاهرخ چراغ را روشن کرد و نگاهی به سایه کرد و لبخندی زد و اورا در آغوش گرفت
شاهرخ:بیا اینجا ببینم کوچولو اینجا بخوابی از چیزی نمی ترسی

سایه سرش را از اغوش او بیرون آورد و نگاهی به او کرد شاهرخ سرش را بوسید و چشمانش را بست سایه لبخندی از شادی زد و سر بر روی سینه ی او نهاد صبح با صدای در زدن از خواب بیدار شدن

شیما:شاهررررررخ بمیری بابا جون بفهمه هردو منو می کشه
سایه خنده ای کرد و نگاهش را به شاهرخ دوخت که با اخمی به در بسته نگاه می کرد
شیما:شاهررررررررخ
شاهرخ:شاهرخو کوفت
شیما:باشه باشه تو که باز می یای پیش من
و صدای قدمهایش را شنید که از در دور شد سایه به طرف شاهرخ برگشت که نگاهش به سینه ی او افتاد اسمس به انگلیسی کنار سینه اش حک شده بود خواست آن را بخواند که شاهرخ پیراهنش را درست کرد و از جایش بلند شد
شاهرخ:بریم که بابا جون بفهمه منو تو توی یک اتاق بودیم خفه مون می کنه
سایه ابرویی بالا انذاخت و اشاره ای به سینه ی شاهرخ کرد
سایه:اونجا چی نوشته بود
شاهرخ خنده ای کرد و دستش را بر روی قلبش نهاد و چشمانش را بست هنوز لبخند اورا دوست داشت چشمانش را باز کرد که دید سایه با تعجب به او نگاه می کند
شاهرخ:نمی دونی بابا جون حساسه می گه باید اول شماها ازدواج کنین بعد توی یک اتاق بخوابین می گه می دونم عقد کردین زن و شوهرین ولی ازدواج مهم تره
سایه که دانسته بود او می خواهد حرف را عوض کند بدون حرفی وارد دستشویی شد شاهرخ نفس راحتی کشیدو بعد از تعویض لباس از اتاق خارج شد به لحظه ای ایستاد به در بسته ی دستشویی نگاه کرد آهی کشید دستی بر روی قلبش نهاد فعلا وقتش نیست و از اتاق خارج شد سایه نگاهی در اتاق کرد و با اخمب بیرون امد روبه روی آینه ایستاد و شکلکی برای خودش در آورد
سایه:پسره ی پرو خوب می خواستم بدونم چی نوشته خوب نکنه شاهرخ قبلا
سرش را تکان داد و از اتاق خارج شد به پایین که رفت شاهرخ در حال خنده با سامان بود شاهرخ نگاهی به سایه کرد که سایه اخمی کرد و سرش را برگرداند که با صدای جیغ سپیده هر یک دست از کار کشیدن و به سپیده نگاه کردن
سپیده:واااای فرهاد چت شده
همه ی نگاها به طرف فرهاد برگشت که با سرو صورت زخمی و کبود شده از اتاق خارج شد سایه با تعجب نگاهی به فرهاد کرد شهره جون و زندایی به طرف فرهاد رفتن
زندایی:چی شده مادر تو چرا اینقدر زخمی
سامان خنده ای کرد و دستی در موهایش کشید
بابابزرگ:مرض این کجاشو خنده داشت
سامان:ای بابا جون
بابا بزرگ:پسره ی نفهم

عزیز :با پسر من درست صحبت کنین هاا

بابابزرگ:خانوم خودت که دیدی
عزیز:شاید یک جوکی یادش اومد واسه ی همین خندید
شاهرخ و سامان خنده ای کردن که همه با اخمی نگاهشان کردن شیما به چهارچوب در اشپزخانه تکیه داده بود و با پوز خندی نظاره کر فرهاد بود
شیما:می خواسته اینقدر به ناموس مردم نگاه نکنه که این بلا سرش بیاد
سایه با تعجب نگاهی به شیما و بعد به فرهاد کرد که با اخمی بر روی مبل نشست شهره جون و زن دایی هنوز او را سوال پیچ کرده بودن ولی فرهاد جواب هیچکدامشان را نمی داد احسان به نزدیک سایه آمد دست او را گرفت
احسان:سای میای بلیم بلون بازی
سایه گونه ای او را کشید و لبخندی زدو با احسان به بیرون رفتن
احسان:سای من توپلو می ندازم تو نگیلش
سایه خنده ای کرد:اخه عزیزم من توپ رو نگیرم که توپ می ره
احسان خنده ای کرد:خوب خودمونم پشت توپ می دولیم دیده
سایه خنده ی پر صدایی کرد و هر دو به پشت توپ دویدن جیغ و داد هر دو کل ویلا را بر روی سر نهاده بود شاهرخ از پنجره نگاهی به ان دو کرد و لبخندی زد که دستی بر روی شانه اش قرار گرفت
بابابزرگ:دوستش داری
شاهرخ به طرف بابا بزرگ برگشت و لبخندی زد
بابابزرگ:عشق به این اسونی نمی یاد که به اسونی هاا از دلش بره
شاهرخ:می دونم باباجون ما هم عاشق شدن رو از شما یاد گرفتیم
بابا بزرگ:پسرم عشق یک چیز مقدسه که خیلی از انها از این عشق محرومن عاشق شدن چیز یاد گرفتنی نیست احساس کردنیه
شاهرخ به بیرون نگاهی کرد و نگاهش در صورت خندان سایه ماند آره او عشق را احساس کرده بود در سایه در خودش او عاشق بود عاشق کسی که....
سامان:شاهرخ بیا ببین این سپیده چی می گه
شاهرخ اهی کشید و به طرف انها رفت سایه خنده ای کرد و احسان را در آغوشش فشرد احسان از دویدن زیادی لپهایش سرخ شده بود سایه خنده ای کرد و لپهای اورا محکم بوسید
سایه:تو چقدر خوردنی شدی جیگر من
احسان خنده ای کرد و بیشتر در آغوش او فرو رفت
شاهین:سلام
با شنیدن صدای شاهین از جایش بلند شد و راست ایستاد احسان با دیدن پیرمرد اخمویی که کنار شاهین ایستاده بود به پشت سایه پناه گرفت سایه نگاهی به آن دو کرد و دست و پایش لرزید ترس عجیبی در تنش احساس می کرد احساس می کرد کسی با کمر بند به جانش افتاده است شاهین نگاهش را در خاکی چشمان او دوخته بود که از ترس جمع شده بود و رنگش روشنتر شده بود
شاهین:می گن باید جواب سلام رو داد
مرد پوزخندی زد که سایه با صدای لرزانی
سایه:سلام
با احساس دستی به دور کمرش به طرف مقابلش نگاه کرد و دیدن شاهرخ لبخندی زد دیگر ترسی نداشت چون او بود
شاهرخ:سلام عرض شد آقای مرتضویی
شاهین اخمی کرد و نگاهش را به شاهرخ دوخت و چیزی در گوش مرد گفت که مرد اخمی کرد و نگاهش را به سایه دوخت سایه با دیدن اخم او خودش را بیشتر به شاهرخ چسپاند
شاهین:معرفی می کنم ایشون پدرم هستن
شاهرخ لبخندی زد و دستش را به طرف پدر شاهین دراز کرد پدر شاهین نیز لبخندی زد که بیشتر شبیه به پوزخند بود و دست شاهرخ را در دستش فشرد شاهرخ دستش را از دست او خارج کرد که شاهرخ آرام در گوش سایه زمزمه کرد
شاهرخ:انگار دشمنی داره مردک ولی بدوناا شوهرت قویه
سایه که خنده اش را گرفته بود سرش را به زیر انداخت تا آنها خنده اش را نبینند


اقای مرتضویی:به دلیل این مزاحمتون شدیم که

نفس در سینه ی سایه حبس شده بود آن صدای خشن را جای دیگر شنیده بود
آقای مرتضویی:شما رو به مهمونی دعوت کنیم
سایه نگاهی به چشمان او کرد ابروهای پر آن مرد او را وحشتناک تر کرده بود
شاهرخ:حتما می یایم
شاهین و مرد سرشان را تکان دادن و از آنها دور شدن سایه همانطور به رفتن آنها نگاه می کرد شاهرخ نگاهی به سایه کرد و صورت او را به طرف خود برگرداند
شاهرخ:چی شده سایه
سایه نگاهی به چشمان او کرد
سایه:اون اون
با قرار گرفتن لبهای شاهرخ بر روی لبانش چشمانش را ناخداگاه بست لذت عجیبی در بدنش احساس می کرد بوسه ای که اولین بار آن را امتحان کرده بود لذت بخش ترین بوسه ای بود که در طول عمرش ان را احساس کرده بود شاهرخ او را که به نفس افتاده بود از خود جد کرد و چشمکی به سایه زد که سایه از خجالت سرش را به زیر انداخت
شاهرخ:می دون...
احسان:واااا سما دلتا شکال کردین
شاهرخ و سایه با تعجب نگاهی به یکدیگر کردن به کل احسان را فراموش کرده بودن شاهرخ دستی در موهایش کشید و احسان را بلند کرد
شاهرخ:عمووو بیا بریم بستنی برات بگیرم
احسان:باسه سکلاتی باسه هااا
شاهرخ خنده ای کرد و به طرف سایه که خوشکش زده بود برگشت
شاهرخ:برو داخل یخ می کنی دختر
سایه لبخندی زد به طرف ویلا به راه افتاد که صدای شاهرخ او را متوقف کرد
شاهرخ:خیلی خوشمزه بود
سایه خنده ای شرمزده کرد و با حالت دو به طرف ویلا راه افتاد که چشمش به اشکان افتاد به طرف او به راه افتاد اشکان با دیدن او لبخندی زد
اشکان:بریم به طرف دریا
سایه نگاهی به او کرد صدایش از غم پر شده بود سایه سرش را تکان داد و لبخندی زد با ارامش کنار یکدیگر راه می رفتن بر روی ماسه ها نشستن و خیره به دریا شدن صدای موج دریا هردو را ارام می کردن و به ارامش می رساندن
اشکان:همیشه احساس می کردم دنیا فقط شوخی و خنده است ولی بعد از رفتن ساحل خودمو باختم زندگی رو باختم خودمو توی غم گم کردم انگار توی خوابی بودم که بیدار شدنش مساوی بود با نبودن ساحل (اهی کشید)راست می گه شیما ساحل به همه زندگی می داد منم باید بدم چهار سال گذشت همیشه شیما با من بود گرمیه دستاشو احساس می کردم لبخندایی که به من می زد رو می دیدم ولی نمی تونستم چون توی یاد عشق گذشته ام بودم فکر می کردم اگه به عشق دیگه ایی تکیه کنم شاید اونم از دست بدم(لبخندی زد و دستی بر روی گونه اش کشید)وقتی اون سیلی رو خوردم به خودم اومدم آره سایه من ساحل رو توی شیما پیدا کردم عشق رو توی چشمان شیما دیدم که به من می گفت زنده باش برای من(به طرف سایه برگشت)به خاک ساحل قسم من شیما رو برای خودش می خوام نه اینکه به ساحا شباهت داره این راسته که نمی تونم ساحل رو فراموش کنم ولی حالا شیما توی تمام زندگیم پر رنگ شده جای ساحل همیشه یک گوشه یقلب من می مونه
اهی کشید و به دریا خیره شد
سایه:ثابت کن
اشکان نگاهی به او کرد:چطور
سایه لبخندی زد:اون دوستت داره ولی احساس می کنه به ساحل خیانت می کنه
اشکان:ولی اینطور نیست
سایه:ولی اون اونطور فکر می کنه بهش ثابت کن عاشقی ثابت کن که عشق که از بچگی در سینه دره مال خودشه نه خیانت
اشکان لبخندی زد:باید عاشق باشم عاشق مثل شاهرخ
سایه با تعجب نگاهی به اشکان کرد
اشکان:می خوام مثل اون عاشق باشم(چشمکی به سایه زد)دیشب به بهونه ی من فرهاد کشید بیرون نشسته بودیم دور آتیش که یهو یقه ی فرهاد رو گرفت جنون عشق رو توی چشماش دیدم تا حالا شاهرخ رو اونطور ندیده بودم خنده ی عصبی کرد می دونستم یک بلایی سر فرهاد می یاره خواستم جلو شو بگیرم که سامان جلومو گرفت (خنده ای کرد)فکر نکنم که فرهاد توی عمرش اینقدر کتک خورده باشه می خوام اینطور عاشق باشم که از عشقم دفاع کنم که کس دیگه ای نتونه بهش بد کنه
چیزی در دل سایه لرزید لبخندی زد و به دری خیره شد پس آن بلا را شاهرخ به سر او اورده بود لبخندش عمیقتر شد و یاد بوسه اشان افتاد
**********
دست شاهرخ را در دستانش فشرد که شاهرخ او را به خود چسپاند
شاهرخ:چیه عروسک
سایه نگاهی به جمعیت در سالن کرد و خود را به شاهرخ چسپاند
شاهرخ:از هیچی نترس تا من هستم اجازه نمی دم کسی به تو دست بزنه
سایه لبخندی زد و به شاهین که به انها نزدیک می شد نگاه کرد شیما ابرویی بالا انداخت و نگاهی به شاهین کرد
شیما:سایه می گما این شاهین روز به روز خوشتیپ تر می شه
اشکان اخمی کرد :تو چیکار به اون داری
شیما زبانی برای اشکان در اورد که شاهین به انها رسید
شاهین:بفرمایین خوش امدید
سامان و شاهرخ چیزی در گوشش یکدیگر گفتن و به خنده افتادن اشکان به طرف شیما برگشت و نگاهی به او کرد که در ان لباس صورتی می درخشید و زیبایش را چند برابر می کرد نزدیک شد و کنار گوش او گفت
اشکان:بانوی من شما کنار من باش احساس می کنم از من می دزدنت
شیما اخمی کرد و پایش را محکم به پای اشکان زد و زیر لب چیزی گفت و به طرف مبلها رفت اشکان نگاهی به سایه کرد که سایه با دیدن نگاه او ریز خندید و پشت او راه افتاد شیما غر غر کنان بر روی مبل نشست
شیما:فکر می کنه کیه پسره ی پرو
سایه خنده ای کرد و کنارش نشست
سایه:اون عاشقه
شیما:می خوام نباشه
سایه خنده ای کرد و نگاهی به اشکان کرد که کنار شیما نشست شاهرخ کنار سایه نشست
شاهرخ:به چی می خندی عروسک
سایه اخمی کرد:مگه بهت نگفتم به من نگو عروسک
شاهرخ نوک بینی اورا بوسید که سامان یکی به بازوی او زد
سامان:خجالت بکش مرد گنده اینجا حیا کن