در پی تنهایی قسمت10
شاهرخ:اینجام اینجام
سایه:کمکم کن شاهرخ کمکم کن
سایه نگاهی به او کرد و در اغوشش از حال رفت شاهرخ او را در آغوشش بلند کرد
شاهرخ:تب داره باید بریم بیمارستان
شهره جون همانطور که اشک می ریخت مانتو و شالش را بر داشت و با سرعت از خانه خارج شدن بخش خالی بود و کسی آنجا نبود که شاهرخ با حالی آشفته داخل شد و با فریاد دکتر سلمانی را صدا زد همه پرستارها جمع شده بودن و به شاهرخ نگاه می کردن شاهرخ سایه را بر تخت خواباند
شاهرخ:هیچ وقت تنهات نمی زارم هیچ وقت
دکتر با عجله با انها نزدیک شد و سایه را به اتاق برد که پرستاری جلو شاهرخ را گرفت
پرستار:شما نمی تونین داخل شین
شاهرخ فریادی کشید:یعنی چی او همسر منه
پرستار:دکتر شاهرخ شما حالتون حالا خوب نیست
شاهرخ خواست چیزی بگوید که دست پدر بر روی شانه ی او قرار گرفت شیما با دیدن حالت شاهرخ او را در آغوش گرفت
شیما:آروم باش شاهرخ اروم باش
شاهرخ:فقط بدونم کی این بلا رو سر این دختره آورده زندگی رو براش جهنم می کنم
شهره نگا هی به پسرش کرد شعله های عشق را می توانست در آن چشمها ببیند نگاهی به همسرش کرد که او نیز اخمی به چهره داشت بعد از دقایقی دکتر سلمانی از اتاق خارج شد و رو به شاهرخ لبخندی زد
دکتر سلمانی:چیه مرد حسابی بیمارستانو گذاشتی رو سرت
شاهرخ با ناراحتی به او نگاهی کرد
دکتر سلمانی:خیالت راحت حالش خیلی خوبه فقط یک خاطرات تلخی یادش ومده بود حالا هم مرخصه می تونین ببرینش
دکتر دست دوستش را گرفت و از او تشکر کرد شاهرخ و همه وارد اتاق شدن که سایه به انها لبخند بی جانی زد
سایه:ببخشید نگرانتون کردم
شهره جون و شیما او را در آغوش گرفتن که نگاه سایه به شاهرخ افتاد که به طرف پنجره رفته بود و به بیرون نگاه می کرد نمی دانست چرا در ان حال فقط چهره شاهرخ در نگاهش جان می گرفت
سایه:کمکم کن شاهرخ کمکم کن
سایه نگاهی به او کرد و در اغوشش از حال رفت شاهرخ او را در آغوشش بلند کرد
شاهرخ:تب داره باید بریم بیمارستان
شهره جون همانطور که اشک می ریخت مانتو و شالش را بر داشت و با سرعت از خانه خارج شدن بخش خالی بود و کسی آنجا نبود که شاهرخ با حالی آشفته داخل شد و با فریاد دکتر سلمانی را صدا زد همه پرستارها جمع شده بودن و به شاهرخ نگاه می کردن شاهرخ سایه را بر تخت خواباند
شاهرخ:هیچ وقت تنهات نمی زارم هیچ وقت
دکتر با عجله با انها نزدیک شد و سایه را به اتاق برد که پرستاری جلو شاهرخ را گرفت
پرستار:شما نمی تونین داخل شین
شاهرخ فریادی کشید:یعنی چی او همسر منه
پرستار:دکتر شاهرخ شما حالتون حالا خوب نیست
شاهرخ خواست چیزی بگوید که دست پدر بر روی شانه ی او قرار گرفت شیما با دیدن حالت شاهرخ او را در آغوش گرفت
شیما:آروم باش شاهرخ اروم باش
شاهرخ:فقط بدونم کی این بلا رو سر این دختره آورده زندگی رو براش جهنم می کنم
شهره نگا هی به پسرش کرد شعله های عشق را می توانست در آن چشمها ببیند نگاهی به همسرش کرد که او نیز اخمی به چهره داشت بعد از دقایقی دکتر سلمانی از اتاق خارج شد و رو به شاهرخ لبخندی زد
دکتر سلمانی:چیه مرد حسابی بیمارستانو گذاشتی رو سرت
شاهرخ با ناراحتی به او نگاهی کرد
دکتر سلمانی:خیالت راحت حالش خیلی خوبه فقط یک خاطرات تلخی یادش ومده بود حالا هم مرخصه می تونین ببرینش
دکتر دست دوستش را گرفت و از او تشکر کرد شاهرخ و همه وارد اتاق شدن که سایه به انها لبخند بی جانی زد
سایه:ببخشید نگرانتون کردم
شهره جون و شیما او را در آغوش گرفتن که نگاه سایه به شاهرخ افتاد که به طرف پنجره رفته بود و به بیرون نگاه می کرد نمی دانست چرا در ان حال فقط چهره شاهرخ در نگاهش جان می گرفت
دکتر:شاهرخ بیا کمک کن بابا
شاهرخ به طرف انها برگشت بدون ان که به سایه نگاه کند به او کمک کرد و اورا از اتاق خارج کرد به خانه که رسیدن شهره جون او را بر روی تخت خواباند و بوسه ای بر پیشانیه او نهاد و دست مادرانه ای بر سر او کشید
شاهرخ:شما برین مامان من خودم مواظبش هستم
شاهرخ به طرف انها برگشت بدون ان که به سایه نگاه کند به او کمک کرد و اورا از اتاق خارج کرد به خانه که رسیدن شهره جون او را بر روی تخت خواباند و بوسه ای بر پیشانیه او نهاد و دست مادرانه ای بر سر او کشید
شاهرخ:شما برین مامان من خودم مواظبش هستم
شهره جون لبخندی زد و با شب بخیری از اتاق خارج شد شاهرخ به طرف او برگشت و کنارش نشست چانه او را گرفت و نگاهش را در خاکی چشمان او دوخت
شاهرخ:دیگه هیچ وقت منو از خودت پس نزن
سایه سر در گم نگاهش کرد و سرش را تکان داد شاهرخ بوسه ای بر سر او نهاد و اورا در اغوش گرفت سایه بوی او را در نفسهایش فرو برد
سایه:شاهرخ من بابا مامان ندارم
شاهرخ او را از خود جدا کرد و نگاهی به خاکی غمگین چشمان او کرد
سایه:اون خواب نبود نبود خواب اونا اون زنده نیستن نیستن
شاهرخ او را به خودش فشرد
شاهرخ:همه چی یادت اومد
سایه:نه هنوز نمی دونم کی هستم کسی صدام می زد ولی حالا هرچی دارم فکر می کنم اسمم رو یادم نمی یاد
شاهرخ:هیچی نیست عزیزم به زودی یادت می یاد اینا علائم خوبیه حالا بخواب که فردا امتحان داری
سایه لبخندی زد و بر روی تخت دراز کشید شاهرخ خواست از اتاق خارج شود که به طرف او بر گشت
شاهرخ:سایه
سایه:جانم
شاهرخ:همیشه همه جا همراهتم هیچوقت تنهات نمی زارم
سایه لبخندی زد و با خیال راحت چشمانش را بست خواست به اتاقش برود که جمع خانواده اش را پایین دید به طرف انها رفت و بر روی مبل نشست دکتر به طرفش برگشت
دکتر:چی شد خوابید
شاهرخ:آره اون یک چیزایی یادش اومده
شهره با نگرانی نگاهش کرد
شهره جون:چه چیزایی
شاهرخ سرش را به زیر انداخت:پدر و مادرش
شهره نگاهی به شیما کرد که با شنیدن این حرف اشک در چشمانش جمع شده بود
شهره جون:پس می خواد بره
شاهرخ سرش را بلند کرد و نگاهی به مادر و خواهرش کرد که با نگرانی و ناراحتی به او نگاه می کردن لبخند خسته ای زد و وسط ان دو نشست
شاهرخ:سایه هیچ جا نمی ره مادر پدرش توی این دنیا نیستن
شهره اشکش سرازیر شد و اهی کشید
دکتر:از کجا اینقدر مطمئا هستش
شاهرخ تکیه اش را به مبل داد و شانه اش را بالا انداخت
شاهرخ:فردا اخرین امتحانشونه بهتره همون فردا برین شمال
شهره جون نگاهی به او کرد:پس خودت چی
شاهرخ لبخندی زد و بلند شد
شاهرخ:من دلتنگ اینجا منتظر می مونم
و به طرف پله ها راه افتاد که دکتر نگاه همسرش کرد و لبخندی زد
دکتر:من و اون با هم می یام شماها برین
شاهرخ او را از خود جدا کرد و نگاهی به خاکی غمگین چشمان او کرد
سایه:اون خواب نبود نبود خواب اونا اون زنده نیستن نیستن
شاهرخ او را به خودش فشرد
شاهرخ:همه چی یادت اومد
سایه:نه هنوز نمی دونم کی هستم کسی صدام می زد ولی حالا هرچی دارم فکر می کنم اسمم رو یادم نمی یاد
شاهرخ:هیچی نیست عزیزم به زودی یادت می یاد اینا علائم خوبیه حالا بخواب که فردا امتحان داری
سایه لبخندی زد و بر روی تخت دراز کشید شاهرخ خواست از اتاق خارج شود که به طرف او بر گشت
شاهرخ:سایه
سایه:جانم
شاهرخ:همیشه همه جا همراهتم هیچوقت تنهات نمی زارم
سایه لبخندی زد و با خیال راحت چشمانش را بست خواست به اتاقش برود که جمع خانواده اش را پایین دید به طرف انها رفت و بر روی مبل نشست دکتر به طرفش برگشت
دکتر:چی شد خوابید
شاهرخ:آره اون یک چیزایی یادش اومده
شهره با نگرانی نگاهش کرد
شهره جون:چه چیزایی
شاهرخ سرش را به زیر انداخت:پدر و مادرش
شهره نگاهی به شیما کرد که با شنیدن این حرف اشک در چشمانش جمع شده بود
شهره جون:پس می خواد بره
شاهرخ سرش را بلند کرد و نگاهی به مادر و خواهرش کرد که با نگرانی و ناراحتی به او نگاه می کردن لبخند خسته ای زد و وسط ان دو نشست
شاهرخ:سایه هیچ جا نمی ره مادر پدرش توی این دنیا نیستن
شهره اشکش سرازیر شد و اهی کشید
دکتر:از کجا اینقدر مطمئا هستش
شاهرخ تکیه اش را به مبل داد و شانه اش را بالا انداخت
شاهرخ:فردا اخرین امتحانشونه بهتره همون فردا برین شمال
شهره جون نگاهی به او کرد:پس خودت چی
شاهرخ لبخندی زد و بلند شد
شاهرخ:من دلتنگ اینجا منتظر می مونم
و به طرف پله ها راه افتاد که دکتر نگاه همسرش کرد و لبخندی زد
دکتر:من و اون با هم می یام شماها برین
*****
سایه نگاهی به جاده کرد و نگاهی به شیما که به خواب عمیقی فرو رفته بودشهره جون در حال صحبت با اشکان بود دلش گرفته بود احساس می کرد چیزی را جا گذاشته است نگاهی به بیرون کرد آخه چرا امروز داریم می ریم و پس شاهرخ و عمو چی می شن چشمانش را بست و یاد حرف شاهرخ افتاد(هیچوقت تنهات نمی زارم)این حرف چه احساس خوبی به او داده بود شاهرخ ان طور نبود که او فکر می کرد چیزی در دلش لرزید لبخندش عمیقتر شد چند روزی هست که هروقت به شاهرخ فکر می کند ان طور دلش می لرزد شاهرخ آنطور که او فکر می کرد عصبی نبود شیما نیز همان را می گفت که تا حالا عصبانیت شاهرخ را ندیده است ولی او دیده بود ان جذبه را در شاهرخ دیده بود دستی بر حلقه ای که در انگشتش بود کشید و لبخندی زد انگشتش را در چال گونه اش فرو برد و یاد حرف شاهرخ افتاد(دوست دارم به تو چه سوراخش کنم)لبخند عمیقی زد و به بیرون خیره شد که سنگینی نگاه اشکان را بر روی خود احساس کرد
اشکان:به چی می خندی تو
نگاهی به شهره جون کرد که خواب بود ولبخندی به اشکان زد
سایه:دارم به شاهرخ می خندم
اشکان خنده ای کرد:من که می دونستم این شاهرخ خنده داره
شیما خمیازه ای کشید و گفت
شیما:درباره داداشه من درست حرف بزنین هااا
اشکان نگاهی به چهره با نمک خواب آلود او کرد و خنده ای سر داد
شیما:به چی می خندی تو
اشکان:به خرسی که از خواب بیدار شده می خندم
شیما مشتی به بازوی او زد خواست جیغی بکشد که سایه جلوی دهان او را گرفت و شهره جون را به او نشان داد
شیما:بذار برسیم نشونت می دم زرافه
اشکان اخمی کرد:هوییی خاله سوسکه ادم شوهااا
شیما صورتش را برگرداند
شیما:زرافه
نگاهی به شهره جون کرد که خواب بود ولبخندی به اشکان زد
سایه:دارم به شاهرخ می خندم
اشکان خنده ای کرد:من که می دونستم این شاهرخ خنده داره
شیما خمیازه ای کشید و گفت
شیما:درباره داداشه من درست حرف بزنین هااا
اشکان نگاهی به چهره با نمک خواب آلود او کرد و خنده ای سر داد
شیما:به چی می خندی تو
اشکان:به خرسی که از خواب بیدار شده می خندم
شیما مشتی به بازوی او زد خواست جیغی بکشد که سایه جلوی دهان او را گرفت و شهره جون را به او نشان داد
شیما:بذار برسیم نشونت می دم زرافه
اشکان اخمی کرد:هوییی خاله سوسکه ادم شوهااا
شیما صورتش را برگرداند
شیما:زرافه
اشکان خواست چیزی بگوید که شهره جون هر دو را به سکوت دعوت کرد و تا رسیدن به مقصد هر دو برای یکدیگر خط و نشون می کشیدن که سایه را به خنده می انداختن تا رسیدن به انجا هوا تاریک شده بود هر یک پیاده شدن و تکانی به خود دادن اشکان به طرف شیما برگشت
اشکان:خسته نباشید خانوم
شیما شانه ای بالا انداخت
شیما:سلامت باشید
و با گفتن ان وارد ویلا شد که سایه را بیشتر به خنده انداخت اشکان سرش را با تأسف تکان داد
اشکان:می بینی تورو خدا
سایه خنده ای کرد و با یکدیگر راه افتادن به داخل رفتن که باد شدیدی وزید و او را به خود لرزاند چیز آشنایی در چشمانش ظاهر شد قدم را که در داخل ویلا آورد نفس حبس شده اش را خارج کرد و به شیما نگاه کرد که از آغوش پدر بزرگش بیرون آمد و در آغوش مادر بزرگش رفت نگاهی به بابا بزرگ کرد که شوکه او را نگاه می کرد هریک در حال حرف زدن بود ولی بابا بزرگ با حالت شوک اورا نگاه می کرد که عصا از دستش افتاد و همه با تعجب برگشتن به او نگاه کردن که قدم به قدم به سایه نزدیک می شد سایه نگاهی به شهره جون کرد که با اشک چشمانش نگاهش به پدرش بود بابا بزرگ دستش را دراز کرد و صورت او را لمس کرد ناخداگاه لبخندی بر لبان سایه ظاهر شد
بابابزرگ:اومدی باباجون چرا اینقدر منتظرم گذاشتی
قطره اشکی از چشمان بابا بزرگ چکید که سایه ان را با انگشتش گرفت و لبخند مهربانی زد
سایه:بابا جون اشک چرا
بابا بزرگ او را در آغوش گرفت و اورا به خودش فشرد که شهر جون به پدرش نزدیک شد و دست برروی شانه اش نهاد
شهره جون:بابا
بابابزگ:دیدی گفتم می یاد
شهره جون اشکش را پاک کرد
شهره جون:بابا سایه زن شاهرخ
بابا بزرگ با تعجب نگاهش کرد و نگاهش را به سایه دوخت و لبخندش را تکرار کرد
یایابزرگ:مهم نیست هرکس باشه مهم اینه که پیش خودم برگشته
شیما و اشکان تکیه ای به یکدیگر دادن و با هم گفتن:یکی مارو هم تحویل بگیره
همه خنده ای کردن که سایه زبانی برای آن دو در آورد
سایه:من که بهتون گفته بودم همین من باشم که....
شیما جیغی زد به طرف سایه آمد که سایه خنده کنان از ویلا خارج شد و اشکان با اجازه ای گفت و به پشت آنها دوید عزیز جون عصای شوهرش را برداشت و با لبخند شادی ان را دور انداخت
عزیز:دیگه انگار به این عصا نیازی نداریم
بابا بزرگ لبخندی زد و نگاهی به دخترش کرد
بابابزرگ:تعریف کن برای من اینجا چه خبره
شهره جون سرش را به زیر انداخت و تمام جریان را برای او تعریف کرد که لبخندی بر لب بابا بزرگ ظاهر شد
بابابزرگ:پس شاهرخ عاشق شده
شهره جون لبخندی زد که با سر و صدای زیادی نگاهشان زا به تازه واردین انداختن هر یک با دیدن پدر بزرگشان بدون عصا لبخندی زدن و اورا در آغوش گرفتن بابا بزرگ پسرش را در آغوش گرفت
دایی:دیدی بابا اشکانم خوب شد
پسرش را سخت به خودش فشرد
بابابزرگ:بهت تبریک می گم
اشکان از پنجره نگاهی به بقیه کرد و نگاهی به شیما و سایه که به او نگاه می کردن
شیما:اشکان چرا نمی ریم تو سرده
اشکان:هیسس آروم تر صداتو می شنون
شیما:به من رحم نمی کنی به این سایه رحم کن ببین چه سرخ شده
اشکان و شیما نگاهی به سایه کردن و با هم زدن زیر خنده سایه بینی اش را بالا کشید
سایه:رو آب بخندین منگولا توی این سرما آدمو اوردین که دید بزنین
اشکان نوک بینی اورا گرفت
شیما:بامزه شده نه
اشکان خنده ای کرد و سرش را تکان داد که سایه به سر هر دو زد و آن دو را کنار زد و نگاهی به داخل کرد و به طرف ان دو برگشت
سایه:شما دوتا می دونین چرا بابا جون اینطور شد
هردو شانه اشان را از ندانستن بالا انداختن
شیما:حالا تو چزا به بابا بزرگ می گی بابا جون
سایه خنده ای کرد:آخه بابا بزرگ طولانیه
هر سه خنده ای کردن
سامان:شما اینجا چیکار می کنین
ازجا پریدن که سامان خنده ای کرد و سرش را تکان داد اشکان سنگی را به طرف او پرت کرد
اشکان:مرض زهرمار
سامان:تو با دوتا دختر پشت پنجره چیکار می کنی
اشکان:به تو چه منحرف
سامان کفشش را به طرف او پرت کرد که اشکان جا خالی داد و به صورت شیما خورد شیما دستی بر گونه اش کشید و دنبال سامان دوید و فریادی کشید
شیما: پسره ی کور تو اشکان به این بزرگی رو ندیدی زدی تو صورت من
سامان همانطور که می دوید به طرف او برگشت
سامان:به جان تو جاخالی داد
شیما جیغی کشید:جون خودت
اشکان و سایه بر روی زمین نشسته بودن و شکمهای خود را گرفته بودن و می خندیدن که فرهناز بیرون آمد و به آنها نگاهی کرد و با دیدن شیما و سامان به خنده افتاد شیما که خسته شده بود ایستاد و نفس نفس به سامان نگاه کرد سامان بر روی زمین دراز کشید و با نفسهای بریده بریده به شیما گفت
سامان:ماشاالله به تو نمی گن دختر
شیما اخمی کرد:پس چی می گن؟
سامان نشست:جون من تا حالا به سرت زده بری المپیاک
شیما خنده ای کرد و با عشوه سرش را گردان و به سایه و اشکان نگاه کرد و لبخندی زد و چشمکی به سامان زدسامان خنده ای کرد
فرهناز:کر کر خنده هاتون تموم شد بیاین شام کوفت کنین
اشکان سرش را با بأسف برای سامان تکون داد
اشکان:خاک تو سر بی عرضت
سامان ابرویی بالا داد
اشکان:زنت می خواد به ما کوفت بده آقا دارین ابرو بالا میندازین واقعا که
سامان شانه ای بالا انداخت
سامان:برای تو همین کوفت از دست خانومم زیادیه
اشکان اخمی کرد:زن زلیل
و وارد خانه شد سامان به طرف دخترها برگشت که ریز ریز می خندیدن
سامان:این با من بود دیگه
شیما به سرش زد و با خنده وارد شد سایه نگاهی به سامان کرد که شوکه دستش بر روی سرش بود
سایه:بیا بریم سامان قدر نمی دونن که
سامان خنده ای کرد و با سایه وارد خانه شد به طرف میز نزدیک شدن که بابا بزرگ به طرف سایه برگشت
بابابزرگ:بیا بابا این جا بشین کنار خودم
شیما که آب در گلویش پرید
شیما:نو که اومد به بازار..
اشکان نذاشت او حرفش را کامل کند و با خنده گفت
اشکان:کهنه شدی دیگه خودتم فهمیدی
یامان و او خنده ای کردن و با دیدن اخم بقیه خنده هایشان را خوردن که صدای خنده ی بقیه بالا رفت بابا بزرگ نگاهی به شیما کرد
بابابزرگ:بیا بابا جون تو اینجا بشین
شیما شاد به طرف او رفت و گونه اش را بوسید
بابابزرگ:نکن دختر زشته این کارا
شیما:واااا چرا زشت باشه
بابا بزرگ سرش را تکان داد
بابابزرگ:خدایا خودت درستش کن
اشکان که روبه روی شیما نشسته بود به او لبخندی زد که شیما از تعجب ابرویش بالا رفت فرهاد نگاهی به سایه کرد که با پدر بزرگش صحبت می کرد سامان که مشغول خوردن بود نگاهش به فرهاد افتاد که به سایه نگاه می کرد اخمی کرد که فرهاد با دیدن اخم او سرش را به زیر انداخت بعد از خوردن هریک دور یکدیگر نشستن
بابابزرگ:من دیگه پیر شدم نمی تونم شب نشینی کنم با شما
سایه نگاهی به او کرد:چی می کین بابا جون شما که اول پیریتونه
اشکان و شیما خنده ای کرد و نگاهشان را به باباجون دوختن
عزیز:بیا بریم که این وروجکا مارو به مسخره گرفتن
سامان:مسخره چیه عزیز عین حقیقته
بابا بزرگ نگاهی به سامان کرد که سامان خنده ای کرد
سامان:بلند شین بلند شین بریم بیرون که می خوان ایال بخوابن
جوان ها خنده ای کردن موقعه بیرون رفتن سایه با صدای بابابزرگ ایستاد به طرف او برگشت که با لبخندی به او نگاه می کرد
سایه:بله بابا جون
بابابزرگ:خوش آمدی بابا
سایه لبخندی زد و به او نزدیک شد و سرش را بوسید
سایه:منم خوشحالم که خانواده ای دارم
شیما:ای بابا بسه بریم همه منتظرن
بابابزرگ و سایه خنده ای کردن که سایه با شب بخیری از او دور شد به دریا که نزدیک شدن اشکان و سامان در حال درست کردن آتش بودن نگاهش را گرداند
سایه:شیما فرهاد و فرهناز کجان
نگاهی به سایه کرد
شیما:فرهناز رفت احسان رو بخوابونه (آهی کشید)فرهادم نمی دونم کجاست
سایه نگاهی به شیما کرد و آهی کشید یعنی شیما فرهاد را دوست داشت ولی فرهاد ادمی نبود که شیما بتواند با او زندگی کند با فریاد اشکان آن دو به خود آمدن
اشکان:این آتیشو برای عمه ام که روشن نکردم بیاین دیگه
هر دو خنده ای کردن و به اشکان و سامان نزدیک شدن که فرهاد نیز پیدایش شد و روبه روی او نشست سامان نگاهی به انها کرد
سامان:زنم کجاست
فرهناز خنده ای کرد که پشت سر او ایستاده بود
فرهناز:آقامون تنهامون گذاشته بود یعنی ما همین اطراف بودیم
سامان لبخندی زد و به طرف او برگشت و نگاه عاشقش را به او دوخت که فرهناز با دیدن نگاه او سرش را از خجالت به زیر انداخت
سامان:خوشگل بابا خوابید
فرهناز نگاهش را که اشک در ان جمع شده بود در نگاه او دوخت و خدا را برای داشتن سامان شکر کرد لبخند مهربانی به او زد و سرش را تکان داد
فرهناز: آره خوابه
ان چهر نفر که نظاره گر انها بودن لبخندی به لب به آن دو نگاه می کردن اشکان که حالا وسط سایه و شیما نشسته بود خنده ای کرد
اشکان:بابا فیلم سینمایی نمی خواد ببینیم خودمون کلی رکانتیک فیلم باز می کنیم
شیما نگاهی به او کرد
سایه:اه اشکان ببین خراب کردی داشتیم می رفتیم تو حس هااا
خنده ای کردن ک موبایلش به صدا در آمد موبایل را از جیب کتش بیرون اورد و با دیدن اسم بر روی موبایل لبخندی بر روی لبش ظاهر شد و از جایش بلند شد
شاهرخ:می خواستی وقتی قطع کردم برداری خانوم
سایه خنده ای کرد
شاهرخ:حالا سلام کن
سایه:علیک سلام
شاهرخ خنده ای کرد
شاهرخ:خیلی روت زیاده هاااا
سایه لبخندی بر لبش ظاهر شد نمی توانست به دلش دورغ بگوید دلتنگ شاهرخ بود یک احساسی در دلش احساس می کرد نمی دانست چیست
سایه:خونه ای
شاهرخ:نه هنوز بیمارستانم یک عمل دارم
سایه:خسته نباشی
شاهرخ:سلامت باشی خوش می گذره
سایه آهی کشید:کی می یای
شاهرخ خنده ای کرد :می یام دیر نمی کنم زودی می یام پیشتون
سایه:شاهرخ
شاهرخ چشمانش را بست قلبش در حال اتش گرفتن بود
شاهرخ:جان شاهرخ
سایه لبخند شیرینی زد و به صدای امواج گوش داد
سایه:رفتار باباجون یک جوریه با من
شاهرخ:وقتی اومدم توضیح می دم
با وارد شدن کسی به اتاقش لبخندی کرد و به آن مرد اشاره کرد که بر روی صندلی بنشیند
شاهرخ:من باید برم مواظب خودت باش
سایه:تو هم همینطور مواظب سپیده و عمو هم باش
شاهرخ:چشم خانوم امر دیگه
سایه لبخندی زد:نه ولی زود بیا
وبعد از آن صدای بوق بود که در گوش شاهرخ می آمد نگاهی به دوستش حسام کرد
حسام:می بینم که بله آقا هم رفتن
شاهرخ نگاهی به او کرد و خنده ای کرد
حسام:باید هم بخندی
شاهرخ:نه بابا اونطور که تو فکر می کنی نیست
حسام:از او لبخندتات و خنده هات معلومه
شاهرخ ابرویی برای او بالا انداخت
شاهرخ:حالا بگو چی داری برای من
حسام نگاهی به او کردو اهی کشید و پرونده ای را به طرف او گرفت
حسام:جونش توی خطره خودت بخون می فهمی
شاهرخ با تعجب به او نگاه کرد و پرونده را باز کرد آهش در آمد آن لبخند را دوست داشت آن چشمان پر از شیطنت هرچه جلوتر می رفت دلتنگیش بیشتر می شد نگاهش به نام و نام خانوادگی افتاد و با تعجب به حسام نگاه کرد دست بر روی قلبش نهاد و در دل نالید (پیدات کردم پیدات کردم ولی خیلی دیر)نگاهش به عکس شیما و سایه افتاد و بار دیگر نگاهش را بمشخصات دوخت با دیدن نام پدر و مادرش دستی در موهایش کشید اینجا چه اتفاقی می افتاد و با خواندن تمام اطلاعات نگاه عصبانیش را به حسام دوخت
شاهرخ:اینا منظورش چیه
حسام سرش را به زیر انداخت
******
خسته از خواب بیدار شد نگاهی به شیما کرد که در خواب عمیقی فرو رفته بود هوای شمال ابری بود مانند دل او کنار پنجره رفت نگاهش را به بیرون دوخت سه روزی می شد که به شمال امده بودن شاهرخ از آن روز دیگر با او صحبت نکرده بودن با سپیده و دکتر صحبت کرده بود و از آنجا می دانست حال شاهرخ خوب است ولی چرا شاهرخ از او کناره می گرفت آهی کشید و با تعویض لباس به پایین رفت که بابا بزرگ را نشسته در هال با روزنامه دید نگاهی به او کرد مهر محبت عجیبی به بابابزرگ داشت انگار ساهاست اورا می شناسد بدون در آوردن صدایی روبه روی او نشست و به او خیره شد
بابابزرگ:چیه دختر چرا اینطور نگاهم می کنی
سایه لبخندی زد و دستش را زیر چانه اش برد
سایه:از کجا فهمیدین من اومدم
بابابزرگ از پشت عینک مطالعه نگاهی به او کردو لبخند مهربانی زد
سایه:باباجون
بابابزرگ:چی شده اتفاقی افتاده
سایه:نه بابا جون
بابابزرگ:پس چی شده
سایه:می یان بریم بیرون قدم بزنیم
بابابزرگ لبخندی زد واز جایش بلند شد
بابابزرگ:بریم
سایه با شادی بلند شد و هر دو به طرف در رفتن
بابابزرگ:اون چترم بردار شاید بارون بیاد
سایه به جای یک چتر دو چتر برداشت و بایدکدیگر از ویلا خارج شدن
بابابزرگ:حالا سوالاتتت رو بپرس
سایه نگاهی به او کرد:شما از کجا فهمیدین که من سوال دارم
بابابزرگ:ما همه چی می دونیم بابا جون
سایه آهی کشید:بابا جون چرا وقتی منو دیدن اونزور شدین
بابابزرگ لبخندی زد:چون تو منو یاد یکی انداختی که منتظر بودم یک بار دیگه بیاد
سایه:اون شخص کی بود
بابا بزرگ به لحظه ای ایستاد و نگاهی به اطرافش کردو صدای خنده های شاد آنوشکاو شهره را می شنید که در حال بازی بودن آنوشکا را مانند دخترش دوست داشت سرگرد احمدی دوست صمیمی اش بود که دختر عزیزش را به دست او سپرده بود آنوشکا دخترش شده بود آنوشکا همدمش بود لبخند تلخی زد
بابابزرگ:اون دخترم بود یک عزیزی که خیلی وقت پیش از دستش دادم
سایه سرش را به زیر انداخت:من متأسفم
بابابزرگ دست او را گرفت و لبخند مهربانی به او زد سایه لبخند او را پاسخ داد
سایه:می دونین بابا بزرگ اینجا که اومدم بک احساس آشنایی دارم انگار چندین ساله اینجا اومدم همه چی برای من آشناست حتی شما
بابابزرگ لبخندی زد:برای همینه من از اینجا نمی رم
سایه لبخندی زد
بابابزرگ:سایه عزیزم زندگی خیلی چیز به ما می اموزه همونطور عاشق شدن رو وقتی آدم عاشق می شه فکر می کنه همه چی داره یک آزو یک شادی منم همینطور اینجا با عزیز جونتون آشنا شدم برای همین دل کند از عشقی در سینه هست سخته
چیزی مانند فیلمی در چشمان سایه جان گرفت کسی دستش را در دست گرفت و کنار گوشش زمزمه کرد(دل کندن از عشقی که در سینه هست خلی سخته آریم...)با صدای فرهاد به خود آمد به کنارش نگاه کرد تنها به دریا خیره شده بود حواسش نبود کی بابا بزرگ از کنارش رفته بود چشمان را بست که بار دیگر صدای فرهاد اورا به خود آورد
فرهاد:تنها ایجا چیکار می کنی
سایه به طرف او برگشت
سایه:با بابابزرگ اومده بودم
و بدون حرف دیگری خواست از کنار فرهاد بگذرد که فرهاد مچ دست او را گرفت و فشرد
سایه:آخ چیکار می کنی
فرهاد سایه را به طرف خود کشید و مچ دستش را بیشتر فشرد که سایه ناله ای کرد
فرهاد:دردت گرفت(سایه با چشمان اشکالود نگاهش کرد)قلب من از این بیشتر داره درد می کنه
سایه نگاهی در چشمان خشمگی او کرد
سایه:فرهاد دستم
فرهاد خنده ای از عصبانیت کرد خواست چیزی بگوید که با صدای سامان دست سایه را رها کرد سایه که اشکش سرازیر شده بود با حالت دو با طرف ویلا به راه افتاد با صدای سامان نیز بر نگشت نزدیک های ویلا که رسید نمی توانست با ان حال داخل شود و خودش را به تاب رساند بر روی ان نشست نگاهی به مچ دستش کرد و آهی کشید و با خود گفت(حتما کبود می شه)نفس عمیقی کشید که آسمان غرید و با غریدن آن باران شروع به باریدن کرد که اشک او نیز سرازیر شد از روی تاپ بلند شد که صدای زنی در گوشش پیچید(یادت باشه دختر گلم بارون غم هارو با خودش می بره) به زانو نشست و فریادی کشید سایه:ماااااماااان دخترت تنهاست
و با دیدن کسی که به او نزدیک می شد از حال رفت ....چشمانش را باز کرد و نگاهی به دورا دور اتاق دوخت سر جایش نشست و در دل گفت اینجا کجا بود نگاهی به دورا دور اتاق دوخت و از جایش بلند شد به طرف در رفت که در باز شد و با دیدت کسی که در چهار چوب در ایستاده بود به لحظه ای به خودش لرزید ولی بادیدن چهر ه ای آشنایی نفس راحتی کشید شاهین به او نزدیک شد که او یک قدم به عقب رفت و با قدم های بلند خودش را به سامان رساند سامان دستی بر روی سر او کشید
سامان:خدارو شکر دیدم این آقا بلندت کرد یعنی ...
سایه نگاهی به شاهین کرد که با خشم به او سامان نگاه می کرد سایه نگاهش را از او گرفت وبه سامان با التماس نگاه کرد
سایه:بریم سامان
سامان لبخندی زد و دستش را به طرف شاهین دراز کرد شاهین خودش را به او رساند و دستش را گرفت
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۰۸ ساعت 11:46 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|