در پی تنهایی قسمت8
شاهرخ:آره دیگه
هر سه وارد اتاق شاهرخ شدن و مانند قدیم ها بر روی تخت دونفره شاهرخ دراز کشیدن
اشکان:می شه می شه فردا بریم پیشه ساحل
سامان سرش را تکان داد و چشمانش را بست در خانه فروغی سکوتی بر پا بود به جز دو چشم که به آسمان خیره شده بود شاهرخ دستی بر روی قلبش که همان اسم حک شده بود کشید و لبخند تلخی زد و زمزمه کرد
شاهرخ:سخته انتظار خیلی سخته
سایه اهی کشید و پنجره را باز کرد و نفس حبس شده اش را بیرون داد او نیز هم مانند شاهرخ زمزمه کرد
سایه:خدایا سخته انتظار کمکم کن
************
هریک با قدم های لرزان از ماشین پیاده شدن اشکان دستی در موهایش کشید مردد بود برود جلو می ترسید که قدم بردارد که احساس کرد سردی دستی در دستش قرار گرفت نگاهی به ان شخص کرد شیما لبخندی به زد
شیما:برای منم باورش سخت بود ولی چهار سال گذشت فهمیدم نیست نبودشو باور کردم ولی همیشه توی یادمون زنده می مونه
اشکان دست اورا در دستش فشرد و به طرف قبری که فرشته هردو در ان آرامیده بود نزدیک شدن اشکان آب را بر روی قبر ریخت و با گلاب ان را شست و شروع به پر پر گردن گل رز صورتی شد شیما دستی بر روی قبر کشید و لبخند تلخی زد
شیما:سلام بی معرفت ببین کی اومده عشقت اومده ببین بازم داره می خنده ببین به زندگی سلام کرد همنطور که تو می خواستی
شیما به اشکان لبخندی زد و اشکانش را پاک کرد
اشکان بوسه ای بر قبر نهاد و لبخندی زد سامان و فرهناز و احسان دورتر از آنها کنار قبر بهنود ایستاده بودن ولبخندی به لب داشتن سامان دستی بر روی قبر دوستش کشید
سامان:سلام رفیق اومدم اجازه بگیرم
فرهناز کنار سامان نشست و دستی بر روی شانه ی سامان نهاد
فرهناز:بهنود با تو بهترین روز های عمرمو تجربه کردم و تو به من فرشته ای دادی که هیچوقت نمی تونم فراموشت کنم
سامان:مثل دوتا چشمام ازشون مواظبت می کنم
احسان سرش را بر روی قبر پدرش نهاد
احسان:بابای عمو سامان بابایی خولوبیه
سامان لبخندی زد و لپ احسان را بوسید سایه زیر سایبان درختی کنار شاهرخ ایستاده بود و نظاره گره انها بود
شاهرخ:باورت می شه اینا همونا باشن
سایه لبخندی زد و سرش را با حالت نه تکان داد صدای گریه ای در گوشش پیچید سرش را در دستانش گرفت و خم شد که شاهرخ به طرفش برگشت
شاهرخ:چی شد سایه
سایه دستی بر روی گوشش نهاد و گریه را سرداد
سایه:شاهرخ بگو بگو گریه نکنن تورو خدا بگو گریه نکنن
شاهرخ دستهای اورا گرفت و نگاهش کرد
شاهرخ:اینجا کسی گریه نمی کنه سایه نگام کن
سایه سرش را تکان داد و جیغی کشید صداها در گوشش زیاد شده بود
سایه:شاهرخ بگو گریه نکنن
شاهرخ او را محکم گرفت: نگاهم کن سایه نگاهم کن
سایه دستانش را از گوشش برداشت و به چشمان سیاه شاهرخ خیره شد خودش را می دید که لباس سیاهی به تن داشت و خودش را بر روی قبری انداخت و جیغ کشید نه بابا مامان نه شاهرخ اورا تکانی داد که به خودش امد و با جیغی در اغوش شاهرخ از حال رفت شاهرخ با عجله او را میان دستانش بلند کرد که سامان با عجله به آن دو نزدیک شد شیما با شنیدن جیغ سایه با سرعت خودش را به شاهرخ رساند
شیما:چی شده شاهرخ
شاهرخ نگاهی به سامان و اشکان کرد:ماشینو روشن کنین باید هرچی سریعتر بریم بیمارستان
ندانست چطور به بیمارستان رسیدن دکترسلمانی به انها که با نگرانی اورا نگاه می کردن نزدیک شد دکتر و شهره جون با عجله خودشان را به انها نزدیک کردن
دکتر:چی شده
شیما خودش را به پدرش رساند و در اغوشش جا گرفت دکتر با نگرانی به پسرش نگاه کرد شاهرخ سرش را به زیر انداخت
دکتر سلمانی آهی کشید:چیزه نگرانی نداره دکتر فروغی این حالتها طبیعیه
دکتر سرش را تکان داد که دکتر سلمانی ادامه داد
دکتر سلمانی:ایشون دارن از زندگی گذشتشون چیزهایی یادشون می یاد که خیلی بر روحیشون تأثیر گذاشته
شاهرخ به دکتر نزدیک شد:یعنی چی دکتر
دکتر سلمانی نگاهی به دکتر کرد و سرش را تکان داد
دکتر سلمانی:بهتره از پدرتون بپرسین
با این حرف از همه فاصله گرفت شاهرخ نگاهی به پدرش کرد
شهره جون:هادی چیزی هست که به ما نگفته باشی
آقای دکتر دستی در موهای کشید و همه را به کافی شاپ بیمارستان برد نگاهی به همه کرد همه با تعجب به او نگاه می کردن آهی کشید
دکتر:اولین که من باید به شماها راستش رو بگم (اشاره ای به سامان و اشکان و فرهناز کرد)ولی نمی خوام به گوش کسی برسه چون واقعا من سایه رو مثل دختر خودم دوست دارم سایه برادرزاده ی من نیست او بیمار منه
ساما:خیالتون راحت باشه
دکتر اهی دیگر کشید:از شماها مطمئا هستم(به قهوه اش خیره شد)وقتی سایه رو اینجا اوردن خیلی ضربی بود هم از کتک کاری هم از تصادف
شاهرخ:چی کتک کاری
دکتر دستش را بالا برد و اورا به سکوت دعوت کرد
دکتر:وسط حرفام نپرین تا حرفم کامل نشده....آره کتک خورده بود خون ریزی داخلی داشت با ماشین که تصادف می کنه بیشترین صدمه به سرش وارد می شه برای همینه که چیزی یادش نیست ما همه امید زنده موندنشو نداشتیم نمی دونم چرا دوست داشتم زنده بمونه (اشاره ای به شیما کرد)حتی شیما بعد از عمل رفت توی کما همیشه بهش سر می زدم صورت صدفیش کبود بود نمی دونم کدوم آدم سنگ دلی می تونست همچین کاری کنه تا اینکه به من خبر دادن ایست قلبی کرده خیلی سعی کردم دوباره برگرده دیگه نشد دکترا گفتن اون رفته ولی در کمال تعجب نبضش برگشت علائم حیاتیش برگشته بود وقتی از اتاق بیرونش آوردم به یک لحظه چشماشو باز کرد و دستمو گرفت به من گفت نجاتش بدین اومدم ازش بپرسم که چشمانش را بست و بار دیگه رفت کما
شیما اشکش را پاک کرد:یعنی می خواین بگین که سایه فرار کرده
دکتر دستی در موهایش کشید:اره مرد راننده که صحبت کردم همه اش می گفت که او خودش اومد جلو
اشکان نگاهی کرد:کجا پیدا کردینش
دکتر:توی جاده من نمی دونم یک دختر تک و تنها توی جاده چیکار می کرده
هریک در فکری رفته بود شهره از جایش بلند شد
شهره جون:هادی من نمی زارم دست کسی به سایه برسه
دکتر نگاهی به همسرش کرد:شاید او خانواده ای داشته باشه ما نمی تونیم کاری کنیم
شهره به همانطور که از کافی شاپ خارج می شد به طرف او برگشت
شهره جون:نه اونا خانواده نیستن اگه بودن دنبالش می گشتن اون حالا سایه است سایه فروغی اینو تو گوشاتون فرو کنین
دکتر سرش را تکان داد و رفتن همسرش را نظاره کرد سامان دست فرهناز را گرفت که اشکانش سرازیر شده بود
فرهناز:چرا سایه
شیما سرش را به زیر انداخت و از جایش بلند شد
شیما:با این حرفایی که زدین بابا من هم اجازه نمی دم سایه رو از ما دور کنین
دکتر:ولی دخت....
شیما با نگاه غمگینش زل زد به پدرش و لبخند تلخی زد
شیما:چون مامان بود اصل کار رو نگفتین ولی سایه همون شخصیه که دخترتون رو از مرگ نجات داده
همه با تعجب سرهایشان را بلند کردن و به شیما نگاه کردن شیما همانطور که نگاهش به نگاه پدرش بود نالید
شیما:اونی که باید می رفت زیر اون ماشین باید من باشم نه سایه
شاهرخ :از چی حرف می زنی
شیما نگاهی به برادرش کرد:برای کاری داشتم می رفتم یک جایی که از ماشین پیاده شدم برم اونطرف جاده که ماشینی به سرعت به من نزدیک شد که صدای جیغ سایه رو شنیدم که جیغ کشید مواظب باش وقتی متوجه شدم دیدم که من افتادم اونطرف ولی سایه
هق هق گریه اجازه نداد که شیما حرفش را کامل کند و از انها دور شد
دکتر تکیه اش را به صندلی داد و نگاهش را به بقیه دوخت
دکتر:شماها نظرتون چیه
سامان و فرهناز با یکدیگر گفتن:ما هم اجازه نمی دیم سایه جایی بره
دکتر نگاهی به شاهرخ کرد که شاهرخ از جایش بلند شد و از انها فاصله گرفت و پشت شیما رفت
*****
شاهرخ سایه را بر روی تختش نهاد و خواست از اتاق خارج شود که شهره جون صدایش زد شاهرخ به طرف مادرش برگشت و اورا دید که خیره به سایه شده است
شهره جون :بشین شاهرخ
شاهرخ به طرف پنجره رفت و به بیرون خیره شد سکوت همه جارا فرا گرفته بود جز نفسهای بلند سایه چیزی دیگر نمی شنید
شهره جون:وقتی که خیلی بچه بودم یک دختر همسایه داشتم خیلی دوستش داشتم دوست صمیم بود با هم بزرگ شدیم با هم رفتیم دانشگاه تا اینکه اون ازدواج کرد منم ازدواج کردم ولی هنوز با هم دوست بودیم مثل خواهرم بود خیلی خانواده شوهرش اذیتش می کردن ولی اون اینقدر خوب بود که شکایت نمی کرد هیچی نمی گفت شوهرش عاشقش بود از همین چیز خانواده شوهرش نفرت داشتن و از همه بیشتر به آنوشکا نفرت داشتن اسمشم مثل خودش قشنگ بود (دستی در موهای سایه کشید)انوشکا در سختی های روزگار باهام بود وقتی با بابات ازدواج کردم بابا بزرگت مارو از زندگیش انداخت بیرون(شاهرخ با تعجب به مادرش نگاه کرد)اینطور نگاهم نکن کاملا راست می گم بابا بزرگت اینا از ازدواج ما راضی نبودن (لبخندی زد)ولی انوشکا مهره ی مار داشت وقتی بابا بزرگت بعد از ازدواج مارو از خونه اش بیرون کرد تنها کسی که به ما پناه داد انوشکا بود اینو شوهرش آدمای خوبی بودن بابا بزرگت خیلی انوشکارو دوست داشت آنوشکا تا فهمید بابا اینکارو کرده رفت پیشش درست اون روزو یادمه کنار پای بابا زانو زد و دستش رو بوسید گفت بابا جون شما که خودتون عاشق بودین چطور می تونین از عشق دخترتون بگذرین اون به شما احتیاج داره (لبخند تلخی زد)عزیز جونم گریه می کرد ولی بابا سرد بود انوشکا سرش رو بر روی پاهای بابا بزرگت گذاشت و گفت نکن بابا جون اینکارو نکن نذار همه بگن دخترت بی پدر و مادره شما موقعه ای که دخترتون بهتون احتیاج داره چرا تنهاش می زارین اونطور که آنوشکا می تونست بابا بزرگتو راضی کنه کسی نمی تونست(خنده ای کرد)به قول بابات آنوشکا با چشاش همه رو جادو می کنه اون روز بابا بزرگ راضی شد مارو دوباره پناه داد اینو ممنون انوشکا بودم وقتی تو به دنیا اومدی بیشتر از من انوشکا خوشحال بود خودشون هرچی می کردن نمی تونستن بچه دار شن دکتر بهشون گفته بود که مشکل از شوهرشه شوهرش خیلی داغون شد خواست طلاق بگیره ولی انوشکا محکمتر از اینا بود هیچ وقت ترکش نکرد به دلیل خانواده شوهرش شوهرش مجبور شد آنوشکارو از اینجا دور کنه دوست چندین و چند ساله ام رفت دیگه خبری ازش نیومد تنها خبری که بهم ازش رسید این بود که بچه دار شدن خیلی خوشحال شدم بابا بزرگت هنوز منتظره که آنوشکا برگرده همیشه تلفنی به بابا بزرگت زنگ می زد تا اینکه 1سال پیش که رفتیم پیش بابابزرگت دیدی چقدر ناراحت بودن اینو عزیز
شاهرخ آن روز را به یادش اورد و سرش را تکان داد
شاهرخ:آره یادمه تو بابا عمو دایی همتون ناراحت بودین که شما گریه کردین
شهره لبخند تلخی زد دستی در موهای لخت سایه که معصومانه خوابیده بود کشید
شهره جون:اون روز خبر مرگ آنوشکارو به ما داده بودن ولی بابا بزرگت هنوز منتظره که کی آنوشکا از این در داخل می شه و مثل همیشه بهش می گه علیک سلام آقا جون
شاهرخ نگاهی به مادرش کرد:چطور مردن پس بچشون چی شد
شهره جون:می گن تصادف کردن کل خانواده با هم تموم کردن
شاهرخ دستی در موهایش کشید پس ان بود دلیل غم چشمان پدر بزرگش یادش است که اورا آنطور شکسته دیده بود و بعد از آن تصادف و از دادن چند عزیز شکسته تر شد اهی کشید
شهره جون:سایه منو یاد آنوشکا می ندازه با اومدنش توی این خونه همه ی مارو از این سکوت نجات داد سکوتی که چندین سال بر این خونه محکوم شده بود من دوستمو بار دیگه پیدا کردم باید از اول هم وقتی خانواده شوهرش با آنوشکا اونکارارو می کردن باید منم مثل انوشکا همدمش می شدم ولی من کاری نکردم ولی ایندفعه نمی خوام با رفتن سایه بار دیگه انوشکارو از دست بدم
با خوردن ضربه ای به در هر دو به در خیره شدن شیما سرش را به داخل آورد و لبخند شیرینی زد
شیما:هنوز بیدار نشده
شهره جون لبخندی زد و از جایش بلند شد و دست دخترش را گرفت و از اتاق خارج شدن شاهرخ با رفتن انها نگاهش را به سایه دوخت و آهی کشید
شاهرخ:چه بلایی به سر تو اومده
دستی بر روی سر سایه کشید :محافظت می کنم ازت اینو بهت قول می دم
به صورت او نزدیک شدو سرش را بوسید و از اتاق خارج شد و به اتاقش رفت کنار پنجره ایستاد و به سایه فکر کرد یعنی آن دختر اینقدر برای خانواده اش عزیز بود با یاد اوری فرهاد آهی کشید و لبخندی بر لبش ظاهر شد با بودن فرهاد اون جزئی از خانواده می شه خسته بر روی تختش دراز کشید و چشمانش را بست
********
شهره جون با خنده نگاهی به سایه کرد
شهره جون:بچه اینقدر سر به سر من نذار برو اماده شو بری آرایشگاه
سایه خنده ای کرد و همانطور که سالاد درست می کرد شانه ای بالا انداخت
سایه:من حوصله آرایشگاه اینارو ندارم منو شریک اونا نکنین
شاهرخ همانطور که خمیازه ای می کشید وارد شد و رو به سایه و گفت
شاهرخ:قیافه نداری که بری زیر دست آرایشگر
سایه زبونی برای او در آورد
سایه:نه تو خیلی خوشگلی ماشاالله که کسی چشم ازت بر نمی داره
شاهرخ خیاری بر داشت و با خنده در دهانش گذاشت
شاهرخ:مامان اسفند دود کن واسه پسرت که بعضیا چشماشون بد می گیره
سایه ابرویی بالا انداخت:نه تورو خدا نکنه باورت شده خوشگلی
شاهرخ شانه اش را بالا انداخت:پس چی فکر کردی
سایه خنده ای کرد:پس اعتماد به نفس بالایی داری همچین فکری می کنی
شاهرخ:منظورت اینه که من زشتم دیگه
سایه:دقیقا منظورم همونه دلقک
شاهر:عروسک سر به سر من نذارهاا
سایه پوست خیار را به طرف او پرت کرد
سایه:عروسک خودتی بی ادب
شاهرخ خواست برگ کاهوی دیگه ای را بردارد که سایه بر روی دستش زد شاهرخ اخمی کرد
شاهرخ:چرا می زنی دیونه
سایه از حالت بچه گانه ی او خنده ای کرد
شاهرخ:دیونه برای خودش می خنده
دوباره دستش را به طرف کاهو برد که سایه محکم به دستش زد
شاهرخ :بده می خوام
سایه:ناخنک نزن بچه
شاهرخ:یکی که هیچی نیست
سایه اخمی کرد:نمی شه مهمون داریم
شاهرخ:سایه بده دیگه
سایه:نه
شاهرخ :آرهههههههههه
شهره جون خنده ای کرد و ان دورا از آشپزخانه بیرون کرد شاهرخ و سایه خنده ای کردن و بر روی مبل نشستن که تلفن به صدا در امد سایه که نزدیکتر بود جواب داد
سایه:بله بفرمایین
شاهرخ نگاهی به او کرد و خندید و ادای اورا در اورد
شاهرخ:بله بفرمایین...منشی کدوم کارخونه ای
سایه لبش را کج کرد:به تو چه بچه پرو
شاهرخ تلفن را گرفت :بده به من او تلفنو
سایه گوشی را در دستش چرخواند و ابرویش را بالا به حالت نه بالا داد
شاهرخ:اه دختره پرو بده من او گوشیو
سایه:من جواب دادم پس من حرف می زنم
شاهرخ:بشین بینیم بابا
سایه خنده ای کرد:باحال گفتیا
شاهرخ لبخندی زد:مرسی من کلا باحال می حرفم
سایه صورتش را بر گرداند:اه خود شیفته ازش تعریف کنی ببین چه بالی هم در اورده دیونه
شاهرخ:خود شیفته با کی بودی تو
سایه انگشت اشاره اش را در دهانش نهاد و با حالت بچه گانه ای به شاهرخ نگاه کرد و لبخندی زد
شاهرخ:منظورت منم دیگه
سایه:دقیقا منظورم خود خودتی
شاهرخ خواست چیزی بگوید که دکتر گوشی را با خنده از سایه گرفت
دکتر: چقدر حرف می زنین این بنده خدایی هم که پشت خطه بدبخت خسته شد
سایه:عمو تقصیر این دلقکه
شاهرخ نگاهی به سایه کرد و به طرف پله ها به راه افتاد به طرف سایه برگشت و گفت
شاهرخ:تو هم عروسکی کوچلو
سایه جیغی زد و خواست به طرف او برود دکتر که حرفش تمام شده بود با خنده دست اورا گرفت
دکتر:ولش کن دیونه است
شاهرخ خنده ای کرد و وارد اتاق شد که موبایلش زنگ خورد نگاهی به شماره کرد و دکمه پاسخ را زد
شاهرخ:چی شد چیزی فهمیدی
گره بین ابروهایش بیشتر شد و با عصبانیت نفس عمیقی کشید
شاهرخ:باشه عکسهارو برام ایمیل کن
بر روی تخت نشست و دستی در موهایش کشید و در دل نالید خدایا چیکار کنم دستی بر روی قلبش نهاد پس این چی می شه خانواده ام چی می شه ای خدا تو خودت راهی برای من باز کن با وارد شدن سامان به اتاقش از فکر بیرون امد و به او خیره شد سامان به او نزدیک شد و دستی بر روی شانه او نهاد
سامان:حسام به من زنگ زد
شاهرخ:چیکار کنم سامان چیکار کنم اون اینقدر نامرد بود که من نفهمیدم
سامان:می دونم اون از همون اول همینطور بود
شاهرخ:چیکار کنم سامان چیکار کنم
سامان مچ دستش را باز کرد که شاهرخ به انگشتری خیره شد
شاهرخ:نه من نمی تونم
سامان:نه تنها تو می تونی
شاهرخ دستی بر روی قلبش نهاد و نگاهش را به ایمیلی که امده بود دوخت ان عکس خشمش را بیشتر می کرد
شاهرخ:جواب دلمو چطور بدم
سامان:خودت تصمیم بگیر تو که می دونی هیچ کسی به جز تو نمی تونه این کارو انجام بده
سامان از اتاق خارج شد شاهرخ بار دیگر به عکسها نگاه کرد و خودش را بر روی تخت انداخت دستی بر روی قلبش نهاد و اشکش سرازیر شد و زمزمه کرد دوستت دارم دوستت دارم
سایه به لحظه ای ایستاد و به در بسته ی اتاق شاهرخ نگاه کرد چیزی در دلش لرزید یک احساس خوبی وارد قلبش شد نمی دانست چرا لبخندی زد و وارد اتاق شد تا برای شب خودش را اماده کند
*******
نگاهی به خودش در آینه کرد و بوسه ای برای خودش فرستاد که شیما و سپیده وارد اتاق شدن و با دیدن او سوتی کشیدن اخمی کرد و به ان دو نگاه کرد
سایه:این اتاق در نداره
شیما:جوووووووووووووووون چه جیگری شدی
سپیده:قربون اون اخمات بخورمت من
سایه خنده ای کرد و و انگشت اشاره اش را به حالت تحدید بالا گرفت
سایه:اگه تعریف کنین که دهنتون کف کنه من عمرا بگم شما ها خوشگل شدین
سپیده و شیما خنده ای کردن
شیما:گفتی که خوشگل شدیم
سایه خنده ای کرد و با یکدیگر از اتاق خارج شدن که با خارج شدن انها شاهرخ نیست با کت و شلوار شیکی از اتاق خارج شد دختر ها با دیدن شاهرخ سوتی کشیدن که شاهرخ یک دور دور خودش چرخید و ابرویی برای سایه بالا داد
سایه:دلقک
شاهرخ خنده ای کرد و دست سپیده را گرفت
شاهرخ:بیا بریم بانوی زیبا که فرشته ای مثل تو کنار اینا ایستاده به فرشته بودنت شک کردم
سپیده و شاهرخ خنده ای کردن که با دیدن اخم شیما و سایه خنده اشان را خوردن و از پله ها پایین آمدن همه نگاهها به انها دوخته شده بود شهره دست همسرش را فشرد و عاشقانه نگاهش را به بچه هایش دوخت فرهاد با دیدن سایه به او چشمکی زد که سایه خنده ای کرد و سرش را به زیر انداخت جز خانواده خودشان کسی دیگر دعوت نبود دکتر نگاهی به سامان کرد که با دهانی باز به فرهناز نگاه می کرد و خنده ای کرد شیما نگاهش را چرخواند تا نگاهش به نگاه زن دایی اش افتاد که لبخندی به لب داشت سایه خودش را به شیما رساند
سایه:شیما اشکان نیست
هردو به یکدیگر نگاه کردن و به طرف حیاط به را افتادن و اشکان را خیره به اب استخر دیدن هر دو به او نزدیک شدن شیما دستی بر روی شانه اشکان نهاد اشکان به طرف شیما بر گشت و لبخند بی جانی زد
اشکان:ساحل برو داخل سرده
شیما اشک در چشمانش جمع شد و دستش را از روی شانه او برداشت و فقط نگاهش را در چشمان اشکان دوخت سایه که حالت دگرگون هردو را دیده بود به حرف امد
سایه:مراسم داره شروع می شه اقا اشکان بریم داخل
اشکان که به خودش امده بود نگاهی به شیما کرد و سرش را به زیر انداخت شیما صورتش را از او گرفت و پشت به او ایستاد
شیما:قول دادی به خودت بیای سامان برادر ساحل بود همونی که دوستش داشتی پس به خودت بیا چون سامان دوستت هم هست دوباره سعی نکن لبخندی که روی لب مادرته به گریه تبدیل بشه
بدون حرفی دیگر با قدم های محکم وارد خانه شد و سایه و اشکان به رفتن او نگاه کردن سایه اهی کشید
سایه:اون ناراحت شد چون شما هنوز دنبال ساحل می گردین
اشکان:فراموش کردن سخته سایه خانوم
سایه:نه سخت نیست سختش می کنیم شیما داره به شما زندگی دوباره می ده زندگی کنین نمی گم ساحل رو فراموش کنین نه می گم به یادش باشین ولی خودتون رو فراموش نکنین چون ساحل با بودن شما همیشه هست
اشکان نگاهی به او کرد و چشمکی زد و دست سایه را گرفت
اشکان:بریم داخل که یخ کردم
سایه خنده ای کرد و با یکدیگر وارد شدن که شاهرخ به شوخی نگاهی به سامان کرد و دهانش را که باز شده بود بست
شاهرخ:ببند این دهنو که پشه رفت توش
همه خنده ای کردن که اشکان رو به رویشان نشست
اشکان:نگاه چطور دختر مردمو با چشماش می خوره
همه بار دیگر با صدای بلند خنده ای کردن که حلقه ها را اوردن و هریک دست زدن فرهاد به سایه نزدیک شد و کنار گوشش گفت
فرهاد:امروز مال من می شی
سایه با خجالت سرش را به زیر انداخت
فرهاد:با من ازدواج می.....
هنوز حرف فرهاد تمام نشده بود که شاهرخ ایستاد و همه را به سکوت دعوت کرد شاهرخ دستی در موهایش کشید و خنده ای کرد
شاهرخ:جطور بگم
خنده ای کرد که سامان از جایش بلند شد
سامان:زهرمار بذار من این حلقه رو بندازم خیالم که راحت شد بعد بگو
همه خنده ای کردن که شاهرخ یک پس گردنی به او زد
شاهرخ:بذار حرفمو بزنم دیگه(نگاهی به جمع کرد)دو سه رو پیش بود که مادر عزیزم(اشاره ای به مادرش کرد)به من گفت که دوست دارم تو هم با سامان ازدواج کنی
سامان که کلافه شده بود وسط حرفش پرید و گفت
سامان:ای بابا برو سر اصل مطلب
شاهرخ خنده ای کرد:پس استین برای من هم بالا بزنین دیگه
سامان دستی برای او زد:حالا گمشو که دیر شد
همه خنده ای کردن که شهره جون از جایش بلند شد
شهره جون:وااای خبره خوبیه اون دختره کیه
شاهرخ لبخندی زد:همیجاست (واشاره ای به سایه کرد که با لبخندی نظاره گر انها بود)منو سایه خیلی وقت پیش تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم
لبخند از روی لبهای سایه و فرهاد ماسید فرهاد نگاهی به شاهرخ کرد
فرهاد:حتما شوخی می کنی
شاهرخ خنده ای کرد و خودش را به سایه رساند سایه با التماس به چشماهایش خیره شد شاهرخ نگاهی به او کرد و ارام که کسی نشنود به سایه گفت
شاهرخ:یادته که بهت گفتم دور فرهاد رو خط بکش
سایه:شاهرخ تورو خدا اینکارو نکن
شاهرخ به طرف خانواده اش برگشت
شاهرخ:از همون روزای اول عاشقش شدم به سایه خودشم گفتم ولی می ترسید شماها راضی نشین
سایه خواست چیزی بوید که بادیدن اشک چشمان شیما که به فرهاد نگاه می کرد و نگاهای مهربان شهره جون و اقای دکتر نتوانست نتوانست حرفی بزند شهره جون به او نزدیک شد و اورا در آغوش گرفت
شهره جون:تو بهترین خوشی دنیارو به من به خانواده ام دادی
قطره اشکی از چشمانش سر خورد نگاهی به شاهرخ کرد که با عصبانیت با فرهاد صحبت می کرد شهره اورا کنار فرهناز نهاد فرهناز دست اورا در دست فشرد
فرهناز :می دونستم شما دوتا همدیگرو می خواین از چشماتون می شه خوند اون کل کل کردناتون
احسان خنده کنان بر روی پای سایه نشست
احسان:سای تو هم دالی علوس می شی
شاهرخ خنده ای کرد و اورا بر روی پای خود نهاد
شاهرخ:آره عمو داره عروس عمو شاهرخ می شه
احسان خنده ی ریزی کرد دستش را به یکدیگر زد
احسان:برای همین بود همیشه سای جونمو بقل می کلدی
خانه در سکوتی فرو رفت همه با تعجب به آن دو نگاه می کردن سایه سرش را از خجالت به زیر انداخت دکتر خنده ای کرد که صدای خنده ی همه بالا رفت شهره جون به او نزدیک شد و گونه اش را بوسید
شهره جون:فدای خجالتت عروس گلم
سایه:خدا نکنه
شاهرخ حلقه را از جیبش بیرون آورد سایه با ناراحتی به او نگاه کرد که شاهرخ لبخندی زد و انگشتر را وارد انگشت او کرد که دست هورا ها بالا رفت سایه سرش را بالا گرفت دنبال فرهاد می گشت که شاهرخ دستش را فشرد به همین سادگی مال فرهاد شده بود و حق اعتراض نیز نداشت نگاهی به شاهرخ کرد که شاهرخ لبخندی زد پس دل فرهاد چی می شه
شاهرخ:اون رفت بهش فکر نکن
سایه نگاهی پر از غم را به او دوخت:چرا شاهرخ چرا
شاهرخ گونه ی اورا نوازش کرد:کارت اشتباه بود برای همین
سایه:به من دست نزن
شاهرخ چشمکی زد نگاهش را به سامان دوخت که با لبخندی به او نگاه می کرد دکتر بلند شد که دایی نیز با او بلند شد
دکتر:ما یک خبر دیگه هم داریم
دایی نگاهی به ساعت کرد: فکر کنم حالا دیگه برسه
همین موقعه زنگ در به صدا در امد که دکتر رو به اشکان کرد
دکتر:پسره گنده مگه صدای زنگ رو نشنیدی بلند شو برو باز کن
اشکان صورتش را بر گرداند که انگار نشنیده او چی گفته همه خنده ای کردن که دکتر کوسن را به طرف او پرت کرد
دکتر:بلند شو دیگه
دایی:بلند شو مردیکه دیگه هاج آقا دیگه....
دکتر جلوی دهنش را گرفت که سامان با شادی بلند شد و چندتا بشکن زد و خندید
سامان:خدایا مرسی من خودم درو باز می کنم چرا اینقدر غصه می خورین
همه خنده ای کردن که بعد از دقایقی سامان با مرد مسنی داخل شد شیما به سایه نزدیک شد و با حالت غمگینی گونه ی او را بوسید
شیما:دیگه از کنارم نمی ری
شاهرخ:می ره می یاد خونه شوهر
اشکان مشتی به بازوی شاهرخ زد
اشکان:حرف مفت نزن
هردو خنده ای کردن که هاج اقا خطبه ی عقد را خواند و فرهناز و سامان با خوشحالی جواب بله را دادن نوبت به سایه که رسید دلش لرزید یعنی او داشت کار درستی می کرد از اینه نگاهی به شاهرخ کرد که شاهرخ چشمکی به اوزد کارهای شاهرخ نیز برای او عجیب بود هاج آقا نگاهی به سایه کرد
هاج آقا:دخترم آیا وکیلم
سایه نگاهش را دور همه چرخواند صورت همه خندان بود اگه نه بگم این شادی به غم تبدیل می شه شاهرخ دستش را فشرد و از آینه نگاهی به او کرد که صدای زیبای سایه در خانه پیچید
سایه:با اجازه پدر و مادر مهربونی که گیرم اومده و خواهر مهربونم(نگاهی به شیما کرد و با لبخندی)و توکل به خدا بله
چشمانش را بست صدای کل کشیدن به بالا رفته بود که گرمی لبانی را بر لبش احساس کرد و آرامش از دست رفته اش را به دست آورد و با باز کردن چشمانش کسی را روبه روی خود ندید نگاهی به شاهرخ کرد که کنار سامان و اشکان در حال خنده بود دستی بر روی لبش کشید و بار دیگر نگاهش را به شاهرخ دوخت که سپیده نیشکونی از او گرفت
سپیده:خوردیش بسه بابا
شیما و سپیده خنده ای کردن که او و فرهناز را نیز به خنده انداختن
شیما:خیلی آب زیرکاهی هاااا
سپیده:ولی هیچی نگو شیما منو تو عقب موندیمااا
اشکان:شماها که تورو شیده ایننن
سپیده طرف زندایی اش برگشت
سپیده:زندایی نگاه کنین داره اذیت می کنه
زندایی نگاهی به اشکان کرد و لبخندی زد
زندایی:اذیتش نکن مادر
اشکان نگاهی به شیما کرد و و با لبخندی سرش را تکان داد
سپیده:واسه خودت تأسف بخور پرو
اشکان خندید و با صدای بلندی به سامان که با شاهرخ حرف می زد گفت
اشکان:می بینی بعضیا قهرن سامان
شیما:دیگه از کنارم نمی ری
شاهرخ:می ره می یاد خونه شوهر
اشکان مشتی به بازوی شاهرخ زد
اشکان:حرف مفت نزن
هردو خنده ای کردن که هاج اقا خطبه ی عقد را خواند و فرهناز و سامان با خوشحالی جواب بله را دادن نوبت به سایه که رسید دلش لرزید یعنی او داشت کار درستی می کرد از اینه نگاهی به شاهرخ کرد که شاهرخ چشمکی به اوزد کارهای شاهرخ نیز برای او عجیب بود هاج آقا نگاهی به سایه کرد
هاج آقا:دخترم آیا وکیلم
سایه نگاهش را دور همه چرخواند صورت همه خندان بود اگه نه بگم این شادی به غم تبدیل می شه شاهرخ دستش را فشرد و از آینه نگاهی به او کرد که صدای زیبای سایه در خانه پیچید
سایه:با اجازه پدر و مادر مهربونی که گیرم اومده و خواهر مهربونم(نگاهی به شیما کرد و با لبخندی)و توکل به خدا بله
چشمانش را بست صدای کل کشیدن به بالا رفته بود که گرمی لبانی را بر لبش احساس کرد و آرامش از دست رفته اش را به دست آورد و با باز کردن چشمانش کسی را روبه روی خود ندید نگاهی به شاهرخ کرد که کنار سامان و اشکان در حال خنده بود دستی بر روی لبش کشید و بار دیگر نگاهش را به شاهرخ دوخت که سپیده نیشکونی از او گرفت
سپیده:خوردیش بسه بابا
شیما و سپیده خنده ای کردن که او و فرهناز را نیز به خنده انداختن
شیما:خیلی آب زیرکاهی هاااا
سپیده:ولی هیچی نگو شیما منو تو عقب موندیمااا
اشکان:شماها که تورو شیده ایننن
سپیده طرف زندایی اش برگشت
سپیده:زندایی نگاه کنین داره اذیت می کنه
زندایی نگاهی به اشکان کرد و لبخندی زد
زندایی:اذیتش نکن مادر
اشکان نگاهی به شیما کرد و و با لبخندی سرش را تکان داد
سپیده:واسه خودت تأسف بخور پرو
اشکان خندید و با صدای بلندی به سامان که با شاهرخ حرف می زد گفت
اشکان:می بینی بعضیا قهرن سامان
سامان با سرعت خودش را به فرهناز رساند و دستش را گرفت
سامان:تورو خدا عزیزم این شاهرخ نکبت منو به حرف گرفته بود تو ناراحت نشو(سامان نگاهی به شاهرخ کرد که می خندید)کوفت بچسپ به زنت دیگه زن مارو چرا از ما دور می کنی
همه خنده ای کردن که سپیده و سط پرید
سپیده:بابا عقد نامزادی بدون اهنگ حال نمی ده بزن او ظبتو
همه خنده ای کردن و نگاهی به اشکان و سپیده کردن که همانطور که خودشان را تکان می دادن موهای همدیگر را می کشیدن و همه را به خنده می انداختن اشکان به طرف شیما امد و دستش را گرفت که همه با او بلند شدن که آهنگ ارامی شروع به زدن کرد
سپیده:ای بابا من تنها موندم
دایی خنده ای کرد:عزیزم من که هستم
اشکان نگاهی به شیما کرد که شیما صورتش را بر گرداند
اشکان:یادمه یکی به من می گفت چیزی که رفته بر نمی گرده
شیما نگاهش کرد:وقتی می دونی بر نمی گرده پس چرا اینقدر فکر می کنی
اشکان او را به خود فشرد و لبخندی زد
اشکان:کمکم کن به خودم بیام مثل همیشه
شیما لبخندی زد و نگاهش را به نگاه او دخت
اشکان:آشتی
شیما:آشتی
اشکان اورا به دور خود چرخواند و خنده اش را بالا برد که نگاه سایه به آن دو دوخته شد شاهرخ بوسه ای بر گونه ی او نهاد سایه با تعجب نگاهش کرد
شاهرخ:چیه بده دارم زنمو می بوسم
سایه:شاهرخ منظورت از این کارات چیه چرا اینطور می کنی
شاهرخ او را بیشتربه خود فشرد که سایه قلبش تند تند و به سینه اش می زد و در نگاه آشنا شاهرخ خیره شده بود
شاهرخ:بهت گفتم نذار بازی شروع کنم منم دارم همون کارو می کنم
سایه نگاهش را بر گرداند که بار دیگر شاهرخ گونه اش را بوسید که سایه اخمی کرد
شاهرخ:تو هروقت بخوای نگاهتو از من بگیری من بازم بوست می کنم
سایه چهره اش را مظلوم کرد که شاهرخ خنده ای کرد
شاهرخ:اینطور نگام نکن که می خورمت عروسک
سایه پایش را بر روی پای او کوبید که شاهرخ او را راها کرد و لبخندی به شاهرخ زد
سایه:بار دیگه خواستی بازی بکنی بدون که رقیب مقابلت کیه
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۰۸ ساعت 10:33 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|