شیلا سرش را تکان داد و با آنها همراه شد آن روز نیز به خوشی گذشت سامان با نگاه دیگری به فرهناز نگاه می کرد و سایه با لبخندی نظاره گر انها بود پرهام به دلیل کارای عقب افتاده به فردای ان روز به تهران برگشت پدر مادر ها نیز جوان ها را تنها گذاشتن و به شهر دیگر برای سفر رفتن سایه کنار پنجره ایستاده بود که احسان دوان دوان وارد اتاق شد و با خنده خودش را به سایه چسپاند
احسان:وای سای سای می خوات من لو بخوله
سایه خنده ای کرد و او را در اغوش گرفت احسان از هیجان لپهایش سرخ شده بود
سایه: کی می خواد خوشگله خاله رو بخوره
احسان با دیدن شاهرخ جیغی کشید و خود را بیشتر در اغوش سایه جا داد
سایه خنده ای کرد و نگاهش را به شاهرخ دوخت که تمام صورتش رنگی بود
شاهرخ:وااااای که من احسانو می خورمش
احسان خنده ای کرد و جیغی کشید از خنده های او شاهرخ و سایه نیز به خنده افتادن احسان از بغل سایه پایین پرید و پا به فرار گذاشت سایه خواست پشت سرش برود که چیزی زیر پایش امد و با سر به زمین خورد دستی به سرش نهاد و به پای شاهرخ نگاه کرد شاهرخ پوزخندی زد
شاهرخ:آخ آخ چی شد دردت گرفت
سایه اخمی کرد و صورتش را برگرداند شاهرخ خنده ی بلندی سرداد خواست از کنارش بگذرد که او نیز بر روی زمین افتاد سایه ایستاد خنده ی بلند سرداد و انگشت اشاره اش را طرف او دراز کرد
سایه:جواب هر چوب رو باید با همون چوب داد(به کنار در که رسید به طرف شاهرخ برگشت)دلقک
شاهرخ اخمی کرد و با سرعت از جا بلند شد که سایه با جیغی پا به فرار گذاشت شاهرخ لبخندی زد و خودش را تکان داد سامان که از کنار اتاق می گذشت نگاهی به او کرد شاهرخ با دیدن او همان حالت جدی را گرفت و خودش را به بی خیالی زد که سامان خنده ای کرد
سامان:خودتی هااا مارمولک
هردو خنده ای کردن و به طبقه ی پایین رفتن همه گوشه ای افتاده بودن سامان دستانش را به هم کوبید
سامان:بسه بسه مثلا دو هفته اینجاییم شما دارین کسل بازی در می یارین وای به حال یک هفته ای که باید باشیم
شیلا که لاک جدیدی به ناخونهایش می زد گفت
شیلا:من که فردا می رم با دوستام چندتا قرار دارم

سایه نگاهی به او کرد فرهاد که داشت رد می شد با صدای بلندی آهی کشید و گفت
فرهاد:آه خدایا شکرت
همه نگاه ها به طرف او برگشت فرهاد نگاهی به همه کرد و دستانش را بالا برد و گفت
فرهاد:آه خدایا شکرت از این همه نعمتی که به ما دادی
همه خنده ای کردن که شیما از آشپزخانه بیرون امد و نگاهش را به همه دوخت
شیما:هااان چیه به چی می خندین
شیلا با اخمی بلند شد و رو به فرهاد کرد و گفت
شیلا:راستی فرهاد یکی از دوست دخترات زنگ زد و گفت خیلی پستی
فرهاد از گوشه ی چشم نگاهی به سایه کرد وقتی او را بی خیال دید نگاهی به شیلا کرد و اخمهایش در هم رفت سامان که اوضاع را خراب دید وارد بحث شد
سامان:پس فرهناز کجاست
فرهناز با لبخندی از اتاق خارج شد
فرهناز:من اینجام
پشت سرش سپیده نیز بیرون امد و نگاهش را به چهره ی سرخ فرهاد دوخت
سپیده:ای وای فرهاد چیه عین لبو سرخ شدی
با این حرف سپیده اخمهای فرهاد باز شد و همه به خنده افتادن شیما دستش را به یکدیگر و کوبید و همه را به سکوت دعوت کرد
شیما:خوب چطوره امروز بریم جنگل
سامان دستش را بر روی شانه ی شاهرخ نهاد و گفت:نمردیم با خواهر تو یک حرف درست هم زد
شیما جیغی کشید:سامان می زنم لهت می کنما
سپیده:می ترسم خودت له شی شیما
و خودش خنده ای کرد با دیدن خنده های او سایه نیز با او همراهی کرد فرهناز با لبخندی لوپ او را گرفت
فرهناز :بیا بریم وسایل اماده کنیم برای امروز
شیما اخمی به ان دو کرد و گفت:حناق رو آب بخندین دیونه ها
سایه خنده ای کرد و تکیه اش را از مبل برداشت گفت

سایه:خوب درسته دیگه ما زیرآب نمی تونیم بخندیم باید رو آب بخندیم
شیما:وووووای سایه دیونه
فرهناز دست اورا گرفت و به اشپزخانه برد سپیده و سایه نیز با خنده برای کمک به آنها بلند شدن بعد از اینکه وسایل را آماده کردن پسرها را صدا زدن شیما که لجش از شیلا در امده بود گفت
شیلا:شیلا جون می خوای بگم یکی بلندت کنه بذارتت توی ماشین
شیلا اخمی کرد که سایه با خنده دست شیما را که عصبی بود گرفت
سایه:بیا دیونه چیکارش داری
شیما:تورو خدا ببین ما زحمت می کشیم این خانوم فقط می شینه به سامان یا فرهاد یا هم به شاهرخ می چسپه
سایه خنده ای کرد که سپیده عصبی به شیلا نگاه کرد
شیما:بیا فقط من نیستم نگاه این بچه رو هم کفری کرده
سپیده با صدای بلند گفت:ملکه ی سیرک جاییت درد نگیره از پله ها می یای پایین
همین موقع شیلا از پله ها افتادو صدای خنده ی بلند دخترها و سامان و فرهاد را بالا برد سپیده تکیه اش را به ماشین داد و طوری که فقط دخترها بشنون گفت
سپیده:ای بشکنی دختره ی ..
سایه دست بر روی دهان او گذاشت و اشاره ای به احسان کرد که به سپیده نگاه می کرد فرهناز خنده ای کرد و رو به شاهرخ که شیلا را بلند می کرد گفت
فرهناز:شاهرخ لطفا بلندش کن بیارش توی ماشین که زحمت این کارام نمی تونه بکشه
پسرها خنده ای کردن و سوار ماشین شدن هریک سوار ماشین شدن اخرین نفر سایه و شاهرخ بودن که شاهرخ پایش را جلوی در گذاشته بود وپوزخندی به لب به سایه نگاه می کرد که سایه اخمی کرد و پایش را محکم به پای او زد شاهرخ از درد اخمهایش در هم رفت و نگاهش را به سایه دوخت که پوزخندی به لب نگاهش می کرد صدای سپیده انها به خود آورد
سپیده:نکنه شما هم می خواین توی این ماشین بشیننین من دارم خخفه می شم برین توی اون ماشین
سامان خنده ای کرد:بابا خواهر من خودش جای دو نفرو گرفته
سپیده از پشت مشتی به شونه ی سامان زد
سامان:شاهرخ جان با اون ماشین بیاین ما رفتیم
ماشین که حرکت کرد سایه بر جایش میخکوب شد شاهرخ دست به سینه به طرف او برگشت
شاهرخ:خوب به پای کی زدی تو
سایه:من من..

پا به فرار گذاشت که شاهرخ نیز به دنبالش داد به پشت ماشین رفت
سایه:خجالت بکشین مگه بچه شدین
شاهرخ ابرویی بالا انداخت:خودت گفتی جواب هر چوب رو باید با همون چوب داد
سایه با چشمان گرد شده نگاهش کرد:یعنی تو می خوای منو بزنی
شاهرخ:نه پس می خوام نگاهت کنم
سایه:می دونستی خیلی بچه ای
شاهرخ:بچگی که داره از تو می ریزه نه من
سایه از ان طرف ماشین پایش را به زمین کوبید و گفت
سایه:این دیگه بچه بازیه
شاهرخ ابرویی بالا انداخت:اون موقع زدی تو پای من بچه بازی نبود حالا بچه بازیه
اشکان که روی پله ها ایستاده بود نگاهی به ان دو کرد از پله ها پایین امد و به طرف ان دو رفت
سایه:بچه تویی
شاهرخ:تویی
سایه:تویی
اشکان:بچه احسانه که حالا هم نیست
هردو از جا پریدن و به اشکان نگاه کردن اشکان شونه ای بالا انداخت و سوار ماشین شد سایه لبخندی زد و نگاهی به شاهرخ کرد
سایه:هنوز از مادر زایده نشده کسی بخواد....
شاهرخ اخمی کرد که حرفش را خورد و با عجله سوار ماشین شد به آنجا که رسیدن همه وسایل ها را چیده بودن سایه از ماشین پیاده شد و هوای جنگل را در ریه هایش فرو داد که احساس کرد دارد خفه می شود به سرفه افتاد و نگاهش را به شاهرخ دوخت که داشت پلاستیکی را می سوزاند و لبخندی بر لبش بود
فرهاد:اه اه شاهرخ توی این طبیعت داری پلاستیک می سوزنی دیونه
شاهرخ ابرویی برای سایه بالا انداخت و به طرف جمع رفت سایه پایش به زمین کوبید و خط و نشانی برای او کشید
اشکان:می شه برین کنار
سایه به خودش آمد و از جلویش کنار رفت و لبخندی به او زد
سایه:بفرمایین

اشکان لبخند کمرنگی زد و بین جمع رفت هریک بر جای خود قرار گرفتن شاهرخ و فرهاد که د رحال درست کردن کباب بودن نگاهی به جمع کردن و با خنده بر روی صندلی نشستن که صندلی از زیرشان کشیده شد و هر دو به زمین افتادن صدای خنده ی دخترا بالا رفت سایه رو به شاهرخ کرد و گفت
سایه:خانوما مقدمترن آقا شاهرخ
شاهرخ اخمی کرد و سرش را به طرف اتش برگرداند فرهاد نگاهی به او کرد و لبخندی زد گره ی اخمهایش را برای شیما که صندلی را از زیر او کشید بود بیشتر کرد و خط و نشانی برایش کشید
شیما:او.ه اوه ترسیدم وااای خدا مردم (زبانی برای فرهاد در آورد)بچه بترسون بچه پرو
سپیده خنده ای کرد و دستش را به دست شیما کوبید ان روز نیز به خوشی و مسخره بازی های شیما و فرهاد تمام شد و جلوتر از اینکه هوا تاریک شود همه به طرف ماشین رفتن سایه نگاهی به سامان کرد که با محبت پدرانه ای احسان را که خواب بود در آغوش داشت لبخندی زد که چشمش به فرهناز افتاد که با همان نگاه به ان دو نگاه می کرد نگاهش به ان دو بود که به طرف ماشین پرت شد شیلا و شاهرخ خنده ای کردن
شاهرخ چشمکی زد:آخ ببخشید هواسم نبود
سایه اخمی کرد و سوا ماشین شد و در دل گفت(صبر کن شاهرخ خوان یک هواسی نشونت بدم)به جای او شیلا سوار ماشین شد و زودتر از همه به راه افتادن سامان نگاهی به همه کرد
سامان:اونایی که با منن می رییم رستوران
همگی هوارایی کشیدن که سامان ادامه داد
سامان:البته با پول آقا فرهاد
فرهاد سرش را خاراند و گفت:آخ دیدین چی شد من پولامو توی خونه یادم رفت
سپیده یکی به سر او زد:برو بابا خسیس
همه خنده ای کردن سامان کنار کبابی نگه داشت و به عقب برگشت
سامان:خانوما امشب مهمون شما دیگه این همه خساست رو بذارین کنار
فرهاد نیز به عقب برگشت:بابا اون دورو زمونه گذشت که مردا اجازه نمی دادن خانوما دست توی جیب کنن
سامان:آره دیگه حالا شما با افتخار می تونین دست توی جیبتون بکنین

شیما ابرویی بالا انداخت و نگاهش را به دخترا که با دهان باز انهارا نگاه می کردن کرد
شیما:ای خدا واقعا راست می گین هاا
فرهاد:دیدی سامان من می دونستم شیما از همه عاقل تره
شیما :واسه همین هم اینو هم می گن که غیرتم غیرتای قدیم
لبخند روی لبهای هردو ماسیدو دخترها به خنده افتادن سایه نگاهی به آن دو کرد
سایه:حیف که پول نداراما یعنی می خریدم واستون تا این قدر گشنه این گشنه تر نمونین
بار دیگر دخترا خنده ای کردن که ان دو نیز به خنده افتادن با پیاده شدنشان احسان نیز از خواب بیدار شد و سامان اغوشش را برای او گشود
سامان:بیا خوشگل عمو بهت یک چیزی بدم تا بشی مثل خاله سپیده
سپیده:سسسسسسامان
سامان خنده ای کرد و سر خواهرش را بوسید هر یک روی فرشی نشستن که موبایل شیما به صدا در امد شیما خنده ای کرد و نگاه به بقیه و گفت
شیما:چطوره غذاهامونو شیلا حساب کنه
سپیده چمهایش را گرد کرد گارسون که از کنارش رد می شد نگه داشت و با دهانی پر رو به او گفت
سپیده:لطفا 6سیخ جیگر با 6سیخ همه چی بیارین
شیما و سایه خنده ایی کردن که همه را که با تعجب به سپیده نگاه می کردن به خنده انداختن شیما موبایلش را پاسخ داد
شیما:اوه شیلا جون به شاهرخ و اشکان بگو بیان همون کبابیه توی باغ... باشه باشه حتما
بعد از قطع ان همه بخنده افتادن
فرهناز:خوب حالا خوب گوش کنین وقتی خوردین اشکان و شاهرخ رو می برین کنار ماشین شر فهم شد
سامان:فرهناز تو هم بله
فرهناز خنده ای کرد و دستانش را به هم کوبید که احسان نیز با او شروع به دست زدن کرد

فرهناز:آخ آخ آخه خیلی رو عصابه همه است
سپیده همانطور که می خورد به سرفه افتاد که سایه با خنده به پشتش زد و به جای او گفت
سایه:ملکه ی سیرک می دونیم
همه بار دیگر به خنده افتادن در حالا کشیدن نقشه بودن که ان سه نیز رسیدن اشکان همانطور سرد میان سپیده و شیما نشست و لبخند کمرنگی زد
سپیده:بخور اشکان بخور تا جون بگیری جیگر
سامان خنده ای کرد و یکی به پشت سپیده زد:تو بخور تا کم نیاری گلم
سپیده خنده ای کرد و گونه ی برادرش را بوسید بعد از خوردن همانطور که نقشه کشیده بودن یکی شاهرخ را و یکی دیگر اشکان را بردن شیلا در حالا بلند شدن بود که گارسون به نزدیکش امد شیلا اخمی کرد و نگاهی به او رد
شیلا:هاان چیه
گارسون اخمی کرد و صورتش را برگرداند :صورت حساب خانوم
شیلا:اونو اقایوون پرداخت می کنن
گارسون با نیشخندی نگاهش کرد:ولی ایشون گفتن که امروز مهمون خانوم هستیم
شیلا با عصبانیت دست در کیفش کرد و صورت حساب را پرداخت وبه طرف ماشین رفت هر چهار دختر با دیدن او زدن زیر خنده و سوار ماشین شدن
روز خوبی را پشت سر گذاشته بودن همانطور که شیلا گفته بود به فردای ان روز رفت سایه از ویلا خارج شد نگاهی به پنجره کرد اشکان دست به سینه از پشت پنجره به دریا نگاه می کرد آهی کشید واقعا سخته کسی عشقش جلوی چشماش بمیره با حالتی زار به طرف دریا رفت کفشهایش را در اورد به به طرف آب رفت چشمانش را بست و قدم در ان گذاشت و همانجا ایستاد اشکش بر روی گونه اش سرازیر شد(چرا من بیگانه ام از این دنیا چرا)چشمانش را باز کرد و خیره به غروب دریا شد صدای خنده های خودش در گوشش پیچید(نه نه نمی تونی منو بگیری)چشمانش را بست باز چیزی مانند فیلمی جلوی چشمانش تکرار شد داشت می دوید و کسی دنبالش می داد (هوراا دیدی نتونستی)خنده هایشان در خانه پیچیده بود
فرهناز:سایه بیا بیرون سرما می خوری
آهی کشید و چشمانش را باز کرد به طرف فرهناز برگشت و لبخندی زد پاهایش از اب بیرون اورد و کنار او نشست
فرهناز:همیشه عاشق دریا و غروبشم

سایه لبخندی زد:احسان خوابید
فرهناز بدون انکه چشم از غروب دریا بردارد گفت
فرهناز:نه با سامان رفتن بیرون
سایه لبخند عمیقی زد و نگاهش را به دوردورها دوخت هردو در حال یکدیگر بودن که فرهناز شروع به حرف زدن کرد
فرهناز:می دونی سایه ازت خیلی خوشم می یاد
سایه نگاهی به او کرد:منم خیلی ازت خوشم می یاد
فرهناز لبخند تلخی زد این بار سایه سکوت را شکست
سایه:همیشه یاد بگیر همونطور که غمتو پنهون می کنی اون غمو هم بریزی دور
قطره اشکی از چشمان فرهناز چکید:سایه اومدم بهت بگم که فرهاد ازت خوشش اومده
سایه تلخی چیزی را در دهانش احساس کرد
سایه:این اون حرفی نبود که اشک چشاتو سرازیر کرد
فرهناز:اره راست گفتی (به طرف او نگاه کرد)ولی من می خوام از فرهاد بگم
سایه لبخندی زد:ولی من انتخاب خوبی برای فرهاد نیستم
فرهناز:ببین سایه دروغ نمی گم به تو من فرهاد رو می شناسم اون با یک دختر نمی تونه بمونه ولی من تغییراتی توی اون دیدم تغییراتی که غیر ممکن بود تا ازش پرسیدم اونم گفت که دل داده تو شده
سایه:تو خودت وقتی می دونی داداشت این کارست چطور انتظار....
فرهناز:نه سایه اشتباه نگیر منو تو توی انتخابت حق داری من فقط یک پیغام رسون بودم که اومدم بهت اینارو بگم بعد دوروز من یک جای دیگه ام و تو یک جای دیگه ممکنه هفته ای یک بار همدیگر(لبخندی زد)یا ممکنه زن داداشم بشی
سایه خنده ای کرد:غیر مستقیم می گی بیا زن داداشم شو دیگه
فرهناز:دقیقا همینو دارم می گم

هردو خنده ای کردن که صدای احسان ان دو را به خود آورد فرهناز با شادی به عقب برگشت و پسرش را به خود فشرد سامان با عشق به ان دو نگاه می کرد سایه لبخندی زد و به ان دو نگاه کرد حالا پی به حرف سامان برده بود عشقی که بین انها بود عشق عجیبی بود سامان لبخندی زد و نگاهش را از چشمان فرهناز که پر از عشق بود گرفت و به سایه دوخت سایه لبخندی زد و از انها فاصله گرفت به طرف ویلا می رفت که آهش در امد
سایه:ای خدا تو خودت منو از این آدمه وحشی نجات بده
شاهرخ نگاهی به او کرد و ابرویی بالا انداخت به او نزدیک شد که سایه یک قدم به عقب برداشت شاهرخ پوزخندی زد
شاهرخ:چیه عروسک...
سایه که عصبی شده بود دو قدم به او نزدیک شد و اجازه نداد او حرفش را کامل کند
سایه:ببین پسره ی غربتی عروسک تویی که مثل ...مثل(ای خدا حالا من چی بگم این فکش بسته شه)
شاهرخ پوزخندی زد و بیشتر به او نزدیک شد
شاهرخ:مثل چی هاان مثل چی
سایه نگاه پر از نفرتش را به او دوخت
سایه:تو مشکلت با من چیه چرا هی میای سر راهم
شاهرخ:مشکل اصلی من خود تویی سایه خانوم
سایه را کش دار گفت که سایه احساس حقارت کرد شیما با سر و صدا بیرون امد که ان دو از یکدیگر فاصله گرفتن فرهاد نیز با صورتی سرخ بیرون امد خواست چیزی بگوید که با دیدن سایه لبخندی بر لبش ظاهر شد شیما نگاهی به فرهاد کرد و ابرویی برای شاهرخ بالا داد که شاهرخ با صورتی سرخ شونه هایش را بالا داد و از انها فاصله گرفت فرهاد دستی در موهایش کشید و پشت سر شاهرخ راه افتاد
شیما:این چش شد
سایه شانه ای بالا انداخت :نمی دونم
شیما دست اورا گرفت و هریک به طرف ساحل رفتن که سامان و فرهناز آنجا با احسان بازی می کردن سایه نگاهی به جمع کرد و روبه شیما کرد:پس سپیده و اشکان کجان
شیما آهی کشید:سپیده که توی آشپزخونه بود اشکان هم(دوباره اهی کشید)اشکان مثل همیشه توی خاطراتش غرق شده
سایه:نمی دونم چرا درکش می کنم حتما خیلی سخته واسش
شیما جوابی نداد و خیره به غروب شد با کمک سامان و شاهرخ هریک اتش زدن و دور ان جمع شدن سپیده و اشکان نیز به جمع اضافه شدن دور اتش نشسته بودن و هر یک به آتش خیره شده بودن سایه سرش را بالا گرفت و نگاهی به همه کرد صدای سامان در گوشش پیچید(ما همه در پی تنهاییم همونطور که تو در پی اونی)لبخندی زد که سنگینی نگاهی را بر روی خود احساس کرد سرش را بالا گرفت و نگاه خیره ی فرهاد را بر روی خود دید فرهاد با دیدن نگاه او لبخندی زد که سایه با لبخندی پاسخ ان را داد شیما نگاهی به ان دو کرد و با دلی لرزان سرش را به زیر انداخت سایه از جایش بلند شد و شروع به قدم زدن کرد که احساس کرد کسی کنارش با او هم قدم شده سرش را به طرف او برگرداند که فرهاد لبخندی زد

فرهاد:ببخشید که وارد تنهاییتون شدم
سایه با لبخندی اکتفا کرد و بدون حرف به راه خود ادامه داد فرهاد که از این سکوت بین انها خسته شده بود به حرف افتاد
فرهاد:انگاری ایران نبودین نه
سایه نگاهی به او کرد چه جوابی داشت تا به او بدهد فقط لبخندی زد و سرش را با رنگی پریده تکان داد
فرهاد:سایه
سایه اهی کشید و چشمانش را بست
سایه:بله
فرهاد:نمی دونم از کجا شروع کنم ولی من باید حرفامو بهت بگم نمی خوام حالا.....
شیما:بچه ها بیاین که شاهرخ می خواد گیتار بزنه
سایه در دل خدا را شکر کرد و با قدم های بلند خودش را به شیما رساند و با یکدیگر به طرف بچه ها رفتن فرهاد که با اخمی نظاره گر آنها بود با حالت عصبی دستی در موهایش کشید و به انتهای دریا خیره شد
سامان:خوب همه جمع شدین
فرهناز نگاهی به همه کرد برادرش را دور از همه دید نگاهی به سایه کرد که رنگش پریده بود لبخندی به او زد و رو به سامان گفت
فرهناز:حالا که همه هستن زود بازی رو شروع کنیم
شیما:ااا مگه قرار نبود شاهرخ گیتار بزنه
سامان و شاهرخ خنده ای کردن
شاهرخ:اخه خواهر من من که گیتار ندارم که گیتار بزنم
هر دو بار دیگر خنده ای کردن که شیما اخمی کرد
شیما:بی مزه ها این همه نمک از کجا اوردین
شاهرخ:از اونجایی که تو نیوردی ابجی
شیما جیغی کشید و کفشش را به طرف انها پرت کرد که خنده ی جمع را بالا برد سپیده که دهانش پر بود نگاهی به انها کرد
سپیده:ای بابا بازی چی هست حالا
سامان یکی به سر او زد
سامان:مگه ده بار به تو نگفتم با دهان پر حرف نزن
سپیده دستی به سرش کشید که سامان زده بود خواست چیزی بگوید که فرهناز یکی به دست سامان زد
فرهناز:بشکنه او دستی که سپیده جونمو می زنه
سپیده خنده ای کرد و خودش را در اغوش فرهناز انداخت و زبانی برای برادرش در اورد سامان خنده ای کرد و سرش را تکان داد