شاهرخ:هیسسس کوچلو وسط..
احسان از دست شویی بیرون آمد و نگاه پر از تعجبش را به آن دو دوخت که در اغوش یکدیگر بودن شاهرخ از سایه فاصله گرفت و دستی در موهایش کشید سایه که رنگش پریده بود لبخندی به احسان زد

سایه:تموم شد عزیزم
احسان نگاهی به شاهرخ کرد و در آغوش سایه جا گرفت و سرش را تکان داد سایه با اخمی از کنار شاهرخ گذشت و ناسزایی در دل به او گفت به سالن که رسید دکتر بار دیگر همه را به سر میز دعوت کرد هریک با خنده و شوخی در جای خود قرار گرفتن آن چهار پسر نیز کنار هم نشستن سایه سرش را بالا گرفت رو به روی سامان نشسته بود سامان با دیدن نگاه او لبخندی زد که سایه جواب لبخند اورا داد تنها کسی که بین آنها اخمهایش درهم بود فرهاد بود شیلا کنار شاهرخ قرار گرفت شاهرخ سرش را بالا گرفت و با دیدن او لبخندی زد
شیلا:خیلی خوشحالم که برگشتی شاهرخ
شاهرخ حرفی نزد و سرش را تکان داد سایه که در حالا دادن غذا به احسان بود احساس کرد کسی چیزی در بشقابش نهاد سرش را بلند کرد و شیما را دید شیما سرش را به او نزدیک کرد
شیما:استخون بخور تا جون بگیری ضعیفه
سایه خنده ای کرد و سرش را نزدیک گوش او برد
سایه:تو هم بخور تا از اینی که هستی گنده تر عقده ای
شیما نگاهی به او کرد و خنده ای کرد
شیما:کوفت بخوری عزیزم چون اینایی هم که بخوری هیچ گوشتی به بدنت اضافه نمی شه
سایه همانطور که می خندید:همین کوفتو هم نوشه جان می کنم که هیکلم مثل تو خراب نشه
هردو خنده ای کردن که سپیده اخمی کرد
سپیده:چی می گین اینقدر دارین می خندین به ما هم بگین
سامان تیکه مرغی را در دهان خواهرش گذاشت
سامان:بخور جیگر داداشی که حرفای اینا به درد تو نمی خوره
از این حرف سامان همه بخنده افتادن سپیده مشتی به بازوی برادرش زد
سپیده: مگه تو می دونی اینا چی می گن
سامان نگاهی به همه و نگاهی به سایه کرد و چشمکی زد و از سر میز بلند شد سایه از کار او خنده ای کرد که همه ی نگاه ها به آن دو دوخته شد سایه نیز که دید غذای احسان تمام شده از سر میز بلند شد دیگر همه با چشمان از حدقه در امده به آن دوتا نگاه می کردن سامان برگشت نگاهی به بچه ها کرد و خنده ای کرد

سامان:آخ آخ که همه انحراف فکری دارن
سایه نیز خنده ای کرد و به طرف آنها برگشت

سایه:آره سامان درست می گی نگاه چطور دارن نگاهمون می کنن
سامان خنده ای کرد و کنار سایه ایستاد
سامان:آره مثل اون پرنده هستا که چشاش در می یاد قو قو می کنه
پرهام اخمی کرد:یعنی می گی مثل جغد دیگه اونم قو قو نمی کنه اوو اوو
شیما نگاهی به پرهام کرد:اینکه توله سگه
همه از این حرف شیما به خنده افتادن جوان ها بعد از خوردن از روی میز بلند شدن وبه بیرون به طرف دریا به راه افتادن سایه و فرهناز آخرین نفراتی بودن که به طرف دریا می رفتن فرهناز به طرف سایه برگشت
فرهناز:ممنونم ازت
سایه نگاهی به او کرد و ابرویی بالا انداخت
سایه:بابت چی؟
فرهناز دست اورا گرفت و محکم فشرد
فرهناز:بابت احسان
سایه لبخندی زد و به رو به رو خیره شد که همه به طرف دریا می رفتن
سایه:بچه شیرینیه خواستنی دوست داشتنی
فرهناز لبخندی زد و چیز نگفت که شیما به عقب برگشت و دست به کمر به ان دو نگاه کرد
شیما:به به نو که اومد به بازار(اشاره ای به خود کرد)کهنه می شه دل آزار
سایه شونه ای بالا انداخت:تو دیگه یکبار مصرف شدی به درد نمی خوری
شیما چشمان از حدقه در امده اش را به او دوخت و دادی کشید که همه به طرف ان دو برگشتن
شیما:ممممممممممممی کشمت سایه

سایه خنده ای کرد و پا به فرار گذاشت
سایه:حقیقت تلخه شیما جووون

شیما همینطور که می دوید جیغ دیگری کشید
شیما:جونت بخوره تو سرت مگه دستم به تو نرسه
سپیده خنده کنان به پشت آن دو رفت
سپیده:منم کمکت می کنم شیما
سامان سوتی کشید:بدو خواهر جان تا گوشتای اضافی کم شه
سپیده ایستاد و به طرف سامان نگاه کرد آن دو نیز نفس زنان ایستادن و نگاهشان را به سامان دوختن سامان که دستش در جیب شلوارش بود نگاهی به فرهاد کرد و خنده ای کرد
فرهاد:راست می گی سامان دخترا از بس رژیم گرفتن ولی به چشم ما نیومدن
سامان خنده ای کرد:اصلا دختر به درد این جامعه نمی خوره شیلارو نگاه به چشم من که نمی یاد یا مثلا...
حرفش را با دیدن آن سه نفر که به طرفش می آمدن خورد و به شانه ی فرهاد زد و پا به فرار نهاد فرهاد بادیدن دخترها طرف انها به یک لحظه شوکه شد که دستی بر روی شانه ی خود احساس کرد
شاهرخ:امم فکر کنم بهتره فرار کنی
فرهاد:هان
شیلا:می کشمت فرهاد
فرهاد که اوضاع را پس و پیش دید پا به فرار نهادفرهناز نیز با انها شروع به دویدن کرد نگاهی به شاهرخ کرد
فرهناز:شاهرخ بدو دیگه
شاهرخ نیز با انها هماهنگ شد بعد از کلی دویدن هریک بر روی ساحل دراز کشیدن سایه سرش را برگرداند که چشمش به شاهرخ افتاد که پیراهنش را در اورد و به طرف دریا رفت درخشش چیزی را در بین لباس های او احساس کرد به طرف پیراهنش رفت که شاهرخ برگشت و پیراهنش را بار دیگر پوشید و خودش را به اب زد پسرها با دیدن شاهرخ آنها نیز پیراهنهای خود را در اوردن و خودرا به آب زدن سایه نگاهی به پسرها کرد و به توصیف آنها پرداخت هر چهار پسر چهار شانه بودن ولی از همه بلندتر شاهرخ بود یکسانت شاید.. قیافه سامان بچه گونه بود و اورا پسر بچه ای شیطان می توان شناخت پرهام قیافه بانمی کی داشت سبزه ی بانمکی بود که با هر بار خنده اش گونه اش مانند دخترها سرخ می شد فرهاد موهای بوری داشت و مانند یک خارجی می مانند مثل خواهرش ولی فرق انها در این بود که فرهاد صورت برونزه ای داشت ولی فرهناز سفید بود بین انها فقط شاهرخ همه ی ان خوصوصیات را داشت هم با نمک بود هم جذاب با یاد اوری کار شاهرخ اخمی کرد که سپیده کنارش نشست نگاهی به سپیده کرد سپیده دختر با نمکی بود قدش کوتاه متوسط بود و چهره ی تپول و بانمکی داشت سال اخر دبیرستان بود از همان اولین برخورد خیلی در دل سایه جا گرفته بود نگاهش بار دیگر به طرف پسرها رفت که نگاهش به شیلا افتاد

سایه:خدا کنه آرایشاش بریزه وحشتناک نشه
هر سه دختر بلند خندیدن که سایه سرش را به زیر انداخت

سایه:وااای داشتم بلندبلند فکر می کردم
سپیده یکی به شانه ی او زد که سایه به جلو پرت شد و خنده ای کرد
سایه:بابا این دسته یا..
هریک بار دیگر خندیدن و دراز کشیدن و به اسمان خیره شدن که سایه زمزمه کرد
سایه:درشب مهتاب نگاهت کنم
سپیده:بوسه بر آن چو ماهت کنم
سایه:شانه به مژگان می زنم موی تو
سپیده:خدمت ان زلف سیاهت کنم
سایه خنده ای کرد و نگاهش را به سپیده دوخت
سایه:تو هم شعر می گی
سپیده خنده ای کرد:نه فقط من
که صدای فرهناز ان دورا به ان طرف کشید
فرهناز:جات دهم دردل آغوش خویش***تا به سحر غرق گناهت شوم
شیما خنده ای کرد:انگار نوبت منه ادامه بدم
سایه نگاه مشتاقش را به او دوخت
شیما:از چه اثرها نه کند بردلت ***ناله شب و روز به راهت کنم
سایه چشمانش را بست و لبخندی زد خواست ادامه دهد که صدایی در گوشش پیچید صدای مردی که به او آرامش می داد(تورا دارم ای گل جهان با من است تو تا با منی جان جان با من است)نفس در سینه حبس شده بود بار دیگر صدا در گوشش پیچید(فراموش شدنی نیستی دختر)ایستاد همه با تعجب به او نگاه کردن رنگش پریده بود نگاهی به همه کرد
سایه:من من خستمه میرم بخوابم
و بدون حرف دیگری انها را ترک کرد همانطور که تند قدم بر می داشت با خود حرف می زد(ای خدا ای خدا کمکم کن کمکم کن یادم بیاد)بار دیگر صدا در گوشش پیچید اینبار همان زن بود (تو تو باید فرار کنی فرار کن آریم...)
فرهاد:چیزی شده
سایه از فکر بیرون آمد و با ترس نگاهی به فرهاد کرد اشک در چشمانش جمع شده بود فرهاد قدمی به جلو برداشت
فرهاد:سایه چی شده

سایه یک قدم به عقب برداشت نه نه اون نبود اون اون چشمهای آشنا نبود اشکش بر روی گونه اش سرازیر شد همه دورش جمع شده بود نگاهش را بین همه چرخواند تا نگاهش به چشمان او افتاد تنها چیزی که شنید جیغ بلند سپیده و شیما بود و دیگر چیزی نفهمید با سوزش چیزی در دستش چشمانش را باز کرد ولی چیزای گنگی را می دید و می شنید
دکتر:نمی دونم اونطور که می دونم که داره یک چیزا...

دیگر چیزی نفهمید.. با احساس دستی بر روی پیشانیش چشمانش را باز کرد شهره جون بالا سرش ایستاده بود و اورا نوازش می کرد لبخند بی جانی به او زد شهره کنارش بر روی تخت نشست و مادرانه اورا نوازش کرد اشک در چشمانش جمع شد
سایه:شهره جون
شهره لبخند مهربانی زد:جونم عزیزم
سایه:یعنی ممکنه منم مامانی داشته باشم که مثل شما باشه
چیزی در دل شهره با این حرف سایه فروریخت ولی بغضش را پشت همان لبخند پنهان کرد
سایه:حرفای گنگی داره توی گوشام تکرار می شه یکی به من می گه فرار کن یکی می گه هیچ وقت تنهات نمی زارم چطور کسی ممکنه گذشته اش یادش بره مامان شاید منتظره شاید بابام داره در به در دنبالم می گرده
شهره اشک از چشمانش سرازیر شد و از اتاق او خارج شد سایه از جایش بلند شد و به طرف پنجره رفت که در اتاقش با صدای محکمی باز شد و شاهرخ با عصبانیت داخل شد در را محکم بست و قفل کرد سایه به خود لرزید ولی خون سرد نگاهی به او کرد ولی در دل خدا خدا می کرد که شاهرخ به او نزدیک نشود شاهرخ با قدم های بلند خودش را به او رساند و نگاه خشمگینش را به او دوخت
شاهرخ:خوشت می یاد همه رو نگران کنی خوشت می یاد با این حرفات کسایی که بهت پناه دادن رو اینطور اذیت کنی
سایه چیزی نگفت و از خجالت سرش را به زیر انداخت
شاهرخ با عصبانیت دستی در موهایش کشید
شاهرخ:بد بازی با من شروع کردی عروسک
سایه سرش را بالا گرفت و نگاهش کرد:منظورت چیه
شاهرخ:اینه که خودم از این به بعد اجازه نمی دم که توی دل همه جا بگیری
سایه اخمی کرد و یک قدم به او نزدیک شد
سایه:تو چیکاره ای
شاهرخ خنده ای عصبی کرد و نگاهش را به او دوخت
شاهرخ:من مثل تو بی نام و نشون نیستم
سایه میخکوب شد و نگاه پر از نفرتش را به او دوخت شاهرخ راست می گفت (من کیم اون که مشخصه).. شاهرخ پوز خندی زد
شاهرخ:بار دیگه نبینم چشمای مادرم اشکالود باشه

و بالبخند پیروز مندانه ای از کنار او گذشت در اتاق را باز کرد که شیما با اخمی نگاهش را به شاهرخ دوخت
شیما:چرا در قفل کردی

شاهرخ بدون حرفی از کنار او گذشت که نگاه شیما به سایه افتاد که به جای خالی شاهرخ نگاه می کرد شیما داخل شد که بعد او سپیده و فرهناز نیز داخل شدن شیما روبه روی او قرار گرفت سایه لبخند تلخی زد و با خود گفت من کی هستم که فرهناز صدایش زد
فرهناز:سایه
آهی کشید که اشکش سرازیر شد سایه سایه من سایه بودم ولی ایا واقعا من سایه ام صدای گریه ای اورا به خود آورد سرش را برگرداند دید که فرهناز و شیما با تعجب به سپیده نگاه می کننن
سپیده:گریه نکن سایه که منم اشکم داره سرازیر می شه
هر سه با دیدن حالت او به خنده افتادن سایه اشکش را پاک کرد خواست به او که گریه می کرد نزدیک شود که سامان با عجله داخل شد و با قدم های لرزان خودش را به خواهرش رساند حالت سامان خیلی عجیب بود سامان کنار پای سپیده که بر روی تخت نشسته بود زانو زد و با صدای لرزانی گفت
سامان:چیه گلم چیه عزیزم چرا گریه می کنی
سپیده خودش را در اغوش برادرش انداخت
سپیده:سامان سایه داشت گریه می کرد
سامان نگاهی به سایه کرد و چشمکی زد
سامان:دختره گنده که گریه نمی کنه خرسیه داداشی
سپیده به لحظه ای ساکت شد و از اغوش او بیرون امد
سپیده:خرس با کی بودی تووو
سامان بلند شد کتش را درست کرد و نگاهی به دخترها کرد
سامان:از خرس منظورم با تو بود از بس بزرگ شدی هاااا نتونستم درست بغلت کنم
سپیده جیغی زد:کشتمت سامان
سامان خنده ای کرد و پا به فرار گذاشت سایه خنده ی کرد و نگاهش را به ان دو دوخت
سایه:اممم شیما می خواستم یک چیزی به تو فرهناز بگم ولی روم نمی شه بگم
فرهناز لبخندی زد:بگو عزیزم راحت باش
سایه:شما هم یک زره رژیم بگیرن خوبه ها چون کم کم شما..
خنده ای کرد و به ان دو که به او حمله می کردن نگاهی کرد و پا به فرار گذاشت
شیما و فرهناز:سایه مگه دستمون بهت نرسه
هرسه با خنده های بلندشان از پله ها سرازیر شدن سایه به پشت فرهاد رفت احسان از روی مبل بالا پایین می پرید
احسان:مامان بدیلش مامان بدیلش

سایه خنده ای کرد و بازوی فرهاد را فشرد
سایه:وای فرهاد تورو خدا نذار منو بگیرن

فرهاد خنده ای کرد و نگاهی به آن دو که مانند هیولا به سایه حمله می کردن کرد
فرهاد:بابا اینطور می کنین من که چی همه دارن از شما می ترسن
فرهناز:سایه از پشت سنگر بیا بیرون که دیگه راه فرار نداری
سایه:نه مرسی جام خوبه من بیرون بیا نیستم
شیما خند ه ای کرد:همچین می گه بیرون نمی یام انگار اونجا خونشه
سایه خنده ای کرد که دکتر از اتاقش بیرون امد و پشت سرش شاهرخ و نگاهشان را به آنها دوختن
دکتر:اینجا چه خبره
سایه:عمو اینا می خوان منو بکشن
شهره از آشپزخانه خارج شد:کسی دست به دخترم نمی زنه
شیما:ولی مامان
شهره:مامان بی مامان
فرهناز:ولی خاله این به ما گفت گنده
سایه:واییی دورغ
شاهرخ که از کنارش می گذشت گفت :فعلا که شما از هر دورغی بدتری
سایه اخمی کرد:ولی من تا حالا بدتر از شما ندیدم
شاهرخ اخمی کرد خواست چیزی بگوید که شهره همه ا برای نهار دعوت کرد
شاهرخ:خیلی بچه ای هنوز عروسک
سایه خواست چیزی بگوید که سامان و سپیده داخل شدن و پشت ان شیلا و پرهام بر سر میز نشستن نگاهی به همه کرد شیلا اینبار کنار مادرش نشسته بود و در گوش یکدیگر پچ پچ می کردن در این بین تنها کسی که ساکت بود اشکان بود نگاهی به او کردم نگاهش به سایه بود لبخندی به اشکان زد که او سرش را به زیر انداخت چطور تا حالا به یاد اشکان نبود پسری که غم بزرگی در چشمانش بود آهی کشید یعنی به جز من کسای دیگه ای هم غم دارن اولین نفر او بود که از سر میز بلند شد و به طرف بیرون رفت دلش می خواست به دریا برود و با تنهایی حرف بزند

سایه:به تبسّم... به تکلم... به دلارايي تو
به خموشي... به تماشا... به شکيبايي تو

به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت
به قدمهاي تو در برکه غمگين سکوت
شبهي چند شب است آفت جانم شده است
اول نام کسي ورد زبانم شده است
در من انگار کسي در پي افکار من است
يک نفر مثل خودم عاشق ديدار من است
يک نفر ساده چنان ساده که از سادهگيش
ميتوان يک شبه پي برد به دلدادگيش
سامان:خیلی به شعر علاقه داری نه
سایه از جا پرید سامان لبخندی زد
سامان:ترسیدی
سایه لبخندی زد و سرش را تکان داد سامان نگاهش کرد و به روبه رو خیره شد
سامان:نگفتی خیلی علاقه داری نه
سایه هم مانند او به روبه رو خیره شد
سایه:اوهوم..نمی دونم چرا احساس می کنم حرفای دل مارو توی اون می زنن
سامان لبخندی زد و به دریا خیره شد
سامان:درسته شعرها حرفای دل ناگفته ی مارو می زنن از زبون بی زبونی به ما می فهمونن راز دل ما چیه
سایه لبخندی زد:سپیده هم خیلی از شعر خوشش می یاد
سامان لبخند اورا پاسخ داد:نه تنها سپیده همه
سایه نگاهش کرد سامان خنده ای کرد
سامان:بابا بزرگم علاقه ی زیادی به شعر داشت به حافظ سعدی وقتی می رفتیم خونه اش با عزیز می رفتیم توی حیاط اون به ما می گفت و ما گوش می دادیم این شد که همه ی ما علاقه مند شدیم جز یکی
سایه خنده ای کرد:شیلا
هر دو خنده ای کردن و به دریا خیره شدن
سایه:می تونم یک سوالی بپرسم
همانطور که به دریا خیره بود سرش را تکان داد
سایه:وقتی صدای گریه های سپیده رو شنیدی چرا اینطور شدی
سامان اهی کشید:چون جز اون کسی رو توی دنیا ندارم
نگاهی به او کرد آهی کشید که سامان نگاهش کرد
سامان:می دونی چشات خیلی لوت می ده
سایه با علامت سوالی نگاهش کرد سامان لبخند تلخی زد

سامان:3سال پیش بود سپیده 15سالش بود همه مثل همیشه قرار گذاشتیم با هم بریم به گردش من مامان بابا(صدایش می لرزید)سپیده ساحل (سایه با تعجب نگاهش کرد سامان لبخند تلخی زد)بهنود اشکان فرهناز فرهاد همه ی ما حتی شاهرخ هم بود (آهی کشید)فرهناز یکسالی می شد که ازدواج کرده بود ساحل آبجیم با اشکان نامزد بودن اون روزم مثل همیشه داشتیم سر به سر هم می زاشتیم (دستی در موهایش کشید)ای کاش هیچ وقت نمی رفتیم ای کاش اای کاش همون موقع که حال ساحل بد می شد می رفتیم خونه نه وقتی شب می شد توی جاده بودیم که اتوبوسی پیچید جلومون و همه رفتیم توی دل کوه
سایه دستی بر روی شانه اش کشید

سایه:نمی تونی ادامه نده
سامان:نه نه بذار بگم این حرفا چند ساله توی دلم سنگینی کرده... ووقتی چشمامو باز کردم از ماشین پرت شده بودم بیرون بهنود خیلی مرد بود خیلی همیشه لبخندش رو یادم میمونه همیشه(لبخند تلخی زد) وقتی که فهمید داریم می ریم تو دل کوه منو از ماشین پرت کرد بیرون من مدیونم مدیون احسان و فرهناز آه وقتی رفتم بالا سرش می دونی بهم چی گفت لبخندی زد و به من گفت مواظب امانتیم باش (اشک سامان بر روی گونه اش سر خورد سایه با انگشت آن را پاک کرد)اون روز شاهرخ هوامو داشت فرهناز سالم بود سالم سالم فقط با ضربه ای که به سرش خورده بود بیهوش بود وقتی رفتیم سراغ اون ماشین تنها صدایی که شنیدم صدای گریه های اشکان بود (آهی دردناک کشید)خواهرم نفس های اخرش رو می کشید آخرین کلمه هایش را به اشکان می زد کلمه ای که اشکان رو داره زنده نگه می داره می دونی چی گفت گفت زندگی کن اشکان برای من همه همه رو اون روز از دست دادم همه مامان بابا ساحل بهنود تنها کسی که برای من موند سپیده بود که خدارو شکر کردم با ماشین دیگه داشت می اومد دردآورترین روز روزی بود که زجه های اشکان و فرهناز بر سر خاک عزیزاشون بالا رفته بود نتونستم اشک بریزم توی خودم خالی کردم اون روز بود فهمیدم فرهناز بارداره بردمش خونه انقدر التماس کرد که مجبور شدم بیارمش سر قبر بهنود اون روزو هیچ وقت فراموش نمی کنم سرش رو گذاشت روی سنگ دستی بر روی شکمش نهاد گفت بزرگش می کنم بهنود بزرگش می کنم و بهش می گم پدرش چه ادمی بود بهش می گم که چه بزرگوار بودی بهش می گم که تو منو اونو نجات دادی بهنود من هنوز اون اغوش گرمتو یادمه زندگی می کنم برای تو برای پسرم آره زندگی می کنم همنطور که تو می خوای(لبخند پردردی زد)اون موقع بود فهمیدم چه مرد بزرگواری بوده ولی کاش من به جای اون مرده بودم باور می کنی همیشه همینو تکرار می کنم دیگه همه چی تغییر کرد اشکان مثل یک مرده ی متحرک شد زندگیش فقط کار کار کار شد ولی فرهناز نه لبخند زد لبخندی دوباره به زندگی منم باید زندگی می کردم چون بهنود به من زندگی داده بود از اون روز من شدم مرد خونه هم درس خوندم هم کار کردم نذاشتم خواهرم از چیزی ناراحت باشه نذاشتم کمبودی احساس کنه (سامان لبخندی زد)منم داشتم توی کار غرق می شدم داشتم می شدم اشکان که یک خبر خوب بهم دادن خبر به دنیا امدن احسان انگار دوباره بهنود به دنیا اومده بود بهنود یکی از دوستای صمیمیه من بود از بچگی باهم بزرگ شدیم از دست دادن اون خانواده ام خواهرم صدمه ی بزرگی به من بود ولی تحمل کردم تولد احسان یعنی تولد دیگر ما فرهناز اون روز خیلی خوشحال بود با نگاه عجیبی به احسان نگاه کرد اون موقع بود فهمیدم اون نگاه یک مادر به فرزندش یک نگاه پر از عشق (لبخندی دیگر زد)وقتی احسان راه رفت وقتی قدم اولش را برداشت همه وهمه یک نوع تولد بود یک شادی دیگه
سامان دستی در موهایش کشید و با همان لبخند نگاهش را به سایه دوخت
سامان:تنها تو نیستی که چشمات درد داره یک غم ما همه یک غمی داریم یک درد کهنه ولی غمهامون رو پشت لبخندمون پنهون می کنیم ما در پی تنهایییم همون طور که تو در پی اونی
سایه لبخندی زد سامان خواست از کنارش بگذرد که سایه به حرف امد
سایه:درسته من در پی تنهاییم ولی تو چرا
سامان به طرفش برگشت:منظورت

سایه:فرهناز درد کهنه ی تو
بار دیگر دست در موهایش کشید:من فقط ازش محافظت می کنم

سایه:تو می تونی به خودت این حرفو بگی ولی به دلت نه (لبخندی زد)از کی می خوایش
سامان لبخندی زد:خوب آدم شناسی هااا
سایه خنده ای کرد:مثل تووو
سامان بار دیگر به دریا خیره شد:از همون روز که فهمیدم من دیگه بزرگ شدم از اون روز که دستشو گذاشت توی دستم اولش نمی دونستم احساسم چیه تا اینکه از عشق به من گفتن از دوست داشتن برای من حرف زدن (آهی کشید)ولی قسمتش نبودم تا به خودم اومدم دیدم دستش تو دست یک مرد دیگه است ولی بازم خندیدم چون دست بهترین دوستم بود دوستی که از جان بیشتر دوستش داشتم دوستی که می دونستم لیاقتش فرهنازه
سایه:پس سعی کن مال خودت بکنیش
سامان سرشو تکان داد:نه نه اون دلش پیش یکی دیگه اس
سایه لبخندی زد:ولی من دارم به یکطرفه دیگه ماجرا نگاه می کنم اون زندگی دوباره ای که بهنود به تو داد برای این بود که زندگی کنی برای امانتیش برای خودت
سامان لبخندی زد و دیگر حرفی بین آنها زده نشد و به دریا خیره شدن آن غروب دل نشین که دل آنها را نیز با غروبش خاموش می کرد
شیلا کنار پنجره ایستاده و به ان دو نگاه می کرد که پوزخندی زد و گفت
شیلا:می بینم بعضیا خوب تو دل بعضیا جا باز کردن
فرهاد نگاهی به او کرد که کنار پنجره ایستاده بود
فرهاد:منظورت چیه؟
کنار او ایستاد و نگاه اورا دنبال کرد سامان و سایه را ایستاده کنار یکدیگر دید اخمهایش در هم رفت و پوزخندی زد فرهناز و شیما خنده کنان به طرف انها نگاه کردن
فرهناز:ما داریم می ریم پیشه سامان و سایه کی می یاد
شاهرخ که بر روی مبل نشسته بود گفت
شاهرخ:شاید اونا می خوان تنها باشن
شیما خنده ای کرد:حالا سایه زنگ زد گفت بیاین اخه بابا سامان رو فرستاده بود که با سایه حرف بزنه
لبخندی بر لب فرهاد ظاهر شد و روبه شیلا و گفت
فرهاد:وقتی کسی به تو رو نمی ده منظورش این نیست که همه ی دخترا عین تو فکر می کنن
و از کنار او تکان خورد که شیلا با اخمی به او نگاه کرد نفرت عجیبی به سایه پیدا کرده بود یک حسادت پرهام و شاهرخ که از در بیرون می رفتن به یک لحظه برگشتن و به شیلا نگاه کردن شیلا نگاهی به انها کرد
پرهام:تو نمی یای