هوا رو به وسعت بی نهایت توانم بلعیدم و با شدت هر چه تمام تر به بیرون پرت کرده ام اما تلاشم بی فایده بود حواسم از نسیم شرقی پرت نمی شد.

لپ تاپم رو گشوده ام نمی دونم از ک رمز امنیتی حفاظتی فلدر هایم هم رنگ و بوی از شرق گرفته بود رنگی به پر رنگی مرد ایران _____ رایان

چشمم رو روی مانیتور ثابت نگه داشتم اما بی اختیار مردمک های منتظرم در کمال بی پناهی به گوشه چشم پناه می بردن و روی صفحه گوشی کنار دستم خیره می ماندن.چشمم پناهی می خواست به وسعت لبخندهای که بی اندازه مرا به یاد پدر می انداخت

با صدای به بلندی سکوت بر سر تمام افکار پریشان و منتظرم فریاد زدم.مشغله ای به بزرگی این پرونده امنیتی ملی جای برای بلند پروازی انهم به وسعت غرب تا شرق نمی گذارد.

اینبار با اراده ای ستودنی دل از مرد اریایی کندم و دل به کار و پرونده دادم

باید سیستم شخصی فرمانده رو هک می کردم به وسعت بی نهایتی احتیاج به فولدر سخت محافظت شده ی کد های امنیتی داشتم.بی تردید فرمانده یک بکاپ از تمامی کدهای اطلاعاتی خود داشت.اما هک کردن سیستم فرمانده کار راحتی نبود.با علم به اینکه این کار ها از توان من خارج است دفترچه ارتباطی مغزم رو زیر و رو کردم تا در کورترین گوشه های مغزم اسمی به نام برسام زمانی درخشید.

برسام زمانی!

دکترای فناوری اطلاعات.از همکاران پدر بود اما به خوبی یادمه با پرونده سازی سنگینی که رقیب و همکار ناجوانمردش برای خارج کردنش از دوره انتخاب ریاست بخش فناوری اطلاعات بخش عملیات شهری انجام داد بعد از یک دوره توبیخ سنگین خونه نشین شد.به یک باره تمام حرص و جوش زدن های پدر برای رفع اتهام از بهترین همکار و دوستش به ذهنم هجوم آورد.اما از انجا که تمام روابط دوستی در خاندان ما به محل کار خاتمه می یافت هیچ گاه رفت و امادی با برسام زمانی نداشتیم و من هیچ اطلاعی از محل سکونتش نداشتم.

اما گره کور این ماجرا با وجود مهارت برسام زمانی راحت تر به سمت باز شدن سوق پیدا می کرد.

برای پیدا کردن برسام ساده ترین راهی که به نظرم رسید استفاده از سایت ف . ی .س . بوک بود.قبل از هر چیز کامپیوتر قدیمی و خاک گرفته پدر را روشن کردم.بدون شک یک متخصص کامپیوتر رد کامپیوتر رو می زد و من برای جلب اعتماد برسام به این دستگاه نیاز داشتم.بعد از ساخت یک ایمیل مستعار و ثبت نام در سایت وارد شدم.برسام زمانی رو پیدا کردم.عکس از پدر رو برای او فرستادم و متن زیر رو به اون اضافه کردم

جسیکا تیلر هستم پدر مرا حتما به خاطر دارید بی اندازه به کمک شما نیازمندم

قرار ملاقتی رو برای روز بعد ترتیب دادم و ادرس رو هم ضمیمه پیام کردم.فقط در دل از مریم مقدس می خواستم که این پیام تا فردا به دست برسام برسد

اون می تونست فرمانده رو هک کنه می دونستم که می تونه

نگاهی به ساعت انداختم 11 شده بود و کارای من تقریبا تمام.گذشت ثانیه ها رو حس می کردم هر ثانیه به امید تنها هم صحبت این روزهایم می گذشت و من هر چه ساعت پیش تر می رفت ناامیدتر از ثانیه قبل می شدم.

رو به روی اینه قدی ایستادم.به چشمهای خودم خیره ماندم درست ماننده لحظه های که چشم در چشم متهم های پرونده می انداختم و برای اعتراف گرفتن دست به دامان مردمک چشم انها می شدم.

جسیکا این بی قراری واسه چیه؟

رایان؟

سرم رو به نشانه ی نفی به چپ و راست حرکت دادم اما بازپرس درون اینه چشم از مردمک های چشمم بر نمی داشت.مردمک ها فریاد می زدن اره ااره.خوب به دل می شینه چرا انکار می کنی

سرم رو محکم تر تکان به نشانه ی نه چپ و راست کردم اما بازپرس زیر بار حرف دروغم که خودم هم به دروغ بودنش ایمان داشتم نمی رفت.رفته رفته به اوج عصبانیت می رسیدم با سکوتی به بلندی فریاد داد زدم نه دلیل اشفتگی ام کاره فقط کار اما بازپرس بازهم می گفت دروغه.
چنگ انداختم و گلدان روی میز را با تمام توان برداشتم.نه یعنی نه.وقتی به خود امدم و از یکی بودن هویت خودم و بازپرس باخبر شدم که تکه ای از شیشه های خرد شده به کنار لبم خورد و باریکه ای از خون روی صورتم جریان گرفت.مات تصویر خودم توی تکه های شکسته شیشه بودم که صدای از ته ته وجودم جای که هنوز حس وجود داشت و میل به خواستن و خواسته شدن نفس می کشید زمزمه وار مادرانه زمزمه کرد:جسی دوست داشتن گناه نیست نعمته.انکارش نکن. انکار کردنش غرورتو ارضا نمی کنه فقط و فقط فرصت دوست داشتن و دوست داشته شدن و ازت می گیره.جسی تو اوج بی همکسی هات یکی پیدا شده که اگه بهش راه بدی اگه بهش میدون بدی می تونه همکست شه.نظامی بودن بسه جسی نظامی باش اما زندگی کن.یادته بابات تمام گرد و غبار خستگی عملیاتشو با بوسه زدن به گونه مامان و چرخاندن تو توی هوا پاک می کرد.هر هیاهوی ارامش می خواد بزار ارامشت بشه.بزار از طوفان ظالمانه ظلم و کینه مردم شهر که خسته شدی روح خسته اتو به ارامش اون گره بزنی.بزار گرد و غبار خستگی تعقیب و گریز های روزانه رو اون از وجودت پاک کنه بزار از به بن بست رسیدنات با اون درد و دل کنی و شادیهات و تنهایی به خودت زهر نکنی با اون به لذت سرشار برسی.ادم باید زندگی کنه تو زندگی نمی کنی فقط نفس می کشی.زندگی کن جسی زندگی کن

زمزمه وار این بار من نالیدم:اخه بین ما فاصله است شاید حتی بیشتر از این مسافت غرب تا شرق ما فاصله ای داریم به وسعت دو گانگی فرهنگ غرب و شرق


*****
4 روز از ملاقاتم با برسام زمانی می گذشت. 4 روزی که 2 روزش صرف اثبات هویت و تاکید بر حسن نیتم جهت هک کردن سیستم فرمانده گروه عملیات سری می گذشت و 2 روز دیگرش برسام زمانی سخت درگیر هک کردن سیستمی با بالاترین حد امنیت بود.
و من در واپسین دقایق روز چهارم خیره به صفحه موبایل در افسوسِ سر کردنه تمام این چهار روز با ذهنیت بودن و عدم حضور مرد ایران بودم.چشم از صفحه موبایل کندم.قهر بود و من با تمام خواستن هایم حاضر به پیش قدم شدن برای اشتی کنان نبودم.سرم رو به مبل تکیه دادم و نگاه خیره ام رو به سقف دوختم.ناخوداگاه و بی اجازه من ذهنم به سمت و سوی پر کشید که منو هر چه بیشتر در مرداب دلتنگی به دام می نداخت
با به گوش رسیدن صدای لرزشه موبایلم روی گل میز کناره مبل ضربان قلبم به شدت بالا گرفت و عجیب تر از همه این شدت گرفتن های بی دلیل ضربانم شل شدن عضله های بدنم بود که منه جسیکا رو منه مامور سازمان امنیتی رو ناتوان از برداشتن موبایل روی میز می کرد.چشم هایم رو به شدت روی هم فشاردم و دلم بی اجازه من ارزو کردن این لرزش ها از ابهت مرد ایرانی این روزهای من باشد.
دستم رو جلو بردم و گوشی رو مقابل صورتم گرفتم.با دیدن شماره نا اشنا با پیش شماره از شهری که صدها کیلومتر با مقصد و مقصود دل من فاصله داشت نفس حبس شده ام رو به بیرون فرستادم و دکمه اتصال رو فشار دادم.
صدای برسام تو گوشی پیچید و عضلات سست شده ام رو به حالت اول برگرداند.
برسام:از فست فود راز تماس گرفتم می خواستم به اطلاعتون برسونم که پیتزای که سفارش داده بودین رو براتو ارسال کردم
هنوز صدا از تارهای صوتی من بیرون نیامده بود و در گوشی تلفن نپیچیده بود که بوق ممتد خبر از قطع شدن ارتباط داد.
صلیبی به شکرانه هک شدن سیستم فرمانده روی سینه کشیدم و دوباره به حالت لمیدن روی مبل برگشتم
10 دقیقه بعد از تماس صدای زنگ خانه خبر از رسیدن پیک می داد.جعبه پیتزا را بعد از حساب کردن تحویل گرفتم.بعد از گشودن دره جعبه در لابه لای پیتزا اهدایی مموری پوشانده شده در کاور مقوایی رو بیرون کشیدم و بی تعلل به سمت لپ تاپم رفت .فولدر اطلاعات هک شده بعد از وارد کردن نام پدرم به عنوان رمز عبور باز شده و منه ماتم گرفته رو تا سر حد بی نهایت خوشحال و مسرور کرد.رمزهای مورده نیاز به تفکیک در فولدر مورده نظر قرار داشتند و همه چیز برای عملیات 2 روز اینده اماده بود.
نفس اسوده ام رو بیرون دادم و به سمت پیتزای متلاشی شده رفتم و با لذت هر چه تمام تر تکه ای رو به کام کشیدم.
هنوز لقمه اول از گلویم پایین نرفته بود که زنگ اس ام اس گوشی ام در هوای مسکوت خونه پیچید.اینبار با قدم های اهسته اما نامطمئن از شخص برقرار کننده ارتباط به سمت گوشی رفتم و با باز کردن پوشه پیام و لحن دستوری که فقط و فقط از یک نفر بر می امد و بس لبخندی روی لبم شکل گرفت
بیا نت
گرسنگی و پیتزا از خاطرم رفت و با بالاتربن سرعتی که از خودم سراغ داشتم به سمت لپ تاپم هجوم بردم و ارتباط رو برقرار کردم
نقاب بی تفاوتی به روی تمام هیجاناتم زدم و چشم های بی تاب اما خونسردم رو روی صورت رایان به گردش در آوردم.برخلاف انتظارم شوق تو نگاهم خوند و سرد تر از همیشه گفت:
می دونستم اینقدر مشتاقی زودتر ارتباط برقرار می کردم
از این همه اعتماد به نفس حرصم گرفت.
-حرفتو بگو باید برم بخوابم
زیر لب حرفی زد که نشندم
رایان-یه شونه تو اون یه نیمچه مو بزنی بد نیستا.
از حرفش جا خوردم و بی توجه به حضورش به سمت اینه رفتم و به موهای کوتاه و اشفته ام نگاه کردم.از بس از حرص قهر بودنش دستام رو چنگ کرده بودم و به جون موهام انداخته بودم موهام به شدت اشفته شده بود.خواستم موهام و صاف کنم اما فکر دیدن لبخند پیروزی روی لب های رایان پشیمونم کرد.همونجوری با موهای اشفته برگشتم و رو به روش نشستم چشمم رو به روی موهای منظم اشفته اش سر دادم
-بهتر از موهای شماست که همیشه اشفته است
رایان-این مد بی کلاس مد.من که مثل تو همش تو فکر اسلحه و پرونده نیستم
از حاضر جوابی اش ذوق کردم.اما به روی خودم نیاودم.نگاهش روی گردنم سر خورد و خیلی غیر منتظره پرسید
گردنبدم کو؟
-پلاک اویخته به زنجیر پدری رو از زیر لباسم بیرون کشیدم و نشونش دادم.
رایان با اخم های به شدت در هم گفت:زنجیرش که این نبود
با شرمندگی تا به حال از خودم سراغ نداشتم و از صفات نو زاده ام به حساب می امد گفتم:درستش می کنم قول می دم بشه مثل روز اولش
سری به نشانه تاسف تکون داد و گفت:اینه رسم امانت داری
بجز خیره شدن به چشم هاش چاره ای نداشتم.واقعا ناراحت بود هیچ ردی از نرم شدن رو در صورتش نمی دیدم
رایان-اکی من دیگه برم تو هم به خوابت برس
دلم نمی خواست اینجوری دلخور بره واسه همین بدون مکث گفتم:
-نمی گی چیکارم داشتی؟
رایان-حوصله واسه ادم نمی ذاری که
با لحن نرمی که حتی برای جسیکا هم تازگی داشت گفتم:درستش می کنم رایان قول می دم
نمی دونم از لحنم چی رو خواند که چشمکی زد و گفت: مثل روز اولش نشه همینی که گردنته رو خسارت بر می دارم
واسه مطمئن کردنش با لحن ارامی گفتم باشه
-حالا نمگی چکار داشتی؟
رایان-می خواستم بگم اینجا خبرای نابی انتظارتو می کشه برگرد.

-برگردم؟کجا؟جناب سروان اینجا ما بر خلاف شما سروان سر خود نیستیم مافوق داریم .از مافوق دستور می گیریم



رایان با لحن شوخ همیشگی اش طعنه گستاخانه ام رو به سخره گرفت:بابا شما دیگه چه ارگان نظم گرفته ای هستین باریکلا.نه خواهر من این تکنولوژی جدید.چی بود اسمش؟مافوق!..نه هنوز به کشور ما نرسیده.

معترضانه فریاد کشیدم:رایاااااااان
رایان-جانم
از لحن اروم و نرم جان گفتنش اتش گرفته ام.حس کردم دمای هوا به میزان غیر قابل باوری افزایش پیدا کرده.نگاهم رو میخ چشمانش کردم.جدی بود.نه لحن این ثانیه هاش شوخ می زد نه نگاهش رنگی ازشوخی داشت.
جانش بودم؟می خواستم باشم؟می خواست باشم؟
نمی دونم چی شد که نظامی مقتدر ارتش انگلستان از سر ناچاری مثل دختر بچه های نوجوان نالید
-اینجوری حرف نزن
رایان-چجوری؟
-همینجوری دیگه
رایان-کوچه علی چپ اب و هواش حرف نداره.من تمایلی به دور زدن ندارم
کلافه شدم.ربط کوچه علی چپ و هوای خوبش رو با موضوع بحث خودمون نمی دونستم
-رایااااااااااااااان
رایان-نه دیگه گل دختر مزه اش به همون یه باره
با حالت عصبی و صدای نسبتا بلندی گفتم:می خوای یه جوری حرف بزنی که منم متوجه بشم
رایان-اره خوشکل خانم عصبانی الان تفسیر می کنم. منظورم این بود که جانم گفتنم واسه همون یه بار بهت چسبید بخوام همیشه تکرار کنم لوس می شه
-در تخیلات به سر می بری جناب سروان.بیدار شو.بیداری شرط اول پیروزیه
رایان-تو که راست می گی
خسته از کوتاه نیامدن رایان در برابر دروغ خودم سعی کردم بحث اصلی رو ادامه بدم.
-نگفتی چرا باید بیام ایران؟
رایان-الان نمی گم بعد که اومدی می گم
-اونوقت فکر می کنی من تا ندونم میام؟
رایان-فکر کن می خوام اعتمادت به خودمو بسنجم.من می گم اینجا خبرایی که پروندتو زودتر حل می کنه تو می تونی اعتماد کنی بیای یا اصلا نیای
-خبری اگه باشه در دست مایکل اونوقت من باور کنم که تو مایکل و به من واگذار می کنی تا اطلاعات مورد نظرمو بدست بیارم؟
رایان-نمی دونم.
صدای قدم های اهسته ای به گوشم رسید.عجیب بود.سر برگرداندم و اطراف خونه رو از نظر گذراندم اما چیزی ندیدم.
رایان-چیزی شده؟
-نه.حس کردم صدایی شنیدم.فکر کنم قدرت تخیل تو به منم نفوذ کرد
نگرانی به یکباره در ساحل امن چشمان مردایران موج زد
با لحن کاملا جدی گفت:اسلحه ات کجاست؟
-می خوای چیکار؟
رایان فریاد زد_یکتا می گم اسلحه ات کجاست؟
مات فریاد رایان دستم رو به سمت کمر شلوارم بردم تا اسلحه ام رو به رایان برزخ شده نشان بدهم که فریاد فرا صوت بعدی اش متحیر ترم کرد
مواظب پشت سرت باش