رمان چار دیواری10
- كارات تموم شد ؟
سرشو تكوني دادو بهم خيره شد
- من به دايي مي گم بايد براي تهيه يه خبر بريم بيرون... تو هم سريع وسايلتو جمع كن و آماده شو
-امروز مي خواي بري؟
خواستم جوابشو بدم كه ادامه داد:
-با اين سرو وضع؟
-اي بابا دو دقيقه چيزي نگو فقط تا گفتم بلند شو و بيا
با خروج از دفتر با عجله سوار ماشين شديم ...هنوز درو نبسته بود كه به طرفم برگشت و گفت:
-كاش بهم گفته بودي كه امروز مي خواي بري
حوصله امو سر برد و ناخواسته برگشتم طرفش و بي قصد و با ناراحتي بهش گفتم:
-سهيلا
رنگش پريد متوجه گندي كه زده بودم افتادم و لبمو گاز گرفتم و گفتم:
- ببخشيد ولي قرار بود از اين به بعد همين طوري همديگرو صدا كنيم ..هوم؟
اب دهنشو قورت داد و دستي به لبه مقنعه اش كشيد و ساكت شد
- منو و تو كافيه فقط تيپ و ظاهرمونو عوض كنيم و نشون بديم كه پولداريم
و بدون حرف اضافه ديگه اي حركت كردم ديگه صداش در نمي اومد ..وقتي جلوي يكي از اون پاساژاي معروف ايستادم تازه دوزاريش افتاد و با تعجب برگشت طرفم و ازم پرسيد :
-مي خواي از اينجا خريد كني ؟
-راه ديگه اي هم دارم؟
- مي دوني يه جفت كفش مردونه اينجا ...كم كم برابر قيمت خون باباه ادمه؟
-اره و دقيقا براي همين اومديم اينجا
-انوقت تو اين قيمت خونوو داري؟
-بايد داشته باشم
-خواهشا انقدر شوخي نكن...خيلي هنر كني فقط مي تونيم برات يه جفت كفش و يه پيرهن بگيريم
- تو چرا انقدر غصه لباساي منو مي خوري ؟
-بهتره به سرو وضعت تو اينه يه نگاهي بندازي
-انداختم كه اومدم، در ثاني ما اينجا نيومديم كه براي من لباس بخريم
-پس براي چي اومديم؟
- خالقي تو رو به قران يه دقيقه زبون به دهن بگير ..ما براي خريد لباساي تو اومديم
چشماشو بيش از حد گشاد شد و گفت :
-من؟
-بله البته اگه اجازه بدي
خودشو جمع و جور كرد و گفت :
- من لباس دارما
-خالقي جان مي دونم داري. خوبشم داري ولي خودت گفتي با اين لباسا بريم صد در صد مي فهمن كه يه ريگي تو كفشمون هست پس خواهشا راه بيا
با كلافگي نفسشو بيرون داد و گفت :
-باشه ...فعلا كه حرف حرف شما ست
با ورود به پاساژ ...تازه متوجه نگراني سهيلا شدم ..بنده خدا حق داشت... ما كجا و اينجا كجا ...يعني حقوق 3 ماهم برابر مي شد با يه دست كت و شلوار مردونه ..
البته ساده ترين نوعش كه ممكن بود برام دوماهم كار نكنه .بعد از كمي گشتن سهيلا همونطور كه به ويترين مغازه ها نگاه مي كرد ازم پرسيد:
-انوقت اقاي نجم شما لباساتونو از كجا مياريد ؟
-داشتن دوست پزشك براي همين روزا خوبه ديگه
-جدا... دوست پزشكم داريد ؟
لبخندي زدم و گفتم :
-بله اگه خدا بخواد، پس فكر كردي حسام چيه؟
ابروهاشو داد بالا و گفت:
-حسام پزشكه ؟
از لحن خودموني كه به كار برده بود خوشم نيومد و براي همين فقط سرمو تكون دادم و وارد يكي از مغازه ها شدم
با اولين انتخاب مانتو توسط سهيلا و شنيدن قيمتش... قلبم نياز به بالن زدن پيدا كردم ...
و براي اينكه بيشتر از اين حالم بد نشه و كارم به بيمارستان نكشه .... بهش نزديك شدم و اب دهنمو قورت دادم و لبامو به گوشش نزديك كردم و گفتم :
-مي گم بهتر نيست يه مدل ديگه اي انتخاب كني ؟
-باشه يه لحظه صبر كن..
يه دور تو مغازه زد و بدون اينكه مانتويي انتخاب كنه كنارم اومد و گفت :
-نه از مانتواي اينجا خوشم نمياد
داشتم حرص مي خوردم... تازه خانوم يادش افتاده بود كه مي خواد خريد كنه ..بي توجه به من از مغازه خارج شد، با عصبانيت به دنبالش از مغازه دراومدم و گفتم :
-ديگه كلاس گذاشتنت چي بود؟
-اقاي نجم من و شما تا شبم اينجا بچرخيم هيچي نمي تونيم بخريم
-اخه چرا؟
-اگه قراه من با هاتون همراه باشم... پس بهتره اين معقوله رو به من بسپري
و راه افتاد كه از پاساژ خارج بشه به دنبالش دويدم و از پشت سر بهش گفتم:
-خالقي ما بايد فردا بريم اون كارخونه
بي توجه به من كنار ماشين ايستاد.... بدو خودمو بهش رسوندم و مقابلش ايستادم و گفتم:
-خالقي بايد برات لباس بگيريم ....اذيت نكن
-باشه خريد مي كنيم... ولي از اونجايي كه من مي گم
داشت خون خونمو مي خورد ..با حرص دزد گيرو زدم و رفتم پشت فرمون نشستم وقتي درو بست با ارامش مشغول بستن كمربندش شد.... كه با ديدن آرامشش ....فشارم چندباري در حد انفجار بالا و پايين شد و ازش پرسيدم:
-حالا ميشه بفرماييد بايد كجا بريم ؟
لبخندي زد و گفت:
- حركت كن بهت مي گم ..مطمئن باشيد جاي بدي نمي برمتون
پوفي كردم و با خودم گفتم:
-خوبه كاره اي نيست كه انقدر دستور مي ده
با ادرسي كه مي داد هر لحظه... مطمئن تر مي شدم كه امروز به خواسته ام نمي رسم و كاري از پيش نمي بريم
به محض پياده شدن نگام به مغازه كوچيكي افتاد كه ميشد هر حدسي رو درباره اش زد الا لباس فروشي
خالقي كنارم قرار گرفت..دستامو تو جيب شلوارم كردم و با پوزخند گفتم:
-اميدوارم منظورت اين نباشه كه بايد خريدامونو از اينجا كنيم
-دقيقا منظورم همينه
دستي به صورتم كشيدم و گفتم:
-اوه خداي من
با لبخند به طرف مغازه رفت خواستم وارد مغازه بشم كه گوشيم زنگ خورد..مكثي كردم و گوشيمو جواب دادم :
- سلام پسر عموي عزيزم
- بَه سلام دختر عموي كَنه خودم
-مثل اينكه هنوز دراي تو منجلاب دست و پا مي زني ؟
فقط لبخندي زدم و ساكت شدم كه گفت:
-هر كي جاي تو بود... تا حالا يه لحظه رو هم از دست نداده بود،نمي دونم تو چرا انقدر ترديد داري
- اگه بدونم چر انقدر داري بال بال مي زني شايد زودتر از اينا كمكت كنم دختر خوب
-قبلا هم اين سوالو كردي و منم جوابتو دادم
-قانع كننده نبود
-يعني مي خواي بگي اصلا به اون كارخونه فكر نكردي ؟
-خوب چرا فكرش وسوسه كننده است... اما فقط وسوسه كننده..تو چيزي نگفتي كه باور كنم حرفات واقعيت داره
-پس اون همه مدرك كه بهت نشون دادم چي بود؟
-فقط يه سري كاغذ به درد نخور ... كه هر بچه دبستاني هم مي تونه چنين چيزايي رو بياره و كلي ادعا كنه
- ببين وظيفه من اين بود كه بهت بگم... كه گفتم،حالا خود داني ،اصلا به من چه
و تماسو قطع كرد
به گوشي تو دستم نگاهي انداختم و گفتم:
- اوه چه بد اخلاق ..خدا نصيب گرگ بيابونت نكنه..لامصب جذبه هم نداره كه ازش حساب ببرم
وقتي
وارد مغازه شدم خبري از سهيلا نبود كمي به اطرافم نگاه كردم .... چند دست
لباس كه تو گوشه گوشه مغازه از روي مدلا اويزون كرده بودن ...كه هيچ
كدومشون اون چيزايي نبود كه من مي خواستم
دوباره دنبال سهيلا گشتم كه مرد نسبتا ميانسالي به طرفم اومد و گفت:
-مي تونم كمكتون كنم؟
- ببخشيد اون خانومي كه الان اومد
- اهان ...رفتن طبقه پايين
با تعجب نگاهي به مرد كردم و گفتم :
-طبقه پايين؟
-بله
با توجه به ابعاد كوچيك مغازه با ترديد پرسيدم:
-مگه اينجا طبقه پايين هم داره ؟
مرد نگاهي بهم انداخت و با انگشت اشاره اش مسيري رو بهم نشون داد،شونه هامو بالا انداختم و به همون سمتي رفتم كه اشاره كرده بود
از راه پله تنگي كه بين لباسها يه جورايي مخفي شده بود پايين رفتم...
تا به اخرين پله رسيدم سرمو بالا گرفتم كه با يه سالن بزرگ لباس رو به رو شدم كه هيچ شباهتي به طبقه بالا نداشت
كمي كه به سالن خيره شدم خالقي رو ديدم كه در حال برانداز كردن يه كت و شلوار خوش دوخت بود ..
من كه هنوز تو بهت مغازه و اجناسش بودم... بهش نزديك شدم و ازش پرسيدم:
- اينجا ديگه كجاست؟
لبخندي زد و گفت:
- گفته بودم كه جاي بدي نميارمت...
بعد اشاره اي به كت كرد و گفت:
-نظرت در مورد اين چيه؟فكر كنم خيلي بهتون بياد
به كت نگاهي كردم و سريع به برچسب قيمت كه روي لبه استينش زده بود خيره شدم
-اينجا كجاست كه قيمتاش انقدر خوبه ؟
-جاي خاصي نيست فقط اين لباسا يه جورايي مثل اجناس دسته دوم مي مونن
يه لحظه با اين حرفش حس چندشي بهم دست داد و با حالت بدي گفتم:
-چي؟ دسته دوم ؟يعني قبلا يكي ديگه از اينا استفاده كرده؟
سهيلا كه از عكس العمل من ترسيده بود... كمي رنگ به رنگ شد و گفت:
- مي دونم زياد حس خوشايندي نداره ولي براي دوساعت بازي كردن نيازي نيست كه اون همه پول رو دور بريزيم
در ثاني مي تونيم اينا رو بعد از خريد بديم خشكشويي... تازه خيلي از لباساي اينجا فقط به خاطر زدگي اينجا هستن و كسي هنوز نپوشيدتشون
دستم كه هنوز به استين كت وصل بود و رها كردم و چند باري به شلوارم كشيدم
- اقاي نجم چرا اينطوري مي كنيد؟ مگه اينا جذام دارن ؟
-اولا مجيد.... دوما من بميرمم از اين لباسا تنم نمي كنم كه نمي كنم
سهيلا با حالا با نمكي شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
-
هر جور راحتيد ولي فكر كنم اينجا خيلي بهتر از اون پاساژي بود كه رفتيم...
به جاي اينكه پول به يه دست لباس بديد اينجا مي تونيد دو دست لباس بگيريد
حالا خود دانيد
با
شك و ترديد دوباره استين كتو گرفتم و به بينيم نزديك كردم... سهيلا كه
خنده اش گرفته بود استين ديگه كتو گرفت و با خنده به بينيش نزديك كرد و
گفت:
- اوه انگار اخرين بار صاحبش... ازش توي يه مهموني بزرگ استفاده كرده
با حالت سوالي بهش نگاه كردم
كه خيلي جدي گفت:
-بو كن...ببين چه بويي مي ده...اممم...بوي زرشك پلو با مرغ ..باقلي پلو ..اوه يه بوي گند ديگه هم مياد..
كمي لبه هاي بينيشو تكون داد و گفت:
-
فكر كنم بعد از مهموني غذا بهش نساخته و گلاب به روتون بالا اورده ..اوه
اوه البته يكمم بوي بنزين مي ده ...خاك بر سر بوي روغن سوخته هم مي ده
..معلوم نيست صاحبش چه بلايي سرش اورده
- تو روخدا بس كن خالقي
كه براي اولين بار ديدم بدون خجالت و خيلي راحت زد زير خنده و روشو از من گرفت
با ناراحتي بهش گفتم:
-اخه الان وقت شوخيه؟
-
خوب خودتو نگاه كن ...عين اين بچه سوسولا داري بوش مي كني ..صاحب اين
مغازه هر چيزي رو اينجا نمياره.... اين لباسا اولا كه يه بار رفتن
خشكشويي... تازه بازم خودت مي توني دوباره اين كارو كني ..
درسته هر كاري كنيم حس خوشايندي نداره ولي با همينا باور كن خيلي راحت مي تونيم كارمونو پيش ببريم
نه خودت اين كتو نگاه كن لنگه همون كتي نيست كه پشت اون ويترين ديديم
حالا قيمتاشونو نگاه كن
با اين قيمتا هم من مي تونم خريد كنم ...هم شما..هوم؟
دستمو گذاشتم پس كله امو كمي خاروندم و گفتم:
- خوب اره ولي هر كاري مي كنم نمي تونم كنار بيام ..نه خالقي امكان نداره من اين چيزا رو نمي پوشم ...اصلا ..امكان نداره
***
وقتي
سوار ماشين شديم به بسته هاي خريد نگاهي انداختم و با حالت بازنده اي سرمو
به طرف سهيلا كه هنوز يه لبخند رو لباش بود چرخوندم و گفتم:
- بلاخره كار خودتو كردي ؟
-مطمئنم كه پشيمون نمي شي
سوئيچو چرخوندم و گفتم :
-خدا كنه
فصل دهم:
مقابل در خوابگاه توقف كردم ...و به نماي ساختمون نگاهي انداختم و منتظرش شدم
فرشته
بهم گفته بود كه اگه مي خوام برم كارخونه ...پنچ شنبه برم اما من نمي
خوستم طبق نظر اون كاري انجام بدم .... شايد تمام حرفا و كاراش جزئي از
برنامه اي بود كه من ازش بي خبر بودم ..
پس ترجيح دادم بي خبر و يه روز جلوتر برم تا كسي منتظر م نباشه...
از
روزي كه لباسارو خريده بوديم حتي بهشون نگاهي ننداخته بودم ...واقعا
وحشتناك بود اما اين آشي بود كه خودم و بعد سهيلا برام پخته بود به همراه
كيلو كيلو روغن نباتيايي كه روش ريخته شده بود...
خسته از انتظار بيش از اندازه از ماشين پياده شدم و به كاپوت ماشين تكيه زدم ...
با
خروج دو دختر از خوابگاه سمت نگاهمو عوض كردم ....دو دختر با نگاهي تحسين
كننده به من و بيشتر به ماشيني كه به لطف حسام براي چند ساعتي صاحبش شده
بودم بهم خيره شده بودن ...
نا خوداگاه احساس غرور كردم و با حالت ساختگي دستي به گره كرواتم زدم و كمي محكمترش كردم ...
...ماشيني
مدل بالا ،با پسري خوشتيب كرده و لباسي كه در ظاهر... هر كسي رو به راحتي
فريب مي داد ...در مكاني كه كه ديدن اينطور افراد چيز عجيبي بود باعث مي شد
..هر كسي كه رد مي شد براي چند ثانيه اي بهم خيره بشه..كم كم كلافگي به
سراغم اومد ....
و تو دلم بدو بيراهي نثار تلفن نداشتن سهيلا كردم... كه اگر مي بود من مجبور نبود انقدر منتظرش بشم و نگاها رو تحمل كنم ...
تكيه امو از ماشين جدا كردم و عرض ماشينو در حالي كه دستامو تو جيب شلوارم فرو برده بودم طي كردم ...
....
به انتهاي ماشين كه رسيدم ...گوشيمو در اوردم و شماره دايي رو گرفتم ...و به درخت رو به روم خيره شدم ...
-كجايي مجيد؟
- زير سايه پر گُهر بار شما.. دايي جان؟
-اول صبجي زبون نريز..امروز خيلي كار داريم ..پس كجايي ؟مگه قرار نبود امروز بري براي تهيه خبر ؟
- خوب رفتم ديگه؟
-باور كنم؟
- نه
صداي پوفي كه كرد... لبخند رو به گوشه لبام اورد و با خنده گفتم:
- تا قبل از اينكه روزنامه بره براي چاپ ...خبرا رو اماده مي كنم ..تازه خبراي رو كه گفته بوديد و اماده كردم و دادم دست نگار
- اگه نمي توني امروز بياي... بگو تا به خالقي بگم بره
- يهو از جام پريدم و گفتم:
-مگه اومده دفتر روزنامه
با تعجب گفت:
- نه
نفسي از سر اسودگي كشيدم و گفتم:
- خوبه ..چون قراره امروز باهم براي تهيه خبر بريم ... بهش گفته بودم كه مي رم دنبالش
تا جمله امو رو تموم كردم دايي با صدايي عصبي كه چيزي به فرياد شبيه نبود ازم پرسيد:
- كجا رفتي دنبالش؟
پوخندي زدم و برگشتم و به تابلوي بالاي در خوابگاه خيره شدم و گفتم:
جلوي يه ساختمون به اسم انديشه
-انديشه؟
-نه نه اسمشو اشتباه گفتم
-مجيد گفتم كجا رفتي ؟
-چي شده دايي جان.. انقدر مهمه كه كجام؟
-پسر يه بار ادم شو و حرف درستو بزن
-جلوي اموزشگاه رانندگي دانش
-اونجا چرا؟
-چه مي دونم از خودش بپرس..ديروز گفت امروز بيام اينجا دنبالش... منم اومدم
دوباره رومو برگردوندم و به درخت كاج خيره شدم كه گفت:
-كارتون تموم شد زدوي بيايد
-چشم
-مجيد ؟
-بله؟
-از اين به بعد خواستي براي تهيه خبر بري... خودت تنها برو ..لازم نيست خالقي رو با خودت ببري
-اينم به چشم ..ديگه با نور چشميتون جايي نمي رم ..خوبه؟
-مجيد
-ببخشيد دايي بايد برم ..كاري نداريد...فعلا.. خداحافظ
و تماسو قطع كردم ..
همونطور كه گوشي هنوز تو دستم بود درخت رو به رومو مورد خطاب قرار دادم و بهش گفتم:
- تو هستي... منم هستم..اگه مچ اين دوتا رو باز نكردم... مجيد نيستم ...
-بريم؟
با شنيدن صداش با رنگ پريدگي سريع به پشت سرم نگاه كردم
با لبخند در حالي كه دسته كيفشو دو دستي چسبيده بود... به من نگاه مي كرد
نگاهم از كفشاش شروع شد و آرم آروم به صورتش ختم شد
ديگه اون سهيلايي نبود كه مي شناختمش ..براي اولين بر با شال مي ديدمش ..
هميشه با همون مانتو و مقنعه كه براي همه ي بچه هاي روزنامه تكراري شده بود ظاهر مي شد ..
ولي
حالا با اين ظاهر جديد شك داشتم دايي جانمم مي شناختش ...به خصوص با
ارايشي كه كرده بود ...چيزي از زيبايي كم نداشت و در كمال خجالت بايد بگم
خيلي هم ملوس و تو دل برو شده بود ...
و اين اعتراف.. براي مني كه هميشه به دختراي اطرافم بي توجه بودم يه بي آبرويي بزرگ محسوب مي شد.
و فقط كافي بود كه اين اعترافات نابم به گوش حسام مي رسيد ...اونوقت بود كه بي آبرويي كامل ميشد ...
- نمي خوايد بريم ؟
- هان؟
لبخندي زد و كمي شالشو جلوتر كشيد و گفت:
- ببخشيد خيلي منتظر شديد..تقصير هم اتاقيم شد
من كه هنوز محو صورت و لبهاش شده بودم بدون اينكه بفهم چي مي گه.... بي هوا گفتم:
- چه هم اتاقي بدي
- بله ؟
-جانم؟
سريع لبخند از لباش محو شد و به طرف ماشين رفت و با صداي گرفته اي گفت:
- فكر كنم خيلي وقته كه منتظريد... بهتره حركت كنيم
تازه متوجه موقعيت و گندي كه زده بودم شدم و با دستپاچگي گفتم:
- اره ...خيلي وقته منتظرم ...ادماي اينجا هم كه انگار ادم نديدن...تو هميشه انقدر خوش قولي؟
بهم خيره شد و گوشه لبش از حرص كمي گاز گرفت و گفت:
- طلبكارم شديد ؟
- نبايد بشم ؟
- شما امروز حالتون خوبه ؟
سرمو چند باري تكون دادم و پشت فرمون نشستم... و سهيلا در حالي كه كمربندمو مي بستم... نگاهي به فضاي داخل ماشين انداخت و گفت:
- خوش بحال اقا حسام... با اين دوستايي كه داره ...من اگه جاش بود هر روز از يكشون يه ماشين مي گرفتم و كلي خيابون گردي مي كردم ...
با ناراحتي بهش نگاه كردم ...هنوز داشت توي ماشين و داشبورد نگاه مي كرد كه متوجه نگاه خيرم شد و به طرفم برگشت و ازم پرسيد:
- چيزي شده؟
خواستم چيزي بهش بگم كه مُهر سكوت به لبهام زدم و حرفو عوض كردم و گفتم :
- حواست باشه..من اونجا اسمم حسامه تو هم فرناز
-حسام؟
نه اين اون حسام نيست ...از قضا اسم طرف حسامه ..اينم از انتخاب دوستاشه هم اسم خودش انتخاب مي كنه ..بس كه اين بشر خود شيفته است
- چه كارخونه بزرگي....
با
نگراني به نيم رخ سهيلا خيره شدم....اگه مي دونست براي چي اومديم اينجا
عمرا باهام همكاري مي كرد ....در واقعه اين كار براش يه بازي پرهيجان بود
...و مي خواست هر مرحله جلوتر بره ..درست برعكس من كه با ديدن در كارخونه
تصميم به عقب گرد كرده بودم ...
- مي دوني تازه داره از اين شغل خوشم مي ياد
- كدوم شغل؟
- خبرنگاري ديگه..خيلي باحاله
نفسمو با ناراحتي دادم بيرون و ماشينو حركت دادم و مقابل در نگهباني نگه داشتم و دو بار پشت سر هم بوق زدم...
نگهبان به سرعت به سمت ماشين اومد..شيشه رو پايين دادم...و با فخر زياد و بدون اينكه بهش نگاه كنم گفتم:
-راد هستم ..حسام راد ..امروز با مدير عامل كارخونه قرار داشتم
- يه لحظه اجازه بديد
سرمو تكوني دادم و سعي كردم با كشيدن يه نفس عميق خودمو اروم كنم
بعد از گذشت دودقيقه نگهبان بدو و با احترام زياد درو باز كرد و مسير و نشونمون داد و گفت كه منتظرم هستن
تمام
اين برنامه ها و قرار مدارارو هم حسام برام جور كرده بود..كاري كه باورش
براي من سخت بود و هر چي ازش پرسيدم چطور تونستي ...در جوابم لبخندي زد و
گفت:
-دوستتو دست كم گرفتي
در
واقعه همه كارها انجام شده بود و بنا به اسم و رسمي كه حسام بهم داده بود
...عوامل و روساي بزرگ كارخونه بي برو برگرد ابراز خرسندي كرده بودن و
مشتاق ديدار با سهامدار جديد كارخونه بودن ...
و
يه جورايي رفتن ما فقط براي كارهاي پاياني بود....خودم خيلي دلم مي خواست
از نزديك حسام رادو مي ديدم كه ببينم چطور ادميه كه اينا مي خواستن اون توي
كارخونه سهامدار بشه ...
با
احتياط و كمي ترس كه در وجود رخنه كرده بود به سمت ساختمون اصلي روندم كه
ديدم چند نفري به انتظارم ايستادن...به محض ديدنشون سرعت ماشينو كم كردم و
به يكي از اون چند نفر خيره شدم كه به طرز خوشايندي شبيه پدرم بود حتي لحظه
اي احساس كردم شايد دارم تصوير صورتشو روي صورت كس ديگه اي مي بينم و همش
خياله ..ولي هر چه كه جلوتر مي رفتم صورت واضحتر مي شد ...فقط رنگ موهاش كه
گرد پيري گرفته بود.... باعث تفاوت بين اون و پدرم مي شد ...
نا خوداگاه لبخندي به لبام اومد...كه سهيلا با تعجب نگام كرد و گفت:
- ديدن اين چهره هاي جدي كه قراره سرشونو كلاه بذاريم.. خنده داره ؟
برگشتم و فقط نگاش كردم ...هنوز داشت با حالت سوالي بهم نگاه مي كرد
كه بهش گفتم :
- پياده شو
-گند بالا نياريم ؟
همونطور كه به رو به روم خيره بودم گفتم:
- پياده شو ..ديگه براي فكر كردن به اين چيزا خيلي ديره
-واي اقاي نجم...نه..نه ببخشيد... مجيد.... اسم من چي بود ؟...اسم تو چي بود ؟
چشمامو با حالت عصبي بستم و باز كردم و گفتم:
- خواهش مي كنم استرستو به من انتقال نده
سرشو تكوني داد و گفت:
- اخه دست خودم نيست ..مي ترسم يه چيزي ازم بپرسن منم هي سوتي بدم
اب دهنمو قورت دادم و با حالت التماسي بهش گفتم:
-سهيلا انقدر رو مخ نباش
رنگش به شدت پريده بود ...براي همين بهش گفتم:
- ميگم اگه مي خواي اصلا تو ماشين بمون و نيا
- يه چيزي ميگيا..اخه من تو ماشين چيكار كنم؟
سعي كردم خودمو به بي تفاوتي بزنم
- بهتر از سوتي دادنه كه
- نخيرم ديگه انقدر اوضام خراب نيست..پياده شو كه داره سه ميشه
و پياده شد....و من متعجب زده از اخلاق جديد سهيلا لحظه اي ميخكوب شدم و با خودم گفتم:
-كي گفته اين مي تونه كمكم كنه ..هر لحظه اخلاقش عوض ميشه ...
سريع پياده شدم و همراه سهيلا به سمتشون حركت كرديم ..
مردي كه حدس زده بودم بايد عموم باشه ..با روي باز و لبخند به سمتمون اومد و دستشو به سمتم دراز كرد ...و گفت:
- خيلي خوش اومديد..نجم هستم ...شاهرخ نجم
به محض بلند شدن دستش... دستمو بلند كردم و گفتم:
- سلام...ممنون ..منم حسام راد هستم
حسام
گفته بود خانواده اي كه معرفي كرده خيلي پولدار هستن و از نظر فرهنگي
بيشتر به اروپايي مي خورن و در بيشتر مهموني ها و جشن ها مثل اونا رفتار مي
كنن ..پس بايد پذيراي هر نوع برخوردي باشيم و اينو زماني فهميدم كه عموي
عزيزم دستشو به سمت سهيلا برد و خواست باهاش دست بده....
-خيلي خوش اومديد خانوم
سهيلا نگاهي به دست بلند شده مقابلش كرد و بدون اينكه دست بده گامي برداشت و نگاهي به اطراف انداخت و گفت:
- حسام نگو كه مي خواي توي اين كارخونه كوچيك سهامدار بشي
عمو جان كه حسابي بهش بر خورده بود گفت:
- شما تشريف بياريد... اول همه كارخونه رو ببينيد.. هنوز براي نظر دادن زوده
- يعني چي اقا؟ ..مي خوايد بگيد من ظاهر بينم
- اوه ..نه نه خانوم ..راستش ...
- خيل خب حسام ...تصميم با خودته عزيزم..ولي من كه همچنان مي گم كار درستي نيست ...
شاهرخ كه در تلاش بود كه سهيلا كارارو خراب نكنه گفت:
-خواهش مي كنم از اين طرف
من
كه حسابي از نقش بازي كردن سهيلا شوكه شده بودم با حرف شاهرخ...سريع خودمو
پيدا كردم و راه افتادم...سهيلا بهم نزديك شد و با صدا نفس راحتي كشيد و
گفت:
- گند كه نزدم؟
بدون حرف بهش خيره شدم كه يهو گفت:
-راستي فهميدي طرف هم فاميلي توه؟
- احتمالا يه تشابه اسميه..فقط همين
- واقعا
با نگراني بهش خيره شدم و گفتم:
- مگه شك داري؟
سرشو به سمت ديگه اي چرخوند و با صدايي كه من فقط قادر به شنيدنش بودم گفت:
- شك كه نه....ولي سعي نكن بهم بگي كه خنگم
و با اين حرف بهم نگاه كرد و پوزخندي زد و گفت:
-
يادت نره قراره فقط دو ساعت باهات همكاري كنم ...براي همين من تو كارات
فضولي نمي كنم ....همونطور كه قرار تو اين كارو كني ..پس هر اتفاقي كه
امروز اينجا بيافته برام مهم نيست ...
و با چشمكي كه بهم زد به سمت اتاق مدير عامل رفت
قبل از وارد شدن به اتاق يه فكر مثل خوره داشت جونمو مي خورد اينكه نكنه فرشته امروز بياد كارخونه يا اينكه تو اتاق باشه...
همراه سهيلا روي يكي از مبلهاي دو نفر چرمي نشستيم ...
-خيلي خيلي خوش اومديد ....
با لبخند به شاهرخ نگاه كردم و منتظر ادامه حرفاش شدم
-مي دونيد كه اين يه كارخونه خانوادگيه و چندين ساله كه نذاشتيم غير از خانواده كس ديگه اي با ما همكاري كنه
اما خودتون بهتر مي دونيد دوره زمونه عوض شده و بايد كارو گسترش داد ..اين كه الان در خدمت شما هستيم ...
-پس غير از شما شركاي ديگه اي هم هستن... كه هنوز زيارتشون نكرديم
- اگه منظورتون خواهرمه بله ...
- و ديگه
مكثي كرد و راست تو جاش نشست و گفت:
- خوب برادر خدابيامرزم يكي از سهامدار بودن كه به خاطر نداشتن هيچ اولادي تمام سهمشونو به دختر من واگذار كردن
با اين حرف من و سهيلا نا خودآگاه بهم نگاه كرديم و تازه دو زاريم افتاد كه فرشته اين وسط چيكاره است ...
اما
يه علامت سوال بزرگ.... اين وسط وجود داشت..اينكه فرشته با داشتن اين سهم
چرا به دنبال من بود و مي خواست كه من به حق قانونيم برسم ...
- پس در اين صورت با اومدن من ميشيم چهار نفر
- بله
- اما قبل از اينكه بخوام سهمي بگيرم.. بايد در مورد كارخونه ، محصولات و حساب و كتاباي دفتريش اطلاعاتي داشته باشم
-
خوب اين حق مسلم شماست ...اما از اونجايي كه اين قرار ملاقات خيلي زود
گذاشته شد ...بايد به ما اجازه بديد همه چي رو اماده كنيم كه شما خيلي راحت
بتونيد از همه چي ديدن كنيد و اطلاعات لازم رو بدست بياريد
- اما اگه...
كه
صداي زنگ تلفن مانع از ادامه حرف زدنم شد ...به فكر فرو رفتم و نيم نگاهي
به سهيلا انداختم كه داشت با دقت به برگه روي ميز نگاه مي كرد ...
نگاهمو
حركت دادم و به برگه چشم دوختم ...به فكس بود كه معلوم بود از خارجه
...خواستم به فكس دقيقتر نگاه كنم كه شاهرخ مكالمه اش با تلفن تموم شد واز
جاش بلند شد و گفت:
-
ببخشيد اقاي راد ..كاري پيش اومده كه بايد سريعتر به خونه برم اگه ايرادي
نداره ..ادامه اين قرارو براي يه روز ديگه كه ما هم... همه چي رو اماده
كرده باشيم .. بذاريم ..
بلند شدم و مقابلش ايستادم ..با اينكه اين ديدار از اون چيزي كه فكر مي كردم كوتاهتر بود ولي بازم. تونسته بودم يه چيزايي رو بفهم
-
اما اگه موافق باشيد مي تونيم ادامه بحث رو تو مهموني كه هفته آينده توي
خونه من برگزار ميشه ادامه بديم ..اينطوري با بقيه شركا هم اشنا ميشيد
..نظرتون چيه ؟
نگاهم
بين سهيلا و شاهرخ چرخيد ...بازي دو ساعته حالا مي خواست ادامه پيدا كنه و
جاشو بده به يه بازي مدت دار ..البته براي من كه بد نبود ...اما سهيلا
با اون نگاهش بهم حالي مي كرد كه رو من حساب باز نكن ..
و با اينكه مي دونستم رو حرفشه و كمكم نمي كنه گفتم:
- حتما ..چرا كه نه ..خوشحال ميشيم كه بتونيم تو مهمونيتون حضور داشته باشيم مگه نه فرناز ؟