رمان هم سایه من قسمت2
فصل پنجم :
اولین صبح کاریم از ترس اینکه خواب بمونم ساعت 5.5 از خواب پاشدم و یه صبحانه ی مفصل برای خودم درست کردم تا بقول کتی مغزم مشعوف شه ..و مشغول خوردن شدم ..یه چیزی بد جوری فکرمو درگیر کرده بود دیروز بعد از اینکه از شرکت مجد بر گشتم اول به مامان اینا زنگ زدم تا بهشون خبر بدم که که کارم جور شده و بعد از اون با سخاوت تماس گرفتم تا ازش بابت لطفی که کرده بود تشکر کنم اما سخاوت چیزی بهم گفت که خیلی فکریم کرد اون گفت :
- آقای محد توی اینکار جز بهتریناست بخاطر همین خیلی سخت گیره تا حالا 4 -5 تا دختر پسر از آشناها معرفی کردم ولی هیچکدوم رو قبول نکرده با اینکه همشون سابقه ی کارم داشتن و حداقل یکی از پلاناشون به بهره برداری رسیده , حتی من چون این دید رو داشتم چند جا دیگم برات سپرده بودم..
بعدم گفت که تعجب کرده من دانشجو , بدون هیچ سابقه ی کاری رو پذیرفته و اضافه کرد که حتما کارام خیلی عالی بوده و ازین بابت کلی خوشحاله و عین بچش بهم افتخار میکنه.
از وقتی که گوشی رو با سخاوت قطع کردم یه ترسی مثل خوره افتاد به جونم اونم اینکه چرا منو قبول کرده ... ولی بالاخره با خودم کنار اومدم که فعلا هیچی مهم تر از اینکه خودی نشون بدم و با کار کردن توی اون شرکت Resume کاری خوبی داشته بشم نبود.
بلند شدم میز صبحانه رو جمع کردم ساعت حدود 6:15 بود , از اونجا که دیروز با توجه به کارکنان اونجا متوجه شده بودم ظاهر آراسته توی شرکت مهم تصمیم گرفتم توی ظاهرم سخت گیری کنم و وسواس بیشتری به خرج بدم ..
یه مانتوی فیروزه ای خیلی خوشرنگ با یک شلوار جین آبی کمرنگ به اضافه ی روسری ابریشم قهوه ای با خال های همرنگ مانتوم که یه کیف کفش قهوه ای تکمیلش کرد رو چوشیدم ..
پشت چشمم یکم سایه ی آبی خیلی کمرنگ زدم مژه های مشکیمم با ریمل کمی حالت دادم..
وقتی رفتم جلوی آینه قدی دم در تا حدودی از خودم راضی بودم!با بسم ا.. رفتم سمت در همزمان با من مجدم از در اومد بیرون و سوتی زد با خنده گفت :
- چیه خانوم مشفق با رئیس شرکت لباساتون رو ست کردین ؟
یه نگاه به ظاهرش کردم دیدم بیراهم نمیگه یه کت قهوه ای اسپرت پوشیده بود با بلوز شلوار جین آبی کمرنگ و یه کفش قهوه ای اسپرت خیلی شیک..
خندم گرفت ... که فهمید و ادامه داد : جوابمو ندادین از کجا میدونستین من تیپ آبی قهوه ای میزنم که شمام همون تیپ رو زدین؟؟
نگاه گذرایی بهش کردم و گفتم :
- این فیروزه ای نه آبی
- از نظر ما آقایون کلا آبی ابیه .. حالا فیروزه ای آسمانی لاجوردی .. همش آبی محسوب میشه ما از این قرتی بازیا نداریم ...
راست میگفت مامان نوشین و بابام همیشه سر اینکه بابا پرده ی اتاق رو صورتی میدید و مامان اصرار داشت گل بهیه بگو مگو داشتن !! حتی بابا رنگ اتاق کتی رو که یاسی بود رو هم صورتی میدید واسه ی همین حرص کتی در میومد و میگفت بابا چنان میگه صورتی یاد اتاق باربی میفتم ..
موقعی که لبخند رو رو لبم دید یه جور مهربونی که منو یاد خنده های بابا محسن انداخت خندید و گفت :
- دیدی بالاخره خندیدی..
سری تکون دادم که ادامه داد مسیرمون یکیه با من میای ؟
یاد دیروز افتادم دوباره یکم اخم کردم و گفتم : نه مرسی خودم میام ..
مرموز نگام کرد و جدی گفت:
- پس دیر نکن!
گفتم :
-سعی میکنم!!!
یهو انگار چیزی یادش افتاده باشه گفت :
- راستی من تو شرکت اینقدر شوخ نیستم ...خواستم گفته باشم..
نخیر انگار اصلا اموراتش نمیگذشت اگه سر به سر من نمیذاشت ..
با لحن جدی گفتم :
- بله ..متوجه ام
و از در رفتم بیرون اواسط کوچه بودم که پاجروی مشکیش با سرعت از کنارم گذشت و سر پیچ کوچه نا پدید شد!!!
نمیدونم چرا ولی یه حسی بهش داشتم !!! نمیگم توی یه نگاه عاشق شدم و از این مزخرفات ولی وقتی میدیدمش حول میشدم ..حسی رو که هیچوقت به محمد نداشتم!! البته خیلی خوب خودمو کنترل میکردم .. نمیدونم شاید همه ی اینا مال برخورد اولمون یا صمیمی حرف زدن اون بود بهر حال نباید اجازه میدادم از حدش خارج بشه!!!
اولین صبح کاریم از ترس اینکه خواب بمونم ساعت 5.5 از خواب پاشدم و یه صبحانه ی مفصل برای خودم درست کردم تا بقول کتی مغزم مشعوف شه ..و مشغول خوردن شدم ..یه چیزی بد جوری فکرمو درگیر کرده بود دیروز بعد از اینکه از شرکت مجد بر گشتم اول به مامان اینا زنگ زدم تا بهشون خبر بدم که که کارم جور شده و بعد از اون با سخاوت تماس گرفتم تا ازش بابت لطفی که کرده بود تشکر کنم اما سخاوت چیزی بهم گفت که خیلی فکریم کرد اون گفت :
- آقای محد توی اینکار جز بهتریناست بخاطر همین خیلی سخت گیره تا حالا 4 -5 تا دختر پسر از آشناها معرفی کردم ولی هیچکدوم رو قبول نکرده با اینکه همشون سابقه ی کارم داشتن و حداقل یکی از پلاناشون به بهره برداری رسیده , حتی من چون این دید رو داشتم چند جا دیگم برات سپرده بودم..
بعدم گفت که تعجب کرده من دانشجو , بدون هیچ سابقه ی کاری رو پذیرفته و اضافه کرد که حتما کارام خیلی عالی بوده و ازین بابت کلی خوشحاله و عین بچش بهم افتخار میکنه.
از وقتی که گوشی رو با سخاوت قطع کردم یه ترسی مثل خوره افتاد به جونم اونم اینکه چرا منو قبول کرده ... ولی بالاخره با خودم کنار اومدم که فعلا هیچی مهم تر از اینکه خودی نشون بدم و با کار کردن توی اون شرکت Resume کاری خوبی داشته بشم نبود.
بلند شدم میز صبحانه رو جمع کردم ساعت حدود 6:15 بود , از اونجا که دیروز با توجه به کارکنان اونجا متوجه شده بودم ظاهر آراسته توی شرکت مهم تصمیم گرفتم توی ظاهرم سخت گیری کنم و وسواس بیشتری به خرج بدم ..
یه مانتوی فیروزه ای خیلی خوشرنگ با یک شلوار جین آبی کمرنگ به اضافه ی روسری ابریشم قهوه ای با خال های همرنگ مانتوم که یه کیف کفش قهوه ای تکمیلش کرد رو چوشیدم ..
پشت چشمم یکم سایه ی آبی خیلی کمرنگ زدم مژه های مشکیمم با ریمل کمی حالت دادم..
وقتی رفتم جلوی آینه قدی دم در تا حدودی از خودم راضی بودم!با بسم ا.. رفتم سمت در همزمان با من مجدم از در اومد بیرون و سوتی زد با خنده گفت :
- چیه خانوم مشفق با رئیس شرکت لباساتون رو ست کردین ؟
یه نگاه به ظاهرش کردم دیدم بیراهم نمیگه یه کت قهوه ای اسپرت پوشیده بود با بلوز شلوار جین آبی کمرنگ و یه کفش قهوه ای اسپرت خیلی شیک..
خندم گرفت ... که فهمید و ادامه داد : جوابمو ندادین از کجا میدونستین من تیپ آبی قهوه ای میزنم که شمام همون تیپ رو زدین؟؟
نگاه گذرایی بهش کردم و گفتم :
- این فیروزه ای نه آبی
- از نظر ما آقایون کلا آبی ابیه .. حالا فیروزه ای آسمانی لاجوردی .. همش آبی محسوب میشه ما از این قرتی بازیا نداریم ...
راست میگفت مامان نوشین و بابام همیشه سر اینکه بابا پرده ی اتاق رو صورتی میدید و مامان اصرار داشت گل بهیه بگو مگو داشتن !! حتی بابا رنگ اتاق کتی رو که یاسی بود رو هم صورتی میدید واسه ی همین حرص کتی در میومد و میگفت بابا چنان میگه صورتی یاد اتاق باربی میفتم ..
موقعی که لبخند رو رو لبم دید یه جور مهربونی که منو یاد خنده های بابا محسن انداخت خندید و گفت :
- دیدی بالاخره خندیدی..
سری تکون دادم که ادامه داد مسیرمون یکیه با من میای ؟
یاد دیروز افتادم دوباره یکم اخم کردم و گفتم : نه مرسی خودم میام ..
مرموز نگام کرد و جدی گفت:
- پس دیر نکن!
گفتم :
-سعی میکنم!!!
یهو انگار چیزی یادش افتاده باشه گفت :
- راستی من تو شرکت اینقدر شوخ نیستم ...خواستم گفته باشم..
نخیر انگار اصلا اموراتش نمیگذشت اگه سر به سر من نمیذاشت ..
با لحن جدی گفتم :
- بله ..متوجه ام
و از در رفتم بیرون اواسط کوچه بودم که پاجروی مشکیش با سرعت از کنارم گذشت و سر پیچ کوچه نا پدید شد!!!
نمیدونم چرا ولی یه حسی بهش داشتم !!! نمیگم توی یه نگاه عاشق شدم و از این مزخرفات ولی وقتی میدیدمش حول میشدم ..حسی رو که هیچوقت به محمد نداشتم!! البته خیلی خوب خودمو کنترل میکردم .. نمیدونم شاید همه ی اینا مال برخورد اولمون یا صمیمی حرف زدن اون بود بهر حال نباید اجازه میدادم از حدش خارج بشه!!!
وقتی رسیدم سر کوچه تازه یادم افتاد من بلد نیستم با تاکسی خطی برم اونجا دیروزم آدرسو داده بودم دست راننده واسه ی همین بی خیال مال دنیا شدم و دوباره دربست گرفتم راننده که پیرمرد خوبی بود و بقول خودش تمام کوچه پس کوچه های تهرون رو میشناخت بهم گفت نزدیکترین و ارزون ترین راه اینه با اتوبوس سر خیابون برم تا فلان میدون و از اونجا خطی هایی هست که درست از جلوی ساختمون شرکت که ساختمون تجاری معروفیم بود عبور میکنه..و در حدود 30 دقیقم بیشتر طول نمیکشه ..
ساعت طرفای 7:45 بود که رسیدم رم در شرکت از پیرمرد تشکر کردم و پیلده شدم اینبار بر خلاف دیروز با آسانسور رفتم وقتی جلوی در رسیدم با نام خدا زنگ زدم و وارد شدم به خانوم منشی که انگار تازه رسیده بود سلام دادم که یک نگاه خیره بهم کرد و سری تکون داد (یعنی بازم تویی که!!! ) بلافاصله تلفن رو برداشت حضور منو یه مجد اعلام کرد! بعد از ربع ساعت مجد به همراه یه دختر که از قیافه و چشمهای سرخش معلوم بود گریه کرده از دفترش بیرون اومد احساس کردم عصبیه موقعی که به میز منشی رسید بدون توجه به حضور من رو کرد به منشی و گفت :
خانوم شمس خانوم کرامت رو بعد از کارگزینی ببرید واحد مالی تا تسویه حساب کنن ایشون از امروز با ما همکاری نمیکنند!!!
دختر یهو با یه صدای بغض دار تقریبا ناله کرد :
- شروین جان ...
مجد عصبی نگاهی بهش انداخت که دختر دیگه چیزی نگفت و فقط بغضش تبدیل به هق هق خفه ای شد...
منشی که حاا دیگه فهمیده بودم فامیلیش شمسه انگار که به یه همچین صحنه هایی عادت داره با خونسردی دستمالی دست کرامت داد و گفت :
- بسه دیگه دنبالم بیا
وقتی تو پیچ راهرو از نظر ناپدید شدن مجد تازه متوجه من که تو بهت بودم شد در حالی که هنوز برق عصبانیت تو چشماش با لحن خشنی گفت :
- خانوم مشفق میخواین همین جا وایسین؟؟؟؟ .. نمایش درام تموم شد دنبالم بیاین تا با وظایفتون آشنا شید!! ریزه کاری هاشم همکار جدیدتون خانوم فرهمند براتون وضیح میدن!!
ساعت طرفای 7:45 بود که رسیدم رم در شرکت از پیرمرد تشکر کردم و پیلده شدم اینبار بر خلاف دیروز با آسانسور رفتم وقتی جلوی در رسیدم با نام خدا زنگ زدم و وارد شدم به خانوم منشی که انگار تازه رسیده بود سلام دادم که یک نگاه خیره بهم کرد و سری تکون داد (یعنی بازم تویی که!!! ) بلافاصله تلفن رو برداشت حضور منو یه مجد اعلام کرد! بعد از ربع ساعت مجد به همراه یه دختر که از قیافه و چشمهای سرخش معلوم بود گریه کرده از دفترش بیرون اومد احساس کردم عصبیه موقعی که به میز منشی رسید بدون توجه به حضور من رو کرد به منشی و گفت :
خانوم شمس خانوم کرامت رو بعد از کارگزینی ببرید واحد مالی تا تسویه حساب کنن ایشون از امروز با ما همکاری نمیکنند!!!
دختر یهو با یه صدای بغض دار تقریبا ناله کرد :
- شروین جان ...
مجد عصبی نگاهی بهش انداخت که دختر دیگه چیزی نگفت و فقط بغضش تبدیل به هق هق خفه ای شد...
منشی که حاا دیگه فهمیده بودم فامیلیش شمسه انگار که به یه همچین صحنه هایی عادت داره با خونسردی دستمالی دست کرامت داد و گفت :
- بسه دیگه دنبالم بیا
وقتی تو پیچ راهرو از نظر ناپدید شدن مجد تازه متوجه من که تو بهت بودم شد در حالی که هنوز برق عصبانیت تو چشماش با لحن خشنی گفت :
- خانوم مشفق میخواین همین جا وایسین؟؟؟؟ .. نمایش درام تموم شد دنبالم بیاین تا با وظایفتون آشنا شید!! ریزه کاری هاشم همکار جدیدتون خانوم فرهمند براتون وضیح میدن!!
********************************************************
مجد راه افتاد سمت اون قسمتی که دیروز توی زاویه دیدم نبود و از بعد از پایین رفتن از دو تا پله وارد یه راهرو شدیم که به ترتیب روی در ها نوشته شده بود آشپرخانه ,نمازخانه , کارگزینی بعد, از راهروی اول به سمت چپ پیچیدیم وارد یه راهروی دیگه شدیم که اونجام به ترتیب کارگاه کامپیوتر و کارگاه ماکت سازی و اتاق مهندسین قرار داشت منتهی الیه این راهروی یه سالن بزرگ دایره مانند بود که وسطش با یه ماکت بزرگ تزیین شده بود. بعدها از بچه ها شنیدم که ماکت اولین پروژه ی بزرگی که شرکت در اون همکاری کرده و یه جورایی باعث رونق گرفتن شرکت هم شده . دور تا دور سالن 4 در قرار دشت و به ترتیب روی تابلوهای کنارشون وشته شده بود بازبینی, محاسبه ی خطا , طراحی داخلی و سرویس بهداشتی ..
مجدبا سرفه ای من رو که محو اطراف و ماکت وسط سالن بودم رو متوجه خودش کرد و در حالی که هنوز لحنش عصبی و بی حوصله بود گفت:
- کار شما تو قسمت محاسبه ی خطاست در واقع وظیفه ی اصلیتون اینجا اینه که طرحها و پلان های دستی و کامپیوتری مهندسین رو از همه جهت بررسی کنید و در صورت داشتن مشکل به اطلاعشون برسونید در غیر اینصورت به بخش بازبینی نهایی بفرستید.
بعدم با یه تقه وارد اتاق شد و منم پشت سرش.. با ورود ما سه تا خانوم سریع از جاهاشون بلند شدن و سلام کردند.. مجد جدی و رئیس مابانه جوابشون رو داد و بلافاصله رو کرد به یکی از اون خانوما که از بقیه کوتاه تر و فربه تر بود و صورت بانمکی داشت و به نظر از من کمی بزرگتر میومد و گفت :
- خانوم فرهمند ایشون خانوم مشفق هستند و از این به بعد به جای خانوم کرامت با ما همکاری میکنند. راهنمایی ها لازم رو در ارتباط با کارشون در اختیارشون بگذارید لطفا .
و بدون حرف اضافه اتاق رو ترک کرد .
نگاهی به اطراف انداختم اتاق کار جدیدم اتاق بزرگ ودلبازی بود که از چهارتا میز کار و یک میز بزرگ نقشه کشی تشکیل شده بود و روی هر میزم یه سیستم کامل کامپیوتری و پشت هر میز یک تخته یwhiteboard قرار داشت!!
بعد از رفتن مجد خانوم فرهمند لبخندی بهم زد و گفت :
- به آتیه خوش اومدی عزیزم من فاطمه فرهمند هستم مسئول این قسمت البته اینجا تیمی کار میکنیم ولی خوب دستور آقا ی مجد اینه که هر تیم یه مسئولم داشته باشه .
نمیدونم توی نگاهش چی بود که منو یاد نگاههای کتی اداخت شاید یه جور محبت خالصانه و این باعث شد منم در جوابش با لبخند بگم :
مجدبا سرفه ای من رو که محو اطراف و ماکت وسط سالن بودم رو متوجه خودش کرد و در حالی که هنوز لحنش عصبی و بی حوصله بود گفت:
- کار شما تو قسمت محاسبه ی خطاست در واقع وظیفه ی اصلیتون اینجا اینه که طرحها و پلان های دستی و کامپیوتری مهندسین رو از همه جهت بررسی کنید و در صورت داشتن مشکل به اطلاعشون برسونید در غیر اینصورت به بخش بازبینی نهایی بفرستید.
بعدم با یه تقه وارد اتاق شد و منم پشت سرش.. با ورود ما سه تا خانوم سریع از جاهاشون بلند شدن و سلام کردند.. مجد جدی و رئیس مابانه جوابشون رو داد و بلافاصله رو کرد به یکی از اون خانوما که از بقیه کوتاه تر و فربه تر بود و صورت بانمکی داشت و به نظر از من کمی بزرگتر میومد و گفت :
- خانوم فرهمند ایشون خانوم مشفق هستند و از این به بعد به جای خانوم کرامت با ما همکاری میکنند. راهنمایی ها لازم رو در ارتباط با کارشون در اختیارشون بگذارید لطفا .
و بدون حرف اضافه اتاق رو ترک کرد .
نگاهی به اطراف انداختم اتاق کار جدیدم اتاق بزرگ ودلبازی بود که از چهارتا میز کار و یک میز بزرگ نقشه کشی تشکیل شده بود و روی هر میزم یه سیستم کامل کامپیوتری و پشت هر میز یک تخته یwhiteboard قرار داشت!!
بعد از رفتن مجد خانوم فرهمند لبخندی بهم زد و گفت :
- به آتیه خوش اومدی عزیزم من فاطمه فرهمند هستم مسئول این قسمت البته اینجا تیمی کار میکنیم ولی خوب دستور آقا ی مجد اینه که هر تیم یه مسئولم داشته باشه .
- خوش وقتم منم کیانا مشفقم و خوشحالم توی تیم شما هستم و
فرهمند رو کرد به دوتا خانوم دیگه و گفت بچه ها نمیخواین خودتونو معرفی کنید ؟
اولی یه دختر قد بلند با چشم و ابروی قهوه ای موهایی به همین رنگ و پوست گندمی که تقریبا هم سن و سال خودمم نشون میداد سلامی کرد و با یه خنده ی ملیح گفت :
- من آتوسا محمدی هستم , روز اول کارتون رو بهتون تبریک میگم .
لبخندی زدم و باهاش دست دادم و گفتم :
- خوشبختم , ممنون از لطفت.
نفر بعد یه دختر تقریبا هم هیکل خودم و کم سن و سال تر با موهای روشن چشم سبز روشن بود که به نظر کمی هم خجالتی میومد , آهسته سلام کرد و گفت :
فرهمند رو کرد به دوتا خانوم دیگه و گفت بچه ها نمیخواین خودتونو معرفی کنید ؟
اولی یه دختر قد بلند با چشم و ابروی قهوه ای موهایی به همین رنگ و پوست گندمی که تقریبا هم سن و سال خودمم نشون میداد سلامی کرد و با یه خنده ی ملیح گفت :
- من آتوسا محمدی هستم , روز اول کارتون رو بهتون تبریک میگم .
لبخندی زدم و باهاش دست دادم و گفتم :
- خوشبختم , ممنون از لطفت.
- منم سحر امیری هستم .
با اونم دست دادم و گفتم :
- از آشنایی باهاتون خوشوقتم خانوم امیری
با این حرفم خانوم فرهمند گفت :
- کیانا حون خانوم امیری چیه هر کی ندونه فکر میکنه با مادر بزرگه دوستت داری حال و احوال میکنی ... ما توی این اتاق ادت داریم خودمون رو به اسم کوچیک صدا میزنیم پس راحت باش .
بعدم منو به سمت میزم راهنمایی کرد ووقتی همه سر جاهامون نشستیم آتوسا گفت :
- کیانا جون امروز شانست خوب بوده امروز تا طرفای ظهر بیکاریم و تا ساعت 1 قراره از اتاق مهندسین یه نقشه بیاد که بررسی گروهیش کنیم فرصت داریم یکم باهم بیشتر آشنا بشیم. اولم از خودت شروع میکنیم .
خندیدم و گفتم :
با اونم دست دادم و گفتم :
- از آشنایی باهاتون خوشوقتم خانوم امیری
با این حرفم خانوم فرهمند گفت :
- کیانا حون خانوم امیری چیه هر کی ندونه فکر میکنه با مادر بزرگه دوستت داری حال و احوال میکنی ... ما توی این اتاق ادت داریم خودمون رو به اسم کوچیک صدا میزنیم پس راحت باش .
بعدم منو به سمت میزم راهنمایی کرد ووقتی همه سر جاهامون نشستیم آتوسا گفت :
- کیانا جون امروز شانست خوب بوده امروز تا طرفای ظهر بیکاریم و تا ساعت 1 قراره از اتاق مهندسین یه نقشه بیاد که بررسی گروهیش کنیم فرصت داریم یکم باهم بیشتر آشنا بشیم. اولم از خودت شروع میکنیم .
- چی بگم آخه ؟
فاطمه گفت :
- از خودت تحصیلاتت خانوادت اینکه چی شد اومدی اینجا بگو تا از فضولی نمردیم . با حرف فاطمه هر 4 تامون زدیم زیر خنده سری تکون دادم و شروع کردم :
- کیانا , 24 سالمه و شیرازیم و در واقع 1 ماهه که اومدم تهران برای ادمه ی تحصیل توی مقطع فوق معماری دانشگاه ... و واسه ی اینکه خرج زندگیم رو خودم درآرم بقولی روی پای خودم وایسم به پیشنهاد دوست پدرم که از آشنایان آقای مجد بودم اومدم اینجا.
آتوسا گفت : باریک ا.. پس ارشدی اونم چه دانشگاهی فکر کنم خود مجدم لیسانسشو از همین دانشگاه گرفته البته فوق و دکتراش رو میدونم از سوربن فرانسه گرفته!!
فاطمه گفت :
- از خودت تحصیلاتت خانوادت اینکه چی شد اومدی اینجا بگو تا از فضولی نمردیم . با حرف فاطمه هر 4 تامون زدیم زیر خنده سری تکون دادم و شروع کردم :
- کیانا , 24 سالمه و شیرازیم و در واقع 1 ماهه که اومدم تهران برای ادمه ی تحصیل توی مقطع فوق معماری دانشگاه ... و واسه ی اینکه خرج زندگیم رو خودم درآرم بقولی روی پای خودم وایسم به پیشنهاد دوست پدرم که از آشنایان آقای مجد بودم اومدم اینجا.
فاطمه حرف آتوسا رو تایید کرد و گفت : آره لیسانسشو از دانشگاه تو گرفته .
بعدم رو کرد به آتوسا گفت :
- خوب نوبت تو
آتوسا لبخندی زد و گفت :
- منم همسن توام و لیسانس معماری از دانشگاه آزاد دارم و یک سال ونیم که اینجا مشغول به کارم.
فاطمه گفت :
بعدم رو کرد به آتوسا گفت :
- خوب نوبت تو
آتوسا لبخندی زد و گفت :
- منم همسن توام و لیسانس معماری از دانشگاه آزاد دارم و یک سال ونیم که اینجا مشغول به کارم.
- نمی خوای بگی کی معرفیت کرده ؟ بعدم با یه خنده ی ریزی ادامه داد نامزد عاشق و شیداش ..
آتوسا گونه هاش گل انداخت با یه خنده ی ملیحی در ادامه ی حرف فاطمه گفت :
- 2 سال عقد پسر داییمم و الان منتظریم سر بازیش تموم شه تا عروسی کنیم و از طریق پسر داییم که هم دوره ای لیسانس آقای مجد بود اینجا مشغول شدم البته خود کاوه ام تا سه ماه دیگه که خدمتش تموم بشه بر میگرده سر کارش توی همین شرکت!
با ذوف گفتم : به سلامتی ایشا.. خوشبخت بشین.
بعد فاطمه رو کرد به منو گفت حالا نوبت منه :
- منم 27 سالمه و عین آتوسا لیسانس معمایم و 4 ساله با یکی از بچه های حسابداری دانشگاهمون ازدواج کردم ولی هنوز بچه مچه خبری نیست که خودمون بچه ایم دو سالی میشه اینجا کار میکنم و از طریق شوهرم که حسابدار همین شرکت و توی بخش مالیه به آقای مجد معرفی شدم.
گفتم :
- چقدر خوب که کنار همین .
فاطمه خنده ای کرد و گفت :
- واسه ی من خوبه ولی واسه ی اون نه چون دست از پا خطا کنه
بعد انگشتشو کشید روی گلوش ..که باعث شد هممون بزنیم زیر خنده ..
رو کرد م به سحر و گفتم:
- نوبتی ام باشه نوبت شماست ..
سحر با خجالت لبخندی زد و گفت :
- منم 20 سالمه و تقریبا 4 ماهی میشه که اینجا کار میکنم فوق دیپلمه معماریم و از طریق پدر بزرگم به این شرکت معرفی شدم.
آتوسا گفت :
- پدر بزرگش جز مردای گل روزگار و خودشونم اینجا کار میکنن..
یهو بی هوا گفتم :
- نکنه مش رحیم رو میگین ؟
هر سه با تعجب تایید کردن حرف من رو منم داستان دیروز اینکه مش رحیم با یه نگاه چه جوری به دل من نشسته بود رو تعریف کردم و توی همین حین احساس کردم که سحر میخواد حرفی بزنه ولی روش نمیشه رو کردم بهش و گفتم :
- منم 27 سالمه و عین آتوسا لیسانس معمایم و 4 ساله با یکی از بچه های حسابداری دانشگاهمون ازدواج کردم ولی هنوز بچه مچه خبری نیست که خودمون بچه ایم دو سالی میشه اینجا کار میکنم و از طریق شوهرم که حسابدار همین شرکت و توی بخش مالیه به آقای مجد معرفی شدم.
گفتم :
- چقدر خوب که کنار همین .
فاطمه خنده ای کرد و گفت :
- واسه ی من خوبه ولی واسه ی اون نه چون دست از پا خطا کنه
بعد انگشتشو کشید روی گلوش ..که باعث شد هممون بزنیم زیر خنده ..
رو کرد م به سحر و گفتم:
- نوبتی ام باشه نوبت شماست ..
سحر با خجالت لبخندی زد و گفت :
- منم 20 سالمه و تقریبا 4 ماهی میشه که اینجا کار میکنم فوق دیپلمه معماریم و از طریق پدر بزرگم به این شرکت معرفی شدم.
آتوسا گفت :
- پدر بزرگش جز مردای گل روزگار و خودشونم اینجا کار میکنن..
یهو بی هوا گفتم :
- نکنه مش رحیم رو میگین ؟
- سحر جون چیزی میخوای بگی ؟
- کیانا جون میشه لطف کنی و به کسی نگی مش رحیم پدر بزرگمه .. آخه اینجا جوش یه جوریه که..
سری به نشونه ی تایید تکون دادم و گفتم :
- خیالت راحت هر چند که من اگه یه همچین آدمی پدر بزرگم بود همه جا جار میزدم ..
احساس کردم دیگه نمیخواد بحث و ادامه بده واسه ی همین منم پی گیر نشدم اونروز تا نزدیکای ظهر با بچه ها از هر دری حرف زدیم منم راجع به خودم بیشتر براشون گفتم البته داستان محمد و همسایه بودن با مجد رو از همه ی حرفام فاکتور گرفتم نمیدونم چرا ولی دلم میخواست به هر نحوی شده محمد و اون برهه از زمان رو به طور کلی از زندگیم پاک کنم!- کیانا جون میشه لطف کنی و به کسی نگی مش رحیم پدر بزرگمه .. آخه اینجا جوش یه جوریه که..
سری به نشونه ی تایید تکون دادم و گفتم :
- خیالت راحت هر چند که من اگه یه همچین آدمی پدر بزرگم بود همه جا جار میزدم ..
*************************************
توی اون چند ساعت تنها چیزی که روم نشد از بچه ها بپرسم و یه جورایی از کنجکاوی داشتم میمردم داستان کرامت و دلیل اخراجش بود از طرفی دوست نداشتم از سحر و آتوسا بپرسم چون نامزد آتوسا دوست صمیمی مجد بود و پدر بزرگ سحرم مش رحیم ,امین اون.
طرفای ساعت 12 بود که که فاطمه گفت :
- بچه ها بهتره بریم ناهار الانه که سر و کله ی آقای فراست پیدا بشه و نقشه رو بیاره برای بررسی.
سحر و آتوسا حرف فاطمه رو تایید کردن و هرسه قابلمه های کوچکی رو از کیفاشون بیرون آوردن و به من نگاه کردن من که غذایی نداشتم گفتم :
- بچه ها من غذا نیاوردم دیگه وایمیسم یه بارکی رفتم خونه میخورم .
فاطمه گفت :
- وا دختر مگه میشه تا عصر ضعف میکنی اونم بعد از سرو کله زدن با پلان جدید بیا نا هر کدوم یه سهمم از غذامون بهت بدیم یه پرس کامل میشه تعارف معارفم بگذارکنار چون ما اهل این حرفا نیستیم.
دیدم بیراه نمیگه قبول کردم و همگی راه افتادیم سمت آشپرخونه موقعی که رفتیم تو از تعجب شاخام داشت در میمود صرفنظر از تمیز ومرتب بودن اونجا سه تا مایکروویو و یخچال ساید بای ساید و 2تا گازرو میزی برقی و سماور و کتری ویه میز بزرگ 12 نفره .. خلاصه همه چی پیدا میشد اونم چند تا چند تا پیش خودم فکر کردم بیخود نیست شرکت موفقی داره چقدر به کارمنداش میرسه .
بچه ها ظرفاشون رو تو مایکروویوا گذاشتن و بعد از گرم شدن از توی یکی کابینت ها بشقاب درآوردن و هر کدوم یه سهم از غذا شون رو بهم داد و مشغول شدیم . موقع خوردن از هر دری حرف زدیم بعد از مدت ها تنهایی غذا خوردن اونروز توی جمع غذا خیلی بهم چسبید از طرفیم دلم برایخونوادم یه ذره شد و تصمیم گرفتم توی اولن تعطیلی رسمی حتما یه سر بهشون بزنم.
بعد از اینکه ناهارمون تموم شد بچه ها ظرفارو توی سینک دست شویی گذاشتن با ناراحتی به ظرف ها نگاهی انداختم که فاطمه آروم زیر گوشم گفت :
- مش رحیم دوست نداره ببینه کسی ظرف میشوره میگه ما به اندازه ی کافی خودمون کار داریم .
- ولی آخه .
وسط حرفم پرید و گفت :
- مش رحیمه دیگه
بعدم اشاره کرد به سحرو انگشتشو به علامت سکوت جلوی بینیش گرفت .
موقعی که از آشپز خونه اومدیم بیرون با دیدن تابلوی نمازخونه یاد نمازم افتادم نگاهی به ساعت انداختم ساعت 12:30 بود هنوز نیم ساعتی تا بررسی پلان وقت داشتم و بعیدم میدونستن با این ترافیک تهران عصری میرسیدم تا برم خونه بخونم .
روم نشد به بچه ها بگم میرم نماز گفتم پیش خودشون میگن چه ریاکاره رو کردم بهشون و گفتم :
-شما برید من یه دستشویی برم وبیام.
با رفتنشون منم وارد دستشویی شدم بعد از وضو گرفتن رفتم سمت نماز خونه همزمان با ورود من یه پسر جوون با قد متوسط موهای قهوه ای روشن و پوست مهتابی داشت میومد از اونجا بیرون نا خودآگاه چشم تو چشم هم شدیم لبخندی زد و سلام کرد بعد از اینکه جوابشو دادم ازم پرسید :
- شما همکار جدیدمون هستید ؟
- بله
- من مصفا هستم از مهندسای واحد بازبینی نهایی .
- مشفق هستم . بخش محاسبه
- خوشوقتم از آشناییتون,التماس دعا.
و با گفتن با اجازتون در و بست ورفت .
بعد از نماز نگاهی به ساعت انداختم یه ربع به یک بود با خیال راحت مانتوم رو مرتب کردمو و کفشم و پوشیدم رفتم سمت اتاق کارم دم در اتاق با مجد سینه به سینه شدم نمیدونم چرا ولی امروز صبح از بعد از داستان کرامت چشماش یه خون نشسته بود
نیم نگاه عصبی بهم انداخت و گفت :
- ممکنه بپرسم کجایید؟ آقای فراست و خانومای دیگه 10 دقیقه ای هست منتظرتونن..
نمیدونم چرا زبونم نمیچرخید بگم نمازخونه توی دودوتا چهارتای این بودم که بگم یا نه که عصبانی تر در حالی که سعی میکرد تن صداشو بلند نکنه زیر لب غرید :
- روز اول و بی نظمی خدا آخرش بخیر کنه می ترسم راجع به توام اشتباه کرده باشم!! توی همین حین مصفا از اتاق بازبینی بیرون اومد و با لبخند به مجد و من رو کرد بهم وگفت :
- قبول باشه خانم مشفق .
وبعدم راهشو کشید ورفت ..مجد منتظر موند تا مصفا از پیچ راهرو بپیچه بلافاصله صورتشو رو به من کرد و گفت :
- چی قبول باشه ؟؟ چه زود با همه ام آشنا شدین ...
از این حالتش خوشم اومد یه حرصی تو چشماش بود!!! واسه ی اینکه از حرص بترکونمش خیلی خونسرد گفتم :
- اتفاقا میخواستم بهتون تبریکم بگم کارمندای شایسته ای دارین .. در ضمن یکم فکر کنید میفهمین در مقابل چه کارهایی قبول باشه میگن!!!
بعدم بی توجه به خودش و چشماش که با زبونی بی زبونی میگفت گردنتو میشکنم با یه لبخندی رفتم تو اتاق ..
موقعی که وارد شدم فاطمه با دستپاچگی گفت :
- آقای مجد رو ندیدی اومد دید نیستی خیلی عصبانی شد .
- چرا دیدمش
- خوب؟
- چیزی نگفتن فقط پرسیدن کجا بودی گفتم دستشویی همین.
بعد خودش وبقیه نفس راحتی کشیدن که آتوسا گفت :
- اخه اونجوری که اون قاطی کرد از نبودنت گفتیم توبیخت حتمیه .
بعدم فاطمه با گفتن بخیر گذشت من رو به آقای فراست معرفی کرد فراستم بد از خوش آمد گویی توضیحی روی پلان ها داد و رفت .
با رفتن فراست فاطمه پلان ها رو به چهار قسمت تقسیم کردیم و هر قسمت رو به یکی از ماها داد آتوسا و سحر رفتن پشت میزشونو مشغول کار شدن و خودشم توضیحات لازم رو راجع به روند محاسبات گفت و قرار شد اگه مشکلی داشتم از خودش بپیرسم .
اونقدر محو کار شده بودم که با صدای آتوسا که گفت :
- کیانا جون ساعت 5 نمیای بریم ؟
به خودم اومد و کش و قوسی به تنم دادم و گفتم :
- یکم دیگه مونده شماها تموم کردین ؟
فاطمه در جوابم گفت :
- آره عزیزم اولشه یکم دستت کنده بعدا سریع تر میشی.
گفتم :
- خسته نباشید . خوش بحالتون ,منم میمونم وقتی تموم شد میرم .
هر سه لبخندی زدن و با گفتن مواظب خودت باش خداحافظی کردن و رفتن.
منم مشغول کار شدم تا بالاخره تموم شد . چشمام میسوخت هوام تاریک شده بود تقریبا, به ساعنت نگاهی انداخنم و با دیدن 7:30 شب تقریبا از جام پریدم و بعد از مرتب کردن میز چراغارو خاموش کردم و از اتاق زدم بیرون ..
هیچ کس توی شرکت نبود سریع رفتم سمت دستگیره ی در که با صدای مجد سر جام میخکوب شدم ...
- کلا انگار قسمته منو و شما باهم تنها بمونیم ..
بی تفاوت نگاش کردم و گفتم :
- من متوجه گذر زمان نشدم وگرنه این افتخار نصیبتون نمیشد .
خندید .. ولی برخلاف دفعه ها ی قبل خندش عصبی بود ,اومد سمت در و گفت :
- مسیرمون یکیه هوام تاریک شده با من میای؟
- نه مرسی
- باشه این آخرین دفعه ای بود که گفتم!!
خواستم برم که دیدم درباز نمیشه یکم تقلا کردم که با لحن ریلکسی گفت :
- درو نشکن قفله ...
من همش یه هفته بود میشناختمش و یه هفته برای اعتماد به آدما خیلی کم بود تمام تنم عرق یخ کرد بر گشتم سمتش و دیدم دست یه سینه وایساده و با لبخند موذیانه ای داره منو نگاه میکنه ... انگار که از ترسیدن من لذت میبرد شایدم یه جورایی میخواست بهم بفهمونه اون قوی تره ..با اینکه داشتم از ترس سکته میکردم وشاید حتی رنگمم پریده بود تکیه دادم به در و خیره شدم به چشماش چند ثانیه ای به همین منوال گذشت یهو اومد سمتم ناخود آگاه جیغ زدم که با جیغ من شروع کرد بلند خندیدن اینبار خندش عصبی نبود و از ته دل بود رو کرد بهم و گفت :
- بهت گفتم من با جوجه خونگیا کاری ندارم .. اینم تلافیه زبون درازی امروزت بود .. در ضمن من فکر میکردم همه رفتن که در رو قفل کرده بودم .
با غضب نگاش کردم ... بی توجه به من کلید انداخت و قفل در رو باز کرد بعدم دستگیره ی در رو گرفت و خود درو باز کرد و سر خم کرد و گفت :
- بفرمایید ...
بغض چنگ انداخته بود تو گلوم اونقدر با عجله از در رفتم بیرون که بهش که کنار در وایساده بود تنه زدم ..
توی راهرو صدای خندشو شنیدم ....
اول از همه حالم از ضعف ناتوانیه خودم بهم میخورد و بدم از اون , عقده ی امروز رو خالی کرده بود اونم به بدترین نحو ..
باید نشونش میدادم ...
هزار تا نقشه ی مختلف تو ذهنم میچرخید اونقدر تو فکر بودم که نفهمیدم کی رسیدم دم در خونه ... یه لحظه از تصور همسایه بودنمون موهای تنم سیخ شد .. ولی بدش به خودم نهیب زدم کیانا قوی باش...
کلید انداختم وارد شدم اول از همه به پارکینگ نگاه انداختم ماشینش نبود نمیدونم چرل ولی نفس راحتی کشیدم و رفتم بالا ..
ساعت 9:30 دقیقه شب رو نشون میداد که وارد خونه شدم دررو بستم و قفل کردم .. اونقدر اعصابم داغون بودو فکر انتقام ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود که حتی حوصله ی اینکه به خونه هم زنگ بزنم نداشتم ... اولین روز کاریم رو به گند کشیده بود.. شام نون و پنیر خوردم و غذایی که دیشب درست کرده بودم رو گذاشتم برای فردا سر کار ...با تنی خسته و ذهنی درگیر رفتم تو تخت و نفهمیدم درست کی خوابم برد.
____________________________________________ طرفای ساعت 12 بود که که فاطمه گفت :
- بچه ها بهتره بریم ناهار الانه که سر و کله ی آقای فراست پیدا بشه و نقشه رو بیاره برای بررسی.
سحر و آتوسا حرف فاطمه رو تایید کردن و هرسه قابلمه های کوچکی رو از کیفاشون بیرون آوردن و به من نگاه کردن من که غذایی نداشتم گفتم :
- بچه ها من غذا نیاوردم دیگه وایمیسم یه بارکی رفتم خونه میخورم .
فاطمه گفت :
- وا دختر مگه میشه تا عصر ضعف میکنی اونم بعد از سرو کله زدن با پلان جدید بیا نا هر کدوم یه سهمم از غذامون بهت بدیم یه پرس کامل میشه تعارف معارفم بگذارکنار چون ما اهل این حرفا نیستیم.
دیدم بیراه نمیگه قبول کردم و همگی راه افتادیم سمت آشپرخونه موقعی که رفتیم تو از تعجب شاخام داشت در میمود صرفنظر از تمیز ومرتب بودن اونجا سه تا مایکروویو و یخچال ساید بای ساید و 2تا گازرو میزی برقی و سماور و کتری ویه میز بزرگ 12 نفره .. خلاصه همه چی پیدا میشد اونم چند تا چند تا پیش خودم فکر کردم بیخود نیست شرکت موفقی داره چقدر به کارمنداش میرسه .
بچه ها ظرفاشون رو تو مایکروویوا گذاشتن و بعد از گرم شدن از توی یکی کابینت ها بشقاب درآوردن و هر کدوم یه سهم از غذا شون رو بهم داد و مشغول شدیم . موقع خوردن از هر دری حرف زدیم بعد از مدت ها تنهایی غذا خوردن اونروز توی جمع غذا خیلی بهم چسبید از طرفیم دلم برایخونوادم یه ذره شد و تصمیم گرفتم توی اولن تعطیلی رسمی حتما یه سر بهشون بزنم.
بعد از اینکه ناهارمون تموم شد بچه ها ظرفارو توی سینک دست شویی گذاشتن با ناراحتی به ظرف ها نگاهی انداختم که فاطمه آروم زیر گوشم گفت :
- مش رحیم دوست نداره ببینه کسی ظرف میشوره میگه ما به اندازه ی کافی خودمون کار داریم .
- ولی آخه .
وسط حرفم پرید و گفت :
- مش رحیمه دیگه
بعدم اشاره کرد به سحرو انگشتشو به علامت سکوت جلوی بینیش گرفت .
موقعی که از آشپز خونه اومدیم بیرون با دیدن تابلوی نمازخونه یاد نمازم افتادم نگاهی به ساعت انداختم ساعت 12:30 بود هنوز نیم ساعتی تا بررسی پلان وقت داشتم و بعیدم میدونستن با این ترافیک تهران عصری میرسیدم تا برم خونه بخونم .
روم نشد به بچه ها بگم میرم نماز گفتم پیش خودشون میگن چه ریاکاره رو کردم بهشون و گفتم :
-شما برید من یه دستشویی برم وبیام.
با رفتنشون منم وارد دستشویی شدم بعد از وضو گرفتن رفتم سمت نماز خونه همزمان با ورود من یه پسر جوون با قد متوسط موهای قهوه ای روشن و پوست مهتابی داشت میومد از اونجا بیرون نا خودآگاه چشم تو چشم هم شدیم لبخندی زد و سلام کرد بعد از اینکه جوابشو دادم ازم پرسید :
- شما همکار جدیدمون هستید ؟
- بله
- من مصفا هستم از مهندسای واحد بازبینی نهایی .
- مشفق هستم . بخش محاسبه
- خوشوقتم از آشناییتون,التماس دعا.
و با گفتن با اجازتون در و بست ورفت .
بعد از نماز نگاهی به ساعت انداختم یه ربع به یک بود با خیال راحت مانتوم رو مرتب کردمو و کفشم و پوشیدم رفتم سمت اتاق کارم دم در اتاق با مجد سینه به سینه شدم نمیدونم چرا ولی امروز صبح از بعد از داستان کرامت چشماش یه خون نشسته بود
نیم نگاه عصبی بهم انداخت و گفت :
- ممکنه بپرسم کجایید؟ آقای فراست و خانومای دیگه 10 دقیقه ای هست منتظرتونن..
نمیدونم چرا زبونم نمیچرخید بگم نمازخونه توی دودوتا چهارتای این بودم که بگم یا نه که عصبانی تر در حالی که سعی میکرد تن صداشو بلند نکنه زیر لب غرید :
- روز اول و بی نظمی خدا آخرش بخیر کنه می ترسم راجع به توام اشتباه کرده باشم!! توی همین حین مصفا از اتاق بازبینی بیرون اومد و با لبخند به مجد و من رو کرد بهم وگفت :
- قبول باشه خانم مشفق .
وبعدم راهشو کشید ورفت ..مجد منتظر موند تا مصفا از پیچ راهرو بپیچه بلافاصله صورتشو رو به من کرد و گفت :
- چی قبول باشه ؟؟ چه زود با همه ام آشنا شدین ...
از این حالتش خوشم اومد یه حرصی تو چشماش بود!!! واسه ی اینکه از حرص بترکونمش خیلی خونسرد گفتم :
- اتفاقا میخواستم بهتون تبریکم بگم کارمندای شایسته ای دارین .. در ضمن یکم فکر کنید میفهمین در مقابل چه کارهایی قبول باشه میگن!!!
بعدم بی توجه به خودش و چشماش که با زبونی بی زبونی میگفت گردنتو میشکنم با یه لبخندی رفتم تو اتاق ..
موقعی که وارد شدم فاطمه با دستپاچگی گفت :
- آقای مجد رو ندیدی اومد دید نیستی خیلی عصبانی شد .
- چرا دیدمش
- خوب؟
- چیزی نگفتن فقط پرسیدن کجا بودی گفتم دستشویی همین.
بعد خودش وبقیه نفس راحتی کشیدن که آتوسا گفت :
- اخه اونجوری که اون قاطی کرد از نبودنت گفتیم توبیخت حتمیه .
بعدم فاطمه با گفتن بخیر گذشت من رو به آقای فراست معرفی کرد فراستم بد از خوش آمد گویی توضیحی روی پلان ها داد و رفت .
با رفتن فراست فاطمه پلان ها رو به چهار قسمت تقسیم کردیم و هر قسمت رو به یکی از ماها داد آتوسا و سحر رفتن پشت میزشونو مشغول کار شدن و خودشم توضیحات لازم رو راجع به روند محاسبات گفت و قرار شد اگه مشکلی داشتم از خودش بپیرسم .
اونقدر محو کار شده بودم که با صدای آتوسا که گفت :
- کیانا جون ساعت 5 نمیای بریم ؟
به خودم اومد و کش و قوسی به تنم دادم و گفتم :
- یکم دیگه مونده شماها تموم کردین ؟
فاطمه در جوابم گفت :
- آره عزیزم اولشه یکم دستت کنده بعدا سریع تر میشی.
گفتم :
- خسته نباشید . خوش بحالتون ,منم میمونم وقتی تموم شد میرم .
هر سه لبخندی زدن و با گفتن مواظب خودت باش خداحافظی کردن و رفتن.
منم مشغول کار شدم تا بالاخره تموم شد . چشمام میسوخت هوام تاریک شده بود تقریبا, به ساعنت نگاهی انداخنم و با دیدن 7:30 شب تقریبا از جام پریدم و بعد از مرتب کردن میز چراغارو خاموش کردم و از اتاق زدم بیرون ..
هیچ کس توی شرکت نبود سریع رفتم سمت دستگیره ی در که با صدای مجد سر جام میخکوب شدم ...
- کلا انگار قسمته منو و شما باهم تنها بمونیم ..
بی تفاوت نگاش کردم و گفتم :
- من متوجه گذر زمان نشدم وگرنه این افتخار نصیبتون نمیشد .
خندید .. ولی برخلاف دفعه ها ی قبل خندش عصبی بود ,اومد سمت در و گفت :
- مسیرمون یکیه هوام تاریک شده با من میای؟
- نه مرسی
- باشه این آخرین دفعه ای بود که گفتم!!
خواستم برم که دیدم درباز نمیشه یکم تقلا کردم که با لحن ریلکسی گفت :
- درو نشکن قفله ...
من همش یه هفته بود میشناختمش و یه هفته برای اعتماد به آدما خیلی کم بود تمام تنم عرق یخ کرد بر گشتم سمتش و دیدم دست یه سینه وایساده و با لبخند موذیانه ای داره منو نگاه میکنه ... انگار که از ترسیدن من لذت میبرد شایدم یه جورایی میخواست بهم بفهمونه اون قوی تره ..با اینکه داشتم از ترس سکته میکردم وشاید حتی رنگمم پریده بود تکیه دادم به در و خیره شدم به چشماش چند ثانیه ای به همین منوال گذشت یهو اومد سمتم ناخود آگاه جیغ زدم که با جیغ من شروع کرد بلند خندیدن اینبار خندش عصبی نبود و از ته دل بود رو کرد بهم و گفت :
- بهت گفتم من با جوجه خونگیا کاری ندارم .. اینم تلافیه زبون درازی امروزت بود .. در ضمن من فکر میکردم همه رفتن که در رو قفل کرده بودم .
با غضب نگاش کردم ... بی توجه به من کلید انداخت و قفل در رو باز کرد بعدم دستگیره ی در رو گرفت و خود درو باز کرد و سر خم کرد و گفت :
- بفرمایید ...
بغض چنگ انداخته بود تو گلوم اونقدر با عجله از در رفتم بیرون که بهش که کنار در وایساده بود تنه زدم ..
توی راهرو صدای خندشو شنیدم ....
اول از همه حالم از ضعف ناتوانیه خودم بهم میخورد و بدم از اون , عقده ی امروز رو خالی کرده بود اونم به بدترین نحو ..
باید نشونش میدادم ...
هزار تا نقشه ی مختلف تو ذهنم میچرخید اونقدر تو فکر بودم که نفهمیدم کی رسیدم دم در خونه ... یه لحظه از تصور همسایه بودنمون موهای تنم سیخ شد .. ولی بدش به خودم نهیب زدم کیانا قوی باش...
کلید انداختم وارد شدم اول از همه به پارکینگ نگاه انداختم ماشینش نبود نمیدونم چرل ولی نفس راحتی کشیدم و رفتم بالا ..
ساعت 9:30 دقیقه شب رو نشون میداد که وارد خونه شدم دررو بستم و قفل کردم .. اونقدر اعصابم داغون بودو فکر انتقام ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود که حتی حوصله ی اینکه به خونه هم زنگ بزنم نداشتم ... اولین روز کاریم رو به گند کشیده بود.. شام نون و پنیر خوردم و غذایی که دیشب درست کرده بودم رو گذاشتم برای فردا سر کار ...با تنی خسته و ذهنی درگیر رفتم تو تخت و نفهمیدم درست کی خوابم برد.
**********************************************
دو سه روز بعد از اون ماجرا انقدر درگیر کارای شرکت و assignment های دانشگام بودم که نه مجد و دیدم نه فرصت کردم با مامان اینا تماس بگیرم تا اینکه یکشنبه عصر به محض اینکه وارد خونه شدم تلفن زنگ زد اول با سابقه ی ذهنی که داشتم خیال کردم مجده ولی بعد یادم افتاد از در که اومدم , ماشینش توی پارکینگ نبود واسه ی همین بدو رفتم سمت تلفن. به محض اینکه گوشی رو برداشتم صدای جیغ کتی پیچید تو گوشم :
- هیچ معلوم هست کجایی بی وفا؟؟؟ دیگه رفتی سر کار خودتو گرفتی دریغ از یه زنگ !! نمیگی این خواهر تنهاست ؟؟ تو رفتی عشق و صفا دیگه منو یادت رفت ..
خندم گرفته بود راست میگفت خیلی وقت بود با خونه تماس نگرفته بودم واسه ی همین گفتم :
- باشه باشه تسلیم ... حالام نمیخوای به بزرگترت سلام کنی ؟
- خیلی پرویی کیانا .. خیلی... بعدم خندید گفت :
- -سلامی به گرمیه آفتاب شیراز , شهر عشاق ...
وسط حرفش پریدم و با خنده گفتم :
- اووووه بسه توام , حالت چطوره ؟ کتی بخدا نمیدونی چقدر دلم هواتو کرده, اینکه بشینیم با هم ساعت ها حرف بزنیم .
- آره خواهر بشینیم ساعت ها به کله پاچه ی مردم که تو دیگ غل غل میخوره نگاه کنیم ..
- کوفت !! ما کجا غیبت میکنیم ؟
- آره اصلا فقط بیان واقعیته عزیزم!!!
- عاشقتم ! یعنی لودگی نکنی اموراتت نمیگذره ها ! مامان بابا چطورن ؟
- همه سر و مرو گندهن و دارن منو چپ چپ نگاه میکنن .
بعدم خندید و گفت :
- بیا اول با خانوم والده و ابوی صحبت کن بعد من باهات حرف میزنم فعلا!
مامان در حالی که داشت به کیانا غر غر میکرد گوشی رو گرفت و تا صدای منو شنید گفت :
- سلام مادری , قربون چشمای قشنگت برم . خوبی ؟
حرف ها و صدای مامان بعد از مدت ها یه آرامش عجیبی بهم داد اونقدر که برای بار هزارم ازینکه سایشون بالای سرمه تو دلم خدارو شکر کردم و در جواب مامان گفتم :
- سلام مامان گلم .. خوبم الحمدا.. .. فقط دوری از شما و باباست که اذیتم میکنه.
- بخدا منم همش تو فکرتم .. مادر نشدی بفهمی وقتی بچه ی آدم ازش جدا میشه چه حالی پیدا میکنه .
تقریبا ده دقیقه ای با مامان حرف زدم و کلی نصیحت کرد که مواظب خورد و خوراکم باشم الان که اواسط مهر و هوا سرد گرم میشه مواظب باشم سرما نخورم و....بعدم به سختی راضی شد گوشیرو به بابا بده ..
وقتی صدای بابا توی گوشم پیچید اون آرامش صد برابر شد نمیدونم چرا ولی از همون بچه گیم بابایی بودم نه اینکه از مامان نوشین بیشتر دوستش داشته باشم نه فقط باهاش راحت تر بودم درست عکس کتی ..
بابا گفت :
- سلام بابا جان احوالت چطوره این مامانت مهلت نمیده آدم صدای قشنگه دخترشو بشنوه..کجایی بابا پیدات نیست؟
- سلام بابا محسنم خوبین شما ؟؟؟ بخدا بابا نمیدونی چقدر درگیرم از شرکت که نمیتونم زنگ بزنم خونم که میام تا غذایی درست کنم و یه سری کارای دانشگامو انجام بدم شده 11 دیگه جونی واسم نمونده.
- خسته نکن خودتو بابایی, تو که به این پول نیازی نداری منم اگه پیشنهادشو دادم واسه خاطر خودت بود هروقت احساس کردی از پسش بر نمیای بگو..
- نه بابا خوبه فقط یکم هنوز دستم نیومده چجوری برنامه ریزی کنم راستی بابا ؟ شما میدونستید رئیس شرکتی که من میرم پسر خانومیه که این خونرو ازش خریدیم ؟
- آره بابا سخاوت بهم گفته بود مگه به تو نگفته بود ؟
- نه من نمیدونستم
- حالا چطور مگه ؟
- هیچی بابا همینجوری ...
باورم نمیشدبابا میدونسته و هیچی بهم نگفته البته پیش خودش فکر کرده بود که سخاوت میگه ... ولی اون چرا نگفته ؟؟؟...با صدای بابا به خودم اومد که میگفت :
- بهر حال بابا زیاد به خودت فشار نیار و در آرامش کامل به کارات برس. اینم بدون من و مامانت همیشه بهت افتخار میکنیم دوست داریم ... اگه کاری نداری گوشیو بدم کتی ..
- نه بابا مرسی به خاطر همه ی محببتاتون ... مواظب خودتون باشید ..
بعدم خداحافظی کردیم و با کتی نزدیک یک ساعت از هر دری حرف زدیم از فامیل و شرکت گرفته تا دانشگاه اونو دانشگاه خودم فقط نمیدونم چرا زبونم نچر خید راجع به مجد حرفی بزنم قرار شد اولین تعطیلی پشت هم یا کتی بیاد تهران یا من برم شیراز و ترجیح دادم وقتی دیدمش همه چی رو براش تعریف کنم.
روز بعد نمیدونم چرا ساعت موبایلم زنگ نزد و شاید زنگ زده بود و من نشنیده بودم طرفای 7:15 بود از خواب پریدم داشتم سکته میکردم با جتم میرفتم 8 نمیرسیدم واسه ی همین بلافاصله زنگ زدم به فاطمه و بهش گفتم خواب موندم اونم گفت:
- ایرادی نداره اگه تونستم برات کارت میزنم.
- آخه شمس رو چیکار میکنی؟
- به ظاهرش نگاه نکن , آدم بدی نیست فقط توام گوله بیایا !
بعد از حرف زدن با فاطمه یکم خیالم را حت شدم بدو بدو حاضر شدم و یه لقمه نون گذاشتم دهنمو بزور آب فرو دادم تا فشارم نیافته و ساعت 7:45 از خونه زدم بیرون .
از شانس بدم مجد توی پارکینگ بود و داشت سوار ماشینش میشد منم بدون اینکه نیم گاهی بهش کنم بدو از در رفتم بیرون ...
به محض اینکه سر خیابون رسیدم مجدم از کنارم رد شد و رفت خدا خدا میکردم نره شرکت آخه بعضی روزا صبح ها میرفت شهرداری .. دوباره بی خیال مال دنیا شدم اولین تاکسی که از جلوم رد شد دربست گرفتم....به محض اینکه راننده پیچید توی اتوبان نزدیک بود گریم بگیره ...اتوبان قفل شده بود از ترافیک ..خودمو کلی فحش دادم که چرا با همون اتوبوس نرفتم حداقل تا یه مسیری خط ویژه بود و سریع تر میرفت ..خلاصه با هر بد بختی بود ساعت 9 رسیدم شرکت راه پله هارو که داشتم میرفتم یه sms به فاطمه که توی راه کچلم کرده بود با زنگ وsms, زدم که من رسیدم ! و تا رفتم تو , شمس آروم بهم گفت بدو تو اتاقت مجد شک کرده به کارتی که فرهمند جات زده . بعدم روشو کرد انور و بی خیال مشغول کارش شد . پیش خودم گفتم : اگه شک کرده پس به احتمال زیاد الان یا تو اتاقمه یا داره میره اونجا . با هزار ترس و استرس راهروی اول رو پیچیدم و یواشکی سرک کشیدم که دیدم بله.. داره میره سمت در قسمت محاسبه به محض اینکه رفتش تو گوله رفتم سمت دستشویی و کیفم گذاشتم توی قسمت زنونه و دستمو خیس کردم و رفتم سمت اتاقم.
با وارد شدن من فاطمه و آتوسا وسحر سه تایی گفتن :
- ایناهاشن خانوم مشفق.
منم بدون اینکه خودم رو ببازم رو کردم بهش و گفتم:
- با بنده امری داشتین ؟
در عین حالی که عصبی بود با شک پرسید :
- شما امروز کی تشریف آوردین شرکت ؟ الان کجا بودید؟
با خونسردی گفتم :
- مثل همیشه ساعت 8 , الانم شرمنده رفته بودم دستشویی , چطور مگه ؟ مشکلی پیش اومده؟
در حالی که ابروهاشو به نشانه ی تعجب داد بالا رو کرد به فاطمه و با لحن تندی گفت :
- پس چرا وقتی از شما میپرسم خانوم مشفق کجان مِن مِن میکنید ؟
فاطمم که دیگه خیالش از بابت من راحت شده بود با آرامش گفت :
- چون نمیدونستم!! آخه معمولا کسی میخواد بره دستشویی اعلام نمیکنه جناب مجد !!
کارد میزدی خونش در نمیومد ولی خودشو کنترل کرد و با لحن عادی گفت :
- آهان .. حق با شماست
بعدم رو کرد به من و با طعنه گفت :
- راستش شما چون به طور موقت اینجا مشغولید.. خواستم بگم توی این یک ماه من تمرکز زیادی روی عملکردتون دارم پس حواستون جمع تک تک کاراتون باشه .
پوزخندی زدم که از چشمش دور نموند ومثل خودش با طعنه گفتم :
- صد البته این نشانه ی درایت شما در امر ریاسته الانم اگه با بنده کاری ندارید برم پشت میزم که کارم نیمه تموم مونده.
با گفتن بفرمایید ..از اتاق بیرون رفت و به محض بسته شدن در هر چهار نفرمون از خنده ولو شدیم روی صندلیامون در حالی که سعی میکردم بی صدا بخندم رو کردم به فاطمه و گفتم :
- دستت طلا دختر کارت عالی بود!!!
- فاطمم در حالی که ریسه رفته بود از خنده گفت :
- خدا نکشدت , وقتی شمس زنگ زد گفت مجد داره میاد اونجا نزدیک بود شلوارمو خیس کنم واسه ی همین بهش گفتم اگه تو اومدی بگه بهت مجد شک کرده که تو همون لحظه sms زدی .. ولی بازم شک داشتم بتونی کاری کنی که نفهمه ... نمیدونستم اینقدر فیلمی ...
آتوسا و سحرم حرفای فاطمه رو تایید کردن و کردن بعد از کلی خندیدن و شکر گزاری بابت اینکه لو نرفتیم مشغول کارمون شدیم ...
- هیچ معلوم هست کجایی بی وفا؟؟؟ دیگه رفتی سر کار خودتو گرفتی دریغ از یه زنگ !! نمیگی این خواهر تنهاست ؟؟ تو رفتی عشق و صفا دیگه منو یادت رفت ..
خندم گرفته بود راست میگفت خیلی وقت بود با خونه تماس نگرفته بودم واسه ی همین گفتم :
- باشه باشه تسلیم ... حالام نمیخوای به بزرگترت سلام کنی ؟
- خیلی پرویی کیانا .. خیلی... بعدم خندید گفت :
- -سلامی به گرمیه آفتاب شیراز , شهر عشاق ...
وسط حرفش پریدم و با خنده گفتم :
- اووووه بسه توام , حالت چطوره ؟ کتی بخدا نمیدونی چقدر دلم هواتو کرده, اینکه بشینیم با هم ساعت ها حرف بزنیم .
- آره خواهر بشینیم ساعت ها به کله پاچه ی مردم که تو دیگ غل غل میخوره نگاه کنیم ..
- کوفت !! ما کجا غیبت میکنیم ؟
- آره اصلا فقط بیان واقعیته عزیزم!!!
- عاشقتم ! یعنی لودگی نکنی اموراتت نمیگذره ها ! مامان بابا چطورن ؟
- همه سر و مرو گندهن و دارن منو چپ چپ نگاه میکنن .
بعدم خندید و گفت :
- بیا اول با خانوم والده و ابوی صحبت کن بعد من باهات حرف میزنم فعلا!
مامان در حالی که داشت به کیانا غر غر میکرد گوشی رو گرفت و تا صدای منو شنید گفت :
- سلام مادری , قربون چشمای قشنگت برم . خوبی ؟
حرف ها و صدای مامان بعد از مدت ها یه آرامش عجیبی بهم داد اونقدر که برای بار هزارم ازینکه سایشون بالای سرمه تو دلم خدارو شکر کردم و در جواب مامان گفتم :
- سلام مامان گلم .. خوبم الحمدا.. .. فقط دوری از شما و باباست که اذیتم میکنه.
- بخدا منم همش تو فکرتم .. مادر نشدی بفهمی وقتی بچه ی آدم ازش جدا میشه چه حالی پیدا میکنه .
تقریبا ده دقیقه ای با مامان حرف زدم و کلی نصیحت کرد که مواظب خورد و خوراکم باشم الان که اواسط مهر و هوا سرد گرم میشه مواظب باشم سرما نخورم و....بعدم به سختی راضی شد گوشیرو به بابا بده ..
وقتی صدای بابا توی گوشم پیچید اون آرامش صد برابر شد نمیدونم چرا ولی از همون بچه گیم بابایی بودم نه اینکه از مامان نوشین بیشتر دوستش داشته باشم نه فقط باهاش راحت تر بودم درست عکس کتی ..
بابا گفت :
- سلام بابا جان احوالت چطوره این مامانت مهلت نمیده آدم صدای قشنگه دخترشو بشنوه..کجایی بابا پیدات نیست؟
- سلام بابا محسنم خوبین شما ؟؟؟ بخدا بابا نمیدونی چقدر درگیرم از شرکت که نمیتونم زنگ بزنم خونم که میام تا غذایی درست کنم و یه سری کارای دانشگامو انجام بدم شده 11 دیگه جونی واسم نمونده.
- خسته نکن خودتو بابایی, تو که به این پول نیازی نداری منم اگه پیشنهادشو دادم واسه خاطر خودت بود هروقت احساس کردی از پسش بر نمیای بگو..
- نه بابا خوبه فقط یکم هنوز دستم نیومده چجوری برنامه ریزی کنم راستی بابا ؟ شما میدونستید رئیس شرکتی که من میرم پسر خانومیه که این خونرو ازش خریدیم ؟
- آره بابا سخاوت بهم گفته بود مگه به تو نگفته بود ؟
- نه من نمیدونستم
- حالا چطور مگه ؟
- هیچی بابا همینجوری ...
باورم نمیشدبابا میدونسته و هیچی بهم نگفته البته پیش خودش فکر کرده بود که سخاوت میگه ... ولی اون چرا نگفته ؟؟؟...با صدای بابا به خودم اومد که میگفت :
- بهر حال بابا زیاد به خودت فشار نیار و در آرامش کامل به کارات برس. اینم بدون من و مامانت همیشه بهت افتخار میکنیم دوست داریم ... اگه کاری نداری گوشیو بدم کتی ..
- نه بابا مرسی به خاطر همه ی محببتاتون ... مواظب خودتون باشید ..
بعدم خداحافظی کردیم و با کتی نزدیک یک ساعت از هر دری حرف زدیم از فامیل و شرکت گرفته تا دانشگاه اونو دانشگاه خودم فقط نمیدونم چرا زبونم نچر خید راجع به مجد حرفی بزنم قرار شد اولین تعطیلی پشت هم یا کتی بیاد تهران یا من برم شیراز و ترجیح دادم وقتی دیدمش همه چی رو براش تعریف کنم.
روز بعد نمیدونم چرا ساعت موبایلم زنگ نزد و شاید زنگ زده بود و من نشنیده بودم طرفای 7:15 بود از خواب پریدم داشتم سکته میکردم با جتم میرفتم 8 نمیرسیدم واسه ی همین بلافاصله زنگ زدم به فاطمه و بهش گفتم خواب موندم اونم گفت:
- ایرادی نداره اگه تونستم برات کارت میزنم.
- آخه شمس رو چیکار میکنی؟
- به ظاهرش نگاه نکن , آدم بدی نیست فقط توام گوله بیایا !
بعد از حرف زدن با فاطمه یکم خیالم را حت شدم بدو بدو حاضر شدم و یه لقمه نون گذاشتم دهنمو بزور آب فرو دادم تا فشارم نیافته و ساعت 7:45 از خونه زدم بیرون .
از شانس بدم مجد توی پارکینگ بود و داشت سوار ماشینش میشد منم بدون اینکه نیم گاهی بهش کنم بدو از در رفتم بیرون ...
به محض اینکه سر خیابون رسیدم مجدم از کنارم رد شد و رفت خدا خدا میکردم نره شرکت آخه بعضی روزا صبح ها میرفت شهرداری .. دوباره بی خیال مال دنیا شدم اولین تاکسی که از جلوم رد شد دربست گرفتم....به محض اینکه راننده پیچید توی اتوبان نزدیک بود گریم بگیره ...اتوبان قفل شده بود از ترافیک ..خودمو کلی فحش دادم که چرا با همون اتوبوس نرفتم حداقل تا یه مسیری خط ویژه بود و سریع تر میرفت ..خلاصه با هر بد بختی بود ساعت 9 رسیدم شرکت راه پله هارو که داشتم میرفتم یه sms به فاطمه که توی راه کچلم کرده بود با زنگ وsms, زدم که من رسیدم ! و تا رفتم تو , شمس آروم بهم گفت بدو تو اتاقت مجد شک کرده به کارتی که فرهمند جات زده . بعدم روشو کرد انور و بی خیال مشغول کارش شد . پیش خودم گفتم : اگه شک کرده پس به احتمال زیاد الان یا تو اتاقمه یا داره میره اونجا . با هزار ترس و استرس راهروی اول رو پیچیدم و یواشکی سرک کشیدم که دیدم بله.. داره میره سمت در قسمت محاسبه به محض اینکه رفتش تو گوله رفتم سمت دستشویی و کیفم گذاشتم توی قسمت زنونه و دستمو خیس کردم و رفتم سمت اتاقم.
با وارد شدن من فاطمه و آتوسا وسحر سه تایی گفتن :
- ایناهاشن خانوم مشفق.
منم بدون اینکه خودم رو ببازم رو کردم بهش و گفتم:
- با بنده امری داشتین ؟
در عین حالی که عصبی بود با شک پرسید :
- شما امروز کی تشریف آوردین شرکت ؟ الان کجا بودید؟
با خونسردی گفتم :
- مثل همیشه ساعت 8 , الانم شرمنده رفته بودم دستشویی , چطور مگه ؟ مشکلی پیش اومده؟
در حالی که ابروهاشو به نشانه ی تعجب داد بالا رو کرد به فاطمه و با لحن تندی گفت :
- پس چرا وقتی از شما میپرسم خانوم مشفق کجان مِن مِن میکنید ؟
فاطمم که دیگه خیالش از بابت من راحت شده بود با آرامش گفت :
- چون نمیدونستم!! آخه معمولا کسی میخواد بره دستشویی اعلام نمیکنه جناب مجد !!
کارد میزدی خونش در نمیومد ولی خودشو کنترل کرد و با لحن عادی گفت :
- آهان .. حق با شماست
بعدم رو کرد به من و با طعنه گفت :
- راستش شما چون به طور موقت اینجا مشغولید.. خواستم بگم توی این یک ماه من تمرکز زیادی روی عملکردتون دارم پس حواستون جمع تک تک کاراتون باشه .
پوزخندی زدم که از چشمش دور نموند ومثل خودش با طعنه گفتم :
- صد البته این نشانه ی درایت شما در امر ریاسته الانم اگه با بنده کاری ندارید برم پشت میزم که کارم نیمه تموم مونده.
با گفتن بفرمایید ..از اتاق بیرون رفت و به محض بسته شدن در هر چهار نفرمون از خنده ولو شدیم روی صندلیامون در حالی که سعی میکردم بی صدا بخندم رو کردم به فاطمه و گفتم :
- دستت طلا دختر کارت عالی بود!!!
- فاطمم در حالی که ریسه رفته بود از خنده گفت :
- خدا نکشدت , وقتی شمس زنگ زد گفت مجد داره میاد اونجا نزدیک بود شلوارمو خیس کنم واسه ی همین بهش گفتم اگه تو اومدی بگه بهت مجد شک کرده که تو همون لحظه sms زدی .. ولی بازم شک داشتم بتونی کاری کنی که نفهمه ... نمیدونستم اینقدر فیلمی ...
آتوسا و سحرم حرفای فاطمه رو تایید کردن و کردن بعد از کلی خندیدن و شکر گزاری بابت اینکه لو نرفتیم مشغول کارمون شدیم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۰۲ ساعت 11:41 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|