کم کم ترم جدید شروع میشد و همه بچه ها به زنجان آمده بودند،و حاکان از این بابت خیلی خوشحال بود چون دیگر تنها نبود.در این مدت همه خانواده با او تماس گرفته بودند بجز پدرش وحامد.اما دیگر خیلی غصه نمیخورد چون با کار جدیدش سرگرم بود.فروشندگی برخلاف تصورش خیلی هم بد نبود وبالعکس برایش کار سرگرم کننده ای بود.

آرمان درحالی که داشت جلوی آیینه موهایش را درست میکرد گفت:راستی حاکان انتخاب واحد کردی؟

حاکان:اوهوم

_چند واحد؟

--17

_نمیری سرکارامروز؟

--نه حالم خوب نیست.سرما خوردم.کلاسات کی شروع میشه؟

_فردا.توچطور؟

--منم فردا.

_بچه ها کجان؟

حاکان عطسه ای کرد وباچشمانی که به زور باز نگه داشته بودشان گفت:فکر کنم رفتن دانشگاه.

آرمان کنار حاکان نشست و درحالی که روی پیشانی اش دست میگذاشت گفت:حالت خیلی بده؟میخوای بریم دکتر؟خیلی تب داری.

--نه بابا بذار استراحت کنم خوب میشم.

_مطمئنی؟

--آرمان تورو خدا بیخیال 2روز میخوام سرکار نرم تو نمیذاری؟

_راستی قضیه کار چیه؟اصلا فکرشم نمیکردم که دوران دانشجوییتو بخوای کار کنی؟

--بابام گفت دیگه بهم پول نمیده.خب منم باید یه جوری خودمو جمع کنم یانه؟

آرمان با ناراحتی گفت:راست میگی؟

--نه کج میگم.

_زهرمار مگه چقدربهت میدن؟

--خیلی بدن یه ربع الی نیم ساعت.

_کوفت.جدی دارم حرف میزنم.

چهره اش جدی شد:ماهی 300تومن.

_چطوری میخوای بگذرونی با این پول؟خیلی کمه.

--مجبورم.واسه شهریه دانشگاه هم درخواست وام دادم.

_آخه چرا با بابات آشتی....

--بسه آرمان تمومش کن محاله این کارو بکنم.

_امیدوارم وقتی از این کارات پشیمون میشی دیر نشده باشه...

--یه قرص داری بهم بدی؟بدنم خیلی درد میکنه.

_ندارم بخدا یکم بخواب بهتر میشی

متکا را روی سرش گذاشت و سعی کرد بخوابد.دلش میخواست الآن مادرش از آن سوپ های خوشمزه اش برایش می پخت ونگرانش میشد.دلش میخواست حداقل تیارا زنگ میزد و حالش را می پرسید.اما چند وقت بود که اصلا نه پیام داده بود و نه زنگ زده بود...

چشمانش گرم شد واصلا نفهمید کی خوابش برده است.اما با تکان دستی سعی کرد چشمانش را باز کند،اما موفق نشد چشمانش میسوخت و بدنش درد میکرد.تمام قدرتش را جمع کرد تا چشمانش را باز کند وبفهمد این مزاحم کیست.با دیدن مهراد گفت:گمشو حالم خوب نیست میخوام بخوابم.

مهراد:پاشو پسر پاشو.داری تو تب می سوزی.باید بریم دکتر. --نمیخواد دمت گرم بزار یه ساعت بخوابم خوب میشم.

_چی میگی تو؟از ساعت 11خوابی الآن ساعت8شبه.

--خب بزار یکم دیگه بخوابم.اصلا برو گمشو به تو ربطی نداره.

_باشه به جهنم بزار بمیری

یاشار:چی چی رو به جهنم؟بیدارش کن بزار یه آب به دست وصورتش بزنه حالش جا بیاد.

_به من ربطی نداره حوصله فحش خوردن ندارم.

یاشار:فردا کلاس داره ها؟اینطوری که نمیشه بره.

آرمان:ولش کنید استراحت کنه خوب میشه.

 

 

**************************************

 

"باران"

صبح زود بیدار شدم که اولین کلاس رو دیر نرسم.خیلی سریع آماده شدم ولیلی هم بیدار کردم،امروز فقط اون کلاس داشت.اونم آماده شد وبعد از خوردن صبحانه به راه افتادیم.

لیلی:وای چقدر بده که تو این ساعت کلاس داریم.

_اتفاقا خیلی خوبه.من از این وقت صبح خیلی خوشم میاد.

--تو آدم نیستی که.

_آها جنابعالی آدمی حتما؟

ژستی گرفت وگفت:معلوم نیست؟

بااین حرفا به دانشگاه رسیدیم.با عجله خودمو به سالن رسوندم که ببینم کلاس شماره چند باید بریم.

_بدو لیلی کلاس305.

بالیلی به سمت کلاس رفتیم،استاد نیومده بود و همه درحال گفت وگو بودند.من و لیلی روی 2تا از صندلی های ردیف دوم نشستیم ومثل بقیه شروع به حرف زدن کردیم که لیلی یه دفعه گفت:وای...

_چی شد؟

--اون حاکان نیست؟

سریع گردنمو سمت در چرخوندم:چرا خودشه،چرا این ریختی شده؟

--فکرکنم مریضه خیلی بی حاله...

_آره خداروشکر حداقل امروز رو تیکه بارونمون نمیکنه.نگاش نکن اگه مارو ببینه میاد اینجا میشینه.

تو همین لحظه حاکان چشمش به ماافتاد و پوزخندی زد و به سمت آخر کلاس رفت.

لیلی لبخندی زد وگفت:بله اومد پیش ما نشست...

بعد از چند دقیقه استاد اومد وهمه ساکت شدن.استاد ازمون خواست که اسمامون رو روی کاغذ بنویسیم وتحویلش بدیم.در این مدت مدام صدای عطسه وسرفه های حاکان رو میشنیدم و هنوز نیم ساعت نگذشته بود که بلند شد وباگفتن ببخشیدی به استاد از کلاس خارج شد.بیچاره حالش خیلی بد بود.

تا آخر کلاس همه حواسم به درس بود.آخر کلاس استاد گفت خسته نباشید و از کلاس خارج شد ماهم پشت سرش رفتیم بیرون.توی حیاط حاکان با دوستش نشسته بودند وداشتند چایی میخوردند،حاکان سرش رو پایین انداخته بود وداشت با لیوان چایی اش بازی میکرد ودوستش داشت حرف میزد انگار داشت سرزنشش میکرد.وقتی به آنها رسیدیم بدون هیچ توجهی رد شدیم ، صدای دوستش رو شنیدم که گفت:چرا ما هرجا میریم باید اینارو ببینیم؟

عصبانی شدم و برگشتم و باصدای نسبتا بلندی گفتم:من باید این سؤال رو بپرسم.نکنه فکر کردی خیلی دوست داریم شما رو ببینیم؟

با این حرفم حاکان هم با اخم سرشو بلند کرد ،به ما نگاهی انداخت وچیزی نگفت. 

باخنده به حاکان گفت:وای چه گوشای تیزی داره.

لیلی گفت:نخیر جناب ماشالله ولوم صدای شما بالاست.

حاکان با شک نگاهی به لیلی انداخت وبعد از مکثی گفت:خوبی شما؟

لیلی:بله؟

_گفتم خوبی شما؟

--به شما ربطی داره؟

_حال شما نه ربطی نداره ومهم هم نیست.اما خیلی چیزای دیگه هست که به من مربوط میشه.

لیلی با شک گفت:مثلا چی؟

حاکان از جایش بلند شد و به سمت ما اومد وکنار لیلی ایستاد:مثلا یه مزاحم تلفنی...

لیلی با لکنت زبان گفت:ب...ب..بله؟

_بلا..

زبان لیلی کلا قفل شد و کل قضیه لو رفت،چون رنگ لیلی پریده بود و از اضطرابش همه چی معلوم بود.اما خودش را جمع کرد هرچند دیر شده بود...از حرص به چشمان حاکان زل زد.

حاکان:شناختی؟

لیلی:خر شناختن نداره...

حاکان پوزخندی زد وگفت:آهــــا پس بگو...میگم چرا هرچی فکر میکنم بجا نمیارم...

وبا اخمی  گفت:از طرف تیارا زنگ میزنی آره؟

لیلی آب دهنشو قورت داد:چی میگی واسه خودت؟

وبعد روبه من کرد وبا صدایی که از ترس می لرزید گفت:بریم باران.

دوست حاکان به حاکان گفت:قضیه چیه؟

من ولیلی به راه افتادیم وسریع از محوطه دانشگاه خارج شدیم...